• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

افغانستان در چشم الکساندر برنز؛ مسافری که ۱۹۰ سال پیش به کابل، بامیان و بلخ رفت

وحید پیمان
وحید پیمان

افغانستان اینترنشنال

۱۸ ثور ۱۴۰۵، ۲۳:۵۰ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۰۰:۵۹ (‎+۱ گرینویچ)

الکساندر برنز، افسر جوان کمپنی هند شرقی، در سال‌های ۱۸۳۱ تا ۱۸۳۳ از هند به کابل، بخارا و ایران سفر کرد. روایت او، نگاه یک مسافر اروپایی قرن نوزدهم به افغانستان است؛ نگاهی کنجکاو و گاه قضاوت‌گر، اما سرشار از جزئیاتی زنده که امروز برای خواننده امروز، ارزش تاریخی و روایی دارد.

برنز سفر خود را پس از مأموریتی در دربار لاهور آغاز کرد.

او در کتاب خود «سفر به بخارا» می‌نویسد که هدف اصلی مأموریتش بررسی مسیر رود سند بود، اما دیدن سرزمین‌ها و مردمانی که برای اروپاییان کمتر شناخته شده بودند، میل او را برای سفرهای دورتر بیشتر کرد.

برنز در این سفر در مسیر خود وارد پیشاور، خیبر، جلال‌آباد، کابل، غزنی، هندوکش، بامیان و سپس نواحی شمالی شد.

او افغانستان را زمانی دید که سلطنت درانی فروپاشیده بود و قدرت میان چند خانواده و چند شهر تقسیم شده بود.

کابل در دست دوست‌محمد خان بود. پیشاور را سلطان‌محمد خان اداره می‌کرد. قندهار در اختیار شاخه دیگری از بارکزی‌ها بود و هرات هنوز زیر فرمان کامران، پسر شاه محمود قرار داشت. در روایت برنز، افغانستان بیشتر شبیه مجموعه‌ای از قدرت‌های محلی دیده می‌شد تا یک دولت آرام و متمرکز.

برنز وقتی از اتک گذشت و وارد قلمرو افغان‌ها شد، احساس کرد از هند بیرون شده و به جهان دیگری رسیده است.

پیشاور در آن زمان بخشی از جغرافیای افغانستان به شمار می‌رفت.

برنز می‌نویسد که برای رفتن به کابل چند راه وجود داشت، اما آنان از مسیر رود کابل رفتند، چون گذرگاه خیبر را به دلیل ناامنی و رفتار مردم محل خطرناک می‌دانستند.

جلال‌آباد در چشم برنز تصویر چندان خوبی ندارد. او آن را شهری کوچک، آلوده و دارای حدود پنجاه دکان و دو هزار نفر جمعیت توصیف می‌کند، اما می‌نویسد که در فصل سرد جمعیت آن چند برابر می‌شد، چون مردم از کوه‌های اطراف به آن‌جا می‌آمدند.

ورود به کابل؛ شهری که از دور شکوهش پیدا نبود

برنز می‌نویسد وقتی به کابل نزدیک شدم برایم خوشایند نبود، او باور نمی‌کرد که وارد پایتخت کشوری شده که تا همین چند سال پیش مرکز یک امپراتوری بوده است.

اما وقتی وارد بازار کابل می‌شود، نگاه متفاوتی دارد. او بازار بزرگ کابل را پرجنب‌وجوش و پرجمعیت توصیف می‌کند.

بازار کابل از نگاه او یک گذرگاه سرپوشیده و آراسته بود، حدود ۶۰۰ فوت طول و حدود ۳۰ فوت عرض داشت و به چهار بخش تقسیم می‌شد. سقف آن رنگ‌آمیزی شده بود و بالای دکان‌ها خانه‌های مردم قرار داشت.

برنز جمعیت کابل در آن سال‌ها را حدود ۶۰ هزار نفر و بازار آن را حدود دو هزار دکان عنوان می‌کند.

