چهار سال پس از بازگشت طالبان به قدرت در کابل، اسلامآباد نهتنها به آنچه «عمق استراتژیک» میپنداشت دست نیافت، بلکه با افزایش محسوس ناامنیهای داخلی - بهویژه حملات منتسب به تحریک طالبان پاکستان مواجه شده است.
گزارشهای رسمی و دادههای نهادهای پژوهشی امنیتی منطقهای نشان میدهد که از سال ۲۰۲۲ به اینسو، شمار حملات در ایالتهای خیبرپختونخوا و بلوچستان افزایش یافته و تلفات نیروهای امنیتی و غیرنظامیان بالا رفته است.
آنچه امروز میان اسلامآباد و کابل تحت حاکمیت طالبان جریان دارد، بازتاب یک خطای محاسباتی در چارچوب سیاست قدرت است؛ خطایی که اکنون به یک معمای امنیتی پیچیده تبدیل شده است.
از عمق استراتژیک تا بازگشت تهدید
بخش مهمی از نخبگان امنیتی پاکستان در دو دهه گذشته، افغانستان را از دریچه «عمق استراتژیک» مینگریستند؛ مفهومی که بر این فرض استوار است که وجود یک حکومت همسو در کابل میتواند در برابر رقیب سنتی، یعنی هند، حاشیه امنیت ایجاد کند.
پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، برخی سیاستمداران پاکستانی آشکارا از «تحقق یک فرصت ژئوپلیتیک» سخن گفتند.
اما تحولات میدانی مسیر دیگری را رقم زد. حملات تیتیپی در خاک پاکستان افزایش یافت و مناطق مرزی به کانون بیثباتی تبدیل شد.
پاکستان با این استدلال که گروههای مسلح مخالفش از خاک افغانستان فعالیت میکنند، چندین حمله هوایی در مناطق مرزی انجام داد؛ اقدامی که با واکنشهای تلافیجویانه طالبان همراه شد.
بر اساس گزارشهای رسانهای، مذاکراتی در دوحه و انقره میان نمایندگان دو طرف برگزار شد که یکی از محورهای اصلی آن، درخواست پاکستان برای مهار یا تحویل رهبران تیتیپی و ارائه تضمین کتبی برای کنترول شبه نظامیان بود. طالبان تاکنون تعهد علنی و قابل راستیآزمایی در این زمینه ارائه نکردهاند.
معمای طالبان: هزینه ایدئولوژیک یا بحران بقا؟
طالبان با یک معمای کلاسیک قدرت روبهرو هستند: اگر علیه گروههای همسو اقدام قاطع کنند، ممکن است مشروعیت ایدئولوژیک خود را در میان شبکههای جهادی از دست بدهند؛ و اگر اقدام نکنند، در معرض فشار فزاینده و حتی اقدام نظامی پاکستان قرار میگیرند.
این وضعیت یادآور منطق «معمای امنیت» در نظریه رئالیسم ساختاری است؛ جایی که تلاش یک بازیگر برای افزایش امنیت خود، ناامنی بازیگر دیگر را تشدید میکند.
هانس مورگنتاو در رئالیسم کلاسیک تاکید میکند که سیاست بینالملل اساسا عرصه رقابت برای قدرت است و دولتها پیش از هر چیز در پی بقا هستند. از این منظر، رفتار پاکستان نه از سر ایدئولوژی، بلکه در راستای مهار تهدید داخلی قابل تفسیر است. در مقابل، طالبان نیز در چارچوب منطق بقا عمل میکنند و از ایجاد شکاف در پایگاه ایدئولوژیک خود پرهیز دارند.
کنت والتز نیز در رئالیسم ساختاری تصریح میکند که در نظام آنارشیک بینالملل، نبود مرجع مرکزی دولتها را ناگزیر به اتکا بر توان خود میکند. این گزاره در مورد رابطه پاکستان و طالبان مصداق دارد: نبود یک دولت مشروع و پاسخگو در کابل، کانالهای رسمی مدیریت بحران را محدود کرده است.
سناریوی بدیل: کارت مخالفان طالبان؟
در ماههای اخیر گزارشهایی از دیدار برخی چهرههای مخالف طالبان با مقامهای پاکستانی منتشر شده است.
هرچند موضع رسمی اسلامآباد درباره حمایت ساختاری از اپوزیسیون طالبان اعلام نشده، اما این احتمال که پاکستان بهدنبال اهرمهای فشار جایگزین باشد، در فضای تحلیلی مطرح است.
از منظر رئالیسم تهاجمی جان میرشایمر، دولتها در مواجهه با تهدید به سمت بیشینهسازی امنیت خود از طریق تغییر موازنه قدرت حرکت میکنند.
اگر طالبان نتواند تهدید ناشی از تیتیپی را مهار کند، پاکستان ممکن است به سمت حمایت محدود و تاکتیکی از ترتیبات سیاسی بدیل در افغانستان متمایل شود.
شکاف میان رئالیسم و اخلاق سیاسی
در افکار عمومی افغانستان بیاعتمادی عمیقی نسبت به نقش تاریخی پاکستان وجود دارد؛ بیاعتمادی که ریشه در دههها مداخله متقابل، روایتهای قومی و مناقشات مرزی دارد.
از این منظر، هرگونه نزدیکی جریانهای مخالف طالبان به اسلامآباد، هزینه اخلاقی و سیاسی بالایی خواهد داشت.
در اینجا شکاف میان «رئالیسم» و «اخلاق سیاسی» آشکار میشود. همکاری مخالفان طالبان با پاکستان ممکن است از منظر توازن قوا منطقی به نظر برسد، اما بهای سنگینی از حیث مشروعیت اجتماعی خواهد داشت.
همانگونه که مورگنتاو یادآور میشود، اخلاق در سیاست خارجی حضور دارد، اما همواره در سایه ملاحظات قدرت تعریف میشود.
پاکستان امروز در یک بنبست راهبردی قرار دارد: طالبان نه شریک مطمئن امنیتیاند و نه دشمنی که بتوان بهسرعت حذفش کرد. در مقابل، مخالفان طالبان نیز با معمای اعتماد و مشروعیت مواجهاند.
اگر پاکستان واقعا در پی مهار تهدیدهای امنیتی برخاسته از افغانستان است، ایجاد یک چارچوب سیاسی فراگیر در کابل - نه صرفا تعامل امنیتی مقطعی - میتواند گزینهای پایدارتر باشد. حکومتی برخوردار از مشروعیت داخلی و پذیرش نسبی خارجی، امکان پاسخگویی و همکاری امنیتی رسمیتری فراهم میکند.
اما تحقق چنین سناریویی مستلزم بازنگری در محاسبات هر دو طرف است:
پاکستان باید از نگاه ابزاری با جریانهای سیاسی افغانستان فاصله بگیرد و به بازسازی اعتماد بیاندیشد. مخالفان طالبان نیز در صورت ورود به تعاملات منطقهای، باید با درک واقعگرایانه از موازنه قوا عمل کنند، نه صرفا بر پایه واکنشهای احساسی یا تاریخی.
در غیر این صورت، منطق رئالیسمِ صرف میتواند به چرخهای بیپایان از موازنهسازی و بیثباتی منجر شود؛ چرخهای که نه برای پاکستان امنیت پایدار میآورد و نه برای افغانستان ثبات سیاسی.