• العربية
  • پښتو
  • English
BrandBrand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

مسجد در افغانستان؛ پایگاه معنویت یا تریبون قدرت؟

محمد محق
محمد محق

نویسنده و پژوهشگر دینی

۵ عقرب ۱۴۰۵، ۱۳:۳۲ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۴:۴۵ (‎+۰ گرینویچ)

انسان‌ها از روزگاران بسیار دور، متناسب با باورها، نیازها و شرایط زندگی اجتماعی خود، مکان‌هایی را برای نیایش و انجام مراسم دینی اختصاص داده‌اند. معابد و پرستشگاه‌ها در جوامع گوناگون، علاوه بر نقش عبادی، گاهی محل گردهمایی، آموزش، تصمیم‌گیری و انجام برخی امور عمومی نیز بوده‌اند.

مسجد در جامعه اسلامی، به عنوان مکانی مقدس، در ادامه همین روند تاریخی پدید آمد. در دوره نخست اسلام، هنگامی که هنوز بسیاری از نهادهای آموزشی، اداری و اجتماعی امروز وجود نداشتند، مسجد علاوه بر نماز، محل انجام برخی فعالیت‌های عمومی نیز بود. این نقش اما در مسیر تحولات تاریخی تحت تأثیر مناسبات قدرت، اختلافات مذهبی، تحولات فرهنگی و تغییر نیازهای جامعه گاهی متحول شد و رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.

واژه «مسجد» در زبان عربی از ریشه سجده/ سجود اشتقاق شده است، اما شماری از محققان معتقدند که این واژه صورت عربی شده «مزگت» از زبان پارسی قدیم است، که اگر چنین چیزی دقیق باشد، نشان می‌دهد چنین نهادی در تاریخ این منطقه پیش از اسلام نیز وجود داشته است. در قرآن از «عمارت مساجد» سخن رفته است. این تعبیر در فهم دینی تنها به ساختمان‌سازی محدود نمی‌شود و با حضور در مسجد، عبادت و انجام وظایف دینی نیز پیوند دارد. بااین‌حال، در جوامع اسلامی، به‌ویژه در روزگار ما، گاهی ساختن مسجد و آراستن آن چنان برجسته شده که پرسش درباره نیاز واقعی به مسجد، کارکرد اجتماعی آن و پیام‌هایی که از منبر آن منتشر می‌شود، در حاشیه قرار گرفته است.این نوشته می‌کوشد همین مسائل را در بستر تاریخ و با توجه به وضعیت افغانستان بررسی کند.

از مسجد تقوی تا مسجد ضرار

قرآن خود به امکان کارکرد دوگانه مسجد اشاره کرده است، و در آیات ۱۰۷ تا ۱۱۰ سوره توبه، دو نوع مسجد را در مقابل هم معرفی کرده است، یکی آن‌که پایه‌اش بر پرهیزگاری نهاده شده و دیگری آن‌که برای زیان رساندن. در گزارش‌های تاریخی نیز آمده است که پیامبر فرمان تخریب مسجدی را که برای اهداف زیانبار بنا شده بود صادر کرد. اهمیت این واقعه در آن است که نشان می‌دهد حتی در نخستین دوره اسلام نیز ممکن بود ساختمانی با نام مسجد ساخته شود، اما هدف آن چیزی غیر از عبادت و تقوا باشد.

بنابراین، اگر از دیدگاه منابع اسلامی به موضوع نگاه کنیم، صرف نام مسجد برای اثبات مشروعیت دینی و اخلاقی یک بنا کافی نیست. باید دید چه کسانی آن را ساخته‌اند، چه اهدافی را دنبال می‌کنند و فعالیت آن چه پیامدهایی برای جامعه دارد. به عبارتی، امکان دارد مسجدی ساخته شود اما کارکرد آن ایجاد دشمنی، تفرقه‌افکنی، سرکوب یا پیشبرد مقاصد سیاسی باشد. این پرسش برای افغانستان امروز اهمیت خاص دارد: اگر مسجدی به جای عبادت و آرامش، به مرکز تبلیغات سیاسی، دشمنی مذهبی یا مراقبت از شهروندان تبدیل شود، آیا می‌توان آن را صرفاً به دلیل عنوان مذهبی‌اش، نهادی مقدس و فراتر از انتقاد دانست؟

100%

مسجد در مناسبات قدرت در تاریخ اسلام

در دوره خلفای نخستین، مسجد در بسیاری از شهرهای اسلامی محل انجام امور گوناگون بود. حاکمان و والیان در آن حضور می‌یافتند، خطبه می‌خواندند و برخی امور عمومی را اعلام می‌کردند. در آن زمان، هنوز نهاد مستقلی به نام روحانیت، با ساختار اداری و سلسله‌مراتب مشخص امروزی، در جامعه اسلامی شکل نگرفته بود. با گسترش قلمرو اسلامی و افزایش رقابت‌های سیاسی، مسجد نیز وارد کشمکش‌های قدرت شد. در دوره اموی، خطبه جمعه به یکی از ابزارهای اعلام وفاداری سیاسی و تحکیم اقتدار حکومت تبدیل شد. منبر تنها محل بیان مسائل عبادی نبود، بلکه از آن برای حمایت از حاکمان و گاهی برای حمله به مخالفان استفاده می‌شد. رفتار والیانی مانند حجاج بن یوسف در عراق نشان می‌دهد که چگونه قدرت سیاسی می‌توانست بر فضای مذهبی جامعه سایه بیندازد.

در برابر این روند، برخی عالمان و جریان‌های مذهبی می‌کوشیدند استقلال خود را حفظ کنند. از سده دوم هجری به بعد، با گسترش حلقه‌های علمی و افزایش نفوذ عالمان دینی، شماری از مساجد به مراکز آموزش و فعالیت‌های علمی تبدیل شدند که همیشه تابع مستقیم حکومت نبودند. ابوحنیفه در کوفه و مالک بن انس در مدینه، از موسسان مذاهب مشهور فقهی، در چنین محیطی کار خود را به پیش می‌بردند. در همین دوره‌ها، مساجد در شهرهای بزرگ به مراکز تدریس علوم دینی و دیگر دانش‌های رایج تبدیل شدند. حتی اصطلاح «جامعه» که امروزه در عربی برای دانشگاه به کار می‌رود ریشه در همان سنت تاریخی دارد، همچنان‌که در سده‌های میانه اروپایی، آموزش با کلیسا پیوند نزدیک داشت و گاهی به صورت انحصاری در اختیار آن بود.

در تاریخ اسلام، با افزایش اختلافات سیاسی و مذهبی، برخی مساجد به جریان‌های خاص نزدیک شدند. در دوره‌های مختلف، شیعیان، خوارج، پیروان مذاهب فقهی و دیگر گروه‌ها، متناسب با شرایط اجتماعی و سیاسی، مکان‌های مذهبی ویژه خود را ایجاد کردند یا در فضاهای خاص گرد آمدند. در کنار مسجد، نهادهایی مانند خانقاه، زاویه، تکیه، حسینیه، جماعت‌خانه و مصلا نیز گسترش یافتند. پیدایش این مراکز دلایل گوناگونی داشت، اما بخشی از این روند با اختلافات مذهبی، نیازهای آیینی و محدودیت دسترسی گروه‌های مختلف به فضاهای مشترک ارتباط داشت. به این ترتیب، تاریخ مسجد را نمی‌توان جدا از تاریخ رقابت‌های مذهبی و سیاسی بررسی کرد.

تحول اجتماعی و محدودشدن وظایف سنتی مسجد

در جوامع قدیم، بسیاری از فعالیت‌هایی که امروز در نهادهای جداگانه انجام می‌شود، در مکان‌های مذهبی یا پیرامون آن‌ها صورت می‌گرفت. آموزش، گردهمایی، رسیدگی به برخی اختلافات و انجام امور عمومی از جمله این فعالیت‌ها بود. با تحول جوامع، گسترش دانش و پیدایش نهادهای تخصصی، این وظایف به‌تدریج از عبادتگاه‌ها جدا شد. مکتب‌ها و دانشگاه‌ها مسئولیت آموزش را بر عهده گرفتند، نهادهای قضایی و اداری برای رسیدگی به امور عمومی ایجاد شدند و مراکز علمی و پژوهشی، فعالیت‌های تخصصی خود را گسترش دادند. در اروپا فاصله‌گرفتن آموزش از نهادهای کلیسایی در فرایندی طولانی صورت گرفت که آغاز آن به دوره‌های پیش از انقلاب صنعتی بازمی‌گردد. در جوامع اسلامی نیز با ورود به عصر مدرن، بخش بزرگی از وظایف آموزش سنتی مسجد به نهادهای مستقل انتقال یافت. آموزش قرآن و علوم دینی در بسیاری از مساجد ادامه پیدا کرد، اما مسجد دیگر نمی‌توانست مانند گذشته محل انجام مجموعه گسترده‌ای از فعالیت‌های علمی و اجتماعی باشد.

این تحول نتیجه طبیعی پیچیده‌ترشدن زندگی اجتماعی بود. بااین‌حال، کاهش برخی وظایف سنتی مسجد به معنای کاهش اهمیت آن برای جریان‌های سیاسی نبود. برعکس، اعتبار مذهبی مسجد و ارتباط مستقیم آن با مردم، این نهاد را برای گروه‌های ایدئولوژیک و حکومت‌ها به ابزاری جذاب تبدیل کرد.

اسلام سیاسی و رقابت برای تصاحب مسجد

در قرن بیستم، به‌ویژه در فضای رقابت‌های ایدئولوژیک دوران جنگ سرد، جریان‌های سیاسی مختلف برای گسترش نفوذ خود در جوامع اسلامی به مسجد توجه بیشتری نشان دادند. جریان‌های اسلام سیاسی دریافتند که مسجد، برخلاف بسیاری از نهادهای دیگر، از شبکه ارتباطی گسترده و اعتبار مذهبی برخوردار است. امام مسجد به‌طور منظم با گروهی از مردم ارتباط دارد و منبر می‌تواند پیام‌های سیاسی را در پوشش زبان دینی منتقل کند. ازاین‌رو، برخی جریان‌ها تلاش کردند امامان و خطیبان را با خود همراه سازند و برخی نیز به ایجاد مساجد وابسته به گرایش‌های فکری و تشکیلاتی خود پرداختند.

در شبه‌قاره هند و پاکستان، مساجد وابسته به جریان‌های دیوبندی، بریلوی، اهل حدیث، شیعی و دیگر گرایش‌ها، گاهی به سنگرهای تقابل و درگیری فرقه‌ای تبدیل شده و نقش معنوی آن تحت الشعاع قرار گرفته است. جهان عرب هم تا حدودی همین گونه است. افغانستان نیز بخشی از این روند بوده و جنگ‌های چند دهه گذشته، گسترش گروه‌های جهادی، نفوذ جریان‌های مذهبی منطقه و رقابت‌های سیاسی، بر کارکرد برخی مساجد اثر گذاشته است.

در چنین شرایطی، مسجد گاهی از محل عبادت عمومی به پایگاه یک جریان خاص تبدیل می‌شود. نمازگزار به جای آنکه در فضای آرام معنوی به عبادت بپردازد، در معرض تبلیغات سیاسی، مرزبندی‌های مذهبی و دشمن‌سازی‌های کاذب قرار می‌گیرد. استفاده سیاسی از مسجد دو شکل عمده دارد: گاهی گروه‌های مخالف حکومت از مسجد برای بسیج مردم علیه قدرت حاکم استفاده می‌کنند و گاهی خود حکومت‌ها برای تحکیم اقتدارشان بر منبر و امامان مساجد تسلط می‌یابند. در هر دو حالت، مسجد در خدمت مقاصد سیاسی قرار می‌گیرد.

طالبان و استفاده از مسجد برای کنترول جامعه

در افغانستان تحت حاکمیت طالبان، تلاش برای قرار دادن مسجد در خدمت دستگاه قدرت آشکار است. حکومت طالبان می‌خواهد نه‌تنها بر فعالیت‌های مذهبی، بلکه بر محتوای پیام‌هایی که از منبرها به مردم منتقل می‌شود نیز نفوذ داشته باشد. وزارت ارشاد، حج و اوقاف طالبان برای خطبه‌های جمعه موضوعات و متن‌هایی منتشر می‌کند. این موضوعات تنها به مسائل عبادی محدود نیست و مباحثی مرتبط با سیاست‌های حکومت، اطاعت از حاکم و برداشت رسمی طالبان از مسائل اجتماعی را نیز در بر می‌گیرد. وقتی حکومت برای خطیبان موضوع تعیین می‌کند و آنان را به تکرار پیام‌های مطلوب خود سوق می‌دهد، منبر از یک فضای مذهبی به ابزار تبلیغات حکومتی نزدیک می‌شود.

مسئله به همین‌جا پایان نمی‌یابد. استفاده استخباراتی از برخی امامان مساجد و بهره‌گیری از شبکه مذهبی برای مراقبت از جامعه نیز از خطرهای جدی این روند است. مسجدی که باید محل آرامش و اعتماد مردم باشد، در چنین وضعیتی می‌تواند به فضایی تبدیل شود که شهروندان در آن احساس نظارت و ناامنی کنند. اگر امام مسجد به جای توجه به نیازهای معنوی و اجتماعی نمازگزاران، مأمور انتقال پیام‌های حکومت یا گردآوری اطلاعات درباره مردم باشد، نقش او دگرگون می‌شود، و مردم دیگر نمی‌توانند همان اعتماد پیشین را به مسجد داشته باشند.

حکومت‌ها، به‌ویژه حکومت‌هایی که مشروعیت خود را بر پایه برداشت خاصی از دین تعریف می‌کنند، از اعتبار مذهبی مسجد برای تثبیت اقتدارشان بهره می‌گیرند. در این روند، مخالفت با سیاست‌های حکومت ممکن است به‌گونه‌ای مطرح شود که گویی مخالفت با دین است.این یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای آمیختن منبر با قدرت سیاسی است.

چرا مسجد ساخته می‌شود؟

انگیزه ساخت مسجد همیشه یکسان نیست. بسیاری از مردم از روی باور دینی و با هدف فراهم‌کردن مکان عبادت، در ساخت مسجد کمک می‌کنند. اما همه مسجدسازی‌ها را نمی‌توان تنها با ایمان و نیت خیر توضیح داد.

