• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

طنز سیاسی؛ قصه‌های صنف جیم

موسی ظفر
موسی ظفر
۷ حوت ۱۴۰۰، ۰۰:۳۷ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۷:۲۲ (‎+۱ گرینویچ)

از تعمیر مکتب که بیرون می‌شدی طرف دست چپ صحن خاک‌آلودی بود که احتمالاً سابق میدان والیبال بوده. هر باری که شمال می‌وزید خاک سیاه بلند می‌شد و فضا را گردآلود می‌کرد.

وسط میدان چهل - پنجاه نفر نشسته بودند که خود را شاگردان صنف جیم می‌گفتند. از دور یک صنف به نظر می‌رسید اما وقتی نزدیک می‌رفتیم، می‌دیدیم که شاگردان در دو گروه نشسته‌اند. یک گروه اعتقاد داشت که جیم "جهاد" است و دیگری معتقد بود که "جمهوریت".

استاد با گام‌های استوار نزدیک صنف رسید. شاگردان از جایشان بلند شدند و جیغ زدند: "سلام استاد!" استاد از پشت عینک خاک‌آلود به بچه‌های گروه جهاد نگاه کرد و گفت: "کریم، عطا، عبدالرب و محمد، شما چرا سلام ندادید؟" عطا که عادت داشت در صف اول بنشیند و پیش از همه گپ بزند، گرد و خاک را از هوا پف کرد و گفت: "ما سلام دادیم ولی خود ما علیک کردیم." استاد دلیلش را پرسید. عطا گفت: "وقتی گفتیم سلام استاد، خود ما فکر کردیم استاد هستیم و علیک گرفتیم." استاد با نگاه‌های خشم‌آلود گفت: "شما استاد چه هستید؟" عبدالرب وقتی فهمید گپ به درازا می‌کشد در یک اقدام خیرخواهانه گفت: "یک اشتباه شد استاد. ایلایش کنید. تولو آمین ووایه." و شاگردان همه آمین گفتند.

استاد کتابچه حاضری را باز کرد و شروع کرد به حاضری گرفتن. وقتی چشمش به اولین نام خورد بلند پرسید: "کفتان خان متفکرزاده کیست؟ این چه قسم نام است؟" اشرف که در گوشه‌ای نشسته بود و حمدالله و محمود پاهایش را مالش می‌دادن با نخوت گفت: "ههههه لالایت است. کفتان انتخابی استم و متفکر تخلص می‌کنم." استاد که اولین بار بود با چنین موجود بی‌ادب و خودخواه روبرو می‌شد اسم قبلی را از کتابچه خط کشید و نوشت: "اشرف". حاضری گرفته شد و در این وسط اسم حنیف، که در میان گروه جهاد و جمهوریت نشسته بود و با قلم پنسل بغل نامش "معاون کفتان" نوشته بود، را نیز خط کشید و به حنیف خشک و خالی تغییرش داد.

هنوز درس شروع نشده بود که بچه‌ها به بگومگو شروع کردند. استاد با عصبانیت پرسید: "چه گپ است؟" عطا گرد هوا را پف کرد و گفت: "استاد، صنف اصلی از ماست. شاگردان صنف الف به زور گرفته. ما می‌خواهیم حمله کنیم و صنف را پس بگیریم." استاد که فهمیده بود از این جماعت تفتی بلند نمی‌شود گفت: "خیلی خوب. بگیرید." عطا در عین حالی که داد زد: "بچه‌ها، برویم بخیر، حمله کنید"، خم شد تا هر سه بکسک‌اش را بردارد. بقیه نیز تلاش کردند بکسک‌هایشان را بردارند و بر صنف الف حمله کنند. هیچ کسی اما نتوانست بکسش را بردارد. استاد با عصبانیت پرسید: "درون این بکس‌ها چه خاکی انداختید که این قدر وزن دارد." امرالله که از طفولیت دوست داشت ژورنالیست باشد گفت: "استاد، پول است. از خود ماست. ندزدیدیم." استاد نگاه معنا‌داری کرد و آهسته گفت: "شما با این بار گران می‌خواهید حمله کنید. اگر از جای خود بلند شدید من اسمم را سرور می‌گذارم." سرور که در گوشه‌ای نشسته بود و با تف اوراق جداشده کتابش را می‌چسباند می‌خواست به حرف استاد اعتراض کند اما حوصله نداشت. نگاه بی‌جانی به استاد کرد و دوباره مصروف کارش شد.

