هنگامی که با مردی ۴۸ ساله، که در رشته فلسفه تحصیل و پیش از بازگشت طالبان مدیرمسئول یک نشریه بود، صحبت کردم، از من خواست هویتش محفوظ بماند. از او خواستم برای خود نام مستعاری انتخاب کند. او دو واژه را پیشنهاد کرد: «ویران» و «فروریخته».
نتوانستم از او بپرسم که چرا این دو نام را برگزیده است؛ اما شاید بتوان ردپایی از زندگی او و خلاصهای از سرگذشتش را در همین دو واژه دید؛ زندگیای که با تغییر شرایط در افغانستان، از هم پاشیده است.
او پیش از بازگشت طالبان، مدیرمسئول یک نشریه بود و بهصورت داوطلبانه نیز تدریس میکرد. اکنون گاهی به ویرایش متون میپردازد و گاهی کارهای روزمزدی انجام میدهد؛ اما درآمد حاصل از این فعالیتها برای تأمین نیازهای مالی خود و خانوادهاش کافی نیست. او میگوید برای تأمین هزینههای زندگی ناچار است از دوستانش قرض بگیرد.
او دستکم دو بار هم مهاجرت کرده است، اما هر دو بار ناگزیر به افغانستان برگشته است.
او با آمدن طالبان به ایران رفت و دو سال آنجا ماند. میگوید ویزایش تمدید نشد و به افغانستان برگشت. وی پس از یک سال، راه پاکستان را در پیش گرفت و یکونیم سال آنجا ماند، اما سرانجام اخراج شد.
این مرد که فارغ تحصیل دانشگاه است، میگوید که این رفتوبرگشتها فرصت درخواست برای بستهای کاری را هم از او گرفته است.
از او پرسیدم که دیروز را چگونه آغاز کرده است؟
گفت «کمی کتاب خواندم و با یک دوست دیدار کردم. کار ثابتی ندارم و ویرایش متن نیز هر روز برایم فراهم نیست.»
او میافزاید که در ۴۸ سالگی، تغییر حرفه برایش دشوار است؛ کار کردن در مشاغل کارگری را سخت و جانکاه میداند و میگوید از عهده کارهایی که به نیروی جسمی زیاد نیاز دارد، برنمیآید.
او گفت که فلسفه، پژوهشهای فرهنگی و مقاله انتقادی اکنون جایگاهی ندارند و انتقاد میتواند جان منتقد را معرض خطر قرار دهد.
او به دلیل شرایطی که طالبان به وجود آورده، نوشتن را کنار گذاشته اما طرح نوشتن یک کتاب انتقادی همچنان در ذهنش مانده است.
وحید با دو سند کارشناسی ارشد
وحید که در یکی از شهرهای بزرگ افغانستان زندگی میکند دو ماستری و تجربه کار فرهنگی و اداری دارد، اما پس از بازگشت طالبان به تجارت و کار آزاد روی آورده است.
او میگوید که مدتی کار فرهنگی کرده، اما ضعف مالی جامعه فرهنگی باعث شد به کار اداری روی بیاورد، ولی بعدا تجربه کار اداری نیز انتظار مالی او را برآورده نکرد.
وحید گفت با کار فرهنگی «پولدار نمیشوی.»
به گفته وحید، اگر زودتر به تجارت روی آورده بود، وضعیت مالیاش اکنون بسیار بهتر میبود.
او طرحهای اقتصادی متعددی را به حکومت پیشین افغانستان ارایه کرد که به گفته خودش برخی از این طرحها عملی شدند. او میگوید هنوز هم برای بهبود ادارهها ایده دارد، اما اکنون نمیتواند از دانش خود استفاده کند.
او معتقد است که اکنون «احساس مفیدیت جمعی در خودش و همفکرانش از بین رفته است.»
وحید پس از بازگشت طالبان چند بار تلاش کرد از کشور خارج شود، راههای مختلف را بررسی کرد اما نتیجه نداد. حالا که به تجارت روی آورده دست از تلاش برای خارج شدن از افغانستان برداشته است.
