• العربية
  • پښتو
  • English
BrandBrand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

چه شد که پیروزی هشت‌هفته‌ای امریکا به جنگی بیست‌ساله انجامید

وحید پیمان
وحید پیمان

افغانستان اینترنشنال

۱۵ میزان ۱۴۰۵، ۱۵:۵۱ (‎+۱ گرینویچ)

امریکا در واکنش به حملات ۱۱ سپتامبر، عملیات نظامی را علیه القاعده و رژیم اول طالبان در ۱۵ میزان ۱۳۸۰ آغاز کرد و اداره طالبان حدود هشت هفته بعد سقوط کرد.

اما گروه طالبان پس از یک دوره نسبتا کوتاه به جنگ علیه نیروهای بین‌المللی به رهبری امریکا، بازگشت و این نبرد بیست سال طول کشید و به طولانی‌ترین جنگ بیرون مرزی در تاریخ ایالات متحده بدل شد.

این گزارش بر پایه کتاب «عملیات آزادی پایدار»، تصمیم‌های واشنگتن، همکاری رهبران جهادی با امریکا، فرار بن‌لادن و فرصت‌های ازدست‌رفته برای پایان جنگ را بررسی می‌کند.

مارک آر. فولس مورخ مرکز تاریخ ارتش امریکا و نویسنده این کتاب، چگونگی آماده‌سازی حمله امریکا به افغانستان، همکاری نیروهای امریکایی با مخالفان طالبان و نبردهای نخست جنگ را بررسی کرده است.

تصمیم حمله به افغانستان چگونه گرفته شد؟

فولس می‌نویسد که پس از حملات ۱۱ سپتامبر، سازمان استخبارات مرکزی امریکا گفت که اسامه بن‌لادن، رهبر شبکه القاعده حملات را از پناهگاه خود در افغانستان برنامه‌ریزی کرده‌ است.

به روایت کتاب، رابطه ملا محمد عمر و بن‌لادن پیش از حملات کم‌وبیش با اختلاف همراه بوده است. نویسنده با استناد به منابع خود می‌گوید که القاعده طرح حملات ۱۱ سپتامبر را از ملا عمر پنهان کرده بود.

جرج بوش رئیس‌جمهور سابق امریکا در ۲۹ سنبله ۱۳۸۰، از طالبان خواست بن‌لادن و همکارانش را تسلیم کند و شماری از رهبران طالبان به ملا عمر پیشنهاد کردند که بن‌لادن را اخراج کند، اما ملا عمر این پیشنهاد را نپذیرفته است. نویسنده می‌گوید ملا عمر، بنیانگذار طالبان و رهبر پیشین طالبان، پذیرفتن خواست امریکا را نشانه ضعف می‌دانست.

100%
جورج بوش، رئیس‌جمهور وقت امریکا، در ۱۵ میزان ۱۳۸۰ در پیام تلویزیونی از کاخ سفید، آغاز حمله به افغانستان را خبر داد و گفت طالبان درخواست تسلیم‌کردن رهبران القاعده را نپذیرفته است.

نپذیرفتن درخواست امریکا باعث شد، حملات امریکا به افغانستان آغاز شود.

طرح حمله

طرح جنگ این بود که نیروهای افغان مخالف طالبان بیشتر پیشروی‌ها و نبردهای زمینی را انجام دهند. نیروهای امریکایی هم با بمباران هوایی، حضور گروه‌های کوچک نیروهای ویژه و کمک‌های نظامی از آن‌ها پشتیبانی کنند.

به نوشته فولس، مقام‌های امریکایی نگران بودند که ورود ناگهانی هزاران سرباز خارجی، مردم و به‌ویژه پشتون‌ها را به مخالفت وادارد. او می‌نویسد که فرماندهی مرکزی امریکا در آغاز حمله هنوز برنامه روشن و کاملی برای عملیات نداشت و برنامه‌ها معمولاً فقط برای بیست‌وچهار ساعت آینده تنظیم می‌شد.

این روش به فرماندهان در میدان جنگ آزادی بیشتری برای تصمیم‌گیری می‌داد، اما برنامه‌ریزی برای درازمدت را دشوار می‌کرد.

نیروهای محلی چگونه مسیر جنگ را تغییر دادند؟

امریکا در شمال افغانستان با نیروهای محمدقسیم فهیم، عبدالرشید دوستم، محمداسماعیل خان و کریم خلیلی همکاری کرد و روی آن‌ها حساب ویژه‌ای باز کرده بود. این نیروها سال‌ها با طالبان جنگیده بودند.

نخستین گروه‌های نیروهای ویژه امریکا در ۲۷ میزان وارد شمال شدند. سربازان امریکایی با اسب به خطوط نبرد در مزار شریف می‌رسیدند و هواپیماها به مواضع طالبان حمله می‌کردند. به نوشته فولس، بمباران مواضع دفاعی طالبان، پیشروی نیروهای محلی را سرعت می‌داد.

100%
نیروهای ویژه ارتش امریکا سوار بر اسب در کنار جنگجویان ائتلاف شمال در افغانستان در سال ۲۰۰۱. عکس: ارتش امریکا

فولس می‌گوید امریکایی‌ها باید نیروهای ویژه و امکانات را طوری تقسیم می‌کردند که هیچ فرمانده جهادی احساس نکند رقیبش کمک بیشتری گرفته است. اختلاف دیرینه دوستم و عطامحمد نور از نمونه‌های این مشکل بود.

زخمی شدن حامد کرزی

به نوشته فولس، در جنوب افغانستان نیروی آماده و بزرگی مانند جبهه مخالف طالبان در شمال وجود نداشت. فرماندهان شمال هم بیشتر علاقه‌ای به جنگیدن در جنوب نداشتند.

سازمان استخبارات مرکزی امریکا، سی‌آی‌ای، حامد کرزی و گل‌آغا شیرزی را برای همکاری پیشنهاد کرد. یک گروه نیروهای ویژه با کرزی به ارزگان رفت و گروه دیگر با نیروهای شیرزی در جنوب‌شرق قندهار همکاری کرد. کرزی بر گرفتن ترینکوت تأکید داشت و باور داشت شکست طالبان در این شهر، حمایت مردم محل را جلب می‌کند.

100%
حامد کرزی در کنار نیروهای ویژه امریکا در ارزگان در سال ۲۰۰۱

با پیشروی نیروها به جنوب، نمایندگان نشست بن که درباره ساختار سیاسی پس از طالبان گفت‌وگو می‌کردند، کرزی را به ریاست اداره موقت برگزیدند. همان روز، یک بمب‌افکن امریکایی به اشتباه نیروهای امریکایی و همراهان افغان آن‌ها را بمباران کرد. به نوشته فولس، دو امریکایی و بیست افغان کشته و پنجاه نفر زخمی شدند. کرزی نیز از ناحیه صورت زخم برداشت.

کرزی هنوز از حمله متأثر بود که نمایندگان نشست بن تلفنی او را از انتخابش به ریاست اداره موقت باخبر کردند.

اختلاف بر سر تسلیم‌شدن طالبان

به نوشته فولس، ملا نقیب‌الله، والی طالبان در قندهار، در ۱۴ قوس به حامد کرزی پیشنهاد کرد که در برابر مصونیت خود و همراهانش، قندهار را واگذار کند. آقای کرزی پذیرفت و گفت اگر ملا نقیب رابطه‌اش را با طالبان قطع کند، می‌تواند والی قندهار بماند. کرزی القاعده را دشمن اصلی می‌دانست و باور داشت اعضای افغان طالبان می‌توانند عفو شوند.

دونالد رامسفلد، وزیر دفاع سابق امریکا، روز بعد در نشست خبری گفت نیروهای امریکایی با طالبان مذاکره نمی‌کنند. او به کرزی هشدار داد که توافق با طالبان می‌تواند حمایت نظامی امریکا را به خطر بیندازد.

100%
جرج بوش، رئیس‌جمهور وقت امریکا در کنار دیک چینی معاون رئیس‌جمهور وقت امریکا

فولس همچنین می‌نویسد صدها اسیر طالبان هنگام انتقال در کانتینرهای بسته توسط نیروهای دوستم، بر اثر خفگی کشته شدند. نیروهای گل‌آغا شیرزی نیز پس از نبرد تخته‌پل، ۱۶۰ اسیر طالبان را کشتند.

چرا بن‌لادن در تورابورا دستگیر نشد؟

پس از سقوط شهرهای اصلی، تعقیب رهبران القاعده در شرق افغانستان ادامه یافت. اطلاعات سی‌آی‌ای نشان می‌داد که احتمالاً بن‌لادن و صدها عضو القاعده در تورابورا حضور دارند.

امریکا دوباره به گروه‌های کوچک نیروهای ویژه و نیروهای محلی تکیه کرد. حضرت‌علی و محمدزمان، دو فرمانده اصلی افغان در این نبرد، حدود ۲۵۰۰ جنگجو داشتند. به روایت کتاب، اختلاف نیروهای آن‌ها هماهنگی حمله را دشوار کرد. امریکایی‌ها نگران بودند که این نیروها به جای جنگ با القاعده، با هم درگیر شوند.

100%
حمله هوایی امریکا به مواضع القاعده در کوه‌های تورابورا در سال ۲۰۰۱.

نبرد در ماه رمضان جریان داشت. فولس می‌نویسد نیروهای محلی روزها پیشروی می‌کردند، اما شب برای افطار عقب می‌رفتند و اعضای القاعده برخی مواضع را دوباره می‌گرفتند.

پس از پایان مقاومت، بن‌لادن پیدا نشد. کتاب روایت‌های متفاوتی از زمان خروج او نقل می‌کند و زمان دقیق فرارش را قطعی نمی‌داند.

پس از سقوط طالبان، چه چیزی آماده نبود؟

فولس می‌گوید نیروهای اعزام‌شده برای شکست طالبان و تضعیف القاعده کافی بودند، اما امکانات لازم برای تأمین ثبات پس از جنگ را نداشتند. جنرال فرانکس ابتدا فکر می‌کرد بیش از ده هزار سرباز نیاز ندارد. او و کاخ سفید به وضعیت پس از سقوط طالبان کمتر فکر کرده بودند.

به گفته فولس، نابودی القاعده، شکست طالبان و جلوگیری از بازگشت آن‌ها سه هدف اصلی جنگ بود اما برنامه روشنی برای رسیدن به ثبات درازمدت وجود نداشت.

برخی فرماندهان محلی، مخالفان شخصی خود را عضو طالبان معرفی می‌کردند و با کمک امریکایی‌ها رقیبانشان را حذف می‌کردند. برخی نیز به دلیل همکاری مستقیم با نیروهای ویژه امریکا، خود را به آقای کرزی پاسخ‌گو نمی‌دانستند. رقابت آن‌ها گسترش اقتدار اداره جدید را دشوار می‌کرد.

پناهگاه‌های پاکستان و توجه به عراق

به نوشته فولس، پاکستان نقش دوگانه بازی می‌کرد. پرویز مشرف با امریکا همکاری کرد، اجازه عبور پروازها را داد و در دستگیری شماری از رهبران طالبان کمک کرد. همزمان، شهروندان و مأموران پاکستانی، به‌ویژه افرادی در استخبارات نظامی آن کشور به طالبان و القاعده کمک و پناه می‌دادند.

نیروهای امریکایی اجازه نداشتند جنگجویان فراری را در پاکستان تعقیب کنند. نگرانی پاکستان از هند و انتقال بخشی از نیروهایش از مرز افغانستان نیز کنترول راه‌های فرار را دشوار کرد. فولس می‌گوید پنهان‌شدن و سازمان‌دهی دوباره طالبان و القاعده در پاکستان، مانع نابودی آن‌ها شد.

