چشمانداز روابط هند و طالبان پس از نشست سهجانبه بیجینگ

به نظر میرسد که هند پس از نشست سهجانبه طالبان، پاکستان و چین در بیجینگ، سعی میکند در روابط با طالبان محتاطانهتر عمل کند.
خبرنگار

به نظر میرسد که هند پس از نشست سهجانبه طالبان، پاکستان و چین در بیجینگ، سعی میکند در روابط با طالبان محتاطانهتر عمل کند.
اخیرا کِرتی وردهان سینگ، معاون وزارت خارجه هند در پاسخ کتبی به یکی از پرسشهای اعضای مجلس سنای این کشور گفت که دهلینو از نشست سهجانبه اخیر مقامهای چین، پاکستان و طالبان آگاه و با پیوستن احتمالی افغانستان به دهلیز اقتصادی چین-پاکستان مخالف است.
به گفته او، این مخالفت بر اساس اصول حاکمیت ملی هند صورت میگیرد، زیرا این پروژه بزرگ زیربنایی موسوم به سیپک از مناطقی میگذرد که از نظر هند تحت «اشغال غیرقانونی» پاکستان قرار دارند.
دهلینو همچنین این پیام را به طالبان رساند که هرگونه تلاش افغانستان برای پیوستن به پروژه (CPEC) با منافع ملی هند در تضاد است.

پس از نشست بیجینگ، هند در روابط با طالبان محتاطانه و گامبهگام عمل میکند. دهلینو میداند که محاسبات سیاسی طالبان نه به زیان چین و پاکستان و نه کاملاً متمایل به سوی هند خواهد بود. بیجینگ و اسلامآباد کمکهای محدود بشردوستانه و پروژههای کوچک توسعهای میان هند و طالبان را قابلتحمل میدانند، اما در سطح طرحهای بزرگ اقتصادی و معادلات منطقهای، نزدیکی کابل و دهلینو را تحمل نخواهند کرد. طالبان نیز تلاش میکنند روابط خود را با هر دو طرف متعادل نگه دارند.
تغییرات در ساختار قدرت در جنوب آسیا و رخدادهای پیدرپی، نقش منطقهای هند را تحت تأثیر قرار داده است. نزدیکی نسبی روابط بنگلادش و پاکستان، کاهش نفوذ هند بر سازمان سارک، فعالشدن دوباره سازمان همکاری شانگهای، اختلافات تعرفهای میان هند و ایالات متحده و همزمان روابط ویژه میان جنرال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، و دونالد ترامپ، همگی باعث شدهاند نقش و نفوذ پیشین منطقهای دهلی نو رو به افول گذارد.
از گرما تا احتیاط در روابط
هند پس از سال ۲۰۲۱ بهتدریج روابط رسمی با نمایندگان طالبان را آغاز کرد.
در ۳۱ اگست همان سال، دیپاک میتل، سفیر پیشین هند در قطر با شیرمحمد عباس استانکزی رئیس قبلی دفتر سیاسی طالبان دیدار کرد و سپس این روابط را از طریق جی. پی. سینگ نماینده ویژه در امور پاکستان، افغانستان و ایران ادامه داد.
در نوامبر ۲۰۲۴، هند یکی از نمایندگان طالبان را پذیرفت و در دسمبر همان سال، زمانی که حملات هوایی پاکستان به افغانستان روابط طالبان و اسلامآباد را تیره کرد، هندیها این وضعیت را یک فرصت راهبردی دانستند و کانالهای دیپلوماتیک تازهای برای گسترش روابط با طالبان گشودند.
در جنوری ۲۰۲۵، وکرم مسری، دبیر وزارت خارجه هند، در دبی با امیرخان متقی، سرپرست وزارت خارجه طالبان دیدار کرد؛ این نخستین نشست عالیرتبه میان دهلی نو و طالبان بود.
طالبان در ماه می بدون تاخیر حمله تروریستی به گردشگران هندی در پهلگام کشمیر را محکوم کردند و وزیر خارجه هند، اس. جی. شنکر، برای نخستینبار با امیرخان متقی گفتوگو کرد.
شنکر گفت هند «گامهای شجاعانه برخواهد داشت» که به گفته رسانههای هندی، یکی از آنها ارائه کمکهای بشردوستانه به پناهجویان افغان اخراجشده از پاکستان بود.
با این حال، روند گرم شدن روابط چندان طولانی نشد، زیرا بیجینگ وارد صحنه گفتوگوهای سیاسی پاکستان و طالبان شد. چین با استفاده از فرصت، نشستهای سهجانبه با کابل و اسلامآباد را دوباره فعال کرد و روابط طالبان و پاکستان وارد مرحله تازهای از بهبود شد.
پاکستان بهطور غیرعلنی پذیرفت که در واکنش به حملات تحریک طالبان پاکستان (TTP) در خاک افغانستان عملیات نظامی انجام ندهد و طالبان نیز با میانجیگری بیجینگ تعهد کرد که جنگجویان تحریک طالبان پاکستان را از اطراف دیورند دور کند و در میان طالبان افغانستان جذب آنان را ممنوع سازد. دو طرف توافق کردند که مسائل امنیتی و اختلافات مرزی را در سطح هیأتهای امنیتی حلوفصل کنند.
در پی این نشستها، وزیر خارجه، معاون نخستوزیر و وزیر داخله پاکستان به کابل سفر کردند و انتظار میرفت وزیر خارجه طالبان، امیرخان متقی، به اسلامآباد برود، اما ظاهراً به دلیل تحریمهای سازمان ملل و مخالفت امریکا، سفر او به تعویق افتاد.
بهبود روابط میان رئیس ستاد ارتش پاکستان، عاصم منیر و ایالات متحده نیز بر شکلگیری روابط تازه دهلی نو، اسلامآباد و طالبان بیتأثیر نیست. بسیاری از مقامات طالبان، منیر را فردی میدانند که تمایلی به مذاکره ندارد و به استفاده از زور تکیه میکند، اما گزینه دیگری برای تعامل و گفتوگو با پاکستان ندارند، زیرا منیر برای پنج سال دیگر به ریاست ستاد ارتش ادامه خواهد داد.
قرار دادن «ارتش آزادیبخش بلوچستان» و « مجید بریگید» در فهرست سازمانهای تروریستی از سوی امریکا ـ که اسلامآباد آنها را گروههای نیابتی هند میداند ـ نیز نتیجه روابط تازه عاصم منیر با واشنگتن است. پیش از این، ایالات متحده «تحریک طالبان پاکستان» را نیز در فهرست تروریستی قرار داده بود.
با توجه به تحولات، به نظر میرسد طالبان گرمی روابط خود با هند را کاهش دادهاند، اما اگر واشنگتن با هماهنگی پاکستان گامهای دیگری مشابه محدودیت بر سفر متقی بردارد، این احتمال وجود دارد که طالبان دوباره به سوی دهلی نو متمایل شوند. چنین سیاستی در جنوب آسیا جدید نیست و تنش تازه در روابط هند و امریکا نیز دهلی نو را به نزدیکی بیشتر با روسیه و حتی رقیب خود، چین، ترغیب کرده است.
دهلی نو به دنبال چیست؟
هند در دوره بیستساله نظام جمهوری افغانستان، میلیاردها دالر در پروژههای سدسازی، راهسازی، ساخت پارلمان جدید، آموزش نیروهای نظامی افغان و اعطای بورسهای تحصیلی سرمایهگذاری کرد و حدود ۲۰ پروژه آن هنوز نیمهتمام باقی مانده است.
با وجود اینکه هند برخلاف رقبای منطقهای خود سالها با طالبان رابطهای نداشت، همزمان با روی کار آمدن طالبان در کابل، دوباره ارتباطات و تلاشهای نفوذ نرم خود را در قالب کمکهای بشردوستانه آغاز کرد. دهلی نو دهها هزار تن گندم، و دارو برای زلزلهزدگان به افغانستان فرستاد و برای سالهای ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵، بودجه توسعهای ۲۵ میلیون دالری و بورسهای تحصیلی اختصاص داد.
یکی از اهداف روابط دهلی نو با طالبان، بازگرداندن نفوذ از دسترفته در افغانستان و تقویت ارتباطات اقتصادی با آسیای میانه از طریق بندر چابهار و کریدور بینالمللی شمال–جنوب است. اما بیجینگ نیز برای دهلی نو یک چالش محسوب میشود، چرا که بهتدریج در سراسر منطقه نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را گسترش میدهد.
هند همچنین از گروههای شبهنظامی که با حمایت پاکستان در کشمیر میجنگند نگران است. این گروهها پیشتر در افغانستان پایگاه داشتند و بسیاری از اعضای آنها در صفوف طالبان جنگیدهاند. حرکت دوباره آنها به سوی کشمیر و دریافت حمایت از اعضای طالبان افغانستان، همانند تحریک طالبان پاکستان، برای دهلی نو مشکلساز خواهد شد. از همین رو، هند میخواهد نفوذ و ارتباطات خود را در افغانستان، بهویژه در امتداد دیورند، حتی در قالب کمکهای بشردوستانه حفظ کند. در عین حال، نزدیکی به گروههای ضدپاکستانی نیز برای دهلی نو بیجاذبه نیست.
برای هند، دستکم این یک موفقیت به شمار میرود که طالبان در جبههای همسو با پاکستان و چین قرار نگیرند.
چین و پاکستان هر دو با طالبان در سطح سفیر روابط غیررسمی دارند و هیئتهای عالیرتبه میان آنها رفتوآمد میکنند. بیجینگ حتی پیش از به قدرت رسیدن طالبان با این گروه رابطه داشت، از همین رو روابط و سرمایهگذاریهای چین نزد طالبان احتمالاً بر هند مقدم و معتبر است.
از نگاه بسیاری از افغانها، چین نماد بهرهکشی اقتصادی است و هند کشوری است که پیش از هر چیز منافع خود را میسنجد. از همین رو، پس از فروپاشی نظام جمهوری و چرخش بیشتر دهلی نو به سوی طالبان، شمار زیادی از مخالفان این گروه، چنین رویکردی را به دیده انتقاد نگریستند.
در مورد شناسایی رسمی طالبان، سیاستهای هند، چین و پاکستان مشابه است؛ با این تفاوت که بیجینگ و اسلامآباد روابط دیپلوماتیک در سطح بالا با طالبان دارند، اما هند روابط مستقیم و بیسروصدا را حفظ میکند، نه مشروعیت میدهد و نه میدان را کاملاً به چین و پاکستان وا میگذارد.
هند همچنین میداند که طالبان یک حکومت جامع، منظم و مشروع نیست، به همین دلیل این نگرانی وجود دارد که به گروههای مسلح مخالف هند پناه بدهد. این نگرانی را چین و کشورهای آسیای میانه نیز دارند، اما برای کاهش دغدغههای امنیتی خود با طالبان ارتباط خود را حفظ کرده اند.
پیش از نشست بیجینگ، مقامات طالبان درباره بندر چابهار با اشتیاق سخن میگفتند، اما پس از نشست، جلسات، مذاکرات و وعدههای مربوط به چابهار رو به کاهش گذاشت. تحریمهای امریکا هنوز متوجه این بندر است، هرچند پیشتر از معافیت برخوردار بود.

