• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

چگونه یک نیروی بیگانه ادای ملی‌گرایی درمی‌آورد؟

جمشید یما امیری
جمشید یما امیری

روزنامه‌نگار

۸ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۹:۱۲ (‎+۱ گرینویچ)

طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگ‌های میان‌گروهی» و ظلم مجاهدین پیشین می‌داند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی می‌کند. طالبان در سال ۱۹۹۴ به‌گونه‌ای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.

پیدایش و شکل‌گیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفت‌وگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینه‌ای، ناگهان ظهور می‌کند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر می‌کند؟

عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» می‌نویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبه‌های دیگر برای برچیدن بساط بی‌عدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟

وجه تسمیه طالبان

واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» به‌معنای دانش‌آموز است. از دید زبان‌شناسی، این واژه به معنای گروهی از دانش‌آموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق می‌شود.

مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبه‌قاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سخت‌گیرانه از اسلام ارائه می‌داد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده می‌شدند.

طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهره‌ها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر می‌رسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را به‌عنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.

حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما به‌تدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و به‌سرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.

امارت اسلامی

طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نام‌گذاری کرد. این نام‌گذاری با استناد به تاریخ اسلام، به‌ویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالی‌که «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح می‌شود.

در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره می‌شود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته می‌شود و امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده می‌شود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولت‌داری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال می‌شود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخ‌گو نیست و قدرت به‌شدت متمرکز است.

هبت‌الله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستین‌بار امیر دوست‌محمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را به‌کار برده‌اند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.

عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. هبت‌الله آخندزاده بارها در سخنرانی‌هایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته می‌شود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دوره‌های امارت در افغانستان جنایات گسترده‌ای رخ داده است.

طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علی‌رغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومت‌داری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوری‌که هم در نهادهای ملی کار می‌کردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.

حرکت غیربومی

طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، به‌ویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینه‌ای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی می‌شود.

با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروه‌ها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیین‌کننده‌ای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگ‌تری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.

ملا عمر، بنیان‌گذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کم‌حرف و بسیار آرام توصیف شده است و به‌نظر می‌رسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبت‌الله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیان‌گذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن می‌گوید و از او تجلیل نمی‌کند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کم‌سوادتر می‌داند. در مقابل، هبت‌الله آخندزاده به‌عنوان «شیخ‌الحدیث» شناخته می‌شود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.

طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که به‌سرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که به‌صورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما به‌سرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.

مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهره‌هایی چون جلال‌الدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیب‌الله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.

یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقه‌ای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»

طالبان نخستین‌بار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس به‌سرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.

پدر و مادر طالبان

طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکل‌گیری، سازمان‌دهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمان‌یافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار به‌نظر می‌رسد.

پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، می‌تواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.

فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمان‌یافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی می‌داند و آن را یکی از آشکارترین نمونه‌های مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.

طالبان در دوران نخست‌وزیری بی‌نظیر بوتو شکل گرفت. به‌نوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمک‌های مالی گسترده‌ای به طالبان ارائه داده است و این کمک‌ها را «چک سفید» توصیف کرد.

 نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.
100%
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.

از آنجایی‌که طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» می‌گویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.

احمد رشید درباره نقش بوتو در شکل‌گیری و رشد طالبان توضیح می‌دهد که مولانا فضل‌الرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز تربیت طالبان شناخته می‌شود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.

بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.
100%
بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.

پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت می‌کرد. اما رقابت‌های سیاسی داخلی، به‌ویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضل‌الرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را به‌عنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضل‌الرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بین‌المللی برای طالبان نیز استفاده کرد.

پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آی‌اس‌آی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.

شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و این‌که آنها قندهار را تصرف کرده‌اند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار می‌کرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.

جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروه‌های مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریان‌های جهادی به وی در سمت‌وسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.

روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» می‌دید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان می‌تواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.

ظهور از قنسلگری پاکستان

سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی به‌سوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروه‌های مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها‌ متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکس‌ها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.

سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان
100%
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان

این دیدار نشان‌دهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازمان‌دهی و شروع حرکت بوده است.

از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمی‌آید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری می‌کرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشان‌دهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازه‌تأسیس در جنوب افغانستان بوده است.

جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن می‌راند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلام‌آباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد می‌کردند. این انتقادها پس از آن‌که طالبان در حرکتی برق‌آسا، پس از هفته‌ها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.

نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساخت‌های مخابراتی، بازسازی جاده‌ها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشته‌اند.

در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی می‌دانستند.

«بازی دوگانه»

در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بین‌المللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامه‌ریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم می‌کرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان می‌نامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزش‌های نظامی فراهم آورد.

مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگ‌ترین اشتباه» این کشور خوانده است.

با این حال، برخی چهره‌های نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید می‌کنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و به‌عنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره می‌کنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سخت‌تری اتخاذ کرده است.

طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمان‌یافته استخباراتی می‌دانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.

در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.

با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریان‌ها، قابل تغییر است. علی‌رغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف به‌طور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایین‌ترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیون‌ها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آن‌هایی‌ را که از ۴۰ سال بدین‌سو در پاکستان سکونت داشتند.

طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.

با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکل‌گیری طالبان را تغییر نمی‌دهد. برخوردهای ملی‌گرایانه طالبان با ماهیت شکل‌گیری این حرکت در تناقض است.

سرکوب اعتراضات مدنی زنان افغانستان به دست طالبان
100%
سرکوب اعتراضات مدنی زنان افغانستان به دست طالبان

پربازدیدترین‌ها

روسیه از کشورها خواست فورا دیپلمات‌های خود را از کی‌یف خارج کنند
۱

روسیه از کشورها خواست فورا دیپلمات‌های خود را از کی‌یف خارج کنند

۲
اختصاصی

طالبان و ایران در طراحی اپلیکیشنی برای رصد کاربران در افغانستان همکاری می‌کنند

۳

همسر حفیظ‌الله امین در آلمان درگذشت

۴

امریکا پاسپورت والدینی را که نفقه فرزند نمی‌دهند، لغو می‌کند

۵

افغانستان در چشم الکساندر برنز؛ مسافری که ۱۹۰ سال پیش به کابل، بامیان و بلخ رفت

•
•
•

مطالب بیشتر

پنج‌صد سالگی جنگ پانی‌پت؛ نبردی که تاریخ هند را دگرگون کرد

۷ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۴۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
محب مدثر

دقیقاً پنج‌صد سال پیش، یکی از سرنوشت‌سازترین نبردهای تاریخ جنوب آسیا رقم خورد؛ نبردی که مسیر تاریخ شبه‌قاره هند و توازن قدرت در منطقه و در جهان اسلام را دگرگون ساخت.

