«آرزوهایمان زندهبهگور میشوند»

«من راحیل هستم، دختری که مکتب را با هزار آرزو و با رویای جراح شدن تمام کردم. فکر میکردم بعد از سالها تلاش، نوبت رسیدن است، اما درست وقتی مکتب تمام شد، همهچیز تغییر کرد.
حکومتی آمد که انگار صدای دختران را آرامآرام خاموش کرد و آرزوهایشان را در سکوت دفن کرد.
با آن هم منصرف نشدم. دوباره از نو شروع کردم، قابلگی خواندم، به امیدی کوچک برای ساختن آیندهای که هنوز باور داشتم ممکن است. اما باز هم درها بسته شد.
نه دیپلومی، نه راهی روشن و نه فرصتی برای ادامه.
گاهی ناامیدی، خستگی و شکستن پیهم آرزوها آنقدر سنگین میشود که قلب آدم آرام و خسته میتپد.
گاهی درد آنقدر بزرگ میشود که انسان فقط میخواهد فریاد بزند: «آیا کسی صدای ما را میشنود؟»
دردناک است وقتی احساس کنی آنقدر نادیده گرفته شدهای که حتی ذهنت به خاموش شدن همهچیز فکر کند، نه از روی ضعف، بلکه از شدت خستگی.
واقعیت این است که ما از شرایطی که آرزوهایمان را پیش از رسیدن زندهبهگور میکند، خستهایم، خیلی خسته.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»