شهلا در خانه نقاشی میکند
«شهلا» نام مستعار دختری است که درست چند سال پیش از بازگشت طالبان از دانشگاهی در افغانستان فارغ شد. او میگوید صبح، پس از تمامکردن کارهای خانه، سراغ رنگ و قلمموهایش میرود. روزش را با نقاشی و مینیاتوری میگذراند تا ذهنش آرام باشد.
او پیشتر یک مجمتع تاریخی هرات اتاق کار داشت. این خانم میگوید آمدن خارجیها به آن محل، به فروش آثارش کمک میکرد. اما به دلیل محدودیتهای طالبان مجبور شد آنجا را ترک کند.
به گفته شهلا، از دستدادن محل کار، ضربه سنگینی به هنر و درآمدش زد. «آنجا فرصتی برای رونق هنر و دیدهشدن دختران بود.»
شهلا اکنون در خانه کار میکند. او میگوید در افغانستان فرصت کاری چندانی متناسب با رشته تحصیلیاش وجود ندارد.
آخرین درخواست کاریاش در زمستان سال گذشته، برای تدریس هنر در یک آموزشگاه بود. او گفت که هیچگاه این آموزشگاه به درخواستش پاسخ نداد.
به گفته شهلا، سفارشدهندگان اغلب کارهای بزرگ با قیمت پایین میخواهند و او بسیاری از این سفارشها را رد میکند.با درآمد اندکی که از هنرش دارد مصارف شخصی خود را تأمین میکند و اندکی از مسئولیت مالی پدرش را میکاهد.
شهلا میگوید برخورد طالبان بر سر پوشش و محدودیتهای کاری، زندگی را برایش دشوارتر کرده است. او نخستین دختر خانوادهاش است که پاسپورت گرفته، اما مشکلات اقتصادی و ویزا تاکنون مانع خروجش از کشور شده است.
با وجود سختگیریها و مخالفت طالبان، شهلا هنوز حرفهاش را تغییر نداده و هر روز برای خلق اثر و زنده نگهداشتن هنر تلاش میکند.
او میخواهد روی دیوارهای دفترها و رستورانتهای هرات نقاشی کند، روی ظروف رستورانتها مینیاتوری کار کند و به دختران هنر بیاموزد. کار روی مینیاتوری سبک بهزاد نیز از طرحهای مورد علاقه اوست. این سبک در سال ۱۴۰۴ در فهرست میراث فرهنگی ناملموس بشری یونسکو ثبت شده است.
بزرگترین نگرانی شهلا این است که وضعیت اقتصادی مردم، فرصت اجرای بسیاری از طرحها و تقاضا برای چنین کارهایی را از او بگیرد.
سارا کار وکالتش را از دست داده است
سارا، فارغ رشته حقوق و علوم سیاسی، پیش از بازگشت طالبان وکیل مدافع بود. او میگوید پس از تغییر حکومت، وظیفهاش را از دست داده است.
او از تاثیر این وضعیت بر زندگی شخصی و اقتصادی خانوادهاش میگوید: «با از دستدادن وظیفهام ضربه شدید اقتصادی خوردیم و فعلاً با اولادهایم به دشواری زندگی میکنم.»
سارا میگوید که محدودیتهای اخیر او را به فکر مهاجرت انداخته و اکنون تلاش میکند به آلمان برسد.
سارا میگوید پیش از سقوط حکومت افغانستان، به دلیل شغل که داشت در میان دوستان و بستگان جایگاه ویژه داشت و آن زمان میتوانست از زنان افغان در دادگاهها دفاع کند.
فارغ تحصیل علوم سیاسی که سبزی میفروشد
«احمدولی» نام مستعار مردی است که حقوق و علوم سیاسی خوانده و در حکومت پیشین نظامی بوده است. او میگوید با تغییر حکومت، وظیفه خود را از دست داد و اکنون کراچی سیار دارد و میوه و سبزی میوه تازه و سبزی میفروشد.