در سپیده‌دم ۲۱ اپریل ۱۵۲۶، دشت‌های وسیع پانی‌پت آرام‌آرام به صحنه یک رویاررویی تاریخی بدل شد که سرنوشت هند را در میان گرد و غبار و آتش رقم زد. در این میدان، سپاه کوچک اما منسجم به فرماندهی ظهیرالدین محمد بابر، فرمانروای تیموری کابل، در برابر ارتش بزرگ ابراهیم لودی صف‌آرایی کرد.

این تقابل در ظاهر نابرابر می‌نمود: حدود ۱۲ هزار نیروی بابر در برابر سپاه صد‌هزار نفری که همراه با فیل‌های جنگی به میدان آمده بود. اما آنچه در پس این رویارویی نهفته بود، صرفاً یک جنگ نبود، بلکه فروپاشی یک نظم فرسوده و زایش نظمی نوین بود.

ظهیرالدین محمد بابر ،از شاهزادگان تیموری، فرزند عمر شیخ میرزا، حاکم فرغانه در سال ۱۴۸۳ در اندیجان در اوزبیکستان کنونی به دنیا آمد. پیش‌تر در کشمکش‌های قدرت در ماوراءالنهر و نبرد با محمد شیبانی خان، سمرقند و فرغانه را از دست داده و ناچار به ترک دیار شده بود. او در سال ۱۵۰۴ میلادی زمانی‌که تازه ۲۱ سال داشت کابل را از محمد مقیم ارغون، دامادکاکایش، الغ‌بیک میرزا، بدون خونریزی تصرف کرد و آنجا را به پایگاه قدرت خود بدل ساخت. کابل برای بابر نه‌فقط پناهگاه، بلکه نقطه آغاز بازسازی قدرت سیاسی‌ و نظامی‌اش شد.

در آن زمان، سلطنت لودیان در دهلی با بحران‌های عمیق داخلی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. سیاست‌های سخت‌گیرانه و بی‌اعتمادی ابراهیم لودی، بسیاری از امیران را به مخالفان خاموش او بدل کرده بود. همین نارضایتی‌ها سرانجام به دعوت از بابر انجامید تا به هند لشکر کشد.

دعوت برخی ناراضیان از جمله دولت‌خان لودی ،حاکم پنجاب و علاءالدین عالم‌خان، عمو یا کاکای ابراهیم لودی فرصتی فراهم کرد تا بابر به هند لشکر بکشد. هرچند این متحدان در ادامه پایداری چندانی نشان ندادند و بابر عملاً بدون اتکای جدی به آنان با ارتش دهلی روبه‌رو شد.

برتری بابر نه در شمار سپاهیان، بلکه در مهارت و استعداد رهبری، نوآوری نظامی و سازمان‌دهی او بود. او با الهام از شیوه‌های جنگی امپراتوری عثمانی، از توپخانه و سلاح‌های آتشین بهره گرفت، ابزاری که در میدان‌های نبرد هند هنوز نقشی تعیین‌کننده نیافته بود.

همچنین بابر از تاکتیک «تولغمه» بهره برد؛ روشی برگرفته از سنت‌های نظامی ترک-مغولی که بر تحرک سریع سواره‌نظام و احاطه دشمن از دوطرف استوار بود. بابر در میدان پانی‌پت نیروهایش را به مرکز و جناحین تقسیم کرد و با ایجاد استحکامات موقت از ارابه‌ها (که با طناب‌های چرمی به هم متصل شده بودند) خط دفاعی مستحکمی پدید آورد. توپخانه در پشت این مانع قرار گرفت و پیشروی فیل‌های جنگی لودی را مختل کرد. صدای مهیب توپ‌ها موجب رم‌کردن فیل‌ها شد و صفوف ارتش لودی را برهم زد.

در میانهٔ روز، نتیجه روشن شد: ارتش لودی در برابر ترکیب آتشبار، تحرک و تاکتیک‌های بابر تاب نیاورد. خود ابراهیم لودی در میدان کشته شد و با مرگ او، سلطنت لودیان فروپاشید.

بابر بعدها در کتاب خاطرات خود، بابرنامه، درباره این پیروزی نوشت:
«به لطف خدای متعال، این کار دشوار بر من آسان شد و آن سپاه بزرگ در نیم‌روزی درهم شکسته شد.»

این پیروزی تنها یک فتح نظامی نبود؛ بلکه نشانه‌ای از ورود «انقلاب باروت» به شبه‌قاره بود. از این پس، فناوری نظامی و تاکتیک‌های نوین بیش از شمار سپاهیان در تعیین سرنوشت نبردها نقش یافتند.

با این پیروزی، بابر بنیان امپراتوری گورکانیان را گذاشت؛ دولتی که به‌تدریج به یکی از مهم‌ترین قدرت‌های جهان بدل شد و مرکز ثقل سیاسی و فرهنگی جهان اسلام را تا حدی به سوی هند منتقل کرد.

پانی‌پت بعدها نیز دو بار دیگر صحنه نبردهای سرنوشت‌ساز شد. در سال ۱۵۵۶، سی‌ سال بعد از جنگ اول پانی‌پت در نبرد دوم پانی‌پت، جلال‌الدین محمد اکبر، نوه ظهیرالدین محمد بابر با شکست دادن هیمو، فرمانده ارتش هندو، دهلی را دوباره تصرف کرد و سلطنت گورکانیان را بار دیگر تثبیت کرد. در سال ۱۷۶۱، در نبرد سوم پانی‌پت، احمد شاه ابدالی نیروهای مراته را شکست داد، هرچند برخلاف بابر و جلال‌الدین اکبر، حکومت پایدار در هند ایجاد نکرد.

پانی‌پت امروز دشتی آرام است، اما در حافظه تاریخ، همچنان یکی از گره‌گاه‌های تعیین‌کننده سرنوشت شبه‌قاره به‌شمار می‌رود؛ محلی که مسیر تولد امپراتوریی را رقم زد که نه‌تنها سرنوشت یک منطقه را متحول ساخت بلکه بخشی از جهان را برای همیشه تغییر داد.

فتح دهلی و آگرا آغاز فصلی تازه بود؛ فصلی که در آن امپراتوریی شکل گرفت که بیش از سه قرن دوام آورد و در دوران فرمانروایانی چون جلال‌الدین اکبر، شاه جهان و اورنگ‌زیب به اوج قدرت رسید.

