پاکستان از جنگ ایران برای بازسازی اعتبار جهانی خود استفاده کرد
مطرح شدن غیرمنتظره پاکستان به عنوان میانجی میان ایالات متحده امریکا و جمهوری اسلامی ایران، نشاندهنده تغییر ماهیت دیپلوماسی در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ است. پس از برگشت دوباره ترامپ به کاخ سفید، دیپلوماسی اکنون بیش از هر زمان دیگری «شخصمحور» و «معاملهگرایانه» شده است.
دیدار اخیر جیدی ونس، معاون رئیسجمهور امریکا با شهباز شریف، نخستوزیر پاکستان در اسلامآباد، نمادی از این چرخش بزرگ است.
معاون ترامپ هیئت امریکایی را در مذاکره با ایران رهبری میکرد
سودرسن راگون روز سهشنبه در مطلبی تحلیلی در مجله نیویارکر نوشت که در روز نخست سال ۲۰۱۸ میلادی، دونالد ترامپ همانند روسای جمهور پیشین امریکا از سیاستهای پاکستان به ستوه آمده بود و در توییتی تند اعلام کرد: «ایالات متحده در ۱۵ سال گذشته به طور احمقانهای بیش از ۳۳ میلیارد دالر به پاکستان کمک کرده و آنها جز دروغ و فریب چیزی به ما ندادهاند. آنها به تروریستهایی که ما در افغانستان شکار میکنیم، پناهگاه امن میدهند.»
سه روز پس از آن موضعگیری، واشنگتن صدها میلیون دالر کمک نظامی خود به اسلامآباد را قطع کرد.
با این حال، در دور دوم ریاستجمهوری ترامپ، این رابطه کاملاً دگرگون شده است. اسلامآباد اکنون به ترامپ کمک میکند تا راه خروجی از یک بحران خودساخته با ایران بیابد. این جنگ اقتصاد جهانی را تکان داده و موقعیت جمهوریخواهان را در آستانه انتخابات میاندورهای تضعیف کرده است.
پاکستان به عنوان میانجی اصلی میان واشنگتن و تهران، اعتبار جدیدی به عنوان عامل صلح و شریک امنیتی کسب کرده و کاری را انجام داده که هیچ کشور یا نهاد بینالمللی دیگری در یک دهه گذشته موفق به انجامش نشده بود.
از کشوری منزوی تا کارگزار صلح جهانی
بر اساس این گزارش، پاکستان پیش از این درگیر بحرانهای متعددی بود و به شدت به این بازسازی چهره و اعتبارش در سطح بینالمللی نیاز داشت. این کشور که عمدتاً توسط ارتش اداره میشود، با بیثباتی سیاسی و اقتصادی، سرکوب فزاینده دولتی، تروریسم، شورشهای داخلی و بدهیهای کلان دستوپنجه نرم میکند. علاوه بر این، پاکستان درگیر جنگ با طالبان در افغانستان است. همزمان، تنشها با هند، رقیب اصلی منطقهایاش نیز همچنان بالا است.
مایکل کوگلمن، پژوهشگر ارشد جنوب آسیا در شورای اتلانتیک درباره این وضعیت میگوید: «حتی اگر گفتوگوها شکست بخورد و توافقی حاصل نشود، پاکستان باز هم برنده است. این یک چرخش شگفتانگیز است، زیرا به نظر میرسد پاکستان از وضعیتی نزدیک به یک کشور مطرود، به یک صلحطلب تبدیل شده است.»
فرمول معامله ارتش پاکستان با ترامپ
مجله نیویارکر نوشت که مهندسی این نزدیکی دوباره اسلام آباد به واشنگتن بر عهده عاصم منیر، فرمانده ارتش و قدرتمندترین فرد پاکستان است که روابط بسیار نزدیکی با ترامپ برقرار کرده است.
رایان کراکر، سفیر پیشین امریکا در پاکستان در این باره میگوید: «پاکستانیها همانند دیگران فهمیدهاند بازی با ترامپ چگونه است و این بازی را به بهترین شکل ممکن پیش بردهاند. کارهایی را انجام دهید که او دوست دارد، بیشرمانه از او تمجید کنید و تصویری را ارائه دهید که او میپسندد. اگر یک مرد قدرتمند نظامی و یونیفورمپوش باشید، این کار راحتتر است. پاکستان کارتهای برنده را در اختیار داشت و آنها را از نظر زمانبندی و محتوا بسیار خوب بازی کرد.»
فرصت طلایی پاکستان برای احیای روابط با واشنگتن، سال گذشته با دستگیری و استرداد محمد شریفالله به امریکا فراهم شد. این فرد طراح اصلی بمبگذاری خونین آگست ۲۰۲۱ میلادی در میدان هوایی کابل بود که منجر به کشته شدن بیش از ۱۷۰ نفر از جمله ۱۳ نظامی امریکایی در جریان تخلیه شد.