بچه‌ها وقتی نتوانستند بار خود را بلند کنند در دایره نشستند تا برای حمله برنامه‌ریزی کنند. استاد آهسته از صنف بیرون شد.

پربازدیدترین‌ها

رئیس انستیتوت ثبات راهبردی جنوب آسیا: افغانستان جغرافیای خود را از دست می‌دهد
۱

رئیس انستیتوت ثبات راهبردی جنوب آسیا: افغانستان جغرافیای خود را از دست می‌دهد

۲

ریچارد بنت: افغان‌های مقیم خارج باید امید را زنده نگه دارند

۳

از رخشانه تا فرزانه؛ روایت قتل هولناک زنی جوان در غور

۴

روسیه از کشورها خواست فورا دیپلمات‌های خود را از کی‌یف خارج کنند

۵

رهبر یهودی که برای مسلمانان بریتانیا می‌رزمد کیست؟

•
•
•

مطالب بیشتر

طنز سیاسی؛ قصه‌های صنف الف

۲ حوت ۱۴۰۰، ۱۶:۲۹ (‎+۰ گرینویچ)
•
موسی ظفر

صنف می‌نویسم ولی صنف نبود. بیشتر به مسافرخانه "اده قندهار" می‌ماند. بچه‌ها یکی لاش‌تر از دیگری افتاده بودند.

امیرخان، پسر چهارشانه‌ای که نزدیک کلکین نشسته بود و نقش وزیر خارجه صنف را بازی می‌کرد انگشتش را به نزدیک دهنش می‌برد، لعابی از لبش می‌گرفت و سپس انگشتش را روی نافش می‌مالید. این بار شکم آویزانش را جمع می‌کرد و ناگهان دوباره رها می‌کرد. لعاب که دور نافش جمع شده بود به پوقانه کوچک تبدیل می‌شد. بچه‌ها از این کمال لذت می‌بردند و قاه قاه می‌خندیدند.

استاد وقتی وارد صنف شد هیچ کسی از جایش بلند نشد. استاد برای اینکه شاگردان را متوجه کند، حاضری گرفت. صدا زد: "کفتان حسن!" ذبیح‌الله همانطور که با انگشت وسطی گوشش را می‌خارید گفت، "شانزده روز میشه که نیامده استاذ. شیرعباس هم نیست. میگن مریض استند." استاد با دم قلم عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: "رقعه مریضی نفرستاده؟" بچه‌های صنف هرهر خندیدند. انس که دهنش تا بیخ گوشش باز شده بود گفت: "رقعه چند مرمی می‌خورد؟" بچه‌ها این بار باجماعت خندیدند.

حاضری معنا نداشت. در صنف الف کسی برای درس خواندن نمی‌آمد. چون سقف داشت، چند نفری از کوه وارد آن شده بود و با فراری دادن شاگردان قبلی، اکنون اختیار یک اتاق نسبتاً تمیز را در دست گرفته بودند و اسم آن شده بود صنف. استاد مجبور بود به‌خاطر معاش حاضر شود و درس بدهد. وقتی دید کسی به حاضری پاسخ نمی‌دهد، تباشیر را گرفت و روی تخته نوشت "آب".

صدا آمد، "استاد، این چیست که نوشتی؟" استاد گفت، "آب است، آب." صدا آمد، "گمش کن استاد، آب چیست؟ نان بیار که بخوریم. گرسنه هستیم." تمام شاگردان با یک صدا داد زدند، "بیار که بخوریم، بیار که بخوریم." در این میان فقط قهار، پسری از ولایت بلخ بود که انگلیسی یاد داشت و برای اینکه انگلیسی خود را به رخ دیگران بکشد، بلند صدا می‌کرد: Let us eat.