دستاوردهای گورکانیان تنها به فتوحات نظامی محدود نشد. در عرصه فرهنگ، هنر و معماری این دوره شاهد شکوفایی چشمگیری بود. بناهایی چون تاج محل و لعل قلعه دهلی نمادهای ماندگار این میراث‌اند. همچنین زبان فارسی در این دوره به یکی از زبان‌های اصلی دیوانی و فرهنگی در هند بدل شد.

نکته‌ مهم این‌که برخلاف برخی تصورات رایج، گورکانیان اسلام را به هند نیاوردند؛ پیش از آنان نیز دولت‌های مسلمان در این سرزمین حکومت می‌کردند. اما آنچه آنان به میراث گذاشتند، نظامی پیشرفته‌تر در حکومت‌داری، مالیات‌گیری و سازمان‌دهی اقتصادی، اداری و نظامی بود.

امروز، در پنجصدمین سالگرد نبرد پانی‌پت، بسیاری از تاریخ‌نگاران این رویداد را نقطه عطفی می‌دانند که نه‌تنها سرنوشت هند، بلکه مسیر بخشی از تاریخ جهان را برای همیشه تغییر داد. به باور آنها بابر و امپراتوری گورکانیان با ایجاد ساختار اداری منسجم، توسعه شهرها و حمایت از هنر و دانش، تمدنی را در هند به‌وجود آورد که آثار آن تا امروز در فرهنگ، زبان، معماری و ساختارهای اجتماعی جنوب آسیا قابل مشاهده است.

۴۰ سال پس از فاجعه اتمی چرنوبیل؛ نگرانی‌ها از وقوع یک بحران هسته‌ای دیگر در سایه جنگ

۶ ثور ۱۴۰۵، ۲۱:۳۷ (‎+۱ گرینویچ)

۲۶ آپریل‌ چهلمین سالگرد فاجعه اتمی چرنوبیل است؛ واقعه‌ای که در سال ۱۹۸۶ در نزدیکی شهر پریپیات اوکراین رخ داد و به عنوان یکی از هولناک‌ترین سوانح هسته‌ای تاریخ ثبت شد.

اکنون با گذشت چهار دهه، در حالی که آثار این فاجعه هنوز در زندگی بازماندگان نمایان است، تداوم جنگ روسیه و اوکراین به نگرانی‌ها درباره احتمال وقوع یک بحران هسته‌ای دیگر دامن زده است.

اوکراین در آن زمان (فاجعه اتمی چرنوبیل) بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بود.

با وجود تلاش مقام‌های شوروی برای پنهان کردن ابعاد حادثه چرنوبیل، پیامد آن انتشار مواد رادیواکتیو در اروپا بود؛ رخدادی که اکنون در پرتو کارزار جنگی روسیه علیه اوکراین، اهمیت و معنایی تازه یافته است.

چرنوبیل که در شهر کی‌یف و در نزدیکی مرز بلاروس قرار دارد، اکنون بخشی از خاک اوکراین به شمار می‌رود.

به گزارش خبرگزاری رویترز، وزارت امور خارجه اوکراین به‌تازگی در بیانیه‌ای اعلام کرد فاجعه چرنوبیل «نتیجه یک آزمایش راکتور بود که به دستور مسکو و با نقض پروتکل‌های ایمنی انجام شد و پس از آن با دروغ‌گویی و پنهان‌کاری همراه بود».

در ادامه این بیانیه آمده است: «تا به امروز، جهان همچنان با پیامدهایی روبه‌رو است که یک نظام تمامیت‌خواه با مقدم دانستن ایدئولوژی و قدرت سیاسی بر حقیقت و علم به بار آورده است.»

چهار دهه پس از فاجعه هسته‌ای چرنوبیل، آثار آن همچنان در زندگی بازماندگان دیده می‌شود.

در کنار روایت‌های رسمی، داستان‌های شخصی بسیاری وجود دارد که ابعاد انسانی این فاجعه را روشن‌تر نشان می‌دهد.

پیامدهای بلندمدت فاجعه چرنوبیل

پس از انفجار و ذوب شدن هسته در راکتور شماره چهار نیروگاه شوروی در چرنوبیل در بامداد ۲۶ آپریل ۱۹۸۶، میلیون‌ها نفر در معرض پرتوهای رادیواکتیو قرار گرفتند، صدها هزار نفر به‌ناچار محل زندگی خود را ترک کردند و بخش وسیعی از زمین‌های منطقه آلوده شد.

100%

در سال‌های بعد، هزاران نفر بر اثر بیماری‌های ناشی از تشعشعات، مانند سرطان، جان خود را از دست دادند، هرچند بر سر شمار دقیق قربانیان و پیامدهای بلندمدت این فاجعه همچنان اختلاف نظر جدی وجود دارد.

در چارچوب یک تلاش بین‌المللی گسترده، در سال ۲۰۱۶ سازه‌ای عظیم از فولاد و سمنت در محل نیروگاه چرنوبیل نصب شد تا پوشش اولیه‌ای را که در سال ۱۹۸۶ به‌صورت شتاب‌زده برای مهار حجم عظیمی از مواد رادیواکتیو ساخته شده بود، ایمن‌تر کند.

با این حال، مقام‌های اوکراینی اعلام کردند حمله پهپادی روسیه در فبروری ۲۰۲۵ به این سازه آسیب زد و به ایجاد حفره در پوشش آب‌بندی‌شده آن انجامید.

این حمله به نشتی در تاسیسات منجر نشد، اما طبق اعلام بانک اروپایی بازسازی و توسعه، برای پیشگیری از بروز آسیب‌های دائمی، این سازه به حداقل ۵۰۰ میلیون یورو هزینه تعمیرات نیاز دارد.

پیش‌تر، دادستان ارشد دولتی کی‌یف اعلام کرد بر اساس داده‌های راداری اوکراین، از ماه جون ۲۰۲۴ تاکنون دست‌کم ۹۲ پهپاد روسی در شعاع پنج کیلومتری این سازه به پرواز درآمده‌اند.

هنوز مشخص نیست اوکراین برای چهلمین سالگرد فاجعه چرنوبیل چه برنامه‌ای تدارک دیده است، زیرا به‌دلیل شرایط جنگی، جزییات مراسم رسمی از پیش اعلام نمی‌شود.

