• العربية
  • پښتو
  • English
BrandBrand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

حضور دینی در فضای عمومی؛ بازاندیشی در برگزاری آیین‌های عاشورایی در کشورهای غربی

عباس بصیر
عباس بصیر

وزیر پیشین تحصیلات عالی افغانستان

۶ سرطان ۱۴۰۵، ۱۳:۴۷ (‎+۱ گرینویچ)

در سال‌های اخیر، بحث‌های گسترده‌ای درباره نحوه حضور و فعالیت اقلیت‌های دینی در فضای عمومی کشورهای غربی مطرح شده است. در این میان، یکی از موضوعات مورد توجه برگزاری مناسک و آیین‌های مذهبی در فضاهای عمومی و همچنین نحوه برداشت و واکنش جامعه میزبان نسبت به این گونه فعالیت‌ها بوده است.

در همین زمینه، برگزاری یک نمایشگاه با عنوان «سقاخانه حضرت ابوالفضل» در شهر هلسینکی واکنش‌هایی را در فضای مجازی به دنبال داشت. برخی از این واکنش‌ها بر این نکته تأکید داشتند که چنین فعالیت‌هایی ممکن است در جامعه میزبان به‌درستی فهم نشود و در برخی موارد به عنوان اقدامی تحریک‌آمیز تلقی گردد یا نتیجه‌ای معکوس در جهت تقویت سوءبرداشت‌ها نسبت به مسلمانان داشته باشد.

این دیدگاه‌ها عمدتاً بر این فرض استوارند که بازنمایی نمادهای دینی در فضای عمومی، به‌ویژه در شرایط حساس سیاسی و رسانه‌ای در کشورهای غربی، ممکن است توسط برخی جریان‌های افراطی مورد بهره‌برداری قرار گیرد و به گسترش گفتمان‌های منفی نسبت به مهاجران و مسلمانان کمک کند.

با این حال، تحلیل دقیق این موضوع نیازمند نگاهی فراتر از واکنش‌های مقطعی و تفکیک میان ماهیت دینی و فرهنگی این فعالیت‌ها، شیوه اجرای آن‌ها و برداشت‌های احتمالی اجتماعی است.

جایگاه آزادی دین و حضور در فضای عمومی

در چارچوب حقوق اساسی بسیاری از کشورهای غربی، آزادی دین، آزادی بیان فرهنگی و حق تجمع مسالمت‌آمیز از حقوق بنیادین شهروندان و ساکنان به شمار می‌رود. بر این اساس، برگزاری مراسم دینی و فرهنگی در فضای عمومی، در صورت رعایت قوانین مربوط به نظم عمومی، امنیت و حقوق دیگر شهروندان، اصولاً امری مجاز و پذیرفته‌شده است.

این حقوق تنها در سطح قانون اساسی باقی نمانده، بلکه در سطح نهادی و سازمانی نیز مورد حمایت قرار گرفته است. برای نمونه، شوراهای میان‌دینی و ساختارهای گفت‌وگوی بین‌ادیان در بسیاری از شهرها و ایالت‌های آلمان فعالیت می‌کنند و از اهداف مهم آن‌ها می‌توان به تقویت آزادی مذهب، ایجاد صدای مشترک ادیان در عرصهٔ عمومی و پیشگیری از تنش‌های دینی اشاره کرد. این نهادها نشان می‌دهند که حضور ادیان در عرصه عمومی نه‌تنها به رسمیت شناخته شده، بلکه به عنوان یکی از ابزارهای تقویت همزیستی اجتماعی نیز مورد حمایت قرار می‌گیرد.

در سطح مدیریت شهری نیز نهادهایی مانند «شورای ادغام» و «کمیته فرصت‌های برابر و ادغام» در چارچوب شوراهای شهر فعالیت می‌کنند. این نهادها از ارکان مهم سیاست‌های مدیریت تنوع فرهنگی به شمار می‌روند و مأموریت آن‌ها حمایت از مشارکت برابر همهٔ گروه‌های اجتماعی در زندگی عمومی است.

موضوعاتی مانند مقابله با اسلام‌هراسی، مقابله با یهودستیزی، مبارزه با نژادپرستی و تقویت انسجام اجتماعی در زمره مهم‌ترین محورهای کاری این نهادها قرار دارند.

تجربه فعالیت در چنین ساختارهایی نشان می‌دهد که حمایت از تنوع فرهنگی بدون امکان حضور، دیده‌شدن و مشارکت در عرصهٔ عمومی، معنای عملی خود را از دست می‌دهد. عرصهٔ عمومی مهم‌ترین بستر برای گفت‌وگو، شناخت متقابل و شکل‌گیری اعتماد میان گروه‌های مختلف جامعه است.

