پنج سال از روزی میگذرد که افغانستان یکی از تلخترین فصلهای تاریخ معاصر خود را آغاز کرد. در ۲۴ اسد ۱۴۰۰، نظام جمهوری اسلامی افغانستان پس از سالها جنگ که عاملش طالبان بود، فساد، ضعف مدیریتی و ناکارآمدی ساختارهای سیاسی و امنیتی، در نتیجه یک فروپاشی سریع و در پی مجموعهای از تعاملات پیچیده منطقهای و بینالمللی سقوط کرد و طالبان قدرت را بهگونه نامشروع در اختیار گرفتند.
رهبران سیاسی افغانستان و کشورهای دخیل، در این پنج سال هر کدام روایت خود را از این شکست تاریخی ارائه کردهاند و بسیاری تلاش کردند که مسئولیت آن را بر دوش دیگران بیندازند. اما در میان تمام این روایتها، یک حقیقت همچنان پابرجاست: بازنده اصلی مردم افغانستان بودند.
سرنوشت مردم نه در یک روند ملی، نه در یک توافق داخلی و نه در نتیجه انتخابی آزادانه، بلکه در عقب درهای بسته و در چارچوب معاملههای سیاسی و ژیوپلیتیک تعیین شد.
قضاوت درباره مسئولان این شکست تاریخی را میتوان به تاریخ و حافظه جمعی مردم افغانستان سپرد. اما پنج سال پس از آن روز، پرسش اصلی دیگر تنها این نیست که چه کسی افغانستان را به این نقطه رساند؛ پرسش مهمتر این است که طالبان در پنج سال گذشته با افغانستان چه کردند و جهان در برابر آن چه کرده است؟
پنج سال سلطه طالبان، افغانستان را وارد یکی از عمیقترین بحرانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حقوق بشری تاریخ معاصر کرده است.
نظام سیاسی فراگیر و پاسخگو جای خود را به ساختاری انحصاری داده است؛ ساختاری که در آن انتخابات، مشارکت سیاسی، انتقال قدرت و پاسخگوئی عمومی جایگاه واقعی ندارند.
طالبان قدرت را در انحصار خود گرفته و هرگونه مخالفت سیاسی و اجتماعی را تهدیدی علیه تسلط نامشروع خود تلقی میدارند.
در این مدت، آزادیهای مدنی و سیاسی کاملا سلب شده، فضای رسانهای بهشدت تنگ شده و فعالان سیاسی، مدنی و حقوق بشری با تهدید، بازداشت و فشار مواجه شدهاند.
گزارشهای متعدد و معتبر از بازداشتهای خودسرانه، شکنجه، قتلهای فراقانونی، کوچ اجباری و سرکوب مخالفان، تصویری روشن از فضای حاکم بر افغانستان ارائه میکند.
همزمان، فقر و بیکاری بخش بزرگی از جامعه را درگیر کرده و میلیونها افغان برای نجات جان و آینده خود کشور را ترک کردند.
افغانستان در پنج سال گذشته تنها شاهد مهاجرت نخبگان و فعالان سیاسی نبوده است؛ بلکه بخش بزرگی از نیروی جوان و متخصص کشور نیز راه مهاجرت را در پیش گرفتند. این روند، در کنار محدودیتهای داخلی، سرمایه انسانی افغانستان را به شدت تضعیف کرده است.
زنان بزرگترین قربانی
در میان تمام اقشار جامعه، زنان و دختران افغانستان سنگینترین بهای سلطه طالبان را پرداختهاند. دختران از ادامه تحصیل محروم شده، زنان از بخش بزرگی از بازار کار کنار گذاشته شدهاند و حضور آنان در عرصههای عمومی روزبهروز محدودتر شده است.
محدودیتها به مکتب، دانشگاه و کار خلاصه نمیشود. آزادی رفتوآمد، فعالیت اجتماعی، حضور مدنی و بسیاری از ابتداییترین حقوق زنان نیز تحت محدودیت جدی قرار گرفته است.
صدور پیدرپی فرامین و مقررات علیه زنان نشان میدهد که حذف آنان از زندگی عمومی یک تصمیم مقطعی نیست؛ بلکه به یک سیاست سیستماتیک تبدیل شده است. به همین دلیل، جامعه بینالمللی و نهادهای حقوق بشری این وضعیت را فراتر از یک «محدودیت اجتماعی» و بهعنوان نمونهای از تبعیض سیستماتیک و آپارتاید جنسیتی مورد انتقاد قرار دادهاند.
افغانستان امروز تنها کشوری است که محرومیت زنان از بخش بزرگی از زندگی عمومی، به یک سیاست رسمی و ساختاری بدل شده است.
