روایت نزدیک به ۵۰ سال نبرد؛ ریگستانی همچنان سلاح بر دوش دارد
در سیاست افغانستان، در کنار چهرههایی که سابقه حضور در قدرت و فعالیتهای اقتصادی دارند، شخصیتهایی نیز حضور داشتهاند که بیشتر با کارنامه سیاسی، موضعگیریها و تصمیمهایشان در مقاطع حساس شناخته میشوند.
صالحمحمد ریگستانی یکی از این چهرههاست. او نزدیک به نیم قرن در عرصههای نظامی و سیاسی افغانستان فعالیت داشته، تجربه زندان را پشت سر گذاشته و آثاری نیز نوشته است. ریگستانی اکنون بار دیگر به فعالیت نظامی در مناطق کوهستانی روی آورده است.
بازگشت ریگستانی به هندوکش، در نگاه نخست یک تحول نظامی است. هواداران طالبان سعی کردند حضور او در داخل افغانستان را زیر سوال ببرند، اما جبهه مقاومت ملی افغانستان اعلام کرده که او پس از مدتی دوری از کشور به افغانستان بازگشته و احمد مسعود نیز او را به عنوان فرمانده عمومی عملیاتی ستاد نظامی جبهه مقاومت منصوب کرده است.
اما پیامهای ویدیویی این فرمانده مخالف طالبان از مناطق کوهستانی چه معنایی برای جریانهای مقاومت افغانستان دارد که خود با اختلافنظرها و چالشهای درونی روبهرو هستند؟
حبیبالله حسام، از مقامهای جبهه مقاومت به افغانستان اینترنشنال گفت: «ریگستانی ۶۳ ساله است و اینکه وارد میدان نبرد در کوههای هندوکش برای مقاومت و نجات مردم شده، خود یک امتیاز کاملا استثنایی و ارزشمند نسبت به همه همسنگران دوره مقاومت است.»
آقای حسام از همه رهبران مخالف طالبان خواست از او حمایت کنند.
یک چریک جبهه مقاومت در بدخشان که به دلایل امنیتی نخواست نامش فاش شود، گفت ریگستانی برای بخشی از مخالفان طالبان، یک نام قابل اعتماد است.
او توضیح داد که این اعتماد ریشه در کارنامه سیاسی و نظامی ریگستانی دارد، نه سخنرانیهای اخیر او. ریگستانی سالها در کنار احمدشاه مسعود جنگید، در دوران حکومت کمونیستی زندانی شد و در دوره نخست مقاومت در دهه هفتاد خورشیدی، نمایندگی مسعود را در دوشنبه و مسکو بر عهده داشت.
او در دوره جمهوریت از نمایندگی پارلمان استعفا داد و به ساختار قدرت در حکومتهای حامد کرزی و اشرف غنی نپیوست. ریگستانی پس از سقوط جمهوریت نیز بار دیگر به مقاومت مسلحانه روی آورد.
حبیبالرحمان حسام میگوید: «ریگستانی تمام عمر جهادیاش را در جمعیت اسلامی افغانستان و کنار احمدشاه مسعود گذرانید و دارای تحصیلات و فنون جنگی است.» به گفته او، «اکثرا به حیث استاد مقاومتگران بود و شناخت و تعارف کامل از ایشان دارد.»
صالحمحمد ریگستانی در ۱۷ سالگی در سال ۱۳۵۹.
آقای حسام معتقد است که «ریگستانی در فساد مالی و اداری در دوره جمهوریت آلوده نشده است و از چهرههای شریک سقوط حکومت جمهوریت نیست.»
برای حفظ اعتماد عمومی، نشر اعلامیههای فیسبوکی کافی نیست
مخالفان جبهه مقاومت ملی افغانستان، بهویژه طالبان، تلاش کردهاند اعتماد عمومی به جریانهای مخالف طالبان را تضعیف کنند. ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، پیش از این ادعا کرده بود که فعالیت جبهههای مخالف به فیسبوک محدود میشود.
با این حال، اعتماد عمومی به یک جریان سیاسی یا نظامی تنها با انتشار اعلامیه و سخنرانی شکل نمیگیرد. کارنامه رهبران، عملکرد آنها و میزان همخوانی گفتار و رفتارشان نیز در جلب اعتماد مردم نقش دارد.
از این منظر، پس از مشخص شدن حضور فرماندهان شناختهشده مخالف طالبان، از جمله صالحمحمد ریگستانی و خالد امیری، در داخل افغانستان این تحول میتواند پرسشهایی درباره میزان کنترول طالبان بر مناطق مختلف کشور و توانایی دستگاههای امنیتی و استخباراتی این گروه ایجاد کند.
در ماههای گذشته عملیات جبهه آزادی در بدخشان و نورستان و نشر ویدیوی گشتزنی خالد امیری و حسیب پنجشیری، فرماندهان جبهه مقاومت در قلب کابل تسلط اطلاعاتی طالبان را به چالش کشید.
یکی از تفاوتهای ریگستانی با شماری از مقامهای دوره جمهوریت، نحوه حضور او در ساختار قدرت است. پس از تحولات سال ۲۰۰۱، بسیاری از چهرههای پیشین مقاومت وارد حکومت شدند و به مقامهای سیاسی و ثروت دست یافتند. ریگستانی اما مسیر متفاوتی در پیش گرفت و از ساختار قدرت فاصله گرفت. هواداران مقاومت این پیشینه را یکی از عوامل اعتبار سیاسی و اعتماد به او میدانند.
او در سال ۱۳۴۲ در پنجشیر به دنیا آمد. خانوادهاش با سیاست و سرکوب حکومت کمونیستی بیگانه نبود و پدرش چند بار زندانی شد. خود او نیز در جوانی در دوره حکومت نورمحمد ترهکی و ببرک کارمل بازداشت شد و مدتی را در زندان گذراند. به روایت خود ریگستانی، داکتر نجیب، در زمان ریاست خاد از او درباره رابطهاش با مسعود تحقیق کرد.
ریگستانی در سالهای آغازین دهه ۱۳۶۰ خورشیدی، به نیروهای احمدشاه مسعود پیوست و بعدها در بخشهای نظامی و سیاسی مقاومت فعالیت کرد. او سالیان طولانی در ساختار مقاومت مسعود نقش داشت و سپس نماینده مسعود در تاجیکستان و روسیه شد.
ریگستانی در سال ۱۳۶۴.
سوگندی که ۵۰ ساله میشود
صالحمحمد ریگستانی روایت میکند که در ۱۷ سالگی، در کنار رودخانهای در پنجشیر وضو گرفت و در حضور احمدشاه مسعود، با گذاشتن دست بر قرآن، سوگند یاد کرد که به مبارزه ادامه دهد.
او میگوید هرگز این سوگند را ترک نکرده است. ریگستانی در یک مصاحبهاش گفت: «تصور اینکه به آرمان خود خیانت کند هرگز حتی در مخیله او هم عبور نکرده است.»
ریگستانی از آن نسل نزدیک به احمدشاه مسعود است که مقاومت را از پشت میز و در فضای مجازی نشناخت. او در دوره اول جنگ با طالبان در دهه هفتاد خورشیدی، در تاجیکستان و مسکو نیز از مقاومت نمایندگی کرده و در سالهای بعد از سقوط طالبان به عنوان نماینده پنجشیر وارد پارلمان شد و سپس استعفا داد.
اما شاید مهمتر از مقامهایی که گرفت، مقامهایی باشد که نگرفت.
بعد از سقوط رژیم اول طالبان، بسیاری از همحزبیهای صالحمحمد ریگستانی به معاونت ریاستجمهوری، وزارت و ولایت رسیدند. ریگستانی اما در جمهوری اسلامی افغانستان به یکی از چهرههای اصلی حکومت تبدیل نشد و همیشه منتقد نظام ماند. زندگی سیاسی او به وزارت، ریاستهای بلندپایه یا شبکهای گسترده از منافع اقتصادی گره نخورد.
این نکته برای هواداران او اهمیت دارد.
در دوره حکومت برهانالدین ربانی در دهه هفتاد خورشیدی او به دانشگاه کابل رفت و از رشته حقوق و علوم سیاسی فارغ شد.
بازگشت صالحمحمد ریگستانی به افغانستان در شرایطی که طالبان بر کشور حاکم است، از سوی هواداران جبهه مقاومت ملی اقدامی مهم تلقی میشود.
یکی از نیروهای جبهه مقاومت ملی گفت که تصمیم ریگستانی برای بازگشت به افغانستان و ادامه فعالیت نظامی، وجه تمایز او با بسیاری از جنرالان و افسران ارشد دوره جمهوریت است که پس از سقوط حکومت پیشین به خارج از کشور رفتند.
