حجاب طالبانی؛ یکسانسازی اجباری و محو تنوع

سختگیری طالبان در پیادهکردن مدل حجاب مورد نظر این گروه که در هیچ کشور اسلامی رایج نیست، و در هیچ مذهب اسلامی به مثابه نظر معتبر شناخته نمیشود، مایه شگفتزدگی بسیاری از ناظران شده است.

سختگیری طالبان در پیادهکردن مدل حجاب مورد نظر این گروه که در هیچ کشور اسلامی رایج نیست، و در هیچ مذهب اسلامی به مثابه نظر معتبر شناخته نمیشود، مایه شگفتزدگی بسیاری از ناظران شده است.
مخالفت با این رویکرد مخصوص طیفهای شهری تحصیلکرده و لیبرال نیست، بلکه شماری از چهرههای بنیادگرا نیز به انتقاد از آن پرداختهاند.
در مورد پوشیدن روی زن در قرآن هیچ حکمی وجود ندارد.
علاوه بر قرآن، در احادیث مشهور منسوب به پیامبر اسلام نیز روی زن و دستهایش تا بند دست از پوشاندن مستثنا قرار گرفته است.
حکم مشهور درباره حجاب در مذاهب اسلامی، به ویژه مذهب حنفی این است که روی زن عورت نیست و لازم نیست پوشانده شود، چه در عبادت، چه در معاملات و چه دیگر ضرورتهای زندگی.
این را سرخسی در مبسوط، مرغینانی در هدایه، کاسانی در بدائع الصنائع، ابن الهمام در فتح القدیر، ابن نجیم در البحر الرائق و بسیاری دیگر نقل کردهاند، و اینها از فقهای بسیار برجسته در میان متقدمان مذهب حنفی هستند.
تنها شماری از متاخران این مذهب گفتهاند که هرچند روی زن عورت نیست اما اگر خوف فتنه باشد، پوشیدن آن لازم است.
قطعا این فقهای متاخر جایگاه مهمی ندارند و فتنهای که به آن اشاره دارند محل مناقشه است و سنجشپذیر نیست.
برای پیروان مذهب حنفی مهمتر از هر کس نظر شخص امام ابوحنیفه است، و او معتقد است که نمایان بودن روی زن جایز است و هیچ مانع شرعی ندارد، و برای یک حنفی همین کافی است.
برای تایید این دیدگاه احادیث و روایات بیشماری از دوران صدر اسلام وجود دارد، چه از زمان خود پیامبر اسلام و چه از دوران صحابه و تابعین. دیدگاه مشهور مذاهب شافعی، مالکی و حنبلی نیز دقیقا همین است.
شیخ محمد غزالی مصری میگوید: «من حیرت کردم آنگاه که عالمی از سرزمین شنقیط (موریتانیا)، سرزمینی مالکی مذهب، در مسجد نبوی در مدینه منوره در ضمن تدریس گفت: مالک بن انس روی زن را عورت نمیدانست، ولی من مخالف رأی مالک بن انس هستم." من به او گفتم که این تنها رأی مالک نیست بلکه امامان هر چهار مذهب به همین نظرند، به جز روایتی سست از احمد بن حنبل، که مخالف رأی ثابت مذهب اوست، چنانکه ابن قدامه نقل کرده است. در واقع مخالفت شیخ شنقیطی -خداوند از تقصیرش درگذرد- هیچ اهمیتی ندارد. من در آنجا این بیت از شاعر عرب را به یاد آوردم که گفته بود:
یقولون هذا عندنا غیر جائز/ و من أنتم حتی یکون لکم عند
یعنی اینها میگویند: این چیز در نزد ما جایز نیست.. (من میپرسم) شما چه کارهاید که نزدی داشته باشید؟! (هموم داعیه، صص: ۱۱۷-۱۱۸)
بنا به دلایل فوق، هیچ کشور مسلمانی پوشاندن روی زن را الزامی نکرده و همهشان آنرا به اختیار خود شخص نهادهاند.
حتی شماری از دانشمندان معاصر مسلمان الزام نقاب را بر زنان مسلمان مورد انتقاد قرار دادهاند، از آن جمله محمد غزالی، یوسف قرضاوی، سعید رمضان البوطی، عبد الحلیم ابو شقه و شماری دیگر.