گاهی ساخت مسجد وسیله کسب اعتبار اجتماعی است. برخی افراد می‌خواهند نام آنان به‌عنوان بانی مسجد باقی بماند یا از این طریق جایگاه مذهبی و اجتماعی خود را تقویت کنند. در شرایطی که حکومت از فعالیت‌های مذهبی پشتیبانی می‌کند، ساخت مسجد ممکن است راهی برای نزدیک‌شدن به صاحبان قدرت نیز باشد.در جامعه‌ای که فضای سیاسی با ترس و فشار همراه است، انگیزه‌های احتیاطی و مصلحت‌اندیشانه نیز می‌تواند در رفتار افراد نقش داشته باشد.

بنابراین، افزایش شمار مساجد لزوماً نشانه افزایش ایمان و معنویت در یک جامعه نیست. برای شناخت ارزش واقعی این فعالیت باید دید چه نیازی را برطرف می‌کند، چه منابعی برای آن مصرف می‌شود و چه کسانی از آن بهره می‌برند.

100%

تجمل‌گرایی در ساختن مساجد

یکی از پدیده‌هایی که جلب توجه می کند مُد شدن مساجد تجملاتی است. در منابع اسلامی روایت‌هایی وجود دارد که در باره زیاده‌روی در تزیین مسرفانه مساجد هشدار می‌دهد. این روایت‌ها به‌ویژه برای کسانی اهمیت دارد که گمان می‌کنند ساخت مساجد مجلل نشانه خدمت بزرگ به دین است. در سنن ابوداوود، حدیث ۴۴۸، از پیامبر اسلام نقل شده است: "مَا أُمِرْتُ بِتَشْيِيدِ الْمَسَاجِدِ" یعنی: "من به ساختن بناهای باشکوه برای مساجد مأمور نشده‌ام." ابن‌عباس نیز در ادامه همین نقل می‌گوید: "لَتُزَخْرِفُنَّهَا كَمَا زَخْرَفَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى" یعنی: "شما نیز مساجد را زینت خواهید داد، چنان‌که یهودیان و مسیحیان عبادتگاه‌های خود را آراستند." در حدیث دیگری، به روایت انس بن مالک، از پیامبر نقل شده است: "لَا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى يَتَبَاهَى النَّاسُ فِي الْمَسَاجِدِ" یعنی: "قیامت برپا نمی‌شود تا آنکه مردم به مساجد خود بر یکدیگر فخرفروشی کنند."(سنن ابوداوود، حدیث ۴۴۹) در روایت دیگری نیز آمده است: "يَتَبَاهَوْنَ بِالْمَسَاجِدِ وَلَا يَعْمُرُونَهَا إِلَّا قَلِيلًا" یعنی: "به مساجد خود مباهات می‌کنند، اما به ندرت به آبادانی معنوی آن توجه نشان می‌دهند." این روایت در صحیح ابن‌خزیمه و برخی منابع دیگر نقل شده است.این روایت‌ها، با وجود تفاوت در عبارت و جایگاه روایی، یک پرسش مشترک را پیش می‌کشند: اگر ساختمان مسجد هر روز مجلل‌تر شود، اما عبادت، اخلاق و مسئولیت اجتماعی در آن کم‌رنگ باشد، چه چیزی واقعاً آباد شده است؟

در صحیح بخاری نیز، در باب "بنیان المسجد"، از عمر بن خطاب نقل شده است که هنگام بازسازی مسجد گفت: "أَكِنَّ النَّاسَ مِنَ الْمَطَرِ، وَإِيَّاكَ أَنْ تُحَمِّرَ أَوْ تُصَفِّرَ فَتَفْتِنَ النَّاسَ". یعنی: "مردم را از باران پناه بده، اما مبادا مسجد را با رنگ‌های سرخ و زرد بیارایی و آنان را به فتنه دراندازی." این سخن نشان می‌دهد که حتی در نگاه یکی از نخستین خلفای اسلام، فراهم‌کردن سرپناه مناسب برای نمازگزاران بر آرایش پرهزینه ساختمان تقدم داشته است.

حال، از کسانی که ساخت مساجد مجلل را از بزرگ‌ترین کارهای خیر می‌دانند می‌‌توان پرسید: اگر در منابع دینی معتبر چنین هشدارهایی وجود دارد، چگونه می‌توان رقابت در ساخت گنبدهای پرهزینه، مناره‌های بلند و تزیینات گران‌قیمت را بدون توجه به نیازهای مردم توجیه کرد؟

محرومیت گسترده و مسئله اولویت‌ها در افغانستان

افغانستان از فقیرترین کشورهای منطقه است. بخش بزرگی از مردم آن با بی‌کاری، کمبود درآمد، محرومیت آموزشی، مشکلات صحی و نبود خدمات بنیادی دست به گریبانند. در چنین شرایطی، مصرف منابع هنگفت برای ساخت مساجد تازه، به‌ویژه در مناطقی که مسجد کافی وجود دارد، جای پرسش دارد.

پیش از ساخت هر مسجد می‌توان پرسید که آیا مردم واقعاً به آن نیاز دارند. آیا مساجد موجود ظرفیت کافی ندارند؟ آیا نمازگزاران برای انجام عبادت با کمبود مکان روبه‌رو هستند؟ یا انگیزه اصلی، رقابت در ساخت بناهای بزرگ‌تر و کسب اعتبار اجتماعی است؟

در همان منطقه ممکن است کودکان از مکتب محروم باشند، بیماران به درمانگاه دسترسی نداشته باشند، خانواده‌هایی توان تأمین غذا نداشته باشند یا جوانان به دلیل بی‌کاری و ناامیدی گرفتار اعتیاد شوند. در چنین وضعیتی، چرا باید ساخت مسجدی تازه بر رفع این نیازها مقدم شمرده شود؟ اگر هدف از کمک مالی، انجام کار خیر و کسب رضایت خداوند است، آیا درمان یک بیمار، آموزش یک کودک، ایجاد شغل برای یک جوان یا نجات خانواده‌ای از فقر، ارزش کمتری از ساخت مسجد دارد؟ این پرسش را باید به‌ویژه با کسانی در میان نهاد که با انگیزه‌های دینی به این کار روی می‌آورند.

در قرآن، کمک به نیازمندان، رسیدگی به یتیمان، انفاق و پرهیز از اسراف بارها مورد تأکید قرار گرفته است. در سوره ماعون، کسانی نکوهش می‌شوند که نسبت به یتیمان و نیازمندان بی‌اعتنا هستند و عبادت خود را وسیله ریا و خودنمایی قرار می‌دهند. اگر چنین آموزه‌هایی برای مؤمنان اعتبار دارد، چرا در بسیاری از موارد ساخت بناهای مذهبی بر رفع نیازهای فوری انسان‌ها ترجیح داده می‌شود؟

از چنین منظری، هیچ ضرورتی ندارد که همه منابع خیریه به ساخت مسجد یا مدرسه دینی اختصاص یابد. جامعه به مکتب، شفاخانه، مراکز درمان اعتیاد، خدمات سلامت روان، حمایت از یتیمان و خانواده‌های فقیر، آب آشامیدنی و فرصت‌های شغلی نیاز دارد. هزاران راه برای کمک به انسان‌ها وجود دارد که می‌تواند با باورهای دینی نیکوکاران نیز سازگار باشد.مسئله مخالفت با ساخت مسجد نیست. مسئله این است که ساخت مسجد بدون بررسی نیاز واقعی و بدون در نظر گرفتن اولویت‌های جامعه، با نشانه‌های نگران کننده‌ای همراه است.

مسجد و تولید اختلافات مذهبی

یکی دیگر از آسیب‌های جدی مسجد در جوامع اسلامی، استفاده از منبر برای گسترش اختلافات مذهبی و سیاسی است. در برخی مساجد، به جای پرداختن به مسائل اخلاقی و نیازهای مردم، بخش مهمی از سخنرانی‌ها به نقد خصمانه گروه‌های دیگر اختصاص می‌یابد. اختلاف میان شیعه و سنی، حنفی و سلفی، صوفی و پنجپیری، اخوانی و سکولار و دیگر جریان‌ها، گاهی از طریق منبرها تشدید می‌شود. در چنین وضعیتی، مسجد به جای آن‌که محل آرامش و همبستگی مردم باشد، به پایگاه مرزبندی و دشمن‌سازی تبدیل می‌شود. هنگامی که مسجد مرکز ترویج نفرت دینی، مذهبی، قومی یا سیاسی باشد، و با تحقیر دیگران، تحریک دشمنی و توجیه خشونت عمل کند، هر اندازه ساختمان آن زیبا و پرهزینه باشد، نمی‌تواند با فلسفه وجودی مسجد به عنوان مرکز پرستش و کسب معنویت همخوانی داشته باشد.

مسجد، حقوق مردم و مسئولیت اجتماعی

جامعه تنها به مکان عبادت نیاز ندارد. انسان‌ها به امنیت، آزادی، آموزش، درمان، کار، آرامش روانی و احترام به کرامت خود نیز نیازمندند. هیچ حکومتی نمی‌تواند با ساخت مسجد یا افزایش فعالیت‌های رسمی مذهبی، محرومیت مردم از حقوق بنیادی‌شان را جبران کند. همچنین هیچ جریان مذهبی نمی‌تواند با تأکید بر گسترش مساجد، از مسئولیت خود در برابر فقر، تبعیض و رنج انسان‌ها چشم بپوشد.

اگر مسجد به محلی تبدیل شود که در آن از سیاست‌های حکومت ستایش می‌شود، اما درباره محرومیت مردم سکوت می‌کنند، باید پرسید این نهاد در خدمت چه کسانی قرار گرفته است. اگر خطیب مسجد ساعت‌ها در باره مسایل اختلافی فقهی سخن بگوید، اما نسبت به کودکان محروم از آموزش، بیماران بی‌درمان و خانواده‌های گرفتار فقر بی‌اعتنا باشد، باید پرسید این شیوه فعالیت چه نسبتی با مسئولیت اخلاقی دارد. اگر مسجدی با هزینه هنگفت ساخته شود، اما در همان محل، مردم از ابتدایی‌ترین خدمات زندگی محروم باشند، باید پرسید آیا منابع جامعه به‌درستی مصرف شده است. این پرسش‌ها نه مخالفت با دین است و نه انکار حق عبادت. برعکس، باورمندان را در برابر معیارهایی قرار می‌دهد که خود برای عدالت، نیکوکاری و پرهیز از اسراف پذیرفته‌اند.

سخن پایانی

روندی که امروز در افغانستان به راه افتاده و از سوی نظام حاکم نیز تشویق می‌شود ترویج نوعی از دینداری نمایشی همراه با رویکرد فرقه‌ای و متناسب با اهداف سیاسی است که هرچند در ظاهر ممکن است مظاهر ریاکارانه دینی را افزایش ببخشد اما نمی‌تواند به بالا رفتن سطح اخلاق و رشد معنویت و ارتقای روحی انسان‌ها کمک کند.

از این رو کینه و خشم و خشونت هنوز در این جامعه زمینه دارد و امکان بروز جنگ‌ها و خشونت‌های گسترده همچنان موجود است. مساجد و معابد با چنین رویکردی با اهداف دین در راستای بهم وصل کردن انسان‌ها و ایجاد روحیه برادری و برابری میان‌شان نقش چندانی ندارند. از این نظر، برخی از جوامع سکولار به مراتب موفق‌تر بوده‌اند، به گونه‌ای که همزیستی مسالمت‌آمیز میان شهروندان را در کشورهایی مانند اسکاندیناویا، جاپان، کانادا، استرالیا و مانند آن‌ها به شکل بسیار بهتری می‌توان مشاهده کرد.

به عکس، در بسیاری از جوامع مذهبی مسلمان هنوز شکاف‌های جدی قومی، زبانی، تباری، مذهبی و سیاسی آتش کین و دشمنی را شعله‌ور نگاه داشته است. افزایش مساجد و معابد نتوانسته نه تنها نتوانسته است که این تعصبات را فروبخواباند و به فروکش کردن زبانه‌های این آتش کمکی بکند، بلکه گاه خود هیزم بیار این آتش شده است. اگر در چنین وضعیتی مسابقه مسجدسازی راه‌اندازی شود، از نظر دینی، گناه آن بر ثوابش خواهد چربید، و همان شعر قدیم فارسی تحقق خواهد یافت که گفته بود:

خواجه پندارد که طاعت می‌کند/ بی‌خبر کاز معصیت جان می‌کند.

100%

پربازدیدترین‌ها

نتایج نظرسنجی کانال ۱۲ اسرائیل؛ ائتلاف نتانیاهو از مخالفان پیشی گرفت
۱

نتایج نظرسنجی کانال ۱۲ اسرائیل؛ ائتلاف نتانیاهو از مخالفان پیشی گرفت

۲

چهره‌های اصلی انتخابات اسرائیل چه کسانی‌اند و آیزنکوت چه تفاوتی با نتانیاهو دارد؟

۳

مشارکت در انتخابات اسرائیل به «بالاترین سطح در ۴۵ سال گذشته رسید»

۴

انتخابات اسرائیل؛ پس از پایان رأی‌گیری چه اتفاقی می‌افتد؟

۵

انتخابات پارلمانی اسرائیل رسما آغاز شد

  • طالبان برای ۱۶ مسجد دست‌کم «۸ میلیون دالر» هزینه کرده است

    طالبان برای ۱۶ مسجد دست‌کم «۸ میلیون دالر» هزینه کرده است

  • گفتمان‌سازی تکفیری‌ها و سکولار خواندن مخالفان

    گفتمان‌سازی تکفیری‌ها و سکولار خواندن مخالفان

•
•
•

مطالب بیشتر

چه چیزی جوانان اروپا را به خیابان کشانده است

۲ عقرب ۱۴۰۵، ۱۱:۰۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
جلیل بهفر
100%

بحران مسکن، افزایش هزینه‌های زندگی، کمبود امکانات آموزشی و نگرانی از آینده شغلی، موجی از اعتراض‌ها را در کشورهای اروپایی به راه انداخته است؛ اعتراض‌هایی که از خواسته‌های صنفی فراتر رفته و نارضایتی گسترده‌تر نسل جوان از وضعیت اقتصادی و عملکرد دولت‌ها را بازتاب می‌دهد.

