در حالیکه جنگ ایران وارد سومین هفته میشود، آخرین ارزیابیهای معتبر غربی نشان میدهند که بخش قابل توجهی از توان موشکی جمهوری اسلامی در جریان درگیریها مصرف شده، اما بخش عمدهای از توان پهپادی آن همچنان باقی مانده است.
آیا ذخایر موشکی جمهوری اسلامی در حال پایان است؟ | افغانستان اینترنشنال
برخی گزارشها حاکی است که پیش از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی حدود ۲۵۰۰ موشک بالستیک داشته و دستکم ۵۰۰ تا ۶۰۰ موشک در روزهای نخست درگیری شلیک شده است.
بسیاری از موشکهای جمهوری اسلامی، در انبارها یا روی پرتابگرها، پیش از شلیک، در عملیات امریکا و اسرائیل نابود شدهاند. در مقابل، ذخایر پهپادی ایران بسیار گستردهتر است.
طبق برآورد برخی رسانهها، جمهوری اسلامی بین ۸۰ تا ۱۰۰ هزار پهپاد دارد و با وجود شلیک بیش از ۲۰۰۰ پهپاد در آغاز جنگ، این تنها حدود ۲ تا ۳ درصد از کل ذخایر را تشکیل میدهد.
برنامه موشکی جمهوری اسلامی
برنامه موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی در دو دهه گذشته نهتنها به مهمترین مولفه قدرت سخت این کشور تبدیل شده، بلکه اکنون یکی از عوامل اصلی شکلدهنده تحولات امنیتی خاورمیانه است.
طی سالهایی که تحریمها توان نوسازی نیروی هوایی جمهوری اسلامی را محدود میکرد، تهران بهگونهای هدفمند به سمت ایجاد توان ضربتی انبوه، پراکنده، ارزانقیمت و بقا پذیر حرکت کرد. این الگو امروز در جنگ ۲۰۲۶ آشکارتر از همیشه قابل مشاهده است.
طبق گزارش بلومبرگ در سال ۲۰۲۶، دستگاه اطلاعاتی امریکا در اوایل ۲۰۲۵ ایران را دارنده «بزرگترین ذخیره موشکی و پهپادی در خاورمیانه» معرفی کرد؛ ذخیرهای که از هزاران موشک بالستیک و شمار زیادی پهپاد انتحاری و شناسایی تشکیل شده است. اینها در شبکهای از پایگاههای زیرزمینی و سیار نگهداری میشوند که کشف کامل آن را برای اسرائیل و امریکا دشوار کرده است. اهمیت این موضوع در شرایطی بیشتر نمایان میشود که بخشی از توان موشکی ایران اساساً برای «زندهماندن زیر آتش دشمن» طراحی شده است؛ یعنی حتی ضربات گسترده نیز نمیتوانند آن را بهطور کامل از کار بیندازند.
تصویر کلی زرادخانه موشکی جمهوری اسلامی سالهاست که مورد توجه مراکز پژوهشی غربی است. در گزارش ایرانواچ در سال ۲۰۲۶ آمده است که ایران در سال ۲۰۲۲ بیش از ۳۰۰۰ موشک بالستیک در اختیار داشت؛ رقمی که شامل موشکهای کروز نبود و تنها بخشی از توان واقعی را نشان میداد. این حجم از ذخیره، در جنگ ۱۲ روزه ۲۰۲۵ نیز بهکار رفت؛ جنگی که طی آن بهگزارش لانگوارژورنال، ایران ۵۵۰ موشک بالستیک شلیک کرد و اسرائیل اعلام کرد که حدود یکسوم پرتابگرهای ایران را نابود کرده است. اما همین جنگ نشان داد که شبکه زیرزمینی جمهوری اسلامی، برخلاف تصور اولیه، توان بقا و بازسازی دارد.
برای نمونه، مرکز تحقیقاتی آلما در مارچ ۲۰۲۶ تأیید کرد که ایران تنها طی هشت ماه پس از پایان آن جنگ، با تولید «دهها موشک در ماه»، توانسته موجودی موشکی خود را به حدود ۲۵۰۰ موشک بالستیک بازسازی کند؛ این یعنی بخش قابل توجهی از توان این کشور نه در ذخایر قدیمی، بلکه در چرخه تولید مداوم آن نهفته است.
انسجام برنامه موشکی ایران بهطور خاص در طراحی تنوع موشکها نیز قابل مشاهده است. برخی رسانههای کشورهای خلیج فارس گزارش دادهاند که ایران مجموعهای از موشکهای سوخت جامد و مایع با بردی میان ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ کیلومتر در اختیار دارد.
بر اساس این منابع، موشکهای فاتح-۱۱۰ و فاتح-۳۱۳ با برد حدود ۲۰۰ تا ۵۰۰ کیلومتر، ذوالفقار با برد حدود ۷۰۰ کیلومتر، قیام-۱ با برد ۷۰۰ تا ۸۰۰ کیلومتر و همچنین شهاب-۳ و قدر با بردی تا حدود دو هزار کیلومتر، هسته اصلی توان موشکی ایران را تشکیل میدهند. گفته میشود این موشکها از نظر دقت و توان شلیک پیدرپی ارتقا یافتهاند و میتوانند اهدافی را در کشورهای منطقه ظرف چند دقیقه هدف قرار دهند.
اما به گفته کارشناسان، برنامه موشکی ایران فقط یک زرادخانه نیست؛ بلکه یک «معماری دفاعی-تهاجمی» است که بدون فهم تکمیلکننده آن، یعنی پهپادها، نمیتوان آن را تحلیل کرد.
پنج سال گذشته، پهپادهای ایرانی، به ویژه خانواده «شاهد»، نقش محوری در نبردهای نیابتی و سپس جنگهای مستقیم ایفا کردهاند.
براساس برخی منابع، فقط در نوامبر ۲۰۲۴، بیش از ۲۵۰۰ پهپاد شاهد در حملات روسیه علیه اهداف اوکراینی بهکار رفته است، و این عدد تنها بخشی از تولید انبوه این پهپادهاست.
علاوه بر آن، تحلیلهای رسانهای در سال ۲۰۲۶ تخمین زدهاند که ناوگان پهپادی ایران، شامل مدلهای شاهد، مهاجر، ابابیل و آرش، بین ۸۰ تا ۱۰۰ هزار فروند است و ظرفیت تولید ماهانه ۲۰۰ تا ۵۰۰ پهپاد را دارد؛ رقمی که نشان میدهد امکان «فرسایشپذیری» این زرادخانه بسیار کم و احیای آن نیز بسیار سریع است.
به گزارش آکسیوس، برآورد میشود پهپادهای شاهد ایران هر کدام تقریباً بین ۲۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ دالر هزینه داشته باشند، اما برای رهگیری آنها اغلب از موشکهای پیشرفته پدافند هوایی استفاده میشود که میلیونها دالر قیمت دارند.
به عنوان مثال، یک موشک رهگیر «پاتریوت» میتواند حدود ۳ تا ۴ میلیون دالر برای هر شلیک هزینهبر باشد، که این موضوع باعث ایجاد نوعی عدم توازن شدید در هزینهها میشود وقتی که بخواهند پهپادهای نسبتاً ارزان را هدف قرار دهند.
کاربرد پهپادها اکنون در جنگ ۲۰۲۶ نیز بهوضوح دیده میشود. گزارش آرمیریکاگنیشن، در سال ۲۰۲۴ نشان میدهد که نیروهای وابسته به جمهوری اسلامی مانند حوثیها، حزبالله و گروههای مسلح عراقی چگونه با پهپادهای ایرانی زیرساختهای حیاتی عربستان، امارات و حتی اسرائیل را هدف قرار دادهاند؛ از جمله حملات یمن در سال ۲۰۱۹ به تاسیسات آرامکو که سیستم انرژی جهان را تکان داد.
این روش اکنون در سطحی بیسابقه در جنگ ۲۰۲۶ تکرار شده است. چنانکه لانگوار ژورنال گزارش میدهد جمهوری اسلامی تنها در چند روز نخست جنگ جاری بیش از ۲۰۰۰ پهپاد به کار برده است.
جنگ جاری
در گزارش سیبیاس آمده است که جمهوری اسلامی پس از ترور رهبر، مقامهای عالی و فرماندهان نظامیاش، در حالیکه مجتبی خامنهای تازه رسماً در جایگاه رهبری ظاهر شده، حملات خود علیه کشورهای خلیج فارس و مسیرهای کشتیرانی را ادامه میدهد. آنها تأکید کرده «باید از تنگه هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند». در همین حال، امریکا اعلام کرده که از آغاز جنگ تاکنون ۷۰۰۰ هدف در ایران را مورد حمله قرار داده است؛ عددی که گویای شدت حملات هوایی و موشکی نیروهای امریکا و اسرائیل است.
بهگزارش گلوبالسکیوریتی در ۱۶ مارچ، جمهوری اسلامی، هنوز توان انجام حملات پهپادی و موشکی را حفظ کرده و حملات پهپادی جمهوری اسلامی باعث تعلیق پروازها در دبی و اصابت به مراکز نفتی فجیره شده است.
همچنین دادههای این گزارش نشان میدهد که نرخ شلیک موشکهای بالستیک ایران تا ۹۰ درصد نسبت به روز اول جنگ کاهش یافته و شلیک پهپادها نیز ۸۳ تا ۹۵ درصد کاهش یافته است؛ نشانهای از فشار شدید عملیاتی بر توان ایران، اما نه توقف کامل آن.
مثلا، یک سخنگوی دولت اسرائیل گفته است که نیروهای اسرائیلی از آغاز جنگ جاری به صدها هدف در داخل ایران حمله کردهاند: «تاکنون ما ۷۰۰ هدف وابسته به رژیم را مورد حمله قرار دادهایم،»
او گفت «۳۰۰ پرتابگر از مجموع ۴۵۰ سکوی پرتاب موشکی ایران غیرفعال یا نابود شدهاند.»
در عین حال گزارش شده است که جمهوری اسلامی چندین موج حمله موشکی جدید، از جمله آنچه ایران نخستین شلیک عملیاتی موشک میانبرد «سجیل» عنوان کرده؛ علیه اسرائیل انجام داده و همزمان مدعی شده حملاتی علیه پایگاههای امریکا در عراق و کویت انجام داده است.