حتی وزارت اوقاف مصر کتابی به نشر رساند با عنوان «النقاب عادة و لیس عبادة» با اشاره به اقوال شمار فراوانی از اهل علم مبنی بر این که نقاب یک عادت اجتماعی است و اساس شرعی ندارد.
بر اساس قواعد فقهی، تعبد به عادات اجتماعی بدعت است. یعنی نباید به یک عرف فرهنگی جنبه دینی داده شود و ثواب و عقاب شرعی بر آن مبتنی شود.
با توجه به شهرت و گستردگی این آراء، و پذیرش آن در سرتاسر جهان اسلام، به ویژه از سوی بزرگترین نهادهای دینی مسلمان در دنیا، این پرسش به میان میآید که چرا گروه طالبان اصرار میورزد که زنان افغانستان باید روی خود را با ماسک، نقاب یا برقع بپوشند؟
آیا نادیده گرفتن قرآن، احادیث نبوی، اقوال مجتهدان بزرگ، و عرف عمومی کشورهای مسلمان، و ترجیح دادن نظر چند ملایی که خود از عوامل انحطاط تمدن اسلامی بودهاند، جنبه شرعی دارد یا انگیزههای دیگری در پس آن نهفته است؟
این پرسشی جدی است که باید ریشههای آن را بیش از فقه در جای دیگری پی گرفت، یکی انتروپولوژی و دیگری سیاست.
به لحاظ انتروپولوژیک/ مردم شناختی، ایجاد ممنوعیتهای افراطی در حق زنان بیش از آنکه یک حکم دینی باشد عرفی اجتماعی است که در افغانستان به آن عنعنه گفته میشود و از دیر زمان در میان شماری از قبایل بدوی عرب و شماری از قبایل آسیایی وجود داشته است، هرچند امروزه در حال کاهش است.
به لحاظ طبقاتی، این پدیده در میان اقشار متوسط به پایین جامعه که آسیبپذیرتر بوده و دخترانشان در گذشتههای تاریخی بیشتر در معرض حمله و چپاول قرار داشتهاند شایع بوده است، و در طبقات اشرافی یا متوسط به بالای شهری که کمتر چنان آسیبذیریای داشتهاند به ندرت دیده میشود.
بخشهایی از مردمان افغانستان و پاکستان چنین عنعنه یا رسم فرهنگی را از گذشتهها به ارث بردهاند و بدون آنکه ریشههای تاریخی-اجتماعی آنرا بدانند، در نظرشان صبغه شرعی پیدا کرده است.
به لحاظ سیاسی، گروههایی که از میان اقشار بدوی، روستایی و طبقات پایینشهری سربازگیری میکنند حساسیت ویژهای به موضوع زن دارند و برای آنان یکی از نمادهای منازعه قدرت به شمار میرود. رد پای این موضوع را میتوان در احزاب سیاسی مختلف تماشا کرد.
در تحولات یک قرن اخیر افغانستان، یکی از تقابلهای حادی که اتفاق افتاد تقابل ارزشهای روستایی با ارزشهای شهری بود، زیرا مناطق شهری زودتر با مدرنیته آشنایی یافتند و به استقبال آن رفتند، اما از زمان امانالله خان به اینسو، اقشار روستایی و بدوی در مقابل این روند به مخالفت برخاستند و سبب ناکامی یا کندی شدید آن شدند.
در دوران جهاد نیز بخش عمده مجاهدین را اقشار روستایی یا طبقات پایین شهری تشکیل میدادند و به موضوع زن حساسیت نشان میداند، هرچند نه به اندازه طالبان.
بر خلاف دیگر کشورهای مسلمان که بیحجابی حتی اگر پسندیده شمرده نشود لزوما به معنای بیدینی تلقی نمیشود، در افغانستان این موضوع مستقیم به نمادهای دینی ربط داده شده و هر گونه بیحجابی نشانه انحراف از اسلام شمرده شده است.
این پدیده حتی در شماری از کشورهای اسلامی خاورمیانه و شمال افریقا نیز به درجاتی دیده شد.