در پاییز امسال، خیابان‌های چندین کشور اروپایی صحنه تظاهرات دانشجویان، دانش‌آموزان، کارگران و اتحادیه‌های صنفی بوده است. هرچند دلایل اعتراض‌ها در کشورهای مختلف یکسان نیست، سه موضوع بیش از همه تکرار می‌شود: دشواری دسترسی به مسکن، مشکلات نظام آموزشی و افزایش هزینه‌های زندگی.

بر اساس گزارشی از روزنامه اسپانیایی «ال‌پایس»، از ۱۵ سپتامبر تا ۲۳ اکتوبر، دست‌کم ۱۷۷ تظاهرات و تجمع اعتراضی در ۱۲ کشور اروپایی ثبت شده است. فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، پرتگال و بلجیم بیشترین شمار این اعتراض‌ها را داشته‌اند. با این حال، این اعتراض‌ها یک جنبش واحد و سازمان‌یافته در سراسر اروپا نیستند، بلکه در کشورهای مختلف از مشکلات و خواسته‌های متفاوتی سرچشمه گرفته‌اند.

مسکن؛ رویای دشوار خانه‌دارشدن

در اسپانیا، بحران مسکن به یکی از مهم‌ترین محورهای اعتراض‌ها تبدیل شده است. اخراج ماری‌کارمن آباسکال، زن ۸۷ ساله، از خانه‌ای در مادرید که حدود هفت دهه در آن زندگی کرده بود، خشم عمومی را برانگیخت.

او در ۲۳ سپتامبر، پس از آن‌که مالک جدید خانه کرایه ماهانه را به حدود ۱۶۵۰ یورو افزایش داد، به حکم دادگاه از آپارتمانش بیرون شد. آباسکال توان پرداخت این مبلغ را نداشت و تصاویر انتقال او با برانکارد پس از تخلیه خانه، به نمادی از بحران مسکن در اسپانیا تبدیل شد. او در ۷ اکتوبر، پس از انتقال به شفاخانه، درگذشت.

100%

پس از این رویداد، هزاران نفر در مادرید و شهرهای دیگر به خیابان‌ها آمدند و خواستار حمایت بیشتر از مستأجران و جلوگیری از تخلیه افرادی شدند که توان یافتن سرپناه جایگزین را ندارند.

مشکل تنها به یک زن سالمند محدود نمی‌شود. بسیاری از جوانان اسپانیایی نیز می‌گویند با وجود کارکردن، توان پرداخت کرایه خانه مستقل را ندارند.

خبرگزاری اسوشیتدپرس گزارش داده است که حداقل دستمزد ماهانه در اسپانیا ۱۲۲۱ یورو است، در حالی که کرایه متوسط ماهانه یک آپارتمان ۸۰ مترمربعی حدود ۱۱۳۰ یورو برآورد می‌شود.

اعتراض‌ها به مسکن از اسپانیا به پرتگال نیز گسترش یافته است؛ جایی که معترضان در لیسبون و پورتو خواستار اقدام دولت برای مهار هزینه‌های مسکن شده‌اند. این مسئله نشان می‌دهد که برای بخشی از جوانان، داشتن شغل دیگر به معنای توانایی تأمین یک زندگی مستقل نیست.

100%
صحنه‌ای از اعتراضات جوانان در لیسبون پرتکال

آموزش؛ دانش‌آموزان و دانشجویان چه می‌خواهند؟

در فرانسه، اعتراض‌ها از اواسط سپتامبر با تجمع و مسدودکردن دروازه شماری از مکتب‌ها آغاز شد. دانش‌آموزان خواستار استخدام معلمان بیشتر، کاهش شمار دانش‌آموزان در صنف‌ها و بهبود وضعیت ساختمان‌های آموزشی شدند.

به گزارش ال‌پایس، اتحادیه معلمان فرانسه گفته است که در آغاز سال تحصیلی، در ۵۳ درصد مراکز آموزشی دست‌کم یک بست معلم خالی بوده است. معترضان همچنین از کاهش بودجه و کمبود امکانات آموزشی انتقاد دارند.

100%
آغاز اعتراضات دانشجویی در فرانسه

با پیوستن اتحادیه‌های کارگری و گروه‌های دیگر، دامنه اعتراض‌ها گسترش یافته و مسایلی مانند افزایش هزینه‌های زندگی و کیفیت خدمات عمومی نیز در مرکز توجه قرار گرفته است.

در تظاهرات پاریس، معترضان سنگ، بوتل و مواد آتش‌بازی به سوی پولیس پرتاب کردند و نیروهای امنیتی برای متفرق‌کردن جمعیت از گاز اشک‌آور، ماشین‌های آب‌پاش و نارنجک‌های صوتی استفاده کردند.

در برخی شهرها نیز سطل‌های زباله و بخش‌هایی از ساختمان‌های آموزشی آتش زده شد و رفت‌وآمد وسایط عمومی مختل گردید.

تنش‌ها در ۱۷ اکتوبر، هم‌زمان با گسترش اعتراض‌ها علیه افزایش هزینه‌های زندگی و کاهش خدمات عمومی، شدیدتر شد.

به گزارش رویترز، در برخی شهرها ساختمان‌های عمومی به آتش کشیده شد، فروشگاه‌ها غارت شدند و پولیس و وسایط آن هدف حمله قرار گرفتند.

مقام‌های فرانسوی از بازداشت حدود ۱۲۰۰ نفر در آن روز خبر دادند؛ در حالی که بیشتر شرکت‌کنندگان در راه‌پیمایی‌ها مسالمت‌آمیز بودند.

پیش‌تر، پس از آن‌که یک دانش‌آموز ۱۵ ساله در درگیری با پولیس یک دستش قطع شد، دولت استفاده از نوعی نارنجک صوتی را به حالت تعویق در آورد.

100%

در بلجیم نیز دانش‌آموزان و دانشجویان در اعتراض به افزایش هزینه‌های تحصیل و کاهش بودجه آموزشی تجمع کرده‌اند. در ایتالیا و یونان نیز اعتراض‌های دانشجویی و اعتصاب معلمان برگزار شده است.

خواسته معترضان تنها به امکانات بهتر در مکتب و دانشگاه محدود نیست؛ آنان نگران‌اند که کاهش سرمایه‌گذاری در آموزش، فرصت‌های آینده‌شان را محدود کند و دسترسی به تحصیل باکیفیت بیش از پیش به وضعیت اقتصادی خانواده‌ها وابسته شود.

چرا نارضایتی‌ها در کشورهای مختلف به هم نزدیک شده‌اند؟

با وجود تفاوت‌های محلی، اعتراض‌ها یک نگرانی مشترک را بازتاب می‌دهند: بخشی از نسل جوان احساس می‌کند رسیدن به زندگی مستقل و باثبات دشوارتر شده است.

آلیس دِ بریتو، معاون اتحادیه اصلی دانشجویی فرانسه، به سی‌ان‌ان گفته است که میان اعتراض‌های کشورهای مختلف شباهت‌های زیادی وجود دارد. به گفته او، سرمایه‌گذاری در آموزش و دانشگاه‌ها، حمایت از جوانان، هزینه‌های زندگی و مسکن از خواسته‌های مشترک معترضان است.

یولیوس فینتل‌مان، از بنیان‌گذاران و سردبیر خبرنامه «یوروپین کورسپاندنت»، نیز به سی‌ان‌ان گفت که این اعتراض‌ها احساس سرخوردگی نسلی را نشان می‌دهند که تصور می‌کند سیاست‌مداران نتوانسته‌اند نیازهای نسل آینده را برآورده کنند.

او علاوه بر مسکن و آموزش، به نامطمئن‌شدن بازار کار اشاره کرده است؛ به‌ویژه در شرایطی که گسترش هوش مصنوعی می‌تواند بر برخی مشاغل ابتدایی و فرصت‌های کاری افراد تازه‌وارد تأثیر بگذارد. بحران اقلیمی نیز از دیگر نگرانی‌های مطرح‌شده در میان جوانان است.

با این حال، نمی‌توان همه اعتراض‌ها را تنها به نسل زد یا مشکلات اقتصادی نسبت داد. حضور اتحادیه‌های کارگری، معلمان و دیگر گروه‌های اجتماعی نشان می‌دهد که بخشی از نارضایتی‌ها میان نسل‌های مختلف مشترک است.

آلبانیا و صربستان؛ اعتراض فراتر از اقتصاد

در آلبانیا، اعتراض‌ها علاوه بر مسایل آموزشی و اقتصادی، بر فساد و عملکرد دولت متمرکز است. این اعتراض‌ها ابتدا در ماه می، در مخالفت با طرح توسعه گردشگری لوکس در منطقه‌ای حفاظت‌شده که با جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، مرتبط است، آغاز شد.

با بازگشایی مکتب‌ها و دانشگاه‌ها در اکتوبر، دانش‌آموزان و دانشجویان نیز به جنبش اعتراضی پیوستند.

معترضان خواستار استعفای ادی راما، نخست‌وزیر این کشور، شده‌اند و دولت او را به فساد و حمایت از منافع گروه‌های نزدیک به قدرت متهم می‌کنند. راما این اتهام‌ها و درخواست‌ها را نپذیرفته است. در روزهای گذشته، برخی از تظاهرات با درگیری میان معترضان و پولیس همراه بوده است.

100%

در صربستان نیز جنبش دانشجویی که پس از فروریختن سقف ایستگاه راه‌آهن شهر نووی‌ساد در نوامبر ۲۰۲۴ و کشته‌شدن ۱۶ نفر شکل گرفت، به یکی از نیروهای مهم مخالف دولت تبدیل شده است. دانشجویان خواستار پاسخ‌گویی مقام‌ها و مبارزه با فساد هستند.

این دو مورد نشان می‌دهد که در بخش‌هایی از اروپا، اعتراض‌های جوانان فقط درباره هزینه‌های زندگی نیست، بلکه به مسایلی مانند شفافیت حکومت، پاسخ‌گویی سیاسی و اعتماد عمومی نیز گره خورده است.

100%

اعتراض‌ها چه چالشی برای دولت‌های اروپا ایجاد می‌کند؟

گسترش اعتراض‌ها در شرایطی رخ می‌دهد که برخی دولت‌های اروپایی با بدهی عمومی بالا و محدودیت در افزایش هزینه‌های دولتی روبه‌رو هستند. این وضعیت، افزایش بودجه آموزش، گسترش خدمات عمومی و اجرای برنامه‌های حمایتی برای مسکن را دشوارتر می‌کند.

در فرانسه، مقام‌ها پس از درگیری‌ها و تخریب‌ها در برخی اعتراض‌ها، تدابیر امنیتی را افزایش داده‌اند.

در اسپانیا، فشار عمومی برای رسیدگی به بحران مسکن به تصویب پیشنهادهای حمایتی از سوی دولت انجامید، اما این پیشنهادها در پارلمان با مخالفت روبه‌رو شد. در آلبانیا نیز نخست‌وزیر با وجود درخواست معترضان برای کناره‌گیری، حاضر به استعفا نشده است.

باید میان اعتراض‌های مسالمت‌آمیز و خشونت تفکیک قایل شد. بر اساس گزارش اسوشیتدپرس، شمار زیادی از مردم در تجمع‌ها به‌گونه مسالمت‌آمیز شرکت کرده‌اند، اما در برخی شهرهای فرانسه، ایتالیا و آلبانیا نیز درگیری، تخریب اموال و بازداشت معترضان گزارش شده است.

اختلاف نظر درباره نقش مهاجران در اعتراض‌ها

در کنار دلایل اقتصادی و اجتماعی، برخی سیاست‌مداران راست‌گرا، از جمله دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور امریکا، تلاش کرده‌اند اعتراض‌ها و خشونت‌های اخیر به ویژه در فرانسه را به مهاجرت پیوند دهند.

ترامپ پس شدت اعتراضات در فرانسه در اظهاراتی مدعی شد که ریشه این ناآرامی‌ها نه مشکلات آموزشی، بلکه مهاجرت است و از دولت فرانسه خواست مرزهای خود را ببندد. او همچنین مدعی شد که مهاجران در حال تسلط بر فرانسه‌اند.

با این حال، این برداشت با انتقاد مقام‌های فرانسوی روبه‌رو شده است.

امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، اظهارات رهبران خارجی درباره اعتراض‌ها را محکوم کرد و گفت برخی می‌کوشند از این رویدادها برای اهداف سیاسی خود بهره‌برداری کنند.

دیگر مقام‌های فرانسه نیز مهاجران را مسئول خشونت‌ها معرفی نکرده‌اند.

آیا این اعتراض‌ها ادامه خواهد یافت؟

اعتراض‌ها در چندین کشور همچنان ادامه دارد و اتحادیه‌های کارگری و دانشجویی برای تجمع‌ها و اعتصاب‌های تازه در ماه نوامبر برنامه‌ریزی کرده‌اند. در اسپانیا، اتحادیه‌های بزرگ کارگری اعتصاب عمومی را برای ۱۱ نوامبر فراخوانده‌اند؛ در فرانسه نیز اتحادیه‌ها برای پنجم نوامبر برنامه اعتراضی دارند.

با این حال، هنوز روشن نیست که این اعتراض‌ها تا چه اندازه به تغییرات پایدار در سیاست‌های دولت‌ها منجر خواهد شد. تفاوت خواسته‌ها، نبود رهبری مشترک در سطح اروپا و محدودیت‌های اقتصادی دولت‌ها می‌تواند مانع شکل‌گیری یک پاسخ واحد شود.

آنچه روشن است، این است که اعتراض‌های کنونی پرسشی مهم را پیش روی دولت‌های اروپایی قرار داده است: آیا نسل جوان می‌تواند با تحصیل، کار و تلاش به آینده‌ای باثبات دست یابد، یا هزینه‌های فزاینده زندگی این مسیر را دشوارتر می‌سازد؟

برای بسیاری از معترضان، مسئله تنها افزایش کرایه خانه یا کمبود معلم نیست؛ بلکه نگرانی از آینده‌ای است که در آن داشتن شغل، تحصیلات و تلاش فردی دیگر به‌تنهایی تضمین‌کننده زندگی مستقل و بهتر نیست. همین نگرانی مشترک، با وجود تفاوت‌های سیاسی و اجتماعی کشورها، به یکی از محورهای اصلی اعتراض‌های پاییز امسال در اروپا تبدیل شده است.