افغانستان؛ میدان رقابت منافع قدرتها
در پنج سال گذشته، افغانستان همزمان به میدان بحران داخلی و رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل شده است. تقریبا همه کشورهای دخیل در افغانستان در مواضع رسمی خود بر حکومت فراگیر، حقوق بشر و مبارزه با تروریزم تأکید میکنند؛ اما در عمل، سیاست اکثر آنان بر اساس منافع امنیتی، اقتصادی و ژیوپلیتیک خود شان شکل گرفته است.
امریکا به تروریسم و رقابتهای جهانی میاندیشد؛ روسیه نگران امنیت آسیای میانه است؛ چین به امنیت، تجارت و منابع طبیعی افغانستان نگاه میکند؛ هند نگران نفوذ پاکستان و چین و فعالیت گروههای افراطی است؛ پاکستان به امنیت مرزها و نفوذ منطقهای خود میاندیشد؛ ایران به امنیت مرزی، مهاجرت و موازنه منطقهای توجه دارد و کشورهای عربی و ترکیه نیز در پی حفظ و گسترش نفوذ خود هستند.
در چنین معادلهای، منافع مردم افغانستان بار دیگر در حاشیه قرار گرفته است.
مشکل اصلی در سیاست جهانی در قبال طالبان این نیست که کشورها با افغانستان تعامل میکنند؛ تعامل دیپلوماتیک در شرایط بحران اجتنابناپذیر است. مشکل آنجاست که تعامل بدون شروط روشن و فشار مؤثر، به امتیازدهی تبدیل شود.
اگر جامعه جهانی بدون تغییر بنیادی در رفتار طالبان، روابط را عادی کند، این پیام به طالبان داده میشود که برای حفظ قدرت نیازی به اصلاح ساختار سیاسی، رعایت حقوق شهروندان یا ایجاد حکومت فراگیر ندارند.
پیامد چنین سیاستی فراتر از افغانستان است، به این معنی که اگر گروهی بتواند از طریق جنگ و خشونت قدرت را تصاحب کند و سپس با گذشت زمان، به دلیل منافع کشورهای مختلف، به یک طرف عادی در روابط بینالمللی تبدیل شود، این میتواند برای گروههای افراطی در دیگر نقاط جهان نیز یک الگوی خطرناک ایجاد کند. بناً قدرتگیری از طریق زور نباید به مسیر مشروعیت سیاسی تبدیل شود.
پس از خروج نیروهای امریکایی، واشنگتن سیاست خود در قبال افغانستان را بیشتر بر مبارزه با تروریسم، مدیریت تهدیدهای امنیتی، کمکهای بشردوستانه و فشار دیپلوماتیک متمرکز کرده است. اما افغانستان دیگر جایگاه گذشته را در سیاست خارجی امریکا ندارد.
رقابت با چین، جنگ اوکراین، بحران ایران و خاورمیانه و دیگر چالشهای جهانی، افغانستان را به حاشیه سیاست خارجی امریکا رانده است.
روسیه در پنج سال گذشته تعامل با طالبان را بر تقابل ترجیح داده است و در همین راستا این گروه را به رسمیت شناخته است. نگرانی اصلی مسکو گسترش تروریسم، افراطگرایی، قاچاق مواد مخدر و سرایت ناامنی به آسیای میانه است. از نگاه روسیه، افغانستان بخشی از معادله امنیتی و ژیوپلیتیک منطقه است.
چین نیز رویکردی عملگرایانه دارد. امنیت مرزها، جلوگیری از فعالیت گروههای ضد چینی، منابع طبیعی افغانستان و مسیرهای تجارتی منطقه برای بیجننگ اهمیت بیشتری دارد.
در سیاست عملی هر دو کشور، حقوق بشر و حقوق زنان در مقایسه با امنیت و منافع ژیوپلیتیک، برای آنها اولویت ندارد.
پاکستان در سال ۲۰۲۱ بازگشت طالبان را پیروزی بزرگی در رقابت خود با هند میدانست.اما پنج سال بعد، رابطه اسلامآباد و طالبان بسیار پیچیدهتر شده است. افزایش فعالیت تحریک طالبان پاکستان، حملات تروریستی، اختلافات مرزی و تنشهای امنیتی نشان میدهد که طالبان دیگر صرفاً ابزار نفوذ پاکستان در افغانستان نیستند؛ بلکه بخشی از همان پدیدهای شدهاند که امنیت پاکستان را نیز تهدید میکند.
با وجود این، پاکستان همچنان از نفوذ قابل توجه بر برخی حلقات طالبان برخوردار است و نمیتوان نقش آن را در معادلات افغانستان نادیده گرفت.