ریگستانی در دوره جمهوریت، برخلاف شماری از فرماندهان پیشین مقاومت، در وزارتهای دفاع و داخله یا ریاست عمومی امنیت ملی مقام رسمی نداشت. با این حال، پس از بازگشت طالبان به قدرت، بار دیگر به فعالیت نظامی علیه این گروه روی آورد.
ریگستانی و احمدشاه مسعود.
آخرین دیدار او با مسعود، دو روز پیش از ترور رهبر مقاومت در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱، پایان یک دوره بود.
ریگستانی که در آن زمان در تاجیکستان بود، اولین فرماندهی بود که از خبر جانباختن مسعود اطلاع یافت. او خبر کشته شدن مسعود را به برهانالدین ربانی و قسیم فهیم و سپس به حکومتهای روسیه و تاجیکستان مخابره کرد.
ریگستانی هرگاه از آنروز یاد میکند، میگوید «ما پدر خود را از دست دادیم.» .
ریگستانی و احمدشاه مسعود در چهارآسیاب کابل، در نخستین سالهای جنگ با طالبان.
چرا ریگستانی اکنون اهمیت بیشتری پیدا کرده است؟
بازگشت ریگستانی زمانی رخ میدهد که جبهه مقاومت ملی با پرسشهای دشواری درباره آینده خود مواجه است.
پس از پنج سال جنگ، هنوز طالبان بر افغانستان مسلط است. جبهه تایید کرده که حدود هزار نفر از نیروهایش کشته شدهاند و درباره شیوه تصمیمگیری، تمرکز قدرت و رابطه میان رهبری و نیروهای میدان نیز انتقادهایی مطرح شده است.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی فقط پیدا کردن یک فرمانده باتجربه نیست.
مسئله پیدا کردن کسی است که نیروها و هواداران بتوانند بگویند: او یکی از خود ماست و متهم به فساد و معامله نیست. چریک جبهه مقاومت در بدخشان میگوید ریگستانی برای بخشی از این جامعه چنین جایگاهی دارد.
مقاومت، پیش از پیروزی به اعتبار نیاز دارد
بعد از سقوط کابل در اسد ۱۴۰۰، پنجشیر تنها ولایتی بود که در برابر طالبان مقاومت میکرد. این مقاومت با همبستگی گسترده در داخل و خارج از کشور روبرو شد. اما به مرور زمان موج گسترده همبستگی ملی و بینالمللی با جبهه مقاومت کمرنگ شد.
بزرگترین آزمون جبهه مقاومت آزمون حفظ اعتماد عمومی است. جبهه مقاومت ملی ممکن است برای تغییر موازنه نظامی به نیرو، سلاح و سازماندهی نیاز داشته باشد. اما پیش از آن، به سرمایهای نیاز دارد که بسیار دشوارتر به دست میآید: اعتبار.
حامیان جبهه مقاومت میگویند فهیم دشتی، روزنامهنگار و از وابستگان داکتر عبدالله، این اعتبار را تا پایان زندگی و کشته شدن در نبرد با طالبان با خود حمل کرد. ریگستانی اکنون با بازگشت به کوهستان میخواهد نشان دهد که حاضر است بخشی از همان هزینهای را که سالها پیش پرداخته بود، دوباره بپردازد.
منتقدان میگویند این به معنای آن نیست که مردم افغانستان باید به هر آنچه مقاومت میگوید اعتماد کنند. برعکس، اعتماد سیاسی زمانی معنا دارد که همراه با پرسشگری باشد.
حفیظ منصور، از چهرههای نزدیک به احمدشاه مسعود و عضو رهبری جبهه مقاومت، در گفتوگو با افغانستان اینترنشنال گفت که برخی اعضای این جبهه خواستار رهبری شورایی هستند.
یک فرمانده نظامی جبهه که در شماری از عملیات مهم این جریان، از جمله عملیات سقوط هلیکوپتر طالبان در پنجشیر، نقش داشته، نیز به افغانستان اینترنشنال گفت که این خواست به حفیظ منصور محدود نیست و شماری از فرماندهان میدانی نیز با او همنظرند.
یک منبع معتبر نیز به افغانستان اینترنشنال گفت که اختلافها به رابطه احمد مسعود با فرماندهان مهم کشیده شده است.
افغانستان اینترنشنال برای دریافت توضیح درباره این اختلافها با عبدالله خنجانی، سخنگوی جبهه مقاومت ملی افغانستان، تماس گرفت، اما او پاسخ روشنی ارائه نکرد.
این اختلافها تناقضی اساسی را در برابر جبهه قرار داده است: نیرویی که مشروعیت خود را از مبارزه با اقتدارگرایی طالبان میگیرد، چگونه میتواند درباره شیوه رهبری خود پاسخگو نباشد؟
حامیان جبهه مقاومت باور دارند که بازگشت ریگستانی در چنین فضایی میتواند بخشی از این فشار را کاهش دهد. زیرا هواداران حوزه مقاومت به چهرهای چون او اعتماد دارند. اما حضور یک فرمانده معتبر، بهتنهایی پاسخی به پرسشهای مربوط به ساختار تصمیمگیری و مسئولیتپذیری نیست.
گلبدین حکمتیار، از انتقاد از طالبان فراتر رفته و وارد مرحله بسیج نیروها و هوادارانش شده است. حزب اسلامی نیز در حال بازسازی و انسجام تشکیلاتی خود است.
حکمتیار اخیراً شورای حزب اسلامی در بیرون از افغانستان را تشکیل داد و اعضای کمیتهها و مسولان آن را مشخص کرد. در داخل افغانستان نیز، به گفته منابع حزب اسلامی، تلاشها برای سازماندهی و بسیج اعضای این حزب در سراسر کشور افزایش یافته است.
این تحولات در حالی رخ میدهد که حکمتیار در روزهای اخیر به یکی از سرسختترین منتقدان طالبان تبدیل شده است. او اداره طالبان را «فاسد، ظالم، غاصب و مزدور بیگانه» خوانده و از هوادارانش خواسته است برای تغییر وضعیت اقدام کنند.
حکمتیار از طالبان خواسته است قدرت را واگذار کنند و گفته است که تغییر «حتمی و نزدیک» است.
او مشروعیت اداره طالبان را نیز به چالش کشیده و خواستار برگزاری انتخابات و مشارکت مردم در ساختار نظام شده است. حکمتیار همچنین از کشورهای حامی طالبان، از جمله ایران، روسیه و هند، خواسته است از جنگ نیابتی در افغانستان دست بردارند.
او طالبان را یک «پروژه بیرونی» میداند.
این مواضع حکمتیار از یک جهت بیسابقه نیست. بسیاری از دیدگاههای او درباره انتخابات، قانون اساسی و گفتوگوهای فراگیر ملی سابقه دارد. اما صراحت و شدت انتقادهای اخیر او از اداره طالبان کمسابقه است.
حکمتیار سیاستمداری عملگرا، بیقرار و صریح است. او معمولاً با جسارت دیدگاه خود را بیان میکند و از طرح مسائلی که برخی از رهبران پشتون از بیان آن پرهیز میکنند، ابایی ندارد.
حکمتیار از گذشته میانه خوبی با طالبان نداشته است. با این حال، پس از بازگشت طالبان به قدرت، از سر حسن نیت و با هدف عادیسازی روابط، از این تحول استقبال کرد. او در کابل ماند و در دو سال نخست، تا حد زیادی در راستای اهداف و برنامههای طالبان حرکت کرد.
اما طالبان بهتدریج حکمتیار را محدود کردند؛ جایدادهای او مصادره شد و از فعالیت سیاسی و سخنرانی نیز بازداشته شد. حکمتیار ناگزیر به ترک افغانستان شد و اکنون، با کمک انور ابراهیم، نخستوزیر مالیزیا، در این کشور زندگی میکند.
از اظهارات اخیر حکمتیار چنین برمیآید که تا زمانی که طالبان در افغانستان بر سر قدرت باشند، او قصد بازگشت به کشور را ندارد.
اکنون پرسش این است: آیا حکمتیار صرفاً به انتقادهای سیاسی ادامه خواهد داد یا وارد مرحله تازهای از رویارویی با طالبان خواهد شد؟
حکمتیار هنوز وارد جنگ مسلحانه علیه طالبان نشده است، اما نشانههای سازماندهی و بسیج نیروهای حزب اسلامی، در کنار اظهارات تند او، این احتمال را جدیتر کرده است.
اهمیت مواضع حکمتیار در این است که او مستقیماً به ریشههای بحران افغانستان میپردازد و بر مسائل بنیادی انگشت میگذارد.
در پنج سال گذشته، بسیاری از چهرههای غیرطالب از وضعیت جاری ناراضی بودهاند. حامد کرزی، رئیسجمهور پیشین، پیوسته بر بازگشایی مکاتب و دانشگاهها به روی دختران و زنان تأکید کرده است. اما کرزی کمتر با این صراحت درباره مشروعیت سیاسی طالبان، ساختار قدرت و آینده نظام سخن گفته است. اشرف غنی نیز با چنین صراحتی در برابر طالبان موضع سیاسی نگرفته است.