از ریشه‌های خشونت در جوامع اسلامی؛ سلفیت بر سر دوراهی عقیده و ایمان

۲۹ میزان ۱۴۰۵، ۱۳:۴۸ (‎+۱ گرینویچ)
100%

در گفتمان گروه‌های سلفی عقیده در کانون همه‌چیز قرار دارد و این گروه‌ها با تأکید بسیار شدید بر اهمیت عقیده و پاکیزه ساختن آن از آلودگی‌ها، برای خود هویتی متمایز از بقیه گروه‌های مذهبی می‌سازند.

همچنین، این گروه‌ها با تعریفی که خودشان از عقیده دارند، از آن خط‌کشی ساخته‌اند که توسط آن ایمان و دینداری دیگر مسلمانان را اندازه می‌گیرند و بر اساس آن تعیین می‌کنند که چه کسی عقیده‌اش درست و دینداری‌اش مورد قبول است و چه گروهی عقیده‌اش کج و ایمانش ناقص است.

تأکید شدید و پیوسته این گروه بر امر عقیده سبب می‌شود که بسیاری از جوانان مسلمان از دیگر نحله‌ها تصور کنند که دعوت این گروه به آن‌چه "تصحیح عقیده" خوانده می‌شود یک امر دینی بسیار مهم و تلاشی برای خالص‌سازی ایمان از شوایب است. این در حالی است که اگر کسی با تاریخچه مسایل کلامی در تاریخ اسلام آشنا باشد درخواهد یافت که گفتمان سلفی حاوی چند مغالطه کلان است، نخست یکی انگاشتن عقیده و ایمان، در حالی که این دو یکسان نیستند، دوم تأکید افراطی بر امر عقیده با تعریف خاص این گروه که متضمن نوعی بت‌پرستی پنهان است، همانند آن‌چه در روایات دینی درباره "شرک خفی" آمده است. در ادامه، نکات یاد شده توضیح داده خواهد شد.

  • گفتمان‌سازی تکفیری‌ها و سکولار خواندن مخالفان

    گفتمان‌سازی تکفیری‌ها و سکولار خواندن مخالفان

ایمان و عقیده یکی نیستند:

کلمه ایمان که از کلمات کانونی قرآن است و بار معناشناختی سنگینی دارد، همراه با مشتقاتش در حدود ۸۱۲ بار در قرآن آمده است، که به خودی خود نشان دهنده جایگاه این مفهوم در دستگاه مفاهیم قرآنی است.

افزون بر آن، مفاهیم اخلاقی و کلامی استنباط شده از آن، از صدر اسلام توجه نخبگان فکری جامعه اسلامی را به خود جلب کرد و در میان جریان‌های مختلف مسلمان مباحث داغ و پر شاخ و برگی را در پی آورد، و این گفت‌وگوها تا امروز ادامه دارد. در مقابل، کلمه عقیده حتی یکبار هم در قرآن مجید نیامده، و واژه‌های هم‌ریشه آن که هفت بار در قرآن آمده‌اند درباره پیمان بستن و گره زدن و مانند این‌هاست که هیچ ربطی به عقیده به معنای مصطلح ندارد. همین داستان درباره احادیث و روایات منسوب به پیامبر اسلام نیز صادق است، یعنی این‌که کلمه ایمان و مشتقات آن به وفور در آن‌ها آمده اما کلمه عقیده در منابع مشهور حدیثی به‌عنوان اصطلاحی مستقل و رایج اصلا دیده نمی‌شود. اگر با معیارهای خود سلفی‌ها به سراغ این موضوع برویم می‌توانیم نتیجه بگیریم که همتراز ساختن عقیده و ایمان، بدعتی است که بر ترمینولوژی دینی افزوده شده است.

از این گذشته، کاربرد واژه عقیده در تاریخ اسلام نیز در دو سه قرن نخست در میان اهل علم رایج نبود، و مباحث مربوط به موضوعات اعتقادی زیر عنوان‌هایی از قبیل "الایمان"، "التوحید" و احیانا "السنة" مطرح می‌شد. از کهن‌ترین آثار مربوط به مباحث اعتقادی، رساله منسوب به امام ابوحنیفه است که به نام "الفقه الاکبر" است و آن جا هم به جای عقیده از واژه فقه استفاده شده است. شاید قدیمی‌ترین اثری که اصطلاح عقیده در نوشته‌های کلامی را نشان می‌دهد، رساله‌ای مربوط به اوایل قرن چهارم است که به دست ابو جعفر طحاوی، محدث حنفی (متوفای ۳۲۱ هجری) نوشته شده و به نام "العقیدة الطحاویة" معروف است. از آن پس کم کم این اصطلاح رواج بیش‌تری یافت و آثاری دیگر زیر عنوان عقیده یا عقاید نوشته شد و به مرور زمان یکی از شاخه‌های علوم دینی مسلمانان گردید.

از نظر محتوایی نیز ایمان و عقیده مترادف و یکسان نیستند. عقیده معمولا به باوری گفته می‌شود که از روی آگاهی نسبت به چیزی شکل گرفته باشد. اگر آن آگاهی مبتنی بر ادله قطعی و قابل اثبات عقلانی باشد از نظر شماری از دانشمندان در شمار عقیده قرار نمی‌گیرد، مانند فرمول‌های قطعی ریاضی و علوم طبیعی. یعنی درست نیست که کسی بگوید من معتقدم که دو ضرب دو می‌شود چهار. عقیده به باورهایی گفته می‌شود که از چنین قطعیتی برخوردار نیست. اما این‌که آیا چنین باور جزم‌اندیشانه‌ای ایمان است یا نه، محل اختلاف است. از همان سده‌های نخست تاریخ اسلام، شماری از متکلمان ایمان را مترادف معرفت/تصدیق قلبی دانستند، شماری دیگر مترادف اقرار زبانی، و شماری دیگر حاصل جمع این دو، همچنان‌که شماری دیگر تصدیق قلبی، اقرار زبانی و اجرای عملی را یکجا مترادف ایمان تلقی کردند. از آیاتی از قرآن دانسته می‌شود که صرف یقین داشتن به چیزی ایمان تلقی نمی‌شود. مثلا در آیه ۱۴ سوره نمل آمده است: "وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا" یعنی: در حالی که در دل‌های شان به آن یقین داشتند، از روی ستم و خودبرتر بینی به انکار آن پرداختند.

این نشان می‌دهد که یقین به تنهایی نمی‌تواند ایمان تلقی شود. همچنین، صرف داشتن شناخت از چیزی به معنای ایمان نیست، چنان‌که ابلیس، به روایت قرآن، از خداوند شناخت کافی داشت، اما به علت نافرمانی عمدی کافر شد و ایمانش را از دست داد. در این جا از دست دادن ایمان به معنای از دست رفتن معرفت به خدا و شناخت از وی نیست. به همین ترتیب، صرف اقرار زبانی ایمان تلقی نمی‌شود، چنان که در آیه ۱۴ سوره حجرات می‌گوید: "قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ" یعنی صحرانشینان گفتند ایمان آوردیم، بگویید ایمان نیاورده‌اید بلکه بگویید تسلیم شده‌ایم و هنوز ایمان به دل‌های‌تان راه نیافته است.

طبعا در اینجا امکان پرداختن به پیچیدگی‌های مبحث ایمان و گزارش دیدگاه‌های مختلف کلامی درباره آن نیست. آن‌چه اما از این موضوع به اجمال می‌فهمیم این است که ایمان خیلی پیچیده‌تر از عقیده است، و از این رو این دو را مترادف یکدیگر قرار دادن مغالطه‌ای آشکار است، و تلاش سلفی‌ها برای همسنگ نشان دادن ایمان و عقیده، و اهمیت یکسان آن‌ها را القا کردن یک ترفند ایدئولوژیک است.

عقیده‌پرستی بت‌پرستی است:

حال می‌رسیم به نکته دوم و آن این‌که روش سلفی‌ها متضمن نوعی از بت‌پرستی پنهان است. شاید این ادعا در ظاهر اتهامی سنگین معلوم شود، به ویژه برای گروهی که خود را بیش از هر گروه دیگری مدعی توحید و یکتاپرستی قلمداد می‌کند. اما با توضیحی که داده می‌شود شاید مشخص گردد که چنین اتهامی کاملا بی‌پایه هم نیست، ولی پیش از آن لازم است یادآوری کنم که نگارنده گرایش تکفیری ندارد و معتقد به پلورالیسم دینی است و هیچ جماعتی را کافر نمی‌خواند، و از این رو آلوده بودن کار سلفی‌ها با بت‌پرستی پنهان را به معنای تکفیر آنان نمی‌گیرد و آنان را همراه با چنین ایرادی که بر کارشان وارد است همچنان مومن می‌انگارد.

چگونه عقیده‌پرستی به بت‌پرستی می‌انجامد؟

برای یافتن پاسخ این پرسش باید ببینیم که عقیده چیست. عقیده یا باور عبارت است از تصاویری که ما در ذهن خود نسبت به اشیای بیرون از ذهن داریم. اشیای بیرون از ذهن، شامل اشیای بی‌جان و اشیای زنده، حقیقتی ذاتی در بیرون از ذهن ما دارند، و ما از طریق حواس خود نسبت به آن‌ها آگاهی پیدا می‌کنیم. آگاهی شکل گرفته در ذهن ما مبتنی بر داده‌هایی است که حاوی بخش‌هایی از اطلاعات درباره آن اشیا است، اما این اطلاعات متعلق یک سطح از وجود آن‌هاست که به آن سطح نموداری/پدیداری می‌گویند. یعنی آن‌چه ما از ظاهر آن اشیا می‌توانیم بفهمیم، نه این‌که همه حقیقت/حقایق مربوط به آن‌ها را کشف کرده باشیم. ایمانویل کانت، با تفکیکی که میان این دو سطح کرد و نشان داد که معرفت انسانی منحصر به سطح نمود است و دسترسی به سطح بود یا وجود فی ذاته اشیا ناممکن است، یکی از خشت‌های مهم در معرفت انسانی را نهاد. ما پس از آن دانستیم که میان ذهن و عین یک فاصله پرنشدنی وجود دارد، یعنی نمی‌توانیم حقیقت کامل یک شیئ را هرگز دریابیم مگر این که به سطح اتحاد و یگانگی با آن برسیم، چیزی که در جهان اشیا ناممکن است. این موضوع تنها به اشیای فیزیکی خلاصه نمی‌شود، بلکه شامل مفاهیم و أمور متافیزیکی مانند روح، فرشته، خدا و همه مسایل غیبی نیز می‌شود. یعنی فاصله میان ذهن و عین همیشه وجود دارد، و آگاهی ما درباره آن‌ها تنها مبتنی بر داده‌هایی است که در اختیار ما قرار گرفته است. این داده‌ها چه از راه حواس به دست بیاید و چه از راه تعقل، تخیل، یا توهم، در نهایت وارد یک فرایند می‌شود، و آن این‌که ذهن ما فراخور ظرفیت ادراکی، میزان هوشمندی، سطح تجربه، نوع تحصیلات، مدل روانی، کدهای فرهنگی، سامانه نشانگانی، و عواملی از این قبیل، آن‌ها را پراسیس/پردازش می‌کند و با ساختن تصاویری در بایگانی ذهن، ذخیره شان می‌کند.

تصویر، زبان و واقعیت:

از این نظر، همه آگاهی‌های ما، درباره هر موضوعی که باشد، متعلق به عالم تصاویر است. ویتگنشتاین نیز در فلسفه خود به نقش تصویر در نسبت زبان و جهان توجه کرده است. در نگاه او، تصویرها و صورت‌بندی‌های زبانی می‌توانند بر شیوه فهم ما از واقعیت اثر بگذارند. ما تصویری از خود، تصاویری از اطرافیان خود، تصاویری از جهان و از زندگی داریم و بر اساس این تصاویر تصمیم می‌گیریم، انتخاب می‌کنیم، یا وارد فرایند حب و بغض می‌شویم. عشق، کین، مهر، و سایر کنش‌های روانی و رفتاری ما زاده این تصاویر و برخاسته از آن‌هاست. او در "پژوهش‌های فلسفی" از تصویری سخن می‌گوید که ما را اسیر خود می‌کند، تصویری که در زبان ما جا گرفته و راه‌های دیگر دیدن و فهمیدن را بر ما می‌بندد. (ویتگنشتاین، پژوهش های فلسفی، ۱۱۵)

در پیوند با بحث مورد نظر که تأکید سلفی‌ها بر اهمیت عقیده است، درک ما از این موضوع به گونه‌ای که توضیح داده شد، این را نشان می‌دهد که آن چه را ما عقیده می‌خوانیم در واقع یک مجموعه از تصاویری است که در ذهن ما شکل گرفته است، چه این تصاویر از کتاب‌های ابن تیمیه و ابن القیم آمده باشد، و چه از آموزش در نزد مرشد طریقت، و چه از طریق باورهای رایج در میان عامه مردم. همه این‌ها در نهایت، تصاویری در ذهن ما هستند. هنگامی که ما گمان می‌کنیم عقاید ما بی‌خلل است و هیچ کاستی‌ای به آن‌ها را ندارد، در واقع تصاویر موجود در ذهن خود را مطلق و بی‌نقص می‌انگاریم و به آن‌ها تقدس قایل می‌شویم، و این، همان بت‌وارگی است. واژه بت تنها به معنای مجسمه‌های سنگی و فلزی نیست، بلکه شامل هر چیزی می‌شود که متعلق به عالم مخلوقات است ولی برای انسان‌ها مقدس می‌شود‌. مولانا گفته است: "مادر بت‌ها بت نفس شماست".

