سقوط بلخ؛ چگونه طالبان در مزارشریف زمینگیر شدند؟

سقوط مزارشریف در سال ۱۳۷۶، ناگهانی نبود؛ پیش از آنکه نیروهای طالبان به دروازههای شهر برسند، شکافها در درون نخبگان مسلح راه را برای فروپاشی گشوده بود.

سقوط مزارشریف در سال ۱۳۷۶، ناگهانی نبود؛ پیش از آنکه نیروهای طالبان به دروازههای شهر برسند، شکافها در درون نخبگان مسلح راه را برای فروپاشی گشوده بود.
این رویداد، در واقع، یکی از لحظات تعیینکننده در مسیر پیشروی طالبان و یکی از آشکارترین نمونههای فروپاشی قدرت از درون در تاریخ معاصر افغانستان به شمار میرود. ورود چندروزهٔ طالبان به مزارشریف نه نتیجهٔ برتری نظامی این گروه، بلکه حاصل یک معاملهٔ سیاسی–شخصی با محوریت جنرال عبدالملک پهلوان بود؛ معاملهای که پیامدهای استراتژیک آن یک سال بعد، به شکلی خونبار و غیرقابل بازگشت آشکار شد.
پس از سقوط کابل به دست طالبان در سال ۱۳۷۶، مزارشریف به مهمترین مرکز مقاومت ضدطالبان در کشور بدل شد. این شهر با حضور کابینه برهان الدین ربانی و حضور جنبش ملی به رهبری جنرال عبدالرشید دوستم، نهتنها یک پایگاه نظامی، بلکه نمادی از ثبات نسبی، نظم شهری و همزیستی شکنندهٔ قومی در کشوری آشفته بود. در آن روزگار دانشگاه بلخ بر خلاف سایر ولایتها بهروی دختران باز بود و رسانهها به طور منظم نشرات داشت.
شکاف درون قدرت: قتل رسول پهلوان و آغاز فروپاشی
روایت سقوط نخست مزارشریف اغلب با تصویر ورود طالبان آغاز میشود؛ اما واقعیت این است که فروپاشی، پیش از رسیدن طالبان آغاز شده بود. جنبش ملی اسلامی افغانستان پس از قتل مرموز رسول پهلوان، یکی از مقتدرترین و کاریزماتیکترین چهرههای شمال، وارد مرحلهای شد که پایههای انسجام آن را در هم شکست. قتل رسول پهلوان فقط حذف یک فرمانده نبود؛ حذف یک توازن قدرت بود.
ناظران آن زمان در بلخ روایت میکنند که پس از این قتل، بخشی از فرماندهان جنبش و بهویژه برادران رسول پهلوان، در اندیشه انتقام از عبدالرشید دوستم افتادند. آنان تلویحا این قتل را به رهبری جنبش نسبت دادند. در این فضای انتقامجویانه، ایدهای خطرناک شکل گرفت: استفاده از یک نیروی بیرونی برای زمینگیر کردن رقیب داخلی. این ابتکار که به رهبری جنرال عبدالملک پهلوان پیش برده شد، طالبان را بهعنوان ابزار حل یک منازعه درونجنبشی وارد معادله شمال کرد؛ تصمیمی که هزینههای آن بعدها نهتنها گریبان نخبگان، بلکه بیش از همه دامان مردم بلخ را گرفت.
جنرال ملک و روایت «معامله برای صلح»
در چنین فضایی، عبدالملک بهجای تلاش برای ترمیم شکاف درون جنبش ملی، راه تغییر ائتلاف را در پیش گرفت. او در اوایل سال ۱۳۷۶ وارد مذاکرات محرمانه با طالبان شد. این مذاکرات بر پایهٔ یک محاسبهٔ کوتاهمدت استوار بود؛ محاسبهای که طالبان را نه یک نیروی ایدئولوژیک تمامیتخواه، بلکه بازیگری قابل معامله و مهارپذیر تصور میکرد. بر اساس این توافق، عبدالملک متعهد شد راه ورود طالبان به مزارشریف را هموار کند و در اقدامی تعیینکننده، امیر اسماعیلخان، از چهرههای برجستهٔ ضدطالبان، بازداشت و به طالبان تحویل داده شد. در مقابل، طالبان وعده دادند که اقتدار محلی عبدالملک را به رسمیت بشناسند و نیروهای او را خلعسلاح نکنند.
جنرال عبدالملک سالها بعد، در دوره جمهوریت، در مصاحبههایش با رسانههای آزاد، بارها از توافق خود با طالبان دفاع کرد. او مدعی شد که این توافقنامه که به تاریخ ۲۹ ثور ۱۳۷۶ امضا شده و حتی امضای وزیر خارجه طالبان را داشته با هدف پایان دادن به جنگ و ایجاد حکومت «مرکزی و مقتدر» تنظیم شده بود.
بیگانه در شهر
نیروهای طالبان با اتکا به همین شکافها وارد مزارشریف شدند. برخلاف برخی ولایتهای دیگر، این ورود با استقبال اجتماعی همراه نبود. ناظران بلخی میگویند تنها گروههای کوچک و کمقدرتی آنهم با انگیزههای خاص سیاسی یا انتقامجویانه از حضور طالبان استقبال کردند. اکثریت مردم در سکوتی سنگین نظارهگر بودند.
این سکوت، به هیچ وجه به معنای پذیرش نبود؛ بیشتر شبیه مکثی جمعی برای سنجش وضعیت بود. بازارها نیمهفعال، محلهها محتاط و مردم در حال ارزیابی این بودند که طالبان تا کجا پیش خواهند رفت. طالبان اما خیلی زود این تعلیق شکننده را برهم زدند: با تلاش برای خلع سلاح، کنترول سخت شهری و نادیدهگرفتن ساختار متکثر قومی و فرهنگی مزارشریف. شهر آرام، به تدریج به شهری ملتهب بدل شد.