باور غالب این است که سقوط جمهوریت در افغانستان از بلخ آغاز شد. بسیاریها با توجه به حضور و نفوذ چهرههای اثرگذار سیاسی و نظامی ضد طالبان در بلخ، انتظار داشتند که این ولایت به زودی از کنترول نظامیان کشور خارج نشود.
بلخ که روزی نماد مقاومت در برابر طالبان بود، این بار بدون مقاومت جدی، به بخشی از قلمرو این گروه بدل شد.
وقتی پیشروی طالبان به مراکز شهرها و ولایات افزایش یافت، رهبری حکومت و بسیاری از مردم منتظر بودند که رهبران شمال از جمله عطا محمد نور، مارشال عبدالرشید دوستم و محمد محقق، چهرههای با نفوذ ضد طالبان، چه اقدام معجزهآسایی در برابر طالبان انجام میدهند. اما دیری نگذشت که سد مقاومت نیروهای این چهرهها نیز فروریخت و طالبان کنترول اکثر ولسوالیهای بلخ و شهر مزارشریف را به دست گرفتند.
سقوط مزارشریف، لحظهای سرنوشتساز در فروپاشی دولت جمهوری افغانستان بود. این شهر که دروازه شمال و مهمترین مسیر ارتباطی کشور با آسیای میانه به شمار میرود، ظرف چند ساعت به دست طالبان افتاد و با آن، آخرین سنگر مهم دولت در شمال فرو ریخت. مرور رویدادها، گزارشهای داخلی و بینالمللی، اظهارات عطا محمد نور در برنامه «از نگاه دیگر» افغانستان اینترنشنال و شواهد میدانی، نشان میدهد که چگونه ترکیبی از عوامل سیاسی، نظامی و اجتماعی، مسیر سقوط را هموار کردند.
جایگاه ویژه ولایت بلخ در شمال
بلخ در جغرافیای سیاسی و اقتصادی افغانستان جایگاهی استثنایی دارد. این ولایت نه تنها به دلیل بندر حیرتان، که شریان حیاتی واردات سوخت، آرد و کالا از اوزبیکستان است، بلکه بهخاطر موقعیت راهبردیاش بهعنوان «دروازه شمال» اهمیت دارد. کنترول بر بلخ، یعنی کنترول بر بخش بزرگی از تجارت رسمی و غیررسمی کشور، مسیرهای ترانزیتی به آسیای میانه، و همچنین محورهای مواصلاتی به ولایتهای شمالشرقی و شمالغربی.
شهر مزارشریف، مرکز بلخ، از نظر فرهنگی و مذهبی نیز وزنهای سنگین دارد. زیارتگاه روضه مبارک، بازارهای پررونق، و بافت قومی متنوع، همگی این شهر را به قلب تپنده شمال تبدیل کردهاند.
بلخ در دوره اول طالبان؛ مرکز مقاومت
در نیمه دوم دهه ۷۰ خورشیدی، هنگامی که طالبان بیشتر افغانستان را تصرف کرده بود، بلخ و مزارشریف یکی از مهمترین پایگاههای مقاومت علیه این گروه بود. فرماندهان جبهه متحد شمال مانند عبدالرشید دوستم، محمد محقق و عطا محمد نور، با استفاده از ساختارهای اجتماعی-قومی این شهر را به سنگری مستحکم تبدیل کرده بودند. حتی پس از سقوط کابل در سال ۱۳۷۵، مزارشریف برای مدتی در دست مخالفان طالبان باقی ماند و مقاومت از این نقطه هدایت میشد.
این سابقه تاریخی باعث شده بود که در سال ۲۰۲۱، بسیاری تصور کنند که مزارشریف آخرین شهری خواهد بود که به دست طالبان میافتد.
آخرین سفر اشرف غنی؛ وعدههایی که عملی نشد
در ۱۱ اگست ۲۰۲۱، تنها چهار روز پیش از سقوط، اشرف غنی، رئیسجمهور وقت، در سفری غیرمنتظره به مزارشریف رفت. او با عبدالرشید دوستم، عطا محمد نور، محمد محقق و جمعهخان همدرد دیدار کرد. پیام رسمی سفر، ایجاد یک جبهه متحد برای دفاع از شمال بود.
غنی در این دیدار وعده داد که نیرو، تجهیزات و پشتیبانی هوایی بیشتری به بلخ ارسال خواهد کرد. تصاویر منتشرشده از جلسه، رهبران شمال را در حال دستدادن و تبسم نشان میداد. اما عطا محمد نور بعدها در گفتوگو با برنامه «از نگاه دیگر» در رادیو افغانستان اینترنشنال گفت که «این سفر بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت» و هیچیک از وعدهها عملی نشد. به گفته او، نه تجهیزات کافی فرستاده شد، نه پشتیبانی هوایی جدی صورت گرفت.

وضعیت امنیتی و سیاسی پیش از سقوط
از اوایل تابستان ۲۰۲۱، طالبان ولسوالیهای بلخ را یکی پس از دیگری تصرف کرد: چمتال، دولتآباد، شولگره، خلم و کشنده. سقوط این مناطق حلقه محاصره شهر مزارشریف را تنگتر کرد. همزمان، روحیه نیروهای امنیتی به شدت تضعیف شد. شایعاتی مبنی بر «معامله پشت پرده» میان ارگ و طالبان میان سربازان و مردم رواج یافت.
در ظاهر، ائتلافی میان دوستم، نور و دیگر رهبران شکل گرفته بود، اما رقابتهای دیرینه، اختلاف در شیوه فرماندهی و بیاعتمادی متقابل، مانع هماهنگی عملیاتی شد. از سوی دیگر، حکومت مرکزی در کابل نیز دچار سردرگمی و بحران تصمیمگیری بود.
رشد جریانهای افراطی در شمال
شمال افغانستان که در دهههای گذشته عمدتاً تحت نفوذ رهبران ضدطالبان بود، در سالهای اخیر شاهد رشد تدریجی جریانهای افراطی بود. گروههایی با ایدئولوژی نزدیک به طالبان و حتی داعش، در ولسوالیهای مرزی و روستاهای دورافتاده، شبکههای تبلیغاتی و جذب نیرو ایجاد کردند.
ضعف حضور دولت، فقر گسترده، و نفوذ شبکههای مذهبی برونمرزی، زمینه را برای گسترش این افکار فراهم کرد. این تغییر اجتماعی باعث شد که طالبان، برخلاف دهه ۷۰، این بار در بسیاری از مناطق شمال با مقاومت جدی مردمی مواجه نشود و حتی حمایت پنهان برخی گروههای محلی را بهدست آورد.
خروج نیروهای آلمانی؛ تغییر موازنه
حضور نیروهای آلمانی در مزارشریف، بهویژه در پایگاه کمپ مارمل، سالها به عنوان پشتوانه امنیتی مهم برای شمال عمل میکرد. آلمان مسئولیت آموزش نیروهای امنیتی افغانستان در قولاردوی ۲۰۹ شاهین را بر عهده داشت. اما با آغاز روند خروج ناتو در بهار ۲۰۲۱، آلمان نیز نیروهایش را به سرعت و حتی بدون خدا حافظی با آخرین والی جمهوریت - فرهاد عظیمی- خارج کرد.
خروج نیروهای آلمانی، هم از نظر عملیاتی و هم روانی، خلأ بزرگی ایجاد کرد. بسیاری از نظامیان افغان که سالها به پشتیبانی آلمان عادت کرده بودند، احساس کردند که تنها ماندهاند.
روز سقوط؛ فروپاشی برقآسا
صبح ۱۴ آگست، درگیریها در حومه مزارشریف شدت گرفت. برخی واحدهای ارتش و پولیس که وظیفه داشتند خطوط دفاعی را حفظ کنند، شبانه مواضع خود را ترک کردند. عطا محمد نور با لباس نظامی و با حضور فرزندانش، دست به مانور هایی زد تا سبب تقویت روحیه مردم و نیروهای نظامی شود. روز بعد، طالبان از محور حیرتان و خلم وارد شهر شدند. مقاومت سازمانیافتهای شکل نگرفت. ظرف چند ساعت، ساختمان ولایت، قولاردوی ۲۰۹ شاهین، ریاست امنیت ملی و میدان هوایی مزار به دست طالبان افتاد.
عطا محمد نور و عبدالرشید دوستم، همراه با نزدیکان شان، از مرز حیرتان به اوزبیکستان رفتند و از آنجا به امارات متحده عربی و ترکیه سفر کردند.
پیامدها و تحلیل نهایی
با سقوط مزارشریف، نه تنها شمال افغانستان از دست دولت خارج شد، بلکه راه هرگونه پشتیبانی زمینی به کابل قطع گردید. تنها یک روز بعد، طالبان وارد کابل شدند و جمهوری افغانستان فروپاشید.
سقوط مزارشریف نتیجه مجموعهای از عوامل درهمتنیده بود که همزمان در عرصه سیاسی، نظامی و اجتماعی عمل کردند. نبود انسجام میان رهبران محلی و اختلافات دیرینه آنها، مانع شکلگیری یک فرماندهی واحد و موثر شد. بیاعتمادی به حکومت مرکزی و عملینشدن وعدههای اشرف غنی، انگیزه همکاری با کابل را بهشدت کاهش داد.
خروج نیروهای ناتو، بهویژه آلمان که سالها حامی امنیت و آموزش نیروهای شمال بودند، روحیه مدافعان را بهطور جدی تضعیف کرد. در این میان، رشد تدریجی جریانهای افراطی در مناطق شمالی که بخشی از بستر اجتماعی طالبان را تشکیل داد، زمینه نفوذ این گروه را هموار ساخت. طالبان نیز با بهرهگیری از جنگ روانی و استفاده ماهرانه از شبکههای اجتماعی، ذهنیت بسیاری را نسبت به حتمیبودن پیروزی خود تغییر داد و عملاً مقاومت سازمانیافته را پیش از آغاز، در هم شکست.
سفر اشرف غنی به مزارشریف، که میتوانست نقطه عطفی برای انسجام شمال باشد، عملاً به یک حرکت نمایشی محدود شد و نتوانست روند سقوط را تغییر دهد. بلخ که روزگاری نماد مقاومت در برابر طالبان بود، این بار بدون مقاومت جدی، به بخشی از قلمرو این گروه بدل شد.

برخی رهبران سیاسی افغانستان به مناسبت هفتاد و هشتمین سالروز استقلال پاکستان در ۱۴ اگست، پیامهای گرم و دوستانهای منتشر کردند. جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود و محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، با پیامهایی از دوستی و همکاری با پاکستان سخن گفتند.
علاوه بر امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان که روابط عمیق تاریخی با اسلامآباد دارد، برخی جریانهای مخالف طالبان نیز سالروز استقلال پاکستان را شادباش گفتهاند.
رئیس روابط خارجی جبهه مقاومت ملی سالروز استقلال پاکستان را تبریک گفت و این کشور را «وارث امپراتوریهای بزرگ شبهقاره» توصیف کرد. او از پاکستان خواست تا برای مقابله با تهدیدات مشترک علیه صلح و امنیت دو کشور که طالبان افغان یکی از تهدیدهاست، در کنار جبهه مقاومت قرار گیرد.