وقتی دادوبیداد کم شد، استاد پرسید: "کی گفت نان بیاور؟ من فقط صدایش را شنیدم. خودش را ندیدم." ذبیح‌الله که برای پیش‌پزی در رده اول می‌نشست گفت: "سراج‌الدین است استاد. او شش ماه است که زیر میز نشسته. بیرون نمی‌آید." استاد با تعجب به چشمان ذبیح‌الله نگاه کرد. ذبیح صدایش را پایین آورد و گفت: "یک خرابی بسیار کلان کرده استاد. بیرون نمی‌آید. می‌شرمد." استاد که قبلاً بوی خرابی به بینی‌اش رسیده بود سری تکان داد و گفت: "خیلی خوب. بیرون نیاید بهتر است. ولی آن پسری که رویش را رنگ مالیده کیست؟" ذبیح گفت: "هههه استاد، این پسر سلام نام دارد. بچه رحیم است. رویش را سیاه کرده تا کسی او نشناسد. از صنف جیم فرار کرده و اینجا آمده. دشمن‌دار است." استاد که از دشمنی میان شاگردان صنف الف و جیم باخبر بود ابرو درهم کشید و چیزی نگفت.

یعقوب، پسری که در گوشه نشسته بود گفت: "استاد، بس است. امروز خیلی درس خواندیم." استاد گفت، "درس کجا بود؟ هنوز شروع نکرده‌ایم. من فقط روی تخته آب نوشتم." یعقوب گفت: "آب برای ما خیلی زیاد است. ما هیچ وقت این قدر آب را یکجا ندیده‌ایم. بس است لطفاً." شاگردان دیگر نیز صدا زدند: "استاد بس است. استاد بس است." هرج و مرجی به پا شد و استاد مجبور شد صنف الف را ترک کند. کتابش را زیر بغل گرفت و رفت تا به صنف جیم برود.

طنز سیاسی؛ قانون ولنتاین اسلامی به تصویب رسید

۲۴ دلو ۱۴۰۰، ۲۳:۰۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
موسی ظفر

کابینه همه‌شمول امارت اسلامی افغانستان در تاریخ ۱۲ رجب المرجب ۱۴۴۳ ه. ق، برابر با ۱۴ فبروری ۲۰۲۲ عیسوی، قانون ولنتاین اسلامی را بدون هیچ ملاحظه‌ای به تصویب رساند. این قانون سر از امروز در تمام ولایات افغانستان نافذ است.

مجاهدین امارت اسلامی باید برای تطبیق آن از تمام وسایل اسلامی مانند چوب، قنداق تفنگ، کیبل، میل کلاشنیکف و سرگلوله هاوان کار بگیرند.

مواد قانون عبارتند از:

لمری ماده: رهبران امارت اسلامی می‌توانند عاشق شوند و با دلبر چهارده ساله خود به اسرع وقت نکاح کنند. هر نوع تهیه گزارش از این روابط عاشقانه جرم پنداشته می‌شود و مجرمین از پیش ما به‌عذاب خواهند شد.

ماده دوم: هر کسی از حکومت قبلی که قلباً طالب بوده ولی به خاطر حضور امریکای متجاوز نتوانسته عشق خود را نسبت به روح شاعرانه انس حقانی و ملا متقی آزادانه ابراز کند، اگر به وطن برگردد استقبال شود.

ماده سوم: دختران و پسران حق ندارند به همدیگر خرس تحفه بدهند. اگر زیاد ضرورت پیدا شد می‌توانند عروسک امیرالمومنین را بسازند و به همدیگر هدیه کنند. عروسک نباید زیاد شخ باشد. کمی نرم ساخته شود.

ماده چهارم: از آنجایی که امیرالمومنین را فقط کارمندان گمرک سپین بولدک دیده‌اند و تصویری از ایشان موجود نیست، عاشقان می‌توانند عروسک رئیس‌الوزراء را نیز هدیه نمایند. تولید عروسک خلیفه سراج‌الدین حقانی جرم است.