سکوت وهم‌انگیز چرنوبیل

رویترز در ادامه نوشت در فاصله حدود ۱۰۰ کیلومتری شمال کی‌یف و در میان منطقه‌ای ممنوعه به وسعت ۲۶۰۰ کیلومتر مربع، نیروگاه چرنوبیل در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته و جنگل‌های گسترده اطرافش را در بر گرفته است.

نیروگاه‌های گارد ملی در این مجموعه نگهبانی می‌دهند؛ حدود ۲۲۵۰ کارمند در شیفت‌های چندروزه فعالیت می‌کنند و روند تدریجی برچیدن تاسیسات را زیر نظر دارند.

آخرین راکتور این نیروگاه در سال ۲۰۰۰ خاموش شد. اتاق کنترول راکتور شماره چهار اکنون فضایی تاریک و متروک است که بقایای فرسوده و درهم‌ریخته تجهیزات دوران شوروی در آن به‌جا مانده است.

100%

در اطراف نیروگاه و شهر رهاشده پریپیات، گوزن‌های شمالی و اسب‌های وحشی آزادانه رفت‌وآمد می‌کنند؛ نشانه‌ای از اینکه در نبود انسان، طبیعت بار دیگر این منطقه را به تصرف خود درآورده است.

مورتیمر دیورند که بود

۳ ثور ۱۴۰۵، ۰۹:۴۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان

نام دیورند سال‌هاست در بحث‌های سیاسی افغانستان تکرار می‌شود، اما خود او برای بسیاری هنوز چهره‌ای ناشناخته است. این نوشته با تکیه بر کتاب «زندگی‌نامه سر مورتیمر دیورند» نوشته پرسی سایکس، به معرفی او می‌پردازد و اینکه چرا نامش با مرزی گره خورد که تا امروز هم محل منازعه است.

در کتابی که پرسی سایکس در سال ۱۹۲۶ درباره مورتیمر دیورند نوشت نشان می‌دهد افغانستان در مرکز ثقل زندگی سیاسی و اداری او قرار داشته است.

سایکس می‌گوید پیشروی روسیه به سمت افغانستان مهم‌ترین رویداد آسیای مرکزی در قرن نوزدهم بود و دیورند مهم‌ترین دیپلوماتی بود که مانع تکمیل این پیشروی شد.

زندگینامه دیورند

دیورند در سال ۱۸۵۰ در سیهور هند در ایالت مادیا پرادش کنونی به دنیا آمد، در جوانی وارد خدمات ملکی بنگال شد، در سال‌های جنگ دوم افغانستان - انگلیس به‌عنوان منشی سیاسی در کنار فردریک رابرتس یکی از مهم‌ترین فرماندهان نظامی هند قرار گرفت.

در دوره‌ای وزیر مختار سفارت بریتانیا در تهران بود و سپس به مقام معاون وزیر و بعد وزیر امور خارجی هند رسید و در ۱۸۹۳ ماموریت کابل و مذاکره بر سر «خط دیورند» را به عهده گرفت.

افغانستان و مورتیمر دیورند

پدر او، سر هنری ماریون دیورند، دهه‌ها در هند و افغانستان نقش داشت.

افزون بر این، برادرش ادوارد دیورند نیز در کمیسیون مرز افغانستان خدمت کرد و به افغانستان و آسیای مرکزی سفر داشت. در واقع، مورتیمر دیورند در خانواده‌ای رشد کرده بود که تجربه، حافظه و حتی اعتبار آن با افغانستان آمیخته بود.

در زمان جوانی دیورند، افغانستان به صحنه رقابت بریتانیا، روسیه و ایران بدل شده بود.

نویسنده کتاب می‌گوید که افغانستان در آن زمان از درون دچار رقابت‌های شدید خاندان‌ها و سرداران از بیرون زیر فشار ایران، روسیه، پنجاب و بریتانیا بود. به باور او، دیورند در ذهن خود با کشوری روبه‌رو بود که هم مهم‌ترین همسایه هند بود و هم مهم‌ترین میدان کشاکش قدرت‌های منطقه‌ای و امپراتوری‌ها.

سایکس، با تکیه بر نوشته‌های پدر دیورند می‌کوشد نشان دهد که از اوایل قرن نوزدهم، بریتانیا افغانستان را به‌عنوان «دالان» یا راهی میان ایران و هند می‌دید. از این نگاه، خطر اصلی این بود که روسیه یا فرانسه از مسیر افغانستان و ایران به سوی هند نزدیک شوند.

به باور نویسنده، افغانستان «کلید امنیت هند» بود و همین نگاه راهبردی‌ بود که بعدتر در ذهن و کار دیورند به اوج رسید.

پدر دیورند در جنگ اول افغان - انگلیس، نظامی بود و از افغان‌ها شکست خورده بود. نویسنده می‌گوید از همین رو، مورتیمر دیورند، وارث یک تجربه تلخ بود. یعنی در ذهن او و در روایت خانوادگی‌اش، افغانستان کشوری نبود که بتوان به آسانی آن را در مشت گرفت.

ورود مستقیم به افغانستان

نخستین حضور مستقیم مورتیمر دیورند در افغانستان در جنگ دوم افغان - انگلیس بود. سایکس می‌نویسد که در سپتامبر ۱۸۷۹، فردریک رابرتس فرمانده جنگ، خواست که دیورند او را در لشکرکشی به کابل همراهی کند و دیورند برای نخستین بار به افغانستان رفت.

پس از پیشروی رابرتس تا چها‌رآسیاب و نزدیک‌شدن بریتانیا به کابل، دیورند مداخله کرد. سایکس می‌نویسد که پس از این پیشروی، قرار بود اعلامیه‌ای صادر شود، اما دیورند به آن اعتراض کرد. به گفته نویسنده، دیورند آن متن را از نظر لحن و مضمون نادرست می‌دانست و معتقد بود زبان آن، هم امیر را کنار می‌زند و هم از موضعی متکبرانه برای افغان‌ها درس تاریخ می‌دهد، در حالی‌که به گفته او خود بریتانیا نیز در گذشته نسبت به آنان بی‌عدالتی کرده بود.

دیورند با رابرتس بحث کرد و سرانجام مامور شد متن دیگری بنویسد.

پس از جنگ دوم افغان - انگلیس، نقش دیورند در اداره امور خارجی هند گسترش یافت و افغانستان هرچه بیشتر به کانون کار او بدل شد.

سایکس، دیورند را مردی می‌داند که پیچیده‌ترین مسائل را به آسانی می‌فهمید، به چند زبان از جمله فارسی کار می‌کرد و از همان آغاز شیفته مسائل بزرگ مرزی بود. او برای آن‌که در اداره امور خارجی بهتر کار کند، فارسی را با شتابی کم‌نظیر آموخت و از این رهگذر، خود را برای ورود به پرونده‌های ایران و افغانستان آماده ساخت.