دونالد ترامپ در سخنرانی خود در کانگرس، رسماً از اسلامآباد برای بازداشت این شریفالله تشکر کرد و متعاقب آن، نزدیک به ۴۰۰ میلیون دالر کمک نظامی به پاکستان را تصویب کرد.
افزون بر این، پس از درگیریهای موشکی میان هند و پاکستان در ماه ثور، شهباز شریف، نخستوزیر پاکستان اعلام کرد که ترامپ «نقشی اساسی و عالی» در برقراری آتشبس داشته است و اسلامآباد رسماً دونالد ترامپ را نامزد جایزه صلح نوبل کرد.
فرزانه شیخ، کارشناس موسسه چتم هاوس در این باره میگوید: «ترامپ رهبران قدرتمندی چون پوتین، اردوغان و السیسی را تحسین میکند و عاصم منیر دقیقاً در همین قالب میگنجد. پیشنهاد میانجیگری پاکستان صرفاً از روی نوعدوستی نبود، آنها محاسبه کردند که از این نقش سود خواهند برد.»
پاکستان میزبان رهبران امریکا و ایران بود.
مزیتهای اسلامآباد نسبت به قطر و عمان
طبق این گزارش، جنگ ایران و امریکا، جریان نفت و کود کیمیایی از تنگه هرمز را متوقف کرده و سالانه ۳۸ میلیارد دالر حواله ارزی میلیونها کارگر پاکستانی در حوزه خلیج فارس را (که ۱۰ فیصد تولید ناخالص داخلی پاکستان را تشکیل میدهد) به خطر انداخته است. بنابراین پایان این جنگ برای اقتصاد اسلامآباد حیاتی است.
اما چرا امریکا و ایران به پاکستان روی آوردند؟ پس از آنکه میانجیهای سنتی مانند قطر و عمان که هر دو میزبان پایگاههای نظامی امریکا هستند، هدف موشکها و پهپادهای ایران قرار گرفتند و دیگر بیطرف محسوب نمیشدند، پاکستان تنها گزینه واقعبینانه بود. سفارت پاکستان در واشنگتن سالهاست که حفاظت از منافع ایران در امریکا را بر عهده دارد و برعکس بیشتر همسایگان ایران، پاکستان میزبان هیچ پایگاه نظامی امریکایی نیست.
رایان کراکر، سفیر پیشین امریکا در پاکستان که در کشورهای عراق، افغانستان و سوریه سفیر بود، میگوید: «اگر از من میخواستید ۵۰ کشور احتمالی برای میانجیگری میان امریکا و ایران را نام ببرم، پاکستان در لیست من نبود، اما آنها اکنون آنجا هستند.»
همچنین چین نیز به عنوان بزرگترین شریک تجاری ایران از این نقش پاکستان حمایت کامل کرده است.
چک سفید برای سرکوب داخلی
مجله نیویارکر نوشت در حالی که ارتش پاکستان به خاطر نقش میانجیگری خود مورد تحسین بینالمللی قرار میگیرد، در داخل کشور از این موقعیت جهانی به عنوان پوششی برای تحکیم قدرت و خفه کردن صداهای مخالف استفاده میکند.
مایکل کوگلمن در این باره میگوید سرکوب سیاسی در پاکستان به سطحی رسیده که در سالهای اخیر بیسابقه بوده است. ارتش میداند که به دلیل نقش حیاتیاش در بحران ایران، جامعه بینالمللی چشمان خود را بر نقض حقوق بشر در داخل پاکستان خواهد بست و این تحسین جهانی، یک «چک سفید» به جنرالها برای سرکوب بیشتر داده است.
ملیحه لودی، سفیر پیشین پاکستان در سازمان ملل و امریکا نیز میگوید: «این وضعیت نابرابری و عدم تعادل میان بخش غیرنظامی و ملکی را بیشتر تقویت کرده و روند اقتدارگرایی جاری در پاکستان را استحکام بخشیده است.»
به گفته رایان کراکر، دوستی عاصم منیر با ترامپ یک سیگنال واضح به همگان در داخل پاکستان است که نباید منتظر هیچگونه فشار از سوی امریکا بر ارتش باشند.
به گفته نویسنده مطلب، با این حال، تاریخ به جنرالهای پاکستانی هشدار میدهد که بیش از حد به ترامپ پیشبینیناپذیر اعتماد نکنند.
