
در روزهای اخیر، دو نشست مهم بینالمللی در شهرهای مونیخ و برلین آلمان برگزار شد. در کنفرانس امنیتی مونیخ که دستکم طی دو دهه افغانستان همواره یکی از محورهای بحث آن بود، امسال حتی نامی از این کشور برده نشد.
جنگ اوکراین، بحران غزه، آینده ناتو، روابط امریکا و اروپا و مسئله ایران، شامل دستور کار نشست مونیخ بود.
در مقابل، در مجمع جهانی برلین، هرچند افغانستان در دستور کار رسمی جایگاه محوری نداشت، اما نشستهایی با مشارکت زنان سرشناس و فعالان افغانستان برگزار شد و این کشور از مسیر جامعه مدنی به گفتوگوها راه یافت.
چرا افغانستان از دستور کار نشستهای بینالمللی حذف شده است؟
حذف افغانستان از نشستهای جهانی عوامل چندگانه دارد. بحران مشروعیت بینالمللی، ساختار انحصاری قدرت در کابل، تغییر اولویتهای نظم جهانی، گسست پیوندهای امنیتی با غرب و قطع روابط گروه حاکم با جامعه بینالمللی، از عوامل اصلی بوده است.
در ادامه، هر یک از این عوامل را بررسی میکنیم و سپس به تجربه برلین بازمیگردیم تا ببینیم چه درسهایی برای بازگشت به متن میتوان گرفت.
از اگست ۲۰۲۱ به اینسو، مسئله نمایندگی رسمی افغانستان در نهادهای بینالمللی نه حل شده و نه تعیین تکلیف. کرسی افغانستان در بسیاری از مجامع جهانی عملاً در حالت تعلیق است و نزاع بر سر اعتبارنامهها، دولتها را از دعوت رسمی و مشارکت حقوقی باز میدارد. هر میزبان محتاطی میداند که نشاندن نمایندگان طالبان بر صندلیهای رسمی، هزینه سیاسی در پی دارد.
در دیپلوماسی چندجانبه، شناسایی حقوقی شرط لازم حضور است. وقتی این شرط فراهم نباشد، یک کشور نه بهعنوان «طرف مذاکره»، بلکه بهعنوان «موضوع اختلاف» وارد سالنها میشود. افغانستان دقیقاً در همین وضعیت قرار گرفته است.
عامل دوم به ساختار قدرت در داخل افغانستان بازمیگردد. اداره کنونی فراگیر نیست و درک غالب در پایتختهای جهان این است که محدودیتهای گسترده بر آموزش و اشتغال زنان، محدودسازی رسانهها و حذف سازوکارهای مشارکت سیاسی، افغانستان را در فهرست ناقضان نظاممند حقوق بشر قرار داده است.
چنین واقعیتی، کانالهای ورود به نشستهای توسعهمحور و دموکراسیمحور را میبندد؛ زیرا این مجامع بهطور طبیعی تمایلی ندارند به گروهی تریبون بدهند که با اصول اعلامی همان نشستها در تعارض آشکار قرار دارد.
سومین متغیر، جابهجایی اولویتهای جهانی است. در سه سال اخیر، دستور کار بینالمللی زیر فشار جنگها و رقابتهای ژئوپلیتیک بازنویسی شده است. اوکراین برای اروپا مسئلهای حیاتی است؛ جنگ غزه هر روز معادلات سیاسی را تغییر میدهد؛ رقابتهای فناوری از زنجیره تأمین سختافزار هوش مصنوعی تا امنیت داده، جایگاه ثابتی در نشستها یافتهاند؛ و مباحث انرژی، اقتصاد و مهاجرت بر صدر توجه قرار گرفتهاند. تنشهای ایران و امریکا نیز بر این فهرست افزوده شده است.
در چنین ازدحامی، افغانستان از «بحران فوری» به «پروندهای برای مدیریت از دور» تنزل یافته است؛ پروندهای که باید مهار شود، نه آنکه محور بحث قرار گیرد.
تا زمانی که نیروهای بینالمللی در افغانستان حضور داشتند، این کشور بخشی از معادله امنیتی غرب بود. با خروج ناتو، این پیوند نهادی و عملیاتی قطع شد و افغانستان دیگر در مهرهچینی فوری امنیتی اروپا و امریکا نقشی مستقیم ایفا نمیکند.
طبیعی است کشوری که بیرون از این حلقه قرار گیرد، در کنفرانسهایی که با عینک امنیت سخت به جهان نگاه میکنند، به حاشیه رانده شود.
