در حدود ده ماه، ما یک اعتراض گسترده، یک سرکوب مرگبار و دو جنگ را تجربه کردهایم. هر دو، از جایی که بیشتر ما ایستادهایم، کاملاً بیهوده به نظر میرسند.
رهبران در واشنگتن و تلآویو ممکن است اعلام پیروزی کنند. حاکمان در تهران—هر کسی که اکنون واقعاً قدرت را در دست دارد—خواهند گفت که حقانیتشان ثابت شده است. چهرههای مخالف در تبعید مردم داخل ایران را به مبارزه دوباره فرا میخوانند.
اما مردم اینجا خستهاند. کاملاً درمانده، دستکم فعلاً.
شوک اقتصادی از همین حالا قابل مشاهده است. اخراجها در حال گسترش است و قیمتها همچنان بالا میروند. تورم به جایی رسیده که مردم شوخی میکنند که البته مغازهها پر از کالاهای ضروری است، چون هیچکس توان خریدشان را ندارد.
هنوز مشخص نیست که کارخانههای فولاد و تأسیسات پتروشیمی تا چه حد در حملات امریکا و اسرائیل آسیب دیدهاند. اما این بهاصطلاح «صنایع مادر» در قلب اقتصاد ایران قرار دارند. اگر دچار اختلال شوند، این اختلال بهزودی همهجا را در بر خواهد گرفت.
در همین حال، دیپلوماتها و فرماندهان کتوشلوارپوش سپاه پاسداران بر سر غنیسازی اورانیوم و سرنوشت تنگهٔ هرمز چانهزنی میکنند، ظاهراً به نمایندگی از ما، اما بدون آنکه هرگز بپرسند آیا ما حاضریم بهای این راهبردهای بزرگ را بپردازیم یا نه.
حتی زبانی که زمانی برای توصیف زندگی در اینجا به کار میبردیم، حالا فرسوده به نظر میرسد. صحبت از «تلاش برای گذران زندگی» دیگر تقریباً کلیشهای شده است.
سال گذشته نوشتم که وقتی مردم در ایران درباره آینده صحبت میکنند، معمولاً منظورشان فردا یا نهایتاً هفتهٔ آینده است. حالا حتی همان افق هم کوتاهتر شده است.
آینده، از نظر روانی، بهعنوان یک سازوکار مقابلهای خاموش شده است. مردم نمیخواهند بمبهای بیشتری را تصور کنند. و حتی کمتر میخواهند تصور کنند که جمهوری اسلامی از همه اینها جان سالم به در ببرد—شاید سختگیرتر و متحدتر پس از دو دور جنگ.
رئیسجمهور ترامپ میگوید تواناییهای ایران «نابود» شده است. از جایی که ما ایستادهایم، تنها چیزی که واقعاً نابود شده روحیه است. او میگوید «تغییر رژیم» کامل شده است. اینجا، ما حتی شروعش را هم ندیدهایم.
مقامات و حامیانشان به نظر میرسد کنترول خیابانها را کاملاً در دست دارند. شب به شب نمایشهای پر سر و صدای جشن برگزار میکنند—ترکیبی از گردهمایی و کارناوال—و پیروزی را اعلام میکنند و بهطور ضمنی هر کسی را که مخالف است به بیرون آمدن به چالش میکشند.
حتی اگر یک توافق بزرگ در جایی میان پایتختها و دیپلوماتها شکل بگیرد، مردم عادی اینجا در دستور کار هیچکس نیستند.
من آماری ندارم، اما حدس میزنم که در حال حاضر کمتر از یک نفر از هر هزار نفر دسترسی معناداری به اینترنت دارد. و حتی همان اتصال هم آنقدر کند است که پیامهای صوتی بهسختی کار میکنند.
تقریباً هیچکس در خارج متوجه نشده که ما چقدر منزوی شدهایم. میگویند بهزودی حتی پیامهای متنی هم محدود خواهد شد. کشور دارد تکهتکه، با لایههای بوروکراسی، مهر و موم میشود.
و با این حال زندگی ادامه دارد. مردم سر کار میروند—آنهایی که خوششانساند. مردم غذا میخورند، رانندگی میکنند، دور هم جمع میشوند. اما وقتی در چشمانشان نگاه میکنی، اغلب روح چندانی پشت آنها نیست.
این به آن معنا نیست که اوضاع هرگز بهتر نخواهد شد. ممکن است بهتر شود. اما ما دیگر امیدی نداریم.