• العربية
  • پښتو
  • English
BrandBrand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

سقوط بلخ؛ چگونه طالبان در مزارشریف زمینگیر شدند؟

۳ جوزا ۱۴۰۵، ۱۴:۱۶ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۵:۵۴ (‎+۱ گرینویچ)

سقوط مزارشریف در سال ۱۳۷۶، ناگهانی نبود؛ پیش از آنکه نیروهای طالبان به دروازه‌های شهر برسند، شکاف‌ها در درون نخبگان مسلح راه را برای فروپاشی گشوده بود.

این رویداد، در واقع، یکی از لحظات تعیین‌کننده در مسیر پیش‌روی طالبان و یکی از آشکارترین نمونه‌های فروپاشی قدرت از درون در تاریخ معاصر افغانستان به شمار می‌رود. ورود چندروزهٔ طالبان به مزارشریف نه نتیجهٔ برتری نظامی این گروه، بلکه حاصل یک معاملهٔ سیاسی–شخصی با محوریت جنرال عبدالملک پهلوان بود؛ معامله‌ای که پیامدهای استراتژیک آن یک سال بعد، به شکلی خونبار و غیرقابل بازگشت آشکار شد.

پس از سقوط کابل به دست طالبان در سال ۱۳۷۶، مزارشریف به مهم‌ترین مرکز مقاومت ضدطالبان در کشور بدل شد. این شهر با حضور کابینه برهان الدین ربانی و حضور جنبش ملی به رهبری جنرال عبدالرشید دوستم، نه‌تنها یک پایگاه نظامی، بلکه نمادی از ثبات نسبی، نظم شهری و همزیستی شکنندهٔ قومی در کشوری آشفته بود. در آن روزگار دانشگاه بلخ بر خلاف سایر ولایت‌ها به‌روی دختران باز بود و رسانه‌ها به طور منظم نشرات داشت.

شکاف درون قدرت: قتل رسول پهلوان و آغاز فروپاشی

روایت سقوط نخست مزارشریف اغلب با تصویر ورود طالبان آغاز می‌شود؛ اما واقعیت این است که فروپاشی، پیش از رسیدن طالبان آغاز شده بود. جنبش ملی اسلامی افغانستان پس از قتل مرموز رسول پهلوان، یکی از مقتدرترین و کاریزماتیک‌ترین چهره‌های شمال، وارد مرحله‌ای شد که پایه‌های انسجام آن را در هم شکست. قتل رسول پهلوان فقط حذف یک فرمانده نبود؛ حذف یک توازن قدرت بود.

ناظران آن زمان در بلخ روایت می‌کنند که پس از این قتل، بخشی از فرماندهان جنبش و به‌ویژه برادران رسول پهلوان، در اندیشه انتقام از عبدالرشید دوستم افتادند. آنان تلویحا این قتل را به رهبری جنبش نسبت دادند. در این فضای انتقام‌جویانه، ایده‌ای خطرناک شکل گرفت: استفاده از یک نیروی بیرونی برای زمین‌‌گیر کردن رقیب داخلی. این ابتکار که به رهبری جنرال عبدالملک پهلوان پیش برده شد، طالبان را به‌عنوان ابزار حل یک منازعه درون‌جنبشی وارد معادله شمال کرد؛ تصمیمی که هزینه‌های آن بعدها نه‌تنها گریبان نخبگان، بلکه بیش از همه دامان مردم بلخ را گرفت.

جنرال ملک و روایت «معامله برای صلح»

در چنین فضایی، عبدالملک به‌جای تلاش برای ترمیم شکاف درون جنبش ملی، راه تغییر ائتلاف را در پیش گرفت. او در اوایل سال ۱۳۷۶ وارد مذاکرات محرمانه با طالبان شد. این مذاکرات بر پایهٔ یک محاسبهٔ کوتاه‌مدت استوار بود؛ محاسبه‌ای که طالبان را نه یک نیروی ایدئولوژیک تمامیت‌خواه، بلکه بازیگری قابل معامله و مهارپذیر تصور می‌کرد. بر اساس این توافق، عبدالملک متعهد شد راه ورود طالبان به مزارشریف را هموار کند و در اقدامی تعیین‌کننده، امیر اسماعیل‌خان، از چهره‌های برجستهٔ ضدطالبان، بازداشت و به طالبان تحویل داده شد. در مقابل، طالبان وعده دادند که اقتدار محلی عبدالملک را به رسمیت بشناسند و نیروهای او را خلع‌سلاح نکنند.

