• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

روز جهانی پناهندگان؛ چوپان‌بچه دره‌های غزنی که در کپنهاگن پزشک بخش قلب شد

رامین مظهر
رامین مظهر

روزنامه‌نگار

۳۰ جوزا ۱۴۰۵، ۱۰:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)

در راهروی روشن یک شفاخانه در شمال کپنهاگن، مرد جوانی از اتاق کاری بیرون می‌شود با قرارداد کاری که امضای آن آسان نبود. ماه دیگر، او قرار است همین‌جا، در یکی از بزرگ‌ترین شفاخانه‌های پایتخت دنمارک، روپوش سفید پزشکی به تن کند و کارش را در بخش قلب آغاز کند.

اما پشت این موفقیت، داستان طولانی نهفته است که از راهروهای مدرن کپنهاگن آغاز نمی‌شود؛ از جایی بسیار دورتر شروع می‌شود. از میان کوه‌هایی که زمانی حتی نامشان هم روی بسیاری از نقشه‌ها دیده نمی‌شد.

دره‌ای به نام «سیوک»

جایی در قره‌باغ غزنی افغانستان؛ محلی که خانه‌ها از گل ساخته شده بودند، زمین‌ها کوچک بودند و کوه‌ها بزرگ‌تر از رؤیاهای کودکان.

در یک شب سرد ماه قوس سال ۱۳۷۱، کودکی به دنیا آمد که پدرش نامش را «فیروز» گذاشتند؛ نامی که معنای پیروزی را در خود داشت.

اما زندگی خیلی زود آزمون‌هایش را آغاز کرد.

افغانستان در آن سال‌ها آرام نبود. جنگ‌های داخلی، بی‌ثباتی و ترس، مثل سایه‌ای سنگین روی خانه‌ها افتاده بود. فیروز هنوز نوزادی بیش نبود که پدرش را از دست داد.

او بعدها پدر را فقط از روی روایت دیگران شناخت؛ «مردی چهارشانه، نسبتا قدبلند، ورزشکار، بسیار شجاع و نترس.»

فیروز اما با جای خالی پدر بزرگ شد.

یکی از ماندگارترین تصویرهای کودکی او، روزی است که همراه مادرش راه خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادری را پیش گرفته بود.

بعد از تصمیمی که خودش از آن چیزی نمی‌دانست، قرار شد فیروز و خواهر کوچک‌ترش به خانه پدر بازگردند. راه، جاده نبود. پنج ساعت پیاده‌روی بود از میان کوه‌ها.

مادر تا نیمه راه همراهشان آمد. بعد گفت برای خداحافظی به خانه خاله می‌رود. رفت و دیگر برنگشت.

فیروز کوچک، بارها پشت سرش را نگاه کرد؛ منتظر بود مادر دوباره از پشت پیچ کوه‌ها ظاهر شود. اما آن روز، کودکی چیزی را از دست داد که بعدها سال‌ها دنبالش گشت: یک آغوش.

سال‌ها بعد، وقتی درباره آن روزها حرف می‌زند، نمی‌خواهد کسی را مقصر بداند. می‌گوید کودکی او نتیجهٔ مجموعه‌ای از شرایط بود؛ جنگ، نابسامانی، فقر، سنت‌ها و تصمیم‌هایی که بزرگ‌ترها در زمانه‌ای سخت گرفتند.

100%
راه دره سیوک

چوپانی که رؤیا می‌بافت

سال‌ها گذشت. فیروز در همان کوه‌ها بزرگ شد و در آستانهٔ ۱۱ سالگی مسئولیت چوپانی گله‌ای از گوسفندان بر دوشش نهاده شد.

هر صبح زود، کودک چوپان راه کوه را پیش می‌گرفت؛ مراقب حیوانات، مراقب خطر گرگ‌ها و مراقب تنهایی خودش. او هر ماه در بدل مراقبت از رمه، خریطه‌ای گندم می‌گرفت.

روزهایش با نان ساده، کوه‌های بلند و شب‌هایش با آسمانی پر از ستاره می‌گذشت.

اما در میان طنین صدای گوسفندان در سکوت دره‌ها، چیزی در ذهنش ساخته می‌شد: یک رؤیا.

او نمی‌دانست این رؤیا او را تا کجا خواهد برد؛ فقط می‌دانست که این دره، هرچقدر زیبا باشد، برای تمام آرزوهایش کافی نیست.