در دهه ۱۸۸۰، با نزدیک‌شدن روسیه به مرو و پنجده، خطر درگیری بر سر مرزهای شمالی افغانستان شدت گرفت.

سایکس این دوره را نقطه اصلی بحران و نیز اوج نشان دادن توانایی دیورند می‌داند.

نگاه دیورند به همه مرزهای افغانستان

یکی از فصل‌های مهم این کتاب، «دروازه شمالی هند» نام دارد.

در این فصل، سایکس می‌کوشد نشان دهد که دیورند افغانستان را تنها از منظر کابل و قندهار نمی‌دید. او به گلگت، چترال، واخان، بدخشان و گذرگاه‌های شمالی نیز به چشم حلقه‌های دفاعی هند می‌نگریست.

از خود دیورند در این فصل نقل‌وقول شده که مرز کشمیر، اگر درست شناخته و نگهداری شود، یکی از نیرومندترین خطوط دفاعی جهان است.

در نگاه او، افغانستان مجموعه‌ای از راه‌ها، تنگه‌ها، قبایل و فضاهای کوهستانی بود که باید در برابر روسیه مهار می‌شد.

عبدالرحمن خان و دیورند

پس از جنگ دوم افغان - انگلیس، هند بریتانیوی می‌کوشید افغانستان را به خود نزدیک کند. در همین فضا، دیورند در ۳۵ سالگی به مقام وزیر امور خارجی هند رسید.

سایکس، با تکیه بر یادداشت‌های شخصی دیورند، از عبدالرحمن خان چهره‌ای ارایه می‌کند که بر کشوری پر از قبایل یاغی، بی‌اعتماد و جنگجو حکومت می‌کند و ناچار است با خشونت نظم را نگه دارد. در این روایت، شورش غلزایی‌ها، ناآرامی‌های هرات، دشواری فرمان‌برداری قبایل و بیماری خود امیر، همگی بخشی از فضایی است که دیورند باید آن را می‌فهمید.

سایکس می‌نویسد که در مقطعی، عبدالرحمن خان چنان بدگمان شده بود که دیورند را دشمن شخصی خود می‌پنداشت. این سوءظن از راه شخصی به نام پاین به کلکته منتقل شد. پاین به اداره امور خارجی گفت که امیر باور دارد دیورند نسبت به او خصومت دارد و سیاست هند بریتانوی نیز از همین خصومت رنگ می‌گیرد. اما او میانجی‌گری کرد و سوءتفاهم را کاهش داد. سپس امیر به این نتیجه رسید که دیورند در اصل خیرخواه او است.

اوج کار دیورند در افغانستان، بی‌تردید ماموریت کابل در ۱۸۹۳ است. یک پژوهش دانشگاهی که در سال ۲۰۱۳ منتشر شده، این ماموریت را نقطه عطف او می‌داند.

پیش از آن، در هند بریتانوی بحث بر سر این بود که مرز جنوب شرقی افغانستان کجا باید باشد، تا چه حد باید به کوه‌ها و گذرگاه‌ها نزدیک شد و چگونه می‌توان هم پیشروی روسیه را مهار کرد و هم از قبایل مرزی و یورش‌های آنان جلوگیری کرد.

  • ترجمه متن کامل توافق‌نامه خط دیورند

    ترجمه متن کامل توافق‌نامه خط دیورند

سایکس می‌گوید که دیورند سال‌ها درباره این موضوع مطالعه و حتی بررسی میدانی کرده بود.

مذاکرات کابل در ۲ اکتبر ۱۸۹۳ آغاز شد و در ۱۲ نوامبر همان سال به امضای توافق انجامید.

در نتیجه این توافق، بخش بزرگی از نواحی قبایلی مانند سوات، باجور، چترال، کرم، بخشی از وزیرستان و گذرگاه خیبر در سمت هند بریتانوی قرار گرفت و افغانستان کریدور واخان را نگه داشت.

در این کتاب به نقل از خود دیورند آمده است که بریتانیا وعده داد با خرید و واردات جنگ‌افزار برای امیر مخالفت نکند و کمک‌هایی نیز فراهم شود.

سایکس این توافق را یکی از دو دستاورد اصلی مورتیمر دیورند می‌خواند.

نویسنده می‌گوید که دیورند قصد نداشت مرز اداری هند را جلو ببرد و بیشتر به «کنترول سیاسی» فکر می‌کرد.

خط پر تنش مرزی در افغانستان به این ترتیب به نام دیورند معمار این خط مسما شد.

اسناد نقل‌وقول شده از مورتیمر دیورند نشان می‌دهد که او گفته بود: «توازن تا حد زیادی به سود ما است و عملا در برخورد با قبایل مرزی دست ما را باز می‌گذارد.»

مورتیمر دیورند در سال ۱۹۲۴ درگذشت و در انگلستان دفن شد. اما پدرش، سر هنری ماریون دیورند، در محوطه کلیسای سنت توماس در دیره اسماعیل خان در پاکستان امروزی دفن است.

از آتش‌بس شکننده تا احتمال بازگشت جنگ؛ چهار سناریو پیش‌روی ایران و امریکا

۳۱ حمل ۱۴۰۵، ۲۳:۱۶ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان

با نزدیک شدن به پایان آتش‌بس دو هفته‌ای، مذاکرات ایران و امریکا پس از یک دور بی‌نتیجه در اسلام‌آباد، زیر سایه اختلاف‌های حل‌نشده، بی‌اعتمادی فزاینده، تنش‌های میدانی و جنگ لفظی مقام‌ها، با تردید روبه‌رو شده است. چهار سناریوی پیش روی ایران و امریکا در روزهای آینده چیست؟

پس از ۴۰ روز درگیری میان جمهوری اسلامی ایران و امریکا، دو طرف در ۲۲ حمل در اسلام‌آباد دور یک میز جمع شدند اما این دیدار به دلیل انتظارات بالا از یکدیگر بدون دست‌یافتن به نتیجه‌ای روشن پایان یافت.

در دور نخست دستکم مشخص شد که فاصله میان دو طرف عمیق است. موضوعاتی مانند برنامه هسته‌ای ایران، وضعیت تنگه هرمز و میزان امتیازهایی که هر طرف باید بدهد، از جمله مواردی بود که مانع رسیدن به توافق شد.

در واقع، گفت‌وگوها در دور نخست نشان داد که مسیر رسیدن به یک توافق نهایی بسیار دشوارتر از آن چیزی است که در ابتدا تصور می‌شد.