ماده پنجم: هر نوع ماچ نمودن زیاد جرم است. ماچ مستقیم شش ماه قید دارد ماچی به‌گونه‌ای که اول دست خود را ماچ کنید و بعد به طرف مقابل پوف کند دو سال قید دارد.

ماده ششم: دانلود و گوش کردن هر نوع آهنگ "ولنتاین مبارک عشقم" حرام است. باز اگر ضرورت پیدا شد باید ترانه، "ای فدایی مجاهد، ستاسو چپلک پاتی دی" تبادله شود خوب است.

ماده هفتم: تبادل شعر عاشقانه خلاف عنعنات افغانی است. اگر بیخی ضرورت پیدا شد باز شعر مطیع‌الله تراب فرستاده شود که می‌گوید "آدم د حوا سره پشتو گفته است".

ماده هشتم: کیک‌ خوردن به خاطر ولنتاین یک فرهنگ غربی است. تمام مسلمان‌ها باید شوروا پخته کنند. پیازش کلان کلان از روی شوروا تیرو بیر نشود. کاسه شوروا است،‌ بند قرغه خو نیست که قایق داشته باشد.

ماده نهم: امریکا باید سفارت خود را در کابل خلاص کند. امارت اسلامی هر نوع امنیت را ضمانت می‌کند. جنجال خوب نیست.

ماده دهم: امسال سال آخر است که ولنتاین در زمستان برگزار می‌شود. آب و هوای افغانستان برای ولنتاین مناسب نیست. سال آینده ولنتاین در روز اول عیدالفطر برگزار می‌شود و رخصتی عمومی است.

طنز سیاسی؛ طالبی در غار بودا

۲۲ دلو ۱۴۰۰، ۰۶:۴۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
موسی ظفر

روزهای آخر حکومت طالبان در سال ۲۰۰۱ بود. هر لحظه احتمال می‌رفت که نیروهای ایالات متحده بر طالبان حمله کند. ملا کمرنگ آخند که در بامیان قومندان یک لوا بود با کلاشنکفی که روی شانه‌اش انداخته بود میان برف‌ها، پشت تپه صلصال قدم می‌زد.

رادیویی که در دستش بود از حمله نیروهای ایالات متحده خبر می‌داد اما ملا وقتی دستش را روی پیشانی‌اش سایبان می‌کرد تا طیاره‌ای در آسمان صاف و آبی ببیند چیزی نمی‌دید. دود سفید از مغاره‌ها بلند می‌شد و بوی چوب در هوا پیچیده بود.

طالبی با صدای بریده و تند در مخابره صدا زد، "پرار کنید آمیرکا آمد".

ملا کمرنگ وقتی از روی تپه به پایین نگاه کرد، دید نیروهایش با عجله سوار داتسن می‌شوند و به سوی شش‌پل حرکت می‌کنند. ملا برای اینکه مطمین شود "آمیرکا" حمله کرده است دستش را سایبان کرد و بار دیگر به آسمان نگاه کرد. شی سیاهی بر فراز آسمان در حرکت بود. ملا فهمید که نیروهای فراری سرنوشت جز مرگ نخواهند داشت. لذا وقتی عساکر بر او صدا زدند که از تپه پایین شود و فرار کند، ملا پاسخی نداد و وارد مغاره‌ای شد تا از چشم طیاره پنهان بماند. سگی نیز وارد مغاره شد. ملا و سگ هر دو در غار ماندند و لحظه بعد خواب‌شان برد.


سگ عف می‌زد. ملا که هنوز احساس خستگی می‌کرد، کلاهش را به طرف سگ پرتاب کرد تا مگر آرام شود. سگ اما عف می‌زد. بالاخره ملا تفنگش را شانه کرد و با سگ از غار بیرون شد. کمی آنطرف‌تر طالبی تفنگ در دست ایستاده بود و دو نفر پاکستانی زمین را حفر می‌کردند. ملا کمرنگ پرسید: "تو عسکر کدام لوا هستی؟" طالب خندید و گفت، "تو از کدام لوا هستی دیوانه؟" ملا کمرنگ وقتی موتر رنجر امریکایی سبز را دید صدا زد: "این موتر آمیرکا هست. آمیرکا دشمن ماست. حمله می‌کند. تو آمیرکایی هستی." طالب فهمید ملا کمرنگ از جهان دیگر است. وی را سوار رنجر کرد و به قرارگاهی که از پول امریکایی‌ها ساخته شده بود برد.