محمد محقق نیز در پیامی اظهار داشت: «از صمیم قلب، سالروز استقلال پاکستان را به دولت و ملت بزرگ این کشور تبریک میگوییم.» او پاکستان را قربانی تروریسم، «برادر دینی»، «همسنگر» و «دارای پیوندی ناگسستنی» خواند.
پیشتر، عطامحمد نور، رهبر یکی از شاخههای جمعیت اسلامی، در حمایت از پاکستان در برابر هند موضعگیری کرده بود. او در واکنش به حملات هند به مناطقی در پاکستان، رویکرد هند را مشابه «رژیم اسرائیل» دانست و هشدار داد که «پاکستان غزهای بیدفاع نیست و یکی از قدرتهای نظامی و هستهای منطقه محسوب میشود.»
این موضعگیریها در تاریخ سیاسی افغانستان بیسابقه است، زیرا همسویی با پاکستان به دلیل حساسیتهای تاریخی و سیاسی، همواره یک تابو بوده است. رهبران سیاسی افغانستان دههها از دشمنی با پاکستان بهعنوان ابزاری برای جلب حمایت عمومی و کسب محبوبیت اجتماعی استفاده کردهاند. اما چه چیزی باعث این تغییر اساسی در رویکرد این سیاستمداران شده است که سالها علیه پاکستان سخن میگفتند؟
جبهه مقاومت ملی و چهرههایی مانند عطامحمد نور و محمد محقق از بستری سیاسی و اجتماعی برخاستهاند که سابقه دشمنی آشکار با پاکستان داشته است. جمعیت اسلامی و رهبران آن خود را قربانی سیاستهای پاکستان میدانستند و برخی حتی این کشور را به دست داشتن در ترور برهانالدین ربانی و احمدشاه مسعود متهم کردهاند.
مخالفان طالبان سالها این گروه را نیابتی پاکستان میدانستند و معتقد بودند که اسلامآباد در به قدرت رسیدن طالبان در دهه ۱۹۹۰ و بازگشت آنها در سال ۲۰۲۱ نقش کلیدی داشته است. این رهبران عمدتاً متحد هند، دشمن دیرینه پاکستان، بودند.
با این حال، چهار سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، معادلات تغییر کرده است. رهبران مخالف طالبان اکنون تلاش دارند به دههها بیاعتمادی و خصومت با پاکستان پایان دهند و بدون ترس از قضاوت عمومی، از این کشور حمایت کنند.
این رویکرد حتی به چنددستگی در برخی جریانها منجر شده است. تلاش جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود برای نزدیکی به پاکستان، نارضایتی امرالله صالح، معاون پیشین رئیسجمهور را برانگیخته و او ظاهراً به همین دلیل از این جبهه فاصله گرفته است. صالح در بیانیه اخیر خود، بدون اشاره مستقیم به پیام جبهه مقاومت درباره سالروز استقلال پاکستان، بهشدت از رهبران سیاسیای که به دنبال دوستی با پاکستان هستند، انتقاد کرد.
صالح از مخالفان سرسخت پاکستان است و اختلافات میان پاکستان و طالبان بر سر تحریک طالبان پاکستانی را نمایشی میداند.
چهار سال پس از حاکمیت طالبان، مخالفان این گروه هنوز نتوانستهاند اقدامات موثری علیه رژیم حاکم انجام دهند. نبود پایگاه سیاسی و نظامی قوی و رویکرد محتاطانه کشورهای همسایه و منطقه، موجب شده است که این گروهها دستاوردی قابلتوجه در مبارزه با طالبان نداشته باشند.
اما رهبران مخالف طالبان دریافتهاند که بدون حمایت کشورهای منطقه، بهویژه ایران و پاکستان که دههها در منازعات افغانستان دخیل بودهاند، تغییر معادلات کنونی ممکن نیست. تحولات افغانستان در چهار دهه گذشته عمدتاً از اسلامآباد و تهران هدایت شده است. از این رو، رهبران مخالف طالبان تلاش دارند به بیاعتمادی تاریخی پایان دهند و فصل جدیدی از همکاری با پاکستان و دیگر کشورهای منطقه را آغاز کنند.
این رهبران دریافتهاند که پاکستان بازیگر غیرقابل جایگزین در معادله افغانستان است. آنها که در ۲۰ سال گذشته تمام تخمها را در سبد امریکا و ناتو گذاشته بودند، اکنون آن را خطای استراتژیک خود میدانند.
رهبران مخالف طالبان درحالی امیدوار به کسب حمایت پاکستان هسستند که روابط این کشور با طالبان پرتنش و بحرانی است. با وجود تلاشهای طالبان برای جلب رضایت پاکستان، اسلامآباد معتقد است که طالبان اقدامات کافی برای مهار تهدیدهای تروریستی از خاک افغانستان انجام نداده است.
حملات تحریک طالبان پاکستان افزایش یافته است و جداییطلبان بلوچ قدرت بیشتری گرفتهاند. پاکستان حتا طالبان افغان را به همدستی با هند متهم میکند و مدعی است که دهلی با آزادی بیشتری از خاک افغانستان علیه پاکستان فعالیت میکند.
پاکستان از ابزارهایی مانند شکایت در سازمان ملل، حمایت از موضع دونالد ترامپ برای خلع سلاح طالبان، حملات هوایی به خاک افغانستان و بستن مسیرهای ترانزیتی و تجاری استفاده کرده، اما این اقدامات نتیجهای نداشته است. به نظر میرسد اسلامآباد از متحد سابق خود در مبارزه با تحریک طالبان پاکستان و دیگر گروههای شبهنظامی ناامید شده است.
از این رو، پاکستان برای افزایش فشار بر طالبان، تماسها و روابط خود با رهبران مخالف این گروه را گسترش داده است. گزارشها حاکی از آن است که نمایندگان ارشد سازمان استخبارات پاکستان در دو سال گذشته بارها با رهبران مخالف طالبان در ترکیه، تاجیکستان و امارات متحده عربی دیدار کردهاند. در آینده، پاکستان ممکن است از این نیروها بهعنوان ابزاری برای فشار بر طالبان استفاده کند.
در مقابل، هند پس از بازگشت طالبان به قدرت، روابط خود را با این گروه بهبود بخشیده است. هرچند دهلی در دهه هفتاد خورشیدی از گروههای ضد طالبان حمایت میکرد، اما اکنون هیچ نشانهای از حمایت این کشور از جریانهای مخالف طالبان دیده نمیشود.
این جریانها سابقهای طولانی در همکاری و روابط با پاکستان داشتهاند. پاکستان نهتنها از جنگ طالبان علیه امریکا و غرب حمایت کرد، بلکه پیشتر از جنگ مجاهدین علیه شوروی نیز پشتیبانی کرده بود. با این حال، برخلاف طالبان و بسیاری از رهبران پشتون در افغانستان که مسئله خط دیورند را حلنشده میدانند، اکثر این چهرهها آن را موضوعی خاتمهیافته تلقی میکنند که این موضعگیری برای پاکستان خوشایند است. برای پاکستان، مسئله دیورند همواره اهمیت داشته و حتی در دیدار با نمایندگان افغانستان، این موضوع را صراحتاً مطرح کردهاند.
خط دیورند منبع تنش میان پاکستان و افغانستان و عامل تحریک ناسیونالیسم قومی پشتونی علیه پاکستان بوده است. این دو عامل حکومتهای پیشین افغانستان را به هند نزدیک کرده بود. حتا در میان سران طالبان نیز حمایت از مسئله خط دیورند دیده میشود که ناخواسته این گروه اسلامگرا و امتگرا را به ناسیونالیستهای پشتونی نزدیک میکند که سودای پشتونستان مستقل و تجزیه پاکستان را در سر می پرورانند.
در گذشته، رهبران سیاسی و جریانهای غیرپشتون به دلیل مصلحتهای سیاسی و پایبندی به روایت رسمی دولتهای افغانستان، مواضعی علیه پاکستان اتخاذ میکردند؛ اما پس از سقوط جمهوریت، تمام این مصلحتاندیشیها و ملاحظات سیاسی فروپاشیده و مواضع آشکارتری نمایان شده است.

فرا رسیدن ۲۴ اسد، تداعیکننده یکی از سیاهترین روزهای تاریخ افغانستان در دوران معاصر است. آنچه در این چهار سال سلطه طالبان بر ما و کشور ما رفته است، به هیچ عنوان سزاوار مردمی نیست که برای آزادی، دینداری و ارزشهای تاریخی و فرهنگیشان قربانیهای بیشمار دادهاند.
افغانستان کنونی شبیه زندان بزرگیست که گروههای تروریستی بر آن حکم میرانند، با ساکنان آن مانند اسیران و بردگان برخورد میکنند و به تاراج داشتههای مادی و معنوی آن هم کمر بستهاند.
تلاش برای عادیسازی و عادینمایی این وضعیت که خیلی پیشتر از چهار سال گذشته آغاز شده بود، اکنون به ثمر رسیده و در نتیجه آنچه ما در این سالها شاهد آن بودهایم، یکی از تراژدیهای بزرگ تاریخ است که نادیده گرفته میشود.
پس در این دوران پر از تضاد و تناقض پساجمهوریت، تلاش و مبارزه برای زندهنگهداشتن روحیه ایستادگی، اعتراض و مقاومت مدنی، سیاسی و نظامی در برابر طالبان درسهای بزرگی به ما داده است که در این یادداشت به صورت مختصر به آن ها پرداخته میشود.
طالبان و سه دهه جنایت
درباره شرایط و زمینههای پدیدآمدن گروه طالبان و رسیدن آنان به دروازههای کابل در کمتر از دو سال و بالاخره اشغال پایتخت کشور توسط این گروه در ماه میزان سال ۱۳۷۵، زیاد گفته و نوشته شده است. اما بنبست استراتیژیکی که این گروه بلافاصله پس از اشغال پایتخت به آن روبرو شد، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. بنبستی که بررسی عوامل و پیامدهای آن، تحلیل وضعیت امروز را سادهتر میکند.
بلافاصله پس از سقوط کابل، مقاومت قابل اعتنا و معنادار در برابر این گروه شکل گرفت و به استثنای سه کشور پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی، باقی کشورهای جهان امارت طالبانی را به رسمیت نشناختند. با این حال، تا هنگامی که شبکه القاعده به رهبری اسامه بن لادن در ظاهر مهمان و در اصل پیشوای ایدیولوژیک طالبان، سفارتهای ایالات متحده امریکا در کنیا و تانزانیا را در سال ۱۹۹۸ میلادی منفجر کرد، جهان به این خطر در حال گسترش توجه چندانی نداشت.
نیروهای جبهه متحد ملی مستقر در شمال کابل در فاصله اندکی پس از تثبیت خطوط جنگ، از دید نظامی، توان بازپسگیری پایتخت افغانستان از دست طالبان را داشتند، اما رهبری جبهه به دو دلیل مشخص از این اقدام خودداری میکرد: نخست، نبود ارتش و پولیس منظم و یونیفورمدار و نیروی بشری آموزشدیده که توانایی پیشبرد اداره ملکی و نظامی را در اسرع وقت داشته باشد و دوم، مشخصنبودن جغرافیای جنگ پس از تصرف کابل.