در همین دوره، توجه واشنگتن به عراق رفت. جورج بوش اندکی پس از نبرد تورابورا از جنرال فرانکس خواست برنامه‌های جنگ با عراق را به‌روز کند. از بهار ۱۳۸۱ نیز انتقال بخشی از امکانات نظامی از افغانستان آغاز شد.

به ارزیابی فولس، پیروزی سریع در افغانستان بر برنامه‌ریزی جنگ عراق اثر گذاشت. فرماندهان تصور می‌کردند نیروهای کوچک با توان تغییر سریع شیوه عملیات و پشتیبانی دقیق هوایی می‌توانند حکومت صدام حسین را سرنگون کنند.

سیگار، اداره بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان، در گزارش «درس‌های بیست سال بازسازی افغانستان» می‌گوید هدف مأموریت به‌تدریج از نابودی القاعده به شکست طالبان، ساختن نیروهای امنیتی و ایجاد حکومتی مورد اعتماد مردم گسترش یافت.

امریکا برای این هدف‌های گسترده، راهبرد منسجمی نداشت. فشار برای نتیجه‌گیری سریع و مصرف پول، فساد را افزایش داد و نهادهایی ساخته شد که توان ادامه کار بدون کمک خارجی را نداشتند.

100%
مردم در روزهای خروج نیروهای امریکایی از افغانستان برای ورود به میدان هوایی کابل و خروج از کشور تلاش می‌کنند.

گزارش سیگار درباره فروپاشی نیروهای امنیتی نیز می‌گوید فساد، توان جنگی و روحیه این نیروها را تضعیف کرد. پس از بیست سال، نیروهای افغان همچنان به پشتیبانی امریکا وابسته بودند. بنابراین، بازگشت طالبان و ناتوانی در ساختن نهادهای مستقل، امریکا را درگیر جنگ و حمایت از حکومتی نگه داشت که بدون کمک آن توان ایستادگی نداشت.

پربازدیدترین‌ها

حکمتیار: تغییر حتمی و نزدیک است
۱

حکمتیار: تغییر حتمی و نزدیک است

۲

جاده‌ای تا مرز بسته؛ نمایش تبلیغاتی طالبان در واخان

۳

مرد افغان در امریکا به ۳۵ سال زندان به اتهام سوءاستفاده جنسی از کودکان محکوم شد

۴

وزیر طالبان از مذاکره با مخالفان عقب‌نشینی کرد

۵

جبهه آزادی می‌گوید چهار عضو طالبان را در بدخشان کشته است

•
•
•

مطالب بیشتر

یک ربع قرن پس از حمله امریکا به طالبان؛ فرار از استبداد داخلی و تن دادن به حضور خارجی

۱۵ میزان ۱۴۰۵، ۱۴:۰۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد محق
100%
ستون‌های دود بر فراز میدان هوایی بگرام، پس از بمباران مواضع طالبان در شمال کابل توسط جت‌های امریکایی، ۳۰ اکتبر ۲۰۰۱

بیست و پنج سال قبل، روزی که حمله امریکا بر طالبان در افغانستان آغاز یافت، وضعیتی پر تناقض شکل گرفته بود. تناقض از این حیث بود که مردمی مشهور به بیگانه‌ستیزی و دارای کارنامه شکست دو ابرقدرت در آغاز و پایان قرن بیستم، از حملات یک کشور بیگانه به سرزمین خویش خرسند بودند.

این خرسندی در برخی از شهرها به سرحد رقص و پایکوبی رسیده بود، و شماری از مردم با شنیدن صدای هر انفجار در پایگاه‌های طالبان شور و هلهله برپا می‌کردند و به ویژه جوانان می‌رقصیدند و بسیاری به یکدیگر تبریکی می‌دادند، تبریکی پایان یک دوره سیاه و تاریک.

آشکار بود که چنین شور و شعفی نه برخاسته از بیگانه‌پرستی و نه از بابت حمله خارجی‌ها، بلکه برای این بود که روزنه‌ای به سوی رهایی گشوده می‌شد.

100%
۸ اگست ۲۰۰۱؛ طالبان در کابل یک مرد جوان را در ملاء عام اعدام کردند.

سیطره سرکوبگرانه طالبان در پنج شش سال حاکمیت نخست این گروه، کشور را به زندانی بزرگ تبدیل کرده بود که هیچ امیدی در افق آینده آن به چشم نمی‌آمد. در شهرهای بزرگ، به ویژه مرکز پایتخت، صف گدایان از یک سر خیابان تا سر دیگر آن امتداد داشت. در ایستگاه‌ها عمومی، ترمینال‌های وسایط نقلیه، و هر جا تجمعی بود، لشکری از گرسنگان هجوم می‌آوردند. مکتب‌ها به شبح‌های بی‌جان تبدیل شده بود و در و پنجره‌های شکسته و بی‌رونق به اسکلت مردگان شباهت یافته بود. ادارات دولتی تنها نامی را با خود یدک می‌کشیدند. شفاخانه‌ها از فقدان هر گونه امکانات اولیه رنج می‌بردند. بیکاری از سر و کول جامعه بالا می‌رفت، و ناامیدی تا اقصا نقاط کشور سایه‌اش را گسترانده بود. تصور می‌شد که این‌جا سرزمین نفرین‌شدگان تاریخ است، جایی که از چشم مسلمان و غیر مسلمان افتاده و زندگی و مرگش برای هیچ کس مهم نیست. گویا ملتی به جزیره‌ای متروک و از نفس‌افتاده تبعید شده است تا آخرین روزهای حیاتش را در فراموشی کامل سپری کند.

در چنین حال و هوای مرده و بی‌جانی، رویداد یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد با سیلی از خبر و تحلیل در باره افغانستان و منطقه و سناریوهای مختلفی که می‌شد برای آن به تصویر کشید. مردم لحظه به لحظه به رادیوها پناه می‌بردند و با تمام وجود به صدای خبرنگاران گوش می‌سپردند، از خبرهای رهبران جهان در مراکز قدرت در اروپا و امریکا تا کشورهای همسایه و تحرک گروه‌های مخالف طالبان و آمادگی برای بازپس‌گیری کشور از چنگال آن. مردم با خوف و رجا، و گاه با شور و هیجان به این خبرها گوش می‌دادند و در لا به لای آن‌ها دنبال گزارش‌ها و تحلیل‌هایی می‌گشتند که نوید پایان این دوره و آغاز دوره‌ای دیگر را می‌داد.

100%
نابودی کاست‌ها به دست امر به معروف طالبان.

در همین بستر تاریخی بود که حمله امریکا بر پایگاه‌های طالبان آغاز یافت و همزمان لرزه بر اندام نیروها و جنگ‌جویان شان افتاد. شاید تنها کسانی که هنوز به ادامه وضعیت باور داشتند و به ادامه جنگ می‌اندیشیدند نیروهای خارجی عضو القاعده و شمار اندکی از طالبان بودند که با ایدئولوژی سلفیت جهادی پیوند داشتند. آنان تصور می‌کردند که هنگامه یک نبرد بزرگ آخرالزمانی فرارسیده و لحظه‌های تحقق وعده الهی برای پیروزی حق بر باطل فرا رسیده است و به زودی طاغوت بزرگ عصر، امریکا، در برابر نیروهای توحید به زانو درخواهد آمد و آنان شیپور پیروزی جهادیسم بین‌الملل را در سرزمین‌های مختلف به صدا در خواهند آورد و به سوی فتح واپسین حرکت خود را آغاز خواهند کرد. اما آنعده از رهبران و فرماندهان طالبان که واقع‌بین بودند و این رجزخوانی‌ها نمی‌توانست هراس‌شان را برطرف کند، پشت پرده به تقلا افتاده بودند که با وساطت استخبارات پاکستان، استخبارات انگلیس ‌و چینل‌های دیگر از لابی‌گران‌شان با سی‌آی‌ای وارد معامله شوند و خود را از آن مهلکه خانمان‌برانداز برهانند. این تلاش‌ها تا به اختر محمد عثمانی معاون ملا عمر نیز رسیده بود، و چنانکه رابرت گرینییر، در کتاب هشتاد و هشت روز تا قندهار نوشته است او و شماری دیگر از رهبران گروه با یقین به بیهودگی مقابله با امریکا و اطمینان از شکستی ذلت‌بار در این معرکه، برای عزل ملا عمر و حتی قتل او بارها گفت‌وگو کردند و شماری از آنان برای این کار آمادگی می‌گرفتند.

مردم در بیرون از آن‌چه در پشت پرده می‌گذشت اطلاعی نداشتند و تنها سرخط خبرها و تحلیل کارشناسان را پی می‌گرفتند. بسیاری هراس داشتند که مبادا توافقی میان طالبان و امریکا مبنی بر استرداد اسامه بن لادن صورت بگیرد، و امریکایی‌ها به تداوم حاکمیت این گروه رضایت بدهد، و روزگار سیاهی که امید برچیده شدنش فراهم آمده است به وضعیتی ماندگار تبدیل شود. در آن روزها هر خبری که در باره تجمع ملاها در قندهار و مشورت در این باره پخش می‌شد هراس و دلهره را در میان مردم دوچندان می‌کرد و هر گزارشی که از عدام توافق طالبان با امریکا پخش می‌شد دوباره امید به زندگی را در رگ‌های جامعه تزریق می‌کرد.

این دلهره‌ها و دقیقه‌شماری‌ها گذشت زمان را برای بسیاری کند کرده و آنان را بی‌صبرانه در انتظار تحولی امیدبخش می‌نشانید. در میان این حجم سنگین اضطراب و سردرگمی، ناگهان هواپیماهای بمب‌افکن امریکایی بر فراز آسمان افغانستان نمایان شدند و با فروریختن نخستین بمب‌ها بر پایگاه‌های طالبان به دلهره‌ای در مقیاس چند ملیون انسان پایان دادند.

آن لحظات اگر برای طالبان و هواداران این گروه از تلخ‌ترین و ترسناک‌ترین لحظات بود و شیپور خداحافظی با قدرت و مکنت به دست آمده به شمار می‌رفت، برای میلیون‌ها شهروند آن سرزمین، به ویژه در ولایاتی که جنگ و کشتار بیشتری را در حافظه داشتند به مثابه نوید تولدی دو باره بود.

برای بسیاری از مردم، این انفجارها به معنای پایان کابوس و چشم گشودن بر فردایی دیگر بود، فردایی که دختران می‌توانستند به مکتب بروند، زنان می‌توانستند به وظیفه حاضر شوند، جوانان می‌توانستند بی‌هراس از توهین و شکنجه به سلمانی‌ها روی آورند، دکاندارها می‌توانستند به موسیقی دلخواه خود گوش کنند، ماموران می‌توانستند با یونیفرم رسمی به اداره حاضر شوند، و هزاران خیال خوش دیگر از این قبیل.

100%

در چنان وضعیتی، این پرسش برای کسانی که نگاه تحلیلی به وضعیت جوامع دارند پیش آمده بود که حاکمیت‌های استبدادی به چه پیمانه منفور هستند و تا کجا ملت‌های خود را به ستوه می‌آورند که حمله‌های ویرانگر خارجی برای‌شان دوست‌داشتنی و نویدبخش می‌شود.