فیروز سال بعد از آغاز چوپانی توانست به مکتب برود. به‌دلیل سنش درس را از صنف دو شروع کرد. اما مکتب‌رفتن هرگز به معنای رهایی از دست کار نبود. بعد از مکتب او دوباره به دنبال گوسفندان و بزها می‌رفت یا به پدربزرگ در کشاورزی کمک می‌کرد.

او صنف دوم، سوم و چهارم را همراه با مالداری و کشاورزی گذراند. هنوز هم بعضی از مردم روستا او را اینگونه به یاد دارند: پسربچه‌ای که با کتابی در آغوش از پشت گوسفندان و بزها راه می‌افتاد. روی سنگ‌های دره می‌نشست و مشق می‌نوشت.

در ۱۴ سالگی صنف پنجم را در زادگاهش شروع کرد، اما صنف پنج هرگز تمام نشد. چون حجم کارها بیشتر شده بودند. کارهای مزرعه و جمع کردن علف و آذوقه حیوانات برای زمستان، جمع کردن هیزم برای زمستان، و جمع کردن هیزم برای فروش و تأمین معیشت.

100%
۱۱ سالگی فیروز. روزی که مادربزرگ او را به مراسم ازدواج یکی از بستگان برد. چهره او از یک عکس دسته‌جمعی عروسی گرفته شده است.

در ۱۵ سالگی تصمیم گرفت برود.

سفری نه از روی ماجراجویی، بلکه از روی ضرورت. روستا درگیر جنجال‌هایی بود که فیروز نمی‌خواست گریبانگیر او نیز شود.

افغانستان را ترک کرد و راه ایران را در پیش گرفت؛ سفری غیررسمی، پر از ترس، بدهکاری و مواجهه با آدم‌های ناشناس.

آخرین بار در غزنی اما به دیدار مادر رفت. او آنروز پس از ۱۰ و نیم سال مادر را می‌دید، اما فرصت دیدار طولانی نبود. دیدار نیم‌ساعته عطش او را ننشاند.

در ایران، در شهر یزد، زندگی تازه‌ای آغاز شد. اما این زندگی آسان نبود. در ایران او هر کاری کرد و به هر شغلی دست زد. ماه‌ها کار ساختمانی، آجرچینی و کارهای سخت. روزهایی طولانی در کارخانه.

در ایران دست‌یافتن به رؤیاهای فیروز سخت بود. او حس می‌کرد سال‌هاست پشت یک در بسته منتظر نشسته است. دستانش خسته بودند، اما ذهنش هنوز آماده نبود از رؤیای خود دست بردارد.

وقتی دیگران بعد از کار استراحت می‌کردند، فیروز به کلاس زبان می‌رفت. کمپیوتر یاد می‌گرفت. تلاش می‌کرد چیزی بسازد که هنوز وجود نداشت. یک آیندهٔ متفاوت.

چهار سال انتظار پشت درهای بسته

بعدتر مسیر فیروز به اروپا رسید. از راه دشوار مسافرت غیررسمی.

او در ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹ در ۱۷ سالگی وارد دنمارک شد؛ کشوری با زبان ناشناخته، سیستم تازه و آینده‌ای نامعلوم.

اما سخت‌ترین بخش مسیر، نه زبان بود و نه درس. سخت‌ترین کار برای او گرفتن مدارک رسمی اقامت بود. چهار بار جواب رد گرفت. چهار سال و چهار ماه در سیستم پناهجویی زندگی کرد. در شش مرکز مختلف.

هر نامه از اداره مهاجرت می‌توانست سرنوشتش را تغییر دهد. می‌گوید هر بار باز کردن آن نامه‌ها، ضربان قلبش را بالا می‌برد؛ چون نمی‌دانست آیا یک قدم به آینده نزدیک شده یا دوباره به نقطه صفر برگشته است. اما یک چیز را رها نکرد: یادگیری.

زبان دنمارکی را آموخت؛ زبانی که کلید ورودش به جامعه جدید بود.

بعد وارد مسیر آموزشی دنمارک شد؛ دوره‌های معادل دبیرستان را گذراند و با نتایج عالی به دانشگاه رسید.

روزی که گذشته و آینده به هم رسیدند

در سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ وارد رشته پزشکی دانشگاه کپنهاگن شد؛ یکی از معتبرترین دانشگاه‌های دنمارک.

برای بسیاری، ورود به دانشگاه پایان یک رقابت است. برای فیروز، شروع فصل تازه‌ای بود.

