رابطه فکری طالبان با مکتب دیوبند

طالبان گروهی ایدئولوژیک است که بسیاری از رفتارهای آن، مانند حملات انتحاری، سرکوب و برخوردهای تبعیض آمیز با شهروندان، الهامگرفته از ایدئولوژی آن است.

طالبان گروهی ایدئولوژیک است که بسیاری از رفتارهای آن، مانند حملات انتحاری، سرکوب و برخوردهای تبعیض آمیز با شهروندان، الهامگرفته از ایدئولوژی آن است.
بسیاری میپرسند که ایدئولوژی طالبان از کدام مکتب فکری اقتباس شده است. مشهورترین مکتب فکری که گروه طالبان به آن نسبت داده میشود، مکتب دیوبند است که یکی از جریانهای مذهبی اهل سنت در شبه قاره هند و پاکستان و تقریبا پرنفوذترین آنها در آن منطقه به شمار میرود.
جریان دیوبندی که در قرن نزدهم با تاسیس دارالعلوم دیوبند ظهور کرد در اساس با روحیهای محافظهکارانه به وجود آمد و اولویت آن ترویج علوم دینی به شکل سنتی در برابر دانشهای معاصر بود.
استادان و فارغ التحصیلان این مدرسه که حنفی مذهب بودند، بیشتر تحت تاثیر آموزههای شاه ولی الله دهلوی قرار گرفتند، کسی که به علت گرایشهای اهل حدیثیاش نسخهای حنفی مذهب، و طبعا ملایمتر، از محمد بن عبدالوهاب شناخته میشود. به مرور زمان گرایش دیوبندی خود به خط مشی فکری-کلامی خاصی تبدیل شد که آن را از بقیه جریانهای اسلامی، به شمول سایر احناف در آن منطقه مجزا میکرد.
ویژگیهای عمده جریان مکتب دیوبند را میتوان در این موارد فشرده کرد: معتقد به فقه حنفی، کلام ماتریدی و نزدیک به اشعری؛ در تفسیر متون دینی نزدیک به اهل حدیث، در تصوف مخالف عرفان فلسفی و طرفدار تصوف سازگار با فقه؛ در سیاست محافظهکار، و در امور فرهنگی مخالف اکثر مظاهر مدرنیته غربی.
این جریان نه تنها با غیر مسلمانان مانند هندوها، سیکها، بوداییها و دیگران در تقابل کامل قرار دارد، بلکه با بسیاری دیگر از نحلههای اسلامی نیز مخالفت دارد. به طور مشخص، این طرز تفکر با اسماعیلیان، شیعیان اثناعشری، صوفیانی که بریلوی خوانده میشوند، نواندیشان مسلمان مانند فارغان دانشگاه علیگره، و حتی با پارهای از افکار چهرههای مشهور مسلمان مانند اقبال لاهوری و ابوالاعلی مودودی مخالف است.
رویکرد این جریان محافظهکار مبتنی بر وصل و یافتن نقاط مشترک با دیگران نبوده، بلکه بر فصل و مرز کشیدن با دیگران و با ادعای مالکیت بر حقیقت و برخورداری از درستترین تفسیر از دین بوده است.
ورود ناخواسته به سیاست
در پیوند با سیاست، این جریان در اساس تمایلی چندانی به ورود به این عرصه نداشت اما در بستر تحولات زمانه، بهویژه پس از افزایش نفوذ اجتماعی آن که برایش نفوذ سیاسی نیز در پی میآورد، موضعگیریهای سیاسی نیز به کارنامه آن افزوده شد. شماری از چهرههای آن، چه در مبارزات ضد استعمار بریتانیا و چه در قضایای بعد از استقلال هند و پاکستان، وارد عرصه سیاست شدند.
جریان دیوبند پس از جدایی پاکستان از هند به چند شاخه تقسیم شد و از آن میان دو شاخه عمده آن یکی در پاکستان شکل گرفت و دیگری در هند ماند. از این پس، وقتی سخن از دیوبندیسم گفته میشود بیشتر شاخه پاکستانی مورد توجه تحلیلگران است، زیرا شاخه هندی آن بنا به شرایط مسلمانان در آن کشور ترجیح داد که بر کار اصلیاش یعنی آموزش علوم دینی به سبک سنتی تمرکز کند و چندان درگیر سیاست نباشد.