چرا حاکمان با مردمان خود رویه‌ای را در پیش می‌گیرند که آنان صدای انفجار بمب‌های بیگانه را به مثابه موسیقی آزادی و رهایی می‌شنوند؟ چرا حاکمان خودکامه مردمان خویش را از حقوق انسانی‌شان محروم نگه می‌دارند تا ملت‌ها به استقبال خارجی‌ها پای بکوبند و دست بیفشانند؟ چرا با گروه‌های مختلف داخلی نمی‌توانند به توافق برسند تا خود را از سقوط و نابودی نجات بخشند؟ چرا پشت پرده با استخبارات خارجی وارد مذاکره می‌شوند تا رهبران خود را بکشند اما نمی‌توانند با همکیشان و هموطنان خود به توافق برسند که سرنوشت جمعی یک سرزمین را متحدانه سامان ببخشند؟ آیا بهتر این نبود و نیست که از آغاز راه تفاهم با مردم و اقشار مختلف ساکنان آن سرزمین در پیش گرفته می‌شد، سخنان آنان شنیده می‌شد، و نظامی مبتنی بر خواست همگان و در پرتو قانون اساسی مورد قبول همه طرف‌ها، شکل می‌گرفت و آن گاه کشور در چنان تنگنایی قرار واقع نمی‌شد؟

اکنون که یک ربع قرن از آن دوران گذشته است، برای کسانی که درکی روشن از آن روزهای سخت و آن تحولات خونین دارند وضعیت کشور همچنان تلخ و تاریک معلوم می‌شود و همان سناریوها به شکلی دیگر قابل تکرار به نظر می‌رسد و همان پرسش‌ها همچنان در ذهن شان شکل می‌گیرد و می‌پرسند که چرا حاکمان مستبد دچار جهل و جنونی می‌شوند که آنان را از درک بدیهیات حکومتداری عقلانی ناتوان می‌سازد و به راه بن‌بستی می‌کشاند که هم خودشان را تباه می‌کند و هم یک کشور را می‌تواند به تباهی مجدد گرفتار گرداند.

گزارش طاهر قادری «از سقوط تا بازگشت طالبان؛ میراث ۲۰ ساله امریکا در افغانستان» را اینجا بشنوید.

مبارزه زنان افغان؛ داستانی فراتر از آمدن و رفتن امریکا

۱۵ میزان ۱۴۰۵، ۰۸:۵۵ (‎+۱ گرینویچ)
100%
منبع عکس: جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا)

بیست‌وپنج سال پیش، در شامگاه ۷ اکتبر ۲۰۰۱، موشک‌ها و بمب‌افکن‌های امریکایی و متحدانش مواضع طالبان و اردوگاه‌های القاعده را در افغانستان هدف قرار دادند.

حمله‌ای که پس از حملات ۱۱ سپتامبر آغاز شد، سرانجام به سقوط حکومت طالبان و باز شدن دوباره بسیاری از درهای بسته‌شده به روی زنان و دختران افغانستان انجامید.

اما برای زنان افغانستان، داستان آزادی از آن شب آغاز نشد.

سال‌ها پیش از آن‌که نخستین هواپیمای امریکایی بر فراز افغانستان به پرواز درآید، زنان افغان برای حق تحصیل، کار، نوشتن، حضور در جامعه و داشتن صدایی مستقل مبارزه می‌کردند و دو دهه پس از پایان حضور نظامی امریکا، بسیاری از همان خواسته‌ها بار دیگر به مسئله‌ای روزمره برای زنان افغان تبدیل شده است.

در ۲۶ اگست ۲۰۰۱ خبرنگار سی‌ان‌ان به یک آرایشگاه مخفی زنان در کابل رفت. زنان می‌دانستند اگر طالبان آنها را پیدا کند، ممکن است زندانی شوند. خبرنگار از یک زن پرسید چرا این کار را انجام می‌دهد، او پاسخ داد: «این یک نوع مقاومت است. ما با طالبان مخالفت می‌کنیم.»

مبارزه زنان افغان نه با آمدن امریکا آغاز شد و نه با رفتن آن پایان یافت.

در مصاحبه‌ای که پنجم اگست ۲۰۰۱ در مجله سندی تایم منتشر شد، یک دختر ۲۳ ساله به نام زویا که عضو فعال جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا) بود، درباره فعالیت مخفیانه خود در افغانستان صحبت کرده است. او می‌گوید کتاب‌های درسی را زیر چادری پنهان می‌کنند و معلمان در خانه‌ها به دختران مخفیانه درس می‌دهند. زویا گفته بود: «فقط صحبت‌کردن درباره حقوق زنان در چنین سیستمی، خودش انقلابی است.»

در هشتم اکتبر ۲۰۰۱، گاردین مصاحبه‌ای با یک زن ۲۶ ساله افغان با نام فاطمه منتشر کرد. او عضو کمیته سیاسی راوا بود و توضیح داد که در دوران طالبان مرتب از پاکستان وارد افغانستان می‌شده، زنان را برای تظاهرات سازمان‌دهی می‌کرده و نشریات راوا را مخفیانه وارد کشور می‌کرده است.

او درباره نسل خودش می‌گوید: «نسل من با جنگ متولد شد... اما بعضی‌ها، مثل من، راه مبارزه را انتخاب می‌کنند.» او همچنین می‌گوید خودش سه بار توسط طالبان در خیابان شلاق خورده است.

در هرات، این تاریخ را می‌توان در داستان چند دختر جوان دید که در تاریک‌ترین سال‌های حکومت نخست طالبان، برای خواندن و نوشتن راهی مخفی پیدا کردند.

100%
تظاهرات ۴۰۰ زن و دختر افغان علیه طالبان در اپریل ۱۹۹۹ در اسلام‌آباد

مشق پنهانی نوشتن

پس از آن‌که طالبان در سال ۱۹۹۵ هرات را تصرف کردند و در سال ۱۹۹۶ کابل را به کنترول خود درآوردند، محدودیت‌های شدیدی بر آموزش، کار و حضور اجتماعی زنان اعمال شد. طالبان تقریباً تمام آموزش دختران بالاتر از سطح ابتدایی را متوقف کردند و زنان را از بسیاری از مشاغل و فعالیت‌های عمومی کنار گذاشتند.

اما برای زنان افغان ممنوعیت آموزش به معنای پایان یادگیری نبود.

در هرات، گروهی از دختران و زنان جوان به بهانه یادگیری خیاطی گرد هم می‌آمدند. نام این حلقه «سوزن طلایی» بود، اما آنچه در آن اتفاق می‌افتاد، بسیار بیشتر از خیاطی بود.

کتاب‌ها پنهانی وارد خانه می‌شدند. استادان ادبیات تدریس می‌کردند و دختران درباره شعر و داستان گفت‌وگو می‌کردند. اعضای این حلقه باید آماده می‌بودند که اگر مأموران طالبان نزدیک شدند، کتاب‌ها را پنهان کنند و وسایل خیاطی را روی میز بگذارند. روایت‌های مربوط به این حلقه نشان می‌دهد که کودکان نیز برای خبر دادن از نزدیک شدن نیروهای طالبان بیرون ساختمان می‌ایستادند.

یکی از دخترانی که در این فضای مخفی ادبی رشد کرد، نادیا انجمن بود؛ شاعری که بعدها نامش با ادبیات معاصر افغانستان گره خورد.


حمیرا قادری، نویسنده افغانستانی و از اعضای آن حلقه، سال‌ها بعد درباره آن روزها گفت که چهار دختر، لیلا، شیما، گلثوم و خودش، در خانه لیلا گرد هم می‌آمدند. چون در آن خانه در کنار خیاطی، امکان برگزاری کلاس فراهم بود، آنان زیر نام شاگردان خیاطی در کلاس داستان‌ نویسی استاد ناصر رهیاب شرکت می‌کردند.

قادری در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۷ گفت: «ما اجازه نداشتیم به انجمن ادبی برویم، انجمن مردانه بود. بین خودمان کتاب‌های جدید را رد و بدل می‌کردیم و کتاب از دکان‌ها کرایه می‌گرفتیم. حدود چهار سال این کلاس ادامه داشت.»

خانم انجمن در سال‌های حکومت طالبان نتوانست مانند بسیاری از دختران دیگر به آموزش رسمی ادامه دهد، اما در همین حلقه مخفی ادبیات آموخت. پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، او توانست وارد دانشگاه هرات شود و ادبیات بخواند. نخستین مجموعه شعرش، «گل دودی»، در سال ۲۰۰۵ منتشر شد.

اما زندگی نادیا انجمن یادآوری دیگری نیز برای تاریخ زنان افغانستان دارد: سقوط حکومت طالبان لزوماً به معنای پایان خشونت و محدودیت برای زنان نبود. او در نوامبر همان سال، در ۲۵ سالگی، به دست شوهرش در هرات کشته شد.

زندگی نادیا، مانند زندگی بسیاری از زنان افغانستان، در کش‌وگیر میان سیاست، سنت، جنگ و زندگی خصوصی زنان به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.

100%
تظاهرات راوا ضد طالبان در دهه ۹۰

مبارزه‌ای که دهه‌ها پیش از طالبان آغاز شده بود

حتی «سوزن طلایی» نیز نقطه آغاز مبارزه زنان افغانستان نبود.

پیش از طالبان، زنان افغان در دوره‌های مختلف تاریخی در آموزش، سیاست، پزشکی، رسانه و خدمات دولتی حضور داشتند. زنان در سال ۱۹۶۴ حق رأی و حق نامزدی در انتخابات را به دست آوردند و قانون اساسی همان سال بر حقوق برابر زنان و مردان تأکید کرد.

اما جنگ‌های دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، ظهور گروه‌های مسلح و سپس حاکمیت طالبان، بسیاری از این دستاوردها را از میان برد.

به همین دلیل، وقتی طالبان در سال ۱۹۹۶ قدرت گرفت، زنان افغان مبارزه‌ای را از صفر آغاز نکردند؛ آنها در واقع برای بازپس‌گیری حقوقی تلاش می‌کردند که بخشی از جامعه افغانستان پیش‌تر تجربه کرده بود.

در سال‌های حاکمیت طالبان، این مقاومت اشکال مختلفی داشت: از اعتراض‌های خیابانی و فعالیت سازمان‌هایی مانند انجمن انقلابی زنان افغانستان، معروف به راوا، تا ایجاد مکتب‌های مخفی و آموزش دختران در خانه‌ها.

زنان و دختران افغان در برابر محدودیت‌های طالبان کاملاً منفعل نبودند. حتی در مناطقی که طالبان آموزش دختران را ممنوع کرده بودند، فعالان محلی مکتب‌های مخفی راه‌اندازی می‌کردند.

۷ اکتبر؛ جنگی که برای زنان نبود

وقتی حملات امریکا در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ آغاز شد، برای بسیاری از زنان و دختران افغان، سقوط طالبان به معنای باز شدن درهایی بود که سال‌ها بسته مانده بود.

در سال‌های بعد، میلیون‌ها دختر دوباره به مکتب رفتند و زنان به دانشگاه، رسانه، پارلمان، دولت و بازار کار بازگشتند. سازمان‌های بین‌المللی و دولت افغانستان نیز سرمایه‌گذاری گسترده‌ای روی آموزش و حضور اجتماعی زنان انجام دادند.

اما این دوره با جنگ نیز همراه بود.

برای نسلی که در سال ۲۰۰۱ کودک یا نوجوان بود، دو دهه بعد ترکیبی از فرصت و خشونت بود: مکتب و دانشگاه در کنار حملات انتحاری؛ حضور زنان در رسانه‌ها در کنار تهدید خبرنگاران زن؛ ورود زنان به پارلمان در کنار ناامنی، فقر و مهاجرت.

حتی در نخستین سال پس از سقوط طالبان، فعالان حقوق زنان هشدار می‌دادند که پایان حکومت طالبان به خودی خود تضمین‌کننده حقوق زنان نیست. دیده‌بان حقوق بشر در سال ۲۰۰۲ نوشت که زنان افغان همچنان با محدودیت‌ها و نقض حقوق خود، از جمله از سوی جنگ‌سالاران و مقام‌های محلی، روبه‌رو بودند.

