در سال ۲۰۱۹، یک خبرنگار جنگی پولندی و پسر وزیر پیشین خارجه پولند، همسر روستبارش را قانع کرد تا هزاران کیلومتر راه را با موتر طی کنند و به کشوری بروند که بسیاری آن را تنها از تیترهای خبرهای جنگ میشناختند.
نتیجه این سفر، تجربهای بود که زندگی آنها را تغییر داد، الهامبخش نگارش یک کتاب شد و دوستیهایی را شکل داد که تا امروز آنان را با افغانستان پیوند داده است.
برای سالها، اندژی میلر از افغانستان برای همسرش، الینور، قصه میکرد.
نه از افغانستانی که در خبرهای فوری، نشستهای نظامی یا گزارشهای جنگی دیده میشود؛ بلکه از افغانستانی که او در دوران خبرنگاریاش شناخته بود: سرزمینی با مناظر شگفتانگیز، تاریخ کهن و مهمتر از همه، مردمانی کمنظیر.
اندژی میگوید: «من بهعنوان خبرنگار در افغانستان کار کرده بودم. گاهی فرصت داشتم در نقاط مختلف کشور سفر کنم و عاشق افغانستان شده بودم. بعد از سالها میخواستم این کشور فوقالعاده و منحصربهفرد را به همسرم نشان بدهم.»
او یک کمپر دستدوم در وارسا خرید، وسایل سفر را جمع کرد و همراه الینور راهی جاده شد. مقصد نهایی آنها کابل بود.
سفر به دنیایی دیگر
برای الینور، افغانستان پیش از آنکه از مرز واردش شود، در ذهنش شکل گرفته بود.
او میگوید: «اندژی همیشه درباره افغانستان برایم داستان تعریف میکرد. همیشه میگفت این کشور و مردمانش چیزی هستند که در هیچ جای دیگری ندیدهای و باید خودت آن را تجربه کنی».
اما هیچچیز او را برای نخستین مواجهه با افغانستان آماده نکرده بود.
«مثل این بود که وارد دنیای دیگری شده باشم. انگار در یک فیلم تخیلی از دری عبور میکنی و وارد جهانی متفاوت میشوی. همهچیز تازه و متفاوت بود».
یکی از نخستین صحنههایی که هنوز در ذهنش مانده، مربوط به لحظه ورود به افغانستان است.
«اولین چیزی که به یاد دارم، یک اتاقک کوچک نگهبانی در مرز اسلامقلعه هرات بود. یک نگهبان داخل آن نشسته بود و من میخواستم کنار او بنشینم. همهچیز برایم متفاوت و جالب بود».
هرچند کوهها، بناهای تاریخی و گذشته افغانستان هر دو مسافر را تحت تأثیر قرار داد، اما اندژی میگوید روح اصلی این سفر مردم افغانستان بودند.
این سفر تا حدی به جستوجوی دوستان قدیمی و همکارانی تبدیل شد که او در سالهای خبرنگاریاش در افغانستان با آنها آشنا شده بود.
او میگوید: «همکار مورد علاقه من نه خواندن بلد است و نه نوشتن. شماره تماسش را نداشتم و آدرسش را هم نمیدانستم، اما آدم فوقالعادهای بود».
پیدا کردن او آسان نبود، اما ارزشش را داشت.
اندژی میگوید: «نمیتوانستم برای الینور توضیح بدهم که چه آدمهایی را در افغانستان خواهد دید. مهمترین بخش این سفر برای من دیدن کسانی بود که در زندگیام نقش مهمی داشتند».
در جریان این سفر، از هرات تا پنجشیر و بامیان، این زوج بارها مهمان خانهها و خانوادههای افغان شدند.
برای الینور، ارتباط با مردم مهمترین بخش سفر بود.
او میگوید: «برای من احترام گذاشتن به سنتها کاملا طبیعی بود. میخواستم بدانم یک زن افغان چه احساسی دارد».
او هنوز واکنش دوستان افغانش را زمانی که برای نخستینبار با حجاب از خانه بیرون رفت، به یاد دارد.