عصرها، این بازار برای او تماشایی‌تر می‌شد. هر دکان چراغی در جلو خود داشت و شهر شبیه جایی روشن و چراغان دیده می‌شد.

برنز از قصه‌گوهایی یاد می‌کند که در شلوغ‌ترین نقاط شهر مردم بیکار را سرگرم می‌کردند.

از درویش‌هایی هم می‌نویسد که فضایل پیامبران را برای مردم بازگو می‌کردند. از نانوایی‌های شلوغ و کباب کابل که از غذاهای پرطرفدار شهر بود.

او می‌نویسد کابل به میوه‌هایش شهرت داشت و این میوه‌ها به مقدار زیاد به هند صادر می‌شدند. برنز می‌نویسد که در کابل «میوه از نان فراوان‌تر بود»

بالاحصار؛ قصر، زندان و خاطره شاهزادگان

در میان بناهای کابل، برنز بالاحصار را مهم‌ترین ساختمان عمومی شهر می‌داند.

او می‌نویسد بالاحصار هم قصر بود و هم زندان و گاهی حتا شاهزادگان خاندان سلطنتی در آن برای تمام عمر زندانی می‌شدند. او می‌گوید زمانی شماری از این زندانیان پس از کشتن نگهبان آزاد شدند، با شگفتی به جریان آب نگاه می‌کردند، چون آن‌قدر در زندان مانده بودند که دیگر بیرون و زندگی عادی را نمی‌شناختند.

ارمنی‌ها و یهودیان کابل؛ اقلیت‌هایی که در حال رفتن بودند

در سفرنامه برنز، او از ارمنی‌ها و یهودیان کابل هم یاد می‌کند. با فردی ارمنی به نام سیمون مگرادیچ، که مردم او را سلیمان می‌نامیدند، دیدار کرده است.

سلیمان به او گفته بوذ که از یک جمعیت چندصدنفری ارمنی، فقط ۲۱ نفر در کابل باقی مانده‌اند. برنز می‌نویسد این ارمنی‌ها در دوره نادرشاه و احمدشاه از جلفا و مشهد به کابل آورده شده بودند.

دلیل رفتن آنان هم در روایت برنز جالب است. او می‌نویسد دوست‌محمد خان شراب و مشروبات را ممنوع کرده بود و همین کار زندگی ارمنی‌ها و یهودیان را دشوار کرد، چون بخشی از معاش آنان از ساخت شراب تامین می‌شد. به گفته او، از صد خانواده یهودی که سال پیش در کابل بودند، فقط سه خانواده باقی مانده بود.

دیدار برنز با دوست‌محمد خان

الکساندر برنز، با دوست‌محمد خان دیدار می‌کند و از کنجکاوی او نسبت به اروپا، انگلیس، چین، روسیه، درآمد دولت‌ها، ماشین، بخار، موسیقی و نظم سیاسی می‌نویسد.

برنز دوست‌محمد خان را مردی باهوش، کنجکاو و خوش‌رفتار معرفی می‌کند اما می‌نویسد که کار عمده او این بود که هر روز با قاضی‌ها و ملاها در محکمه می‌نشست و دعواهای مردم را بر اساس قانون شرعی حل می‌کرد.

او می‌نویسد که این شیوه برای مردم محبوب بود، چون دست‌کم یک خط روشن برای عدالت می‌گذاشت و آنان را از خودسری حاکم نجات می‌داد.

یکی از بخش‌های جذاب کتاب، تصویر کابل به‌عنوان شهری چندلایه است. برنز از قزلباش‌های کابل می‌نویسد که در نزدیکی بالاحصار زندگی می‌کردند، از نسل ترک‌های جوانشیر بودند، زبان خود را نگه داشته بودند و در گذشته در دستگاه شاهان کابل نقش مهم داشتند. به گفته او، مادر دوست‌محمد خان هم از همین گروه بود و همین موضوع به او در سیاست کابل کمک می‌کرد.