این حملات در حالی انجام شده که وزیر خارجه جمهوری اسلامی تأکید کرده تهران «بههیچوجه بهدنبال آتشبس نیست» و برای جنگ طولانی آماده است؛ اظهاری که معنای آن تداوم نبرد فرسایشی است. برخی گزارشها حاکی است که جمهوری اسلامی اکنون از پهپادهای شاهد تولید روسیه با قطعات روسی برای حمله به پایگاههای امریکا در خاورمیانه استفاده میکند؛ نشانهای از تعمیق همکاری نظامی ایران و روسیه و نیز افزایش پیچیدگی تهدیدات پهپادی علیه نیروهای آمریکا و اسرائیل.
در مجموع، شواهد نشان میدهند جمهوری اسلامی تحت فشار شدید بمبارانها، توانسته بخشی از ساختار تهاجمی خود را حفظ کند. اگرچه بر اساس گزارشها نرخ شلیک ایران کاهش چشمگیر داشته، اما حملات پراکنده و هدفمند همچنان ادامه دارد و جمهوری اسلامی نشان داده که با وجود تخریب صدها هدف نظامی، هنوز قادر است موجهایی از حملات پهپادی و موشکی را تداوم بخشد.
نکته آخر
در حال حاضر، جنگ هنوز به نقطه فرسایش کامل توان ایران نرسیده است. تهران همچنان از تنگه هرمز برای فشار استفاده میکند. بهگزارش سیبیاس، مسیرهای انرژی جهان مختل شدهاند، نفت در زمان نوشتن این گزارش به ۹۰ دالر رسیده است و کشورهای منطقه هر روز درگیر موج تازهای از تهدیدهای موشکی و پهپادی هستند.
همزمان، امریکا و اسرائیل نیز بر اساس گزارشها «هزاران هدف دیگر» را برای حمله در هفتههای آینده آماده کردهاند؛ نشانهای از اینکه جنگ فعلاً رو به پایان نیست و توان موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی همچنان یکی از متغیرهای کلیدی این نبرد است.
سید محمد یونس نجفیزاده، از جنرالان ارشد حزب دموکراتیک خلق افغانستان، میگوید ترور نافرجام سلطانعلی کشتمند در سالهای پایانی حکومت داکتر نجیبالله، او را ناگزیر کرد افغانستان را ترک کند؛ تبعیدی که تا پایان عمر ادامه یافت و باعث شد او هرگز نتواند به زادگاهش بازگردد.
سلطانعلی کشتمند، نخستین صدراعظم هزاره افغانستان، بامداد جمعه ۲۲ حوت ۱۴۰۴ در سن ۹۱ سالگی در لندن درگذشت. او از چهرههای برجسته جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان و از نزدیکان ببرک کارمل، رئیس دولت پیشین افغانستان، به شمار میرفت.
در جامعهای که ساختار قدرت و سیاست آن بهشدت سلسلهمراتبی بوده است، رسیدن کشتمند به مقام صدارت، برای بسیاری رویدادی کمسابقه و نقطه عطفی در تاریخ معاصر افغانستان محسوب میشود.
از خانواده کارگر تا رهبری حزب
سلطانعلی کشتمند در بهار سال ۱۹۳۵ در منطقه چهاردهی کابل متولد شد. او از خانوادهای فقیر و کارگر برخاست، اما با تلاش و پشتکار به تحصیل ادامه داد و در دانشگاه کابل در رشته اقتصاد درس خواند.
در ۱۱ جدی سال ۱۳۴۳، در کنگره مؤسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان، بهعنوان عضو اصلی کمیته مرکزی این حزب انتخاب شد. پس از انشعاب حزب به دو جناح خلق و پرچم، کشتمند در کنار جناح پرچم قرار گرفت.
در جریان تحولات سیاسی سالهای بعد، او در اول سنبله ۱۳۵۷ زندانی شد و پس از رویداد شش جدی ۱۳۵۸ از زندان آزاد شد. در دوره حکومت ببرک کارمل بهعنوان معاون صدراعظم و وزیر پلان تعیین شد و در سال ۱۳۶۰ به مقام صدراعظم رسید. او حدود ۱۰ سال در کرسی صدراعظمی افغانستان را رهبری کرد.
با این حال، در سالهای پایانی حکومت داکتر نجیبالله، روابط او با برخی از اطرافیان رئیسجمهور وقت تیره شد و در نهایت از مقام صدارت کنار گذاشته شد.
«نماینده قشر زحمتکش»
سید محمد یونس نجفیزاده، فرمانده پیشین قولاردوی وردک و غزنی و از همکاران نزدیک کشتمند، در گفتوگو با افغانستان اینترنشنال میگوید که رسیدن کشتمند به مقام صدارت، بازتابی از دیدگاه ایدئولوژیک حزب دموکراتیک خلق افغانستان درباره نقش طبقات محروم در قدرت بود.
جنرال نجفیزاده گفت که پس از خنثیکردن کودتای حکمتیار/ تنی به مقام جنرالی رسید
او میگوید: «در دیدگاه حزب، باید نظام طبقاتی از میان میرفت و قدرت به کارگران و زحمتکشان میرسید. کشتمند هم یک اقتصاددان تحصیلکرده و هم نماینده قشر زحمتکش بود، به همین دلیل حزب او را برای صدارت انتخاب کرد.»
به گفته آقای نجفیزاده، کشتمند به عدالت اجتماعی، آزادی، صلح و دموکراسی باور داشت و در دوران فعالیت سیاسی خود تلاش میکرد جایگاه اجتماعی گروههای محروم و ملیتهای بهحاشیهراندهشده را تقویت کند.
مدیریت اقتصادی در سالهای جنگ
آقای نجفیزاده میگوید کشتمند در طول ۱۰ سال نخستوزیری خود تلاش کرد اقتصاد کشور را در شرایط دشوار جنگ مدیریت کند.
به گفته او، در آن سالها با وجود جنگهای گسترده، دولت توانست از بروز قحطی و بحران غذایی گسترده جلوگیری کند. او همچنین برنامههایی برای ایجاد ذخایر استراتژیک در نظر گرفت.
نجفیزاده میگوید کشتمند دستور داد ذخایر قابل توجهی از مواد نفتی، مواد غذایی و تجهیزات نظامی در انبارخانههای سربسته در مرکز و ولایات ذخیره شود تا در شرایط اضطراری مورد استفاده قرار گیرد.
او همچنین به برنامههای آموزشی اشاره میکند و میگوید در دوره صدارت کشتمند هزاران دانشجوی افغان برای تحصیل به خارج از کشور اعزام شدند.
نقش در تغییر جایگاه هزارهها
سلطانعلی کشتمند که خود از قوم هزاره بود، در جامعهای به قدرت رسید که هزارهها در آن برای دههها با تبعیضهای ساختاری روبهرو بودند.
به گفته نجفیزاده، حضور او در رأس دولت تأثیر مهمی در تغییر وضعیت سیاسی و اجتماعی این جامعه داشت.
او میگوید کشتمند شورای مرکزی هزارهها را ایجاد کرد و در ساختارهای دولتی و نظامی نیز تلاش کرد زمینه حضور گستردهتر آنان را فراهم کند.
به گفته او، در آن دوره یک قولاردو با حضور گسترده نیروهای متعلق به ملیت هزاره تشکیل شد. این قولاردو شامل سه فرقه نظامی بود: فرقه ۹۵ در غزنی، فرقه ۹۶ در میدانشهر و فرقه ۹۷ در بامیان و شمال کشور. شمار نیروهای این تشکیلات نظامی حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار نفر عنوان شده است.
نجفیزاده که خود ابتدا فرمانده فرقه ۹۶ و بعدها فرمانده قولاردو بود، میگوید این اقدامات در تغییر موقعیت اجتماعی و سیاسی هزارهها تأثیر قابل توجهی داشت.
سلطانعلی کشتمند، ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد و میراکبر خیبر در یک تظاهرات در کابل
نقش در طرح مصالحه ملی
به گفته نجفیزاده، کشتمند از چهرههایی بود که در طرح «مصالحه ملی» داکتر نجیبالله نقش داشت.
او میگوید کشتمند تلاش کرد برخی فرماندهان مجاهدین را قانع کند تا به روند مصالحه ملی بپیوندند. نجفیزاده معتقد است اگر اختلافات داخلی در درون حزب دموکراتیک خلق افغانستان رخ نمیداد، ممکن بود این طرح به نتایج متفاوتی برسد.
ترور ناکام
در سالهای پایانی حکومت داکتر نجیبالله، پس از برکناری کشتمند از صدارت، تدابیر امنیتی برای محافظت از صدراعظم پیشین کاهش یافت.
نجفیزاده میگوید: «او حتی یک محافظ شخصی هم نداشت. موتر شخصی نداشت و با تکسی رفتوآمد میکرد.»
به گفته او، در همین شرایط روزی هنگام شرکت در مراسم فاتحه در مسجد امام حسن مجتبی در منطقه پل سوخته کابل هدف حمله قرار گرفت.
نجفیزاده میگوید مهاجم فردی به نام مسلمی بود که با شلیک گلوله به سر کشتمند او را بهشدت زخمی کرد. در آن زمان برخی از گروههای مجاهدین همدیگر را به دستداشتن در ترور کشتمند متهم میکردند.
او میگوید: «در زمان وقوع حادثه من در میدانشهر بودم. همکارانم در ساحه حضور داشتند و مرا از رویداد آگاه کردند. بهمحض اطلاع، خود را به کابل رساندم.»
به گفته او، کشتمند در آن زمان به شفاخانه صلیب سرخ منتقل شده بود. نجمالدین کاویانی، فرید مزدک و سلیمان لایق از جمله کسانی بودند که در انتقال او به شفاخانه نقش داشتند.
بعدها به دستور رئيسجمهور نجیبالله، کشتمند از شفاخانه صلیب سرخ به شفاخانه چهارصد بستر منتقل شد.
نجفیزاده میگوید فضای سیاسی آن زمان به حدی پرتنش بود که حتی در شفاخانه نیز نگرانیهایی درباره امنیت او وجود داشت.