زیرا با وجودی که در ساختار مقاومت طیف متنوعی از نیروهای نظامی و سیاسی از اقوام مختلف حضور داشتند، این نکته مهم قابل پیشبینی نبود که آیا آتش جنگ دوباره در کوچههای کابل شعلهور میشود یا اینکه به اطراف و مناطق دوردستتر و کمجمعیتتر کشانده خواهد شد؟
تجربه دردناک جنگهای کابل آموزههایی به میراث گذاشته بود که رهبری مقاومت را از رویکردهای مقطعی و تاکتیکی در پیوند با تصرف دوباره پایتخت بدون ترسیم دورنمای استراتژیک برای دولتداری برحذر میداشت. به همین دلیل، در جغرافیای محدود مقاومت زیرساختهای اردو، پولیس، مراکز تعلیمی و آموزشی ملکی و نظامی را پایهگذاری کرده بود.
از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا ۱۵ اگست ۲۰۲۱
ترور احمدشاه مسعود، فرمانده عمومی مقاومت توسط عوامل شبکه القاعده در نهم سپتامبر ۲۰۰۱ صدمه جبرانناپذیری بر پیکره ایتلاف ضدطالبان وارد کرد، اما واقعه ۱۱ سپتامبر افغانستان را از حاشیه به متن تحولات سیاسی جهان آورد که اگر فرصتهای عظیم به دست آمده درست مدیریت میشد، قطعاً ما وضعیت امروز را نمیداشتیم.
در ۱۰ سال دوم جمهوریت مقابله با شورشگری طالبان از نیروهای دفاعی و امنیتی تازهتاسیس افغانستان هزاران قربانی گرفت، اما مبارزه فکری در برابر طالبان به صورت قصدی و ارادی به حاشیه رانده شد.
اشتباهات و عملکرد ضعیف و فاقد دورنمای مدعیان نمایندگی از حوزه مقاومت قابل اغماض و چشمپوشی نیست، اما بیباوری سطوح رهبری نظام به جنبههای نرم مبارزه در برابر طالبان و طالبانیزم مانع اصلی بود.
ارایه فهم درست از نقاط قوت و ضعف وقایع پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، شناخت بهتری از عوامل و پیامدهای ۱۵ اگست ۲۰۲۱ ارایه میدهد.
پروژه جمهوریت و پروسه دموکراسی به صورت شتابزده و واکنشی پس از واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در افغانستان آغاز شد. شاید بزرگترین اشتباه جامعه بینالمللی در این روند، انتخاب شرکا و مجریان روند دولتسازی در افغانستان بود. چون طیفی از سیاسیون بازنشسته از جریانهای چپ و راست گذشته و پروژهسالارانی را وارد فضای سیاسی افغانستان کرد که سالهای درازی را در غرب زندگی کرده، با مردم و ساختارهای اجتماعی در داخل کشور اندکترین ارتباطی نداشتند.
اگر استثناهای انگشتشماری را از این مجموعه مجزا کنیم، بیشتر آنان تنها در انباشت ثروت و سرمایه به خود و خانوادههایشان از طریق پروژهسازی از کمکهای بینالمللی برای افغانستان خبرهگی داشتند.
آنان نیروهای بومی و ریشهدار در میان مردم را به چشم رقیبان سیاسی و دشمنان خونی خود میدیدند. این سیاسیون، از شبکههای شناخت در کشورهای کمککننده و برانگیختن احساسات و عصبیتهای قومی بیباکانه و بیملاحظه برای تقویت جایگاه خود در دولت استفاده میکردند.
این مجموعه به نهادهای امنیتی نیز رخنه کردند. با ارایه معلومات نادرست به همکاران بینالمللی، قوای امنیتی و دفاعی کشور را از اندیشه و تفکر ضدطالبانی خلع کردند، بدنه بومی و کارآزموده آن را زیر نام «دیدیآر» و «دایاگ» خلع سلاح، سبکدوش و خانهنشین کردند.
در بعد دولت – ملتسازی، پروسههای دموکراتیک مانند انتخابات در سراسر دوران جمهوریت بر وفق مراد گروههای مشخصی مدیریت شد که از انتخابات ریاستجمهوری تا پارلمان و شوراهای ولایتی را در بر میگرفت.
سردمداران نظام گاهی طالبان را برادران آزردهخاطر میخواندند و زمانی هم ناراضیان حضور خارجیها در افغانستان.
در حالی که جنگ قدرت تا برگزاری همزمان دو مراسم تحلیف پیش رفته بود، مخالفت معنادار با طالبان تا روزی که این گروه متن سیاست افغانستان را اشغال کرد، در طرز فکر و دیدگاه پروژهسالاران فاسد جایگاه حاشیهای داشت.
بسیاری از دولتمردان که دغدغه رفتن به خانه و روستای پدریشان را نداشتند، در پروژههای ولایتی به طالب باج میدادند و در کابل و دیگر شهرهای بزرگ این گروه را تهدید جدی و بالفعل برای منافع و سرمایههای خویش نمیدیدند.
این مجموعه که از آغاز تا پایان کار جمهوریت مورد اعتماد شرکای بینالمللی خویش باقی ماندند، متاسفانه هیچ نوع تعهد و التزامی به منافع ملی و مصلحتهای عامه و بهویژه داعیه بینالمللی مبارزه با تروریسم و افراطگرایی نداشتند.
خلاصه اینکه جامعه بینالمللی بالای طیفی از سیاسیون بیربط با جامعه افغانستان اعتماد کرده و مبالغ هنگفتی از کمکهای بینالمللی به نام مردم افغانستان را در واقع برای تحکیم پایههای قدرت آنان به مصرف رساند که نه تنها اندکترین توفیقی در راستای کسب اعتماد مردم نداشتند بلکه فرسایش اعتماد مردم به دموکراسی، نتیجه مستقیم فساد و تعصب و ناکارهگی آنان بود.
جمهوریت در بعد داخلی در نتیجه فساد سیاسی، عدم انسجام نیروهای سیاسی و نبود چشمانداز واضح در پیوند با مبارزه با طالبان فروپاشید، اما در بعد منطقهای و بینالمللی به عوامل، روندها و معادلات و معاملاتی وابسته است که تحلیل و ارزیابی ابعاد آن از گنجایش این یادداشت بیرون است.
از فروپاشی تا ایستادگی
زمینههای ذهنی و عینی فروپاشی جمهوریت پیشاپیش به گونهای صحنهآرایی شده بود که دوام جمهوریت پس از خروج نیروهای بینالمللی ناممکن جلوه میکرد و شکلگیری مقاومت در برابر امارت دوم طالبانی را نیز در حد رقابتها و جدالهای منزلتی میان بلندپایهگان نظام جمهوری تقلیل ماهیت داده بود.
در تابستان ۲۰۲۱، به تاسی از توافقنامه دوحه، پروژههای عادیسازی آینده طالبانی افغانستان از پروسه سفیدنمایی که از افتتاح دفتر قطر در ۲۰۱۱ آغاز شده بود، پیشی گرفت.
طالبان اما بلافاصله پس از رسیدن به قدرت؛ در پنجشیر، اندراب، خوست و فرنگ و دیگر بخشهای کشور دست به جنایات جنگی زدند، اسیران جنگ را دستبسته تیرباران کردند.
در ولایتهای قندهار و ننگرهار، صدها نفر در تسویهحسابهای درونقومی کشته و دهها تن دیگر از اقوام مختلف در تصفیهحسابهای درونگروهی ناپدید یا سر به نیست شدند.
آنها تعقیب، آزار، بازداشت و کشتار منسوبان پیشین قوای امنیتی کشور را در سراسر مملکت شدت بخشیدند و با سرکوب زنان، اعمال تبعیض، خشونت، استبداد و محدودیت بر حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی، بار دیگر چهره واقعی و ماهیت تروریستی خود را آشکار کردند.
موج عظیمی از اعتراض و نارضایتی فضای شبکههای اجتماعی و رسانهها را فراگرفته بود اما جامعه جهانی با چشمپوشی، ابهام و سکوت تحولات افغانستان را دنبال میکرد. این برخوردها دلایل کافی برای شورش و مبارزه برای براندازی امارت طالبانی به دست میداد.
مخالفت با زبان یا پیکار در میدان؟
آنچه طالبان پس از رسیدن دوباره به قدرت انجام دادند، ضرورت ایستادگی، مبارزه و دفاع مشروع در برابر این گروه بیشتر از دور نخست امارت طالبانی برجستهتر ساخته بود، اما صف مخالفان طالبان اعم از نظامیان، سیاسیون و جریانهای مدنی در پراکندگی و فروپاشی مطلق به سر میبرد.
اعتراضات زنان تنها صدایی بود که در خیابانهای کابل و چند شهر دیگر افغانستان میپیچید، اما با نهایت قساوت و بیرحمی از سوی ملیشههای طالب سرکوب میشدند.
کشور عملاً در کام هیولای ترور، نفرت، خشونت و تعصب طالبانی فرو رفته بود.
جبهه آزادی افغانستان در زمستان ۱۴۰۰ دقیقاً به همین منظور پایهگذاری شد تا مبارزه و پیکار برای براندازی امارت طالبانی و پاسخگو کردن آن در برابر خواست و اراده مردم افغانستان نفس تازهای بگیرد و سنگر قابل اتکایی باشد برای تمامی فرزندان کشور که زیستن زیر چتر بردگی، امارت ستم و استبداد طالبانی را فراتر از مجبوریتی که شرایط و روزگار بر آنان تحمیل کرده است، قبول نداشتند.
اما چرا جنبشهای اعتراضی زنان، جبهه مقاومت ملی، جبهه آزادی و چندین سازمان و ساختار دیگر ایستادگی و مبارزه میدانی، سیاسی و مدنی در برابر طالبان آنگونه که توقع میرفت، دستکم تا اکنون نتوانستهاند جایگاه شایسته خود را در معادلات سیاسی و نظامی افغانستان پیدا کنند؟
آنچه در زیر میخوانید الزاماً پاسخ به پرسش بالا نیست، اما دستهبندی واضحتری از مخالفان طالبان ارایه میدهد که ترسیم وضعیت را سادهتر خواهد کرد.

در حالی که هماکنون دستکم دو جبهه فعال برای پیشبرد مبارزه مسلحانه در داخل کشور حضور دارند و در چهار سال گذشته در آزمون دشوار ایستادگی و تثبیت جایگاه، قربانیهای بزرگی داده و به مرجع امید مردم اسیر و دربند بدل شدهاند، چهرهها و جریانهای سیاسی مدعی مخالفت با طالبان نهتنها هیچگونه حمایت معناداری از این جبهات نکردهاند، بلکه برخی از آنان برای حفظ املاک و داراییهای خود با سطوح مختلف طالبان معاملات ننگینی انجام داده و در این چهار سال باجهای کلانی به این گروه پرداخته و همچنان میپردازند. آنان حتی تمایل به بازگشت و زندگی زیر سایه بردگی امارت طالبانی را نیز پنهان نمیکنند.
چهبسا در مواردی با جواسیس و عوامل محلی طالبان برای بهدامانداختن مبارزان آزادی تبانی و همکاری کردهاند.