حضور ادیان در فضای عمومی؛ یک واقعیت پذیرفته‌شده

تجربه عملی جوامع اروپایی نشان می‌دهد که استفاده از فضای عمومی برای فعالیت‌های دینی و فرهنگی اختصاص به مسلمانان ندارد. پیروان ادیان مختلف، از جمله مسیحیان، یهودیان و سایر جوامع دینی، با رعایت قوانین و اخذ مجوزهای لازم، مراسم و برنامه‌های فرهنگی و مذهبی خود را در فضاهای عمومی برگزار می‌کنند و نمادهای دینی آنان نیز در سطح جامعه قابل مشاهده است.

این واقعیت نشان می‌دهد که اصل حضور دینی در عرصه عمومی بخشی از فرهنگ دموکراتیک و چندفرهنگی جوامع غربی، به‌ویژه جوامع اروپایی است؛ هرچند این حضور همواره در چارچوب قانون و با رعایت نظم عمومی صورت می‌گیرد.

نگرانی از سوءبرداشت؛ نگرانی قابل فهم اما ناکافی

بدون تردید، نحوه بازنمایی آیین‌های دینی در فضای عمومی می‌تواند بر برداشت اجتماعی تأثیر بگذارد. هر فعالیت جمعی ممکن است در معرض تفسیرهای متفاوت قرار گیرد و از این رو، توجه به شیوه ارائه، زبان ارتباطی و توضیح اهداف فرهنگی و انسانی برنامه‌ها اهمیت فراوانی دارد.

با این حال، تعمیم احتمال سوءبرداشت به عنوان مبنایی برای محدودسازی حضور دینی در عرصه عمومی می‌تواند پیامدهای ناخواسته‌ای به همراه داشته باشد.

اگر این منطق تا انتها دنبال شود، ممکن است به این نتیجه برسیم که مسلمانان:

مراسم مذهبی خود را در فضای عمومی برگزار نکنند؛ هویت فرهنگی خود را کمتر نشان دهند؛ و به تدریج از عرصه اجتماعی عقب‌نشینی کنند.

چنین روندی در نهایت می‌تواند به حاشیه‌نشینی اقلیت‌ها و تضعیف تنوع فرهنگی در جامعه بینجامد.

افزون بر این، این فرض که کاهش حضور هویتی مسلمانان در عرصه عمومی می‌تواند به طور مؤثری از گسترش جریان‌های راست افراطی جلوگیری کند، محل تأمل است. تجربه سال‌های اخیر در بسیاری از کشورهای اروپایی نشان می‌دهد که رشد جریان‌های راست‌گرا و پوپولیست پدیده‌ای چندبعدی است که عوامل متعددی در شکل‌گیری آن نقش دارند؛ از جمله نگرانی‌های اقتصادی، نابرابری‌های اجتماعی، تحولات بازار کار، بحران‌های مهاجرتی، بی‌اعتمادی به احزاب سنتی، تحولات ناشی از جهانی‌شدن و بهره‌برداری سیاسی از دغدغه‌های هویتی و امنیتی جامعه.

از این رو، نمی‌توان مسئولیت رشد چنین جریان‌هایی را صرفاً متوجه حضور فرهنگی و دینی اقلیت‌ها دانست. پذیرش چنین منطقی ممکن است ناخواسته این نتیجه را در پی داشته باشد که اقلیت‌ها برای جلوگیری از واکنش‌های افراطی، هویت خود را پنهان کنند یا از حقوق قانونی خویش در عرصه عمومی صرف‌نظر نمایند؛ در حالی که اصول دموکراتیک بر مشارکت برابر همهٔ شهروندان و گروه‌های اجتماعی در زندگی عمومی استوار است. مقابله با افراط‌گرایی و نفرت‌پراکنی، بیش از آنکه از مسیر حذف یا کمرنگ کردن هویت‌های فرهنگی و دینی بگذرد، نیازمند تقویت گفت‌وگو، افزایش شناخت متقابل، گسترش عدالت اجتماعی و پایبندی به ارزش‌های دموکراتیک است.

مسئله اصلی؛ پنهان کردن هویت یا مدیریت مسئولانه آن؟

بنابراین مسئله این نیست که مسلمانان یا شیعیان هویت خود را پنهان کنند؛ بلکه مسئله این است که چگونه آن را به شکلی خردمندانه، مسئولانه و متناسب با شرایط جامعه میزبان ابراز کنند.