کراکر یادآوری میکند که آخرین باری که پاکستان نقش میانجی بزرگی را ایفا کرد و تسهیلکننده روابط امریکا و چین در سال ۱۹۷۱ میلادی شد، اسلامآباد انتظار داشت واشنگتن از تجزیه پاکستان شرقی جلوگیری کند، اما امریکا جز اعزام چند ناو جنگی کاری نکرد و پاکستان شرقی به بنگلادش تبدیل شد. تاریخ نشان داده است که روابط با واشنگتن همواره بر اساس منافع مقطعی بوده و تعهد پایدار، رویاپردازیی بیش نیست.
طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگهای میانگروهی» و ظلم مجاهدین پیشین میداند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی میکند. طالبان در سال ۱۹۹۴ بهگونهای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.
پیدایش و شکلگیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفتوگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینهای، ناگهان ظهور میکند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر میکند؟
عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» مینویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبههای دیگر برای برچیدن بساط بیعدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟
وجه تسمیه طالبان
واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» بهمعنای دانشآموز است. از دید زبانشناسی، این واژه به معنای گروهی از دانشآموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق میشود.
مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبهقاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سختگیرانه از اسلام ارائه میداد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده میشدند.
طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهرهها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر میرسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را بهعنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.
حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما بهتدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و بهسرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.
امارت اسلامی
طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نامگذاری کرد. این نامگذاری با استناد به تاریخ اسلام، بهویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالیکه «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح میشود.
در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره میشود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته میشود و امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده میشود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولتداری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال میشود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخگو نیست و قدرت بهشدت متمرکز است.
هبتالله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستینبار امیر دوستمحمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را بهکار بردهاند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.
عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. هبتالله آخندزاده بارها در سخنرانیهایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته میشود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دورههای امارت در افغانستان جنایات گستردهای رخ داده است.
طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علیرغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومتداری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوریکه هم در نهادهای ملی کار میکردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.
حرکت غیربومی
طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، بهویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینهای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی میشود.
با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروهها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیینکنندهای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگتری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.
ملا عمر، بنیانگذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کمحرف و بسیار آرام توصیف شده است و بهنظر میرسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیانگذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن میگوید و از او تجلیل نمیکند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کمسوادتر میداند. در مقابل، هبتالله آخندزاده بهعنوان «شیخالحدیث» شناخته میشود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.
طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که بهسرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که بهصورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما بهسرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.
مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهرههایی چون جلالالدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیبالله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.
یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقهای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»
طالبان نخستینبار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس بهسرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.
پدر و مادر طالبان
طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکلگیری، سازماندهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمانیافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار بهنظر میرسد.
پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، میتواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.
فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمانیافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی میداند و آن را یکی از آشکارترین نمونههای مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.
طالبان در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو شکل گرفت. بهنوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمکهای مالی گستردهای به طالبان ارائه داده است و این کمکها را «چک سفید» توصیف کرد.
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.
از آنجاییکه طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» میگویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.
احمد رشید درباره نقش بوتو در شکلگیری و رشد طالبان توضیح میدهد که مولانا فضلالرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز تربیت طالبان شناخته میشود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.
بینظیر بوتو، نخستوزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.
پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت میکرد. اما رقابتهای سیاسی داخلی، بهویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضلالرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را بهعنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضلالرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بینالمللی برای طالبان نیز استفاده کرد.
پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آیاسآی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.
شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و اینکه آنها قندهار را تصرف کردهاند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار میکرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.
جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروههای مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریانهای جهادی به وی در سمتوسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.
روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» میدید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان میتواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.
ظهور از قنسلگری پاکستان
سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی بهسوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروههای مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکسها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان
این دیدار نشاندهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازماندهی و شروع حرکت بوده است.
از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمیآید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری میکرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشاندهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازهتأسیس در جنوب افغانستان بوده است.
جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن میراند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلامآباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد میکردند. این انتقادها پس از آنکه طالبان در حرکتی برقآسا، پس از هفتهها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.
نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساختهای مخابراتی، بازسازی جادهها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشتهاند.
در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی میدانستند.
«بازی دوگانه»
در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بینالمللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامهریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم میکرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان مینامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزشهای نظامی فراهم آورد.
مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگترین اشتباه» این کشور خوانده است.
با این حال، برخی چهرههای نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید میکنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و بهعنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره میکنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سختتری اتخاذ کرده است.
طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمانیافته استخباراتی میدانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقهای و فرامنطقهای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.
در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.
با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریانها، قابل تغییر است. علیرغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف بهطور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایینترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیونها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آنهایی را که از ۴۰ سال بدینسو در پاکستان سکونت داشتند.
طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.
با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکلگیری طالبان را تغییر نمیدهد. برخوردهای ملیگرایانه طالبان با ماهیت شکلگیری این حرکت در تناقض است.