سپس فضای بی‌اعتمادی نیز شدت گرفت. اگر چه رئیس تیم مذاکره کننده ایران، قالیباف، از قبل گفته بود که به امریکا اعتماد ندارد.

به هر ترتیب، دو طرف دست خالی به تهران و واشنگتن برگشتند.

امریکا پس از پایان دور نخست، فشارهای خود را ادامه داد و بندرهای ایران را محاصره کرده است.

از نگاه تهران، این اقدامات با روح مذاکرات سازگار نیست. مقام‌های ایرانی تاکید کردند که ادامه گفت‌وگوها وابسته به این است که اعتماد لازم ایجاد شود.

افزایش تلاش پاکستان

سپس پاکستان، میزبان این گفت‌وگوها دست بردار نشد. رئیس ارتش پاکستان به ایران رفت و بر اساس خبری که رویترز منتشر کرده، سپس با ترامپ هم صحبت کرد.

همزمان با تلاش پاکستان توقیف یک کشتی با پرچم ایران از سوی امریکا، از نگاه تهران نشانه نقض آتش‌بس خوانده شد و در آستانه شروع دور دوم مذاکرات، ابهام را بیشتر ساخت.

به نظر می‌رسد ترامپ می‌خواهد هم مذاکره کند، هم فشار را حفظ کند تا زیر فشار و در جریان مذاکرات، امتیاز بیشتری از تیم مذاکره کننده جمهوری اسلامی بگیرد.

اما در نهایت مقام‌های ایرانی گفتند که در حال حاضر برنامه‌ای برای دور بعدی مذاکرات وجود ندارد.

بازار گرم تهدید

در کنار این‌ها، پیام‌های متناقض دو طرف نیز بر این ابهامات افزود و دستکم واضح شد که حتی در سطح سیاسی نیز اجماع روشنی درباره ادامه مسیر وجود ندارد.

همچنان، نقش موضع‌گیری‌های علنی نیز در شکل‌گیری فضای پرتنش مذاکرات قابل چشم‌پوشی نیست. در روزهایی که گفت‌وگوها در جریان بود و یا برای دور بعدی آن آماده‌سازی صورت می‌گرفت، اظهارات مکرر مقام‌های دو طرف، به‌ویژه دونالد ترامپ و محمدباقر قالیباف، عملاً به پیچیده‌تر شدن فضا کمک کرد.

در سوی امریکا، لحن ترامپ بیش از هر چیز بر پایه فشار و تهدید استوار است. او در حالی که از ادامه مذاکرات سخن می‌گوید، هم‌زمان هشدار می‌دهد که در صورت نرسیدن به توافق، وضعیت برای ایران «خوشایند نخواهد بود».

در سوی دیگر، موضع‌گیری‌های قالیباف نیز در جهت سخت‌تر شدن فضای مذاکرات عمل کرد. او تأکید داشت که فاصله میان دو طرف همچنان زیاد است و رسیدن به توافق نهایی به زمان و تغییرات اساسی نیاز دارد. معمولا این نوع اظهارات، در داخل ایران به‌عنوان نشانه‌ای از ایستادگی تعبیر می‌شود و برای افراطیون و اعضای سپاه پاسداران بسیار خوشایند است.

سناریوهای پیش رو

با این حساب، اکنون چهار سناریوی اصلی پیش روی ایران و امریکا قرار دارد؛ از ادامه یک آتش‌بس شکننده و احیای محتاطانه مذاکرات گرفته تا تشدید فشارها و حتی بازگشت دوباره درگیری.

محتمل‌ترین سناریو این است که نه توافق تازه‌ای به‌دست می‌آید و نه جنگ فوراً از سر گرفته می‌شود. در این حالت، دو طرف فقط برای جلوگیری از انفجار فوری اوضاع، آتش‌بس را به شکلی غیررسمی یا از راه پیام‌های واسطه‌ای زنده نگه می‌دارند، اما هیچ تحول جدی در مذاکرات رخ نمی‌دهد.

سناریوی دوم این است که گفت‌وگوها در پاکستان یا در یک قالب مشابه برگزار شود، اما نه به هدف رسیدن سریع به توافق نهایی. در این حالت، تمرکز احتمالاً از پرونده‌های بزرگ و حل‌نشدنی به سمت مهار بحران فوری می‌رود، مثل حفظ آتش‌بس، کاهش تنش در هرمز و تعریف روشن‌تر خطوط تماس.

در سناریوی سوم ممکن است که مذاکرات بیشتر شود اما تنش دریایی و فشار اقتصادی بیشتر گردد.

این سناریو هم بسیار جدی است. در این حالت، بحران به شکل فرسایشی ادامه پیدا می‌کند. توقیف کشتی‌ها، فشار بر بنادر، اختلال در کشتیرانی و بالا رفتن هزینه اقتصادی برای همه. نشانه‌های این مسیر همین حالا هم دیده می‌شود و قیمت نفت، ترانزیت کالا و به تبع آن، هزینه‌های خرید برای جهانیان بالا رفته است.

و آخرین سناریو، بازگشت دوباره اسرائیل و ایالات متحده به جنگ با ایران است.

در واقع، سخت‌ترین سناریو همین است که آتش‌بس عملاً تمام شود و دو طرف دوباره وارد مرحله حمله و پاسخ شوند. البته این احتمال را نمی‌شود کم‌اهمیت دانست، چون تهران پس از توقیف کشتی‌اش از سوی امریکا وعده پاسخ داده، هر دو طرف یکدیگر را به نقض آتش‌بس متهم می‌کنند و خود امریکا هم گفته محاصره ادامه می‌یابد.

چگونه یک کشور بی‌ثبات به میانجی اصلی میان واشنگتن و تهران تبدیل شد؟

۳۱ حمل ۱۴۰۵، ۲۰:۰۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
محبوب‌شاه محبوب

در حالی‌که پاکستان با آشفتگی‌های امنیتی، اقتصاد فروپاشیده، شکاف عمیق سیاسی داخلی و فعالیت گسترده گروه‌های مسلح دست‌وپنجه نرم می‌کند، ایفای نقش میانجی‌گرانه آن میان امریکا و ایران، توجه و تعجب جامعه جهانی را برانگیخته است.

در میانه ماه حوت سال ۱۴۰۴، جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران گسترش یافت و مسئله تردد در تنگه هرمز به یک نقطه کلیدی برای فشار بر اقتصاد جهانی تبدیل شد. در سایه همین فشارها، ابتدا با میانجی‌گری پاکستان یک آتش‌بس موقت اعلام شد و سپس جمهوری اسلامی و امریکا در رویدادی کم‌سابقه، مذاکرات مستقیم را در اسلام‌آباد آغاز کردند.