حکمتیار اما بر مسائلی مانند مشروعیت اداره طالبان، انتخابات، لویه جرگه، قانون اساسی و روند صلح متمرکز شده است.
اینکه مواضع اخیر حکمتیار تا چه اندازه با سیاستهای منطقهای در برابر طالبان ارتباط دارد، بحث جداگانهای است. اما یک نکته قابل توجه است: هرچه روابط طالبان و پاکستان بحرانیتر شده، لحن انتقادی حکمتیار در برابر طالبان نیز شدیدتر شده است. منابع میگویند که او در پی کسب حمایت ترکیه، ایران و پاکستان است. اگر این حمایت به دست نیاید، احتمالا همسویی وی با جریانهای مقاومت وجود دارد.
در یک سو جریانهایی قرار دارند که به مبارزه مسلحانه با طالبان باور دارند و عملاً در این مسیر فعالیت میکنند. در سوی دیگر، حکمتیار قرار دارد که تا پیش از این با مبارزه مسلحانه علیه طالبان موافق نبود. اما از اظهارات اخیر او میتوان دریافت که موضعش در حال تغییر است. او که سالها با جریانهای مخالف طالبان سر ستیز داشته است، امروزه ناخواسته در صف این جریانها قرار گرفته است.
حکمتیار همانطور که از نظر فکری و سیاسی توان به چالش کشیدن طالبان را دارد، در عرصه نظامی نیز میتواند تهدیدی برای این گروه باشد.
در حال حاضر، طالبان در شرق افغانستان آسیبپذیرتر به نظر میرسند. بخشهایی از کنر، ننگرهار و نورستان در گذشته از پایگاههای مهم حزب اسلامی بودهاند. این احتمال وجود دارد که حکمتیار، پیش از بسیاری از رهبران نسل گذشته، بتواند در یکی از این مناطق جای پای نظامی ایجاد کند.
یک عضو ارشد حزب اسلامی به افغانستان اینترنشنال گفت که «چارهای جز مبارزه مسلحانه نیست.» به گفته او، اگر حزب اسلامی جنگ را آغاز نکند، طالبان با بازداشت، شکنجه و کشتن اعضای حزب، خود زمینه درگیری را فراهم خواهند کرد.
این عضو شورای رهبری حزب اسلامی همچنین مدعی شد که «ورود حزب به درگیری مسلحانه برای طالبان سخت تمام خواهد شد». او گفت مخالفت حزب اسلامی با طالبان معنای متفاوتی دارد و «مخالفت در سر دسترخوان طالبان است.»
او از نفوذ قابل توجه حزب اسلامی در بدنه طالبان سخن گفت و افزود: «حزب در درون دفتر طالبان است.» این عضو ارشد حزب اسلامی گفت طالبان این حزب را جدی نمیگیرند، اما هشدار داد که رویارویی با حزب اسلامی «برای طالبان سخت تمام خواهد شد.»
با این حال، اقدام نظامی علیه طالبان به حمایت مالی و نظامی یک کشور منطقه و آمادگی اعضای حزب اسلامی برای ورود به جنگ بستگی دارد. تاکنون نشانهای از فراهمشدن این دو شرط دیده نمیشود. فعلاً، در سطح منطقه کشورها در حال گسترش روابط خود با طالباناند و حمایت ایران و روسیه از این گروه اهمیت ویژهای دارد.
برخی چهرههای مهم اداره طالبان سابقه عضویت در حزب اسلامی گلبدین حکمتیار داشتهاند. در واقع، تحریک طالبان از بدنه احزاب جهادی به ویژه حزب اسلامی شکل گرفت. با ظهور طالبان، حزب اسلامی، بیشترین آسیب را متحمل شد، آسیبیکه تاکنون نتوانسته آن را جبران کند.
جنگی که دیگر قومی نیست
با این حال، ورود حکمتیار به مبارزه سیاسی و مسلحانه علیه طالبان، میتواند یک پیامد مهم دیگر نیز داشته باشد: خارج شدن مخالفت با طالبان از قالب یک تقابل قومی.
بخش بزرگی از مخالفت سازمانیافته با طالبان در سالهای اخیر از سوی جریانهای غیرپشتون، بهویژه تاجیکها و هزارهها، شکل گرفته است. ورود حکمتیار به این معادله میتواند دایره مخالفت را گستردهتر کند و برچسب قومی را از بخش مهمی از جریانهای مخالف طالبان بزداید.
طالبان در پنج سال گذشته تلاش کردهاند این روایت را تقویت کنند که جنگ و مخالفت با آنان، در اصل یک منازعه قومی است. آنان کوشیدهاند پشتونها را در محور خود بسیج کنند و تا حدی نیز در این زمینه موفق بودهاند. برخی افرادی که الزاماً با طالبان همفکر و همسو نیستند، صرفاً به دلیل مسائل قومی و همچنین درگیری پاکستان با طالبان، از این گروه حمایت کردهاند.
همزمان، طالبان جریانهای مخالف خود را با برچسبهایی مانند «کولابی» و عناوین دیگر معرفی کردهاند تا شکاف قومی را عمیقتر کنند.
برخی چهرههای مخالف نیز، تحت تأثیر احساسات قومی، در دام همین روایت افتادهاند. آنان طالبان را نماینده پشتونها و دشمن غیرپشتونها معرفی کردهاند. چنین اظهاراتی، خواسته یا ناخواسته، به تقویت جایگاه قومی طالبان کمک کرده است.
در حالی که طالبان را نباید به یک قوم تقلیل داد.طالبان یک خطر سیاسی، امنیتی و اجتماعی برای افغانستان است و این خطر متوجه همه است.
از همین رو، هر جریانی که با طالبان مخالفت میکند، اگر بتواند مخالفت خود را از چارچوب قومی فراتر ببرد و آن را بر محور حقوق شهروندی، مشارکت سیاسی، مشروعیت، قانون اساسی و آینده افغانستان تعریف کند، ظرفیت بیشتری برای جلب حمایت عمومی خواهد داشت.
ورود حکمتیار به این میدان، در صورت تداوم مواضع کنونی او و بهویژه اگر به مبارزه مسلحانه دارای حمایت قوی بیرونی منجر شود، میتواند معادله مخالفت با طالبان را تغییر دهد.
امریکا در واکنش به حملات ۱۱ سپتامبر، عملیات نظامی را علیه القاعده و رژیم اول طالبان در ۱۵ میزان ۱۳۸۰ آغاز کرد و اداره طالبان حدود هشت هفته بعد سقوط کرد.
اما گروه طالبان پس از یک دوره نسبتا کوتاه به جنگ علیه نیروهای بینالمللی به رهبری امریکا، بازگشت و این نبرد بیست سال طول کشید و به طولانیترین جنگ بیرون مرزی در تاریخ ایالات متحده بدل شد.
این گزارش بر پایه کتاب «عملیات آزادی پایدار»، تصمیمهای واشنگتن، همکاری رهبران جهادی با امریکا، فرار بنلادن و فرصتهای ازدسترفته برای پایان جنگ را بررسی میکند.
مارک آر. فولس مورخ مرکز تاریخ ارتش امریکا و نویسنده این کتاب، چگونگی آمادهسازی حمله امریکا به افغانستان، همکاری نیروهای امریکایی با مخالفان طالبان و نبردهای نخست جنگ را بررسی کرده است.
تصمیم حمله به افغانستان چگونه گرفته شد؟
فولس مینویسد که پس از حملات ۱۱ سپتامبر، سازمان استخبارات مرکزی امریکا گفت که اسامه بنلادن، رهبر شبکه القاعده حملات را از پناهگاه خود در افغانستان برنامهریزی کرده است.
به روایت کتاب، رابطه ملا محمد عمر و بنلادن پیش از حملات کموبیش با اختلاف همراه بوده است. نویسنده با استناد به منابع خود میگوید که القاعده طرح حملات ۱۱ سپتامبر را از ملا عمر پنهان کرده بود.
جرج بوش رئیسجمهور سابق امریکا در ۲۹ سنبله ۱۳۸۰، از طالبان خواست بنلادن و همکارانش را تسلیم کند و شماری از رهبران طالبان به ملا عمر پیشنهاد کردند که بنلادن را اخراج کند، اما ملا عمر این پیشنهاد را نپذیرفته است. نویسنده میگوید ملا عمر، بنیانگذار طالبان و رهبر پیشین طالبان، پذیرفتن خواست امریکا را نشانه ضعف میدانست.
جورج بوش، رئیسجمهور وقت امریکا، در ۱۵ میزان ۱۳۸۰ در پیام تلویزیونی از کاخ سفید، آغاز حمله به افغانستان را خبر داد و گفت طالبان درخواست تسلیمکردن رهبران القاعده را نپذیرفته است.