او میگوید: «نگران بودیم که مبادا در شفاخانه به او زهر تزریق شود. چون کشتمند از جناح پرچم بود، این نگرانی وجود داشت که برخی افراد تندرو جناح خلق به او آسیب برسانند. به همین دلیل چند نفر را برای حفاظت از او در شفاخانه گماشتیم.»
تبعیدی که پایان نیافت
در نهایت، به گفته نجفیزاده، در یک نشست تصمیم گرفته شد که کشتمند برای درمان به خارج از کشور فرستاده شود.
او ابتدا به مسکو منتقل شد و پس از درمان، به بریتانیا رفت. کشتمند سالهای پایانی عمر خود را در لندن سپری کرد و دیگر هرگز به افغانستان بازنگشت.
او در سالهای آخر زندگی کمتر در انظار عمومی ظاهر میشد و کمتر مصاحبه میکرد، اما خاطرات خود را در قالب کتابی نوشت. این اثر امروز یکی از منابع مهم برای مطالعه تحولات سیاسی افغانستان و تاریخ حزب دموکراتیک خلق افغانستان به شمار میرود.
سلطانعلی کشتمند، صدراعظم سابق افغانستان از ویژگیهایی برخوردار بود که او را نسبت به بسیاری از معاصرانش متمایز میکرد. پیشینه مبارزاتی، تخصص در امور اقتصادی، اندیشه سیاسی و تجربه مدیریتی او بخشی از امتیازات کارنامه کشتمند است.
سلطانعلی کشتمند و داعیه برابری اقوام
سلطانعلی کشتمند، فرزند نجفعلی، در بهار سال ۱۹۳۵ در چهاردهی کابل به دنیا آمد.
او پس از فراغت از رشته اقتصاد در دانشگاه کابل، در وزارت معادن و صنایع مشغول به کار شد. در ۱۱ جدی ۱۳۴۳، در کنگره مؤسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان، بهعنوان عضو اصلی کمیته مرکزی این حزب انتخاب شد. با انشعاب در حزب، او در کنار جناح پرچم قرار گرفت و پس از کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ بهعنوان وزیر پلان تعیین شد.
اما مدت کوتاهی بعد، در اول سنبله ۱۳۵۷ زندانی و به اعدام محکوم شد. این حکم بعداً به ۲۰ سال زندان کاهش یافت و او سرانجام پس از ششم جدی ۱۳۵۸ از زندان آزاد شد.
در دوره حکومت ببرک کارمل، از ۱۱ جدی همان سال بهعنوان معاون صدراعظم و وزیر پلان منصوب شد و در ۲۰ جوزای ۱۳۶۰ به مقام صدراعظم رسید.
سلطانعلی کشتمند حدود هشت سال در این سمت فعالیت کرد. با مطرحشدن سیاست آشتی ملی، محمدحسن شرق بهجای او بهعنوان صدراعظم تعیین شد. اما پس از ۹ ماه کار، رئیسجمهور نجیبالله نسبت به شرق بدبین شد و او را برکنار کرد. در نتیجه، برخلاف نظر نجیبالله و با اتفاق آرای سایر رهبران حزب، کشتمند از اول حوت ۱۳۶۷ برای بار دوم بهعنوان صدراعظم تعیین شد. او پس از ۱۶ ماه بار دیگر از این سمت کنار گذاشته شد و فضلحق خالقیار بهجای او به صدارت رسید.
پس از آن، کشتمند برای مدت پنج ماه بهعنوان معاون اول رئیسجمهور تعیین شد. اما به گفته خودش، روابط او با رئیسجمهور نجیبالله تیره شد و در این مدت عملاً بدون صلاحیت و بهصورت نمادین در این مقام حضور داشت. در حالی که رفتار نجیبالله نسبت به او بهطور کامل تغییر کرده بود، سرانجام در سنبله ۱۳۶۹ از این سمت نیز برکنار شد.
او در ۲۵ سرطان ۱۳۷۰ از عضویت در حزب وطن و هیأت اجرائیه کمیته مرکزی آن استعفا داد و از اواخر همان سال در لندن زندگی میکرد.
سلطانعلی کشتمند در جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان جایگاه برجستهای داشت، بهویژه در دوره حکومت ببرک کارمل. او پس از کارمل، بهعنوان چهره دوم حزب و دولت شناخته میشد.به همین دلیل، پس از آنکه با اشاره مقامهای شوروی سابق و تصمیم کمیته مرکزی حزب، ببرک کارمل در ثور ۱۳۶۵ از مقام حزبی و در عقرب همان سال از مقام دولتی خود کنار گذاشته شد، بسیاری انتظار داشتند سلطانعلی کشتمند بهجای او رهبری حزب و دولت را بهعهده بگیرد. اما بهدلایلی – شاید از جمله ملاحظات قومی – بهجای چهره دوم حزب، نجیبالله که تا آن زمان در ردههای پایینتر حزبی قرار داشت، بهعنوان جانشین کارمل انتخاب شد.
از نظر کارنامه دولتی، نزدیک به ده سال صدارت سلطانعلی کشتمند و ریاست او بر شورای وزیران را میتوان دورهای نسبتاً موفق برای خود او و حزب حاکم دانست.
در این دوره، او بهعنوان دولتمردی آگاه و کاردان شناخته میشد که با مدیریت و ابتکار، و با رویکردی نوگرا و اعتدالگرا، در اداره امور کشور نقش ایفا کرد.
با این حال، اشغال افغانستان توسط شوروی، تشدید جنگها، فشارهای داخلی و خارجی بر دولت وقت و نگاه منفی بخش بزرگی از مردم به نظام حاکم، بر همهچیز سایه انداخته بود و حتی دستاوردهای مثبت آن دوره را نیز تحتالشعاع قرار میداد. در چنین فضایی، خدمات و ابتکارات کشتمند نیز اغلب مورد تردید یا انتقاد قرار میگرفت.
با وجود این، به گفته بسیاری از چهرههای کلیدی هر دو جناح خلق و پرچم، در میان کادرهای رهبری این حزب کمتر کسی از نظر تواناییهای مدیریتی و تخصصی با کشتمند قابل مقایسه بود. از همین رو، او در مدت طولانی صدارت خود – جدا از مسائل سیاسی و امنیتی که بیشتر در حوزه مسئولیت رئیسجمهور قرار داشت – توانست بخش تخصصی و فنی حکومتداری را بهخوبی مدیریت کند و اصلاحات و نوآوریهای متعددی، بهویژه در حوزههای اقتصادی، اجتماعی و قانونگذاری، بهجا بگذارد.
در بیست سال گذشته که من از نزدیک با روند بازنگری قوانین افغانستان سروکار داشتهام، دیدهام که صدها قانون جدید و نسبتاً غنی از نظر محتوا در همان دوره دهسالهای تدوین شده بود که کشتمند ریاست شورای وزیران را برعهده داشت، بهویژه در عرصههای حقوقی و اقتصادی.
با این حال، همانگونه که میدانیم، در افغانستان گرایشهای قومی و تباری چنان پررنگ است که گاه حتی ارزیابی شخصیتها و کارنامه آنها نیز بر اساس تعلقات قومی انجام میشود. در حکومت چهاردهساله خلق و پرچم نیز، همانند بسیاری از حکومتهای گذشته و معاصر افغانستان، شکافها و تضادهای قومی، زبانی و مذهبی برجسته بود و حتی از عوامل ناکامی آن حکومتها به شمار میرفت.
کشتمند و فدرالیسم در افغانستان
سلطانعلی کشتمند هم از پیشگامان و از حامیان جدی طرح فدرالیسم در افغانستان است.
هرچند طاهر بدخشی پیشگام اصلی ایده فدرالیسم و طرح مسأله ملی و ستم ملی بود؛ به همین دلیل از حزب دموکراتیک خلق جدا شد، اما در عین حال بدخشی با ببرک کارمل هم میانه خوبی نداشت و بعد از انشعاب جناح پرچم، بدخشی همچنان در کنار جناح خلق باقی ماند.
از این جهت نمیتوان باور کرد که جناح پرچم در مجموع و شخص ببرک کارمل بهطور خاص، طرفدار طرح فدرال بدخشی بوده باشد. اما ممکن است کشتمند به جهت پایگاه و خاستگاه خاص قومی خود و همچنین به جهت روابط خاص شخصی و خانوادگی خود با بدخشی، تحت تأثیر طرحهای او قرار گرفته و به همین دلیل از دهه پنجاه طرفدار طرح فدرالیسم شده باشد.
دلیل و انگیزه هرچه باشد اما آقای کشتمند از دهه پنجاه خورشیدی تاکنون از کسانی بوده که همواره داعیه برابری بین اقوام کشور را مطرح کرده و برای تحقق آن، خودگردانی محلی و نظام فدرالی را پیشنهاد کرده است.
در این مقاله دیدگاههای سلطانعلی کشتمند درباره فدرالیسم را در سه مقطع تاریخی و در سه مرحله به اختصار مرور میکنیم:
سرور دانش، معاون سابق ریاستجمهوری افغانستان
پیشنهاد قانون اسیاسی فدرالی توسط حزب پرچم در دوره جمهوریت داوودخان
با کودتای محمدداوودخان و جایگزینی نظام جمهوری بهجای سلطنت و اعلام خطمشی حکومت جدید، حزب دموکراتیک خلق افغانستان، بهویژه جناح پرچم، حمایت رسمی خود را از حکومت تازه اعلام کرد. برخی از چهرههای این حزب نیز در دولت داوودخان حضور یافتند. خود داوودخان نیز در آغاز از حمایت گروههای چپ بهره میبرد و در برخی از بیانیههایش نکاتی را مطرح میکرد که نشاندهنده گرایش او به برخی دیدگاههای سوسیالیستی بود.
اما بهتدریج میان دو طرف فاصله ایجاد شد و پرچمیها به منتقدان سیاستهای حکومت تبدیل شدند.
در سال ۱۳۵۴ داوودخان طرح تدوین قانون اساسی جدید را مطرح کرد. برای این منظور، کمیسیون بزرگی با ۴۱ عضو مأمور تهیه پیشنویس قانون اساسی شد. در ششم دلو ۱۳۵۵ پیشنویس این قانون در مطبوعات منتشر شد. سپس این طرح توسط مجلس نمایندگان تصویب شد و نظامی کاملاً ریاستی و تکحزبی با صلاحیتهای گسترده برای رئیسجمهور را تثبیت کرد.