در پاکستان به عکس، شاخه هندی مکتب دیوبندی به یکی از بازیگران اصلی سیاست تبدیل شد و کوشید انحصار عرصه دینی را در اختیار خویش بگیرد و به این جهت با جماعت اسلامی پاکستان، بریلویها و سایر جریانهای دینی سنی و شیعه درگیری فکری شدیدی پیدا کرد.
در کنار آن، دیوبندیها با ارتش و سازمان استخبارات پاکستان نیز وارد مراوده شد و از جمله در تحولاتی مانند کودتای ارتش و اعدام ذوالفقار علی بوتو به نحوی دخیل بوده است. همین نزدیکی با حلقات قدرت سبب شد که این جریان از مسیر سنتی مکتب دیوبند تا حدی فاصله بگیرد و بیشتر در نقش گروههای اسلام سیاسی مانند اخوان المسلمین قرار داشته باشد، به ویژه با رقابتی که با جماعت اسلامی، شاخه اخوان المسلمین شبه قاره هند و پاکستان، داشت.
این رقابت باعث شد که برای نباختن میدان به رقیبانش، در زمین اسلام سیاسی بازی کند و به همان شیوهها متوسل شود، و از این جاست که در عرصه سیاسی میتوان آن را به نوعی همتای اخوان المسلمین در جهان عرب و موازی با آن دانست.
دیوبند و افغانستان
همین نقش بود که فرصت را برای آن فراهم کرد تا در قضایای افغانستان، چه در سالهای جهاد و چه یک دهه بعد که دیگر شوروی در افغانستان حضور نداشت، احزاب و چهرههای مهم دیوبندی پاکستان از بازیگران عمده باشند.
گروه طالبان به عنوان گروهی بنیادگرا و جنگجو، بیش از همه زاده این شاخه از جریان دیوبندی است که رویکرد آن در گذشته با سیاستهای ارتش پاکستان نیز همخوانی تمام داشت. طالبان در دوره اول حاکمیت خود در افغانستان به علمای دیوبندی پاکستان به چشم استادان و رهبران معنوی خود مینگریستند و با اخلاص خاصی از آنان رهنمود میخواستند.
بازی دیوبندیهای پاکستان در زمین اسلام سیاسی و توسل به تاکتیکها آن سبب شد که بخشی از ادبیات اسلام سیاسی به ویژه در قضایای معاصر سیاسی و اجتماعی به ساختار فکری این جریان سرایت کند و از این طریق بود که رابطه طالبان با سازمانهایی مانند القاعده برقرار گردید.
القاعده که عمدتا از بستر سلفیت جهادی برخاسته بود مشترکاتی با اسلام سیاسی، از جمله اخوان المسلمین داشت، و بسیاری از رهبران آن دورههای نخست فعالیت سیاسی خود را در جنبش اخوان آغاز کرده و بخشی از میراث آن را با خود حفظ کردند.
البته این جنبههای مشترک با اخوان، رقابت سیاسی آنان را از میان برنداشت و همیشه مرزی از نظر سازمانی میان آنها باقی ماند و در عرصه سربازگیری و نفوذ اجتماعی نیز رقابتشان ادامه پیدا کرد.
پس از شکست دوره نخست حاکمیت طالبان، این گروه دوباره به پاکستان پناه برد و در آنجا به کمک گروههای اسلامگرا به شمول بخشی از احزاب و حلقات دیوبندی خود را از نو بازسازی کرد. در این دوره طالبان از روشهای جنگی و تاکتیکهای القاعده و سپس داعش نیز استفاده کرد و در جنگ با دولت پیشین افغانستان به کار گرفت.