نپذیرفتن درخواست امریکا باعث شد، حملات امریکا به افغانستان آغاز شود.
طرح حمله
طرح جنگ این بود که نیروهای افغان مخالف طالبان بیشتر پیشرویها و نبردهای زمینی را انجام دهند. نیروهای امریکایی هم با بمباران هوایی، حضور گروههای کوچک نیروهای ویژه و کمکهای نظامی از آنها پشتیبانی کنند.
به نوشته فولس، مقامهای امریکایی نگران بودند که ورود ناگهانی هزاران سرباز خارجی، مردم و بهویژه پشتونها را به مخالفت وادارد. او مینویسد که فرماندهی مرکزی امریکا در آغاز حمله هنوز برنامه روشن و کاملی برای عملیات نداشت و برنامهها معمولاً فقط برای بیستوچهار ساعت آینده تنظیم میشد.
این روش به فرماندهان در میدان جنگ آزادی بیشتری برای تصمیمگیری میداد، اما برنامهریزی برای درازمدت را دشوار میکرد.
نیروهای محلی چگونه مسیر جنگ را تغییر دادند؟
امریکا در شمال افغانستان با نیروهای محمدقسیم فهیم، عبدالرشید دوستم، محمداسماعیل خان و کریم خلیلی همکاری کرد و روی آنها حساب ویژهای باز کرده بود. این نیروها سالها با طالبان جنگیده بودند.
نخستین گروههای نیروهای ویژه امریکا در ۲۷ میزان وارد شمال شدند. سربازان امریکایی با اسب به خطوط نبرد در مزار شریف میرسیدند و هواپیماها به مواضع طالبان حمله میکردند. به نوشته فولس، بمباران مواضع دفاعی طالبان، پیشروی نیروهای محلی را سرعت میداد.
نیروهای ویژه ارتش امریکا سوار بر اسب در کنار جنگجویان ائتلاف شمال در افغانستان در سال ۲۰۰۱. عکس: ارتش امریکا
فولس میگوید امریکاییها باید نیروهای ویژه و امکانات را طوری تقسیم میکردند که هیچ فرمانده جهادی احساس نکند رقیبش کمک بیشتری گرفته است. اختلاف دیرینه دوستم و عطامحمد نور از نمونههای این مشکل بود.
زخمی شدن حامد کرزی
به نوشته فولس، در جنوب افغانستان نیروی آماده و بزرگی مانند جبهه مخالف طالبان در شمال وجود نداشت. فرماندهان شمال هم بیشتر علاقهای به جنگیدن در جنوب نداشتند.
سازمان استخبارات مرکزی امریکا، سیآیای، حامد کرزی و گلآغا شیرزی را برای همکاری پیشنهاد کرد. یک گروه نیروهای ویژه با کرزی به ارزگان رفت و گروه دیگر با نیروهای شیرزی در جنوبشرق قندهار همکاری کرد. کرزی بر گرفتن ترینکوت تأکید داشت و باور داشت شکست طالبان در این شهر، حمایت مردم محل را جلب میکند.
حامد کرزی در کنار نیروهای ویژه امریکا در ارزگان در سال ۲۰۰۱
با پیشروی نیروها به جنوب، نمایندگان نشست بن که درباره ساختار سیاسی پس از طالبان گفتوگو میکردند، کرزی را به ریاست اداره موقت برگزیدند. همان روز، یک بمبافکن امریکایی به اشتباه نیروهای امریکایی و همراهان افغان آنها را بمباران کرد. به نوشته فولس، دو امریکایی و بیست افغان کشته و پنجاه نفر زخمی شدند. کرزی نیز از ناحیه صورت زخم برداشت.
کرزی هنوز از حمله متأثر بود که نمایندگان نشست بن تلفنی او را از انتخابش به ریاست اداره موقت باخبر کردند.
اختلاف بر سر تسلیمشدن طالبان
به نوشته فولس، ملا نقیبالله، والی طالبان در قندهار، در ۱۴ قوس به حامد کرزی پیشنهاد کرد که در برابر مصونیت خود و همراهانش، قندهار را واگذار کند. آقای کرزی پذیرفت و گفت اگر ملا نقیب رابطهاش را با طالبان قطع کند، میتواند والی قندهار بماند. کرزی القاعده را دشمن اصلی میدانست و باور داشت اعضای افغان طالبان میتوانند عفو شوند.
دونالد رامسفلد، وزیر دفاع سابق امریکا، روز بعد در نشست خبری گفت نیروهای امریکایی با طالبان مذاکره نمیکنند. او به کرزی هشدار داد که توافق با طالبان میتواند حمایت نظامی امریکا را به خطر بیندازد.
جرج بوش، رئیسجمهور وقت امریکا در کنار دیک چینی معاون رئیسجمهور وقت امریکا
فولس همچنین مینویسد صدها اسیر طالبان هنگام انتقال در کانتینرهای بسته توسط نیروهای دوستم، بر اثر خفگی کشته شدند. نیروهای گلآغا شیرزی نیز پس از نبرد تختهپل، ۱۶۰ اسیر طالبان را کشتند.
چرا بنلادن در تورابورا دستگیر نشد؟
پس از سقوط شهرهای اصلی، تعقیب رهبران القاعده در شرق افغانستان ادامه یافت. اطلاعات سیآیای نشان میداد که احتمالاً بنلادن و صدها عضو القاعده در تورابورا حضور دارند.
امریکا دوباره به گروههای کوچک نیروهای ویژه و نیروهای محلی تکیه کرد. حضرتعلی و محمدزمان، دو فرمانده اصلی افغان در این نبرد، حدود ۲۵۰۰ جنگجو داشتند. به روایت کتاب، اختلاف نیروهای آنها هماهنگی حمله را دشوار کرد. امریکاییها نگران بودند که این نیروها به جای جنگ با القاعده، با هم درگیر شوند.
حمله هوایی امریکا به مواضع القاعده در کوههای تورابورا در سال ۲۰۰۱.
نبرد در ماه رمضان جریان داشت. فولس مینویسد نیروهای محلی روزها پیشروی میکردند، اما شب برای افطار عقب میرفتند و اعضای القاعده برخی مواضع را دوباره میگرفتند.
پس از پایان مقاومت، بنلادن پیدا نشد. کتاب روایتهای متفاوتی از زمان خروج او نقل میکند و زمان دقیق فرارش را قطعی نمیداند.
پس از سقوط طالبان، چه چیزی آماده نبود؟
فولس میگوید نیروهای اعزامشده برای شکست طالبان و تضعیف القاعده کافی بودند، اما امکانات لازم برای تأمین ثبات پس از جنگ را نداشتند. جنرال فرانکس ابتدا فکر میکرد بیش از ده هزار سرباز نیاز ندارد. او و کاخ سفید به وضعیت پس از سقوط طالبان کمتر فکر کرده بودند.
به گفته فولس، نابودی القاعده، شکست طالبان و جلوگیری از بازگشت آنها سه هدف اصلی جنگ بود اما برنامه روشنی برای رسیدن به ثبات درازمدت وجود نداشت.
برخی فرماندهان محلی، مخالفان شخصی خود را عضو طالبان معرفی میکردند و با کمک امریکاییها رقیبانشان را حذف میکردند. برخی نیز به دلیل همکاری مستقیم با نیروهای ویژه امریکا، خود را به آقای کرزی پاسخگو نمیدانستند. رقابت آنها گسترش اقتدار اداره جدید را دشوار میکرد.
پناهگاههای پاکستان و توجه به عراق
به نوشته فولس، پاکستان نقش دوگانه بازی میکرد. پرویز مشرف با امریکا همکاری کرد، اجازه عبور پروازها را داد و در دستگیری شماری از رهبران طالبان کمک کرد. همزمان، شهروندان و مأموران پاکستانی، بهویژه افرادی در استخبارات نظامی آن کشور به طالبان و القاعده کمک و پناه میدادند.
نیروهای امریکایی اجازه نداشتند جنگجویان فراری را در پاکستان تعقیب کنند. نگرانی پاکستان از هند و انتقال بخشی از نیروهایش از مرز افغانستان نیز کنترول راههای فرار را دشوار کرد. فولس میگوید پنهانشدن و سازماندهی دوباره طالبان و القاعده در پاکستان، مانع نابودی آنها شد.
در همین دوره، توجه واشنگتن به عراق رفت. جورج بوش اندکی پس از نبرد تورابورا از جنرال فرانکس خواست برنامههای جنگ با عراق را بهروز کند. از بهار ۱۳۸۱ نیز انتقال بخشی از امکانات نظامی از افغانستان آغاز شد.