در بهار ۱۳۷۶ طالبان تقریباً بدون درگیری گسترده وارد مزارشریف شدند. این سقوط بدون جنگ، برای نخستینبار این تصور را به وجود آورد که طالبان قادرند افغانستان را نه فقط از مسیر نبرد نظامی، بلکه از طریق شکستن ائتلافهای محلی و معامله با فرماندهان، تصرف کنند. اما این تصور، همانقدر که سریع شکل گرفت، سریع نیز فرو ریخت. طالبان بلافاصله پس از ورود، نشانههایی آشکار از نقض توافق نشان دادند و روند خلعسلاح نیروهای عبدالملک را آغاز کردند. برای عبدالملک روشن شد که طالبان نه شریک، بلکه جایگزین او در ساختار قدرت خواهند بود. او بار دیگر موضع خود را تغییر داد و با نیروهای حزب وحدت، و جمعیت اسلامی به رهبری عطا محمد نور و شماری از فرماندهان ناراضی اوزبیک و دیگر عناصر ضدطالبان متحد شد. نتیجه، قیامی خشونتبار در داخل شهر بود که در عرض چند روز، مزارشریف را به صحنهٔ شکست تحقیرآمیز طالبان بدل کرد. شمار زیادی از نیروهای طالبان کشته یا اسیر شدند و طالبان ناچار به عقبنشینی شتابزده از شهر شدند.
وقتی جامعه پیشقدم شد
نقطه عطف تحولات بلخ نه در نشستهای فرماندهان، بلکه در کوچهها و محلات شهر رقم خورد. مقاومتی که شکل گرفت، به روایت شاهدان، از دل جامعه شهری برخاست. جوانان در چهار سوی مزارشریف بسیج شدند. تاجیکها در صفهای نخست بودند، اما خیلی زود هزارهها، سادات و اوزبیکها نیز در کنار آنان ایستادند. پشتونهای بلخ، چمتال و چهاربولک نقش کمرنگتری داشتند؛ برخی بهدلیل نقش پیشین در تقویت طالبان و برخی بهدلیل احتیاط. با این حال، ویژگی برجسته این قیام، فراقومیتی بودن آن بود. مردم نه به نام حزب، بلکه به نام شهر، خانه و کرامت انسانی ایستادند.
مقاومت بلخ تنها نظامی نبود. بسیاری از مردم سلاح نداشتند. نافرمانی، تجمع، بستن مسیرها و حمایت لوجستیکی، بخش جداییناپذیر این ایستادگی بود. زنان و مادران نقشی کلیدی داشتند: نان، غذا و آب در خانهها آماده میشد و به دروازههای چهارگانه مزارشریف—که عملاً به خطوط مقدم بدل شده بود رسانده میشد. این مقاومت، بیش از آنکه از فرماندهی نظامی برخیزد، از احساس عمومی تحقیرشدگی و دفاع از حرمت اجتماعی زاده شد.
جنگ روایتها؛ رسانه، ایمان و معنا
در کنار نبرد مستقیم، جنگ دیگری نیز جریان داشت: جنگ روایتها. مدیریت رسانهای این جبهه بر عهده چهرههایی چون استاد محمد اسماعیل تیمور بود. به گفته او، مردم بلخ در کنار جنگیدن، به نذر، دعا و خیرات روی آورده بودند تا طالبان—این «بیگانهها»—از شهر رانده شوند. طالبان عمدتاً در مناطق اطراف شهر مستقر بودند و با آتش سنگین، مناطق مسکونی را هدف قرار میدادند. اما این خشونت نهتنها موجب عقبنشینی مردم نشد، بلکه نفرت اجتماعی از طالبان را تشدید کرد.
پیروزی ناتمام
نتیجه قیام، شکست سنگین طالبان و پاکسازی شمال—بهویژه بلخ—در مدت کوتاه بود. جبهه متحد نجات افغانستان شکل گرفت و مزارشریف به پایتخت موقت دولت تبدیل شد. اما این پیروزی، رویه تاریکی داشت: نبود انسجام سیاسی. رقابتهای تنظیمی ادامه یافت، فرماندهی واحد شکل نگرفت و جامعهای که بار اصلی مقاومت را به دوش کشیده بود، دوباره به حاشیه رانده شد.
بازگشت انتقامی طالبان
همین شکافها، همراه با فشارهای منطقهای، زمینه بازگشت طالبان را فراهم کرد. این بار، طالبان نه با معامله، بلکه با انتقام بازگشتند. فاجعه انسانی مزارشریف، بهای ناتوانی مقاومت در ترجمه انرژی اجتماعی به مشروعیت سیاسی بود؛ بهایی که نه فرماندهان، بلکه مردم عادی پرداختند.
با وجود خروج طالبان، این شکست پیامدی عمیق و ماندگار داشت. طالبان به این نتیجه رسیدند که شمال افغانستان را نمیتوان از طریق معامله یا اعتماد به فرماندهان منشعب به کنترول درآورد. امروز، در سایه حاکمیت دوباره طالبان، بلخ خاموش به نظر میرسد. اما این خاموشی تفاوتی بنیادین با دهه هفتاد دارد. جامعه نه از سر رضایت، بلکه در نتیجه سرکوب ساختاری و حذف سیاست از زندگی عمومی، به سکوت رانده شده است. طالبان امروز آموختهاند که مقاومت شهری، پیش از آنکه نظامی شود، باید در سطح جامعه خفه شود.