ملا کمرنگ در مسیر راه، از دیدن بامیانی که هیچ شباهتی به قبل از خوابش نداشت تعجب کرده بود. در قرارگاه همه چیز امریکایی بود. دستگاه مخابره، تفنگ، لباس، پول و حتی چهره‌ها. ملا کمرنگ داد زد: "شما آمیرکایی هستید." قومندان امنیه گفت: "تو از کجا می‌دانی؟" ملا گفت: "شما یک کمی حمام کدگی هستی. طالب حمام نمی‌کوند. شما در دفتر خود تلویزیون داری. طالب تلویزیون میده می‌کوند." قومندان امنیه دستور داد تا ملا را تلاشی کنند. در تلاشی، پول کلدار قدیمی، یک مقدار پول زمان حکومت ربانی و یک مسواک پوسیده پیدا شد. قومندان امنیه پس از چند سوال فهمید که ملا کمرنگ بیست سال را در غاری خواب بوده و از دنیا بی‌خبر است.


قومندان امنیه خودش را بر چوکی لم داد و گفت: "ملا صیب، تو که خواب بودی همه چیز تغییر کرد. آمیرکا دشمن ما بود حال دوست ما است. روسیه از ما می‌ترسید حال عاشق ما است. بیست سال پیش خاکی برای خوردن نداشتیم حال یک کشور با تمام امکاناتش را برای بلعیدن داریم. تمام کسانی که دشمن ما بود حالا دوست ما شده، به جز مردم افغانستان که هنوز افتخار دشمنی‌شان را داریم. به غیر از آزادی، حقوق شهروندی و مدنیت، دیگر هر چیز غربی برای ما حلال شده. نباید از طالب نیمه شسته تعجب کنی."


ملا کمرنگ کمرش سست شد. پایش سست شد. تعادلش به هم خورد و به زمین افتاد.

باورش نمی‌شد که طالب غرب‌ستیز هم می‌تواند این قدر غرب‌پرور شود. قبل از آنکه کفی از دهنش بیرون بریزد و بمیرد، ملا کمرنگ زیر لب می‌گفت: "شما آمیرکایی هستی. شما خلیلزاد هستی. شما کاپر هستی. شما طالب نیستی." و طالبان جدید هرهر می‌خندیدند.

طنز سیاسی؛ از اقتصاد کنار جاده‌ای تا طب استشهادی، رشته‌های دانشگاهی جدید امارت اسلامی

۱۷ دلو ۱۴۰۰، ۰۹:۱۴ (‎+۰ گرینویچ)
•
موسی ظفر

خبرهایی می‌رسد که اغلب استادان دانشگاه‌ها به‌خاطر مهربانی و عطوفت طالبان با نیروی تحصیلکرده،‌ از افغانستان فرار کرده‌اند.

به‌این دلیل اکنون استاد کافی برای تدریس رشته‌های قبلی (که اغلب رشته‌های غیراسلامی بودند) باقی نمانده و طالبان مجبور شده‌اند با ابداع رشته‌های جدید تحصیلی که تلفیقی از علوم جدید و علوم طالبانی است دانشگاه‌های کشور را بازگشایی کنند.

وزیر تحصیلات عالی طالبان رشته‌های جدید را اینگونه معرفی کرد:

اقتصاد کنارجاده‌ای

طالبان پس از سال‌ها تحقیق در پیشاور و کویته کشف کرده‌اند که جاده‌ها ظرفیت بزرگی برای رشد اقتصادی دارند و اگر از جاده‌های کشور درست استفاده شود، تا سال آینده افغانستان می‌تواند به چهارراهی پل‌سرخ منطقه تبدیل شود. دانشمندان امارتی بر این نظرند که اکنون گداها، کراچی‌وان‌ها و کسانی که گوشه خیابان جواب‌چای می‌کنند، هیچ مالیه‌ای به دولت نمی‌پردازند.