به ارزیابی فولس، پیروزی سریع در افغانستان بر برنامهریزی جنگ عراق اثر گذاشت. فرماندهان تصور میکردند نیروهای کوچک با توان تغییر سریع شیوه عملیات و پشتیبانی دقیق هوایی میتوانند حکومت صدام حسین را سرنگون کنند.
سیگار، اداره بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان، در گزارش «درسهای بیست سال بازسازی افغانستان» میگوید هدف مأموریت بهتدریج از نابودی القاعده به شکست طالبان، ساختن نیروهای امنیتی و ایجاد حکومتی مورد اعتماد مردم گسترش یافت.
امریکا برای این هدفهای گسترده، راهبرد منسجمی نداشت. فشار برای نتیجهگیری سریع و مصرف پول، فساد را افزایش داد و نهادهایی ساخته شد که توان ادامه کار بدون کمک خارجی را نداشتند.
مردم در روزهای خروج نیروهای امریکایی از افغانستان برای ورود به میدان هوایی کابل و خروج از کشور تلاش میکنند.
گزارش سیگار درباره فروپاشی نیروهای امنیتی نیز میگوید فساد، توان جنگی و روحیه این نیروها را تضعیف کرد. پس از بیست سال، نیروهای افغان همچنان به پشتیبانی امریکا وابسته بودند. بنابراین، بازگشت طالبان و ناتوانی در ساختن نهادهای مستقل، امریکا را درگیر جنگ و حمایت از حکومتی نگه داشت که بدون کمک آن توان ایستادگی نداشت.
ستونهای دود بر فراز میدان هوایی بگرام، پس از بمباران مواضع طالبان در شمال کابل توسط جتهای امریکایی، ۳۰ اکتبر ۲۰۰۱
بیست و پنج سال قبل، روزی که حمله امریکا بر طالبان در افغانستان آغاز یافت، وضعیتی پر تناقض شکل گرفته بود. تناقض از این حیث بود که مردمی مشهور به بیگانهستیزی و دارای کارنامه شکست دو ابرقدرت در آغاز و پایان قرن بیستم، از حملات یک کشور بیگانه به سرزمین خویش خرسند بودند.
این خرسندی در برخی از شهرها به سرحد رقص و پایکوبی رسیده بود، و شماری از مردم با شنیدن صدای هر انفجار در پایگاههای طالبان شور و هلهله برپا میکردند و به ویژه جوانان میرقصیدند و بسیاری به یکدیگر تبریکی میدادند، تبریکی پایان یک دوره سیاه و تاریک.
آشکار بود که چنین شور و شعفی نه برخاسته از بیگانهپرستی و نه از بابت حمله خارجیها، بلکه برای این بود که روزنهای به سوی رهایی گشوده میشد.
۸ اگست ۲۰۰۱؛ طالبان در کابل یک مرد جوان را در ملاء عام اعدام کردند.
سیطره سرکوبگرانه طالبان در پنج شش سال حاکمیت نخست این گروه، کشور را به زندانی بزرگ تبدیل کرده بود که هیچ امیدی در افق آینده آن به چشم نمیآمد. در شهرهای بزرگ، به ویژه مرکز پایتخت، صف گدایان از یک سر خیابان تا سر دیگر آن امتداد داشت. در ایستگاهها عمومی، ترمینالهای وسایط نقلیه، و هر جا تجمعی بود، لشکری از گرسنگان هجوم میآوردند. مکتبها به شبحهای بیجان تبدیل شده بود و در و پنجرههای شکسته و بیرونق به اسکلت مردگان شباهت یافته بود. ادارات دولتی تنها نامی را با خود یدک میکشیدند. شفاخانهها از فقدان هر گونه امکانات اولیه رنج میبردند. بیکاری از سر و کول جامعه بالا میرفت، و ناامیدی تا اقصا نقاط کشور سایهاش را گسترانده بود. تصور میشد که اینجا سرزمین نفرینشدگان تاریخ است، جایی که از چشم مسلمان و غیر مسلمان افتاده و زندگی و مرگش برای هیچ کس مهم نیست. گویا ملتی به جزیرهای متروک و از نفسافتاده تبعید شده است تا آخرین روزهای حیاتش را در فراموشی کامل سپری کند.
در چنین حال و هوای مرده و بیجانی، رویداد یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد با سیلی از خبر و تحلیل در باره افغانستان و منطقه و سناریوهای مختلفی که میشد برای آن به تصویر کشید. مردم لحظه به لحظه به رادیوها پناه میبردند و با تمام وجود به صدای خبرنگاران گوش میسپردند، از خبرهای رهبران جهان در مراکز قدرت در اروپا و امریکا تا کشورهای همسایه و تحرک گروههای مخالف طالبان و آمادگی برای بازپسگیری کشور از چنگال آن. مردم با خوف و رجا، و گاه با شور و هیجان به این خبرها گوش میدادند و در لا به لای آنها دنبال گزارشها و تحلیلهایی میگشتند که نوید پایان این دوره و آغاز دورهای دیگر را میداد.
نابودی کاستها به دست امر به معروف طالبان.
در همین بستر تاریخی بود که حمله امریکا بر پایگاههای طالبان آغاز یافت و همزمان لرزه بر اندام نیروها و جنگجویان شان افتاد. شاید تنها کسانی که هنوز به ادامه وضعیت باور داشتند و به ادامه جنگ میاندیشیدند نیروهای خارجی عضو القاعده و شمار اندکی از طالبان بودند که با ایدئولوژی سلفیت جهادی پیوند داشتند. آنان تصور میکردند که هنگامه یک نبرد بزرگ آخرالزمانی فرارسیده و لحظههای تحقق وعده الهی برای پیروزی حق بر باطل فرا رسیده است و به زودی طاغوت بزرگ عصر، امریکا، در برابر نیروهای توحید به زانو درخواهد آمد و آنان شیپور پیروزی جهادیسم بینالملل را در سرزمینهای مختلف به صدا در خواهند آورد و به سوی فتح واپسین حرکت خود را آغاز خواهند کرد. اما آنعده از رهبران و فرماندهان طالبان که واقعبین بودند و این رجزخوانیها نمیتوانست هراسشان را برطرف کند، پشت پرده به تقلا افتاده بودند که با وساطت استخبارات پاکستان، استخبارات انگلیس و چینلهای دیگر از لابیگرانشان با سیآیای وارد معامله شوند و خود را از آن مهلکه خانمانبرانداز برهانند. این تلاشها تا به اختر محمد عثمانی معاون ملا عمر نیز رسیده بود، و چنانکه رابرت گرینییر، در کتاب هشتاد و هشت روز تا قندهار نوشته است او و شماری دیگر از رهبران گروه با یقین به بیهودگی مقابله با امریکا و اطمینان از شکستی ذلتبار در این معرکه، برای عزل ملا عمر و حتی قتل او بارها گفتوگو کردند و شماری از آنان برای این کار آمادگی میگرفتند.
مردم در بیرون از آنچه در پشت پرده میگذشت اطلاعی نداشتند و تنها سرخط خبرها و تحلیل کارشناسان را پی میگرفتند. بسیاری هراس داشتند که مبادا توافقی میان طالبان و امریکا مبنی بر استرداد اسامه بن لادن صورت بگیرد، و امریکاییها به تداوم حاکمیت این گروه رضایت بدهد، و روزگار سیاهی که امید برچیده شدنش فراهم آمده است به وضعیتی ماندگار تبدیل شود. در آن روزها هر خبری که در باره تجمع ملاها در قندهار و مشورت در این باره پخش میشد هراس و دلهره را در میان مردم دوچندان میکرد و هر گزارشی که از عدام توافق طالبان با امریکا پخش میشد دوباره امید به زندگی را در رگهای جامعه تزریق میکرد.
این دلهرهها و دقیقهشماریها گذشت زمان را برای بسیاری کند کرده و آنان را بیصبرانه در انتظار تحولی امیدبخش مینشانید. در میان این حجم سنگین اضطراب و سردرگمی، ناگهان هواپیماهای بمبافکن امریکایی بر فراز آسمان افغانستان نمایان شدند و با فروریختن نخستین بمبها بر پایگاههای طالبان به دلهرهای در مقیاس چند ملیون انسان پایان دادند.
آن لحظات اگر برای طالبان و هواداران این گروه از تلخترین و ترسناکترین لحظات بود و شیپور خداحافظی با قدرت و مکنت به دست آمده به شمار میرفت، برای میلیونها شهروند آن سرزمین، به ویژه در ولایاتی که جنگ و کشتار بیشتری را در حافظه داشتند به مثابه نوید تولدی دو باره بود.
برای بسیاری از مردم، این انفجارها به معنای پایان کابوس و چشم گشودن بر فردایی دیگر بود، فردایی که دختران میتوانستند به مکتب بروند، زنان میتوانستند به وظیفه حاضر شوند، جوانان میتوانستند بیهراس از توهین و شکنجه به سلمانیها روی آورند، دکاندارها میتوانستند به موسیقی دلخواه خود گوش کنند، ماموران میتوانستند با یونیفرم رسمی به اداره حاضر شوند، و هزاران خیال خوش دیگر از این قبیل.