«چقدر زیبا شدهای.» برایم جالب بود، چون وقتی چادر پوشیده بودم، آنها فکر میکردند «زیباتر به نظر میرسم».
هر ولایت برای آنها داستان متفاوتی داشت.
در پنجشیر، مهمان یک مترجم سابق شدند و در کنار او زندگی روزمره مردم دره را از نزدیک تجربه کردند.
در بامیان نیز از محل بوداهای عظیمی دیدن کردند که طالبان در سال ۲۰۰۱ آنها را ویران کرد.
الینور میگوید: «بیش از هر چیز، دیدن بوداهای ویرانشده مرا تحت تأثیر قرار داد. بارها به آن حفرههای خالی در دل کوه نگاه میکردیم و آن صحنه برای همیشه در ذهنم ماند».
تجربههای این سفر بعدها به کتابی با عنوان «سفر جادهای به کابل» تبدیل شد؛ اثری که ترکیبی از ماجراجویی، دوستی، تاریخ و طنز است.
به گفته اندژی، خوانندگان واکنش احساسی زیادی به این کتاب نشان دادهاند.
این کتاب حتی در ایتالیا نیز مورد توجه قرار گرفته است؛ جایی که بسیاری از خوانندگان مسنتر هنوز سفرهای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به افغانستان را به یاد دارند؛ زمانی که این کشور یکی از توقفگاههای مشهور مسیر معروف «هیپیها» بود و هزاران گردشگر غربی از اروپا راهی جنوب آسیا میشدند.
اندژی میگوید: «آنها مسیر ما را میشناسند. واکنشها واقعا شگفتانگیز بوده است».
اما رابطه اندژی و الینور با افغانستان پس از بازگشت به اروپا پایان نیافت.
در تابستان ۲۰۲۱ و همزمان با پیشروی سریع طالبان، اندژی به این نتیجه رسیده بود که دولت افغانستان سقوط خواهد کرد.
چند هفته پیش از سقوط کابل، او جمعآوری کمک مالی برای دوستان افغانش را آغاز کرد.
او میگوید: «وقتی حکومت سقوط کرد، کمکهای مالی ناگهان چند برابر شد. مردم هر دقیقه پول میفرستادند».
در ابتدا این کمکها صرف تهیه اسناد یا انتقال افراد به کشورهای همسایه میشد، اما بهتدریج فعالیتهای او ابعاد گستردهتری پیدا کرد.
برخی دوستانش در دولت پولند از او خواستند در روند تخلیه افغانها کمک کند.
ماهها تلفن او لحظهای خاموش نمیشد.
«هر روز و هر شب پیام دریافت میکردم. افغانها شماره مرا از طریق دوستان و آشنایان پیدا میکردند».
او تخمین میزند که به دهها نفر برای خروج از افغانستان یا نجات از شرایط خطرناک کمک کرده است.
یکی از پروندهها به شش مهندس فناوری معلوماتی افغان مربوط میشد که در نزدیکی مرز پولند و بلاروس گیر مانده بودند. ماجرا زمانی آغاز شد که یکی از دوستان افغانش از هرات نیمهشب برایش پیام فرستاد.
«گوش کن اندژی، شش انجنیر آیتی نزدیک خانه تو هستند. میتوانی بررسی کنی چه اتفاقی برایشان افتاده؟»
آن جوانان در آن زمان در سمت بلاروسی مرز سرگردان بودند. اندژی میگوید چندین روز برای کمک به آنها تلاش کرد و سرانجام توانست حمایت برخی سیاستمداران و خبرنگاران پولندی را نیز جلب کند.
او میگوید: «پس از تلاشهای فراوان بالاخره موفق شدیم آنها را نجات دهیم. امروز در آلمان زندگی امنی دارند».
الینور نیز نقش فعالی در این کمکها داشت.
او در هماهنگی کمک به پناهجویان افغان در پولند سهم گرفت و با زنان افغان که در جریان سفر با آنها آشنا شده بود، در تماس ماند.