جنرال عبدالملک سال‌ها بعد، در دوره جمهوریت، در مصاحبه‌هایش با رسانه‌های آزاد، بارها از توافق خود با طالبان دفاع کرد. او مدعی شد که این توافق‌نامه که به تاریخ ۲۹ ثور ۱۳۷۶ امضا شده و حتی امضای وزیر خارجه طالبان را داشته با هدف پایان دادن به جنگ و ایجاد حکومت «مرکزی و مقتدر» تنظیم شده بود.

بیگانه در شهر

نیروهای طالبان با اتکا به همین شکاف‌ها وارد مزارشریف شدند. برخلاف برخی ولایت‌های دیگر، این ورود با استقبال اجتماعی همراه نبود. ناظران بلخی می‌گویند تنها گروه‌های کوچک و کم‌قدرتی آنهم با انگیزه‌های خاص سیاسی یا انتقام‌جویانه از حضور طالبان استقبال کردند. اکثریت مردم در سکوتی سنگین نظاره‌گر بودند.

این سکوت، به هیچ وجه به معنای پذیرش نبود؛ بیشتر شبیه مکثی جمعی برای سنجش وضعیت بود. بازارها نیمه‌فعال، محله‌ها محتاط و مردم در حال ارزیابی این بودند که طالبان تا کجا پیش خواهند رفت. طالبان اما خیلی زود این تعلیق شکننده را برهم زدند: با تلاش برای خلع سلاح، کنترول سخت شهری و نادیده‌گرفتن ساختار متکثر قومی و فرهنگی مزارشریف. شهر آرام، به تدریج به شهری ملتهب بدل شد.

در بهار ۱۳۷۶ طالبان تقریباً بدون درگیری گسترده وارد مزارشریف شدند. این سقوط بدون جنگ، برای نخستین‌بار این تصور را به وجود آورد که طالبان قادرند افغانستان را نه فقط از مسیر نبرد نظامی، بلکه از طریق شکستن ائتلاف‌های محلی و معامله با فرماندهان، تصرف کنند. اما این تصور، همانقدر که سریع شکل گرفت، سریع نیز فرو ریخت. طالبان بلافاصله پس از ورود، نشانه‌هایی آشکار از نقض توافق نشان دادند و روند خلع‌سلاح نیروهای عبدالملک را آغاز کردند. برای عبدالملک روشن شد که طالبان نه شریک، بلکه جایگزین او در ساختار قدرت خواهند بود. او بار دیگر موضع خود را تغییر داد و با نیروهای حزب وحدت، و جمعیت اسلامی به رهبری عطا محمد نور و شماری از فرماندهان ناراضی اوزبیک و دیگر عناصر ضدطالبان متحد شد. نتیجه، قیامی خشونت‌بار در داخل شهر بود که در عرض چند روز، مزارشریف را به صحنهٔ شکست تحقیرآمیز طالبان بدل کرد. شمار زیادی از نیروهای طالبان کشته یا اسیر شدند و طالبان ناچار به عقب‌نشینی شتاب‌زده از شهر شدند.

وقتی جامعه پیش‌قدم شد

نقطه عطف تحولات بلخ نه در نشست‌های فرماندهان، بلکه در کوچه‌ها و محلات شهر رقم خورد. مقاومتی که شکل گرفت، به روایت شاهدان، از دل جامعه شهری برخاست. جوانان در چهار سوی مزارشریف بسیج شدند. تاجیک‌ها در صفهای نخست بودند، اما خیلی زود هزاره‌ها، سادات و اوزبیک‌ها نیز در کنار آنان ایستادند. پشتون‌های بلخ، چمتال و چهاربولک نقش کم‌رنگ‌تری داشتند؛ برخی به‌دلیل نقش پیشین در تقویت طالبان و برخی به‌دلیل احتیاط. با این حال، ویژگی برجسته این قیام، فراقومیتی بودن آن بود. مردم نه به نام حزب، بلکه به نام شهر، خانه و کرامت انسانی ایستادند.

مقاومت بلخ تنها نظامی نبود. بسیاری از مردم سلاح نداشتند. نافرمانی، تجمع، بستن مسیرها و حمایت لوجستیکی، بخش جدایی‌ناپذیر این ایستادگی بود. زنان و مادران نقشی کلیدی داشتند: نان، غذا و آب در خانه‌ها آماده می‌شد و به دروازه‌های چهارگانه مزارشریف—که عملاً به خطوط مقدم بدل شده بود رسانده می‌شد. این مقاومت، بیش از آنکه از فرماندهی نظامی برخیزد، از احساس عمومی تحقیرشدگی و دفاع از حرمت اجتماعی زاده شد.