در چهار سال گذشته، دهها حزب، جبهه، سازمان و تشکل سیاسی و مدنی در خارج از کشور اعلام موجودیت کردهاند، اما هیچیک از آنها فراتر از ژستهای رسانهای، اقدام قابل مشاهده و تأثیرگذاری برای مبارزه واقعی و میدانی علیه گروه طالبان انجام ندادهاند.
این در حالی است که آنها میدانند طالبان جز زور و گلوله چیزی نمیشناسند، اما نهتنها تحرکی از خود نشان نمیدهند، بلکه در محافل سیاسی و رسانهای خود را هوادار صلح و مخالف جنگ معرفی میکنند و به تبع آن، روایت مبارزه مسلحانه و دفاع مشروع در برابر طالبان را کماهمیت یا منتفی جلوه میدهند.
گروهی که مانند دسته تبر گروه طالبان و عوامل دستگاه دیپلوماسی طالبان در خارج عمل میکنند، در واقع نو-انجیاو سالارانی هستند که خبرگی و تجربه چند دههای در پروژهسازی و ثروتاندوزی از جنگ و سیاست افغانستان دارند و از روابط دیرینه و شبکهای با افراد و حلقاتی در داخل دولتها و نهادهای بینالمللی، از جمله سازمان ملل متحد، بهره میبرند.
با آنکه این دسته خود را مخالف طالبان و در مواردی بیطرف معرفی میکنند، اکثریت مطلق انجیاوهایی که با طالبان در افغانستان تعامل دارند، مربوط به آنهاست.
آنها در محافل بینالمللی با مطرحکردن مسایل بشری و مخالفت با جنگ، تعامل با طالبان را توجیه میکنند. طی چهار سال گذشته، این گروه شبکههای وسیع و امنی برای حیف و میل کمکهای بشری و تقسیم آن میان هواداران طالبان ایجاد کردهاند.
این گروه که همواره به شکل خزنده در متن یا حاشیه کنفرانسهای بینالمللی مرتبط با افغانستان حضور دارند، کشور را امن و آرام، طالبان را بیبدیل و خود را مدافع حقوق مردم معرفی میکنند. این مجموعه علاوه بر فراهمکردن واریز منابع هنگفت به جیب طالبان، بهصورت آشکار مبارزه میدانی علیه آنها را مردود میدانند و حتی حضور جبهات نظامی درگیر با طالبان را انکار میکنند.
زنان و دختران افغانستان در چهار سال گذشته صحنههای شکوهمندی از ایستادگی و اعتراض علیه امارت طالبان را، هم در داخل و هم در بیرون کشور، رقم زدهاند. طیفهای مختلف زنان در مسائل حقوق بشری و حرکتهای زنان دیدگاههای مشابهی دارند، اما در ارتباط با مبارزات مسلحانه و جبهات نظامی، تنها شمار اندکی از آنها با صدای بلند و بهصورت علنی ابراز نظر کردهاند.
قابل ذکر است که زنان قهرمانی در صفوف جبهه آزادی افغانستان در داخل کشور حضور و فعالیت دارند که در آینده درباره آنها و کارنامههایشان بسیار گفته و نوشته خواهد شد.
سخن آخر
واضح است که این دور از مبارزه برای آزادی وطن، بهرغم اهمیت حیاتی و ارزشمندیهای آن، از دید منابع، انگیزه و شرایط پیشبرد آن با دورههای پیش کاملاً متفاوت است.
چالشهای فراراه این مبارزه با گذشت هر روز از امارت شرور طالبانی، بیشتر و برجستهتر میشود و براندازی این رژیم آپارتاید هدف و آرزوی بزرگی است که از دید بسیاریها حتا ناممکن به نظر میرسد. اما در چهار سال گذشته ما به تجربه دریافتهایم که رسیدن به این آرمان بزرگ و مقدس دور از دسترس نیست.
با آنکه چریکها، اعضا و هواداران جبهات مبارزه مسلحانه در داخل کشور با کشتار، زنجیر و زندان، و در بیرون از کشور با محدودیتها و چالشهای فراوان روبهرو هستند، در این چهار سال کوچکترین خللی در اراده و تعهد آنان برای تحقق رویای آزادی و برابری در افغانستان ایجاد نشده است.
کنگره عظیم حمایت و ابراز احساسات مردم نسبت به شهادت قهرمانان جبهه آزادی در سالنگ، و پیشتر از آن در پنجشیر و اندراب، نشان داد که ملت ما در سراسر جهان به نیروهای آزادیبخش امید بستهاند. این امید، با وجود تمام دشواریها، راه را به سوی سرمنزل مقصود ــ آزادی و بازگرداندن احساس مالکیت مردم بر سرزمین و سرنوشتشان، هموار خواهد ساخت.
مبارزان آزادی که اکنون در ۳۱ ولایت کشور سرگرم مبارزه و پیکار و ضربهزدن به دشمن اند، میدانند که چهرههای سیاسی، فعالان مدنی و کنشگران فرهنگی افغانستان در بیرون از کشور در حالی که اکثریت قریب به اتفاق آنان خود را مخالفان طالبان عنوان میکنند، اما حتا از گرفتن نام جبهات نظامی و برشمردن حضور و فعالیتهای آنان در محافل سیاسی، پژوهشی و رسانهای خودداری میکنند.

همسویی، اتحاد، همبستگی و حتا گرد آمدن تمامی نیروهای ضد طالب زیر چتر واحد، موضوعی است که هرچند گاه یکبار ضرورت آن برجسته میشود.
تقریباً همه از آن سخن میگویند، اما واقعیت میدان این است که همسویی استراتیژیک و عملیاتی میان نیروهایی که در داخل کشور علیه طالبان میجنگند، به بهترین شکل وجود دارد.
با این حال، بسیاری از سیاسیون شناختهشده دوران جمهوریت که سرمایهداران بزرگی نیز هستند، در چهار سال گذشته نتوانسته یا نخواستهاند متناسب با جایگاه و منزلتی که در سیاست افغانستان داشتهاند، در این کارزار بزرگ سهم خود را ادا کنند.
در حالی که هیچکس حاضر به پرداخت کوچکترین هزینه برای مبارزه با طالبان نیست، هر از گاهی توقعات و توهمات عجیبوغریب و نظریههای توطئهآمیز درباره جبهات ضدطالب مطرح میشود؛ موضوعاتی آنچنان ناامیدکننده که پرداختن به آنها تنها دل دشمن را شاد میکند.
فرجام سخن اینکه افغانستان برای چهارمین سال پیاپی در اشغال دشمنی است که نهتنها با اقوام، مذاهب، حقوق و آزادیهای شهروندی و برابری جنسیتی دشمنی دارد، بلکه با انسانیت، موجودیت، وقار و حیثیت انسانی همه ما در جنگ و ستیز است.
در چهار سال گذشته، مبارزه ما با این گروه جنایتکار و غاصب ادامه داشته و پس از این نیز، به هر شکل و به هر بهایی که باشد، ادامه خواهد یافت.
سرنگونی چنین رژیمهای مستبد و جزماندیش، سنتی انکارناپذیر در تاریخ است. ما به فعالیتها، اعتراضات و دادخواهیهایی که در داخل و خارج کشور علیه این گروه شرور و جنایتکار انجام میشود، با دیده قدر و احترام مینگریم؛ اما با یادآوری این اصل که بدون مبارزه میدانیِ معنادار، متعهدانه، ایثارگرانه و هدفمند، رسیدن به آرمان بزرگ سرنگونی طالبان ناممکن است، این یادداشت را به پایان میرسانم.
امید آنکه فرزندان اصیل و نسل مبارزان آزاده و فداکار افغانستان که برای برپایی عدالت، آزادی، حکومت قانون، برابری در همه سطوح و رهایی سرزمین ما از شر هیولای ترور، تندروی، خشونت و خودکامگی کمر بستهاند، قربانی دادهاند و برای قربانیهای بزرگتر نیز آمادهاند، در این میدان پیکار خونین و مسیر دشوار و طولانی تنها نمانند.

روی گرینویس یک کهنهسرباز هالندی است که در سال ۲۰۰۷ بهعنوان بخشی از نیروی عملیاتی ارزگان ۳ در قطعه ۴۲ تحت نام «شکارچیان لمبورخ »در ولایت ارزگان افغانستان خدمت کرد. او در جریان یک حمله انتحاری در دهراود، زخمی شد و فرماندهاش، تام کریست را از دست داد.
پس از پایان خدمت نظامی، او فعلا بهعنوان کارمند غیرنظامی در وزارت دفاع کار میکند. او همچنان بنیاد Vets 4 Afghanistan ( کهنه سربازان برای افغانستان) را تأسیس نموده است؛ بنیادی که برای حمایت از مردم افغانستان و کهنهسربازان مأموریت افغانستان فعالیت میکند. در سال ۲۰۲۱، او بهطور فعال در روند تخلیهٔ مترجمان افغان و خانوادههایشان مشارکت داشت و برای انتقال هرچه بیشتر افراد به مکان امن تلاش کرد. او بهطور صریح و بیپرده دربارهٔ تجربیاتش، واقعیتهای سخت مأموریت در افغانستان، و پیامدهای ماندگار آن برای نظامیان و افغانها مینویسد و سخن میگوید.
خطر پنهان بهرسمیت شناختن طالبان حتی پس از بازگشایی مکاتب دختران
فرض کنید فردا طالبان اعلام کنند که دختران و زنان در افغانستان دوباره میتوانند به مکتب و دانشگاه بروند. غرب با آسودگی نفس میکشد، روزنامهها از یک «چرخش تاریخی» سخن میگویند و در محافل دیپلماتیک، واژه بهرسمیتشناختن بهسرعت مطرح میشود.
اما آیا این امتیازدهی، طالبان را به حاکمان مشروع تبدیل نمیکند. کسانی که غیر این میاندیشند، سه نکته اساسی را فراموش کرده است: ایدئولوژی آنان، اعمال آنان، و تاریخشان و همچنین چشم خود را بر آنچه که در دیگر نقاط جهان در مورد گروههای مشابه دیدهایم، میبندد.
بهرسمیتشناختن یعنی قدرت و مشروعیت و این چیزی نیست که بهسادگی به دست آورده شود
بهرسمیتشناختن دیپلماتیک درها را میگشاید: تجارت بینالمللی، دسترسی مستقیم به کمکهای توسعهای و نفوذ سیاسی. برای طالبان، این یک حرکت نمادین نیست، بلکه یک پیروزی استراتژیک است. این دقیقاً همان چیزی را به آنها میدهد که میخواهند: جایگاه و اعتبار، بدون آنکه از هستهٔ ایدئولوژیشان کوتاه بیایند.
کابینه فعلی در کابل عمدتاً از مردانی تشکیل شده که در فهرست تحریمهای سازمان ملل قرار دارند، از جمله تروریستهای شناختهشده. هیچ امتیازی در مورد آموزش نمیتواند گذشته سیاه آنها را تغییر دهد.
یک امتیاز، ماهیت را تغییر نمیدهد
گروههای افراطی بارها ثابت کردهاند که حاضرند گامهای کوچک به عقب بردارند تا منافع بزرگتری به دست آورند.