بازگشت طالبان

در تابستان ۲۰۲۱، طالبان دوباره به قدرت بازگشتند.

برای زنانی که دهه ۱۹۹۰ را به یاد داشتند، بسیاری از تصاویر گذشته بازگشت: تعطیلی مکاتب دخترانه، محدودیت دانشگاه، محدودیت کار زنان و محدودیت حضور آنان در فضای عمومی.

این بار اما نسلی که در فاصله ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ بزرگ شده بود نیز به این مقاومت پیوست.

زنان افغان در کابل، هرات و دیگر شهرها به خیابان آمدند؛ شعار دادند، اعتراض کردند و خواستار حق تحصیل، کار و آزادی شدند. بسیاری از این اعتراض‌ها با بازداشت، خشونت و فشار روبه‌رو شد.

در سال‌های پس از بازگشت طالبان، محدودیت‌ها گسترده‌تر شد. زنان از دانشگاه‌ها کنار گذاشته شدند و محدودیت‌های شدیدی بر آموزش دختران، کار و مشارکت عمومی آنان اعمال شد. در سال ۲۰۲۶ نیز اعتراض زنان در هرات بر سر محدودیت‌های پوشش با برخورد نیروهای امنیتی طالبان مواجه شد؛ سازمان ملل درباره بازداشت زنان و دختران ابراز نگرانی کرد.

در سپتامبر ۲۰۲۶ نیز دبیرکل سازمان ملل متحد گفت سیاست‌های تبعیض‌آمیز طالبان بر همه جنبه‌های زندگی زنان و دختران تأثیر گذاشته و مشارکت کامل آنان در زندگی عمومی، آموزش و بسیاری از حوزه‌های کاری همچنان محدود است.

مبارزه‌ای که روز‌ به روز اوج می‌گیرد

ملالی امین، نویسنده می‌گوید شاید یکی از مهم‌ترین اشتباهات درباره تاریخ زنان افغانستان این باشد که این تاریخ را با دو تاریخ سیاسی توضیح دهیم: ۱۹۹۶، زمانی که طالبان به قدرت رسیدند؛ و ۲۰۰۱، زمانی که حکومت طالبان سقوط کرد.

به گفته او زندگی زنان پیچیده‌تر از این دو تاریخ است.

این نویسنده می‌افزاید زنان افغان پیش از طالبان برای آموزش و حضور اجتماعی تلاش کردند. در دوران طالبان برای حفظ ابتدایی‌ترین حقوق خود مقاومت کردند. پس از سقوط طالبان، برای ساختن جایگاه خود در جامعه تلاش کردند. و پس از بازگشت طالبان در ۲۰۲۱، بسیاری از آنان بار دیگر همان مبارزه را، این بار با تجربه دو دهه آموزش و حضور اجتماعی، ادامه دادند.

«سوزن طلایی» شاید به همین دلیل استعاره مناسبی برای این تاریخ باشد.

دخترانی که در دهه ۱۹۹۰ کتاب‌هایشان را زیر پارچه‌های خیاطی پنهان می‌کردند، منتظر آمدن ارتش خارجی نماندند تا نخستین بار برای حق آموزش تلاش کنند.

و دخترانی که امروز در افغانستان برای تحصیل و کار تلاش می‌کنند نیز منتظر بازگشت یک ارتش خارجی نیستند.

100%

آنها در کشوری زندگی می‌کنند که در آن، به گفته گزارش‌های اخیر سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری، محدودیت‌های طالبان همچنان بخش بزرگی از زندگی زنان را تحت تأثیر قرار داده است.

تاریخ افغانستان فقط در کاخ‌ها، میدان‌های جنگ و اتاق‌های تصمیم‌گیری قدرت نوشته نشده است.

بخشی از آن در خانه‌ای در هرات نوشته شد؛ جایی که چند دختر جوان کتاب‌هایشان را پنهان می‌کردند، به صدای نزدیک شدن مأموران گوش می‌دادند و زیر نام خیاطی، داستان می‌خواندند.

و بخشی از آن امروز، در خانه‌ها، دانشگاه‌های زیرزمینی، فضای مجازی و خیابان‌های افغانستان نوشته می‌شود؛ جایی که نسل دیگری از زنان افغان، با وجود محدودیت‌ها، همچنان تلاش می‌کنند صدای خود را حفظ کنند.

۲۵ سال بعد، آن مبارزه هنوز تمام نشده است.

پس از تسلط طالبان و در پنج سال گذشته نیز جنبش زنان افغانستان ابتدا با اعتراض‌های خیابانی در کابل، هرات و دیگر شهرها شکل گرفت و زنان خواستار «نان، کار و آزادی»، حق تحصیل، کار و مشارکت اجتماعی و سیاسی شدند؛ اما با ضرب‌وشتم، بازداشت و تهدید معترضان، فعالیت‌ها به‌تدریج به شبکه‌های کوچک و مخفی، اعتراض‌های محدود، آموزش زیرزمینی، فعالیت آنلاین و سازمان‌دهی از داخل خانه‌ها منتقل شد.

زنان همچنین علیه ممنوعیت تحصیل دختران، حذف زنان از مشاغل و فضای عمومی و محدودیت‌های رفت‌وآمد اعتراض کردند و در کنار آن، برخی شبکه‌های زنان به آموزش و کمک‌رسانی ادامه دادند. در خارج از کشور نیز اکنون زنان با «کارزار نه به آپارتاید جنسیتی» پویاترین گروه سیاسی ضد طالبان در سطح جهان هستند.

بنون سیوان؛ مردی که می‌خواست جنگ افغانستان پشت میز مذاکره پایان یابد

۱۴ میزان ۱۴۰۵، ۲۲:۲۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
ضیا فیروزپور
100%

مرگ بنون سیوان، نماینده پیشین سازمان ملل برای افغانستان، یادآور یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر کشور است. در این برهه، خروج نیروهای شوروی، بقای حکومت نجیب‌الله، قدرت‌گیری مجاهدین و تلاش برای یافتن یک راه‌حل سیاسی، آینده افغانستان را رقم می‌زد.

سیوان از سال ۱۹۸۸ وارد پرونده افغانستان شد و از می ۱۹۸۹ تا آگست ۱۹۹۲ نماینده شخصی دبیرکل سازمان ملل در افغانستان و پاکستان بود. مهم‌ترین بخش مأموریت او به سال‌های پایانی حکومت نجیب‌الله و تلاش سازمان ملل برای انتقال قدرت بدون فروپاشی دولت و آغاز جنگ گسترده در کابل برمی‌گردد.

نام او بیش از سه دهه بعد همچنان با همان مقطع گره خورده است. برای برخی، سیوان چهره اصلی آخرین تلاش جدی سازمان ملل برای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت بود. برای منتقدان، ناکامی آن طرح و سرنوشت نجیب‌الله پرسش‌هایی درباره نقش و مسئولیت سازمان ملل برجای گذاشت.

دیپلوماتی در میانه خروج شوروی و فروپاشی حکومت کابل

سیوان در سال ۱۹۸۸ به‌عنوان یکی از مقام‌های ارشد سیاسی سازمان ملل و مشاور ارشد نماینده دبیرکل برای حل بحران افغانستان منصوب شد.

یک سال بعد، او نماینده شخصی دبیرکل سازمان ملل در افغانستان و پاکستان شد. مأموریتش ابتدا با اجرای توافقات ژنو و پیامدهای خروج شوروی پیوند داشت، اما با ادامه جنگ، تمرکز سازمان ملل به یافتن یک توافق سیاسی میان حکومت کابل و مخالفان مسلح آن تغییر کرد.

خروج آخرین سربازان شوروی در دلو ۱۳۶۷ برخلاف انتظار برخی ناظران، به جنگ پایان نداد. حکومت نجیب‌الله بیش از سه سال دیگر دوام آورد و مجاهدین نیز نتوانستند از راه نظامی به سرعت کابل را تصرف کنند.

در چنین شرایطی، سازمان ملل تلاش کرد راه سومی پیدا کند: انتقال قدرت از حکومت نجیب‌الله به یک ساختار موقت که زمینه تشکیل حکومت مورد قبول طیف‌های مختلف سیاسی را فراهم کند.

سیوان در مرکز این تلاش‌ها قرار داشت.

نجیب‌الله و طرح انتقال قدرت

مهم‌ترین فصل مأموریت سیوان در اوایل سال ۱۹۹۲ رقم خورد. سازمان ملل طرحی را دنبال می‌کرد که بر اساس آن محمد نجیب‌الله از قدرت کنار برود و اداره کشور به یک ساختار انتقالی سپرده شود. قرار بود نمایندگانی از جریان‌های مختلف افغان در روند سیاسی آینده سهم داشته باشند.

نجیب‌الله در ۱۸ مارچ ۱۹۹۲ اعلام کرد که حاضر است در چارچوب طرح سازمان ملل از قدرت کنار برود. این تصمیم پس از گفت‌وگوهای گسترده او با سیوان گرفته شد.

هدف این بود که انتقال قدرت پیش از فروپاشی کامل ساختار حکومت انجام شود. سازمان ملل تلاش داشت نشستی از نمایندگان طیف‌های مختلف افغان برگزار کند و زمینه تشکیل یک اداره انتقالی را فراهم سازد.

اما تحولات نظامی سریع‌تر از دیپلوماسی پیش رفت.

با از دست رفتن حمایت بخش‌هایی از ارتش و پیوستن نیروهای عبدالرشید دوستم و شماری دیگر از فرماندهان به مخالفان، حکومت نجیب‌الله با سرعت فروپاشید. نیروهای مختلف مجاهدین نیز به سوی کابل پیشروی کردند.

در ۱۶ اپریل ۱۹۹۲، نجیب‌الله قصد داشت کابل را ترک کند، اما نتوانست به میدان هوایی برسد و سرانجام به دفتر سازمان ملل در کابل پناه برد.

طرح انتقال قدرت سازمان ملل عملاً از مسیر خارج شد.

چند روز بعد، گروه‌های مجاهدین توافق پیشاور را امضا کردند و در ۸ ثور ۱۳۷۱ قدرت به حکومت مجاهدین به رهبری صبغت‌الله مجددی انتقال یافت. اما توافق میان جناح‌ها دوام نکرد و کابل خیلی زود وارد جنگ‌های داخلی شد.

سرنوشت نجیب‌الله و پرسشی که باقی ماند

ناکامی در خارج کردن محمد نجیب‌الله از کابل یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های مأموریت سیوان باقی ماند.

نجیب‌الله پس از سقوط حکومتش بیش از چهار سال در دفتر سازمان ملل در کابل زندگی کرد. نیروهای طالبان پس از تصرف کابل در میزان ۱۳۷۵ او و برادرش احمدزی را از ساختمان سازمان ملل بیرون کشیدند و کشتند.

با گذشت سی سال از کشته‌شدن نجیب‌الله، هنوز شماری از افغان‌ها درباره مسئولیت سازمان ملل و نقش سیوان در ناکامی خروج او از کابل پرسش مطرح می‌کنند.

اما اسناد سازمان ملل نشان می‌دهد که تلاش برای انتقال قدرت و خروج نجیب‌الله در شرایطی صورت گرفت که نظم سیاسی و نظامی حکومت با سرعت در حال فروپاشی بود و نیروهای مختلف مسلح در اطراف کابل پیشروی می‌کردند.

از همین رو، ارزیابی نقش سیوان بدون در نظر گرفتن رفتار بازیگران افغان و کشورهای منطقه، تصویر کاملی از آن دوره به دست نمی‌دهد.