برنز در مسیر خود از غزنی یاد می‌کند. برای او غزنی، شهری با گذشته بزرگ اما جایگاه کم‌رنگ در زمان خودش بود. می‌نویسد این پایتخت کهن اکنون تابع کابل شده و دیگر چندان اهمیت ندارد.

سفر برنز به بامیان

برنز پس از عبور از مسیرهای دشوار هندوکش و کوه بابا وارد بامیان شد.

او پیش از رسیدن به بامیان، منظره کوهستان را باشکوه توصیف می‌کند، پرتگاه‌های ترسناک، سنگ‌هایی که از ناپایداری کوه خبر می‌دادند، راه‌هایی که گاهی با اسب نمی‌شد از آن‌ها گذشت و باید پیاده در کنار دره پیش می‌رفتند.

غارهای بامیان برای او جذابیت زیادی داشته است. این غارها در سراسر دره، حدود هشت مایل، دیده می‌شدند و هنوز بخش بزرگی از مردم در آن‌ها زندگی می‌کردند. مردم محل این غارها را «سموچ» می‌نامیدند.

او در این کتاب می‌نویسد که این غارها در مجموع یک شهر بزرگ را می‌ساختند.

برنز درباره «صلصال» و «شمامه»، بت بزرگ‌تر را حدود ۱۲۰ فوت بلند توصیف می‌کند. می‌نویسد این پیکره در دل کوه کنده شده، اما آسیب دیده است؛ پاهای آن بر اثر شلیک توپ شکسته و بخش بالایی چهره‌اش نیز ویران شده است.

بت کوچک‌تر، از نگاه برنز سالم‌تر بود و در فاصله حدود ۲۰۰ یاردی از بت بزرگ قرار داشت.

او می‌گوید در اطراف این بت‌ها راه‌هایی از درون غارها تا بالای پیکره‌ها وجود داشت. غارهای پایین محل توقف کاروان‌های کابل بودند و غارهای بالاتر را مردم برای ذخیره غله استفاده می‌کردند.

برنز روایت‌های مردم درباره بت‌های بامیان را مبهم و نابسنده می‌داند. به گفته او، مردم می‌گفتند این پیکره‌ها نزدیک آغاز دوره مسیحیت، به دست گروهی که آنان «کافر» می‌خواندند، ساخته شده‌اند تا شاهی به نام صلصال و همسرش را نشان دهند. هندوها نیز باور داشتند که این پیکره‌ها به پهلوانان اسطوره‌ای آنان نسبت دارند و در مهابهاراته از آن‌ها یاد شده است.

او می‌نویسد هندوهایی که از کنار این بت‌ها می‌گذشتند، دست‌های خود را به نشانه احترام بالا می‌بردند، اما دیگر نذر و قربانی پیشکش نمی‌کردند.

سفر به بلخ و خروج از افغانستان

برنز پس از دیدن بامیان، راه خود را به سوی شمال افغانستان ادامه داد. وقتی برنز به بلخ رسید، شکوهی که انتظار داشت را مشاهده نکرد.

او بلخ را شهری عنوان می‌کند که جلالش در ویرانه‌ها مانده بود.

برنز می‌نویسد که نشانه‌های زیادی از گذشته شهر باقی مانده بود، اما بیشتر آن‌ها مسجدها، آرامگاه‌ها و ساختمان‌های فروریخته بودند. از نگاه او، بلخ بیشتر از آن‌که شهری زنده باشد، یادگار یک تمدن از دست‌رفته بود.

پس از بلخ، برنز از افغانستان بیرون شد و راه خود را به سوی بخارا ادامه داد.

جمع‌بندی برنز

جمع‌بندی سیاسی او از افغانستان در این کتاب این است که افغان‌ها به آسانی زیر فرمان یک شاه مطلق آرام نمی‌گیرند. برنز می‌نویسد نهادها و روحیه افغان‌ها بیشتر با نوعی زندگی جمهوری‌گونه و قدرت‌های کوچک محلی سازگار است. به باور او، اگر قرار باشد افغانستان آرام بماند، یا باید حاکمی بسیار نیرومند بر آن حکومت کند، یا قدرت میان واحدهای کوچک‌تر تقسیم شود.

