نویسنده: حلیمه ملک
گویی دختر در روز عروسی فقط خانه پدر را ترک نمیکند؛ حق بازگشت، حق اعتراض و حتا حق نجات خود را نیز پشت سر میگذارد.
معنای این جمله روشن و هولناک است: دختر میتواند زنده از خانه پدر بیرون شود، اما حق ندارد زنده به آن بازگردد.
مهم نیست در خانه شوهر تحقیر، لتوکوب یا تهدید میشود و هر روز بخشی از اعتماد و امیدش را از دست میدهد. آنچه مهم پنداشته میشود، دوام ظاهری ازدواج و حفظ چیزی است که خانواده و جامعه «آبرو» مینامند. در این منطق، زندگی زن در مرتبه دوم است و زبان مردم در مرتبه نخست.
اما آبرویی که برای حفظ آن یک زن باید در برابر خشونت خاموش بماند، آبرو نیست؛ نام محترمانهای برای همدستی با خشونت است.
روایت مریم نه از نخستین توهین شوهرش، بلکه از روزی آغاز میشود که دیگران درباره مهمترین تصمیم زندگی او سخن گفتند و خودش کمترین سهم را داشت.
مریم نام مستعار زنی است که هویتش برای حفظ امنیت او پنهان شده است. زندگیهای شبیه زندگی او پشت بسیاری از درهای بسته جریان دارند؛ جامعه از آنها خبر دارد، اما اغلب خاموش میماند.
وقتی روایت مریم را شنیدم، بیش از همه به این فکر کردم که همیشه دیگران برایش تصمیم گرفتند: خانواده همسرش را انتخاب کرد، شوهر و خانواده او شرایط زندگی را بر وی تحمیل کردند و وقتی به مادرش پناه برد، باز هم از او خواسته شد «تحمل کند».
همه درباره زندگی مریم سخن گفتند؛ جز خود مریم.
این خاموشی تصادفی نبود؛ نتیجه ساختاری بود که صدای زن را مزاحم نظم خانواده میدانست.
اختیار او هرگز به رسمیت شناخته نشد.
ازدواجی که پیش از آغاز، حق انتخاب را از او گرفت
زندگی مریم زمانی تغییر کرد که خانوادهاش تصمیم گرفتند او ازدواج کند. نپرسیدند آیا این مرد را میخواهد، برای ازدواج آماده است یا چه آیندهای برای خود در نظر دارد. تصمیم گرفته شده بود و از او انتظار میرفت آن را بپذیرد.
شاید کسی بگوید مریم در مراسم عروسی حاضر شد و آشکارا مخالفت نکرد. اما آیا سکوت همیشه به معنای رضایت است؟ آیا موافقتی که زیر فشار خانواده، ترس از طردشدن و نگرانی از قضاوت جامعه بیان میشود، انتخابی آزادانه است؟
رضایت فقط گفتن «بلی» نیست. رضایت زمانی معنا دارد که انسان بتواند بدون ترس از مجازات، تحقیر، تهدید یا ازدستدادن خانوادهاش «نه» بگوید. اگر مخالفت، دختر را در برابر پدر، مادر، برادران، اقوام و جامعه قرار دهد؛ اگر نتیجه «نه» گفتن سرزنش، خشونت، طردشدن یا متهمشدن به بیآبرویی باشد، امکان انتخاب از پیش از او گرفته شده است. انتخاب زمانی واقعی است که هر دو پاسخ ممکن باشند؛ هم «بلی» و هم «نه».
مریم وارد زندگیای شد که انتخابش نبود. مسئله فقط دوستداشتن یا نداشتن شوهر آیندهاش نبود؛ دیگران حق تصمیمگیری درباره آینده او را متعلق به خود میدانستند. همینجا یکی از عمیقترین بیعدالتیها شکل میگیرد: خانوادهای که مدعی خواستن خوشبختی دخترش است، او را از ابتداییترین شرط همان خوشبختی محروم میکند؛ حق تصمیمگیری درباره اینکه با چه کسی و چگونه زندگی کند.
