برنز سفر خود را پس از مأموریتی در دربار لاهور آغاز کرد.
او در کتاب خود «سفر به بخارا» مینویسد که هدف اصلی مأموریتش بررسی مسیر رود سند بود، اما دیدن سرزمینها و مردمانی که برای اروپاییان کمتر شناخته شده بودند، میل او را برای سفرهای دورتر بیشتر کرد.
برنز در این سفر در مسیر خود وارد پیشاور، خیبر، جلالآباد، کابل، غزنی، هندوکش، بامیان و سپس نواحی شمالی شد.
او افغانستان را زمانی دید که سلطنت درانی فروپاشیده بود و قدرت میان چند خانواده و چند شهر تقسیم شده بود.
کابل در دست دوستمحمد خان بود. پیشاور را سلطانمحمد خان اداره میکرد. قندهار در اختیار شاخه دیگری از بارکزیها بود و هرات هنوز زیر فرمان کامران، پسر شاه محمود قرار داشت. در روایت برنز، افغانستان بیشتر شبیه مجموعهای از قدرتهای محلی دیده میشد تا یک دولت آرام و متمرکز.
برنز وقتی از اتک گذشت و وارد قلمرو افغانها شد، احساس کرد از هند بیرون شده و به جهان دیگری رسیده است.
پیشاور در آن زمان بخشی از جغرافیای افغانستان به شمار میرفت.
برنز مینویسد که برای رفتن به کابل چند راه وجود داشت، اما آنان از مسیر رود کابل رفتند، چون گذرگاه خیبر را به دلیل ناامنی و رفتار مردم محل خطرناک میدانستند.
جلالآباد در چشم برنز تصویر چندان خوبی ندارد. او آن را شهری کوچک، آلوده و دارای حدود پنجاه دکان و دو هزار نفر جمعیت توصیف میکند، اما مینویسد که در فصل سرد جمعیت آن چند برابر میشد، چون مردم از کوههای اطراف به آنجا میآمدند.
ورود به کابل؛ شهری که از دور شکوهش پیدا نبود
برنز مینویسد وقتی به کابل نزدیک شدم برایم خوشایند نبود، او باور نمیکرد که وارد پایتخت کشوری شده که تا همین چند سال پیش مرکز یک امپراتوری بوده است.
اما وقتی وارد بازار کابل میشود، نگاه متفاوتی دارد. او بازار بزرگ کابل را پرجنبوجوش و پرجمعیت توصیف میکند.
بازار کابل از نگاه او یک گذرگاه سرپوشیده و آراسته بود، حدود ۶۰۰ فوت طول و حدود ۳۰ فوت عرض داشت و به چهار بخش تقسیم میشد. سقف آن رنگآمیزی شده بود و بالای دکانها خانههای مردم قرار داشت.
برنز جمعیت کابل در آن سالها را حدود ۶۰ هزار نفر و بازار آن را حدود دو هزار دکان عنوان میکند.
عصرها، این بازار برای او تماشاییتر میشد. هر دکان چراغی در جلو خود داشت و شهر شبیه جایی روشن و چراغان دیده میشد.
برنز از قصهگوهایی یاد میکند که در شلوغترین نقاط شهر مردم بیکار را سرگرم میکردند.
از درویشهایی هم مینویسد که فضایل پیامبران را برای مردم بازگو میکردند. از نانواییهای شلوغ و کباب کابل که از غذاهای پرطرفدار شهر بود.
او مینویسد کابل به میوههایش شهرت داشت و این میوهها به مقدار زیاد به هند صادر میشدند. برنز مینویسد که در کابل «میوه از نان فراوانتر بود»
بالاحصار؛ قصر، زندان و خاطره شاهزادگان
در میان بناهای کابل، برنز بالاحصار را مهمترین ساختمان عمومی شهر میداند.
او مینویسد بالاحصار هم قصر بود و هم زندان و گاهی حتا شاهزادگان خاندان سلطنتی در آن برای تمام عمر زندانی میشدند. او میگوید زمانی شماری از این زندانیان پس از کشتن نگهبان آزاد شدند، با شگفتی به جریان آب نگاه میکردند، چون آنقدر در زندان مانده بودند که دیگر بیرون و زندگی عادی را نمیشناختند.