جناح پرچم با این قانون اساسی مخالفت کرد و در برابر آن طرح دیگری ارائه داد. به گفته سلطانعلی کشتمند، این طرح نظام «پارلمانی فدرال» را برای افغانستان پیشنهاد میکرد. طرح قانون اساسی حزب پرچم نیز به قلم خود کشتمند تهیه شده بود.
کشتمند در کتاب خود مینویسد: «در ۲۹ حوت ۱۳۵۴ (۱۹ مارچ ۱۹۷۶) مسوده قانون اساسی جمهوری افغانستان به کمیسیونی سپرده شد. اما پیش از آنکه این مسوده در کمیسیون مورد بررسی قرار گیرد، حزب دموکراتیک خلق افغانستان (پرچمیها) طرح پیشنهادی خود را درباره آن بهطور گسترده منتشر کردند. در سند ضمیمه این طرح، پیشنویس قانون اساسی حکومت که مبتنی بر سیستم ریاستی و اعطای صلاحیتهای وسیع به رئیس دولت بود، مورد انتقاد قرار گرفته بود. طرح اصلی پیشنهادی حزب (پرچم) برای قانون اساسی مبتنی بر سیستم پارلمانی و «حکومت فدرالی» بود.»
او در ادامه میافزاید: «این طرح برای تدوین یک قانون اساسی کامل و متناسب با شرایط کشوری چون افغانستان در آن مقطع تاریخی تهیه شده بود. متن اصلی این طرح به وسیله من و بر پایه تحلیل مشخص از اوضاع کشور و جهان، در نتیجه پژوهش و بررسی گسترده و با استفاده از منابع معتبر نگاشته شد و سپس با همکاری برخی از اعضای باصلاحیت رهبری حزب تکمیل گردید. این طرح بهصورت محدود چاپ شد و بهطور مستقیم و غیرمستقیم در میان اعضای حزب، حلقات روشنفکری کشور، اعضای کمیسیون و سایر علاقهمندان توزیع شد. حکومت از انتشار این طرح خشمگین شد، اما نتوانست از گسترش آن جلوگیری کند و در عوض چند تن از فعالان حزبی را بازداشت و برای مدتی زندانی کرد.»
میرمحمدصدیق فرهنگ، ضمن اشاره به انتقاد جناح پرچم از قانون اساسی داوودخان، بدون اشاره به طرح نظام پارلمانی فدرال، انگیزه این انتقاد را تلاش برای جهتدادن قانون اساسی جدید به سوی سوسیالیسم مورد نظر اتحاد شوروی میداند.
او مینویسد: «در ۱۵ حمل ۱۳۵۵ (اپریل ۱۹۷۶) این گروه (پرچم) در نشریهای با عنوان «طرح پیشنهادی» مجموعهای از مطالب را درباره قانون اساسی آینده منتشر کرد که هدف آن جهتدادن قانون مذکور به سوی نوع خاصی از سوسیالیسم مورد نظر مسکو بود؛ یا همان سوسیالیسمی که ایدئولوگهای اتحاد شوروی برای کشورهای در حال رشد پیشنهاد میکردند. این سند در واقع انتقادی غیرمستقیم از سیاستهای دولت نیز به شمار میرفت.»
حرکت به سوی خودمختاری محلی در دوره کارمل
اینکه حزب پرچم در زمان طرح قانون اساسی داوودخان، طرح دیگری را با عنوان نظام «پارلمانی فدرال» ارائه کرد، اقدامی مهم به شمار میرود و نشان میدهد که ایده فدرالیسم در سطح رهبری این جناح مطرح و مورد تأیید بوده است.
با این حال، حزب پرچم که نتوانست این طرح را در زمان تدوین قانون اساسی داوودخان عملی کند، انتظار میرفت در دوره حاکمیت خود پس از سال ۱۳۵۸ آن را دوباره مطرح سازد. اما حساسیتهای سیاسی و شرایط آن زمان باعث شد این موضوع مسکوت بماند و نه در «اصول اساسی جمهوری دموکراتیک افغانستان» و نه در قانون اساسی دوره نجیبالله، طرح فدرالیسم پیگیری نشود.
در دوره حکومت ببرک کارمل، در سال ۱۳۵۹ «اصول اساسی جمهوری دموکراتیک افغانستان» به تصویب رسید. در این سند، هرچند ایدههای مثبتی درباره نقش مردم و برابری همه اقوام و شهروندان کشور مطرح شده بود، اما هیچ اشارهای به افزایش اختیارات ادارات محلی یا فدرالی ساختن ساختار سیاسی افغانستان نشده بود.
هدف از تصویب «اصول اساسی» این بود که بهطور موقت، تا زمان تدوین و تصویب قانون اساسی دایمی، چارچوب و شیوه فعالیت حکومت را مشخص کند. با این حال، تا سال ۱۳۶۵ که ببرک کارمل از قدرت کنار رفت، قانون اساسی جدیدی به تصویب نرسید.
طرح فدرالی سازمان کارگران جوان افغانستان
در سال ۱۳۶۲ طرح نظام فدرالی از سوی برخی حلقات سیاسی دیگر نیز مطرح شد، اما این پیشنهاد از سوی ببرک کارمل مورد پذیرش قرار نگرفت.
عبدالقدیر صوفیزاده در مقالهای در این باره مینویسد: «در کشور ما درمان این دردها و ناامیدیها تنها از طریق ایجاد یک ساختار جمهوری متحده فدرال ممکن است. بسیاری از نابسامانیها و سیاستگذاریهای نادرست دولتها و ایجاد نظامهای بیش از حد متمرکز، مانع تأمین صلح و ثبات ملی، صلح منطقهای و شکلگیری یک دولت واقعاً دموکراتیک شده است. در حالی که تجربه جمهوریهای فدرال در جهان و حتی در کشورهای پیرامون ما نشان داده است که چنین نظامی میتواند به پیشرفت متوازن، وحدت مردمی و همبستگی ملی کمک کند.
بر این اساس این پرسش مطرح میشود که افغانستان چگونه میتواند با بهرهگیری از این تجربه به پیشرفت، آزادی، صلح، دموکراسی، عدالت اجتماعی و رفاه عمومی دست یابد؛ آن هم از طریق تلاش عقلانی و انسانی و بدون تبعیض و تمایز میان شهروندان.
در همین چارچوب، در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی، طرح ایجاد جمهوری متحده فدرال از سوی برخی سازمانهای چپ دموکرات و ملی که وابسته به کمونیسم شوروی یا حزب حاکم خلق و پرچم نبودند، مطرح شد. در رأس این تلاشها سازمان «کارگران جوان افغانستان» یا «کجا» قرار داشت. اعضای این سازمان پیشنویس موقت قانون اساسی جمهوری فدرال افغانستان را تهیه کردند و پس از تصویب درونحزبی، این طرح را بهعنوان راهحلی برای پایان بحران و جنگ، به مردم افغانستان و جامعه جهانی ارائه کردند.
پس از طرح این پیشنهاد، شماری از احزاب و سازمانهای سیاسی مستقل که با این دیدگاه سیاسی همسو بودند، جبههای با عنوان «جبهه مردم برای آزادی و دموکراسی» تشکیل دادند تا از طریق آن و با همکاری نیروهای ملی و مردمی، زمینه انتقال قدرت به مردم و تحقق اراده عمومی فراهم شود.
با این حال، به گفته نویسنده، در نتیجه تحولات سیاسی و فشارهای موجود، رهبران، کادرها و فعالان حزب کارگران جوان افغانستان از سوی حزب حاکم خلق و وطن بازداشت و زندانی شدند.»
طرح کابل و طرح شورویها برای قانون اساسی جدید
برخی اسناد نشان میدهد که در سالهای پایانی حکومت ببرک کارمل، طرحی برای تدوین قانون اساسی جدید تهیه شده بود.
با این حال، اطلاعات دقیقی درباره جزئیات این طرح در دست نیست و روشن نیست که این پیشنویس چه محتوایی داشته و آیا در آن به موضوع فدرالیسم یا خودمختاری ولایات اشارهای شده بود یا نه.
سلیم مجاز، که از کادرهای متخصص حقوق در جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق بود، جریان تدوین این طرح قانون اساسی و دیدگاه ببرک کارمل را به تفصیل نقل کرده است. به گفته او، در کنار این پیشنویس، طرح دیگری نیز از سوی شورویها آماده شده بود که آنان قصد داشتند آن را بر دولت افغانستان تحمیل کنند. اما ببرک کارمل بهشدت با این طرح مخالفت میکرد و آن را عاملی برای بروز جنگ داخلی و حتی تجزیه افغانستان میدانست. با این حال، مجاز بهطور دقیق توضیح نمیدهد که طرح مورد نظر شورویها چه ویژگیهایی داشته و چگونه میتوانسته به تجزیه افغانستان منجر شود.
او در مقالهای با عنوان «داستان دو قانون اساسی؛ گفتهها و ناگفتههایی درباره طرح قانون اساسی جمهوری دموکراتیک افغانستان» مینویسد: «نگارنده در جریان سال ۱۹۸۶ بهعنوان منشی کمیته کارِ کمیسیون تسوید قانون اساسی ۱۹۸۷ تعیین شده بود. یک ماه پس از آغاز کار، ما در کمیته کار موفق شدیم طرح مقدماتی قانون اساسی را تهیه کنیم. اما در همان زمان، طرح دومی که از پیش آماده شده بود از سوی مقامات بالا به ما ابلاغ شد. رهبری به ما دستور داد که طرح نخست، یعنی متنی را که خود ما تهیه کرده بودیم، بهکلی کنار بگذاریم و بهجای آن بر اساس طرح دوم کار کنیم؛ طرحی که ما در تهیه آن نقشی نداشتیم. متن و ساختار این طرح بهروشنی نشان میداد که توسط شورویها تهیه شده و سپس به زبان دری ترجمه و ویرایش شده است. این طرح شباهت زیادی به قوانین اساسی جمهوریهای آسیایی اتحاد شوروی داشت و دارای خلأها و نواقص فراوان سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حقوقی بود که اصلاح آنها دشوار به نظر میرسید. طرحی که ما تهیه کرده بودیم، از نظر اصول و محتوا تفاوتهای اساسی با طرح شورویها داشت. ما در برابر طرح دوم تا حدی مقاومت کردیم، اما از سوی مقامات بالا تهدید شدیم.»