فصلی که در آن کودک چوپان سیوک باید با دانشجویان بهترین سیستم آموزشی اروپا رقابت می‌کرد. فیروز می‌گوید: «من فقط یک درس را نمی‌خواندم. همزمان باید دنمارکی یاد می‌گرفتم. همزمان باید انگلیسی یاد می‌گرفتم. بخشی از درس‌ها به دنمارکی بود. بخشی دیگر به انگلیسی. بسیاری از منابع و کتاب‌ها به انگلیسی بودند. گاهی حتی برای فهمیدن یک پاراگراف باید چند لغت‌نامه تخصصی پزشکی را بررسی می‌کردم.»

او می‌گوید در آن سال‌ها فقط در حال یاد گرفتن آناتومی، بیولوژی، فیزیولوژی، بیوشیمی یا طب نبود؛ همزمان زبان می‌آموخت، جامعه را می‌شناخت، باسیستم آموزشی جدید آشنا می‌شد، روش امتحان دادن را بلد می‌شد و از همه مهم‌تر در پی ساختن پایه‌هایی بود که همصنفی‌هایش سال‌ها قبل در مکتب ساخته بودند.

او توانست زندگی خود را در دنمارک سر و سامان دهد و وقتی که مدارک سفر خود را به دست آورد، مادرش را پیدا کرد و دوباره او را در ایران در آغوش کشید.

روز چهارشنبه ۱۳ جوزا ۱۴۰۵، آخرین امتحان پزشکی خود را سپری کرد. و ۱۲ نمره به دست آورد. بالاترین نمره در سیستم نمره‌دهی دنمارک.

اما برای فیروز، آن عدد فقط یک نمره نبود. تمام مسیرش بود. از کوه‌های غزنی، دوری از مادر، سال‌های تنهایی، کارگری در ایران، اردوگاه‌های پناهندگی، شب‌های پر از نگرانی و همه لحظه‌هایی که می‌توانست تسلیم شود اما نشد.

100%
دکتر فیروز کار را در بخش قلب یکی از بزرگ‌ترین شفاخانه‌های کپنهاگن آغاز خواهد کرد.

حالا او منتظر مراسم سوگند پزشکی در دانشگاه کپنهاگن است.

فیروز از ماه اسد پیش‌رو، کار حرفه‌ای خود را در بخش قلب یکی از بزرگ‌ترین شفاخانه‌های کپنهاگن آغاز خواهد کرد.

روزی که کودکی از یک دره دورافتاده، قرار است قلب‌های انسان‌های دیگر را درمان کند.

شاید زندگی همیشه راه‌های مستقیم ندارد. زندگی گاهی از میان کوه‌ها می‌گذرد، گاهی از مرزها، گاهی از سال‌های انتظار. اما بعضی آدم‌ها ثابت می‌کنند که یک رؤیا، اگر زنده بماند، می‌تواند از یک دره کوچک در غزنی شروع شود و در قلب اروپا به شکوفایی برسد.

100%
شفاخانه‌ای که فیروز در آن کارش را شروع خواهد کرد

۳۰ جوزا که مصادف است با ۲۰ جون به‌عنوان روز جهانی پناهندگان نامگذاری شده است.

این روز توسط سازمان ملل متحد برای افزایش آگاهی درباره وضعیت پناهندگان در سراسر جهان، حمایت از حقوق آنان و قدردانی از پایداری و تلاش‌هایشان تعیین شده است. این مناسبت از سال ۲۰۰۱ به‌طور رسمی گرامی داشته می‌شود.

براساس آمار کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان افغانستان در میان شش کشوری است که بیشترین پناهنده را در جهان دارد.

100%
سند فراغت فیروز حسینی از دانشکده پزشکی دانشگاه کپنهاگن

پربازدیدترین‌ها

هفت کودک و هفت مرد افغان که در راه ایران جان دادند چه کسانی بودند
۱
اختصاصی

هفت کودک و هفت مرد افغان که در راه ایران جان دادند چه کسانی بودند

۲

طالبان از جمهوری اسلامی به خاطر حمایت نکردن از «مقاومت»‌ قدردانی کرد

۳

«مواظب پسرانم باشید»؛ آخرین پیام قربانی بیابان‌های نیمروز

۴
اختصاصی

طالبان استرداد 'شهرک‌های هزاره‌ها' در کابل، مزار شریف و هرات را بررسی می‌کند

۵

جمهوری اسلامی ایران دو نفر را به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام کرد