او گفت که پیش از سبزیفروشی بارها شغلش را تغییر داد. مدتی شاگرد نانوایی شد، مدتی با سهچرخه مسافرکشی و بارکشی میکرد و مدتی هم پیهم دنبال شغلی بود که بتواند مخارج خانواده را تأمین کند.
به گفته احمدولی، این کارها از رشته تحصیلی و مسلک او دور است. درآمدش نیز برای گذران زندگی خانواده کافی نیست.
میگوید: «زندگی اولادهایم به سختی میگذرد.»
نرگس از فشار در محل کار میگوید
نرگس از محدود زنان افغان است که با بازگشت طالبان، هنوز شغلش را از دست نداده است، زیرا در نظام صحی افغانستان کار میکند؛ جایی که طالبان چارهای ندارند جز نگه داشتن شماری محدود از زنان.
او در یک کلینیک خصوصی پرستار است. او میگوید محدودیتهای اخیر بر وظیفهاش اثر گذاشته و باعث شده به روانشناس مراجعه کند.
نرگس میگوید: «امر به معروف بارها میآید و بیاحترامی میکند. به پوشش و حتی حرفزدن ما اعتراض میکند.»
نرگس بارها تصمیم گرفت به دلیل مداخله پیهم اداره امر به معروف، به حرفه خیاطی در خانه رو بیاورد اما ترس از این که خیاطی هزینه زندگی خودش و فرزندانش را تأمین نمیکند او را منصرف کرد.
خاطره از کار در کلینیک کنار کشیده است
«خاطره» نام مستعار زنی است که هم در رشته پرستاری تحصیل کرده و هم طراحی گرافیک.
او میگوید اکنون در خانه بیکار است و در شرایط فعلی نمیتواند در رشتههایی که تحصیل کرده است کار کند. وقتی از او پرسیدم اکنون چه کاری انجام میدهد، گفت: «کاش حال ما افسرده و بیمار و بیکار و متاثرکننده نبود.»
او میگوید تاکنون در سه فرصت کاری در رشتههایش موفق شده و مصاحبهها را نیز گذرانده است. اما به دلیل محدودیتها و شرایط موجود، از ادامه کار کنار کشیده است. او توضیح میدهد که نمیخواسته برای خودش و خانوادهاش مشکلی ایجاد شود و نگران سلامت و زندهماندن خود بوده است.
آخرین فرصت کاری او، پرستاری با نوبتهای شبانه در یک کلینیک خصوصی بود. او میگوید به دلیل محدودیتهای وضعشده، در آن محیط احساس امنیت نمیکرد.
اکنون هزینه خانواده ۹ نفره آنان را شوهرش تأمین میکند.
خاطره میگوید روزهایش در حسرت داشتن آزادی شخصی و کاری میگذرد که مانند گذشته بتواند بدون محدودیت انجام دهد.
سمیه، دختری که شب و روز اشک میریزد
داستان سمیه را که در بادغیس تحصیلات عالی کرده است، بیشتر از زبان مادرش شنیدم تا خودش. سمیه حرف زیادی برای گفتن نداشت. تنها به یک جمله اکتفا کرد: «پنج سال است که حال خوبی ندارم.»
وقتی با مادرش صحبت کردم، فهمیدم که دخترش چند بار به پایان دادن به زندگی خود فکر کرده است. مادر سمیه بارها به روانشناس مراجعه کرده، به این امید که راهی برای کمک به دخترش پیدا کند.
از مادرش پرسیدم چه چیزی سمیه را به این حال رسانده است، گفت: «خانهنشینی، بیبرنامگی، خستگی روحی و نداشتن زمینه تحصیل.»