کشته شدن برنز در کابل

سرگذشت الکساندر برنز با سفر به افغانستان متحول شد. کتابی که او نوشت باعث شد که رهبران بریتانیا برنز را فردی بدانند که افغانستان و جامعه این کشور را خوب شناخته است.

چند سال بعد او بار دیگر به افغانستان برگشت، اما این بار در جایگاه مقام مامور سیاسی بریتانیا.
او پیش از آن با دوست‌محمد خان، امیر کابل، دیدار کرده بود و از وضعیت سیاسی افغانستان شناخت نزدیک داشت. اما سیاست بریتانیا در آن زمان به جای توافق با دوست‌محمد خان، به بازگرداندن شاه شجاع به قدرت گرایش پیدا کرد.
با ورود نیروهای بریتانیایی و شاه شجاع به کابل، نارضایتی در میان مردم افزایش یافت. حضور نیروهای خارجی، دخالت سیاسی بریتانیا و رفتار مقام‌های وابسته به آن، فضای کابل را به شدت ملتهب کرد.
در دوم نوامبر ۱۸۴۱، قیام بزرگی در کابل آغاز شد. خانه الکساندر برنز هدف حمله قرار گرفت و او همراه با برادرش و چند نفر دیگر کشته شد.
کشته شدن برنز در کابل، یکی از نخستین نشانه‌های فروپاشی حضور بریتانیا در افغانستان بود. پس از آن، بحران کابل شدیدتر شد و سرانجام به عقب‌نشینی خونین نیروهای بریتانیایی از کابل انجامید.
به این ترتیب، برنز که افغانستان را در آغاز با نگاه یک جهانگرد، جغرافی‌دان و نویسنده دیده بود، در پایان زندگی خود به یکی از چهره‌های قربانی سیاست استعماری بریتانیا در کابل بدل شد.

پربازدیدترین‌ها

سه دختر افغان در پولند ناپدید شدند
۱

سه دختر افغان در پولند ناپدید شدند

۲

مقام سازمان ملل: فعالیت داعش خراسان در افغانستان امنیت منطقه و جهان را تهدید می‌کند

۳

دو برادر جوان در یک رستورانت در شهر نو کابل با ضربات چاقو کشته شدند

۴

سادات: افغان‌ها اول می‌جنگند بعد سیاست می‌کنند

۵
اختصاصی

ایران جلوی فعالیت فاطمیون علیه طالبان را گرفته است

•
•
•

مطالب بیشتر

طالبان کیست و چگونه شکل گرفت؟

۸ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری
100%

طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگ‌های میان‌گروهی» و ظلم مجاهدین پیشین می‌داند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی می‌کند. طالبان در سال ۱۹۹۴ به‌گونه‌ای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.

پیدایش و شکل‌گیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفت‌وگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینه‌ای، ناگهان ظهور می‌کند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر می‌کند؟

عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» می‌نویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبه‌های دیگر برای برچیدن بساط بی‌عدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟

وجه تسمیه طالبان

واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» به‌معنای دانش‌آموز است. از دید زبان‌شناسی، این واژه به معنای گروهی از دانش‌آموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق می‌شود.

مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبه‌قاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سخت‌گیرانه از اسلام ارائه می‌داد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده می‌شدند.

طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهره‌ها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر می‌رسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را به‌عنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.

حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما به‌تدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و به‌سرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.

امارت اسلامی

طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نام‌گذاری کرد. این نام‌گذاری با استناد به تاریخ اسلام، به‌ویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالی‌که «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح می‌شود.

در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره می‌شود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته می‌شود و امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده می‌شود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولت‌داری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال می‌شود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخ‌گو نیست و قدرت به‌شدت متمرکز است.

هبت‌الله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستین‌بار امیر دوست‌محمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را به‌کار برده‌اند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.

عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. هبت‌الله آخندزاده بارها در سخنرانی‌هایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته می‌شود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دوره‌های امارت در افغانستان جنایات گسترده‌ای رخ داده است.

طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علی‌رغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومت‌داری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوری‌که هم در نهادهای ملی کار می‌کردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.

حرکت غیربومی

طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، به‌ویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینه‌ای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی می‌شود.

با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروه‌ها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیین‌کننده‌ای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگ‌تری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.

ملا عمر، بنیان‌گذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کم‌حرف و بسیار آرام توصیف شده است و به‌نظر می‌رسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبت‌الله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیان‌گذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن می‌گوید و از او تجلیل نمی‌کند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کم‌سوادتر می‌داند. در مقابل، هبت‌الله آخندزاده به‌عنوان «شیخ‌الحدیث» شناخته می‌شود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.

طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که به‌سرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که به‌صورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما به‌سرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.

مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهره‌هایی چون جلال‌الدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیب‌الله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.

یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقه‌ای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»

طالبان نخستین‌بار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس به‌سرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.

پدر و مادر طالبان

طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکل‌گیری، سازمان‌دهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمان‌یافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار به‌نظر می‌رسد.

پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، می‌تواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.

فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمان‌یافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی می‌داند و آن را یکی از آشکارترین نمونه‌های مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.

طالبان در دوران نخست‌وزیری بی‌نظیر بوتو شکل گرفت. به‌نوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمک‌های مالی گسترده‌ای به طالبان ارائه داده است و این کمک‌ها را «چک سفید» توصیف کرد.

100%
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.

از آنجایی‌که طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» می‌گویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.

احمد رشید درباره نقش بوتو در شکل‌گیری و رشد طالبان توضیح می‌دهد که مولانا فضل‌الرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز تربیت طالبان شناخته می‌شود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.

100%
بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.

پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت می‌کرد. اما رقابت‌های سیاسی داخلی، به‌ویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضل‌الرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را به‌عنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضل‌الرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بین‌المللی برای طالبان نیز استفاده کرد.

پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آی‌اس‌آی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.

شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و این‌که آنها قندهار را تصرف کرده‌اند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار می‌کرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.

جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروه‌های مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریان‌های جهادی به وی در سمت‌وسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.

روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» می‌دید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان می‌تواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.

ظهور از قنسلگری پاکستان

سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی به‌سوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروه‌های مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها‌ متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکس‌ها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.

100%
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان

این دیدار نشان‌دهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازمان‌دهی و شروع حرکت بوده است.

از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمی‌آید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری می‌کرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشان‌دهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازه‌تأسیس در جنوب افغانستان بوده است.

جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن می‌راند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلام‌آباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد می‌کردند. این انتقادها پس از آن‌که طالبان در حرکتی برق‌آسا، پس از هفته‌ها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.

نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساخت‌های مخابراتی، بازسازی جاده‌ها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشته‌اند.

در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی می‌دانستند.

«بازی دوگانه»

در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بین‌المللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامه‌ریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم می‌کرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان می‌نامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزش‌های نظامی فراهم آورد.

مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگ‌ترین اشتباه» این کشور خوانده است.

با این حال، برخی چهره‌های نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید می‌کنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و به‌عنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره می‌کنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سخت‌تری اتخاذ کرده است.

طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمان‌یافته استخباراتی می‌دانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.

در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.

با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریان‌ها، قابل تغییر است. علی‌رغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف به‌طور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایین‌ترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیون‌ها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آن‌هایی‌ را که از ۴۰ سال بدین‌سو در پاکستان سکونت داشتند.

طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.

با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکل‌گیری طالبان را تغییر نمی‌دهد. برخوردهای ملی‌گرایانه طالبان با ماهیت شکل‌گیری این حرکت در تناقض است.

100%
سرکوب اعتراضات مدنی زنان افغانستان به دست طالبان