بت‌پرستی و تقدیس صورت:

بت‌پرستی در برداشت عامیانه این است که گویا شخصی مجسمه‌ای ساخته‌ی دست انسان را خالق و رازق و صاحب هرگونه تصرف در کاینات بداند. این برداشت عامیانه مقرون به واقعیت نیست. در بسیاری از صورت‌های بت‌پرستی، مجسمه‌ها و تندیس‌ها نماد یا واسطه‌ای برای امر قدسی شمرده می‌شوند و لزوماً چنین نیست که خود شیئ سنگی و فلزی را خالق و رازق بدانند. چیزی شبیه آن سخن معروف منسوب به حضرت عمر که هنگام دیدن حجر الأسود گفت: "به خدا سوگند، می‌دانم که تو سنگی بیش نیستی و هیچ سود یا زیانی نمی‌توانی برسانی، و اگر پیامبر اسلام تو را بوسه نزده بود من هرگز بوسه‌ات نمی‌زدم." (صحیح بخاری) کسی که بت‌پرست است در ذهن خود تصویری از یک شیئ یا یک مفهوم دارد و آن تصویر برای او مهم است و آماده نیست در آن تشکیک کند. برای نمونه، در برخی سنت‌ها گاو حرمت و اهمیت قدسی دارد، ولی شخصی که به تقدس آن باور دارد آن گاو را خالق و رازق نمی‌داند، بلکه مفهومی از آن در ذهن دارد که آماده تشکیک در آن نیست. یعنی او بیش از آن‌که به خود گاو اهمیت بدهد به تصویر/باوری که در ذهن خود دارد اهمیت می‌دهد و برای آن تعصب می‌ورزد و در هنگام شعله‌ور شدن درگیری‌های مذهبی، آماده است خون انسان‌های دیگر را به خاطر بی‌حرمتی به گاو بر زمین بریزد. در واقع او نه به خاطر گاو، بلکه به خاطر تصویری که در ذهن خود از گاو دارد دست به این اعمال می‌زند. این همان جوهر بت‌پرستی است، آن‌گاه که نماد یا تصویری ذهنی جای حقیقت را بگیرد و از هر پرسشی مصون شمرده شود.

عقیده‌پرستی سلفی‌ها نیز از همین قبیل است. در اموری که ممکن است دارای چندین تصویر باشد، یک تصویر که از مجرای کتاب‌ها و منابع سلفی به این گروه می‌رسد دارای تقدسی می‌شود که هر گونه تشکیک و تردید در آن انحراف عقیدتی و خلاف امر مقدس انگاشته می‌شود و بر سر آن دعوا به راه می‌افتد. شاید این موضوع با مثال زیر روشن‌تر شود.

  • فرهنگ جهادگرایی و بسترسازی برای خشونت

    فرهنگ جهادگرایی و بسترسازی برای خشونت

استواء بر عرش، نمونه‌ای از اختلاف تصاویر:

یکی از مناقشات داغ میان سلفی‌ها و دیگر گروه‌های مسلمان درباره مسئله‌ای است که از نظر آنان بخشی از توحید اسما و صفات شمرده می‌شود، و مربوط است به قرار گرفتن خداوند بر عرش. در قرآن مجید در هفت آیه از استوای خداوند بر عرش، یعنی قرار گرفتن وی بر آن، سخن رفته است، و مشهورترین آن‌ها این عبارت است: "الرحمن علی العرش استوی" یعنی خدای رحمان بر عرش قرار گرفت. این عبارت از سوی فرقه‌های مسلمان از آیات مناقشه برانگیز بوده است. شماری از اهل حدیث و سلفیان بر فهم ظاهری استواء و اثبات آن بدون تأویل تأکید می‌کنند و با تعبیر گنگ و مبهم "بلاکیف" می‌گویند کیفیت آن را نمی‌دانند. دیگر فرقه‌های مسلمان مانند اشاعره، ماتریدیه، معتزله، جهمیه و بقیه چنین نظری ندارند. شماری از آنان گفته‌اند: "أمِروها کما جائت" یعنی این عبارت‌ها را به همان گونه که هستند بگذارید. منظورشان این است که هیچ گونه تأویلی را به آن‌ها راه ندهید. شماری دیگر گفته‌اند آن‌ها را "تفویض" کنید یعنی درک مراد از این آیه‌ها در توان انسان نیست و باید علم آن‌ها را به خدا واگذار کنیم. شماری دیگر می‌گویند هدف از سخن برقراری ارتباط کلامی با مخاطب است، و اگر از اول قرار گوینده بر این باشد که مخاطب چیزی از آن در نیابد این کار موجب بی‌معنایی سخن می‌شود، و از این رو گفته‌اند چاره‌ای نیست جز تأویل مناسب آن. کسانی که در پی تنزیه خداوند از هر گونه شباهت به مخلوقات هستند می‌گویند معنای ظاهری این عبارات، خداوند را مانند موجودات فیزیکی متعلق به زمان و مکان معرفی می‌کند و خصوصیاتی را به او نسبت می‌دهد که از ویژگی موجودات حادث و تاریخمند است. آنان برای رفع این مشکل پیشنهاد می‌کنند که موضوع نشستن بر عرش و قرار گرفتن در آن را نه به معنای ظاهری، بلکه به معنای استعاری تفسیر کنیم. شماری از آنان استواء را به استیلاء ترجمه می‌کنند. از نظر آنان، تعبیر استواء بر عرش همانند تعبیری است که درباره پادشاهان به کار می‌رود و گفته می‌شود که در فلان زمان او به تخت نشست. این عبارت به معنای تحت اللفظی نشستن بر تخت نیست بلکه حکایت از آغاز یک دوران و شروع اقتدار یک فرمانروا دارد. در این خوانش، عبارت "علی العرش استوی" در سیاق/کانتکست سخن از آفرینش جهان آمده و می‌خواهد بگوید وقتی جهان را آفرید، فرمانروایی جهان نیز در اختیار او بود و کسی دیگر در گردانندگی آن سهیم نبود و نخواهد بود.

اگر کسی به دور از تنش‌های مذهبی و جانبداری از گروه خاصی به این موضوع نگاه کند خواهد دید که تفسیر تنزیهی در این زمینه منطقی‌تر و با رویکرد قرآن درباره معرفی تنزیهی خداوند سازگارتر است، و چنین تفسیری علاوه بر این‌که هیچ گونه تضادی با سایر آیات قرآن ندارد، متضمن هیچ تعرضی به ساحت قدس الهی نیست، و بلکه تلاش برای مبرا دانستن ساحت الهی از نسبت‌هایی است که در شأن ذات سرمدی نیست. اما از نظر بسیاری از سلفیان این تفسیر نادرست دانسته می‌شود زیرا بر خلاف ترجمه تحت اللفظی و معنای ظاهری آیه است، و آنان دعوای شدیدی را در این باره در تاریخ به راه انداخته و گاهی تا مرز تکفیر دیگران به پیش رفته‌اند. این سختگیری و تعصب از کجا ناشی می‌شود؟ ریشه آن بر می‌گردد به همان بحث تصاویر، و تقدسی که در ذهن شان پیدا می‌کند. آنان نمی‌دانند که تصویر موجود در ذهن آنان خود زاده یک مجموعه عوامل دیگر است از قبیل پیش‌فرض‌ها درباره زبان، درباره زبان وحی، و درباره نحوه سخن گفتن خداوند با انسان‌ها. این پیش‌فرض‌ها ساخته آدمی و محصول تحولات معرفتی است نه حقایقی قدسی، اما آن‌ها به گونه‌ای با این مسئله برخورد می‌کنند که گویا اموری مطلق و حقایقی تردید ناپذیرند و گویا هر گونه تجدید نظر درباره این مسایل به انحراف از صراط مستقیم منجر می‌شود. این تعصب نسبت به باورهای انسانی و مقدس دانستن فهم خود از متن دینی معادل نوعی از بت‌پرستی است.

جوامع مسلمان نیازمند آگاهی بیش‌تر در این زمینه هستند تا از تعصبات رهایی پیدا کنند و راهی به همزیستی مسالمت‌آمیز میان گروه‌های مختلف فراهم آید و جلو خشونت و درگیری گرفته شود.

از خاورمیانه و اوکراین تا تایوان؛ آیا جنگ جهانی سوم در راه است؟

۲۶ میزان ۱۴۰۵، ۲۲:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
100%

از جنگ اوکراین و خطر گسترش آن به دیگر کشورهای اروپا تا درگیری‌های ایران و خاورمیانه، جنگ غزه، نبردهای لبنان و یمن، جنگ داخلی سودان، بحران‌های افریقا و افزایش تنش‌های نظامی بر سر تایوان، جهان با مجموعه‌ای از جنگ‌ها و بحران‌های امنیتی روبه‌رو است.

گروه بین‌المللی بحران شمار درگیری‌های جاری در جهان را ۶۵ مورد اعلام کرده است که بالاترین رقم از پایان جنگ جهانی دوم به شمار می‌رود. این بحران‌ها دیگر رویدادهایی کاملاً جدا از یکدیگر نیستند. رقابت قدرت‌های بزرگ شدت گرفته، نظم بین‌المللی با چالش‌های جدی روبه‌رو شده و خطر تبدیل جنگ‌های منطقه‌ای به رویارویی مستقیم قدرت‌های جهانی افزایش یافته است.

آیا قدرت‌های بزرگ می‌توانند از وقوع جنگی فراگیر جلوگیری کنند یا محاسبات اشتباه و تضعیف بازدارندگی، جهان را بار دیگر به‌سوی جنگ جهانی خواهد کشاند؟

گیدئون رچمن، تحلیلگر ارشد سیاست خارجی روزنامه فایننشال تایمز، در این مقاله با بررسی جنگ‌های جاری، تغییر توازن قدرت جهانی و کاهش اعتبار تعهدات امنیتی امریکا، توضیح می‌دهد که چرا خطر وقوع جنگ جهانی سوم بیش از گذشته جدی گرفته می‌شود.

از ناباوری در مونیخ تا واقعیت جنگ در اروپا

تعطیلی میدان هوایی ریاض در پی حملات موشکی، کشته‌شدن بیش از ۱۰۰ غیرنظامی در اوکراین، هشدار پولند درباره حملات احتمالی روسیه در خاک اروپا و برگزاری رزمایش نظامی چین، همگی در یک هفته رخ داده‌اند. این رویدادها نشان می‌دهند که مناطقی مانند اروپای غربی، شرق آسیا و کشورهای حاشیه خلیج فارس که برای چندین دهه از جنگ‌های گسترده دور مانده بودند، اکنون با خطر جنگ یا پیامدهای مستقیم آن روبه‌رو شده‌اند.

رچمن برای توضیح این تغییر، به کنفرانس امنیتی مونیخ در فبروری ۲۰۲۲ بازمی‌گردد؛ نشستی که تنها چهار روز پیش از آغاز تهاجم تمام‌عیار روسیه به اوکراین پایان یافت. در آن زمان، نهادهای استخباراتی امریکا و بریتانیا هشدار می‌دادند که نیروهای ولادیمیر پوتین به‌زودی به کی‌یف حمله خواهند کرد، اما وقوع جنگی بزرگ در اروپای قرن بیست‌ویکم هنوز برای بسیاری باورکردنی نبود.

اندرو شیرر، رئیس پیشین اطلاعات ملی استرالیا، در همان روزها به آنتونی بلینکن، وزیر خارجه پیشین امریکا، گفته بود: «باورم نمی‌شود که در قرن بیست‌ویکم داریم درباره چنین موضوعی صحبت می‌کنیم.»

این فضای ناباوری، رچمن را به یاد جمله‌ای منسوب به لئون تروتسکی می‌اندازد: «شاید شما به جنگ علاقه‌ای نداشته باشید، اما جنگ به شما علاقه‌مند است.»

جهان در سایه احتمال جنگ جهانی سوم

بیش از چهار سال از آغاز جنگ اوکراین می‌گذرد و اکنون رهبران کشورهای مختلف آشکارا درباره خطر وقوع جنگ جهانی سوم هشدار می‌دهند.

در فبروری ۲۰۲۵، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور امریکا، در جریان مشاجره تلویزیونی با ولودیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهور اوکراین، او را متهم کرد که با «جنگ جهانی سوم قمار می‌کند.»

ترامپ معتقد بود ادامه حمایت نظامی غرب از اوکراین می‌تواند امریکا را به جنگ مستقیم با روسیه بکشاند. در مقابل، زلنسکی خطر اصلی را ناتوانی جامعه جهانی در متوقف‌کردن تجاوز روسیه می‌داند.

او گفته است: «تمام جهان [باید] تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهیم جلوی پوتین را بگیریم یا می‌خواهیم آغاز جنگ جهانی سوم را رقم بزنیم.»

نگرانی از روسیه به اوکراین محدود نیست. آلمان پس از آغاز جنگ، از ورود به یک «نقطه عطف تاریخی» در سیاست امنیتی خود خبر داد و میلیاردها یورو برای تقویت توان نظامی اختصاص داد.

مارک روته، دبیرکل ناتو، نیز در سال ۲۰۲۵ به رهبران اروپایی هشدار داد: «هدف بعدی روسیه ما هستیم... و باید خود را برای ابعاد جنگی آماده کنیم که پدربزرگ‌ها یا پدرانِ پدربزرگ‌های ما آن را تجربه کردند.»

رقابت امریکا و چین و خطر جنگ بر سر تایوان

در شرق آسیا، رقابت امریکا و چین یکی دیگر از منابع نگرانی است. شی جین‌پینگ، رهبر چین، بارها درباره گرفتارشدن دو کشور در «تله توسیدید» هشدار داده است.

این مفهوم که گراهام آلیسون، پژوهشگر دانشگاه هاروارد، مطرح کرده، به وضعیتی اشاره دارد که در آن ظهور قدرتی تازه، جایگاه قدرت مسلط را تهدید می‌کند و رقابت میان آن دو ممکن است به جنگ بینجامد.

با این حال، رچمن معتقد است که سیاست‌های خود شی نیز به تشدید این رقابت کمک می‌کند.

چین سرمایه‌گذاری عظیمی در بخش نظامی انجام داده و اکنون از نظر شمار شناورها، نیروی دریایی بزرگ‌تری از امریکا دارد. بیجینگ همچنین فشار نظامی بر تایوان را افزایش داده و اعلام کرده است که در صورت ضرورت، برای تسلط بر این جزیره به زور متوسل خواهد شد.

از سوی دیگر، جو بایدن، رئیس‌جمهور پیشین امریکا، در دوران ریاست‌جمهوری خود چهار بار اعلام کرد که در صورت حمله چین به تایوان، ایالات متحده از این جزیره دفاع خواهد کرد.

رچمن توضیح می‌دهد که یک جنگ جهانی دو ویژگی اساسی دارد: نخست، قدرت‌های بزرگ مستقیماً با یکدیگر بجنگند و دوم، درگیری به چندین قاره گسترش یابد. تاکنون هیچ‌یک از این دو وضعیت به‌طور کامل تحقق نیافته، اما خطر آن همچنان وجود دارد.