او در ادامه مینویسد: «با شناختی که از اعضای کمیته تحریر داشتم، آنها افرادی نبودند که بهآسانی تسلیم شوند. از همین رو، سلسلهای از فعالیتها را در مخالفت با آن طرح سازمان دادیم. در همین زمان خبر تازهای به ما رسید که روحیه ما را تقویت کرد: اطلاع یافتیم که ببرک کارمل نیز بهشدت با طرح رقیب مخالف است. پس از آگاهی از این موضوع، تصمیم گرفتم شخصاً با او دیدار کنم تا حقیقت را از نزدیک بدانم. با دستیار او تماس گرفتم و وقت ملاقات خواستم و گفتم میخواهم درباره طرح قانون اساسی با او گفتوگو کنم. او فوراً برایم وقت تعیین کرد. روز بعد در زمان تعیینشده به دفتر ببرک کارمل در ارگ رفتم. در آنجا کسی دیگر در انتظار دیدار با او نبود. بسیاری از کسانی که همواره در پی دیدار با مقامات بودند، وقتی میدیدند شورویها روزبهروز از صلاحیتهای ببرک کارمل میکاهند، دیگر ضرورتی نمیدیدند با او ملاقات کنند و موقعیت حزبی یا دولتی خود را به خطر بیندازند.»
مجاز میافزاید: «پس از گفتوگوهای مقدماتی، بحث ما بهسرعت بر طرح قانون اساسی متمرکز شد. او با وجود آنکه در موقعیت سیاسی مناسبی قرار نداشت و هر لحظه احتمال بازداشت یا حذف او وجود داشت، گفت: “این طرح نه تنها از نظر معیارهای حقوقی دارای خلأها و نواقص فراوان است، بلکه طرحی بسیار خطرناک است که افغانستان را به سوی جنگ داخلی و حتی تجزیه سوق خواهد داد.”»
به گفته مجاز، از لابهلای سخنان کارمل چنین برداشت میشد که داکتر نجیبالله نیز با طرح رقیب موافق نیست، اما بهدلیل ملاحظات سیاسی، آشکارا مخالفت خود را بیان نمیکند. کارمل به او توصیه کرد که همزمان برای تکمیل و بهبود طرحی که خودشان تهیه کردهاند نیز کار کنند.
مجاز در ادامه مینویسد که پس از گفتوگو، کارمل پیشنهاد کرد برای قدمزدن به فضای باز ارگ بروند. او مینویسد: «وقتی دور از نفوذ گوشهای کنجکاو در راهروهای ارگ قدم میزدیم و به گلهای رنگارنگ آن نگاه میکردیم، کارمل گفت لازم میداند برخی حقایق را با من در میان بگذارد. سپس توضیح داد که چگونه روابط او با مشاوران شوروی بهتدریج تیره شده است. او گفت در ماههای اخیر حادثهای رخ داد که روابط ما را بهکلی برهم زد. شورویها مشاور تازهای به کمیته مرکزی فرستادند به نام ویکتور پتروویچ. هنگامی که نام او را میبرد، آثار عصبانیت در چهرهاش آشکار بود.»
کارمل ادامه داده بود: «این سرمشاور با لحن آمرانه با من سخن میگفت و دستور میداد. این نخستین بار بود که یک مشاور روسی چنین رفتاری میکرد. روزی بهشدت عصبانی شدم، او را از دفترم بیرون کردم و به دستیارم گفتم دیگر اجازه ندهد وارد دفتر من شود. پس از آن، مشاوران شوروی در داخل افغانستان و در خود اتحاد شوروی تبلیغات گستردهای علیه من به راه انداختند. علاوه بر تبلیغاتی که از سوی غرب و مجاهدین جریان داشت، این تبلیغات تازه نیز شدت گرفت تا سرانجام پلینومی ترتیب دادند و مرا از رهبری حزب کنار گذاشتند.»
از این روایت برمیآید که در سالهای پایانی حکومت ببرک کارمل، روابط میان او و مقامات شوروی با تنشهای جدی روبهرو شده بود. این تنشها بهویژه پس از سفر هیأت افغانی به ریاست کارمل به مسکو و دیدار با میخائیل گورباچف شدت گرفت؛ دیداری که در آن مقامات شوروی بر خروج نیروهایشان از افغانستان و ضرورت تغییر در سیاستهای حکومت افغانستان تأکید کردند. در همان نشست، کارمل نیز در حضور گورباچف اظهار کرده بود که وزیر دفاع شوروی در امور وزارت دفاع افغانستان مداخله میکند و نیروهای شوروی در افغانستان بهطور فعال نمیجنگند و بیشتر در پی حفظ جان خود هستند.
سلطانعلی کشتمند نیز در بخشی از خاطرات خود مینویسد که ببرک کارمل در محافل خصوصی بارها از ادامه حضور نیروهای شوروی در افغانستان شکایت میکرد و میگفت سربازان شوروی نه بهطور جدی میجنگند و نه کشور را ترک میکنند. به گفته او، این وضعیت باعث شده بود که حکومت افغانستان در میان مردم و در افکار عمومی جهان بیاعتبار شود.
گامهایی بهسوی تمرکززدایی
در دوره صدارت سلطانعلی کشتمند سه اقدام ارزشمند دیگر صورت گرفت. گامهای مهم بهسوی غیرمتمرکز شدن و ایجاد زمینه برای فدرالیشدن افغانستان.
تصویب قانون ارگانهای محلی
قانون جدید ارگانهای محلی شوراهای محلی منتخب را از روستا تا ولسوالی و ولایت و شهر پیشبینی کرده بود. با صلاحیتهای مهم برای تقویت اداره محلی و نقش مردم محلی در تصمیمگیریها.
در این قانون کمیتههای اجرایی برای هر اداره محلی در نظر گرفته شده بود که تمام اعضای آن توسط شوراها انتخاب میشدند و رئیس کمیتههای اجرایی در سطح ولایت و ولسوالی، در حقیقت والی و ولسوال همان ولایت و ولسوالی بود.
در آن زمان محتوای این قانون در اکثر مناطق کشور عملی نشد ولی خود این قانون در جای خود حرکت بسیار مهم در جهت غیرمتمرکزسازی قدرت بود.
ایجاد زونها
در سال ۱۳۵۹ برای ایجاد مناسبات و امکانات مساعد برای همکاری میان ولایات و مناطق مجاور آنها، افغانستان به هشت منطقه یا زون تقسیم شد: زونهای مرکز، شمالشرق، شمال، شمالغرب، شرق، جنوبشرق، جنوب و جنوبغرب.
تقسیم جغرافیایی کشور به زونها یا مناطق یک رویه رایج در اکثر کشورها است. برای غیرمتمرکزسازی و همکاریهای بیشتر در میان مناطقی که مجاورت و یا مشترکات دیگر فرهنگی، ترانسپورتی و اقتصادی با همدیگر دارند.
حرکت به سوی خودمختاری و خودگردانی ملی
سلطانعلی کشتمند در نوشتههای خود مانند طاهر بدخشی از اصطلاحاتی مثل روابط موجود بین اقوام افغانستان، «مسأله ملی»، «تبعیض» و «ستم ملی» استفاده کرده است. او «نظام فدرالی» را تنها راهحل مشکل تبعیض و بیعدالتی میداند.
آقای کشتمند نوشته است: «در دهه هشتاد میلادی مبارزه برای تأمین برابری حقوقی و عملی میان تمام ملیتها، اقوام و گروههای اتنیکی به مثابه یک وظیفه خدشهناپذیر و تأخیرناپذیر حزب و دولت تلقی میشود. زیرا برخورد اصولی با مسأله ملی در کشور کثیرالملت افغانستان و ایجاد مناسبات عادلانه و برابر میان ملیتها و اقوام کشور بهعنوان یکی از اصول بنیادی، دستکم از لحاظ تئوریک، سرخط برنامه عمل حزب را میساخت. ولی نه اعلام این سیاست و نه ابراز آرزومندی برای وحدت و یکپارچگی ملیتها و اقوام کشور به تنهایی کافی نبود. لازم بود که در عمل بخاطر رفع «تبعیض» و «ستم ملی» و بر ضد روحیه و گرایش برتریجویانه ملی مبارزه قاطع شود و عملا فضای مطمئن برای اتحاد واقعی، وحدت و یکپارچگی، همکاری و تفاهم میان ملیتها و اقوام گوناگون کشور ایجاد شود. برای تحقق چنین امری در مقامهای رهبری حزب و دولت در حرف خیلی زیاد و در عمل خیلی کم آمادگی وجود داشت.»
سلطانعلی کشتمند با ذکر این که شورای وزیران تلاش میکرد زمینه برابری در میان تمام اقوام بدون هیچگونه تبعیض را فراهم کند، میگوید: «من شخصا به این اصل معتقد بودم و هستم که راهحل واقعی مسأله ملی در افغانستان عبارت خواهد بود از ایجاد یک دولت متحده یا «فدرال» با قبول خودمختاریهای گسترده ملی برای ایالتها که بر پایه مشخصات ملی و قومی تشکیل گردد... در غیر آن به تنهایی از یکپارچگی و وحدت ملی، برادری و برابری مردم حرف زدن کافی نخواهد بود.»
آقای کشتمند یادآوری میکند که در اواخر دهه ۸۰ میلادی شورای وزیران قصد داشت پیشنهادات خاصی در مورد ایالات و تشکیل حکومتهای خودگردان محلی همراه با استدلالهای منطقی و نقشههای منطقوی ارائه دهد. «ولی از آنجایی که در این زمینهها از گذشتهها برخورد محافظهکارانه و به اصطلاح «حساسیت» در مقامات بالایی حزب و دولت تسلط داشت کار به جایی نرسید.»
از آنچه گفته شد روشن میشود که نه تنها از سوی شخص سلطانعلی کشتمند بلکه در سطح وسیعی از نیروهای حزب پرچم و مقامات دولت، طرح فدرالی و خودگردانیهای محلی به شدت مطرح بوده ولی میراث بهجامانده از گذشته و عدم توجه جدی مقامهای بالای حزب و دولت، باعث شده که این طرحها در عمل به جایی نرسد.