جنگ روایت‌ها؛ رسانه، ایمان و معنا

در کنار نبرد مستقیم، جنگ دیگری نیز جریان داشت: جنگ روایت‌ها. مدیریت رسانه‌ای این جبهه بر عهده چهره‌هایی چون استاد محمد اسماعیل تیمور بود. به گفته او، مردم بلخ در کنار جنگیدن، به نذر، دعا و خیرات روی آورده بودند تا طالبان—این «بیگانه‌ها»—از شهر رانده شوند. طالبان عمدتاً در مناطق اطراف شهر مستقر بودند و با آتش سنگین، مناطق مسکونی را هدف قرار می‌دادند. اما این خشونت نه‌تنها موجب عقب‌نشینی مردم نشد، بلکه نفرت اجتماعی از طالبان را تشدید کرد.

پیروزی ناتمام

نتیجه قیام، شکست سنگین طالبان و پاکسازی شمال—به‌ویژه بلخ—در مدت کوتاه بود. جبهه متحد نجات افغانستان شکل گرفت و مزارشریف به پایتخت موقت دولت تبدیل شد. اما این پیروزی، رویه تاریکی داشت: نبود انسجام سیاسی. رقابت‌های تنظیمی ادامه یافت، فرماندهی واحد شکل نگرفت و جامعه‌ای که بار اصلی مقاومت را به دوش کشیده بود، دوباره به حاشیه رانده شد.

بازگشت انتقامی طالبان

همین شکاف‌ها، همراه با فشارهای منطقه‌ای، زمینه بازگشت طالبان را فراهم کرد. این بار، طالبان نه با معامله، بلکه با انتقام بازگشتند. فاجعه انسانی مزارشریف، بهای ناتوانی مقاومت در ترجمه انرژی اجتماعی به مشروعیت سیاسی بود؛ بهایی که نه فرماندهان، بلکه مردم عادی پرداختند.

با وجود خروج طالبان، این شکست پیامدی عمیق و ماندگار داشت. طالبان به این نتیجه رسیدند که شمال افغانستان را نمی‌توان از طریق معامله یا اعتماد به فرماندهان منشعب به کنترول درآورد. امروز، در سایه حاکمیت دوباره طالبان، بلخ خاموش به نظر می‌رسد. اما این خاموشی تفاوتی بنیادین با دهه هفتاد دارد. جامعه نه از سر رضایت، بلکه در نتیجه سرکوب ساختاری و حذف سیاست از زندگی عمومی، به سکوت رانده شده است. طالبان امروز آموخته‌اند که مقاومت شهری، پیش از آنکه نظامی شود، باید در سطح جامعه خفه شود.

پربازدیدترین‌ها

ملل متحد: داعش خراسان به پهپاد دست یافته است
۱

ملل متحد: داعش خراسان به پهپاد دست یافته است

۲

طالبان، مشروعیت و شورشگری؛ «باغی» کیست و «بغاوت» چیست؟

۳

معاون پیشین عبدالله عبدالله به کابل بازگشت

۴

محافظ سراج‌الدین حقانی در بغلان کشته شد

۵

پژوهش جدید: مصرف نوشیدنی‌های انرژی‌زا با افزایش موارد ایست قلبی در جوانان مرتبط است

•
•
•

مطالب بیشتر

طالبان کیست و چگونه شکل گرفت؟

۸ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری
100%

طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگ‌های میان‌گروهی» و ظلم مجاهدین پیشین می‌داند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی می‌کند. طالبان در سال ۱۹۹۴ به‌گونه‌ای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.

پیدایش و شکل‌گیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفت‌وگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینه‌ای، ناگهان ظهور می‌کند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر می‌کند؟

عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» می‌نویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبه‌های دیگر برای برچیدن بساط بی‌عدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟

وجه تسمیه طالبان

واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» به‌معنای دانش‌آموز است. از دید زبان‌شناسی، این واژه به معنای گروهی از دانش‌آموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق می‌شود.

مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبه‌قاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سخت‌گیرانه از اسلام ارائه می‌داد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده می‌شدند.

طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهره‌ها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر می‌رسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را به‌عنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.

حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما به‌تدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و به‌سرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.