عامل دیگر، ضعف دستگاه سیاست خارجی و انزوای دیپلوماتیک است. بخشی از سفارتخانهها تعطیل شده یا با حداقل ظرفیت فعالیت میکنند. برخی نمایندگیها نیز با محدودیت منابع و مشروعیت روبهرو هستند. دیپلوماسی مؤثر به سرمایه انسانی، دستورکار روشن و شبکه روابط فعال نیاز دارد. وقتی این اضلاع ناقص باشند، غیبت در نشستهای تخصصی و حتی در «حاشیههای مؤثر» کاملاً محسوس میشود.
افزون بر این، نبود انسجام در میان نیروهای سیاسی و مدنی افغانستان در تبعید، صدای کشور را چندپاره کرده و از قدرت چانهزنی آن کاسته است.
در سطح منطقه، افغانستان بیش از آنکه بهعنوان فرصت دیده شود، از دریچه تهدید ارزیابی میشود؛ از داعش شاخه خراسان تا تحریک طالبان پاکستان. این قاببندی امنیتی باعث میشود پرونده افغانستان بیشتر در اتاقهای اطلاعاتی و کمیتههای ضدتروریسم بررسی شود، نه در پنلهای توسعه، دموکراسی یا آیندهپژوهی.
در برابر این روند ساختاریِ حذف، تجربه برلین نشان داد که قواعد بازی مطلق و تغییرناپذیر نیست. در این نشست، فعالان افغانستان با مهندسی روایت، کشور را از یک مسئله صرفاً محلی به نمادی از عقبگرد جهانی دموکراسی تبدیل کردند. آنان نشان دادند که سقوط جمهوریت در کابل فقط نتیجه ضعف داخلی نبود، بلکه با معاملهگریهای بینالمللی و تساهل در برابر اقتدارگرایی نیز پیوند داشت.
وقتی افغانستان به آینهای برای نشان دادن شکنندگی نهادهای دموکراتیک در سطح جهانی بدل شد، توجه مخاطبان نیز تغییر کرد؛ از «کشوری دور» به «هشداری نزدیک».
در حوزه فناوری نیز پیوندی هوشمندانه برقرار شد. در حالی که بحث درباره هوش مصنوعی و آزادیهای مدنی در اروپا و امریکا داغ بود، فعالان افغانستان نشان دادند که چگونه رژیمهای اقتدارگرا از ابزارهای دیجیتال برای کنترول و مهندسی افکار عمومی بهره میبرند. بدین ترتیب، تجربه افغانستان به نمونهای عینی از خطری تبدیل شد که غرب غالباً آن را در سطح نظری تحلیل میکند.
اگر هدف، بازگرداندن افغانستان به متن گفتوگوهای جهانی است، سه گام اساسی ضروری به نظر میرسد:
نخست، بازچارچوبسازی روایت افغانستان در پیوند با مسائل روز جهان؛ این کشور باید نه بهعنوان پروندهای منفک، بلکه بهعنوان گرهگاهی مرتبط با امنیت اروپا، مهاجرت، اقتصاد منطقهای و فناوریهای نو معرفی شود.
دوم، ایجاد یک پلتفرم مشترک از جامعه مدنی، دیاسپورا و متخصصان که بتواند برای هر رویداد، بستههای سیاستی کوتاه، دادهمحور و هدفمند ارائه کند و جای خالی دیپلوماسی رسمی را—تا زمان حل بحران مشروعیت—بهطور حرفهای پر سازد.
سوم، پیگیری راهحلهای میانی در مسئله نمایندگی بینالمللی؛ سازوکارهایی انتقالی که امکان حضور نهادمند نمایندگان مستقل جامعه مدنی را در کنار ساختارهای رسمی فراهم کند.
جمعبندی
افغانستان از دستور کار جهانی حذف شد، زیرا همزمان در چند جبهه دچار ضعف است: مشروعیت سیاسی محل مناقشه است، ساختار قدرت با معیارهای حداقلی حقوق بشر در تعارض قرار دارد، دستگاه دیپلوماسی فرسوده است و جهانِ پرآشوب امروز نیز ظرفیت محدودی برای پروندههایی دارد که نتوانند پیوند خود را با اولویتهای جاری نشان دهند.
اما تجربه برلین نشان داد که حذف، قطعی و ابدی نیست. اگر نمایندگی مؤثر شکل گیرد، اگر روایت افغانستان با دستور کارهای روز گره بخورد و اگر پیروزیهای کوچک اما پیوسته به دست آید، صدای افغانستان میتواند بار دیگر از حاشیه به متن بازگرد، نه از سر ترحم، بلکه بر پایه ضرورت و ربط.
بازگشت به متن، پروژهای یکشبه نیست. اما گاه یک جمله در بیانیه پایانی یک نشست، میتواند به تصمیمی در سطح یک دولت بینجامد. هنوز امکان سخن گفتن وجود دارد، اگر بتوانیم نشان دهیم که افغانستان فقط مسئلهای برای شهروندانش نیست، بلکه بخشی از پازل امنیت، دموکراسی و آینده جهان است.