در چنان وضعیتی، این پرسش برای کسانی که نگاه تحلیلی به وضعیت جوامع دارند پیش آمده بود که حاکمیتهای استبدادی به چه پیمانه منفور هستند و تا کجا ملتهای خود را به ستوه میآورند که حملههای ویرانگر خارجی برایشان دوستداشتنی و نویدبخش میشود.
چرا حاکمان با مردمان خود رویهای را در پیش میگیرند که آنان صدای انفجار بمبهای بیگانه را به مثابه موسیقی آزادی و رهایی میشنوند؟ چرا حاکمان خودکامه مردمان خویش را از حقوق انسانیشان محروم نگه میدارند تا ملتها به استقبال خارجیها پای بکوبند و دست بیفشانند؟ چرا با گروههای مختلف داخلی نمیتوانند به توافق برسند تا خود را از سقوط و نابودی نجات بخشند؟ چرا پشت پرده با استخبارات خارجی وارد مذاکره میشوند تا رهبران خود را بکشند اما نمیتوانند با همکیشان و هموطنان خود به توافق برسند که سرنوشت جمعی یک سرزمین را متحدانه سامان ببخشند؟ آیا بهتر این نبود و نیست که از آغاز راه تفاهم با مردم و اقشار مختلف ساکنان آن سرزمین در پیش گرفته میشد، سخنان آنان شنیده میشد، و نظامی مبتنی بر خواست همگان و در پرتو قانون اساسی مورد قبول همه طرفها، شکل میگرفت و آن گاه کشور در چنان تنگنایی قرار واقع نمیشد؟
اکنون که یک ربع قرن از آن دوران گذشته است، برای کسانی که درکی روشن از آن روزهای سخت و آن تحولات خونین دارند وضعیت کشور همچنان تلخ و تاریک معلوم میشود و همان سناریوها به شکلی دیگر قابل تکرار به نظر میرسد و همان پرسشها همچنان در ذهن شان شکل میگیرد و میپرسند که چرا حاکمان مستبد دچار جهل و جنونی میشوند که آنان را از درک بدیهیات حکومتداری عقلانی ناتوان میسازد و به راه بنبستی میکشاند که هم خودشان را تباه میکند و هم یک کشور را میتواند به تباهی مجدد گرفتار گرداند.
گزارش طاهر قادری «از سقوط تا بازگشت طالبان؛ میراث ۲۰ ساله امریکا در افغانستان» را اینجا بشنوید.
بیستوپنج سال پیش، در شامگاه ۷ اکتبر ۲۰۰۱، موشکها و بمبافکنهای امریکایی و متحدانش مواضع طالبان و اردوگاههای القاعده را در افغانستان هدف قرار دادند.
حملهای که پس از حملات ۱۱ سپتامبر آغاز شد، سرانجام به سقوط حکومت طالبان و باز شدن دوباره بسیاری از درهای بستهشده به روی زنان و دختران افغانستان انجامید.
اما برای زنان افغانستان، داستان آزادی از آن شب آغاز نشد.
سالها پیش از آنکه نخستین هواپیمای امریکایی بر فراز افغانستان به پرواز درآید، زنان افغان برای حق تحصیل، کار، نوشتن، حضور در جامعه و داشتن صدایی مستقل مبارزه میکردند و دو دهه پس از پایان حضور نظامی امریکا، بسیاری از همان خواستهها بار دیگر به مسئلهای روزمره برای زنان افغان تبدیل شده است.
در ۲۶ اگست ۲۰۰۱ خبرنگار سیانان به یک آرایشگاه مخفی زنان در کابل رفت. زنان میدانستند اگر طالبان آنها را پیدا کند، ممکن است زندانی شوند. خبرنگار از یک زن پرسید چرا این کار را انجام میدهد، او پاسخ داد: «این یک نوع مقاومت است. ما با طالبان مخالفت میکنیم.»
مبارزه زنان افغان نه با آمدن امریکا آغاز شد و نه با رفتن آن پایان یافت.
در مصاحبهای که پنجم اگست ۲۰۰۱ در مجله سندی تایم منتشر شد، یک دختر ۲۳ ساله به نام زویا که عضو فعال جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا) بود، درباره فعالیت مخفیانه خود در افغانستان صحبت کرده است. او میگوید کتابهای درسی را زیر چادری پنهان میکنند و معلمان در خانهها به دختران مخفیانه درس میدهند. زویا گفته بود: «فقط صحبتکردن درباره حقوق زنان در چنین سیستمی، خودش انقلابی است.»
در هشتماکتبر ۲۰۰۱، گاردین مصاحبهای با یک زن ۲۶ ساله افغان با نام فاطمه منتشر کرد. او عضو کمیته سیاسی راوا بود و توضیح داد که در دوران طالبان مرتب از پاکستان وارد افغانستان میشده، زنان را برای تظاهرات سازماندهی میکرده و نشریات راوا را مخفیانه وارد کشور میکرده است.
او درباره نسل خودش میگوید: «نسل من با جنگ متولد شد... اما بعضیها، مثل من، راه مبارزه را انتخاب میکنند.» او همچنین میگوید خودش سه بار توسط طالبان در خیابان شلاق خورده است.
در هرات، این تاریخ را میتوان در داستان چند دختر جوان دید که در تاریکترین سالهای حکومت نخست طالبان، برای خواندن و نوشتن راهی مخفی پیدا کردند.
تظاهرات ۴۰۰ زن و دختر افغان علیه طالبان در اپریل ۱۹۹۹ در اسلامآباد
مشق پنهانی نوشتن
پس از آنکه طالبان در سال ۱۹۹۵ هرات را تصرف کردند و در سال ۱۹۹۶ کابل را به کنترول خود درآوردند، محدودیتهای شدیدی بر آموزش، کار و حضور اجتماعی زنان اعمال شد. طالبان تقریباً تمام آموزش دختران بالاتر از سطح ابتدایی را متوقف کردند و زنان را از بسیاری از مشاغل و فعالیتهای عمومی کنار گذاشتند.
اما برای زنان افغان ممنوعیت آموزش به معنای پایان یادگیری نبود.
در هرات، گروهی از دختران و زنان جوان به بهانه یادگیری خیاطی گرد هم میآمدند. نام این حلقه «سوزن طلایی» بود، اما آنچه در آن اتفاق میافتاد، بسیار بیشتر از خیاطی بود.
کتابها پنهانی وارد خانه میشدند. استادان ادبیات تدریس میکردند و دختران درباره شعر و داستان گفتوگو میکردند. اعضای این حلقه باید آماده میبودند که اگر مأموران طالبان نزدیک شدند، کتابها را پنهان کنند و وسایل خیاطی را روی میز بگذارند. روایتهای مربوط به این حلقه نشان میدهد که کودکان نیز برای خبر دادن از نزدیک شدن نیروهای طالبان بیرون ساختمان میایستادند.
یکی از دخترانی که در این فضای مخفی ادبی رشد کرد، نادیا انجمن بود؛ شاعری که بعدها نامش با ادبیات معاصر افغانستان گره خورد.
حمیرا قادری، نویسنده افغانستانی و از اعضای آن حلقه، سالها بعد درباره آن روزها گفت که چهار دختر، لیلا، شیما، گلثوم و خودش، در خانه لیلا گرد هم میآمدند. چون در آن خانه در کنار خیاطی، امکان برگزاری کلاس فراهم بود، آنان زیر نام شاگردان خیاطی در کلاس داستان نویسی استاد ناصر رهیاب شرکت میکردند.
قادری در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت: «ما اجازه نداشتیم به انجمن ادبی برویم، انجمن مردانه بود. بین خودمان کتابهای جدید را رد و بدل میکردیم و کتاب از دکانها کرایه میگرفتیم. حدود چهار سال این کلاس ادامه داشت.»
خانم انجمن در سالهای حکومت طالبان نتوانست مانند بسیاری از دختران دیگر به آموزش رسمی ادامه دهد، اما در همین حلقه مخفی ادبیات آموخت. پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، او توانست وارد دانشگاه هرات شود و ادبیات بخواند. نخستین مجموعه شعرش، «گل دودی»، در سال ۲۰۰۵ منتشر شد.
اما زندگی نادیا انجمن یادآوری دیگری نیز برای تاریخ زنان افغانستان دارد: سقوط حکومت طالبان لزوماً به معنای پایان خشونت و محدودیت برای زنان نبود. او در نوامبر همان سال، در ۲۵ سالگی، به دست شوهرش در هرات کشته شد.
زندگی نادیا، مانند زندگی بسیاری از زنان افغانستان، در کشوگیر میان سیاست، سنت، جنگ و زندگی خصوصی زنان به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.