وقتی خانه از پناهگاه به محل ترس تبدیل شد
رنج مریم با برگزاری مراسم عروسی پایان نیافت؛ رنج واقعی او از همانجا آغاز شد.
پس از ازدواج، مریم از سوی شوهر و اعضای خانواده او، از جمله مادر و خواهر شوهرش، آزار دید. خانهای که باید محل آرامش او میبود، به جایی تبدیل شد که در آن هر روز لتوکوب میشد و امنیت نداشت.
البته خشونت همیشه با زخم آشکار همراه نیست. گاهی در توهین، تحقیر، تهدید، کنترل رفتوآمد و شکستن تدریجی اعتماد زن به خودش زندگی میکند. عمیقترین شکل آن شاید این باشد که زن را آنقدر تحقیر کنند تا باور کند مشکل از او است؛ اختیارش را چنان بگیرند که تصور کند حق تصمیمگیری ندارد و رنجش را آنقدر بیاهمیت نشان دهند که دیگر به قضاوت خودش اعتماد نکند.
در چنین شرایطی، تمام فضای خانه در برابر زن قرار میگیرد: اعتراضش ناسازگاری، دفاعش بیاحترامی و تلاشش برای تعیین حدومرز، سرپیچی تلقی میشود.
از زن انتظار میرود با محیط تازه «سازگار» شود؛ اما تا کجا؟ آیا سازگاری یعنی پذیرفتن تحقیر و صبر یعنی سکوت در برابر خشونت؟ آیا حفظ خانواده باید به قیمت نابودی یکی از اعضای آن تمام شود؟
ازدواج نباید نامی باشد که در پناه آن هر رفتاری با زن مجاز شود. هیچ رابطهای تنها با نام ازدواج مقدس نمیشود؛ ارزش آن از رضایت، احترام، امنیت و مسئولیت متقابل میآید، نه از دوام ظاهری به هر قیمت.
خانهای که زن در آن هر روز از خشونت میترسد، فقط به این دلیل که زن و شوهر زیر یک سقفاند، خانواده سالم نیست. آنچه جامعه گاهی «حفظ زندگی مشترک» مینامد، در واقع حفظ ظاهر رابطه و رهاکردن زن در درون آن است.
خانه پدر؛ جایی که باید پناه میبود
وقتی زندگی برای مریم تحملناپذیر شد، به خانواده خودش پناه برد؛ نزد کسانی که باید در سختترین لحظات زندگی، تکیهگاهش میبودند.
اما پاسخ مادرش آن چیزی نبود که مریم نیاز داشت. از او خواسته شد به زندگیاش بازگردد، صبر کند و تحمل نماید؛ زیرا بازگشت دختر از خانه شوهر میتوانست حرف مردم را به دنبال داشته باشد.
در چنین لحظهای، خانه پدر به محکمهای تبدیل میشود که زن باید در آن ثابت کند به اندازه کافی رنج کشیده است. گویی گفتن «من امنیت ندارم» کافی نیست؛ باید زخمی وجود داشته باشد که دیگر نتوان پنهانش کرد، یا حادثهای رخ دهد که خانواده بتواند در برابر مردم از بازگشت دخترش دفاع کند.
اما یک زن برای نجات خود تا چه اندازه باید آسیب ببیند؟ چند بار باید تحقیر شود و چند شب با ترس بخوابد تا دردش برای خانواده و جامعه «کافی» به نظر برسد؟
شاید مادر مریم زبان دیگری نیاموخته باشد. شاید خودش در جامعهای بزرگ شده که ازدواج را راهی بیبازگشت و ارزش زن را در تحمل دانسته است. بسیاری از مادران از روی دشمنی چنین نمیگویند؛ آنان ترسهای بهارثرسیده از تنهایی دختر، آینده، قضاوت مردم و انگ جدایی را تکرار میکنند. اما ترسی که با نیت محافظت آغاز میشود، میتواند دختر را به همان جایی بازگرداند که از آن گریخته است.
نیت خوب، پیامد خطرناک یک تصمیم را از میان نمیبرد.