روسیه علاوه بر جنگ اوکراین، به عملیات خرابکارانه و حملات پنهانی علیه کشورهای اروپایی متهم است. فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، این وضعیت را چنین توصیف کرده است: «ما در وضعیت جنگی نیستیم، اما دیگر در وضعیت صلح هم به سر نمی‌بریم.»

«محور دشمنان»؛ نزدیکی روسیه، چین، ایران و کوریای شمالی

یکی دیگر از نگرانی‌های غرب، افزایش همکاری میان روسیه، چین، ایران و کوریای شمالی است. مقام‌های امنیتی غرب گاهی از این چهار کشور با عنوان «محور دشمنان» یاد می‌کنند.

روسیه و کوریای شمالی در سال ۲۰۲۴ پیمان دفاع متقابل امضا کردند. روسیه و چین نیز پیش از حمله به اوکراین از برقراری «مشارکت بدون محدودیت» خبر دادند. کمک‌های اقتصادی و فنی چین نقش مهمی در توانایی روسیه برای مقابله با تحریم‌های غرب و ادامه جنگ داشته است.

این چهار کشور در مخالفت با بخش‌هایی از نظم امنیتی تحت رهبری امریکا اشتراک نظر دارند، هرچند اهدافشان متفاوت است.

روسیه با گسترش ناتو مخالف است، ایران پایگاه‌های نظامی امریکا را در خاورمیانه هدف قرار داده، کوریای شمالی همسایه جنوبی خود را تهدید می‌کند و چین می‌خواهد جایگاه امریکا را در اقیانوس آرام به چالش بکشد.

ورود نیروهای کوریای شمالی به جنگ اوکراین و گزارش‌ها درباره کمک احتمالی روسیه به ایران برای هدف‌گیری پایگاه‌های امریکا نیز نشان می‌دهند که جنگ‌های منطقه‌ای چگونه می‌توانند به یکدیگر پیوند بخورند.

مارک روته بارها درباره این احتمال هشدار داده است که چین و روسیه ممکن است حملات نظامی هماهنگی را هم‌زمان در آسیا و اروپا آغاز کنند.

افول نسبی غرب و تغییر توازن قدرت جهانی

رچمن یکی از مهم‌ترین عوامل افزایش جنگ‌ها را تغییر توازن قدرت جهانی می‌داند.

در سال ۱۹۸۹، کشورهای گروه هفت حدود دوسوم تولید اقتصادی جهان و سهمی نزدیک به همین میزان از هزینه‌های نظامی بین‌المللی را در اختیار داشتند.

اما تا سال ۲۰۲۲، سهم این کشورها از تولید ناخالص داخلی جهان به حدود ۴۳ درصد و سهمشان از هزینه‌های نظامی جهانی به نزدیک نیمی از کل هزینه‌ها کاهش یافت.

به باور رچمن، کاهش قدرت نسبی غرب، فرصت تازه‌ای برای کشورهایی فراهم کرده که از نظم بین‌المللی کنونی ناراضی‌اند.

هم‌زمان، جنگ‌های طولانی افغانستان و عراق باعث افزایش مخالفت با مداخله نظامی در افکار عمومی امریکا شده است. باراک اوباما، دونالد ترامپ و جو بایدن، هر سه وعده داده بودند که امریکا را از جنگ‌های طولانی بیرون خواهند کشید.

رچمن معتقد است که این تغییرات، روسیه، چین و ایران را به پذیرش خطرهای بیشتری تشویق کرده است.

بازگشت منطق زور و جاه‌طلبی‌های سرزمینی

تهاجم روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ بدون پیشینه نبود. روسیه پیش‌تر در سال ۲۰۰۸ به گرجستان حمله کرده، در سال ۲۰۱۴ کریمه را به خاک خود ضمیمه کرده و در سال ۲۰۱۵ در سوریه مداخله نظامی کرده بود.

چین نیز با ساخت پایگاه‌های نظامی در جزایر مصنوعی دریای چین جنوبی، حضور نظامی خود را گسترش داده است.

رچمن ظهور رهبرانی مانند پوتین، شی جین‌پینگ، ترامپ و بنیامین نتانیاهو را نیز از عوامل افزایش ناامنی می‌داند. به باور او، این رهبران به شیوه‌های متفاوت، به جهانی گرایش دارند که در آن قدرت نظامی و توان تحمیل اراده، بیش از قواعد بین‌المللی اهمیت دارد.

استیون میلر، از مقام‌های ارشد کاخ سفید، این برداشت را چنین بیان کرده است: «هرقدر می‌خواهید درباره ملاحظات ظریف روابط بین‌الملل و هر چیز دیگری صحبت کنید. اما ما در جهانی زندگی می‌کنیم که با قدرت اداره می‌شود، با زور اداره می‌شود و با توان اعمال قدرت اداره می‌شود.»

رچمن می‌نویسد که حکومت دوم ترامپ نیز ایده گسترش قلمرو امریکا را مطرح کرده است.

ترامپ بارها خواستار واگذاری گرینلند شده و از تبدیل کانادا به پنجاه‌ویکمین ایالت امریکا سخن گفته است. این مواضع باعث نگرانی متحدان امریکا و تغییراتی در سیاست‌های امنیتی و اقتصادی کانادا شده‌اند.

آیا تقسیم جهان به حوزه‌های نفوذ صلح می‌آورد؟

در پس جاه‌طلبی‌های سرزمینی قدرت‌های بزرگ، نظریه‌ای درباره حفظ صلح وجود دارد: قدرت‌های بزرگ باید حوزه‌های نفوذ یکدیگر را به رسمیت بشناسند و کشورهای کوچک‌تر نیز سلطه قدرت منطقه‌ای را بپذیرند.

طرفداران این دیدگاه معتقدند اگر امریکا، روسیه و چین به حوزه‌های نفوذ یکدیگر احترام بگذارند، می‌توان از وقوع جنگ جهانی جلوگیری کرد.

اما رچمن این نظریه را رد می‌کند، زیرا حقوق و منافع کشورهای کوچک‌تر را نادیده می‌گیرد.

آیا کانادا باید خواسته‌های ترامپ را بدون مقاومت بپذیرد؟ آیا تایوان باید صرفاً به دلیل قدرت نظامی چین، تسلیم بیجینگ شود؟

تجربه اوکراین نشان داده است که کشورهای کوچک‌تر نیز می‌توانند در برابر قدرت‌های بزرگ مقاومت کنند.

افزون بر این، تقسیم جهان به حوزه‌های نفوذ حتی اختلافات میان قدرت‌های بزرگ را نیز حل نمی‌کند. امریکا به‌سادگی الحاق تایوان به چین را نمی‌پذیرد، به‌ویژه آن‌که این جزیره حدود ۹۰ درصد پیشرفته‌ترین تراشه‌های جهان را تولید می‌کند.

اتحادیه اروپا نیز نمی‌تواند بپذیرد که کشورهای عضوش، مانند پولند و رومانیا، بار دیگر زیر نفوذ مسکو قرار گیرند.

بازدارندگی و درس‌های دو جنگ جهانی

رچمن معتقد است که راه اصلی جلوگیری از جنگ جهانی، حفظ اعتبار بازدارندگی است.

از زمان تأسیس ناتو، امریکا و متحدانش تلاش کرده‌اند با ایجاد قدرت نظامی مشترک، هزینه تجاوز را برای رقیبان افزایش دهند.

این سیاست در دوران جنگ سرد، با وجود بحران‌هایی مانند بحران موشکی کوبا، مانع رویارویی مستقیم امریکا و اتحاد جماهیر شوروی شد.

اما مواضع ترامپ درباره کاهش تعهدات امنیتی امریکا، اعتبار این نظام را با تردید روبه‌رو کرده است.

اگر روسیه تصور کند امریکا برای دفاع از اعضای ناتو وارد جنگ نمی‌شود، ممکن است برای اقدام نظامی جسورتر شود. چین نیز اگر به این نتیجه برسد که واشنگتن حاضر نیست از تایوان دفاع کند، ممکن است محاسبات خود را تغییر دهد.

رچمن برای توضیح این خطر به تجربه دو جنگ جهانی اشاره می‌کند.

در سال ۱۹۱۴، آلمان تصور می‌کرد بریتانیا به دلیل نقض بی‌طرفی بلجیم وارد جنگ نخواهد شد، اما این محاسبه اشتباه بود.

در سال ۱۹۳۹ نیز هیتلر گمان می‌کرد بریتانیا و فرانسه در برابر حمله به پولند عقب‌نشینی خواهند کرد. او نیز اشتباه می‌کرد و جنگ جهانی دوم آغاز شد.

اکنون شی جین‌پینگ باید ارزیابی کند که آیا تعهدات امریکا در قبال تایوان همچنان معتبر است یا خیر. پوتین نیز باید درباره ماده پنجم پیمان ناتو محاسبه کند؛ ماده‌ای که اعضای این ائتلاف را به کمک به یکدیگر در صورت حمله مسلحانه متعهد می‌کند.

به باور رچمن، بزرگ‌ترین خطر جنگ جهانی سوم ممکن است نه در قدرت نظامی کشورها، بلکه در محاسبات اشتباه آنان درباره واکنش رقیبان نهفته باشد.

آیا تعهدات امنیتی قدرت‌های بزرگ همچنان معتبرند یا تنها وعده‌هایی روی کاغذ به شمار می‌روند؟

رچمن هشدار می‌دهد که صلح جهان ممکن است به پاسخ همین پرسش بستگی داشته باشد.

چگونه سیاست‌های طالبان کمک‌های جهانی به افغانستان را کاهش داد

۲۶ میزان ۱۴۰۵، ۱۰:۵۴ (‎+۱ گرینویچ)
100%

محدودیت‌های روزافزون طالبان بر زنان، محرومیت دختران از آموزش، نقض حقوق بشر و اصرار این گروه بر سیاست‌های خود، در کنار کاهش شدید کمک‌های جهانی، افغانستان را با یکی از جدی‌ترین بحران‌های انسانی روبه‌رو کرده است.

هم‌زمان، گسترش فقر و گرسنگی، بازگشت میلیون‌ها مهاجر و تضعیف نهادهای دولتی، نگرانی‌ها درباره آینده این کشور را افزایش داده است. کمک‌های بشردوستانه به‌شدت کاهش یافته و کمک‌های توسعه‌ای نیز به‌گونه کامل قطع شده است.

از مرکز به حاشیه

افغانستان که پیش از بازگشت طالبان به قدرت در مرکز توجه سیاست خارجی امریکا و جامعه جهانی قرار داشت، اکنون به‌تدریج جایگاه خود را در اولویت‌های بین‌المللی از دست می‌دهد. پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، این کشور با انزوای سیاسی و کاهش کمک‌های خارجی روبه‌رو است؛ وضعیتی که در کنار بحران‌های داخلی، رسیدگی به نیازهای انسانی مردم را دشوارتر کرده است.

افغانستان پیش از بازگشت طالبان، به‌طور میانگین سالانه ۸.۴ میلیارد دالر کمک خارجی دریافت می‌کرد. این کمک‌ها در سال‌های ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۰ حدود ۴۵ درصد تولید ناخالص داخلی کشور را تشکیل می‌داد. پس از تسلط طالبان در آگست ۲۰۲۱، کمک‌های توسعه‌ای به‌شدت کاهش یافت و بخش عمده کمک‌های باقی‌مانده به نیازهای بشردوستانه اختصاص پیدا کرد.

بر اساس گزارش بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان، از آگست ۲۰۲۱ تا اپریل ۲۰۲۵، مجموع کمک‌های بین‌المللی به افغانستان ۱۰.۷۲ میلیارد دالر بود که ۳.۸۳ میلیارد دالر آن از سوی امریکا فراهم شد. سازمان ملل متحد نیز برای کمک‌های بشردوستانه افغانستان در سال ۲۰۲۵، مبلغ ۲.۴۲ میلیارد دالر درخواست کرد؛ اما تنها ۹۱۲.۹ میلیون دالر، معادل ۳۸ درصد این مبلغ، تأمین شد. با این حال، کمک‌های بین‌المللی به افغانستان به‌طور کامل متوقف نشده است و نهادهای امدادرسان همچنان به نیازمندان کمک می‌کنند.

بر اساس گزارش خدمات پژوهشی کانگرس امریکا، تا ۳۰ جون ۲۰۲۱، حدود ۱۴۵ میلیارد دالر برای بازسازی افغانستان و فعالیت‌های مرتبط با آن در اختیار نهادهای دولت امریکا قرار گرفته بود. از این مبلغ، حدود ۸۳ میلیارد دالر به صندوق نیروهای امنیتی افغانستان اختصاص داشت. پس از سقوط نظام جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت، کمک‌های توسعه‌ای که از طریق دولت پیشین مصرف می‌شد، متوقف شد یا به‌شدت کاهش یافت. در مقابل، سازمان ملل متحد و نهادهای امدادرسان به ارائه کمک‌های غذایی، صحی، سرپناه و حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر ادامه دادند.

محدودیت‌های گسترده طالبان بر زنان و دختران، نگرانی‌ها درباره نقض حقوق بشر و تبعیض قومی و مذهبی، از عواملی هستند که بر روابط این گروه با جامعه جهانی تأثیر گذاشته‌اند. طالبان با وجود به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن از سوی جامعه جهانی، تاکنون تغییرات اساسی در شماری از سیاست‌های داخلی خود ایجاد نکرده‌اند. این وضعیت، در کنار کاهش کمک‌های توسعه‌ای، به انزوای سیاسی افغانستان و دشوارترشدن رسیدگی به نیازهای مردم انجامیده است.

100%
محرومیت دختران از آموزش عمده‌ترین دلیل کاهش کمک‌ها و انزوای افغانستان است

این وضعیت در حالی ادامه دارد که حدود ۴۵ درصد جمعیت افغانستان به کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند. مجموع بودجه کمک‌های بشردوستانه به افغانستان از سال ۲۰۲۲ تاکنون نزدیک به ۷۰ درصد کاهش یافته است.

امریکا که پیش از این بزرگ‌ترین کمک‌کننده به افغانستان بود، اکنون دیگر در میان پنج کشور نخست کمک‌کننده به این کشور قرار ندارد. حکومت دونالد ترامپ نیز با توقف برنامه‌های کمک‌رسانی، حدود ۱.۷ میلیارد دالر کمک برنامه‌ریزی‌شده را متوقف کرد.