مادر سیمیه گفت: «ما مشکل مالی چندانی نداریم. از پس مخارج زندگی خود برمیآییم، اما از پس خستگی روحی دخترمان نه. برایش چه میتوانیم بکنیم؟»
مادر سمیه گفت دخترش استعداد خارقالعادهای داشت. استعدادش همه را شگفتزده کرده بود. اما حالا از آن همه شوق و علاقه چیزی در رفتارش دیده نمیشود. به گفته مادر سمیه، او از وقتی خانهنشین شده، دلش به هیچ کاری نمیرود.،شب و روز گریه میکند.
مجبور شدم افغانستان را ترک کنم
حمید، نام مستعار مرد جوانی است که مدرک کارشناسی ارشد حقوق دارد و اکنون در آلمان زندگی میکند. از من خواست نام واقعیاش را در این گزارش ننویسم. او سالها درس خوانده و برای یافتن کار تلاش کرده بود. میگوید از زمان فراغت از دانشگاه، صدها درخواست کاری فرستاد تا سرانجام توانست در یک موسسه داخلی شغلی پیدا کند.
کاری که بهسادگی به دست نیامده بود و قرار بود فرصتی برای استفاده از دانش و تواناییهایش باشد.
حمید میگوید پس از چند ماه، مرحله نخست پروژه پایان یافت و قرارداد آن برای یک سال دیگر تمدید شد. اما با روی کار آمدن طالبان، مشکلات آغاز شد. طالبان به بهانههای مختلف مانع ادامه فعالیت پروژه میشد. این وضعیت هشت ماه طول کشید. به گفته او، افراد وابسته به طالبان در روند استخدام کارمندان دخالت میکردند، فهرست افرادی را برای استخدام میفرستادند که شرایط لازم را نداشتند و حتی در مصاحبههای کاری، از متقاضیان بستهای تخنیکی سوالات تجویدی میپرسیدند. در نتیجه، شماری از افراد واجد شرایط از رسیدن به شغل بازمیماندند.
برای حمید که خودش صدها بار طعم تلخ پیدا نکردن کار را چشیده بود، تحمل این وضعیت دشوار شد. او سرانجام از شغلی استعفا داد که برای به دست آوردنش مدتها تلاش کرده بود. تصمیمی که به گفته خودش، از شدت دلسردی و دخالتهای پیدرپی مقامهای طالبان گرفت.
با تغییر نظام در افغانستان، سرنوشت شهروندان به ویژه دانشآموختگان و زنان دگرگون شده است. پنج سال پس از بازگشت طالبان، بسیاری از دانشآموختگان با محدودیت فرصتهای کاری روبهرو هستند.
برای زنان، وضعیت دشوارتر است. سازمان بینالمللی کار در گزارشی در اسد ۱۴۰۵ برآورد کرد که میزان مشارکت زنان در بازار کار افغانستان به ۵.۱ درصد کاهش یافته است. این سازمان میگوید فرصتهای شغلی ایجادشده در سالهای اخیر عمدتا به مردان رسیده است.
تغییر ترکیب کارمندان ادارههای دولتی نیز فرصتهای شغلی را برای شماری از نیروهای پیشین محدود کرده است.
آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا در گزارشی در دلو ۱۴۰۴ نوشت که طالبان بهتدریج کارمندان حکومت پیشین را با افراد وفادار به این گروه جایگزین کرده است. به گفته این نهاد، بیشتر زنان کارمند دولت پس از بازگشت طالبان خانهنشین شدند و به وظایف خود بازنگشتند.
دخالت طالبان به ادارههای دولتی محدود نمانده است. دفتر بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان، سیگار، در گزارشی در اسد ۱۴۰۴ نوشت که مقامهای طالبان به موسسات کمکرسان فشار آوردهاند تا افراد مورد نظر آنان را استخدام کنند. به گفته این نهاد، در برخی موارد مقاومت موسسات در برابر چنین درخواستهایی به توقف پروژهها انجامیده است. طالبان اتهامهای سیگار درباره دخالت در فعالیت نهادهای امدادرسان را رد کرده است.