وقتی خانواده به زنی که از خشونت گریخته میگوید «برگرد و تحمل کن»، تنها او را به خانه شوهر بازنمیگرداند؛ به فرد خشونتگر نیز پیام میدهد که این زن پناه دیگری ندارد. دروازهای که خانواده زن به روی او میبندد، میتواند دست خشونتگر را بازتر کند.
اگر خانه شوهر برای زن زندان باشد و خانه پدر نیز دروازهاش را به روی او ببندد، او به کجا باید پناه ببرد؟
آبرو؛ مفهومی که همیشه زن باید بهای آن را بپردازد
در بسیاری از خانوادهها، درد زن مسئلهای خصوصی شمرده میشود، اما بازگشت او از خانه شوهر ناگهان به مسئلهای عمومی تبدیل میگردد. خشونت مرد باید پشت درهای بسته بماند، اما تلاش زن برای نجات خود به «رسوایی» خانواده تبدیل میشود.
این یکی از عجیبترین تناقضهای جامعه ما است: خشونتگر در پناه سکوت میماند، اما زنی که سخن میگوید متهم میشود آبروی خانواده را برده است. چرا آبرو با خشونت مرد از میان نمیرود، اما با اعتراض قربانی آسیب میبیند؟ چرا مرد آزارگر شرمسار نمیشود، اما زنی که برای امنیتش خانه را ترک میکند باید شرمنده باشد؟ چرا زبان مردم از زخمهای او مهمتر است؟
در این منطق، زن دیگر انسانی مستقل نیست؛ حامل آبروی دیگران است. خانواده، شوهر و جامعه از او میخواهند رنج بکشد تا تصویر آنان سالم بماند. او باید دردش را پنهان کند تا دیگران مجبور نباشند با حقیقت روبهرو شوند.
اما آبرویی که با خاموشکردن یک زن حفظ شود، ارزش اخلاقی ندارد. جامعهای که برای جلوگیری از حرف مردم، دختری را دوباره به محیط خشونت بازمیگرداند، از خانواده محافظت نکرده است؛ تنها خشونت را از پاسخگویی نجات داده است.
مسئول شرمساری زنی نیست که برای نجات خود خانه را ترک میکند. شرم باید متوجه کسی باشد که خانه را برای او ناامن ساخته، کسانی که صدایش را شنیدهاند اما او را به همان رنج بازگرداندهاند، و جامعهای که حفظ ظاهر را بر جان انسان مقدم میداند.
پیراهن سفید و کفن؛ انتقال زن از یک مالک به مالک دیگر
«دختر باید با پیراهن سفید از خانه پدر بیرون شود و با کفن از خانه شوهر.»
در ظاهر، این جمله بر دوام ازدواج تأکید میکند؛ اما در عمق خود، این تصور خطرناک را حمل میکند که ازدواج حق بازگشت زن را برای همیشه از میان میبرد.
در این نگاه، دختر پس از ازدواج دیگر عضو کامل خانواده خودش نیست. گویی در روز عروسی به خانواده دیگری تحویل داده میشود و هرچه بر سرش بیاید، باید همانجا بماند. پیراهن سفید به سند واگذاری او و کفن به یگانه جواز بازگشتش تبدیل میشود.
اما ازدواج انتقال مالکیت زن از پدر به شوهر نیست. زن دارایی هیچکس نیست؛ نه خانواده پدر و نه خانواده شوهر. او انسانی مستقل است که باید حق داشته باشد وارد رابطهای شود، درباره آن تصمیم بگیرد، برای اصلاحش تلاش کند و اگر امنیت و کرامتش از میان رفت، از آن بیرون شود.
ازدواج نباید عضویت زن را در خانواده خودش لغو کند. خانه پدر نباید پس از عروسی از خانه به محکمه تبدیل شود. دختری که ازدواج کرده است، نباید برای بازگشت به جایی که در آن بزرگ شده، مجبور باشد مرگ را با خود بیاورد.
اگر دختری با پیراهن سفید از خانه بیرون میشود، باید بتواند هر زمان که امنیتش در خطر قرار گرفت، زنده به یک پناه امن بازگردد. هیچ کفنی نباید بلیت بازگشت یک زن باشد.»
نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.