ابو محمد الجولانی، رهبر هیئت تحریر الشام (HTS) در ادلب، کار خود را بهعنوان فرمانده شاخه القاعده در سوریه آغاز کرد. زمانی که فشارهای بینالمللی و تحریمها قدرت او را تهدید کرد، نام سازمان خود را تغییر داد، اصلاحات سطحی انجام داد و حتی در مصاحبههایی با لباس غربی و بدون ریش ظاهر شد تا معتدلتر به نظر برسد. اما در عمل، HTS همان سازمان سرکوبگر و خشنی باقی ماند که هسته ایدئولوژی جهادی خود را حفظ کرده بود. هدف روشن بود: کسب مشروعیت بینالمللی بدون تغییر واقعی.
طالبان همان بازی را انجام میدهند. پس از ۲۰۲۱، آنها بارها وعده دادند که مکاتب دخترانه «بهزودی» باز خواهند شد. چهار سال بعد، میلیونها دختر هنوز در خانه هستند.
ایدئولوژی طالبانی با حقوق جهانی سازگار نیست
ایدئولوژی طالبان ریشه در تفسیر افراطی از اسلام دیوبندی دارد که در مدارس دینی پاکستان شکل گرفته و توسط شبکههای فوقمحافظهکار حوزهٔ خلیج تأمین مالی شده است.
این یک انتخاب سیاسی ساده نیست که بتوان آن را بهآسانی تغییر داد، بلکه یک باور است: اینکه زنان و دختران نباید حقوقی برابر با مردان داشته باشند و استفاده از خشونت برای حفظ این نابرابری مشروع است.
حتی اگر دختران اجازه رفتن به مکتب پیدا کنند، دیگر حقوق اساسی همچنان ممنوع باقی میماند: آزادی بیان، مشارکت سیاسی، آزادی مذهبی و دسترسی برابر به کار برای زنان و دختران افغان رویا باقی خواهند ماند.
ایجاد یک الگو خطرناک برای تاریخ
بهرسمیتشناختن طالبان در برابر امتیازات حداقلی، یک سابقه خطرناک ایجاد میکند. این پیام را به سایر افراطگرایان میدهد: مقاومت کنید، چند نشانه ظاهری از اعتدال نشان دهید، و در نهایت جهان شما را خواهد پذیرفت. گروههایی مانند الشباب در سومالی و بوکوحرام در نیجریه با دقت الگوی افغانستان را دنبال میکنند. همانند HTS تحت رهبری جولانی، آنها نیز میتوانند از اقدامات تبلیغاتی تاکتیکی برای فشار به مسیر مشابه استفاده کنند.
حقوق بشر، ابزار معامله نیست
این تصور که حقوق بنیادین (مانند آموزش برای دختران) میتواند بخشی از مذاکرات سیاسی باشد، از نظر اخلاقی غیرقابلقبول است. آموزش یک لطف یا امتیاز از سوی یک رژیم نیست، بلکه یک حق جهانی است. بازگرداندن یک حق ربودهشده، دلیل برای پاداش یا بهرسمیتشناختن نیست.
افغانستان پیش از ۲۰۲۱ اسناد بینالمللیای را امضا کرده که آموزش را بهعنوان یک حق بیقیدوشرط به رسمیت میشناسد، مانند کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان (CEDAW).
کمک بدون بهرسمیتشناختن ممکن است
کمکهای بشردوستانه و پروژههای بازسازی میتوانند بدون بهرسمیتشناختن دیپلماتیک اجرا شوند. آژانسهای سازمان ملل، سازمانهای غیردولتی و صلیب سرخ در دهها کشور و منطقه درگیر که بهرسمیت شناخته نشدهاند، از طریق کانالهای ویژهای کار میکنند که مانع از تقویت مستقیم رژیمها با پول کمکها میشود.در سال ۲۰۲۳، افغانستان نزدیک به ۳ میلیارد دالر کمک بشردوستانه دریافت کرد، بدون آنکه طالبان بهطور بینالمللی به رسمیت شناخته شوند.
درسی که از جولانی و طالبان باید گرفت
چه در سوریه و چه در افغانستان، همان الگو را میبینیم: رهبران افراطی امتیازات تاکتیکی و نمایشی میدهند، امیدوارند تا رسمیت بینالمللی به دست آورند، و در عین حال به همان هسته سرکوبگر ایدئولوژی خود پایبند بمانند.
جهان نباید در این دام بیفتد. آموزش دختران در افغانستان ضروری است، اما این تنها یک بخش از پازل است. تا زمانی که حقوق بنیادین برای همه افغانها بهطور بیقیدوشرط بازگردانده نشود، بهرسمیتشناختن طالبان یک توهم خطرناک باقی خواهد ماند که به افراطگرایان در سراسر جهان دلگرمی میدهد.

ارائه تحلیل واحد و مورد توافق اکثریت درباره دلایل و عوامل فروپاشی نظام جمهوری اسلامی افغانستان، کاری دشوار و تقریباً ناممکن است. هر کس که زیر پرچم جمهوریت زندگی کرده یا ذینفع آن بوده، دیدگاه خود را درباره رویداد تاریک سقوط جمهوریت و تسلط ساختار منفور و مطرود طالبان دارد.
هر فرد از منظر جایگاه قومی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی و اقتصادی خود به این رویداد ـ که بار دیگر افغانستان را از مسیر تمدن و دولتـ ملت شدن جدا کرد ـ مینگرد. نمیتوان روایتی یکتا و مسلط از این سقوط ارائه کرد. بنابراین هدف من از این تحلیل، سرزنش دیگران یا برجسته کردن خطاها و کاستیهایشان نیست. من نیز، متأثر از تعلقات سیاسی، ساختارهای قدرت، مناسبات منطقهای، قومی، زبانی، سمتی و تاریخی، دیدگاه خود را بیان میکنم.
اول
خوشبختانه دسترسی به شبکههای اجتماعی و اینترنت همگانی است و بسیاری از مواردی که در اینجا به آنها اشاره میکنم، بهراحتی قابل دسترسی است. نکته نخست من درباره نقش معاون رئیسجمهور در ساختار جمهوریت و بر مبنای قانون اساسی است. صلاحیتهای معاون رئیسجمهور در قانون اساسی بهصورت واضح تعریف نشده و حدود این صلاحیتها توسط شخص رئیسجمهور تعیین میگردد. تعیین حدود صلاحیت و مسئولیتها به سطح روابط میان معاون رئیسجمهور با رئیسجمهور بستگی داشت.
انتظارات مردم از من اما تنها بر اساس صلاحیتهای موجود یا غیرموجود من در ساختار جمهوریت نبود، بلکه بیشتر به ریشههای سیاسی، قومی و تاریخی من بازمیگشت. از آنجا که من یکی از سربازان قهرمان ملی، شهید احمدشاه مسعود، بودم، مردم انتظار داشتند از کلیت دیدگاه و میراث سیاسی او دفاع و حراست کنم.
زمانی که من معاون رئیسجمهور شدم، نهتنها اردوگاه مقاومت دهه ۹۰ تکهتکه شده بود، بلکه هر تکه آن فاقد شیرازه واقعی بود. در دستگاه قدرت، دستکم حوزه مقاومت میان من و جناب داکتر عبدالله عبدالله تقسیم شده بود. به این موضوع که هر کدام از ما تا چه حد از این منافع نمایندگی و حراست میکردیم، نمیپردازم؛ زیرا پرداختن به آن، هدف اصلی این نوشته را منحرف میسازد.
بنابراین، کسانی که فکر میکنند قوای مسلح میتوانست یا باید به دستور من عمل میکرد، با روحیه و نص قانون اساسی آشنایی ندارند. از نظر قانونی، من بهجز حلقه محافظان شخصی و طرفداران نزدیک، نمیتوانستم مستقیماً بر هیچ بخشی از قوای مسلح امر کنم. معاون رئیسجمهور میبایست نظرات و خواستههای خود را از طریق ساختارهای متعارف و نهادینه آن زمان، مانند جلسات شورای امنیت تحت ریاست رئیسجمهور، جلسات خاص امنیتی و جلسات کابینه، به اجرا بگذارد.
به دلیل پیشینهام در بخش امنیتی، بهویژه اطلاعات، رئیسجمهور تحت فشار امریکا قرار گرفت تا از دادن صلاحیت مشخص و گسترده به من در این بخش خودداری کند. این موضوع در اولین مصاحبه مفصل او پس از سقوط نیز بهصراحت بیان شده است.
پس از آنکه زلمی خلیلزاد در سال ۲۰۱۸ مذاکره مستقیم با طالبان را آغاز کرد و جمهوریت را دور زد، من با راهاندازی تجمعات مردمی، موضع سخت و تندی گرفتم. اولین کسی بودم که با گردهمایی مردمی در کاپیسا، مذاکره خلیلزاد را محکوم کردم و گفتم که عاقبت این کار برای بقای نظام و دستاوردهای مقاومت و جمهوریت، بسیار خطرناک است.
این موضعگیریها، هرچند قبل از یکجا شدن با رئیسجمهور اشرف غنی بود، باعث شد سفارت امریکا در دو سال و اندی که معاون رئیسجمهور بودم، مرا تحریم کند. روابط ما بسیار سرد بود. البته تلاشهایی از سوی من و گاهی از سوی آنها برای ایجاد تفاهم صورت گرفت، اما فاصله دیدگاهها بسیار زیاد بود.
سرپرست سفارت امریکا در کابل، به نام ریچارد، چند روز پس از تحلیف، چند ساعت با من در دفتر موقتم در کوتی باغچه جلسه خصوصی داشت، زیرا دفتر صدارت هنوز توسط مارشال دوستم تخلیه نشده بود. ریچارد تلاش کرد به من بگوید که اگر آیندهای برای خود میخواهم، نباید برخلاف سیاست آشتیجویانه امریکاییها صحبت کنم. در آن دیدار به نتیجه نرسیدیم و گمانههای او نسبت به نیات من ـ که بر ضد سازش بیمعنا و ذلیلانه با طالبان بودم ـ تقویت یافت.
یک بار دیگر، در محوطه حرمسرا، پس از یک جلسه، با او درگیری شدید لفظی داشتم و او جلسه را پس از شنیدن سخنان تند من ترک کرد. سفارت امریکا مکرراً از من میخواست که اعلامیههای جلسات ششونیم نباید علیه طالبان باشد و نباید ثابت کنیم که طالبان عامل قتلهای هدفمند و بمبگذاریهای شهریاند که اغلب مسئولیت آن را نمیپذیرفتند؛ زیرا خلیلزاد اصطلاحی به نام «کاهش خشونت» اختراع کرده بود.
مثلاً طالبان پس از سقوط جمهوریت، فهرستی منتشر کردند که در آن نام انتحاریهایی که در حملات علیه من شرکت کرده بودند درج شده بود، اما پیش از آن دست داشتن خود را انکار میکردند. موضوع انفجار در چهارراهی زنبق نیز از همین نوع جنایتها بود. امریکا تلاش داشت توافق دوحه را توجیه کند و افشای جنایتهای طالبان به حیثیت روایت واشنگتن آسیب میزد.
من میتوانستم کارهای بزرگتری انجام دهم، زیرا هم تجربه داشتم و هم انرژی، اما نمیتوانستم مستقیماً بر قوا امر کنم. حالا که به حدود صلاحیتهای خود در آن زمان مینگرم، هیچکس جز خودم را ملامت نمیکنم. اگر صلاحیتم کم بود، باید همان وقت اعتراض میکردم. شاید در تاریخ افغانستان، یگانه کسی بودم که نماز صبح را همیشه در دفتر کارم ادا میکردم. تلاش داشتم که افغانستان به فاجعهای که در آن فرو رفت، نیفتد.