آیا مأموریت سیوان شکست خورد؟

اگر معیار، تحقق هدف اصلی طرح سازمان ملل باشد، این طرح موفق نشد. انتقال منظم قدرت صورت نگرفت، ساختار دولت فروپاشید و اختلاف گروه‌های مجاهدین به جنگی ویرانگر در کابل انجامید.

اما این پرسش همچنان مطرح است که تا چه اندازه می‌توان ناکامی آن روند را به شخص سیوان نسبت داد.

او در شرایطی مأموریت داشت که حکومت نجیب‌الله از درون در حال فروپاشی بود، مجاهدین بر سر ساختار حکومت آینده توافق نداشتند و کشورهای منطقه نیز از گروه‌های مختلف حمایت می‌کردند. سازمان ملل ابزار نظامی یا قدرت اجرایی لازم برای تحمیل طرح خود بر این بازیگران را نداشت.

طرح سیوان بر این فرض استوار بود که هیچ طرفی نباید به تنهایی قدرت را در اختیار بگیرد و انتقال سیاسی باید با مشارکت گسترده افغان‌ها صورت گیرد. اما پیش از آن‌که این طرح عملی شود، موازنه قدرت در افغانستان تغییر کرد.

آخرین طرح پیش از جنگ کابل

اهمیت مأموریت سیوان شاید بیش از آن‌که در موفقیت آن باشد، در زمانی باشد که انجام شد.

طرح سازمان ملل آخرین تلاش عمده بین‌المللی پیش از سقوط حکومت نجیب‌الله برای جلوگیری از انتقال قدرت از راه جنگ بود. این طرح می‌خواست میان حکومت در حال فروپاشی و مخالفانی که خود را در آستانه پیروزی می‌دیدند، یک سازوکار سیاسی ایجاد کند.

اما در افغانستان آن روز، تقریباً هر بازیگر عمده تصور می‌کرد که می‌تواند از راه تغییر موازنه نظامی سهم بیشتری از قدرت به دست آورد. اما در نهایت، منطق جنگ بر منطق مذاکره غلبه کرد.

میراث بنون سیوان

بنون سیوان در سال ۱۹۳۸ در نیکوزیا، پایتخت قبرس، در خانواده‌ای ارمنی به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۵ به سازمان ملل پیوست. او در طول فعالیت حرفه‌ای خود مأموریت‌های مختلفی داشت، اما نامش برای افغان‌ها بیش از هر چیز با وقایع سال‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۷۱ پیوند خورده است.

او نتوانست طرح انتقال سیاسی سازمان ملل را به نتیجه برساند و نتوانست مانع فروپاشی دولت و آغاز جنگ‌های خونین کابل شود.

با این حال، سیوان در یکی از تعیین‌کننده‌ترین لحظات تاریخ معاصر افغانستان در مرکز تلاش برای یافتن یک راه سیاسی قرار داشت.

میراث او نیز در همین تناقض نهفته است: دیپلوماتی که برای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت تلاش کرد، اما شاهد بود که تحولات نظامی از دیپلوماسی پیشی گرفت و افغانستان وارد یکی از خونین‌ترین فصل‌های تاریخ خود شد.

به همین دلیل، مرگ بنون سیوان تنها یادآور یک دیپلومات سازمان ملل نیست. نام او همچنان با پرسشی قدیمی در تاریخ افغانستان پیوند دارد: آیا در بهار ۱۳۷۱ فرصتی واقعی برای جلوگیری از فروپاشی دولت و جنگ کابل وجود داشت یا آن فرصت پیش از آن‌که سازمان ملل بتواند کاری انجام دهد، از دست رفته بود؟

جاده‌ای تا مرز بسته؛ نمایش تبلیغاتی طالبان در واخان

۱۴ میزان ۱۴۰۵، ۰۹:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
نصیر ندیم
100%

طالبان از گشایش جاده جغل‌اندازی‌شده ۱۲۱ کیلومتری واخان تا مرز چین خبر داده است؛ اقدامی که به‌دلیل بسته بودن مرز از سوی بیجینگ و نبود زیرساخت‌های گمرکی، بیشتر مانوری تبلیغاتی برای کاستن از فشار بحران ترانزیت با پاکستان دانسته می‌شود.

وزارت احیا و انکشاف دهات اداره طالبان روز یکشنبه، ۱۲ میزان، در مراسمی در واخان ولایت بدخشان، از گشایش این جاده با هزینه ۳۶۵ میلیون افغانی خبر داد و این گروه آن را گامی راهبردی در پیوند مستقیم ترانزیتی افغانستان به چین عنوان می‌کند.

در امتداد این مسیر ۱۲۱ کیلومتری، ۴ پل بزرگ، ۶۶ پلچک (آب‌رو) و بیش از ۳ هزار متر دیوار استنادی ساخته شده است.

  • طالبان جاده واخان تا مرز چین را افتتاح کرد

    طالبان جاده واخان تا مرز چین را افتتاح کرد

با این حال، در آن‌سوی گذرگاه کوهستانی واخجیر هیچ تحرکی از سوی بیجینگ به چشم نمی‌خورد و شواهد میدانی نشان می‌دهد که طالبان راهی ناهموار و غیرمعیاری را تا یک سد امنیتی نفوذناپذیر، مسدود و فاقد هرگونه تأسیسات گمرکی به پیش برده است.

عبداللطیف منصور، وزیر احیا و انکشاف دهات طالبان، در مراسم گشایش این مسیر ادعا کرد که این پروژه ارزش اقتصادی، سیاسی و راهبردی دارد و پیشبرد پروژه‌های عام‌المنفعه بر بنیاد سیاست اقتصادی این گروه در اولویت است.

هم‌زمان، حمدالله فطرت، معاون سخنگوی طالبان، در تلاشی برای برجسته‌سازی ابعاد توسعه‌ای پروژه اعلام کرد که ۱۰ معضل ساختاری باشندگان پامیر و واخان، از جمله دسترسی به خدمات مخابراتی، مکاتب، کلینیک‌های صحی و شبکه‌های مواصلاتی، برای صدور دستور رسیدگی به رهبر این گروه منتقل شده است.

این مانور در حالی صورت می‌گیرد که کارشناسان اقتصادی و ناظران تحولات چین، آن را کوبیدن بر در بسته‌ای می‌دانند که بیجینگ تمایلی به گشودن آن ندارد.

100%
پروژه جاده واخان در حکومت پیشین آغاز شد

پیشینه پروژه از جمهوریت تا طالبان

پروژه جاده واخان پیشینه‌ای چندساله دارد که آغاز آن به سال‌های ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۰ و دوره حکومت پیشین افغانستان برمی‌گردد.

در آن زمان، وزارت فواید عامه حکومت پیشین مطالعات تخنیکی، امکان‌سنجی توپوگرافی و احداث بخش‌های نخستین این جاده را از ولسوالی اشکاشم به سمت سرحد بروغیل و پامیر روی دست گرفت تا با گشودن راه ابریشم زمینی، انحصار ترانزیتی وابسته به بنادر پاکستان به‌ویژه کراچی را بشکند؛ تلاشی که به دلیل شرایط جغرافیایی فوق‌العاده دشوار، کمبود بودجه و نهایتاً سقوط نظام در اسد ۱۴۰۰ ناتمام ماند.

پس از تسلط دوباره طالبان، این گروه در اواخر سال ۱۴۰۲ خورشیدی با فرستادن ماشین‌آلات سنگین وزارت فواید عامه و احیا و انکشاف دهات به پامیر، امتداد مسیر خاکی از منطقه «بزهای گنبد» به سوی گذرگاه واخجیر در نقطه صفر مرزی چین را در دستور کار قرار دادند.

این گروه در جدی ۱۴۰۲ اعلام کرد که بلدوزرهایش به خط مرزی رسیده‌اند؛ رویدادی که با سکوت مطلق بیجینگ روبه‌رو شد تا آن‌که سرانجام طالبان در روز یکشنبه، ۱۲ میزان ۱۴۰۵، رسماً اعلام کردند که این جاده ۱۲۱ کیلومتری پس از تسطیح، جغل‌اندازی و احداث چندین پلچک، با هزینه ۳۶۵ میلیون افغانی به بهره‌برداری رسیده است.

موانع اقلیمی و نواقص فنی مسیر

با این وجود، گذرگاه کوهستانی واخجیر در ارتفاع ۴۹۲۳ متری از سطح دریا واقع شده و دست‌کم شش تا هشت ماه از سال زیر برف سنگین، بادهای شدید قطبی و یخبندان مطلق قرار دارد. خاک‌برداری و جغل‌اندازی یک مسیر بدون دیوارهای استنادی، گالری‌های ضد برف‌‌کوچ و قیرریزی معیاری، عملاً تردد موترهای سنگین باربری و لاری‌های چند ده تنی کالا را ناممکن می‌سازد.

شهیم احمدی، کارشناس مسائل اقتصادی، در گفت‌وگو با افغانستان اینترنشنال بر این نواقص فنی تأکید کرد:

«طالبان با جغل‌اندازی تنها نیمه‌راه را رفته‌اند. این اقدام برای ترانزیت موترهای بزرگ کالا به هیچ وجه معیاری نیست و ممکن است چین برای شروع تجارت، کیفیت مسیر را در نظر بگیرد. بهره‌برداری از مسیر جغل‌اندازی‌شده واخان هرگز به معنای تکمیل یک خط ترانزیتی فعال و پایدار میان کابل و بیجینگ نیست و تاکنون هیچ توافق رسمی، پروتکل دوجانبه یا تدابیر اجرایی و گمرکی برای استفاده تجاری از این گذرگاه کوهستانی اعلام نشده است».

100%
کارشناسان می‌گویند چین نسبت به ساخت جاده واخان بی‌تفاوت است

شروط بیجینگ و واکنش رسانه‌های چینی

در سطح دیپلوماتیک مواضع سخنگویان وزارت امور خارجه چین همواره مشروط و محتاطانه بوده است. برای نمونه، وانگ ونبین، سخنگوی وقت وزارت خارجه چین، پیش‌تر صراحتاً تأکید کرده بود که هرگونه گسترش همکاری‌های ترانزیتی با کابل منوط به دو پیش‌شرط اساسی است: «تشکیل حکومت فراگیر و مبارزه قاطع، ملموس و قابل‌راستی‌آزمایی با تمامی گروه‌های هراس‌افکن، به‌ویژه جنبش اسلامی ترکستان شرقی».

علاوه بر این، سخنگویان وزارت خارجه چین بارها حمایت بیجینگ از اتصال افغانستان به منطقه را منحصراً در چارچوب «گسترش دهلیز اقتصادی چین و پاکستان» تعریف کرده‌اند و هرگز نامی از بازگشایی رسمی مرز مستقیم واخجیر نیاورده‌اند.

برخلاف سکوت محتاطانه مقامات دولتی، پایگاه‌های راهبردی و تحلیلی وابسته به چین مواضعی بسیار صریح اتخاذ کرده‌اند. وب‌سایت تحلیلی «گوان‌چاخا» در چین، این اقدام را تحمیل «عمل انجام‌شده» به بیجینگ خوانده و تصریح کرده است که باز شدن درِ چین به قدرت بولدوزرهای طالبان ربطی ندارد، بلکه به پاکسازی افغانستان از گروه‌های تندرو وابسته است و تا زمانی که این خطر در مرز سین‌کیانگ وجود دارد، هیچ‌کس در را باز نخواهد کرد.

100%
جاده واخان تا مرز چین ۱۲۱ کیلومتری طول دارد

همچنین پایگاه خبری و تحلیلی «نت‌‌ویز» نیز در مقاله‌ای پیرامون تحرکات طالبان در واخان نوشت که هدف واقعی این گروه دادوستد تجاری نیست، بلکه تلاش برای باج‌گیری و مشروعیت سیاسی است، زیرا باز شدن گمرک مرزی چین در گذرگاه واخجیر عملاً به معنای به‌رسمیت شناختن حاکمیت دی‌فاکتوی مرزی و شناسایی اداره طالبان تلقی می‌شود.