تظاهرات راوا ضد طالبان در دهه ۹۰
مبارزهای که دههها پیش از طالبان آغاز شده بود
حتی «سوزن طلایی» نیز نقطه آغاز مبارزه زنان افغانستان نبود.
پیش از طالبان، زنان افغان در دورههای مختلف تاریخی در آموزش، سیاست، پزشکی، رسانه و خدمات دولتی حضور داشتند. زنان در سال ۱۹۶۴ حق رأی و حق نامزدی در انتخابات را به دست آوردند و قانون اساسی همان سال بر حقوق برابر زنان و مردان تأکید کرد.
اما جنگهای دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، ظهور گروههای مسلح و سپس حاکمیت طالبان، بسیاری از این دستاوردها را از میان برد.
به همین دلیل، وقتی طالبان در سال ۱۹۹۶ قدرت گرفت، زنان افغان مبارزهای را از صفر آغاز نکردند؛ آنها در واقع برای بازپسگیری حقوقی تلاش میکردند که بخشی از جامعه افغانستان پیشتر تجربه کرده بود.
در سالهای حاکمیت طالبان، این مقاومت اشکال مختلفی داشت: از اعتراضهای خیابانی و فعالیت سازمانهایی مانند انجمن انقلابی زنان افغانستان، معروف به راوا، تا ایجاد مکتبهای مخفی و آموزش دختران در خانهها.
زنان و دختران افغان در برابر محدودیتهای طالبان کاملاً منفعل نبودند. حتی در مناطقی که طالبان آموزش دختران را ممنوع کرده بودند، فعالان محلی مکتبهای مخفی راهاندازی میکردند.
۷ اکتبر؛ جنگی که برای زنان نبود
وقتی حملات امریکا در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ آغاز شد، برای بسیاری از زنان و دختران افغان، سقوط طالبان به معنای باز شدن درهایی بود که سالها بسته مانده بود.
در سالهای بعد، میلیونها دختر دوباره به مکتب رفتند و زنان به دانشگاه، رسانه، پارلمان، دولت و بازار کار بازگشتند. سازمانهای بینالمللی و دولت افغانستان نیز سرمایهگذاری گستردهای روی آموزش و حضور اجتماعی زنان انجام دادند.
اما این دوره با جنگ نیز همراه بود.
برای نسلی که در سال ۲۰۰۱ کودک یا نوجوان بود، دو دهه بعد ترکیبی از فرصت و خشونت بود: مکتب و دانشگاه در کنار حملات انتحاری؛ حضور زنان در رسانهها در کنار تهدید خبرنگاران زن؛ ورود زنان به پارلمان در کنار ناامنی، فقر و مهاجرت.
حتی در نخستین سال پس از سقوط طالبان، فعالان حقوق زنان هشدار میدادند که پایان حکومت طالبان به خودی خود تضمینکننده حقوق زنان نیست. دیدهبان حقوق بشر در سال ۲۰۰۲ نوشت که زنان افغان همچنان با محدودیتها و نقض حقوق خود، از جمله از سوی جنگسالاران و مقامهای محلی، روبهرو بودند.
بازگشت طالبان
در تابستان ۲۰۲۱، طالبان دوباره به قدرت بازگشتند.
برای زنانی که دهه ۱۹۹۰ را به یاد داشتند، بسیاری از تصاویر گذشته بازگشت: تعطیلی مکاتب دخترانه، محدودیت دانشگاه، محدودیت کار زنان و محدودیت حضور آنان در فضای عمومی.
این بار اما نسلی که در فاصله ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ بزرگ شده بود نیز به این مقاومت پیوست.
زنان افغان در کابل، هرات و دیگر شهرها به خیابان آمدند؛ شعار دادند، اعتراض کردند و خواستار حق تحصیل، کار و آزادی شدند. بسیاری از این اعتراضها با بازداشت، خشونت و فشار روبهرو شد.
در سالهای پس از بازگشت طالبان، محدودیتها گستردهتر شد. زنان از دانشگاهها کنار گذاشته شدند و محدودیتهای شدیدی بر آموزش دختران، کار و مشارکت عمومی آنان اعمال شد. در سال ۲۰۲۶ نیز اعتراض زنان در هرات بر سر محدودیتهای پوشش با برخورد نیروهای امنیتی طالبان مواجه شد؛ سازمان ملل درباره بازداشت زنان و دختران ابراز نگرانی کرد.
در سپتامبر ۲۰۲۶ نیز دبیرکل سازمان ملل متحد گفت سیاستهای تبعیضآمیز طالبان بر همه جنبههای زندگی زنان و دختران تأثیر گذاشته و مشارکت کامل آنان در زندگی عمومی، آموزش و بسیاری از حوزههای کاری همچنان محدود است.
مبارزهای که روز به روز اوج میگیرد
ملالی امین، نویسنده میگوید شاید یکی از مهمترین اشتباهات درباره تاریخ زنان افغانستان این باشد که این تاریخ را با دو تاریخ سیاسی توضیح دهیم: ۱۹۹۶، زمانی که طالبان به قدرت رسیدند؛ و ۲۰۰۱، زمانی که حکومت طالبان سقوط کرد.
به گفته او زندگی زنان پیچیدهتر از این دو تاریخ است.
این نویسنده میافزاید زنان افغان پیش از طالبان برای آموزش و حضور اجتماعی تلاش کردند. در دوران طالبان برای حفظ ابتداییترین حقوق خود مقاومت کردند. پس از سقوط طالبان، برای ساختن جایگاه خود در جامعه تلاش کردند. و پس از بازگشت طالبان در ۲۰۲۱، بسیاری از آنان بار دیگر همان مبارزه را، این بار با تجربه دو دهه آموزش و حضور اجتماعی، ادامه دادند.
«سوزن طلایی» شاید به همین دلیل استعاره مناسبی برای این تاریخ باشد.
دخترانی که در دهه ۱۹۹۰ کتابهایشان را زیر پارچههای خیاطی پنهان میکردند، منتظر آمدن ارتش خارجی نماندند تا نخستین بار برای حق آموزش تلاش کنند.
و دخترانی که امروز در افغانستان برای تحصیل و کار تلاش میکنند نیز منتظر بازگشت یک ارتش خارجی نیستند.
آنها در کشوری زندگی میکنند که در آن، به گفته گزارشهای اخیر سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری، محدودیتهای طالبان همچنان بخش بزرگی از زندگی زنان را تحت تأثیر قرار داده است.
تاریخ افغانستان فقط در کاخها، میدانهای جنگ و اتاقهای تصمیمگیری قدرت نوشته نشده است.
بخشی از آن در خانهای در هرات نوشته شد؛ جایی که چند دختر جوان کتابهایشان را پنهان میکردند، به صدای نزدیک شدن مأموران گوش میدادند و زیر نام خیاطی، داستان میخواندند.
و بخشی از آن امروز، در خانهها، دانشگاههای زیرزمینی، فضای مجازی و خیابانهای افغانستان نوشته میشود؛ جایی که نسل دیگری از زنان افغان، با وجود محدودیتها، همچنان تلاش میکنند صدای خود را حفظ کنند.
۲۵ سال بعد، آن مبارزه هنوز تمام نشده است.
پس از تسلط طالبان و در پنج سال گذشته نیز جنبش زنان افغانستان ابتدا با اعتراضهای خیابانی در کابل، هرات و دیگر شهرها شکل گرفت و زنان خواستار «نان، کار و آزادی»، حق تحصیل، کار و مشارکت اجتماعی و سیاسی شدند؛ اما با ضربوشتم، بازداشت و تهدید معترضان، فعالیتها بهتدریج به شبکههای کوچک و مخفی، اعتراضهای محدود، آموزش زیرزمینی، فعالیت آنلاین و سازماندهی از داخل خانهها منتقل شد.
زنان همچنین علیه ممنوعیت تحصیل دختران، حذف زنان از مشاغل و فضای عمومی و محدودیتهای رفتوآمد اعتراض کردند و در کنار آن، برخی شبکههای زنان به آموزش و کمکرسانی ادامه دادند. در خارج از کشور نیز اکنون زنان با «کارزار نه به آپارتاید جنسیتی» پویاترین گروه سیاسی ضد طالبان در سطح جهان هستند.
مرگ بنون سیوان، نماینده پیشین سازمان ملل برای افغانستان، یادآور یکی از حساسترین دورههای تاریخ معاصر کشور است. در این برهه، خروج نیروهای شوروی، بقای حکومت نجیبالله، قدرتگیری مجاهدین و تلاش برای یافتن یک راهحل سیاسی، آینده افغانستان را رقم میزد.