تجربه جوامع مهاجر در اروپا نشان داده است که هرگاه فعالیت‌های دینی و فرهنگی با رویکردی قانونمند، مسئولانه و همراه با گفت‌وگو با جامعه میزبان انجام شده، نه‌تنها زمینه سوءبرداشت کاهش یافته، بلکه فرصت‌هایی برای تقویت اعتماد متقابل، همزیستی و شناخت فرهنگی نیز فراهم شده است.

از این منظر، مسئله اصلی در جوامع چندفرهنگی انتخاب میان «حضور» و «عدم حضور» نیست، بلکه چگونگی مدیریت و کیفیت این حضور است.

عاشورا؛ از مناسک هویتی تا گفت‌وگوی فرهنگی

اگر نمایشگاه‌ها و برنامه‌های مذهبی در فضای عمومی برگزار شوند، می‌توان از آن‌ها به عنوان فرصتی برای معرفی صحیح و عمیق‌تر مفاهیم دینی نیز بهره گرفت.

عاشورا ظرفیت بزرگی برای تبیین ارزش‌های انسانی و اخلاقی دارد. این‌گونه برنامه‌ها می‌توانند فرصت‌هایی برای گفت‌وگو با دیگر شهروندان ایجاد کنند؛ فرصتی که در صورت محدود شدن کامل آیین‌های عاشورایی به فضاهای بسته و درون‌گروهی، تا حد زیادی از دست خواهد رفت.

علاوه بر نمایشگاه‌های فرهنگی، فعالیت‌هایی مانند:

کمپین‌های اهدای خون، کمک به نیازمندان، حمایت از محرومان و آسیب‌دیدگان، کمک به نیازمندان افغانستان و سایر جوامع آسیب‌پذیر و فعالیت‌های داوطلبانه اجتماعی می‌توانند جلوه‌های عملی پیام عاشورا را به نمایش بگذارند.

عاشورا؛ پیام جهانی عدالت و کرامت انسانی

اگر در بستر جوامع غربی بتوان پیام عاشورا را به‌گونه‌ای روشن و قابل فهم برای جامعه میزبان ارائه کرد و بر مفاهیمی همچون عدالت‌خواهی، دفاع از مظلوم، مسئولیت اجتماعی، آزادگی و کرامت انسانی تأکید نمود، عاشورا می‌تواند از سطح یک مناسک صرفاً آیینی فراتر رفته و به یک گفتمان انسانی و اخلاقی قابل گفت‌وگو تبدیل شود.

در چنین رویکردی، عاشورا نه عامل انزوا و فاصله‌گیری اجتماعی، بلکه زمینه‌ساز گفت‌وگو، شناخت متقابل و تقویت احترام میان فرهنگ‌ها خواهد بود.

ضرورت توجه به شرایط اجتماعی کشور میزبان

پذیرش اصل حضور دینی در عرصه عمومی به این معنا نیست که همه شیوه‌های ابراز این حضور در هر زمان و مکانی به یک اندازه مناسب، مؤثر یا کم‌هزینه باشند. جوامع اروپایی از نظر پیشینه فرهنگی، ترکیب جمعیتی، وضعیت سیاسی و میزان آشنایی با اسلام و تشیع یکسان نیستند. از این رو، انتخاب شیوه‌های معرفی فرهنگ عاشورا و برگزاری آیین‌های مذهبی در فضای عمومی، نیازمند شناخت دقیق شرایط اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است.

در این چارچوب، می‌توان این احتمال را نیز مطرح کرد که برخی اشکال آیین‌های خیابانی، به‌ویژه در محیط‌هایی که شناخت کافی از پیشینه، فلسفه و اهداف آن‌ها وجود ندارد، به درستی فهم نشوند و زمینه سوءبرداشت یا برداشت‌های نادرست را فراهم آورند. این موضوع به‌ویژه در شرایطی که برخی جریان‌های سیاسی و رسانه‌ای از موضوعات مربوط به اسلام و مهاجرت برای اهداف ایدئولوژیک بهره‌برداری می‌کنند، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

از این رو، تا زمانی که زمینه‌های لازم برای شناخت بهتر فرهنگ عاشورا در بخشی از افکار عمومی فراهم نشده است، می‌توان اولویت بیشتری به برنامه‌هایی چون نمایشگاه‌های فرهنگی، نشست‌های علمی و گفت‌وگومحور، فعالیت‌های اجتماعی و خیریه، برنامه‌های آموزشی و سایر اشکال ارتباط فرهنگی داد.