قطع کمک‌ها، تشدید بحران بشری

کاهش کمک‌های بین‌المللی در کنار بیکاری، فقر گسترده، بازگشت میلیون‌ها مهاجر و ضعف اقتصادی، بحران انسانی افغانستان را تشدید کرده است.

بر بنیاد تازه‌ترین گزارش سازمان ملل متحد، پیش‌بینی می‌شود حدود ۱۹.۲ میلیون نفر، معادل نزدیک به ۴۰ درصد جمعیت افغانستان، با ناامنی شدید غذایی روبه‌رو شوند. همچنین انتظار می‌رود بیش از چهار میلیون کودک با سوءتغذیه حاد مواجه شوند.

شدیدترین وضعیت ناامنی غذایی در ولایت‌های بدخشان، بادغیس، دایکندی، غور، سمنگان، سرپل و مناطق روستایی غزنی پیش‌بینی شده است.

صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد، یونیسف، نیز برآورد کرده است که بیش از ۱۱ میلیون کودک در سال جاری به کمک‌های بشردوستانه نیاز خواهند داشت. با این حال، کاهش بودجه نهادهای امدادرسان توانایی آنان را برای پاسخ‌گویی به نیازهای فزاینده مردم محدود کرده است.

یکی از پیامدهای ملموس این وضعیت، بسته‌شدن نزدیک به ۶۰۰ مرکز صحی به‌دلیل کاهش کمک‌ها عنوان شده است. این تحول دسترسی مردم به خدمات درمانی را دشوارتر کرده و به‌ویژه زنان، کودکان و خانواده‌های فقیر را آسیب‌پذیرتر ساخته است.

نهادهای کمک‌رسان هشدار داده‌اند که ادامه کمبود بودجه می‌تواند توانایی آنان را برای مقابله با گرسنگی و سوءتغذیه بیش از پیش کاهش دهد.

محرومیت زنان

محدودیت‌های گسترده طالبان بر زنان و دختران، از برجسته‌ترین ابعاد بحران حقوق بشری افغانستان است. این گروه بیش از ۱۰۰ فرمان و دستور محدودکننده حقوق و آزادی‌های زنان صادر کرده و دختران را از آموزش بالاتر از صنف ششم محروم ساخته است.

برآورد سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، یونسکو، نشان می‌دهد که حدود ۲.۴ میلیون دختر در افغانستان از آموزش محروم‌اند. این محرومیت همچنان ادامه دارد.

پیامدهای این سیاست‌ها تنها به آموزش محدود نیست. نهاد زنان سازمان ملل متحد گزارش داده است که نیمی از زنان افغان تنها یک یا دو بار در ماه از خانه بیرون می‌شوند. این انزوای اجباری به مشکلات سلامت روان زنان نیز دامن زده است.

بر اساس همین گزارش، از هر ۱۰ زن افغان، هفت زن وضعیت سلامت روان خود را «بد» یا «بسیار بد» توصیف می‌کنند.

محدودیت بر کار و فعالیت اجتماعی زنان، مانع مشارکت آنان در اقتصاد و زندگی عمومی شده است. هم‌زمان، محدودیت‌های طالبان فعالیت شماری از سازمان‌های امدادرسان و نهادهای فعال در حوزه حقوق زنان را نیز دشوار کرده است. گزارش‌ها درباره افزایش ازدواج کودکان و محدودشدن حمایت‌های اجتماعی از دختران نیز نگرانی‌ها را درباره وضعیت حقوقی و اجتماعی آنان افزایش داده است.

زنان و دختران از جمله گروه‌هایی هستند که بیشترین آسیب را از کاهش کمک‌های جهانی دیده‌اند، زیرا هم‌زمان با محرومیت از حقوق اساسی، دسترسی آنان به فرصت‌های اقتصادی، خدمات حمایتی و آموزش نیز محدود شده است.

نبود مشارکت سیاسی

محروم‌سازی و تبعیض در اداره طالبان تنها به زنان محدود نمی‌شود. ساختار سیاسی این گروه نیز به‌دلیل نبود مشارکت فراگیر قومی و جنسیتی با انتقادهای گسترده روبه‌رو است.

طالبان از تشکیل اداره فراگیر خودداری کرده و قدرت و کرسی‌های دولتی را در انحصار خود نگه داشته است. حتی چهره‌های غیرطالب که در بازگشت این گروه به قدرت نقش داشتند، از ساختار تصمیم‌گیری کنار گذاشته شده‌اند. این رویکرد نگرانی‌ها درباره انحصار قدرت و محرومیت بخش بزرگی از جامعه از مشارکت سیاسی را افزایش داده است.

محدودیت بر جریان‌های مذهبی و فشار بر برخی گروه‌های اجتماعی نیز به نگرانی‌ها درباره وضعیت آزادی‌های دینی و حقوق اقلیت‌ها افزوده است. از نمونه‌های این محدودیت‌ها می‌توان به بسته‌شدن نهادهای آموزشی و مذهبی مانند مدرسه و دانشگاه خاتم‌النبیین و توقف فعالیت تلویزیون‌های راه فردا و تمدن اشاره کرد. محدودیت بر برگزاری مراسم مذهبی شیعیان، فشار بر اسماعیلیان برای تغییر مذهب و گزارش‌ها درباره مصادره زمین و جایداد شیعیان در غرب کابل نیز از دیگر مواردی است که نگرانی‌ها درباره وضعیت حقوق اقلیت‌های مذهبی را افزایش داده است.

مجموع این سیاست‌ها نشان می‌دهد که طالبان، با وجود گذشت پنج سال از بازگشت به قدرت، همچنان بر رویکردهای سخت‌گیرانه و سرکوبگرانه خود پافشاری می‌کند؛ رویکردهایی که یادآور شیوه حکومت‌داری این گروه در نخستین دوره حاکمیتش در نیمه دوم دهه ۱۹۹۰ است.

کمک‌های بین‌المللی و اختلاف بر سر مدیریت آن

کاهش کمک‌های جهانی تنها به تصمیم سیاسی کشورهای کمک‌کننده محدود نمی‌شود. چگونگی مدیریت و مصرف کمک‌ها در افغانستان نیز به یکی از موضوعات اختلاف میان طالبان و نهادهای بین‌المللی تبدیل شده است.

طالبان تلاش کرده است نقش خود را در مدیریت و توزیع کمک‌های خارجی افزایش دهد و کمک‌ها از مجرای این گروه به مصرف برسد. در مقابل، نهادهای بین‌المللی بر ضرورت استقلال عملیات امدادرسانی و جلوگیری از مداخله طالبان در روند توزیع کمک‌ها تأکید کرده‌اند.

اصرار طالبان بر سیاست‌های خود و اختلاف بر سر نحوه مدیریت کمک‌ها، در شرایطی که نیازهای انسانی به‌شدت افزایش یافته، کار امدادرسانی را دشوارتر کرده است.

پیش از سال ۲۰۲۱، کمک‌های خارجی حدود سه‌چهارم هزینه‌های عمومی دولت افغانستان را تأمین می‌کرد. بخش بزرگی از این منابع پس از بازگشت طالبان به قدرت از میان رفت. افزون بر آن، میلیاردها دالر از ذخایر بانک مرکزی افغانستان در خارج از کشور مسدود مانده است؛ موضوعی که با نگرانی‌های بین‌المللی درباره وضعیت حقوق بشر و نحوه اداره کشور ارتباط دارد.

طالبان در واکنش به فشارهای بین‌المللی گفته است که برای دریافت کمک‌ها حاضر نیست از اصول خود عقب‌نشینی کند. این موضع، چشم‌انداز تغییر سیاست‌هایی را که در انزوای افغانستان نقش داشته‌اند، مبهم‌تر ساخته است.

بی‌توجهی به نگرانی‌های امنیتی جهانی

علاوه بر مسائل حقوق بشری، نگرانی‌های جهانی درباره تهدیدهای برخاسته از خاک افغانستان نیز افزایش یافته است. شورای امنیت سازمان ملل متحد و کشورهای منطقه درباره احیای مجدد القاعده، داعش و دیگر گروه‌های تروریستی منطقه‌ای ابراز نگرانی کرده‌اند.

طالبان این نگرانی‌ها را رد می‌کند و می‌گوید افغانستان تهدیدی برای کشورهای همسایه و جهان نیست.

با این حال، ضعف نهادهای دولتی، گسترش فقر و کاهش منابع مالی، بخش‌هایی از کشور را با خلأهای جدی در حاکمیت قانون و ارائه خدمات عمومی روبه‌رو کرده است. در چنین شرایطی، گروه‌هایی مانند شاخه خراسان داعش و القاعده همچنان در افغانستان فعالیت می‌کنند.

تداوم فعالیت این گروه‌ها در کنار ضعف نهادهای دولتی، نگرانی‌ها درباره پیامدهای امنیتی وضعیت کنونی افغانستان را افزایش داده است.

چشم‌انداز مبهم آینده

سیاست‌های طالبان، در کنار فقر، بیکاری و کاهش خدمات عمومی، فشار روانی بر میلیون‌ها شهروند افغانستان را افزایش داده است. زنان و کودکان، به‌دلیل محدودیت‌های اجتماعی، محرومیت از آموزش و دسترسی محدود به خدمات حمایتی، از آسیب‌پذیرترین گروه‌ها در این بحران هستند.

محدودشدن آزادی‌های فردی و اجتماعی، ناامنی اقتصادی و نبود چشم‌انداز روشن برای بهبود شرایط زندگی، مشکلات روانی مردم را تشدید کرده است. در حالی که نیاز به خدمات درمانی و حمایتی افزایش می‌یابد، کاهش کمک‌های بین‌المللی و بسته‌شدن شماری از مراکز صحی، دسترسی مردم به این خدمات را دشوارتر ساخته است.

افغانستان اکنون با مجموعه‌ای از بحران‌های به‌هم‌پیوسته روبه‌رو است: کاهش کمک‌های خارجی، افزایش گرسنگی، گسترش فقر، بازگشت مهاجران، محرومیت زنان و دختران از حقوق اساسی و محدودشدن مشارکت اقوام و گروه‌های مذهبی در ساختار قدرت.

در چنین شرایطی، ادامه سیاست‌های طالبان و نبود نشانه‌های روشن از تغییر در رویکرد این گروه، چشم‌انداز بهبود وضعیت انسانی و اقتصادی افغانستان را تیره کرده است. تا زمانی که این سیاست‌ها ادامه یابد و منابع کافی برای رسیدگی به نیازهای مردم فراهم نشود، میلیون‌ها شهروند افغانستان با خطر فقر، گرسنگی و محرومیت بیشتر روبه‌رو خواهند بود.

گفتمان‌سازی تکفیری‌ها و سکولار خواندن مخالفان

۲۴ میزان ۱۴۰۵، ۱۱:۵۶ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد محق
100%

بنیادگرایان افراطی در افغانستان، اعم از سلفی و اخوانی و طالب، بسیاری از مخالفان فکری خود را، چه متدین باشند و چه نامتدین، با برچسپ "سکولار" معرفی می‌کنند.

اغلب کسانی که این واژه را به کار می‌برند تعریف واضحی از آن ندارند، اما به نظر می‌رسد بخشی از نظریه‌پردازان این گروه‌ها آگاهانه از واژه‌ای استفاده می‌کنند که، به اصطلاح علم منطق، "کلی مشکک" است و می‌توان آن را بر مصادیق ناهمگون اطلاق کرد.

سکولار در این ادبیات گاهی در معنایی معادل کافر به کار می‌رود، گاهی مومن ناقص‌الایمان، گاهی فاسق، و گاهی مسلمانی که از دین یا بخشی از آن تفسیری متفاوت دارد. همین چندپهلویی، این واژه را به ابزاری کارآمد تبدیل می‌کند. از یک سو، می‌توان با آن حیثیت ایمانی مخالفان را در میان مردم هدف قرار داد و از سوی دیگر، از تکفیر صریح شان پرهیز کرد. به این ترتیب، هم پیام مورد نظر به مخاطب منتقل می‌شود و هم گوینده ناچار نیست مسئولیت شرعی و اجتماعی یک حکم آشکار تکفیری را بر عهده بگیرد.

تکفیری‌گری صریح هزینه‌ی سنگینی دارد. هم از لحاظ شرعی با موانع و دلایل روشنی روبه‌رو است که دفاع از آن را دشوار می‌کند و هم در افکار عمومی جهان اسلام، جریان‌های تکفیری از نظر فکری مردود، از نظر اخلاقی منفور و از نظر امنیتی به شدت مورد بدگمانی‌اند. اما "سکولار" خواندن مخالف، به ویژه هنگامی که با ابهام و کنایه همراه باشد، می‌تواند بخشی از همان کارکرد را داشته باشد بدون آن‌که هزینه‌‌ای داشته باشد.

در این‌جا مسئله دیگر صرفاً استعمال یک اصطلاح نیست؛ سخن از شکل دادن به نوعی گفتمان است که غایت آن حذف رقیبان از میدان و انحصار ادعای سخنگویی از دین و مالکیت حقیقت است.

نخست باید این تصور جا انداخته شود که دین فقط و فقط یک تفسیر درست دارد، و سپس هر تفسیری جز تفسیر مورد نظر این گروه‌ها تخطئه شود. برای تخطئه‌ی تفسیرهای دیگر نام‌ها و برچسپ‌های فراوانی در مخزن منازعات فرقه‌ای دیرینه در دسترس است: تفسیر مرجئی، اعتزالی، شیعی، اشعری، باطنی، عصری، غرب‌زده و مانند این‌ها. اما "تفسیر سکولار از دین"، به دلیل ابهامی که در واژه‌ی سکولار وجود دارد، در شرایط کنونی افغانستان می‌تواند کارآیی بیشتری داشته باشد. این تعبیر از یک سو با گفتمان رسمی دستگاه قدرت طالبانی اصطکاکی ایجاد نمی‌کند و از سوی دیگر، کسانی را که با گفتمان تکفیری مخالفند و در داخل افغانستان زندگی می‌کنند یا به آن‌جا رفت‌وآمد دارند می‌تواند به سکوت وادارد و خلع سلاح کند.