مثلا نیروهای اخوان المسلمین در مصر، سوریه و شماری دیگر از کشورها در آغاز، یعنی بین دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ نه تنها به نقاب باور نداشتند بلکه رأی سختگیرانهای در مورد خود حجاب نیز نداشتند. اما از دهه ۱۹۷۰ به اینسو با گسترش پدیدهای که از سوی برخی از تحلیلگران، مانند حسام تمام، «تریفالاخوان» یعنی روستایی شدن اخوان نامیده شد، حجاب به امری هویتی تبدیل شد و نقاب نیز در میان بخشهایی از زنان اخوان گسترش پیدا کرد.
در مصر، قبل از این تحول، بسیاری از زنان متعلق به خانوادههای برجسته دینی مانند شیوخ طراز اول الازهر اهمیتی به این موضوع نمیدادند.
مشهور است که دختر حسن هضیبی، جانشین حسنالبنا و دومین رهبر عمومی اخوان، دختر شیخ حسن باقوری از رهبران اخوان و وزیر اوقاف مصر در آن زمان، دختر عبدالرحمن تاج شیخ بزرگ الازهر و کسانی مانند آنان که رهبران دینی جامعه بودند نقاب چه که حجاب هم نداشتند.
بنا به مطالعات جامعهشناسی سیاسی، احزاب و گروههایی که در صدد برپایی نظام سیاسی با هویت دینی هستند در پی تمامیتخواهی و برپایی نظامی توتالیتر اند که با تکیه بر گروههای بدوی و اقشار توسعهنیافته اجتماعی بخت بیشتری دارد.
این طبقات و اقشار در اثر توسعهنیافتگی فرهنگی دچار نوعی دگرهراسیاند که با تنوع و تکثر میانه نیک ندارند و هر گونه تفاوت را به چشم انحراف و خطر مینگرند و تنها با محو تنوع فرهنگی احساس امنیت میکنند.
طالبان از نظر اجتماعی به چنین خاستگاهی تعلق دارند، و برپایی نظامی استبدادی در جامعهای یکدست شده را ضامن منافع خود میدانند.
چنانکه میدانیم، همه دستگاههای سیاسی توتالیتر در پی یکسانسازی جامعه و محو تفاوتها هستند، زیرا تنوع در جامعه چه رنگ فرهنگی داشته باشد و چه سیاسی یا ایدئولوژیک، به دینامیک و پویایی آن کمک میکند، و احتمال گشایش افقهایی جدید را در آن قوت میبخشد. نظامهای استبدادی و تمامیتخواه از تحول و گشوده شدن هر گونه افق نو هراسانند، و خواهان تثبیت وضعیت در شکل و فرمی هستند که حاکمیت ابدی آنان را تضمین کند.
دولت ایران نیز برای چندین دهه تحمیل حجاب اجباری را بخشی از سیاست و هویت خود گردانیده بود، تا اینکه اخیرا رو به عقب نشینی نهاد. تحمیل نقاب در قالب برقع، ماسک و امثال آنها از سوی طالبان، نماد غلبه بر طبقات شهری است، و به تصور رهبران این گروه، نهادینه کردن یک رسم روستایی متعلق به اقشار پایین جامعه به تحکیم سلطه این گروه میانجامد.
فشرده سخن اینکه تحمیل نقاب و اجباریکردن پوشش صورت برای زنان، بیش از آنکه امری دینی باشد نمایندگی از غلبه فرهنگ روستایی و اقشار پایین جامعه در برابر فرهنگ شهری متعلق به طبقات متوسط و تحصیلکرده میکند، و قرار دادن آن در بستر منازعات سیاسی، از آن ابزاری برای محو تنوع و تکثر و از میان برداشتن تفاوتها میسازد.
این در حالی است که از منظر دینی، وجود تنوع و تفاوت یکی از سنتهای الهی شمرده میشود و به ویژه تنوع زبانها و رنگها در میان مردم، به صورت واضح در قرآن، در آیه ۲۲ سوره روم یکی از نشانههای الهی به شمار رفته است.
سیاست یکسانسازی اجباری در عرصه عنعنات و رسوم اجتماعی، و تحمیل عنعنه یک منطقه خاص یا یک طبقه خاص بر عموم شهروندان به قصد تحکیم سلطه سیاسی، مقدمه یکسانسازی در امور زبانی، مذهبی، سیاسی، و اجتماعی خواهد بود، که دینامیک جامعه را نابود میکند و اگر جلوی آن گرفته نشود سبب فروپاشی جامعه، تعمیق شکافها، و بروز درگیریهای خونین میان تبارها خواهد شد.
طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگهای میانگروهی» و ظلم مجاهدین پیشین میداند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی میکند. طالبان در سال ۱۹۹۴ بهگونهای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.
پیدایش و شکلگیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفتوگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینهای، ناگهان ظهور میکند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر میکند؟
عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» مینویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبههای دیگر برای برچیدن بساط بیعدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟
وجه تسمیه طالبان
واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» بهمعنای دانشآموز است. از دید زبانشناسی، این واژه به معنای گروهی از دانشآموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق میشود.
مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبهقاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سختگیرانه از اسلام ارائه میداد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده میشدند.
طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهرهها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر میرسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را بهعنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.
حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما بهتدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و بهسرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.
امارت اسلامی
طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نامگذاری کرد. این نامگذاری با استناد به تاریخ اسلام، بهویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالیکه «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح میشود.
در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره میشود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته میشود و امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده میشود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولتداری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال میشود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخگو نیست و قدرت بهشدت متمرکز است.
هبتالله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستینبار امیر دوستمحمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را بهکار بردهاند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.
عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. هبتالله آخندزاده بارها در سخنرانیهایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته میشود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دورههای امارت در افغانستان جنایات گستردهای رخ داده است.
طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علیرغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومتداری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوریکه هم در نهادهای ملی کار میکردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.
حرکت غیربومی
طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، بهویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینهای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی میشود.
با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروهها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیینکنندهای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگتری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.
ملا عمر، بنیانگذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کمحرف و بسیار آرام توصیف شده است و بهنظر میرسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیانگذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن میگوید و از او تجلیل نمیکند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کمسوادتر میداند. در مقابل، هبتالله آخندزاده بهعنوان «شیخالحدیث» شناخته میشود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.
طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که بهسرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که بهصورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما بهسرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.
مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهرههایی چون جلالالدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیبالله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.
یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقهای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»
طالبان نخستینبار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس بهسرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.
پدر و مادر طالبان
طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکلگیری، سازماندهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمانیافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار بهنظر میرسد.
پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، میتواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.
فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمانیافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی میداند و آن را یکی از آشکارترین نمونههای مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.
طالبان در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو شکل گرفت. بهنوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمکهای مالی گستردهای به طالبان ارائه داده است و این کمکها را «چک سفید» توصیف کرد.
از آنجاییکه طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» میگویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.
احمد رشید درباره نقش بوتو در شکلگیری و رشد طالبان توضیح میدهد که مولانا فضلالرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز تربیت طالبان شناخته میشود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.
پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت میکرد. اما رقابتهای سیاسی داخلی، بهویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضلالرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را بهعنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضلالرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بینالمللی برای طالبان نیز استفاده کرد.
پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آیاسآی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.
شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و اینکه آنها قندهار را تصرف کردهاند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار میکرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.
جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروههای مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریانهای جهادی به وی در سمتوسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.
روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» میدید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان میتواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.
ظهور از قنسلگری پاکستان
سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی بهسوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروههای مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکسها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.
این دیدار نشاندهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازماندهی و شروع حرکت بوده است.
از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمیآید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری میکرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشاندهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازهتأسیس در جنوب افغانستان بوده است.
جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن میراند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلامآباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد میکردند. این انتقادها پس از آنکه طالبان در حرکتی برقآسا، پس از هفتهها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.
نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساختهای مخابراتی، بازسازی جادهها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشتهاند.
در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی میدانستند.
«بازی دوگانه»
در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بینالمللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامهریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم میکرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان مینامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزشهای نظامی فراهم آورد.
مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگترین اشتباه» این کشور خوانده است.
با این حال، برخی چهرههای نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید میکنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و بهعنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره میکنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سختتری اتخاذ کرده است.
طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمانیافته استخباراتی میدانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقهای و فرامنطقهای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.
در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.
با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریانها، قابل تغییر است. علیرغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف بهطور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایینترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیونها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آنهایی را که از ۴۰ سال بدینسو در پاکستان سکونت داشتند.
طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.
با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکلگیری طالبان را تغییر نمیدهد. برخوردهای ملیگرایانه طالبان با ماهیت شکلگیری این حرکت در تناقض است.