طنز سیاسی؛ قصه فقیر و پادشاه و خدایار

۱۴۰۰/۸/۱۷

.

طنزی از موسی ظفر

در روزگاران قدیم سه همصنفی بودند به اسم فقیرخان، سید پادشاه و خدایار. هرسه قول دادند که در بزرگی نیز سراغ همدیگر را بگیرند و جدا نشوند.

سالها پس از جدایی، فقیر خان در دکان نسبتاً بزرگی که برای خود ساخته بود نشسته بود که مرد خاک‌برسری داخل شد. فقیر پرسید که چه می‌خواهد. مرد خاک‌برسر اندکی از خاک از سر خود را تکاند و گفت که سید پادشاه رفیق قدیمی‌اش است و از بیکاری و دربدری سراغ او آمده است.

فقیر صندوق کوچکی از وسایل کفاشی برای پادشاه خرید و مقابل دکانش بساطی پهن کرد تا پادشاه کفاشی کند و خرج زندگی‌اش را درآورد.

چند روز بعد سر و کله خدایار هم پیدا شد. وقتی از کار و بارش پرسیدند خدایار به دوستانش گفت که دزدی می‌کند. فقیر ازش خواست که به جای دزدی در دکان او کار کند و پول آبرومندانه‌ای پیدا کند؛ اما خدایار پیشنهادش را رد کرد و گفت که درآمدش خوب است.

از آنجا که سید پادشاه گاهی مشتری داشت و گاهی نه، نمی‌توانست همه روزه غذا بخورد. فقیر وقتی سفره چاشت را پهن می‌کرد به شاگردش می‌گفت که پادشاه را نیز برای نان چاشت دعوت کند.

اینطوری پادشاه هر روز می‌آمد نان فقیر را می‌خورد. مردم اول شوخی می‌کردند که پادشاه نان فقیر را می‌خورد اما مردم این شوخی فیسبوکی را رفته رفته باور کردند.

پس از چندی مردم جداً باور کردند که پادشاه نان فقیر را می‌خورد و علیه پادشاه وقت تظاهرات کردند. پادشاه مملکت که آدم مغروری بود اعتنایی به تظاهرات نکرد تا اینکه یک روز مردم به داخل قصر راه پیدا کردند و پادشاه را به قطعات کوچکی تبدیل کردند.

اکنون مردم پادشاه نداشتند. انقلابیون کمیته‌ای تشکیل دادند تا پادشاه جدیدی برگزینند. چند نفر از اعضای کمیته، مشتری دکان فقیرخان بودند.

اینطوری راه نفوذ برای فقیرخان باز شد و او توانست به اعضای کمیته بقبولاند که سید پادشاه را پادشاه بسازند چون از همان اول خدا خواسته اسمش پادشاه باشد. کمیته قبول کرد و سید پادشاه که تا حال کفاشی می‌کرد و چیزی از حکومتداری نمی‌دانست پادشاه مملکت شد.

حالا پای خدایار و فقیرخان نیز به قصر باز شدند و تقریباً همه روزه هر سه رفیق در باغ قصر می‌نشستند و قصه می‌کردند. خدایار پس از صرف غذا دو - سه قاشق طلایی را برمی‌داشت و خرج زندگی‌اش را درمی‌آورد. فقیرخان هم قرارداد تدارکات ارگ را گرفته بود و پولش از جمع شدن نبود. هر سه به بی‌عقلی مردم هرهر می‌خندیدند و از زندگی قصری لذت می‌بردند.

روزی پادشاه پیشنهاد فقیرخان برای یک قرارداد تازه را رد کرد و این کار اعصاب فقیرخان را خراب کرد. شامش که پادشاه از بنگ نشئه بود و با خدایار شوخی می‌کرد و دشنامش می‌داد، فقیرخان صدایش را ثبت کرد و بین مردم پخش کرد که گویا پادشاه به خدا دشنام می‌دهد.

هواداران خداوند وقتی شنیدند که پادشاه راستی راستی به خدا دشنام ناموسی می‌دهد موترسایکل خود را سوار شدند و به طرف ارگ حرکت کردند. شام روز بعد هواداران خداوند داخل ارگ شدند و پادشاه را به سرنوشت پادشاه قبلی دچار کردند. آنگاه کمیته جدیدی تشکیل شد برای یافتن پادشاه جدید و باخدا.

فقیرخان از نفوذ قبلی‌اش کار گرفت و به اعضای کمیته فهماند که هیچ کس به اندازه خدایار باخدا نیست زیرا اسمش خدا دارد. اعضای کمیته قبول کردند و این بار خدایار پادشاه شد.

خدایار که از قبل دستش صاف بود و در دزدی تجربه کاری بیست ساله داشت شروع کرد به چور کردن هرآنچه چورشدنی بود. با آنکه پادشاه بود و همه چیز در اختیارش بود، از مفت به بالا هرچه گیرش می‌آمد می‌زد. حتا وقتی تشناب می‌رفت چند برگ دستمال تشناب برمی‌داشت و در جیبش می‌گذاشت.

خدایار در کنار اینکه دزد بود سیاستمدار هم بود. فهمیده بود که فقیرخان خارش توطئه دارد و هرازگاهی پادشاه مملکت را به نفله برابر می‌کند.

یک شب فقیرخان را به نان شب دعوت کرد و از محافظین قصر خواست تا وی را به زندان بی‌افکنند. اینگونه بود که خدایار صاحب تام مملکت شد و چپ و راست جولان داد. چنان گرم دزدی بود که حتی فراموش کرد فقیر را به زندان افکنده است.

آن‌طرف فقیرخان در زندان به فعالیت سیاسی رو آورد و از مجرمین خواست تا برای حق‌شان متحد شوند. وی به مجرمین گفت که هر الاغی بر مملکت حکم رانده و پادشاهی کرده جز برادران شریف زندانی.

او زندانبانان را نیز تشویق کرد تا با مجرمین همدست شوند و برای تصاحب قدرت تلاش کنند. پس از چندی زندانبانان زندانیان را رها کردند و همگام با همدیگر به طرف قصر حرکت کردند. مردم که مدت‌ها بود انقلاب نکرده بودند نیز دلتنگ یک پادشاه جدید بودند. اینگونه مجرمین وارد قصر شدند و خدایار را برکنار کردند و اختیار مملکت را در دست گرفتند.

فقیرخان که مملکت را سه بار به فناک داده بود اسبابش را جمع کرد و به کشور دیگر رفت و ساکن شد تا راه تازه‌ای برای انقلاب دیگری پیدا کند.

فقیرخان تاجر ماهری شده بود. قبلاً گوگرد و چرب دست و کارت مبایل می‌فروخت. اکنون کار و بار حکومت راه انداخته بود. این حکومت را می‌فروخت و حکومت تازه‌ای می‌خرید تا بعداً آن را به نرخ بالایی بفروشد و حکومت دیگری را روی کار آورد.

پربیننده‌ترین‌ها