ارمنیها و یهودیان کابل؛ اقلیتهایی که در حال رفتن بودند
در سفرنامه برنز، او از ارمنیها و یهودیان کابل هم یاد میکند. با فردی ارمنی به نام سیمون مگرادیچ، که مردم او را سلیمان مینامیدند، دیدار کرده است.
سلیمان به او گفته بوذ که از یک جمعیت چندصدنفری ارمنی، فقط ۲۱ نفر در کابل باقی ماندهاند. برنز مینویسد این ارمنیها در دوره نادرشاه و احمدشاه از جلفا و مشهد به کابل آورده شده بودند.
دلیل رفتن آنان هم در روایت برنز جالب است. او مینویسد دوستمحمد خان شراب و مشروبات را ممنوع کرده بود و همین کار زندگی ارمنیها و یهودیان را دشوار کرد، چون بخشی از معاش آنان از ساخت شراب تامین میشد. به گفته او، از صد خانواده یهودی که سال پیش در کابل بودند، فقط سه خانواده باقی مانده بود.
دیدار برنز با دوستمحمد خان
الکساندر برنز، با دوستمحمد خان دیدار میکند و از کنجکاوی او نسبت به اروپا، انگلیس، چین، روسیه، درآمد دولتها، ماشین، بخار، موسیقی و نظم سیاسی مینویسد.
برنز دوستمحمد خان را مردی باهوش، کنجکاو و خوشرفتار معرفی میکند اما مینویسد که کار عمده او این بود که هر روز با قاضیها و ملاها در محکمه مینشست و دعواهای مردم را بر اساس قانون شرعی حل میکرد.
او مینویسد که این شیوه برای مردم محبوب بود، چون دستکم یک خط روشن برای عدالت میگذاشت و آنان را از خودسری حاکم نجات میداد.
یکی از بخشهای جذاب کتاب، تصویر کابل بهعنوان شهری چندلایه است. برنز از قزلباشهای کابل مینویسد که در نزدیکی بالاحصار زندگی میکردند، از نسل ترکهای جوانشیر بودند، زبان خود را نگه داشته بودند و در گذشته در دستگاه شاهان کابل نقش مهم داشتند. به گفته او، مادر دوستمحمد خان هم از همین گروه بود و همین موضوع به او در سیاست کابل کمک میکرد.
برنز در مسیر خود از غزنی یاد میکند. برای او غزنی، شهری با گذشته بزرگ اما جایگاه کمرنگ در زمان خودش بود. مینویسد این پایتخت کهن اکنون تابع کابل شده و دیگر چندان اهمیت ندارد.
سفر برنز به بامیان
برنز پس از عبور از مسیرهای دشوار هندوکش و کوه بابا وارد بامیان شد.
او پیش از رسیدن به بامیان، منظره کوهستان را باشکوه توصیف میکند، پرتگاههای ترسناک، سنگهایی که از ناپایداری کوه خبر میدادند، راههایی که گاهی با اسب نمیشد از آنها گذشت و باید پیاده در کنار دره پیش میرفتند.
غارهای بامیان برای او جذابیت زیادی داشته است. این غارها در سراسر دره، حدود هشت مایل، دیده میشدند و هنوز بخش بزرگی از مردم در آنها زندگی میکردند. مردم محل این غارها را «سموچ» مینامیدند.
او در این کتاب مینویسد که این غارها در مجموع یک شهر بزرگ را میساختند.
برنز درباره «صلصال» و «شمامه»، بت بزرگتر را حدود ۱۲۰ فوت بلند توصیف میکند. مینویسد این پیکره در دل کوه کنده شده، اما آسیب دیده است؛ پاهای آن بر اثر شلیک توپ شکسته و بخش بالایی چهرهاش نیز ویران شده است.
بت کوچکتر، از نگاه برنز سالمتر بود و در فاصله حدود ۲۰۰ یاردی از بت بزرگ قرار داشت.