کارشناسان اقتصادی امارت سنجش کرده‌اند که با مدیریت سالم طالبان تا سال آینده تعداد گدای‌گران کشور به بیست برابر، تعداد کراچی‌وان‌ها به ده برابر و تعداد جواب‌چای‌گران محترم افغانستان به صد برابر افزایش خواهد یافت. اگر حکومت برای تنظیم امورات این سه حرفه، دانشجویان را در دانشگاه‌های کشور آموزش دهد، اقتصاد افغانستان تا سال آینده متحول خواهد شد.

مولوی جمیل‌الرحمان حقانی، استاد فلسفه کنارجاده‌ای که دوازده سال آموزگار ماین‌های کنارجاده‌ای بوده رئیس این دانشکده در تمام نقاط کشور تعیین شده است.

طب استشهادی

غربی‌ها که بیشتر به ارزش‌های داروینیزم باورمند اند یک مقوله باطل به اسم اخلاق طبابت را شامل رشته طب کرده‌اند. هدف آن‌ها از این کار وادار کردن داکتران به این امر است که نگذارند مریضان مسلمان به ملاقات خدای‌ خود بروند. طبیب واقعی طالبانی باید انسان‌ها را از این دنیای فانی که سراسر خسران و زیان است رها کند و به طرف خداوند بازگشت دهد.

هدف از تاسیس رشته طب استشهادی این است که محصلان طب را طوری آموزش دهد و آماده کند که بتوانند در کنار آدم‌های مبتلا به مرض‌های صعب‌العلاج مانند سرطان و تومور مغزی، مریض‌های مصاب به لشمانیا، قبض و بواسیر را نیز جام شهادت بنوشانند.

ملا ابودجانه مطمئن، استاد طب استشهادی که در پانزده سال گذشته هزاران آدم‌ جور را به درجه رفیع شهادت نایل آورده، ریاست این دانشکده در دانشگاه کابل را به عهده خواهد داشت.

حقوق و علوم سیاهی

این رشته به جای رشته حقوق و علوم سیاسی تدریس خواهد شد. از آنجا که در افغانستان امارت اعلام شده و در امارت سیاست معنی ندارد، دانشمندان امارت اسلامی، علوم سیاهی را جایگزین علوم سیاسی کرده‌اند.

در علوم سیاهی دانشجویان یاد می‌گیرند که پس از تکمیل‌شدن پروسه برگشت کشور به قرن حجر و چیره‌شدن تاریکی و کوته‌فکری، چگونه با فناوری مدرن چهارده قرن پیش زندگی کنند.

استاد عجیب‌الرحمان نوری که طی یک دهه گذشته بیش از شصت پایه برق را به درک وصل کرده و تاریکی اصیل وطنی را به افغانستان برگردانده، ریاست فاکولته علوم سیاهی را مدیریت خواهد کرد.

رئیس دانشگاه کابل از کسانی که در کنکور نمره کامیابی به‌دست آورده‌اند می‌خواهد که هر چه عاجل بر سر صنف‌ها حاضر شوند و به فرا گرفتن علم شروع کنند چون خیلی دیر شده است.

طنز سیاسی؛ اژدهای دوسر کابل

۱۱ دلو ۱۴۰۰، ۲۲:۴۵ (‎+۰ گرینویچ)
•
موسی ظفر

گرد و خاک از چهار سو بلند بود. آسمان تاریک و خورشید به اندازه یک چراغ‌دستی کوچک از لابه‌لای مه پیدا بود. سقف‌های ریخته خانه‌ها و دیوارهای که چون لانه زنبور سوراخ سوراخ شده بودند چهره زشت شهر را زشت‌تر می‌کرد.