از سوی دیگر، پایگاه پژوهش‌های ژئوپولیتیک «دبلیو فروم» تأکید کرده است که هرچند طالبان زیر بار تنش‌ها و بسته‌شدن‌های پیاپی گذرگاه‌های تورخم و چمن از سوی پاکستان مستأصل شده و به سمت واخان روی آورده‌اند، اما بیجینگ هرگز ثبات و امنیت ولایت مسلمان‌نشین سین‌کیانگ را فدای بن‌بست تجاری کابل با اسلام‌آباد نخواهد کرد.

خطوط سرخ امنیتی در سین‌کیانگ

پژوهشگران حوزه امنیت نیز معتقدند که ولایت بدخشان پیوند مستقیم زمینی با منطقه سین‌‌کیانگ دارد؛ جایی که بیجینگ آن را کانون حساس‌ترین دغدغه‌های امنیتی خود می‌داند و حضور اعضای جنبش اسلامی ترکستان شرقی در این ولایت خط قرمز ارتش چین به شمار می‌رود.

کلودیا سمرمن، گزارشگر تحقیقی هالندی در حوزه آسیای جنوبی و تروریسم، در گفت‌‌وگو با افغانستان اینترنشنال بر این ابعاد تأکید کرد که دغدغه اصلی چین در امتداد دالان واخان، نه جاده‌سازی و تجارت، بلکه تهدیدات تروریستی ناشی از نفوذ اعضای جنبش اسلامی ترکستان شرقی به منطقه سین‌کیانگ است.

خانم سمرمن افزود بیجینگ حضور گروه‌های تندرو در ولایت بدخشان را خط قرمز غیرقابل‌مذاکره خود می‌داند و به تعهدات امنیتی طالبان اعتماد کامل ندارد. ارتش چین در سمت خود یک جاده نظامی احداث کرده، اما این مسیر با حصارهای الکترونیکی، حسگرهای نظارتی، کمره‌های مداربسته حرارتی و پایگاه‌های نظامی ارتش آزادی‌بخش خلق به عنوان یک منطقه حائل امنیتی مسدود مانده است.

او گفت که بیجینگ حاضر نخواهد شد تا زمان مهار کامل این گروه‌ها و دریافت تضمین‌های عملی، دروازه‌های واخجیر را به روی افغانستان باز بگذارد.

100%
مقامات طالبان در مراسم افتتاح جاده واخان

بن‌بست کوهستانی و بدیل‌های منطقه‌ای

همچنین آقای احمدی افزود که از دیدگاه اقتصاد سیاسی نیز تحرکات طالبان برای رساندن جاده به نقطه صفر مرزی بدون توافق‌های گمرکی و موافقت‌نامه‌های ترانزیتی، مانوری روانی برای گریز از بحران تجاری با پاکستان ارزیابی می‌شود؛ به‌ویژه آن‌که مسیرهای ایمن، قیرریزی‌شده و خطوط ریلی آسیای میانه از طریق اوزبیکستان و تاجیکستان یا دهلیز قراقرم در پاکستان، از هر نظر برای بیجینگ باصرفه‌تر، مطمئن‌تر و مهارپذیرتر از یک معبر خاکی در ارتفاع پنج هزار متری پامیر است.

کارشناسان به افغانستان می‌گویند که افتتاح جاده ۱۲۱ کیلومتری واخان از سوی طالبان با هزینه ۳۶۵ میلیون افغانی، در غیاب استانداردهای جاده‌سازی و زیرساخت‌های گمرکی، راه به جایی نمی‌برد.

در آن‌سوی کوه‌های پامیر، بیجینگ با استناد به هشدارهای امنیتی پیرامون سین‌کیانگ و با تکیه بر تحلیل‌های رسانه‌های راهبردی خود که این مسیر را «جاده‌ای بن‌بست» می‌نامند، دروازه‌هایش را محکم بسته نگه داشته است؛ بن‌بستی که نشان می‌دهد تجارت میان دو کشور با بولدوزرهای طالبان گشوده نمی‌شود، بلکه پشت دیوار بلند بی‌‌اعتمادی چین به این گروه معطل مانده است.

نقش مدارس دینی در پیدایش طالبان و سرکوب جامعه

۱۳ میزان ۱۴۰۵، ۰۸:۰۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد محق
100%

نسبت میان مدارس دینی و گروهی به نام طالبان نسبت ترادف و تساوی نیست تا وجود یکی، وجود دیگری را به صورت قطعی در پی داشته باشد. به زبان علم منطق، نسبت میان آن‌ها را می‌توان «عموم و خصوص مطلق» دانست؛ یعنی همه مدارس دینی طالبانی نیستند، اما همه طالبان از مدارس دینی سر برآورده‌اند.

بعدها کسانی بیرون از آموزش‌یافتگان مدارس دینی نیز ممکن است به این گروه، به‌عنوان سازمان سیاسی ـ نظامی، پیوسته باشند، اما این استثنا اصل مسئله را تغییر نمی‌دهد.

این نسبت را به شکل دیگری نیز می‌توان توضیح داد: بدون طالبان، مدارس دینی می‌توانستند وجود داشته باشند، اما دشوار است طالبانی را که در سه دهه اخیر شناخته‌ایم، بدون بستر مدارس دینی تصور کنیم. از این رو، پیدایش جنبش خشونت‌طلبی مانند طالبان، که به یکی از بزرگ‌ترین معضلات سیاسی و امنیتی افغانستان و منطقه تبدیل شده است، با مدارس دینی رابطه‌ای جدی دارد.

می‌توان دنیایی را تصور کرد که در آن طالبان وجود نمی‌داشتند، و در آن صورت بخش مهمی از جنگ‌ها، کشتارها و ویرانی‌های ناشی از ظهور و فعالیت این گروه در افغانستان و پاکستان نیز رخ نمی‌داد. طالبان اما تقدیر محتوم افغانستان نبودند. آنان محصول مجموعه‌ای از شرایط تاریخی، سیاسی و امنیتی بودند و مدارس دینی یکی از مهم‌ترین بسترهای تولید نیروی انسانی و فکری این پدیده را فراهم کردند. اگر خواهان فهم بحران افغانستان و یافتن راهی برای ثبات درازمدت آن باشیم، نمی‌توانیم نقش این مدارس را به صورت مستقیم در پیدایش این گروه و به صورت غیر مستقیم در کشتارهایی که رخ داد نادیده بگیریم. به عبارتی، مدارس دینی با خون و خشونت پیوندی عضوی پیدا کردند.

بحران افغانستان البته تک‌عاملی نیست، و بدون طالبان نیز تنش‌های سیاسی، قومی، زبانی و اجتماعی میان گروه‌های مختلف افغانستان وجود داشته و عوامل داخلی و خارجی متعددی در دوام بحران نقش داشته‌اند. با این همه، تجربه چند دهه اخیر نشان داد که بخش مهمی از نیروهای سیاسی افغانستان به مرور زمان ظرفیت تعامل با یکدیگر را پیدا کردند. آنان بخشی از تنش‌هایی را که ناشی از خامی سیاسی بود کنار گذاشتند و بسیاری از این جریان‌ها، دست‌کم در دوره جمهوری، به رقابت سیاسی در چارچوب قانون و استفاده از ابزارهای مدنی روی آوردند.

تنها گروهی که همیشه ساز مخالف زد و با کسی کنار نیامد گروه طالبان بود که یک جریان ایدئولوژیک متصلب، ستیزه‌جو و انعطاف‌ناپذیر در برابر دیگر نیروهای سیاسی باقی ماند. تفاوت اصلی این گروه با دیگران در این بود که جنگ و خشونت به یکی از عناصر ذاتی آن تبدیل شد و از هر گونه تن دادن به تحول و دست‌کشیدن از نظامی‌گری خشونت‌بار سر پیچید. از همین رو، بررسی مدارس دینی به عنوان محیط‌ فکری و آموزشی‌ای که چنین جریانی از آن‌ها برخاسته است برای فهم بحران افغانستان اهمیت ویژه دارد.

  • «لت‌وکوب شدید» یک کودک یتیم در مسجدی در بدخشان

    «لت‌وکوب شدید» یک کودک یتیم در مسجدی در بدخشان

از نهاد سنتی آموزش تا بازیگر جدید اجتماعی

به لحاظ تاریخی، مدارس دینی بخشی از بافت نظام آموزشی کلاسیک افغانستان و کشورهای منطقه بوده‌اند. پیش از گسترش آموزش مدرن، بخش عمده آموزش رسمی و نیمه‌رسمی در همین نهادها صورت می‌گرفت. با گسترش نظام آموزشی جدید، آموزش مدنی به‌تدریج مسیر مستقلی یافت و مدارس دینی انحصار تاریخی خود را در حوزه آموزش از دست دادند و بیشتر متولی آموزش تخصصی دینی شدند.

فلسفه آموزش مدرن بر این مبنا شکل گرفته است که جامعه به چه دانش‌ها و مهارت‌هایی نیاز دارد؛ از طبابت و زراعت گرفته تا مدیریت، مهندسی، اقتصاد و دیگر تخصص‌ها. هدف از آن تربیت نیروی انسانی برای پاسخ‌گویی به نیازهای متنوع جامعه و بهبود شرایط زندگی است .این البته به معنای بی‌نیازی کامل جامعه از آموزش دینی نیست. در جوامعی که دین نقش مهمی در زندگی فردی و اجتماعی دارد، آموزش دینی نیز کارکرد مشخص خود را حفظ می‌کند. در بسیاری از کشورهای مسلمان نهادهایی برای این منظور وجود داشته است؛ از الازهر در مصر و دارالعلوم دیوبند در شبه‌قاره تا زیتونه در تونس. اما آن چه مدارس دینی را از سطح نهاد آموزشی به نهادی چند منظوره با کارکرد اجتماعی، سیاسی و نظامی ارتقا داد سیاست‌هایی بود که با بازی بزرگ دوران جنگ سرد همسو شد.

عطف مهم در تاریخچه مدارس در این منطقه را باید در سیاست دولت پاکستان در دوران ضیاء الحق جستجو کرد. بوروس ریدل می‌نویسد که یکی از نشانه‌های تحول پاکستان در دوره ضیاء، رشد عظیم مدارس دینی بود: در سال ۱۹۷۱، پیش از ضیاء الحق حدود ۹۰۰ مدرسه دینی در این کشور وجود داشت؛ تا سال ۱۹۸۸ این رقم به ۸٬۰۰۰ مدرسه رسمی، به‌علاوه حدود ۲۵٬۰۰۰ مدرسه ثبت‌نشده، رسید.

او همچنین اشاره می‌کند که در دوره ضیاء مدارک مدارس دینی با مدارک دانشگاهی معادل‌سازی شد و نفوذ اجتماعی آنها افزایش یافت. این روند همچنان به صورت تصاعدی ادامه پیدا کرد. در آغاز قرن بیست‌ویکم شمار مدارس ثبت‌شده در حدود هفت هزار برآورد می‌شد؛ سرشماری ملی آموزش در ۲۰۰۵–۲۰۰۶ تعداد ۱۲٬۱۵۳ مدرسه با بیش از ۱٫۵ میلیون شاگرد را ثبت کرد.

دولت پاکستان در ۲۰۱۲ از حدود ۲۴ هزار مدرسه ثبت‌شده سخن می‌گفت و در ۲۰۱۹ برنامه ادغام بیش از ۳۰ هزار مدرسه با حدود ۲٫۵ میلیون شاگرد در نظام آموزشی مطرح بود.