برچسپ‌زنی، حربه‌ای قدیمی

برچسپ‌زنی حربه‌ای بسیار پیشینه‌دار در تاریخ اسلام و از سلاح‌های رایج در جنگ‌های فرقه‌ای بوده است. در دوره‌های مختلف، گروه‌های درگیر در منازعات سیاسی و مذهبی برای بی‌اعتبار کردن رقیبان خود از عنوان‌هایی استفاده می‌کردند که بار اعتقادی سنگینی داشت. در کشمکش‌های نخستین، عنوان‌هایی مانند "مرجئی"، "رافضی" و "ناصبی" تنها برای توصیف بی‌طرفانه‌ی یک گرایش فکری به کار نمی‌رفتند، بلکه در بسیاری موارد سلاحی در منازعات سیاسی و فرقه‌ای بودند. در دوره‌هایی از حکومت عباسی که معتزله مورد خشم دستگاه قدرت قرار گرفتند، انتساب اشخاص به اعتزال نیز می‌توانست زمینه‌ی فشار و تعذیب را فراهم کند. با برجسته شدن مفهوم "اهل سنت"، از زمان متوکل عباسی به بعد، اصطلاح "بدعت" نیز در منازعات مذهبی اهمیت بیشتری یافت و مخالفان فکری به آسانی در شمار اهل بدعت قرار داده می‌شدند. پس از گسترش ترجمه‌ی آثار یونانی، هندی و فارسی و آشنایی مسلمانان با افکار و سنت‌های فکری دیگر، اصطلاح "زندیق" رواج گسترده‌ای یافت. زندیق نیز، مانند بسیاری از برچسپ‌های مشابه، همیشه دارای معنایی دقیق و یکسان نبود و در منازعات فکری می‌توانست بر طیف وسیعی از مخالفان اطلاق شود.

دامنه‌ی این ذهنیت گاه از حلقه‌های علمی و سیاسی فراتر می‌رفت و به میان مردم عادی می‌رسید. ابن جوزی در "اخبار الحمقی و المغفلین" حکایتی نقل می‌کند که به خوبی فضای روانی ناشی از چنین برچسپ‌هایی را نشان می‌دهد. مردی صحرانشین به شهر آمد و برای نماز وارد مسجدی شد. در آن‌جا کسی به شاگردانش نحو درس می‌داد و اصطلاحاتی مانند نکره، معرفه، منصرف و غیرمنصرف را توضیح می‌داد. مرد صحرانشین که با این اصطلاحات آشنا نبود و از پیدا شدن زنادقه در شهرها شنیده بود، چوب‌دست خود را برداشت و با حمله بر آنان فریاد زد که "از خانه‌ی خدا بیرون شوید، ای دشمنان خدا، ای زندیق‌ها"! اهمیت این حکایت، فارغ از جنبه‌ی طنزآمیز آن، در نشان دادن سازوکار اجتماعی برچسپ‌زنی است: واژه‌ای با بار سنگین اعتقادی چنان در ذهن عمومی جا می‌افتد که حتی کسی که معنای دقیق آن را نمی‌داند، می‌تواند هر امر ناآشنا را مصداق آن تصور کند.

در دوره‌های بعد، "ملحد" نیز کارکرد مشابهی پیدا کرد. از آن‌جا که این اصطلاح نیز در منازعات فرقه‌ای همیشه با تعریف جامع و مانعی به کار نمی‌رفت، برخی جدلیان آن را به مخالفان فکری خود نسبت می‌دادند. ابن تیمیه از چهره‌های مشهور این سنت جدلی است. او در آثار مختلف خود محی‌الدین ابن عربی را به صراحت به الحاد متهم می‌کند. در اثری با عنوان "بغیة المرتاد فی الرد علی المتفلسفة والقرامطة والباطنیة أهل الإلحاد" از وی، طیفی از شخصیت‌ها و جریان‌های فکری مورد حمله قرار می‌گیرند و نام‌هایی چون صدرالدین قونوی، ابن هود، تلمسانی، ابن سبعین، ابن سینا، فخرالدین رازی، ابوحامد غزالی و ابوالحسن اشعری در جریان این جدال‌ها مطرح می‌شوند. البته این روش منحصر به ابن تیمیه یا یک مکتب خاص نبود.

با مراجعه به تاریخ منازعات ملل و نحل می‌توان دید که در دوره‌های مختلف، گروه‌های گوناگون برای رقیبان خود نام‌هایی می‌ساختند یا نام‌های موجود را چنان به کار می‌بردند که حامل نوعی داوری اعتقادی باشد. هرگاه روحیه‌ی فرقه‌گرایی قوت می‌گیرد، میل به جایگزین کردن نام‌گذاری به جای استدلال نیز افزایش می‌یابد. برچسپ در چنین فضایی تنها یک کلمه نیست؛ مقدمه‌ای برای کنار زدن رقیب از دایره‌ی مشروعیت است.

وقتی برچسپ جای استدلال را می‌گیرد

چرا برچسپ‌زنی چنین جذاب است؟ به تعبیر مشهور مولانا: "پای استدلالیان چوبین بود" اگر قرار باشد کسی با دلیل و منطق به سراغ مخالفان فکری خود برود و نادرستی اندیشه‌های آنان را نشان دهد، کار همیشه آسان نیست. باید سخن طرف مقابل را به درستی نقل کند، دلایلش را بشنود و سپس استدلالی قوی‌تر در برابر آن عرضه کند. در بسیاری موارد نیز ممکن است مناقشه نتیجه‌ی معکوس بدهد و ضعف استدلال منتقد را بیش از ضعف اندیشه‌ی مورد نقد آشکار سازد. شاید به همین دلیل بود که شماری از قدمای مکتب اهل حدیث توصیه می‌کردند، از جمله سفیان ثوری، که حتی برای رد "اهل بدعت" نیز سخنان آنان نقل نشود. نگرانی این بود که مخاطب با شنیدن استدلال طرف مقابل، آن را دلچسپ یا معقول بیابد و به جای پذیرفتن نقد، به خود آن اندیشه گرایش پیدا کند.

تجربه نیز نشان می‌داد که وقتی مردم سخنان هر دو طرف را می‌شنوند، همیشه نتیجه همان چیزی نیست که صاحبان یک مکتب انتظار دارند. برچسپ‌زنی راه میان‌بری برای گریز از این دشواری است. با وارد کردن یک اتهام سنگین، به ویژه اتهامی مرتبط با بی‌دینی در یک جامعه‌ی مومن، می‌توان پیش از آغاز بحث دیواره‌ای روانی میان مخاطب و شخص مورد اتهام ایجاد کرد. مخاطب پیش از آن‌که سخن او را با دقت بشنود و درستی و نادرستی‌اش را بسنجد، ممکن است او را در دسته‌ی کسانی قرار دهد که اساساً نباید سخن‌شان را شنید. در این‌جا به جای استدلال عقلانی، یک سازوکار روانی وارد میدان می‌شود. هدف دیگر این نیست که نشان داده شود سخن رقیب چرا نادرست است؛ کافی است هویت او چنان تعریف شود که سخنش پیشاپیش نامعتبر به نظر برسد.

این شیوه شباهتی با برخی روش‌های بازاریابی دارد که در آن تلاش می‌شود پیش از آن‌که مشتری کیفیت واقعی کالا را بسنجد، از طریق تکنیک‌های روانی بر انتخاب او تأثیر گذاشته شود. اما حوزه‌ی علم و معرفت، بازار تجارت نیست. غایت معرفت، دست‌کم در مقام ادعا، باید کشف حقیقت باشد، نه افزایش شمار مشتریان و پیروان. در همین راستا، برخی جریان‌ها کثرت عددی مخاطبان خود را دلیل حقانیت خویش قلمداد می‌کنند و در بوق و کرنا می‌دمند که فلان شخصیت مربوط به نحله‌ی آنان چه اندازه مورد استقبال قرار گرفته یا در جنازه‌ی فلان چهره چه تعداد انسان شرکت کرده است. این رفتار آدم را به یاد آیه‌ی قرآن مجید می‌اندازد: "أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ، حَتَّىٰ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ". اما درستی و نادرستی اندیشه‌ها ربطی به کثرت یا قلت هواداران آن‌ها ندارد. در تاریخ بارها اندیشه‌ای علمی برای مدتی طولانی ناشناخته، نامقبول یا در حاشیه مانده است، در حالی که باورهایی خرافی و حتی زیان‌بار برای مدت‌های طولانی مورد قبول میلیون‌ها انسان بوده‌اند. برای سنجش یک اندیشه باید به دلایل آن پرداخت، نه به شمار طرفداران یا مخالفانش.

"سکولار" به مثابه ابزار حذف

کارکرد امروزین برچسپ "سکولار" را نیز باید در همین چارچوب دید. مسئله این نیست که این واژه هیچ معنای علمی و سیاسی ندارد. سکولاریسم موضوعی شناخته‌شده در فلسفه‌ی سیاسی، جامعه‌شناسی و تاریخ اندیشه است و می‌توان درباره‌ی تعریف‌ها، انواع و پیامدهای آن بحث کرد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این اصطلاح از معنای مشخص خود تهی و به برچسپی برای طیف گسترده‌ای از مخالفان تبدیل می‌شود. در چنین کاربردی دیگر مهم نیست که شخص مورد نظر خود را سکولار می‌داند یا نه، چه تصوری از رابطه‌ی دین و سیاست دارد، تا چه اندازه متدین است، یا اختلاف او با جریان بنیادگرا دقیقاً بر سر چیست. کافی است در مسئله‌ای مهم با قرائت مسلط مخالفت کند تا عنوان "سکولار" بتواند نقش علامت خطر را برای مخاطب ایفا کند.

به این ترتیب، یک بحث فکری درباره‌ی تفسیر دین، سیاست، حقوق زنان، آزادی، حکومت یا جامعه، به بحثی درباره‌ی ایمان و هویت شخص تبدیل می‌شود. به جای این‌که پرسیده شود "آیا استدلال او درست است؟" پرسیده می‌شود "او اصلاً چه کسی است و چه اندازه به دین تعلق دارد؟" این همان نقطه‌ای است که برچسپ‌زنی با منطق تکفیری تلاقی پیدا می‌کند، حتی اگر تکفیر صریحی در کار نباشد.

گفتمان تکفیری تنها زمانی شکل نمی‌گیرد که کسی آشکارا دیگری را کافر بخواند؛ زمینه‌ی آن می‌تواند زمانی نیز ساخته شود که مخالف فکری به تدریج از دایره‌ی مشروعیت دینی بیرون رانده شود و مخاطب چنین دریافتی پیدا کند که سخن او به دلیل هویت و عقیده‌ی منتسب به او اساساً شایسته‌ی شنیدن نیست.

افغانستان امروز و دیوار کوتاه مخالفان فکری

این مسئله در شرایط کنونی افغانستان اهمیت مضاعف پیدا می‌کند، جایی که بسیاری از صداهای منتقد خاموش شده‌اند و فضای عمومی برای طرح آزادانه‌ی دیدگاه‌های مختلف به شدت محدود است. در چنین فضایی، نقد قدرت و سخن گفتن از مشکلات عینی جامعه هزینه‌بردار است.

مسایل فراوانی وجود دارد که پرداختن جدی به آن‌ها نیازمند شهامت اخلاقی است: تبعیض و بی‌عدالتی، محرومیت زنان، تنش‌های قومی، دشمنی‌های قبیله‌ای، فقر گسترده، سپردن مناصب دولتی به افراد فاقد صلاحیت، چور و چپاول معادن و منابع طبیعی، فساد در قراردادهای دولتی، خویش‌خوری، تعصبات مذهبی، روابط ناسالم با منطقه و جهان، و حضور یا فعالیت گروه‌های افراطی و خشونت‌طلب. این‌ها و ده‌ها مسئله‌ی بنیادی دیگر مستقیماً با زندگی و آینده‌ی مردم افغانستان ارتباط دارند. اما سخن گفتن درباره‌ی چنین مسایلی آسان نیست. برای کسانی که شجاعت درگیری با این واقعیت‌ها را ندارند، دیواری کوتاه‌تر از مخالفان فکری شان پیدا نمی‌شود، به ویژه مخالفانی که دستگاه حاکم نیز به آنان نظر مساعدی ندارد. در نتیجه، حمله به "سکولارها" می‌تواند هم جای خالی مضمون را پر کند و هم هزینه‌ی چندانی نداشته باشد. کسی که توان یا جرئت نقد ساختار قدرت را ندارد، می‌تواند با ساختن یک دشمن فکری کم‌خطر، یا حتی یک دشمن فرضی، خود را همچنان در مقام مدافع دین و صاحب رسالت اجتماعی نشان دهد. حتی از این طریق می‌تواند، مستقیم یا غیرمستقیم، رضایت حاکمان را نیز به دست آورد.

مشکل اصلی بنابراین خود واژه‌ی "سکولار" نیست. می‌توان درباره‌ی سکولاریسم موافق یا مخالف بود و برای هر موضعی استدلال آورد. مشکل هنگامی آغاز می‌شود که این واژه نه به عنوان یک مفهوم قابل تعریف، بلکه به مثابه حربه‌ای برای تخریب حیثیت دینی مخالف و بستن راه گفت‌وگو به کار رود.

اگر کسی اندیشه‌ای را نادرست می‌داند، راه سالم این است که آن اندیشه را چنان‌که صاحبش بیان کرده است توضیح دهد، دلایلش را بررسی کند و سپس با استدلال نشان دهد که چرا آن را نادرست می‌داند. اما اگر به جای این کار، نخست برای صاحب اندیشه نامی انتخاب شود که مخاطب را از شنیدن سخنش بترساند، دیگر با نقد فکری روبه‌رو نیستیم، با تلاشی برای مدیریت ذهن مخاطب از طریق برچسپ روبه‌رو هستیم. درست در همین‌جا است که باید میان نقد سکولاریسم و سکولار نامیدن مخالفان برای حذف آنان تفاوت قایل شد. اولی می‌تواند بخشی از یک منازعه‌ی فکری عادی باشد؛ دومی، به ویژه در جامعه‌ای که آزادی بحث و امکان دفاع برابر وجود ندارد، می‌تواند به ابزاری برای انحصار حقیقت، خاموش کردن دگراندیشان و بازتولید همان گفتمان تکفیری تبدیل شود که این بار، به جای تکفیر صریح، با زبان مبهم‌تر و کم‌هزینه‌تری سخن می‌گوید.