دوم
روش مذاکره با طالبان. آنچه قشر سیاسی افغانستان خوانده میشود، بسیار تقسیمشده بود و هیچ گروه سیاسی، بهصورت صادقانه و یکدل، از موضع مذاکراتی دولت حمایت واضح نمیکرد. هر بار که خلیلزاد وارد کابل میشد، پیش از دیدار با رئیسجمهور، با اشخاص مختلف ملاقات میکرد و این دیدارها را رسانهای میساخت تا به رئیسجمهور نشان دهد که شما یگانه مرجع صلحساز زیر پرچم جمهوریت نیستید.
آنهایی که قبل از رئیسجمهور با خلیلزاد دیدار میکردند نیز احساس اهمیت پیدا میکردند و تاختن و تمسخر بر ارگ را نوعی قدرت و افتخار میپنداشتند. تاکتیک شیطانی خلیلزاد برای ایجاد شکاف و نفاق، کاملاً واضح بود. چه بسا که از بدو خلقت، نقش شیطان در گمراهسازی بشر کمرنگ نبوده است. منزوی کردن جمهوریت یکی از پایههای جدید استراتژی امریکا بود.
چنانکه در صحبتهایم ـ که همه در اینترنت قابل دسترسی است ـ توضیح دادهام، من میدانستم این روش به جایی نمیرسد. اما دیدگاه من در جمهوریت، همگانی نبود. گاهی به من مانند «دربان دوزخ» نگاه میشد که گویی جز خشم، چیزی بیان نمیکنم و جز آتش و جزا، چیزی به ارمغان نیاوردهام. واقعیت اما این بود که من، بر اساس تاریخچه کار و تجربهام، میدانستم که نهتنها طالبان تغییر نکرده، بلکه بدتر هم شده است.
وقتی سفر به امریکا پیش آمد ـ که آخرین سفر رهبری جمهوریت به این کشور بود ـ تلاش کردم رئیسجمهور را متقاعد کنم که مرا با خود نبرد؛ زیرا نامم در فهرست نبود و دعوت نشده بودم. داکتر فضلمحمود فضلی، رئیس اداره امور، از جانب رئیسجمهور به من پیام داد که از تشریفات و رسمیات به خاطر وطن چشمپوشی کنم و بهعنوان برادر، در این سفر محمد اشرف غنی را همراهی کنم. قبول کردم.
پس از رسیدن به واشنگتن، ضیافتی توسط سفارت افغانستان ترتیب یافته بود که بیش از صد تن از مقامات سابق امریکا، چند مقام کنونی، ژنرالها، سفرا، روسا، خبرنگاران برجسته و لابیگران در آن حضور داشتند. رئیسجمهور بسیار با احتیاط سخن گفت. منطق او این بود که فردا با بایدن دیدار داریم و اگر اینجا تند صحبت کنم، او را در موقعیت انجامشده قرار میدهم و مذاکرات بیمحتوا خواهد شد.
ژنرال دیوید پترائوس، رئیس اسبق اداره مرکزی اطلاعات امریکا (سیا)، پس از صحبتهای رئیسجمهور بلند شد و گفت که امریکا در آستانه ارتکاب جنایتی در افغانستان است و این نابخشودنی است. او اشاره به خروج حتمی قوای امریکا و توافق پنهانی با طالبان داشت. این تندترین اظهارنظر جلسه بود و دیگران نیز در همین راستا سخن گفتند. رئیسجمهور به من گفت: «بگذار بایدن اینها را از زبان خودشان بشنود و ما حرف خود را برای مذاکرات فردا حفظ کنیم.»
تام وست ـ که بعدها نماینده خاص وزارت خارجه امریکا شد ـ نیز در این جلسه حضور داشت. روز بعد، پیش از دیدار با بایدن، هیچ خبر بدی علیه اداره او در روزنامههای امریکا منتشر نشد و بدین ترتیب آبروی بایدن در آن روز حفظ گردید.
در قصر سفید، طبق برنامه، من حدود یک ساعت در سالن انتظار بودم؛ زیرا نامم در پروتکل نبود و حضورم غیررسمی بود. سپس مرا به اتاق مذاکرات راهنمایی کردند. پس از یک ساعت، وارد اتاق ملاقات شدم که به نظر میرسید گفتوگوهای اساسی پایان یافته است. بایدن از جای خود بلند شد و گفت: «معاون بودن کار سختی است؛ کاری که سپاس نمیآورد و همه اعتباراتش به رئیسجمهور میرسد. من خودم معاون بودهام و از دل تو آگاهم.»
او از من خواست اگر گفتنی یا تبصرهای دارم بیان کنم. چون وقت کم بود، گفتم: «حتماً صحبتهای شما با رئیسجمهور و رئیس شورای صلح بسیار خوب بوده، من فقط سه پرسش دارم:
اول، اگر هدف توافق دوحه صلح است، چرا تمام سیستم لجستیک و اکمالاتی شما برای قوای مسلح جمهوریت در اول سپتامبر ۲۰۲۱ پایان مییابد و هیچ روزنهای برای تمدید آن وجود ندارد؟ چون این قراردادها باید ماهها پیش تمدید میشد.
دوم، اگر طالبان برخلاف روح توافق دوحه دست به تهاجم بزنند، برنامه اضطراری چیست؟ یا اینکه از جمهوریت دست شستهاید و توافق دوحه در واقع تغییر رژیم است؟
سوم، آیا شما ذهناً آماده سقوط جمهوریت هستید؟»
پرسشها تند بودند، اما بایدن با خونسردی گفت که اینها پرسشهای معقولی هستند. او افزود: «ما به حمایت از نظام جمهوریت ادامه میدهیم، اما جزئیات فنی را وزیر دفاع و رئیس سیا به شما خواهند گفت.»
دیدار بعدی ما با وزیر دفاع، ژنرال لوید آستین، و دیدار سوم با رئیس سیا بود. یکونیم ساعت در پنتاگون و نزدیک به سه ساعت در مقر اداره مرکزی اطلاعات (سیا) جلسه داشتیم. بعدها معلوم شد که هر دوی آنها مأموریت داشتند ما را فریب دهند. همه تدابیر و وعدههای دادهشده، فریب بود. هدف این فریب آن بود که ما برای دفاع، اقداماتی بدون هماهنگی با امریکا انجام ندهیم تا دسیسه آوردن طالبان خنثی نشود و قوای مسلح جمهوریت، قابلیت و باورمندی خود را از دست بدهد.
من جزئیات هر دو جلسه را در اختیار دارم. هیچیک از وعدههایی که دادند عملی نشد، ولی تا لحظه آخر بر عملی شدن آن تأکید میورزیدند. خدا قوت و وقت بدهد تا در آینده تفصیل این دو دیدار را بنویسم.
سوم: تدابیر لازم از منظر تاکتیکی
من طرفدار خریداری ماینهای ضدپرسونل و ضدوسایط و فرش گسترده آنها در مسیر طالبان بودم. برتری طالبان در بسیاری از عملیاتها، ماین بود. نبود ماین، یکی از نقاط ضعف ما محسوب میشد؛ زیرا افغانستان قبلاً معاهده عدم استفاده از ماین را امضا کرده بود.
همچنین طرفدار خریداری پهپاد بودم. آقای اتمر، وزیر خارجه، نیز تلاش داشت همه را متقاعد کند که خرید پهپاد مهم است. او دیداری بین من و یک شرکت پهپادسازی ترکی ترتیب داد، اما باز هم من معاون رئیسجمهور بودم و نمیتوانستم در چنین مواردی تصمیم مستقیم بگیرم.
من طرفدار توزیع سلاح به مردم و مقاومت خانهبهخانه، کوچهبهکوچه و گذربهگذر بودم، اما تنها بودم. دیگران اینگونه تدابیر را مخالف توافقات بزرگ برای دستیابی به صلح و سازش میدانستند. رئیسجمهور اشرف غنی به اکثر پیشنهادهای افراد بانفوذ پاسخ مثبت میداد و پیشنهادهای کتبی مرا نیز تأیید میکرد.
در هفتههای پایانی، پول بر اساس امریه او از ریاست عمومی امنیت ملی توزیع میشد. تمام شخصیتهایی که ادعا دارند آماده مقاومت بودند اما اشرف غنی از آنها حمایت نکرد، دروغ میگویند. نمیخواهم نامی ببرم، اما اشرف غنی در هفتههای آخر، هیچ درخواست اشخاص مدعی مقاومت را رد نکرد.
با این حال، برخی از این افراد شبها با خلیلزاد مشورت میکردند که حتماً میگفت طالبان تغییر کرده و با شما سازش میکند؛ خود را به زحمت نیندازید. وقتی از خرید ماین از خارج ناامید شدم ـ چون با مخالفت سرسخت امریکا و ناتو مواجه شدیم ـ به تدابیر غیرمتعارف روی آوردم. تلاش کردم چند کارگاه ساخت ماین راهاندازی کنیم.
ناگفته نماند که رئیس ناتو در تماس تلفنی به اشرف غنی گفته بود که برای موفقیت پروسه صلح، نباید طالبان اعدام شوند و نباید ماین خریداری شود. مکالمه سرمنشی ناتو به نام ینس استولتنبرگ هنوز در توییتر موجود است.
رئیسجمهور رابطه با غرب را بنیادی تعریف کرده بود، اما من مدتها بود که میدانستم غرب در حال خیانت است. فقط ده روز پیش از سقوط، رئیسجمهور به من گفت: «اگر میتوانی، همان دستگاه ماینسازی که پیشنهاد داده بودی را فعال کن.» با آنکه وظیفه معاون رئیسجمهور، تدارک کارگاه ماینسازی نبود، باز هم بهسرعت افرادی را که میشناختم دعوت کردم و در تدارک ساخت دستگاه ماینسازی بودیم که سیر تحولات شدت یافت.
تلاش من، تشدید فعالیتهای تاکتیکی برای کند کردن فروپاشی استراتژیک و جبران آن بود. بر همین اساس، با صد مشکل، کمربند ولسوالیهای کابل را حمایت کردم تا دستکم مدتی از هرجومرج پیش از ورود طالبان جلوگیری شود. اما باید تکرار کنم که هیچیک از این فعالیتها، همخوانی با مسئولیتها و صلاحیتهای تعریفشده و تفویضشده من نداشت.
چهارم: نقش تبلیغات و زشتنمایی دولت
رسانههایی که از سوی غربیها، بهویژه سفارت امریکا، حمایت میشدند مأموریت داشتند دولت را بهناحق مانع صلح معرفی کنند. این برنامه بر اساس طرحی دیکتهشده پیش برده میشد.
مردم میدانند که مثلاً طلوع، بهعنوان بزرگترین رسانهای که شهرت و ثروتش مدیون جمهوریت بود، چگونه مرتجعانه عمل کرد و علناً تسلیم شد. از رئیسجمهور تصویری بهعنوان فردی تشنه قدرت ترسیم کردند، در حالی که او در هر جلسه میگفت هدفش جلوگیری از انقطاع و فروپاشی است، نه ماندن در قدرت.