او میگوید در اطراف این بتها راههایی از درون غارها تا بالای پیکرهها وجود داشت. غارهای پایین محل توقف کاروانهای کابل بودند و غارهای بالاتر را مردم برای ذخیره غله استفاده میکردند.
برنز روایتهای مردم درباره بتهای بامیان را مبهم و نابسنده میداند. به گفته او، مردم میگفتند این پیکرهها نزدیک آغاز دوره مسیحیت، به دست گروهی که آنان «کافر» میخواندند، ساخته شدهاند تا شاهی به نام صلصال و همسرش را نشان دهند. هندوها نیز باور داشتند که این پیکرهها به پهلوانان اسطورهای آنان نسبت دارند و در مهابهاراته از آنها یاد شده است.
او مینویسد هندوهایی که از کنار این بتها میگذشتند، دستهای خود را به نشانه احترام بالا میبردند، اما دیگر نذر و قربانی پیشکش نمیکردند.
سفر به بلخ و خروج از افغانستان
برنز پس از دیدن بامیان، راه خود را به سوی شمال افغانستان ادامه داد. وقتی برنز به بلخ رسید، شکوهی که انتظار داشت را مشاهده نکرد.
او بلخ را شهری عنوان میکند که جلالش در ویرانهها مانده بود.
برنز مینویسد که نشانههای زیادی از گذشته شهر باقی مانده بود، اما بیشتر آنها مسجدها، آرامگاهها و ساختمانهای فروریخته بودند. از نگاه او، بلخ بیشتر از آنکه شهری زنده باشد، یادگار یک تمدن از دسترفته بود.
پس از بلخ، برنز از افغانستان بیرون شد و راه خود را به سوی بخارا ادامه داد.
جمعبندی برنز
جمعبندی سیاسی او از افغانستان در این کتاب این است که افغانها به آسانی زیر فرمان یک شاه مطلق آرام نمیگیرند. برنز مینویسد نهادها و روحیه افغانها بیشتر با نوعی زندگی جمهوریگونه و قدرتهای کوچک محلی سازگار است. به باور او، اگر قرار باشد افغانستان آرام بماند، یا باید حاکمی بسیار نیرومند بر آن حکومت کند، یا قدرت میان واحدهای کوچکتر تقسیم شود.
کشته شدن برنز در کابل
سرگذشت الکساندر برنز با سفر به افغانستان متحول شد. کتابی که او نوشت باعث شد که رهبران بریتانیا برنز را فردی بدانند که افغانستان و جامعه این کشور را خوب شناخته است.
چند سال بعد او بار دیگر به افغانستان برگشت، اما این بار در جایگاه مقام مامور سیاسی بریتانیا.
او پیش از آن با دوستمحمد خان، امیر کابل، دیدار کرده بود و از وضعیت سیاسی افغانستان شناخت نزدیک داشت. اما سیاست بریتانیا در آن زمان به جای توافق با دوستمحمد خان، به بازگرداندن شاه شجاع به قدرت گرایش پیدا کرد.
با ورود نیروهای بریتانیایی و شاه شجاع به کابل، نارضایتی در میان مردم افزایش یافت. حضور نیروهای خارجی، دخالت سیاسی بریتانیا و رفتار مقامهای وابسته به آن، فضای کابل را به شدت ملتهب کرد.
در دوم نوامبر ۱۸۴۱، قیام بزرگی در کابل آغاز شد. خانه الکساندر برنز هدف حمله قرار گرفت و او همراه با برادرش و چند نفر دیگر کشته شد.
کشته شدن برنز در کابل، یکی از نخستین نشانههای فروپاشی حضور بریتانیا در افغانستان بود. پس از آن، بحران کابل شدیدتر شد و سرانجام به عقبنشینی خونین نیروهای بریتانیایی از کابل انجامید.
به این ترتیب، برنز که افغانستان را در آغاز با نگاه یک جهانگرد، جغرافیدان و نویسنده دیده بود، در پایان زندگی خود به یکی از چهرههای قربانی سیاست استعماری بریتانیا در کابل بدل شد.