سلطانعلی کشتمند سرانجام بعد از نزدیک به سه دهه عضویت و فعالیت در سطح رهبری حزب، در ماه سرطان ۱۳۷۰ از عضویت در حزب وطن و هیأت اجرائیه آن استعفا داد. او در استعفانامه اعتراضی خود نیز به موضوع مسأله ملی و رفع ستم ملی و ایجاد نظام فدرالی اشاره کرده است: «من آرزو دارم که شرایط برای حل سیاسی، انتخابات آزاد بر اساس نفوس تحت نظارت بینالمللی، ایجاد حاکمیت ائتلافی و فدرالی با پایههای وسیع و با شرکت فعال نمایندگان تمام ملیتها، اقوام و منطق مختلف کشور تأمین گردد.»
کشتمند ۱۰ سال بعد و در هنگام تألیف خاطراتش یکبار دیگر به این موضوع اشاره کرده و آنرا تنها راهحل قضیه افغانستان میداند: «به رغم این که بیش از ۱۰ سال تمام از آرزومندی متذکره در بالا میگذرد، ولی هنوز چنین پیشنهادی به مثابه یگانه راهحل بنیادی برای مسأله افغانستان مطرح و به قوت خود باقی است. همانگونه که در پیشنهاد بالا مطروحه در استعفانامه آمده است هرگاه انتخابات آزاد و همگانی بر پایه جمعیت کشور انجام نگیرد و نظام فدرالی در افغانستان ایجاد نشود، به مشکل میتوان از تأمین صلح دوامدار و دایمی در افغانستان سخن گفت.»
کشتمند و طرح فدرالی در ۲۰ سال اخیر
کشتمند در ۲۰ سال اخیر که مصروف نوشتن خاطرات و سایر تألیفات خود بوده است، بازهم در فرصتهای مناسب، نظام فدرالی را بهعنوان یک نیاز روز و بهعنوان تنها راه رسیدن به صلح دایمی و استوار مطرح کرده است.
یکی از آخرین مقالههای سلطانعلی کشتمند به نام «فدرالیسم: پیرامون پرسمان صلح در افغانستان؛ فدرالیزم راه را برای رسیدن به صلح استوار و پاسداری از آن میگشاید» در ۱۰ حمل ۱۴۰۰ منتشر شد.
آقای کشتمند در این مقاله به جوانب مختلف فدرالیسم و سوابق آن پرداخته است. در این جا تنها چند مورد از استدلالهایی را که کشتمند برای ضرورت فدرالیسم در افغانستان مطرح کرده نقل میکنیم.
کشتمند نوشته است: «درباره نیاز به برپایی نظام فدرال، سودبخشیها و شیوههای پدیدآوری آن برای جامعه آشفته و از همگسیخته کنونی افغانستان حرف زیاد است. با به باور من، پیشنهاد برای برپایی نظام فدرال در افغانستان تنها یک آرمان، یک گمانهزنی، یک خواست برای آیندههای دورافغانستان نیست، بلکه نیاز زمان و زندگی کنونی کشور است و هر دم این نیاز در شرایط کنونی که روند سرنوشتساز برای آینده کشور و در زمینه جنگ و صلح در پیش است، از اهمیت بزرگی برخوردار میگردد. نباید که همانند کنفرانس ناکام بن در سال ۱۳۸۰ خورشیدی به اصطلاح کلوخ ماند و از آب گذشت. آزمونهای فراوان نشان داد که حکومتهای ناکارآمد متمرکز نتوانست راهگشا و کلید حل دشواریهای بزرگ فراراه مردم افغانستان و حل مسئله جنگ و صلح در کشور گردد.»
ایشان در پاسخ به انتقاد تجزیهطلبی میگوید: «آنگونه که ناسازگاران و ستیزهجویان نظام فدرال میپندارند و یا تبلیغ میکنند، فدرالیزم موجب تجزیهطلبیها و جداییها نمیگردد. برعکس، آزمونهای فراوان در پهنه جهانی ثابت کرده است که یک دولت فدرال میتواند زمینههای گسترده و راستین را برای همگرایی، همزیستی مسالمتآمیز، همبستگی و همکاری و توسعه اقتصادی و اجتماعی میان بخشها و تبارهای گوناگون کشور بر پایه برابری حقوق ملی و شهروندی، فراهم آورد. همچنان در نظام فدرال امکانات نوین و پایدار برای دفاع خودی و پاسداری از صلح همگانی پدید میگردد. زیرا هر یک از تبارها و تیرهها در یک نظام فدرال یا اتحادی و خودگردان با حقوق برابر جایگاه خویش را در جامعه در مییابند و از حقوق و منافع خویش همراه با منافع همگانی کشوری پاسداری و دفاع میکنند. بدینگونه مردم سرانجام به پیشزمینههایی برای برقراری صلح پایدار و دوامدار که خواست بنیادین آنان است، میتوانند دست یابند.»
در مورد این که فدرالیسم فرصت میدهد تمام مردم در تمام سطوح در تعیین سرنوشت خود سهم فعال بگیرند، میگوید: «در چنین نظامی بر پایههای دموکراسی و عدالت اجتماعی، همه مردم از هر تبار و تیرهای، به لحاظ جمعیت چه بزرگتر و چه کوچکتر، میتوانند با گزینش نمایندگان خویش (از طریق انتخابات) در شوراهای مردمی از روستاها و شهرها تا شهرداریها و شهرستانها، ایالات و ولایات در حوزههای انتخابی حضور یابند و همچنان در برگماری دولت مرکزی فعالانه و مساویانه سهم بگیرند. بدینگونه مردم میتوانند سرنوشت خویش را به دستان خود بر پایه قوانین سراسری کشوری و پیماننامهها و فرماننامههای همگانی تعیین کنند.»
«هرگاه ضرورت به نمونهها باشد در رابطه به تقسیم قدرت در دولت مرکزی و دولتهای محلی به لحاظ تباری یا ملیتی به نمونه سویس و یا به دهها نمونه در دهها کشور دارای نظام فدرال و دهها کشور دارای نظام بر پایه شوراهای محلی انتخابی میتوان مراجعه کرد.»
در مورد نقش فدرالیسم در تأمین همگرایی و مردمسالاری و عدالت و برابری در میان ملتها و اقوام مختلف و رد ادعای این که فدرالیسم مساوی ملوکالطوایفی است، میگوید: «به باور من پذیرش نظام فدرال که سرشت دموکراتیک دارد، برای کشور چندین ملیتی افغانستان که از درون و در ماهیت از هم پارچه شده است، میتواند زمینههای اتحاد و همبستگی آگاهانه و داوطلبانه تمام ملیتها، قومها، تبارها و بخشهای گوناگون افغانستان را در کشور واحد افغانستان، فراهم آورد. فدرالیزم همتراز با همگرایی و مردمسالاری است و حق شهروندی سراسری کشوری را نفی یا نقض نمیکند. فدرالیزم امکان اجرای معتقدات و شعایر مذهبی، سنتها و فرهنگهای بومی را بدون مداخله دیگران در هر بخش کشور فراهم میکند و با دیکتاتوری، استبداد و بیدادگری به ویژه با ستم ملی در تضاد و با حقوق ملی و شهروندی برابر، بر پایه تامین حقوق بشری سازگار است. خودگردانیها و خودمختاریها در نظام فدرال برعکس گفتههای بیبنیاد، نابخردانه و پیشپاافتاده برخیها که گویا با ملوکالطوایفی یکسان باشد، راه را برای انتخابیساختن همه نهادهای مردمی و دولتی از پایین تا بالا میگشاید و سیستم پاسخگویی قانونی دوگانه را پدید میآورد: پاسخگو در برابر انتخابکنندگان – مردم و پاسخگو در برابر نهادهای انتخابی بالاتر. در نظام فدرال چون زمینههای بنیادین برای مشارکت نمایندگان مردم در نهادهای دولتی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در دولت مرکزی و در ارگانهای محلی قدرت و اداره دولتی از میان ملیتها و تبارهای گوناگون میتواند بهگونه قانونی فراهم شود، برابری میان ملیتها و تبارهای گوناگون کشور، چه کوچکتر و چه بزرگتر به لحاظ جمعیت و حوزه بودوباش و امکانات برای توزیع عادلانه داراییهای عامه میان هر بخش پدید میشود. بنا بر آن میتواند فضای برادری راستین میان تبارها و ملیتهای گوناگون کشور پدید آید: برابری و برادری.»
مقالههایی که در صفحه زاویه منتشر میشوند، بیانگر دیدگاه نویسندگان است و لزوما نظر تحریریه افغانستان اینترنشنال را بازتاب نمیدهند. صفحه زاویه با انتشار دیدگاههای گوناگون، میکوشد فضای گفتوگوی باز بین دیدگاههای متفاوت را فراهم کند.
همزمان با جنگ گسترده و بیسابقه در شرق میانه، ایالات متحده بهطور غیرمنتظره حملات تند و کمسابقه لفظی را علیه طالبان آغاز کرده است. افغانستان تحت اداره طالبان در کنار ایران در فهرست کشورهایی قرار گرفت که از نظر واشنگتن امریکاییها را گروگان میگیرند.
آدام بولر، مشاور ترامپ، هشدار داد که اگر طالبان شهروندان زندانی امریکایی را آزاد نکند، با سرنوشتی مشابه ونزوئلا و جمهوری اسلامی مواجه خواهد شد. در حال حاضر سه شهروند امریکایی در زندان طالبان به سر میبرند.
طالبان ظاهراً تهدیدهای امریکا را جدی گرفتهاند. رهبران این گروه در برابر این تهدیدها سکوت اختیار کردهاند و وزارت خارجه طالبان نیز اعلامیهای محترمانه و بسیار محتاطانه منتشر کرده است.
با این حال، ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان و فرد معتمد هبتالله آخندزاده، تعبیر دیگری از تحرکات امریکا در منطقه ارائه داد که بازگوکننده ذهنیت حلقه قندهار است. او در یک مصاحبه گفت که امریکا به دنبال بهانه است تا سناریوهایی علیه طالبان ترتیب دهد. او پیش از این نیز حملات پاکستان به افغانستان را به دسایس امریکا علیه طالبان نسبت داده بود.