سیوان از سال ۱۹۸۸ وارد پرونده افغانستان شد و از می ۱۹۸۹ تا آگست ۱۹۹۲ نماینده شخصی دبیرکل سازمان ملل در افغانستان و پاکستان بود. مهمترین بخش مأموریت او به سالهای پایانی حکومت نجیبالله و تلاش سازمان ملل برای انتقال قدرت بدون فروپاشی دولت و آغاز جنگ گسترده در کابل برمیگردد.
نام او بیش از سه دهه بعد همچنان با همان مقطع گره خورده است. برای برخی، سیوان چهره اصلی آخرین تلاش جدی سازمان ملل برای انتقال مسالمتآمیز قدرت بود. برای منتقدان، ناکامی آن طرح و سرنوشت نجیبالله پرسشهایی درباره نقش و مسئولیت سازمان ملل برجای گذاشت.
دیپلوماتی در میانه خروج شوروی و فروپاشی حکومت کابل
سیوان در سال ۱۹۸۸ بهعنوان یکی از مقامهای ارشد سیاسی سازمان ملل و مشاور ارشد نماینده دبیرکل برای حل بحران افغانستان منصوب شد.
یک سال بعد، او نماینده شخصی دبیرکل سازمان ملل در افغانستان و پاکستان شد. مأموریتش ابتدا با اجرای توافقات ژنو و پیامدهای خروج شوروی پیوند داشت، اما با ادامه جنگ، تمرکز سازمان ملل به یافتن یک توافق سیاسی میان حکومت کابل و مخالفان مسلح آن تغییر کرد.
خروج آخرین سربازان شوروی در دلو ۱۳۶۷ برخلاف انتظار برخی ناظران، به جنگ پایان نداد. حکومت نجیبالله بیش از سه سال دیگر دوام آورد و مجاهدین نیز نتوانستند از راه نظامی به سرعت کابل را تصرف کنند.
در چنین شرایطی، سازمان ملل تلاش کرد راه سومی پیدا کند: انتقال قدرت از حکومت نجیبالله به یک ساختار موقت که زمینه تشکیل حکومت مورد قبول طیفهای مختلف سیاسی را فراهم کند.
سیوان در مرکز این تلاشها قرار داشت.
نجیبالله و طرح انتقال قدرت
مهمترین فصل مأموریت سیوان در اوایل سال ۱۹۹۲ رقم خورد. سازمان ملل طرحی را دنبال میکرد که بر اساس آن محمد نجیبالله از قدرت کنار برود و اداره کشور به یک ساختار انتقالی سپرده شود. قرار بود نمایندگانی از جریانهای مختلف افغان در روند سیاسی آینده سهم داشته باشند.
نجیبالله در ۱۸ مارچ ۱۹۹۲ اعلام کرد که حاضر است در چارچوب طرح سازمان ملل از قدرت کنار برود. این تصمیم پس از گفتوگوهای گسترده او با سیوان گرفته شد.
هدف این بود که انتقال قدرت پیش از فروپاشی کامل ساختار حکومت انجام شود. سازمان ملل تلاش داشت نشستی از نمایندگان طیفهای مختلف افغان برگزار کند و زمینه تشکیل یک اداره انتقالی را فراهم سازد.
اما تحولات نظامی سریعتر از دیپلوماسی پیش رفت.
با از دست رفتن حمایت بخشهایی از ارتش و پیوستن نیروهای عبدالرشید دوستم و شماری دیگر از فرماندهان به مخالفان، حکومت نجیبالله با سرعت فروپاشید. نیروهای مختلف مجاهدین نیز به سوی کابل پیشروی کردند.
در ۱۶ اپریل ۱۹۹۲، نجیبالله قصد داشت کابل را ترک کند، اما نتوانست به میدان هوایی برسد و سرانجام به دفتر سازمان ملل در کابل پناه برد.
طرح انتقال قدرت سازمان ملل عملاً از مسیر خارج شد.
چند روز بعد، گروههای مجاهدین توافق پیشاور را امضا کردند و در ۸ ثور ۱۳۷۱ قدرت به حکومت مجاهدین به رهبری صبغتالله مجددی انتقال یافت. اما توافق میان جناحها دوام نکرد و کابل خیلی زود وارد جنگهای داخلی شد.
سرنوشت نجیبالله و پرسشی که باقی ماند
ناکامی در خارج کردن محمد نجیبالله از کابل یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای مأموریت سیوان باقی ماند.
نجیبالله پس از سقوط حکومتش بیش از چهار سال در دفتر سازمان ملل در کابل زندگی کرد. نیروهای طالبان پس از تصرف کابل در میزان ۱۳۷۵ او و برادرش احمدزی را از ساختمان سازمان ملل بیرون کشیدند و کشتند.
با گذشت سی سال از کشتهشدن نجیبالله، هنوز شماری از افغانها درباره مسئولیت سازمان ملل و نقش سیوان در ناکامی خروج او از کابل پرسش مطرح میکنند.
اما اسناد سازمان ملل نشان میدهد که تلاش برای انتقال قدرت و خروج نجیبالله در شرایطی صورت گرفت که نظم سیاسی و نظامی حکومت با سرعت در حال فروپاشی بود و نیروهای مختلف مسلح در اطراف کابل پیشروی میکردند.
از همین رو، ارزیابی نقش سیوان بدون در نظر گرفتن رفتار بازیگران افغان و کشورهای منطقه، تصویر کاملی از آن دوره به دست نمیدهد.
آیا مأموریت سیوان شکست خورد؟
اگر معیار، تحقق هدف اصلی طرح سازمان ملل باشد، این طرح موفق نشد. انتقال منظم قدرت صورت نگرفت، ساختار دولت فروپاشید و اختلاف گروههای مجاهدین به جنگی ویرانگر در کابل انجامید.
اما این پرسش همچنان مطرح است که تا چه اندازه میتوان ناکامی آن روند را به شخص سیوان نسبت داد.
او در شرایطی مأموریت داشت که حکومت نجیبالله از درون در حال فروپاشی بود، مجاهدین بر سر ساختار حکومت آینده توافق نداشتند و کشورهای منطقه نیز از گروههای مختلف حمایت میکردند. سازمان ملل ابزار نظامی یا قدرت اجرایی لازم برای تحمیل طرح خود بر این بازیگران را نداشت.
طرح سیوان بر این فرض استوار بود که هیچ طرفی نباید به تنهایی قدرت را در اختیار بگیرد و انتقال سیاسی باید با مشارکت گسترده افغانها صورت گیرد. اما پیش از آنکه این طرح عملی شود، موازنه قدرت در افغانستان تغییر کرد.
آخرین طرح پیش از جنگ کابل
اهمیت مأموریت سیوان شاید بیش از آنکه در موفقیت آن باشد، در زمانی باشد که انجام شد.
طرح سازمان ملل آخرین تلاش عمده بینالمللی پیش از سقوط حکومت نجیبالله برای جلوگیری از انتقال قدرت از راه جنگ بود. این طرح میخواست میان حکومت در حال فروپاشی و مخالفانی که خود را در آستانه پیروزی میدیدند، یک سازوکار سیاسی ایجاد کند.
اما در افغانستان آن روز، تقریباً هر بازیگر عمده تصور میکرد که میتواند از راه تغییر موازنه نظامی سهم بیشتری از قدرت به دست آورد. اما در نهایت، منطق جنگ بر منطق مذاکره غلبه کرد.
میراث بنون سیوان
بنون سیوان در سال ۱۹۳۸ در نیکوزیا، پایتخت قبرس، در خانوادهای ارمنی به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۵ به سازمان ملل پیوست. او در طول فعالیت حرفهای خود مأموریتهای مختلفی داشت، اما نامش برای افغانها بیش از هر چیز با وقایع سالهای ۱۳۷۰ و ۱۳۷۱ پیوند خورده است.
او نتوانست طرح انتقال سیاسی سازمان ملل را به نتیجه برساند و نتوانست مانع فروپاشی دولت و آغاز جنگهای خونین کابل شود.
با این حال، سیوان در یکی از تعیینکنندهترین لحظات تاریخ معاصر افغانستان در مرکز تلاش برای یافتن یک راه سیاسی قرار داشت.
میراث او نیز در همین تناقض نهفته است: دیپلوماتی که برای انتقال مسالمتآمیز قدرت تلاش کرد، اما شاهد بود که تحولات نظامی از دیپلوماسی پیشی گرفت و افغانستان وارد یکی از خونینترین فصلهای تاریخ خود شد.
به همین دلیل، مرگ بنون سیوان تنها یادآور یک دیپلومات سازمان ملل نیست. نام او همچنان با پرسشی قدیمی در تاریخ افغانستان پیوند دارد: آیا در بهار ۱۳۷۱ فرصتی واقعی برای جلوگیری از فروپاشی دولت و جنگ کابل وجود داشت یا آن فرصت پیش از آنکه سازمان ملل بتواند کاری انجام دهد، از دست رفته بود؟