تازه‌ترین آمار رسمی آموزشی برای ۲۰۲۳–۲۰۲۴، که داده‌های وفاق‌ها و تنظیم‌های مدارس را نیز دربر می‌گیرد، نزدیک به ۶۵ هزار مدرسه و حدود ۳٫۳ میلیون شاگرد را گزارش می‌کند.

این آمارها علی رغم یک سری تفاوت‌های جزئی، از گسترش بسیار وسیع شبکه مدارس دینی پاکستان در نیم‌قرن اخیر حکایت دارند.

100%
طلبه‌های یک مدرسه دینی در پاکستان

افغانستان نیز پیش از چند دهه جنگ، مدارس دینی رسمی داشت که دولت در ایجاد و اداره آن‌ها نقش ایفا می‌کرد، اما تعداد آن‌ها محدود به حدی بود که نیاز آن زمان جامعه را برآورده می‌کرد.

با شروع جنگ بر ضد نیروهای شوروی و به راه افتادن سیل مهاجرت به کشورهای همسایه، شمار مدارس دینی نیز رو به افزایش نهاد، هم در میان مهاجران و هم در داخل کشور. «استراتژی ملی معارف افغانستان» گزارش کرده است که پیش از سال ۱۳۷۱ خورشیدی تنها ۱۳ مدرسه دینی و دارالحفاظ رسمی وجود داشت؛ شمار آن‌ها میان سال‌های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۵ به ۳۱۴ رسید.

این روند رو به افزایش همچنان ادامه یافت و در دوران حاکمیت اول طالبان، طبق برخی از گزارش‌ها، تعداد مدارس و دارالحفاظ‌های غیررسمی از یک هزار تجاوز کرد و شمار شاگردان آن‌ها به یک صد هزار تخمین زده می‌شد. پس از سقوط رژیم نخست طالبان، در زمان تهیه همان گزارش، ۲۷۵ مدرسه و دارالحفاظ رسمی با ۵۸٬۵۲۸ شاگرد زیر پوشش دولت قرار داشت.

جنگ سرد و سیاسی‌شدن دین

برای فهم این تحول باید به نیمه دوم قرن بیستم و به‌ویژه دوران جنگ سرد بازگشت. ناکامی پروژه‌های مختلف دولت‌سازی و توسعه در شماری از کشورهای منطقه، همراه با بحران مشروعیت برخی جریان‌های ملی‌گرا و سکولار، زمینه اجتماعی مناسبی برای رشد جریان‌های اسلام‌گرا و بنیادگرا فراهم کرد. هم‌زمان، رقابت‌های جنگ سرد سبب شد دین و جریان‌های مذهبی راه خود را به محاسبات امنیتی و ژئوپولیتیکی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی اهمیت باز کنند.

سیاست اسلامی‌سازی ضیاء الحق تنها حوزه قوانین را در بر نمی‌گرفت، بلکه آموزش و نهادهای دینی نیز بخشی از آن بودند. پژوهش‌های دانشگاهی نشان داده‌اند که سیاست‌های آموزشی دوره ضیاء نیز در چارچوب همین پروژه اسلامی‌سازی قرار داشت. ضیاءالحق اسلام‌گرایی را هم ابزاری برای تحکیم مشروعیت داخلی می‌دید و هم عاملی که می‌توانست در محاسبات امنیتی پاکستان در منطقه به کار گرفته شود. در سطح داخلی، اسلام می‌توانست چتری مشترک برای جامعه‌ای با شکاف‌های قومی، زبانی و سیاسی فراهم کند و در سطح منطقه‌ای، ظرفیت نزدیکی بیشتر پاکستان با کشورهای مسلمان، به‌ویژه کشورهای عربی، را افزایش دهد.

هم‌زمان با جنگ افغانستان علیه اتحاد شوروی، این سیاست اهمیت امنیتی بیشتری یافت. نظام رسمی زکات در دوره ضیاء منابع تازه‌ای در اختیار نهادهای مذهبی قرار داد؛ جنگ افغانستان نیز میلیون‌ها مهاجر را به پاکستان کشاند و منابع خارجی تازه‌ای وارد منطقه کرد. مطالعات مختلف از نقش کمک‌های عربی، به‌ویژه منابع سعودی و خلیجی، در گسترش بخشی از مدارس پاکستان سخن گفته‌اند.

با آن‌که آمارها در باره تعداد شاگردان این مدارس در آن دوران در نوسان است، اما اهمیت سیاسی آن‌ها پابرجاست. سهم یک نهاد از کل جمعیت دانش‌آموزی الزاماً با میزان نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک آن یکسان نیست. فارغ‌التحصیل مدرسه می‌تواند بعدها امام مسجد، خطیب، مدرس یا فعال یک شبکه مذهبی و سیاسی شود و بر جمعیتی بسیار بزرگ‌تر از تعداد شاگردان مدرسه اثر بگذارد. از این جهت، برای سنجش اهمیت مدارس تنها شمار شاگردان کافی نیست؛ باید شبکه اجتماعی و سیاسی پیرامون آن‌ها را نیز در نظر گرفت.

  • هبت‌الله در سفر به هلمند سنگ‌بنای یک مسجد را گذاشت

    هبت‌الله در سفر به هلمند سنگ‌بنای یک مسجد را گذاشت

وقتی مدرسه وارد بازی ژئوپولیتیک شد

هم‌زمانی چند تحول، بخشی از مدارس دینی را وارد مرحله تازه‌ای کرد: سیاست‌های دولت پاکستان، ورود منابع مالی خارجی، رقابت‌های ایران و عربستان، جنگ افغانستان و همسویی مبارزه علیه اتحاد شوروی با استراتژی ایالات متحده و متحدان غربی‌اش.

در چنین فضایی، بخشی از مدارس دینی دیگر تنها مراکز آموزش فقه، حدیث، تفسیر و علوم سنتی نبودند. شبکه انسانی این مدارس می‌توانست در خدمت بسیج سیاسی و در مواردی بسیج نظامی قرار گیرد. آنچه این تحول را امکان‌پذیر می‌کند، پیوند مدرسه با منابع مالی، سازمان‌های سیاسی، دستگاه‌های امنیتی و منازعات نظامی است. در چنین وضعیتی، نهادی که برای آموزش دین تأسیس شده است می‌تواند کارکردهایی بسیار متفاوت از مأموریت اولیه خود پیدا کند.

نکته قابل توجه این است که نگاه مردم عادی و سنتی به مدارس غالباً همان نگاه تاریخی باقی ماند: مدرسه مکانی برای فراگیری دین، حفظ ارزش‌های مذهبی و ترویج فضایل اخلاقی است. اما نگاه برخی دولت‌ها، سازمان‌های سیاسی و دستگاه‌های امنیتی دیگر صرفاً چنین نبود. آنان ظرفیت چندمنظوره شبکه‌ای را دیده بودند که از مشروعیت مذهبی برخوردار بود، به لایه‌های سنتی جامعه دسترسی داشت و می‌توانست نیروی انسانی گسترده‌ای را بسیج کند.

از اینجا مدرسه دینی برای برخی بازیگران، علاوه بر نهاد آموزشی، به یک «ظرفیت» سیاسی و امنیتی نیز تبدیل شد. در همین دوره بود که از انباشت سرمایه انسانی این مدارس، گروه طالبان سر برآورد و به مهم ترین جریان دردسرساز در معادلات سیاسی و امنیتی تبدیل شد.

100%

جمهوری افغانستان و گسترش مدارس

با افزایش اهمیت مدارس دینی در این معادلات و با توجه به تهدیدی که از سوی دانش‌آموزان و دانش‌آموختگان آن‌ها توجه امنیت کشور بود و خبر از گسترش جنگ و ناامنی می‌داد، دولت پیشین افغانستان ناگزیر شد سیاست خود در این زمینه را بازنگری کند.

یکی از نگرانی‌های دولت جمهوری این بود که جوانان فقیر افغانستان برای آموزش دینی راهی مدارس پاکستان شوند و در محیط‌هایی قرار گیرند که دولت افغانستان هیچ نظارتی بر آن‌ها ندارد. به عنوان راه‌حل، دولت در صدد گسترش مدارس دینی در داخل افغانستان برآمد تا بخشی از این تقاضا در داخل کشور برآورده شود. هم‌زمان، مدارس خصوصی متعددی نیز بیرون از نظارت دولت ایجاد شدند.

ابعاد گسترش آموزش دینی در سال‌های پایانی جمهوری قابل توجه بود. وزارت حج و اوقاف افغانستان در سال ۲۰۱۷ از ۴٬۰۹۳ مدرسه و «مرکز آموزش قرآن» ثبت‌شده با بیش از ۳۷۰ هزار شاگرد خبر می‌داد. یک سال بعد شمار مراکز ثبت‌شده را ۴٬۵۰۰ و شمار شاگردان را بیش از ۳۰۰ هزار اعلام کرد.

در چنین فضایی، بخشی از مدارس به محیط‌هایی برای ترویج نگرش‌هایی تبدیل شدند که با دموکراسی، کثرت‌گرایی، مدارا، حقوق بشر و دیگر ارزش‌های نظام جدید سرسختانه مخالفت نشان می‌دادند.

حتی هنگامی که مستقیماً دعوت به جنگ صورت نمی‌گرفت، گفتمانی می‌توانست تولید شود که زمینه فکری لازم برای مشروعیت‌بخشی به جریان‌های خشونت‌طلب را فراهم کند. این تناقض قابل تأمل بود: نظام جمهوری از یکسو با طالبان و گروه‌های مسلح می‌جنگید و از سوی دیگر، در بخشی از فضای آموزشی و دینی کشور امکان بازتولید گفتمان‌هایی را فراهم می کرد که مشروعیت همان نظام را زیر سؤال می‌بردند. از همین جا بود که ده‌ها و صدها هزار نیروی بالقوه و بالفعل افراطی در کشور تربیت شد و ماشین جنگ را قدرتمندتر از گذشته به چرخش انداخت.

طالبان و مرحله تازه مدرسه‌سازی

با سقوط جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت، مسئله وارد مرحله‌ای کاملاً تازه شد.

طالبان خود محصول تاریخی محیطی هستند که مدرسه دینی در آن نقش محوری داشته است. پس از تسلط دوباره آنان بر افغانستان، در کنار ادامه فعالیت مدارس پیشین، ایجاد و گسترش شبکه‌ای از مدارس مورد حمایت حکومت نیز در دستور کار قرار گرفت.

تحقیقات شبکه تحلیلگران افغانستان نشان می‌دهد که پس از ۲۰۲۱ آموزش مدرسه‌ای مورد حمایت دولت طالبان باز هم گسترش یافته است. وزارت معارف طالبان از ایجاد یک مدرسه بزرگ دولتی در هر ولایت سخن گفته و وزارت حج و اوقاف نیز برنامه ایجاد دو مدرسه در هر ولسوالی را مطرح کرده است. همین پژوهش نشان می‌دهد که شماری از مقامات بلندپایه طالبان خود نیز مدارس دینی دارند.

در کنار مدارس معمول دینی، طالبان از سال ۲۰۲۲ نوع دیگری را نیز با عنوان «مدارس جهادی» ایجاد کرده‌اند. گزارش بازرس ویژه امریکا- سیگار میان نصاب این مدارس و مدارس دینی معمول تفاوت قائل شده و گزارش کرده است که مدارس جهادی از سوی وزارت معارف تحت اداره طالبان تمویل می‌شوند و در نصاب آن‌ها سهم علوم جدید کمتر است.