امریکا در حالی بر طالبان فشار میآورد که درگیر یک جنگ پرهزینه با ایران است. چشمانداز پیروزی دونالد ترامپ بر جمهوری اسلامی نامشخص است و اقتصاد جهان به علت اختلال در عرضه انرژی دچار شوک شده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور امریکا، سیاست خارجی مبتنی بر قدرت نظامی را در پیش گرفته و میگوید دشمنان امریکا باید در برابر این کشور تمکین کنند.
طالبان پس از بیانیه وزارت خارجه امریکا و تهدید نماینده ترامپ، لحن دیپلوماتیک در پیش گرفته است، اما به نظر نمیرسد بدون دریافت امتیاز، سه زندانی امریکایی را آزاد کند. طالبان خواهان آزادی فردی به نام عبدالرحیم افغانی است که در گوانتانامو زندانی است. این گروه آزادی امریکاییها را تنها در چارچوب تبادل زندانیان ممکن میداند.
اما سرسختی طالبان صبر امریکا را به سر رسانده است. اگر سخنان آدام بولر را جدی بگیریم، شاید ترامپ به این نتیجه برسد که طالبان بدون فشار نظامی حاضر به امتیاز دادن نیست. این رویکرد فشار و حذف راس قدرت در ونزوئلا نتیجه داد و نیکولاس مادورو در یک معامله مخفی به امریکا تحویل داده شد، اما سیاست «دیپلماسی بی-۵۲» در ایران هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است.
مایکل کوگلمن، کارشناس ارشد امریکایی، باور دارد که احتمالاً فشارهای امریکا بر طالبان در افغانستان با جنگ خاورمیانه مرتبط است. در مقطعیکه خاورمیانه به کانون بحران و درگیری تبدیل شده است، افغانستان باردیگر اهمیت راهبردی یافته است.
در حال حاضر پاکستان، بهرغم بمباران پایگاههای نظامی طالبان، قادر نشده است این گروه را وادار به پذیرش خواستههایش کند. این احتمال را نمیتوان رد کرد که پاکستان با حمایت امریکا این حملات را انجام میدهد.
سرنوشت جنگ ایران میتواند سیاست بعدی ترامپ در برابر طالبان را تعیین کند. از لحن مقامهای امریکایی پیداست که آنها به فشار و تهدید علیه طالبان تمایل دارند. این تمایل بیش از هر چیز در خروج تحقیرآمیز امریکا از افغانستان ریشه دارد؛ خروجی که دونالد ترامپ بارها با سرخوردگی از آن یاد کرده است.
ترامپ که همواره به قدرت امریکا و ارتش آن افتخار میکند، نمیتواند بپذیرد که سربازان امریکایی با شتاب و هرجومرج افغانستان را ترک کردند و آن را به دشمنان خود واگذار کردند.
طالبان و ایران
طالبان، بهرغم خصومتهای تاریخی، پس از سقوط حکومت پیشین به همکار ایران تبدیل شده است. با حمله امریکا و اسرائیل به ایران، طالبان از جمهوری اسلامی حمایت کرد.
برخی ناظران باور دارند که حملات پاکستان به افغانستان برای سرگرم کردن طالبان بوده است، زیرا طالبان تنها دولتی در منطقه است که با ایران روابط عمیق راهبردی دارد. بسیاری از همسایگان ایران مانند عربستان و امارات با این کشور در تنش هستند و عراق نیز تحت نفوذ امریکا است.از این رو، طالبان تنها عقبه استراتژیک ایران در این مقطع دشوار محسوب میشود.
به این ترتیب، فشار امریکا بر طالبان علت موجه دیگری نیز پیدا کرده است. طالبان نمیخواهد به عنوان نیروی نیابتی در محور مقاومت ضدامریکایی جمهوری اسلامی معرفی شود، اما روابط نزدیک و عمیق آن با ایران، این گروه را در برابر فشارهای امریکا آسیبپذیر کرده است.
نباید از یاد برد که در فردای براندازی جمهوری اسلامی، اهمیت اداره طالبان به پایینترین سطح خواهد رسید. طالبان در مرزهای غربی افغانستان شاهد روی کار آمدن رژیمی خواهد بود که روابط نزدیک با امریکا دارد و با متحدان منطقهای جمهوری اسلامی مناسبات سردی خواهد داشت.
لحن عاجزانه طالبان
طالبان در حال حاضر درگیر یک جنگ فرسایشی با پاکستان است. پاکستان بهطور مداوم مواضع طالبان را در کابل، قندهار و ولایتهای مرزی افغانستان بمباران میکند. این وضعیت در بلندمدت پایدار نیست، زیرا خسارات مادی و نظامی جبرانناپذیری بر طالبان تحمیل میکند.
در چنین شرایطی، امریکا نیز برای آزادی شهروندانش بر طالبان فشار آورده و از حملات پاکستان حمایت کرده است.
رهبران طالبان در برابر تهدیدهای امریکا سکوت اختیار کردهاند. تنها یک مقام محلی طالبان واکنش تهدیدآمیزی نشان داد، اما بعدتر پست خود را در شبکه ایکس حذف کرد. این نشان میدهد که اداره طالبان تا چه اندازه در موضعگیری در برابر ایالات متحده محتاط است.
واکنش محتاطانه طالبان نشان میدهد که آنان این تهدیدها را جدی گرفتهاند. مقامات طالبان بارها گفتهاند که حملات پاکستان ریشه در برنامههای امریکا برای ناامن کردن افغانستان و منطقه دارد. سخنگوی طالبان نیز بارها ادعا کرده است که پاکستان از سوی امریکا مامور اجرای پروژه ناامنسازی منطقه و نابود کردن جنگافزارهای باقیمانده امریکایی در افغانستان شده است.
این به آن معناست که طالبان هنوز از امریکا احساس خطر میکند و خاطرات بمباران سنگین جنگندههای بی-۵۲ را فراموش نکرده است.
با گذشت هر روز، امریکا متوجه اشتباه خروج از افغانستان میشود. آیا این کشور به دنبال جبران این اشتباه راهبردی است؟ حمله امریکا به ایران نشان داد که حکومت ترامپ این خروج را نادرست میداند. پیش از آن نیز ترامپ گفته بود که پایگاه بگرام برای نظارت بر تاسیسات هستهای چین اهمیت دارد.
در پی آن، سفیر امریکا در سازمان ملل با اشاره به مجاورت افغانستان با ایران، از دست دادن پایگاه بگرام را مایه حسرت دانست. ترامپ با انتقاد از نحوه خروج از افغانستان گفت که نیروهای امریکایی از بگرام فرار کردند.
پایگاههای امریکا در کشورهایی چون عربستان، قطر، بحرین و کویت نهتنها کمکی به این کشور نکرده، بلکه به نقطه ضعف آن تبدیل شده است. در این مقطع، امریکا باردیگر به اهمیت راهبردی بگرام در منطقه پی برده است. از این رو، بعید نیست که ایالات متحده باردیگر کنترول این پایگاه را به دست گیرد.
موضعگیریهای تازه واشنگتن، مخالفان مسلح طالبان را به مداخله امریکا در افغانستان امیدوار کرده است. به نظر میرسد آنان بهزودی وارد فاز عملی همکاری نظامی با برخی کشورهای منطقه شوند. بنابراین احتیاط و نگرانی طالبان درباره تهدیدهای امریکا بیش از پیش قابل درک است.
چین و ایران در سال ۱۴۰۰ یک سند استراتژیک همکاری ۲۵ ساله را امضا کردند. با این حال، چین در جریان حملات ویرانگر امریکا و اسرائیل به ایران که بقای جمهوری اسلامی را به خطر انداخته است، به جز واکنشهای معمولی دیپلوماتیک، کار خاصی برای نجات رژیم انجام نداده است.
یون سون، مدیر برنامه چین در اندیشکده استیمسون، در این باره نوشت که بیجینگ علاقهمند نفت ایران است و نه الزاماً رژیم جمهوری اسلامی. به گفته او، ایران و چین نمایندگان تمدنهای باستانی آسیایی هستند که با نظم بین المللی تحت تسلط غرب و تلاش آن برای تحمیل ارزشها و نظام سیاسیاش مخالفاند. ولی چین، جمهوری اسلامی را یک دولت بیملاحظه، بیثبات و شکننده در برابر فشارهای غربی ارزیابی میکند.
به گفته وی، از نظر چین، جمهوری اسلامی یک نظام ناتوان و عمیقاً فاسد است که بسیاری از مقامهای آن به سیستم باور ندارند و این زمینه نفوذ امریکا و اسرائیل را در بدنه جمهوری اسلامی فراهم کرده است.
یون سون این هفته در مجله فارن افیرز نوشت که ایران برای امنیت انرژی چین اهمیت دارد. چین حدود ۵۵ درصد از نفت مورد نیاز خود را از خاورمیانه وارد میکند و سهم صادرات نفتی ایران به چین ۱۳ درصد است. نفت خاورمیانه از طریق تنگه هرمز به دست چین میرسد و اکنون درگیریها، دسترسی چین به سوخت مورد نیازش را به خطر انداخته است. با اینکه حملات امریکا به ایران، ثبات خاورمیانه و جریان انرژی را به مخاطره انداخته است، اما چین مایل نیست وارد منازعه کشورهای درگیر شود. چین تنها بر تمامیت ارضی ایران و حل دیپلوماتیک مناقشات تاکید کرده است. یون سون نوشت که این رویکرد عدم مداخله در قبال ایران از مدتها پیش در سیاست خارجی چین شکل گرفته است. چین پس از حمله حماس (گروه تحت حمایت ایران) به اسرائیل در هفتم اکتوبر ۲۰۲۳، به تدریج نسبت به توانایی و اعتبار تهران به عنوان یک قدرت منطقهای دچار تردید شده است.