یکی از دوستانش حاضر نبود افغانستان را ترک کند، زیرا نمیتوانست خانوادهاش را تنها بگذارد.
سالها بعد، همان زن سرانجام همراه همسرش به اروپا رسید.
الینور با لبخند میگوید: «این هم بخشی از داستان ماست».
فراتر از روایتهای اینفلوئنسرها
پنج سال پس از آن سفر جادهای، افغانستان هنوز بخشی از زندگی این زوج است.
اندژی همچنان تحولات افغانستان را دنبال میکند و هر زمان که بتواند با دوستان افغانش در تماس میماند. او امیدوار است روزی دوباره به این کشور برگردد؛ هرچند این تصمیم برایش با تردید و نگرانی همراه است.
او میگوید: «دلم برای افغانستان تنگ شده است. کمی از رفتن دوباره میترسم، اما میخواهم برگردم».
آنچه بیش از همه او را آزار میدهد، موجی از ویدیوهای شبکههای اجتماعی است که این روزها توسط برخی اینفلوئنسرها و یوتیوبرهای غربی از افغانستان منتشر میشود.
به باور او، بسیاری از این محتواها افغانستان را صرفا بهعنوان یک مقصد عجیب و جذاب گردشگری نشان میدهند و واقعیتهای پیچیده و تاریخی این کشور را نادیده میگیرند.
او میگوید: «صادقانه بگویم، این ویدیوها را خاموش میکنم. شاید دارم پیر میشوم، اما واقعا آزارم میدهند. در این ویدیوها فقط آدمهایی را میبینید که دوچرخهسواری میکنند یا با طالبان دست میدهند. بله، شاید امروز سفر در بعضی مناطق امنتر از قبل باشد، اما این فقط بخشی از داستان افغانستان است».
اندژی میگوید خودش هم دوست دارد روزی گروهی از گردشگران پولندی را به افغانستان ببرد، اما نه برای تکرار همین تصاویر سطحی.
«میخواهم مردم تاریخ افغانستان را بشناسند. آنچه امروز میبینیم فقط فصل کوتاهی از تاریخ این کشور است و هیچکس نمیداند پایانش چه خواهد بود».
از نگاه او، افغانستان بسیار فراتر از تصویری است که در ویدیوهای چنددقیقهای شبکههای اجتماعی دیده میشود. کشوری با زیباییها، رنجها، مقاومت و تاریخی که نمیتوان آن را در چند کلیپ کوتاه خلاصه کرد.
افغانستان در خانهای در پولند
وقتی از الینور میپرسم چه چیزی را بیشتر از همه به یاد میآورد، پاسخ او از زبان تا غذا را در بر میگیرد.
او هنوز تلاشهایش برای یادگیری واژههای فارسی-دری را به یاد دارد و با خنده تعریف میکند که هر کلمه تازه برایش یک ماجراجویی کوچک بود.
غذاهای افغانستان نیز تأثیری فراموشنشدنی بر او گذاشتهاند.
او میگوید: «هر چیزی که در افغانستان خوردم، دوصد برابر خوشمزهتر از هر غذایی بود که قبل از آن چشیده بودم».
اما شاید مهمترین چیزی که هر دو از افغانستان به یاد دارند، چیزی باشد که به سختی بتوان آن را در قالب کلمات توصیف کرد. نه کوهها، نه بناهای تاریخی و نه حتی سفر طولانی از ورشو تا کابل.
بلکه گرمی و مهربانی مردمی که در طول مسیر با آنها روبهرو شدند.
این سفر قرار بود افغانستان را به الینور معرفی کند، اما در پایان، افغانستان بخشی از زندگی هر دوی آنها شد؛ از دوستیهایی که در هرات و بامیان شکل گرفت تا پرچم افغانستان که بر فراز خانه شان در پولند به اهتزاز درآمده است.
و اگر روزی دوباره به افغانستان برگردد، شاید فصل تازهای از این داستان نوشته شود. یا شاید، همانطور که الینور میگوید، «افغانستان دیگری» برای کشف کردن در انتظار باشد.