بازتاب این جملات و منطق رئیسجمهور به نفع رسانههای تمویلشده نبود و اجازه نداشتند آن را منتشر کنند. آنها مأموریت داشتند چهرهای مثبت، خیالی و جعلی از طالبان ترسیم کنند. رهبران سیاسی نفعی در بازتاب دادن سخنان مثبت دولت نداشتند و هرچه در توان داشتند برای کنار زدن آن به کار گرفتند. باور این بود که طالبان فقط یک نقطه را نشانه میگیرد: ارگ و بس.
پنجم: همسایههای مشکوک و انتقامجو
دربارهٔ نقش پاکستان بسیار گفته شده است. آنچه امروز تحت نام طالبان مسلط است، در واقع تشکیلاتی در تبعید بود که پاکستان برای بیست سال در خاک خود جا داده و حمایت کرده بود. نقش مخرب پاکستان در فروپاشی افغانستان بهقدر کافی مورد بحث قرار گرفته است.
برای مثال، قاری فصیحالدین فطرت، به اصطلاح «لوی درستیز» طالبان، پس از زخمی شدن، برای مدت یک سال در شفاخانهای در حیاتآباد پشاور بستری بود و سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (آیاِسآی) مسئول تأمین امنیت او بود. بحثهای تخصصی دربارهٔ نحوهٔ کمک پاکستان در سوق و ادارهٔ جنگها علیه نیروهای جمهوریت، به زمان کافی نیاز دارد که خارج از حوصلهٔ این نوشته است.
این طالبان که با پسوند «ملا» و «مولوی» مسلط شدهاند، در حقیقت نیرویی پیشراندهشده بودند که سوق و ادارهٔ واقعی آنها بهدست نظامیان پاکستانی بود. یکی از اشتباهات بزرگ ما این بود که وقتی از نیت غربیها آگاه شده بودیم، باید بهسرعت روابط دفاعی گستردهای با همسایگان ایجاد میکردیم و خیانت ناتو را با ایجاد عقبهٔ بدیل در منطقه جبران مینمودیم.
رئیسجمهور غنی در مصاحبهای گفت که او هزینهٔ باور به غرب و توافقات امضاشدهای را که هیچگاه رعایت نشد، میپردازد. از نظر تیوری، باور بر این است که حادثهٔ یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱، یک اختلال در روابط استراتژیک امریکا با افراطیت مذهبی ایجاد کرد؛ اما پس از کشته شدن اسامه بنلادن، نهتنها واشنگتن نخواست طالبان شکست بخورد، بلکه تلاش کرد او را در دایره منافع بزرگ امنیتی خود بهکار گیرد. و چنین نیز شد.
آقای کرزی در سال ۲۰۱۳ به قطر دعوت شده بود. من نیز جداگانه دعوت شده بودم. در حاشیه کنفرانس نان چاشت باهم خوردیم و مرا در طیاره خاص با خود به کابل آورد. او گفت: «امرالله خان، برادر، این جنگ امریکا با طالب زرگری است و الله بالله که قصه این است که اینها میخواهند حاجی نظرمحمد را بیاورند. قریههای ما را بخاطر یک نفر بمباران میکنند ولی بزرگان طالب در دفتر آیاسآی زیر نظر امریکا شیر چای مینوشند و پکوره میخورند. باید خود را محکم کنیم.»
او با لحن شوخیآمیز گفت که «امریکا نیاز دارد که حاجی نظر محمد را حاکم بسازد.»
آقای کرزی برای طالبان یک کاراکتر تخیلی به اسم حاجی نظرمحمد ساخته بود و هر وقت از طالب سخن میگفت آن را آسان میساخت و میگفت که منتظر باش که حاجی نظر محمد بیاید. در آن موقع من در دولت نبودم نمیدانستم که چگونه خود را باید محکم کنیم. اعتراض آقای کرزی بر ضد دفتر طالب در قطر نیز جایی را نگرفت.
ششم
روز پنجشنبه، ۱۲ اگست ۲۰۲۱، جناب داکتر عبدالله عبدالله از قطر بازگشت و به جلسهٔ اضطراری امنیتی در ارگ دعوت شد. پس از شنیدن گزارشها از شخصیتهای مختلف، من طرح مقاومت ملی را مطرح کردم. رئیسجمهور سکوت کرد. عمدًا رو به داکتر عبدالله کردم و گفتم: «جناب داکتر صاحب، شما تازه تشریف آوردهاید. آیا حرفی وجود دارد یا باید برای جنگ آماده شویم؟»
او فقط گفت: «اگر فرض کنیم مقاومت ایجاد شود، این تدابیر توسط چه کسی و کدام ساختار اتخاذ میگردد؟ شرایط فرق کرده است.» وقتی جلسه پایان یافت، در دروازهٔ سالمخانهٔ خصوصی از او پرسیدم که طبق معلوماتم، طالبان به اشارهٔ امریکاییها برنامهٔ حملهٔ گسترده دارند. او با محافظهکاری گفت که در دیدار آخر با طالبان چیزی نشنیدیم که بر اساس آن بتوان قضاوت صلح یا جنگ کرد. دیدار ما با طالبان محتوا نداشت.
قبل از این جلسه، من بارها تلاش کرده بودم که برای راستیآزمایی، کمیسیون مشترک نظارت بر تخلفاتِ بهاصطلاح «کاهش خشونت» ایجاد شود و از جانب ما جنرال جلال یفتلی، که مَلک نیز است، معرفی شده بود. این طرح پذیرفته نشد. خلیلزاد میگفت اکثر تخلفات در اخلال پروسهٔ «کاهش خشونت» از سوی دولت صورت میگیرد. آن اصطلاح مزخرف بهنام کاهش خشونت هرگز تعریف نگردید. من برای رد این ادعای دروغین، پیشنهاد کرده بودم که کمیسیون راستیآزمایی ایجاد شود. نشد که نشد.
نتیجه
من از منظر سیاسی برای استحکام وحدت ملی بسیار تلاش کردهام و شاید از معدود شخصیتهای حوزهٔ شمال باشم که کوشیدهام حرف و کردارم باعث ایجاد زخمهای قومی نشود. واقعیت اما این است که طالبان چیزی بیش از یک گروه و یک لشکر قبیلهای با تعصب بیسابقه و اغلب بیباور به تنوع قومی و فرهنگی افغانستان نیستند. دین و مذهب تنها روپوش عطش سوزان آنها برای حفظ قدرت است. آنجا که منافع گروهیشان در خطر باشد، قرآن را قربانی قدرت میکنند.
نمونهٔ بارز آن چشمپوشی از رسواییهای اخلاقی و جنسی اعضای بلندپایهشان است که تعفن آن سراسر اینترنت را گرفته و رسواتر از پروندهٔ جفری اپستین در امریکا شده است. آنچه پس از سقوط جمهوریت ایجاد شده، «طالبستان» است و چیزی از افغانستان در حوزهٔ نمادها و ارزشها باقی نمانده است؛ نه قانون اساسی وجود دارد، نه نمادهای ملی و نه حضور مردم در قدرت.
بر همین دلایل، تشکیلات طالبان فرو میپاشد و بدون شک فرو خواهد پاشید. من فقط نوع فروپاشی آن را نمیتوانم مشخص کنم، اما اصل فروپاشی حتمی است.
من در رأس سازمان «روند سبز افغانستان» (رسا) قرار دارم. این سازمان، در مبارزه بر ضد طالبان، در حد توان خود، از سال ۲۰۱۱ تاکنون در ابعاد مختلف نقش داشته و دارد. پس از سقوط جمهوریت، دهها تن از اعضای رسا در چهار سال اخیر شهید شدهاند و تعداد زیادی در زندانهای طالبان اسیرند. ما میدانیم که بازجویان و مستنطقین طالبان با چه الفاظی همسنگران ما را شکنجهٔ روحی میکنند. حتی وقتی پارچهٔ ابلاغ محکمهٔ طالبان را میبینیم، میدانیم که اساس این قضاوتها چیست. اساس قضاوت نه شریعت است، نه قانون مدنی و نه عرف؛ اساس اکثر قضاوت طالبان، مطلق تعصب و حس شدید تنفر و تکبر است.
با آنهم و با پذیرش تمام سختیها و قربانیها، عزت و آبروی ما این است که وضعیت پس از سقوط را نپذیرفتیم و نخواهیم پذیرفت. طالبان را نپذیرفتیم و نخواهیم پذیرفت. این یکی از افتخارات تاریخی ماست. برای آزاد زیستن باید بها پرداخت.
من روز یکشنبه، ۱۵ اگست، ساعت ۱۱:۴۰ به دهکدهٔ آباییمان در باغسرخ پنجشیر رسیدم و بدون لحظهای آرامش، شروع به بسیج مردم کردم. با استفاده از مقدار کافی پول و اندکی اسلحه که در اختیار داشتم، توانستم در شکلدهی مبارزه علیه طالبان سهم بگیرم و نقش ایفا کنم. علاوه بر ابعاد معنوی و سیاسی، برای تشدید مبارزه علیه طالبان به پول، اسلحه و مردم نیاز بود. این سه عنصر را تا حدی داشتیم. اکنون نیز به اندازهای که نگذاریم طالبان ادعای ثبات کند، منابع در اختیار داریم.
طالبان نمیتوانند افغانستان را باثبات سازند. ثبات معنایش سفر بیخطر از کابل تا قندهار نیست؛ آن تنها بخش کوچکی از آرامش بیپایه و لرزان است. برتری طالبان در این است که حدود سه درصد از مردم جنوب، جنوبغرب و بعضی ولسوالیهای خاص در شمال را مسلح کرده و برای حفاظت از تشکیلات انحصاری خود معاش میدهند. این توانایی، فعلاً در اختیار دیگر نیروهای سیاسی و قومی افغانستان قرار ندارد.
اما تاریخ نشان داده است تا زمانی که زخمها و گسستهای داخلی التیام نیابد، ثبات بهدست نمیآید. ثبات پایهٔ امید است و امید، ترقی و انکشاف میآورد. آرامش استوار بر ترس و سرکوب، هرگز باعث تشویق سرمایهگذاری، گسترش حس مالکیت میان همهٔ مردم و ظهور دولت ـ ملت نمیشود.
وضعیت حتماً تغییر میکند، چون مسئلهٔ دسترسی به اسلحه، که بیشتر تاکتیکی است تا راهبردی، روزی حتماً حل خواهد شد. وقتی مسئلهٔ اسلحه حل گردد، آن وقت مردم با زبان تاریخی افغانستان ـ یعنی زبان خشونت و زور ـ با طالبان بیشتر صحبت خواهند کرد. اکنون در افغانستان، زبانهای فارسی و پشتو هر دو به تعلیق رفتهاند و تنها میلهٔ تفنگ، رساترین زبان رایج کشور شده است.
برای اینکه در فردای فروپاشی طالبان، حس هموطن بودن میان همهٔ اقوام کمترین آسیب را ببیند، نهایت تلاش میکنیم که حرکت ما استوار بر تفکرِ ساختن و اعادهٔ افغانستان باشد، نه اعادهٔ یک تکبر قومی بر تکبر قومی دیگر. ما برای براندازی «طالبستان» و اعادهٔ افغانستان مبارزه میکنیم.