همچنین، استراتژیستهای چینی باور دارند که ایران با ادامه مذاکرات با امریکا، مایل است به خواستههای غرب تن بدهد و از این رو اعتماد خود را به استقامت این کشور در برابر غرب از دست دادهاند. این پژوهشگر چینی باور ندارد که ایران جزئی از یک بلاک ضدغربی در آسیا باشد که بیجینگ باید از آن محافظت کند. او نوشت: «بیجینگ تغییر رژیم در ایران را بدترین سناریوی ممکن نمیبیند. چین مایل است با هر حکومتی در ایران پس از جمهوری اسلامی همکاری کند، به شرطی که جریان نفت را حفظ کرده و منافع اقتصادی مشترک دو کشور را در اولویت قرار دهد.» او در ادامه افزود: «تنها در صورتی که این منافع چین تهدید شود یا اگر یک جنگ فرسایشی طولانیمدت مانع انتقال محمولههای نفتی از طریق تنگه هرمز شود، بیجینگ ناچار خواهد شد در جایگاه خود به عنوان تماشاچی تجدیدنظر کرده و با قاطعیت بیشتری واکنش نشان دهد.»
افتادن از چشم بیجینگ این پژوهشگر چینی معتقد است که ایران به علت رفتارهایش، علاقه چین را از دست داده است. با اینکه دو کشور سند همکاری راهبردی ۲۵ ساله به ارزش ۴۰۰ میلیارد دالر را در سال ۱۴۰۰ امضا کردند، اما شمار کمی از این پروژهها عملی شدند. زیرا، تهران نگران است که نفوذ چین، حاکمیت و استقلال ایران را به خطر بیندازد و بیجینگ نیز از تناقضگویی و غیرقابل اعتماد بودن تهران ناامید شده است. او نوشت که چین به این نتیجه رسیده است که قدرت و جایگاه ادعایی ایران، بیش از حد بزرگنمایی شده است. جمعیت ایران ده برابر اسرائیل و سه برابر عربستان سعودی است، اما تولید ناخالص داخلی آن کمتر از ۹۰ درصد اسرائیل و تنها ۲۵ درصد تولید ناخالص داخلی عربستان سعودی است. بر اساس ارزیابی بیجینگ، ایران از نیروهای نیابتی مانند حزبالله لبنان برای بازدارندگی در برابر دشمنانش استفاده کرده است. اما، استراتژی «محور مقاومت»، توانایی نظامی ایران را بیش از آنچه هست بزرگ جلوه داد و ضعفهای داخلی و جنگی این کشور را پنهان کرد.جمهوری اسلامی حتی نتوانست از نیروهای نیابتی خود که ظاهراً سرمایه استراتژیک آن بودند، محافظت کند.
به اعتقاد بسیاری از ناظران چینی، جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل نشان داد که جمهوری اسلامی میلی به تقابل مستقیم با دشمنانش (امریکا و اسرائیل) ندارد و واکنشهای نظامیاش ضعیف و نمایشی هستند.
ضعفهای داخلی
به اعتقاد این ناظر چینی، بیجینگ از جمهوری اسلامی به دلیل تصمیمگیریهای نادرست، فساد گسترده و ناتوانی در حکمرانی ناامید شده است. یون سون در فارن افیرز نوشت که توانایی اسرائیل برای نفوذ در دستگاه امنیتی ایران که به آن اجازه داد تا در جریان جنگ ۱۲ روزه، فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان هستهای ایران را از بین ببرد، نشان میدهد که بسیاری از مقامات ایرانی به سیستم خود اعتماد ندارند و حاضرند کشورشان را بفروشند.
به گفته او، «رهبران چین نسبت به پایداری دولتی در ایران که حتی مقامات خودش به آن باور ندارند، با تردید مینگرند.»
عوامل بالا باعث شده است که چینیها با تلاش غرب برای تغییر رژیم مخالفت نکنند و اطمینان دارند که منافع اقتصادی و نیازشان به انرژی، در حکومت آینده نیز تضمین خواهد شد.
همچنین چین به دلیل روابط با ایالات متحده، بعید است که از جمهوری اسلامی حمایت همهجانبه کند. قرار است دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا و شی جینپینگ، رهبر چین، در پایان ماه مارچ با هم دیدار کنند تا به یک سلسله توافقات جدید تجاری دست یابند و از تنشهای تجاری و سیاسی میان دو کشور کاسته شود. چین نمیخواهد جنگ در خاورمیانه، تلاشهایش برای بهبود روابط با دونالد ترامپ را به خطر اندازد.
ایران درگیر جنگ تمامعیار با امریکا و اسرائیل است. جمهوری اسلامی از سالها بدین سو روی حمایت متحدان منطقهای خود از جمله روسیه و چین سرمایهگذاری و حساب کرده است.
اما واقعا روسیه توانسته توقعات ایران را برآورده کند و دست این کشور را در این مقطع دشوار بگیرد؟ بلومبرگ در گزارشی نوشت که شرایط جاری، روابط تهران و مسکو را در بته آزمون گذاشته است.
بر اساس این گزارش، تهران و مسکو در سالهای اخیر بهتدریج به یکدیگر نزدیک شدهاند، اما روابط آنها همچنان پیچیده و محدود است. روسیه و ایران شریک طبیعی یکدیگر نیستند و تا پیش از ۲۰۲۲ عمدتاً با سوءظن به هم نگاه میکردند. اما حمله تمامعیار روسیه به اوکراین، مسیر جدیدی برای همکاری دو کشور باز کرد. این همکاری ریشه نه در ارزشهای مشترک بلکه مواجهه با دشمن مشترک، یعنی غرب دارد.
طبق این گزارش، ایران طی چهار سال گذشته امیدوار بود مسکو به مدرنسازی زرادخانه نظامی این کشور کمک کند، اما این کار عملی نشده است. روسیه از در اختیار گذاشتن تجهیزات پیشرفته مانند، راکتهای اس-۴۰۰ و جنگندههای سوخو ۳۵ خودداری کرده است.
اکنون ایران بیش از هر زمان دیگری به کمک روسیه نیاز دارد، اما ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه مجبور است با احتیاط قدم بردارد تا دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا را خشمگین نکند.
روسیه امیدوار است که با فشارهای امریکا بر اوکراین به اهداف نظامیاش برسد. ترامپ از وضعیت جدید ارضی در جبهات جنگ که بیست درصد خاک اوکراین در اشغال روسیه است، حمایت میکند و از کییف میخواهد که برای رسیدن به صلح، فداکاری کند. زیرا از نظر واشنگتن، اوکراین قادر به پس گرفتن اراضی از دست رفته از روسیه نیست.
پیشینه روابط روسیه و ایران روابط تاریخی روسیه و ایران پیچیده و پرتنش بوده است. امپراتوریهای روس و ایران در قرن ۱۷ بارها درگیر شدند و در دهه ۱۹۸۰، ایران از مجاهدین افغان حمایت کرد، گروههایی که با شوروی در افغانستان میجنگیدند.
روسیه فناوری هستهای غیرنظامی به ایران فروخت، اما نگرانیها درباره تلاش تهران برای دستیابی به سلاح هستهای باعث شد در سال ۲۰۱۵ روسیه به همراه کشورهای غربی، ایران را تحت فشار بگذارد تا برنامه اتمیاش را محدود کند.
دو کشور پس از دخالت روسیه در جنگ داخلی سوریه در سال ۲۰۱۵ به هم نزدیکتر شدند. آنها باهم رژیم بشار اسد را حفظ کردند. جنگ اوکراین نیز باعث شد روابط مسکو و تهران حتی بیشتر تقویت شود.
جنگ اوکراین و نزدیکی ایران و روسیه طبق گزارش بلومبرگ، ولادیمیر پوتین که نتوانست در اوکراین به برتری قاطع دست یابد و با حمایت امریکا و ناتو از اوکراین روبهرو شد، به دنبال متحدانی رفت که بتوانند او را در جنگ یاری کنند. ایران و کوریای شمالی، دو کشور منزوی، از این فرصت استفاده کردند و با ارسال تسلیحات به روسیه از این کشور حمایت کردند.
براساس گزارش مذکور، ایران بین سالهای ۱۴۰۰ الی ۱۴۰۴ حدود ۳ میلیارد دالر موشک به روسیه فروخته است که شامل صدها موشک بالستیک کوتاهبرد فتح-۳۶۰، حدود ۵۰۰ موشک کوتاهبرد دیگر و حدود ۲۰۰ موشک زمین به هوا بوده است. روسیه همچنین پهپادهای انتحاری شاهد را از سپتامبر ۲۰۲۲ در اوکراین بهکار گرفته و فناوری تولید انبوه آنها را از ایران به دست آورده است.
با این حال، روسیه در ارائه فناوریهای نظامی به ایران محتاط عمل کرده است. تحویل تجهیزات مورد نیاز ایران، مانند سیستم پدافند هوایی اس-۴۰۰ و جنگندههای سوخو-۳۵ عملی نشده است. ایران هنوز جنگندههای پیشرفته روسی را دریافت نکرده و همچنان به هواپیماهای قدیمی امریکایی، فرانسوی و روسی متکی است.
روسیه در توافقات نظامی با ایران متعهد به دفاع متقابل از این کشور نیست و در جنگ کنونی هم به نظر میرسد که روابط دو کشور تنها به همکاریهای اطلاعاتی محدود است. واشنگتن پست به نقل از مقامات مطلع گزارش داده است که مسکو اطلاعاتی را درباره موقعیت نیروهای امریکایی در اختیار ایران قرار داده است. واشنگتن در حال حاضر این همکاری را کم اهمیت میداند.
مسکو میخواهد روابط خود را با رقبای ایران در خلیج فارس و همچنین با اسرائیل حفظ کند.
روسیه جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران را محکوم کرده و همبستگی خود با تهران را اعلام کرده است. عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران گفته است که روسیه و چین از ایران «از نظر سیاسی و غیره» حمایت میکنند و همکاری نظامی مسکو و تهران «رازی مخفی نیست.»
توانایی روسیه برای ارائه کمک نظامی گسترده محدود است، زیرا این کشور خود درگیر جنگ اوکراین است.
بلومبرگ نوشت در کوتاهمدت جنگ با ایران به نفع روسیه بوده، زیرا قیمت نفت، منبع اصلی تمویل ماشین جنگ مسکو در اوکراین را افزایش داده است. با این حال، کرملین باید تعادل ظریفی برقرار کند: نه ایران را به حال خود رها کند و نه رابطهاش با ترامپ را نابود سازد.