ایفای نقش میانجی‌گرانه پاکستان به‌طور علنی هم از سوی امریکا و هم از سوی ایران مورد تایید قرار گرفت و هر دو طرف از پاکستان به‌عنوان «میانجی اصلی» یاد کردند.

گفت‌وگوهای هیئت امریکایی و ایرانی در ۲۲ و ۲۳ حمل در اسلام‌آباد، بیش از ۲۰ ساعت به طول انجامید، اما بدون دستیابی به توافق فوری پایان یافت. با این حال، کانال گفت‌وگو باز ماند و تلاش‌ها برای تدارک دور دوم مذاکرات ادامه دارد.

در جریان این مذاکرات، یک پرسش اساسی مطرح شده است: آیا نقش پاکستان صرفا انتقال پیام‌ها بود یا مدیریت روند صلح؟

اگرچه مذاکرات مستقیم امریکا و ایران در اسلام‌آباد برگزار شد، اما نقش پاکستان در چند مسیر موازی قابل مشاهده است.

ایجاد کانال‌های ارتباطی پنهان

پاکستان از همان آغاز جنگ، مسیر انتقال پیام‌ها میان واشنگتن و تهران را هموار کرد. شماری از سیاست‌مداران پاکستانی به‌صراحت اذعان کرده‌اند که پیشنهادهای امریکا (حتی در قالب نکات یا بندهای مشخص) از طریق پاکستان به جمهوری اسلامی منتقل شده و پاسخ‌های تهران برعکس در اختیار واشنگتن قرار داده شده است. این نقش وقتی اهمیت ویژه یافت که برخی میانجی‌های سنتی خلیج فارس مانند قطر و تعدادی دیگر از کشورها زیر فشار نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی قرار داشتند و هدف حملات روزانه این کشور بودند.

سامان‌دهی نظام‌مند به دستور کار مذاکرات

اسلام‌آباد از طریق میزبانی مذاکرات، سه اقدام عملی انجام داد:

فراهم‌سازی محیطی امن و لجستیکی برای هر دو طرف، زیرا هر دو به توانایی پاکستان در این زمینه اعتماد داشتند؛ تفکیک دستور کار مذاکرات به برنامه هسته‌ای، تحریم‌ها، دارایی‌های مسدودشده، تنگه هرمز، امنیت منطقه‌ای، اعمال فشار برای تعیین زمان و سازوکار «مرحله دوم» مذاکرات و تداوم گفت‌وگوها.

اگرچه مذاکرات بدون نتیجه فوری پایان یافت، اما پاکستان در دو مورد نخست موفق عمل کرد. به همین دلیل، برای تدارک دور دوم منفعل نماند و تلاش‌های میانجی‌گرانه خود را ادامه داد.

هماهنگی با شرکای منطقه‌ای و کاهش فشارها

پاکستان کوشیده است با جلب حمایت چندجانبه، به‌ویژه از عربستان سعودی، ترکیه، مصر و دیگر کشورها، فضای لازم را برای تثبیت آتش‌بس و ازسرگیری گفت‌وگوها فراهم کند. این هماهنگی اهمیت زیادی دارد، زیرا باعث می‌شود هر طرف از نفوذ خود استفاده کنند و احتمال اقدامات تخریبی را کاهش یابد.

چرا به پاکستان به‌عنوان میانجی اعتماد شده است؟

هرچند در منطقه کشورهایی قدرتمندتر از پاکستان نیز وجود دارند، چنانچه هندوستان یک نمونه بارز آن است، اما اعتماد به پاکستان ناشی از ضرورت، تاثیرگذاری و محاسبه است.

پاکستان روابط امنیتی طولانی‌مدتی با امریکا و روابط همسایگی و کاری با جمهوری اسلامی دارد، روابطی که حداقلی از اعتماد متقابل را برای هر دو طرف فراهم می‌کند.

در این مذاکرات، امریکا به کشوری نیاز داشت که بتواند پیام‌ها را در چارچوب منافع ایالات متحده منتقل کند و بستر مذاکرات را مطابق خواست حکومت دونالد ترامپ فراهم آورد.

در چنین شرایطی، هند گزینه مناسبی برای امریکا نبود، زیرا آن میزان کنترول و نفوذی که حکومت ترامپ بر پاکستان دارد، بر هند ندارد.

هم‌زمان، متحدان عرب امریکا نیز نه‌تنها تحت فشار شدید قرار دارند، بلکه از نگاه جمهوری اسلامی به‌عنوان متحدان مستقیم واشنگتن شناخته می‌شوند و فاقد حیثیت میانجی‌گری‌اند. امریکا نیز به کشوری اسلامی و دارای توان هسته‌ای نیاز داشت تا نقش میانجی را ایفا کند و از این منظر، پاکستان بهترین گزینه بود.

پاکستان روابط مناسبی با عربستان، قطر و امارات متحده عربی دارد و تلاش‌های آن برای اعتمادسازی در جریان مذاکرات می‌تواند موثر واقع شود.

پاکستان از نظر انرژی، انتقال نیروی کار (حواله‌های ارزی) و ثبات منطقه‌ای به خلیج فارس و خاورمیانه وابسته است. بنابراین، تداوم جنگ برای این کشور هزینه‌های اقتصادی و امنیتی داخلی به همراه دارد. همین هزینه‌ها انگیزه پاکستان را برای حفظ آتش‌بس و تداوم مذاکرات افزایش می‌دهد.

مشکلات اقتصادی بعد دیگری از این ماجراست. پاکستان امیدوار است از رهگذر این مذاکرات، هم حمایت اقتصادی امریکا و هم کمک‌ها و وام‌های کشورهای عربی را جلب کند.

از سوی دیگر، پاکستان با عربستان سعودی توافق‌های امنیتی و دفاعی دارد و در صورت تداوم جنگ، ممکن است ناچار به حمایت از ریاض شود. همین نگرانی باعث شد پاکستان برای پرهیز از ورود مستقیم به جنگ، ابتدا در افغانستان درگیری‌هایی را آغاز کند تا به متحدانش نشان دهد که به دلیل درگیری داخلی قادر به همکاری نظامی علیه ایران نیست و سپس پرچم میانجی‌گری صلح را برافرازد.