ضرورت گفت‌وگوی دین درون‌جامعه‌ای و تصمیم‌گیری کارشناسانه

موضوع برگزاری آیین‌های عاشورایی در جوامع مهاجر تنها یک مسئله مذهبی نیست، بلکه ابعاد فرهنگی، اجتماعی، حقوقی و ارتباطی نیز دارد. از این رو، شایسته است تصمیم‌گیری درباره شیوه‌های برگزاری این برنامه‌ها صرفاً به مجادلات و واکنش‌های احساسی در رسانه‌های اجتماعی واگذار نشود.

تجربه نشان داده است که بسیاری از مباحث فضای مجازی به جای کمک به حل مسائل، گاه به تشدید اختلافات، سوءتفاهم‌ها و شکاف‌های درون‌جامعه‌ای منجر می‌شود. در مقابل، مناسب‌تر آن است که هیئت‌های حسینی، مراکز اسلامی و نهادهای فرهنگی با بهره‌گیری از دیدگاه‌های عالمان دینی، کارشناسان علوم اجتماعی، متخصصان حقوقی، فعالان حوزه ادغام اجتماعی و نمایندگان نسل جوان، به بررسی ابعاد مختلف آیین‌های عاشورایی در بستر کشورهای میزبان بپردازند.

چنین گفت‌وگوهایی می‌تواند به شکل‌گیری فهم مشترک، افزایش همگرایی درون‌جامعه‌ای و طراحی برنامه‌هایی منجر شود که ضمن حفظ اصالت پیام عاشورا و هویت دینی، با شرایط فرهنگی و اجتماعی کشور میزبان نیز سازگار باشد.

نتیجه‌گیری

نحوه ارائه و بازنمایی آیین‌های دینی در فضای عمومی نقش تعیین‌کننده‌ای در تبدیل آن‌ها از یک موضوع صرفاً هویتی به یک پدیده ارتباطی و فرهنگی دارد؛ پدیده‌ای که می‌تواند در خدمت همزیستی مسالمت‌آمیز و تقویت درک متقابل میان جوامع قرار گیرد.

از این رو، راهکار مناسب نه در حذف هویت از فضای عمومی است و نه در نادیده گرفتن حساسیت‌های اجتماعی، بلکه در اتخاذ رویکردی آگاهانه، قانونمند و مسئولانه نهفته است؛ رویکردی که هم به کرامت تنوع فرهنگی احترام بگذارد و هم حساسیت‌های موجود را در نظر بگیرد.

تنها از رهگذر چنین رویکردی است که می‌توان میان حفظ هویت دینی و فرهنگی از یک سو، و تقویت همزیستی مسالمت‌آمیز در جوامع چندفرهنگی از سوی دیگر، توازن و تعادل برقرار کرد.

پربازدیدترین‌ها

ملل متحد: داعش خراسان به پهپاد دست یافته است
۱

ملل متحد: داعش خراسان به پهپاد دست یافته است

۲

پاکستان از جامعه جهانی خواست در مبارزه با تروریسم در افغانستان کمک کند

۳

سراج‌الدین حقانی: حکومت طالبان با شریعت مطابقت ندارد

۴

معاون پیشین عبدالله عبدالله به کابل بازگشت

۵

طالبان، مشروعیت و شورشگری؛ «باغی» کیست و «بغاوت» چیست؟

•
•
•

مطالب بیشتر

طالبان کیست و چگونه شکل گرفت؟

۸ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری
100%

طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگ‌های میان‌گروهی» و ظلم مجاهدین پیشین می‌داند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی می‌کند. طالبان در سال ۱۹۹۴ به‌گونه‌ای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.

پیدایش و شکل‌گیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفت‌وگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینه‌ای، ناگهان ظهور می‌کند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر می‌کند؟

عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» می‌نویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبه‌های دیگر برای برچیدن بساط بی‌عدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟

وجه تسمیه طالبان

واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» به‌معنای دانش‌آموز است. از دید زبان‌شناسی، این واژه به معنای گروهی از دانش‌آموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق می‌شود.

مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبه‌قاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سخت‌گیرانه از اسلام ارائه می‌داد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده می‌شدند.

طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهره‌ها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر می‌رسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را به‌عنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.

حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما به‌تدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و به‌سرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.