گروهی از مردان با چهره‌های خشن و سرهای کوچک دو زن دست‌وپا بسته را که میان چادر پیچانده شده بودند به طرف چمن حضوری می‌بردند. کودکی که چشم‌هایش به کاسه سرش فرو رفته بود از نوجوانی که آنسوتر انگشتش را دندان می‌گرفت پرسید، "چرا؟" نوجوان بدون اینکه انگشتش را از لای دندان‌های زنگ‌گرفته‌اش بیرون کند گفت، "برای اژدها می‌برند. امروز نوبت این دو زن است." کودک خندید.

آن زمان‌ها کابل اژدهایی داشت با دو شاخ بزرگ، چشم‌های آتشین و دم درازی که آخرش پیدا نبود. هر روز صد نفر را می‌خورد. صد می‌گفتند ولی اژدها کمتر از هزار نفر را نمی‌خورد. آنقدر گرسنه بود که وقتی خسته می‌شد و پلک‌هایش سنگینی می‌کرد، چشمانش را می‌بست اما دهانش را باز می‌گذاشت تا خادمان دربار برایش سر و دست و پا و گوش مردم را ببرند و به معده‌اش فرو کنند. اینگونه چند ساعتی تاب می‌آورد که بخوابد. همین چند ساعت اما برای مردم شهر غنیمت بود. در تاریکی شب کودکانٰٰ‌شان را روی دوش‌شان می‌گذاشتند و از شهر فرار می‌کردند. شهر خالی از سکنه شده بود. آن‌هایی که پای رفتن داشتند رفتند. آن‌هایی که جا مانده بودند هر روز بلعیده می‌شدند و تعدادشان کم می‌شد.

در یک صبح خزانی شهاب سنگی از آسمان فرود آمد و بر فرق اژدهای کابل خورد. مردم که صبح از خواب بلند شدند دیدند اژدها مرده است. شور و شادی و هلهله راه افتاد. آن‌های که از شهر گریخته بودند کم‌کم برگشتند. آن‌های که در شهر بودند گرد اندوه را از صورتشان پاک کردند و رفتند تا زندگی جدید و آرامی را آغاز کنند. اژدها تبدیل به سنگ شده بود. سنگ متعفنی که چرک سیاه از لای آن بیرون می‌شد. گاهی که این چرک آتشین فواران می‌کرد چند نفری را می‌کشت. مردم اما راضی بودند. می‌گفتند روزگارشان بهتر از روزهایی هست که اژدها زنده بود.

بیست سال زمان گرفت تا اژدهای که مردم تصور می‌کردند مرده است بیدار شود. اژدها اکنون دو سر داشت. شهاب سنگ به وسط سر اژدها اصابت کرده و آن را به دو قسمت تبدیل کرده بود. حالا هر دو قسمت به سرهای جدیدی تبدیل شده بودند. برای اینکه مردم اشتباه نکنند، اژدها روی هر سرش اسمی گذاشته بود. یک سرش را "اسلامیت" می‌خواند و سر دیگرش را "افغانیت".

اژدهای خوشبخت دیگر گرسنه نبود. وقتی این سرش می‌خوابید آن سرش بیدار بود و مردم را می‌خورد. زمانی که آن سرش خواب بود این سرش می‌جوید. لقمه‌ای که جویدنش برای "اسلامیت" سخت بود را به دهان "افغانیت" می‌انداخت تا بجود. لقمه‌ای که نرم کردنش برای "افغانیت" مشکل بود از "اسلامیت" کمک می‌طلبید.

برای این اژدهای دو سر اما نرم کردن یک لقمه خیلی سخت بود: گوشت همان دو زنی که بیست سال پیش خورده بود. هی از دهانش بیرون می‌شد و شعار می‌دادند: "آزادی". اژدها با عصبانیت دهان می‌انداخت و زنان را می‌جوید. هنوز نبلعیده بود که باز زنان بیرون می‌پریدند و فریاد می‌زد: "آزادی". اژدهای دو سر کابل حالا گرسنه نبود اما خسته به نظر می‌رسید. خسته از "زنان" و متنفر از "آزادی".