نزدیک شدن به این گروهها که از گروههای مهم اسلام سیاسی هستند، طالبان را هرچه بیشتر از روش سنتی و محافظهکارانه دیوبند هند دور کرد و به میدان بازیهای اسلام سیاسی کشاند. این نزدیکی تنها در حد تاکتیکها نبود بلکه بخشی از ادبیات فکری اسلام سیاسی از قبیل آن چه از سید قطب، ایمن ظواهری و دیگران در زمینه تیوری حاکمیت، تطبیق شریعت و تکفیر مخالفان رسیده بود، وارد دستگاه فکری طالبان شد.
مخالفت طالبان با پدیدههای مدرنیته غربی و تاکید مفرط بر پیادهسازی شریعت با تفسیر قرون وسطایی و مخالفت با کنوانسیونهای بینالمللی در زمینه حقوق بشر، مراعات حقوق شهروندی، توجه به حقوق اقلیتها و در نظر گرفتن حقوق زنان، بخشی از ادبیات اسلام سیاسی است.
همچنان، اهمیت دادن به نظام سیاسی و اعطای صلاحیت بیحد و حصر به امیر المومنین و لغو پارلمان، احزاب و جامعه مدنی در عرصه سیاست در کشور بیش از اینکه از میراث مکتب دیوبند باشد از مواریث اسلام سیاسی به شمار میرود.
طالبان: دیوبندی یا قبیلهای؟
در این میان آنچه طالبان را از سایر گروههای جنگجوی افراطی مانند داعش متفاوت میکند، اهمیت دادن خاص به بخشی از سنتهای روستایی-قبیلهای برخاسته از شرایط جوامع پیشامدرن است که نه ریشهای در مکتب فکری دیوبند دارد و نه در اندیشههای اسلام سیاسی.
حساسیتی که گروه طالبان به محدودسازی زنان و حذف آنان از عرصه عمومی دارد و مخالفت خاص با آموزش مدرن و برخوردهای تباری با گروههایی که از نظر این گروه از اقلیتهای قومی به شمار میروند، از این موارد است که در کارنامه سایر گروههای اسلامگرای سیاسی دیده نشده است.
بنا بر این، برای شناخت ایدئولوژی طالبان کافی نیست که به سراغ جریان دیوبند برویم و از آن طریق به تحلیل این پدیده بپردازیم، زیرا هرچند عنصر دیوبندی در شکلگیری طالبان و در تداوم حیات آن نقش مهمی دارد، اما بخشی از رفتارهای آن نه با بررسی آن ایدئولوژی قابل توضیح است و نه حتی با ایدئولوژی اسلام سیاسی.
ایدئولوژی طالبان ترکیبی تقاطعی از همه موارد یاد شده است به اضافه ساختار معطوف به قدرت که در دیگر سازمانهای بنیادگرا به این درجه دیده نمیشود. توجه این گروه به قدرت در حدی است که برای حفظ آن آماده است با ایالات متحده امریکا، فدراسیون روسیه و جمهوری خلق چین به صورت همزمان وارد دادوستد شود و به همه آنها اطمینان بدهد که منافع شان را حفظ خواهد کرد و حتی شماری از رهبرانی را که به این گروه پناه آورده بودند وجه المصالحه قرار بدهد.
این عملگرایی در عرصه سیاسی در شمار دیگری از گروههای اسلام سیاسی نیز دیده میشود، اما در طالبان به حدی است که رفتارهای آن را تقریبا غیر قابل پیشبینی کرده است.
پرویز مشرف، رئیسجمهور پیشین پاکستان، در خاطرات خود به تجربه ترکی الفیصل، رئیس وقت سازمان استخبارات سعودی اشاره کرده است که چگونه از پیمانشکنی ملاعمر و نقض وعدههایش در مورد اسامه بن لادن به وی عصبانی بود.
همین نقض عهد را در مورد موافقتنامه دوحه نیز میتوان دید که برخلاف تعهد، پس از خروج نیروهای امریکایی حملات این گروه بر نیروهای دولت پیشین افغانستان شدت پیدا کرد. سایر تعهدات این گروه به دولتها و کشورهای همسایه و دورتر نیز حاکی از این روحیه منفعتجویی پراگماتیستی است که اعتماد به آن را دشوار میسازد.