هند نیز نمیتواند افغانستان را از محاسبات امنیتی و ژیوپلیتیک خود حذف کند. نگرانی دهلی از فعالیت گروههای افراطی و احتمال استفاده از خاک افغانستان علیه منافع هند، به ویژه در کشمیر، همچنان پابرجاست.
ایران نیز با وجود بهرسمیت نشناختن طالبان، از طریق تعامل امنیتی و سیاسی تلاش کرده تهدیدهای مرزی، مهاجرت، مواد مخدر و تروریسم را مدیریت کند.
قطر همچنان یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی طالبان با جهان است و امارات متحده عربی و ترکیه نیز تلاش کردهاند نفوذ خود را در افغانستان حفظ و گسترش دهند.
در مجموع، کشورهای منطقه هرکدام در پی حفظ منافع خود هستند؛ اما هنوز یک سیاست مشترک منطقهای برای وادارکردن طالبان به تغییر رفتار شکل نگرفته است.
پنج سال بعد؛ طالبان در بن بست سیاسی و در لبه پرتگاه
کارنامه طالبان نشان داده است که این گروه حاضر به ایجاد یک نظام سیاسی فراگیر نیست، حقوق اساسی زنان و شهروندان را نمیپذیرد و حاضر نشده است ساختار قدرت را در برابر مردم پاسخگو سازد. اما در کنار این واقعیت، نشانههای دیگری نیز در حال شکلگیری است.
طالبان امروز با یک بنبست عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در داخل افغانستان و انزوای فزاینده سیاسی در سطح منطقه و جهان روبهرو هستند. نارضایتی عمومی در حال افزایش است. مقاومتهای مدنی ادامه دارد و فعالیت جبهههای نظامی مخالف طالبان در نقاط مختلف کشور نیز افزایش یافته است.
این فعالیتها بهتنهایی به معنای تغییر فوری نظام نیست، اما نشان میدهد که فضای ترس و سکوت مطلقی که طالبان تلاش کرده بودند ایجاد کنند، دیگر مانند گذشته پایدار نیست.
افزایش نارضایتی، اختلافات داخلی، مشکلات اقتصادی و ناتوانی طالبان در ایجاد یک نظام سیاسی فراگیر میتواند روند فرسایش و سقوط این گروه را تسریع و تشدید کند.
طالبان ممکن است امروز کنترول بخشهای گستردهای از کشور را در اختیار داشته باشند، اما کنترول سرزمین با مشروعیت سیاسی یکسان نیست. از همین رو، کشورهای جهان نباید در مقابل طالبان میان «تعامل» و «تسلیم» تفاوت را از دست بدهند. در غیر آن، امتیازدهی بیشتر نهتنها طالبان را به تغییر تشویق نمیکند، بلکه ممکن است آنان را در ادامه سیاست های کنونی مصممتر سازد.
افغانستان به یک بدیل سیاسی نیاز دارد
در نهایت، راهحل بحران افغانستان تنها در فشار خارجی خلاصه نمیشود. افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک بدیل سیاسی ملی، مقتدر، مشروع و فراگیر نیاز دارد. این بدیل نباید تکرار ناکامیهای نظام گذشته و چهرههایی باشد که خود در فساد، ناکارآمدی، انحصار و فروپاشی جمهوریت سهم داشتند.
افغانستان به نسلی از رهبران سیاسی نیاز دارد که از شکستهای گذشته درس گرفته باشند؛ رهبرانی که منافع ملی را بر منافع شخصی، قومی و گروهی ترجیح دهند و بتوانند میان مردم افغانستان، کشورهای منطقه و جامعه جهانی یک رابطه سیاسی موثر و متوازن ایجاد کنند.
بدیل سیاسی افغانستان باید از متن جامعه برخیزد و نماینده واقعی شهروندان باشد؛ نه محصول معامله های قدرتهای خارجی و نه ادامۀ رقابتهای فرسوده گذشته، اگر جهان نمیخواهد خشونت به الگویی برای دستیابی به قدرت تبدیل شود، باید روشن سازد که تصاحب قدرت از طریق جنگ و زور، مجوزی برای مشروعیت سیاسی نیست.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک روند سیاسی واقعی، یک بدیل ملی و یک نظام مشروع و فراگیر مبتنی بر اراده مردم افغانستان نیاز دارد. پنج سال تاریکی بس است.
مقالههایی که در صفحه زاویه منتشر میشوند، بیانگر دیدگاه نویسندگان است و لزوما نظر تحریریه افغانستان اینترنشنال را بازتاب نمیدهند. صفحه زاویه با انتشار دیدگاههای گوناگون، میکوشد فضای گفتوگوی باز بین دیدگاههای متفاوت را فراهم کند.