در آخرین گزارش‌هایی که رسانه‌ها در این زمینه عرضه کرده‌اند شمار مدارس به نقل از برخی مسئولان طالبان تا ۲۲ هزار برآورد می‌شود که جهش کمّیِ نگران کننده‌ای را به تصویر می‌کشد. نگرانی تنها از بابت افزایش تعداد مدارس نیست، بلکه بیش‌تر از این جهت است که چنین شبکه‌ای می‌تواند در درازمدت یکی از مجاری اصلی بازتولید نیروی انسانی نظام طالبان شود: نسلی که نه‌تنها برای امور مذهبی، بلکه برای حضور در ساختار اداری، اجتماعی و امنیتی نظام تربیت می‌شود. در این مرحله، مدرسه دیگر فقط نهادی در کنار دولت نیست؛ می‌تواند به یکی از ابزارهای بازتولید خود نظام سیاسی و سرکوب جامعه تبدیل شود.

تکثیر مدرسه و خطر تکثیر طالبان

آنچه گفته شد به معنای آن نیست که هر مدرسه دینی الزاماً طالب تولید می‌کند. مسئله اما این است که هرگاه همان نوع آموزش بسته، همان ساختار فکری، همان منابع مالی غیرشفاف و همان پیوند میان مدرسه، ایدئولوژی و قدرت سیاسی در مقیاسی وسیع‌تر بازتولید شود، زمینه اجتماعی برای بازتولید طالبان یا جریان‌هایی هم‌خانواده با آن نیز گسترده‌تر خواهد شد.

خطر اصلی حتی تنها افزایش شمار اعضای یک سازمان به نام طالبان نیست. خطر عمیق‌تر، ترسیخ نوعی فرهنگ سیاسی و اجتماعی است که در آن انحصار حقیقت، اطاعت ایدئولوژیک، عدم تحمل دیگری، تبعیض در برابر بخش‌هایی از جامعه و مقاومت در برابر حقوق برابر شهروندی در این کشور نهادینه شوند.

از این جهت، تجربه افغانستان فقط برای افغانستان اهمیت ندارد. کشورهایی که بدون توجه به تجربه افغانستان و پاکستان به گسترش کنترول‌نشده شبکه‌های مشابه مدارس میدان می‌دهند، باید احتمال پیامدهای سیاسی و اجتماعی درازمدت آن را جدی بگیرند. مدرسه‌ای که امروز تنها یک مرکز آموزش دینی تصور می‌شود، اگر فردا در شبکه‌ای از پول، ایدئولوژی و رقابت سیاسی ـ امنیتی قرار گیرد، می‌تواند کارکردی بسیار خطرناک پیدا کند.

اقتصاد مذهبی

تغییر فضای سیاسی به سود مدارس، بازیگران غیردولتی را نیز وارد میدان کرده است. شماری از بازرگانان، شرکت‌های تجارتی و افراد متمول با انگیزه دینی به این مدارس کمک می‌کنند و تصور می‌کنند که با این کار بخشی از مسئولیت مذهبی خود را ادا کرده‌اند.

برای برخی دیگر، کمک به مدارس وسیله‌ای برای کسب اعتبار اجتماعی یا ایجاد رابطه مناسب با ساختار قدرت است. در جامعه‌ای که فرصت‌های اشتغال و فعالیت اقتصادی محدود است، تأسیس مدرسه و جمع‌آوری کمک برای آن نیز نوعی تجارت و فعالیت اقتصادی است.

گردانندگان توانمندتر این شبکه‌ها برای جمع‌آوری اعانه و ایجاد ارتباطات مالی به کشورهای دیگر سفر می‌کنند و شبکه‌های فرامرزی به وجود می‌آورند. از این منظر می‌توان از شکل‌گیری نوعی «اقتصاد مذهبی» سخن گفت: حوزه‌ای که در آن دین، منابع مالی، منزلت اجتماعی، شبکه‌های سیاسی و منافع اقتصادی با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کنند.

نیت نیک و نتایج بد

در این میان، مسئولیت تنها متوجه دولت‌ها نیست. مردم و به‌ویژه بازرگانان و شرکت‌های تجارتی که با نیت خیر و به تصور ادای یک رسالت دینی به گسترش بی‌حساب این مدارس کمک می‌کنند، نیز در این عرصه مسئولیت دارند. نیت دینی و خیرخواهانه به تنهایی تضمین نمی‌کند که نتیجه اجتماعی یک عمل نیز خیرخواهانه باشد. اگر سرمایه‌ای در اختیار نهادی قرار گیرد که در عمل به بازتولید تعصب، نفی تکثر، تبعیض، مخالفت با حقوق شهروندی یا مشروعیت‌بخشی به خشونت کمک می‌کند، تمویل‌کننده، هرچند ناخواسته، در فراهم ساختن منابع مادی تداوم آن چرخه سهم می‌گیرد.

مسئله حتی فراتر از خشونت مستقیم است. در جامعه‌ای فقیر و برخوردار از منابع محدود، هر انتخاب گسترده اقتصادی یک «هزینه فرصت» نیز دارد. پولی که می‌تواند صرف مکتب، دانشگاه، آموزش حرفه‌ای، طبابت، تکنالوژی، زراعت، تولید و اشتغال‌زایی شود، اگر به شکل نامتناسب به تکثیر یک نوع خاص از آموزش اختصاص یابد، بر شکل‌گیری سرمایه انسانی جامعه نیز تأثیر می‌گذارد. جامعه برای توسعه متوازن تنها به عالم دینی نیاز ندارد؛ به پزشک، مهندس، معلم، متخصص زراعت، اقتصاددان، مدیر، دانشمند، تکنسین و ده‌ها نوع تخصص و مهارت دیگر نیز نیازمند است.

از این منظر، تمویل گسترده مدرسه صرفاً یک انتخاب شخصی در زمینه صدقه و خیرات نیست. هنگامی که این کمک‌ها در مقیاسی وسیع صورت می‌گیرد، به انتخابی درباره نوع جامعه‌ای تبدیل می‌شود که در حال ساخته‌شدن است. جامعه‌ای که منابع محدود خود را به صورت نامتوازن در خدمت بازتولید یک دستگاه ایدئولوژیک قرار دهد، هم‌زمان امکانات لازم برای توسعه متوازن، شکل‌گیری دولت مدرن و تحقق حقوق شهروندان را از خود دریغ می‌کند.

هدف، بستن مدارس دینی نیست

این بحث نباید به معنای دعوت به بستن مدارس دینی یا نفی ضرورت آموزش دینی فهمیده شود. در جامعه‌ای مانند افغانستان که دین بخش مهمی از زندگی مردم را تشکیل می‌دهد، آموزش دینی یک نیاز واقعی اجتماعی است.

مسئله وجود مدرسه دینی نیست؛ مسئله حجم و کمیت آن، کیفیت آموزشی آن، منابع مالی آن، نوع نصاب و جایگاهی است که در کلیت نظام آموزشی و انکشافی کشور اشغال می‌کند. هدف معقول باید برگرداندن مدارس دینی به حجم متناسب با نیاز جامعه، ارتقای کیفیت آن‌ها و قرار دادن‌شان در هماهنگی با کلیت نظام آموزشی باشد، نه حذف آن‌ها.

تجربه کشورهای مسلمان نشان می‌دهد که برای این کار الگوهای متفاوتی وجود دارد. در مصر، الازهر یک نظام رسمی و تنظیم‌شده آموزش دینی دارد و اصلاحات تاریخی آن حتی علوم غیرمذهبی و سپس رشته‌هایی مانند طب، مهندسی، زراعت و تجارت را وارد ساختار آموزشی الازهر کرده است. در ترکیه، مدارس امام‌خطیب بخشی از ساختار رسمی آموزش زیر نظر وزارت آموزش ملی‌اند. در مالیزیا نیز اشکال مختلف مدارس مذهبی زیر ساختارهای تنظیمی دولتی و ایالتی فعالیت می‌کنند و برخی مدارس دینی، نصاب ملی را در کنار آموزش اسلامی ارائه می‌کنند.

هیچ‌یک از این الگوها بی‌نقص نیست و شرایط این کشورها نیز با افغانستان یکسان نیست، اما اهمیت این تجربه‌ها در این است که نشان می‌دهد افزون بر دو گزینه: «بستن کامل مدارس دینی» یا «آزاد گذاشتن کامل آن‌ها»، گزینه سومی نیز وجود دارد: به رسمیت شناختن آموزش دینی همراه با در نظر گرفتن نیازهای آموزشی و انکشافی همراه با اولویت دادن به حقوق و آزادی‌های اساسی شهروندان.

مدرسه‌ای که دیگر فقط مدرسه نیست

تجربه چند دهه اخیر نشان می‌دهد که جامعه به درکی نو از نقش مدارس دینی در افغانستان و منطقه نیاز دارد. مدرسه دینی در شکل کلاسیک خود نهادی برای آموزش علوم دینی بوده است، اما امروزه بسیاری از مدارس دینی با پروژه‌های سیاسی، منابع مالی غیرشفاف، دستگاه‌های امنیتی، بسیج نظامی و رقابت‌های ژئوپولیتیکی پیوند خورده اند. در چنین حالتی، کارکرد آن می‌تواند به‌طور اساسی تغییر کند.

برای یک خانواده ممکن است مدرسه همچنان محل آموزش قرآن و فقه به فرزندش باشد؛ برای گرداننده آن ممکن است منبع درآمد و منزلت اجتماعی باشد؛ برای یک جریان سیاسی شبکه‌ای برای بسیج هوادار؛ برای یک دستگاه اطلاعاتی بستری برای نفوذ؛ و برای یک نظام ایدئولوژیک ابزاری برای تربیت نسل آینده و بازتولید قدرت.از همین رو، پرسش اصلی درباره مدارس دینی افغانستان دیگر صرفاً این نیست که در آن‌ها چه درس داده می‌شود؟ پرسش مهم‌تر این است که این مدارس در چه شبکه‌ای از پول، قدرت، ایدئولوژی و سیاست قرار گرفته‌اند، چه کسانی آن‌ها را تمویل می‌کنند، چه نوع انسانی را تربیت می‌کنند و قرار است این انسان در جامعه آینده افغانستان چه نقشی ایفا کند؟

بدون پاسخ به این پرسش‌ها، فهم پدیده طالبان نیز ناقص خواهد ماند. طالبان را نمی‌توان تنها در میدان جنگ مطالعه کرد؛ برای فهم چگونگی پیدایش و بازتولید آنان باید به محیط‌هایی نگریست که نیروی انسانی، جهان‌بینی و مشروعیت اجتماعی چنین جریانی در آن‌ها ساخته می‌شود.آنچه نباید دوباره تکرار شود، ترکیبی است که مدرسه را از نهاد آموزش دینی به ابزار ایدئولوژی، قدرت و منازعه تبدیل می‌کند.

اگر سیاست معقولی برای تنظیم این حوزه شکل نگیرد، و اگر در میان مردم و به‌ویژه کسانی که منابع مالی این شبکه را فراهم می‌کنند آگاهی کافی درباره پیامدهای آن به وجود نیاید، خطر تنها افزایش شمار مدارس نیست. خطر آن است که چرخه‌ای که یک بار در پیدایش و قدرت‌یابی طالبان سهم داشت، این بار در مقیاسی گسترده‌تر در بافت سیاسی و اجتماعی منطقه نهادینه شود.در آن صورت، مسئله دیگر ظهور یک گروه به نام طالبان نخواهد بود؛ مسئله بازتولید پایان‌ناپذیر زمینه‌هایی خواهد بود که خشونت، سرکوب شهروندان، توسعه‌نیافتگی و دشواری شکل‌گیری دولت مدرن را استمرار می‌بخشد.