امارت اسلامی

طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نام‌گذاری کرد. این نام‌گذاری با استناد به تاریخ اسلام، به‌ویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالی‌که «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح می‌شود.

در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره می‌شود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته می‌شود و امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده می‌شود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولت‌داری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال می‌شود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخ‌گو نیست و قدرت به‌شدت متمرکز است.

هبت‌الله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستین‌بار امیر دوست‌محمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را به‌کار برده‌اند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.

عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر به‌عنوان نماینده خدا بر زمین معرفی می‌شود. هبت‌الله آخندزاده بارها در سخنرانی‌هایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته می‌شود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دوره‌های امارت در افغانستان جنایات گسترده‌ای رخ داده است.

طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علی‌رغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومت‌داری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوری‌که هم در نهادهای ملی کار می‌کردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.

حرکت غیربومی

طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، به‌ویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینه‌ای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی می‌شود.

با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروه‌ها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیین‌کننده‌ای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگ‌تری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.

ملا عمر، بنیان‌گذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کم‌حرف و بسیار آرام توصیف شده است و به‌نظر می‌رسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبت‌الله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیان‌گذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن می‌گوید و از او تجلیل نمی‌کند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کم‌سوادتر می‌داند. در مقابل، هبت‌الله آخندزاده به‌عنوان «شیخ‌الحدیث» شناخته می‌شود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.

طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که به‌سرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که به‌صورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما به‌سرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.

مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهره‌هایی چون جلال‌الدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیب‌الله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.

یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقه‌ای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»

طالبان نخستین‌بار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس به‌سرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.

پدر و مادر طالبان

طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکل‌گیری، سازمان‌دهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمان‌یافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار به‌نظر می‌رسد.

پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، می‌تواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.

فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمان‌یافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی می‌داند و آن را یکی از آشکارترین نمونه‌های مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.

طالبان در دوران نخست‌وزیری بی‌نظیر بوتو شکل گرفت. به‌نوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمک‌های مالی گسترده‌ای به طالبان ارائه داده است و این کمک‌ها را «چک سفید» توصیف کرد.

100%
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.

از آنجایی‌که طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» می‌گویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.

احمد رشید درباره نقش بوتو در شکل‌گیری و رشد طالبان توضیح می‌دهد که مولانا فضل‌الرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز تربیت طالبان شناخته می‌شود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.

100%
بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.

پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت می‌کرد. اما رقابت‌های سیاسی داخلی، به‌ویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضل‌الرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را به‌عنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضل‌الرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بین‌المللی برای طالبان نیز استفاده کرد.

پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آی‌اس‌آی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.

شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و این‌که آنها قندهار را تصرف کرده‌اند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار می‌کرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.

جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروه‌های مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریان‌های جهادی به وی در سمت‌وسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.

روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» می‌دید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان می‌تواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.

ظهور از قنسلگری پاکستان

سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی به‌سوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروه‌های مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها‌ متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکس‌ها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.

100%
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان

این دیدار نشان‌دهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازمان‌دهی و شروع حرکت بوده است.

از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمی‌آید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری می‌کرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشان‌دهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازه‌تأسیس در جنوب افغانستان بوده است.

جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن می‌راند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلام‌آباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد می‌کردند. این انتقادها پس از آن‌که طالبان در حرکتی برق‌آسا، پس از هفته‌ها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.

نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساخت‌های مخابراتی، بازسازی جاده‌ها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشته‌اند.

در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی می‌دانستند.

«بازی دوگانه»

در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بین‌المللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامه‌ریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم می‌کرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان می‌نامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزش‌های نظامی فراهم آورد.

مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگ‌ترین اشتباه» این کشور خوانده است.

با این حال، برخی چهره‌های نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید می‌کنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و به‌عنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره می‌کنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سخت‌تری اتخاذ کرده است.

طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمان‌یافته استخباراتی می‌دانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.

در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.

با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریان‌ها، قابل تغییر است. علی‌رغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف به‌طور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایین‌ترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیون‌ها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آن‌هایی‌ را که از ۴۰ سال بدین‌سو در پاکستان سکونت داشتند.

طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.

با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکل‌گیری طالبان را تغییر نمی‌دهد. برخوردهای ملی‌گرایانه طالبان با ماهیت شکل‌گیری این حرکت در تناقض است.

100%
سرکوب اعتراضات مدنی زنان افغانستان به دست طالبان