برای ایران نیز هرچند پاکستان ایده‌آل‌ترین گزینه برای میانجی‌گری نیست، اما در عمل گزینه دیگری وجود ندارد. زیرا، تهران بسیاری از کشورهای عربی را هدف حملات خود قرار داده است. قطر که پیش‌تر نقش میانجی داشت، خود به قربانی جنگ تبدیل شده و تنها گزینه باقی‌مانده، پاکستان به‌عنوان یک کشور اسلامی است. از همین رو، تهران نیز از میانجی‌گری پاکستان استقبال کرده است.

نقش نهادهای امنیتی و ارتش

در چنین بحرانی، تضمین آتش‌بس و انتقال امن پیام‌ها بدون نقش نهادهای امنیتی ممکن نیست. بر اساس گزارش‌ها، فرمانده کل ارتش پاکستان از دید واشنگتن فردی قابل‌اعتماد برای تماس مستقیم است و همین کانال، سرعت تصمیم‌گیری را افزایش داده است.

پاکستان پیش‌تر نیز در میزبانی و تسهیل تماس‌های محرمانه میان قدرت‌های بزرگ، از جمله در روند نزدیک‌شدن چین و امریکا در دهه هفتاد میلادی، نقش داشته است. این سابقه نشان می‌دهد که اسلام‌آباد تجربه «دیپلوماسی درهای بسته» را دارد.

بر پایه گزارش‌ها، تماس مستقیم میان حکومت ترامپ و عاصم منیر، فرمانده کل ارتش پاکستان، روند تصمیم‌گیری را تسهیل کرده و امریکا بر این باور است که پاکستان نفوذ عملی در حوزه تعهدات امنیتی دارد، می‌تواند رابطه با دولت ایران را حفظ کند، پیوندهای خود با دنیای عرب را ادامه دهد و خود نیز از بحران خاورمیانه متاثر می‌شود.

چرا فرمانده ارتش در دیپلماسی نقش محوری دارد؟

در این میانجی‌گری، به‌جای نخست‌وزیر یا وزیر خارجه، فرمانده ارتش پاکستان به‌عنوان بازیگر اصلی مذاکرات معرفی شده است.

ارتش پاکستان بیش از ۵۰ سال تجربه تماس با محافل امنیتی و نظامی امریکا و ایران را دارد. مقامات پاکستانی می‌گویند حفظ کانال‌های محرمانه با مقام‌های ارشد سیاسی و نظامی در تهران و واشنگتن به عهده عاصم منیر گذاشته شده است. در چنین بحران‌هایی، «تضمین‌های امنیتی» وزن بیشتری از تعهدات صرفا سیاسی پیدا می‌کند.

شهباز شریف، نخست‌وزیر پاکستان، در سخنرانی خود اعلام کرد که نقش منیر در مذاکرات بسیار پررنگ بوده است. منیر با لباس رسمی نظامی به استقبال هیئت مذاکره‌کننده جمهوری اسلامی رفت، اما از هیئت امریکایی با لباس رسمی غیرنظامی استقبال کرد؛ پیامی نمادین که نشان می‌دهد پاکستان این روند را نه‌فقط در سطح حکومت غیرنظامی، بلکه در سطح «ساختار حاکمیتی و امنیتی» تضمین می‌کند.

پس از زندانی‌شدن عمران خان، نخست‌وزیر پیشین پاکستان، نارضایتی عمومی از ارتش در پاکستان افزایش یافته بود و بسیاری ارتش را ریشه اصلی بحران‌های کشور می‌دانستند. عاصم منیر این نارضایتی را به‌خوبی درک کرده و با پذیرش نقش میانجی در چنین شرایط حساسی، توانسته تا حد زیادی اعتماد ازدست‌رفته عمومی را بازسازی کند.

بنا به تایید منبعی در دفتر نخست‌وزیر پاکستان، پس از دور نخست مذاکرات، دفتر دونالد ترامپ ۱۲ بار به‌طور مستقیم با عاصم منیر تماس گرفته است.

این امر نشان می‌دهد که فرمانده ارتش پاکستان عملا نقش نماینده غیرمستقیم امریکا را در میانجی‌گیری ایفا می‌کند و مسئولیت انتقال پیام‌ها را نیز بر عهده دارد. با این حال، احزاب و نهادهای سیاسی پاکستان از این نقش ناراضی‌اند و نگران‌اند که در صورت موفقیت مذاکرات، قدرت ارتش بیش از پیش افزایش یابد و نهادهای سیاسی تضعیف‌شده را هر چه بیشتر تحت نفوذ خود درآورد.

چشم‌انداز موفقیت مذاکرات با میانجی‌گری پاکستان

اگرچه دور نخست مذاکرات بدون نتیجه قطعی پایان یافت، اما سفرهای پی‌درپی فرمانده ارتش پاکستان و فشار ناشی از وضعیت تنگه هرمز بر امریکا و بازارهای جهانی، احتمال دستیابی به یک توافق نسبی را افزایش داده است. هرچند مسیر ساده‌ای در پیش نیست، چراکه اختلاف‌ها بیشتر ساختاری‌اند تا صرفا فنی.

چند مرحله دشوار اما حیاتی وجود دارد که در صورت تحقق، شانس موفقیت مذاکرات را بالا می‌برد:

یکم: توافق چند مرحله‌ای:ابتدا تمدید آتش‌بس، ایجاد سازوکار موقت برای تنگه هرمز و کاهش محدود تحریم‌ها، سپس ورود به مباحث عمیق‌تر هسته‌ای و منطقه‌ای.

دوم: بسته تضمین‌ها: ارائه تضمین‌های متوازن، نه سازوکارهای بازگشت خودکار، در صورت نقض آتش‌بس؛ تضمین‌هایی که پاکستان می‌کوشد از طریق کانال‌های امنیتی پشتیبانی کند.

اظهارات مقامات پاکستانی نیز نشان می‌دهد که آنها در پی زمینه‌سازی برای این دو مرحله‌اند و امیدوارند «شیرین‌ترین میوه» از واشنگتن و تهران نصیب اسلام‌آباد شود. زیرا تهران توان یک جنگ طولانی را از دست داده و خواهان خروج اقتصاد ضعیف خود از زیر فشار تحریم‌هاست؛ تحریم‌هایی که امریکا نیز نشانه‌هایی از آمادگی برای کاهش آن‌ها نشان داده است.

در سوی دیگر، حکومت ترامپ نیز با فشارهای سیاسی و اقتصادی داخلی فزاینده روبه‌روست و ایران هم در پرونده هسته‌ای نشانه‌هایی مثبت اما مشروط بروز داده است. از همین رو، سطح امید به موفقیت مذاکرات افزایش یافته است.