امارت اسلامی

طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نام‌گذاری کرد. این نام‌گذاری با استناد به تاریخ اسلام، به‌ویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالی‌که «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح می‌شود.

در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره می‌شود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته می‌شود و امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده می‌شود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولت‌داری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال می‌شود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخ‌گو نیست و قدرت به‌شدت متمرکز است.

هبت‌الله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستین‌بار امیر دوست‌محمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را به‌کار برده‌اند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.

عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. هبت‌الله آخندزاده بارها در سخنرانی‌هایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته می‌شود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دوره‌های امارت در افغانستان جنایات گسترده‌ای رخ داده است.

طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علی‌رغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومت‌داری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوری‌که هم در نهادهای ملی کار می‌کردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.

حرکت غیربومی

طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، به‌ویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینه‌ای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی می‌شود.

با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروه‌ها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیین‌کننده‌ای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگ‌تری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.

ملا عمر، بنیان‌گذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کم‌حرف و بسیار آرام توصیف شده است و به‌نظر می‌رسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبت‌الله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیان‌گذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن می‌گوید و از او تجلیل نمی‌کند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کم‌سوادتر می‌داند. در مقابل، هبت‌الله آخندزاده به‌عنوان «شیخ‌الحدیث» شناخته می‌شود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.

طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که به‌سرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که به‌صورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما به‌سرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.

مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهره‌هایی چون جلال‌الدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیب‌الله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.

یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقه‌ای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»

طالبان نخستین‌بار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس به‌سرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.

پدر و مادر طالبان

طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکل‌گیری، سازمان‌دهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمان‌یافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار به‌نظر می‌رسد.

پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، می‌تواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.

فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمان‌یافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی می‌داند و آن را یکی از آشکارترین نمونه‌های مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.

طالبان در دوران نخست‌وزیری بی‌نظیر بوتو شکل گرفت. به‌نوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمک‌های مالی گسترده‌ای به طالبان ارائه داده است و این کمک‌ها را «چک سفید» توصیف کرد.

100%
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.

از آنجایی‌که طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» می‌گویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.

احمد رشید درباره نقش بوتو در شکل‌گیری و رشد طالبان توضیح می‌دهد که مولانا فضل‌الرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز تربیت طالبان شناخته می‌شود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.

100%
بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.

پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت می‌کرد. اما رقابت‌های سیاسی داخلی، به‌ویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضل‌الرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را به‌عنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضل‌الرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بین‌المللی برای طالبان نیز استفاده کرد.

پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آی‌اس‌آی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.

شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و این‌که آنها قندهار را تصرف کرده‌اند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار می‌کرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.

جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروه‌های مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریان‌های جهادی به وی در سمت‌وسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.

روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» می‌دید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان می‌تواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.

ظهور از قنسلگری پاکستان

سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی به‌سوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروه‌های مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها‌ متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکس‌ها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.

100%
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان

این دیدار نشان‌دهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازمان‌دهی و شروع حرکت بوده است.

از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمی‌آید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری می‌کرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشان‌دهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازه‌تأسیس در جنوب افغانستان بوده است.

جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن می‌راند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلام‌آباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد می‌کردند. این انتقادها پس از آن‌که طالبان در حرکتی برق‌آسا، پس از هفته‌ها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.

نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساخت‌های مخابراتی، بازسازی جاده‌ها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشته‌اند.

در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی می‌دانستند.

«بازی دوگانه»

در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بین‌المللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامه‌ریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم می‌کرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان می‌نامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزش‌های نظامی فراهم آورد.

مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگ‌ترین اشتباه» این کشور خوانده است.

با این حال، برخی چهره‌های نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید می‌کنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و به‌عنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره می‌کنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سخت‌تری اتخاذ کرده است.

طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمان‌یافته استخباراتی می‌دانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.

در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.

با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریان‌ها، قابل تغییر است. علی‌رغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف به‌طور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایین‌ترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیون‌ها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آن‌هایی‌ را که از ۴۰ سال بدین‌سو در پاکستان سکونت داشتند.

طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.

با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکل‌گیری طالبان را تغییر نمی‌دهد. برخوردهای ملی‌گرایانه طالبان با ماهیت شکل‌گیری این حرکت در تناقض است.

100%
سرکوب اعتراضات مدنی زنان افغانستان به دست طالبان