• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

«ایستگاه فضایی بین‌المللی»؛ نبرد امریکا و روسیه در فضا در فیلمی تخیلی

۲۰ ثور ۱۴۰۳، ۰۸:۴۹ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۶:۵۸ (‎+۰ گرینویچ)

«ایستگاه فضایی بین‌المللی» (I.S.S.) ساخته گابریلا کوپرت‌ویت که این روزها در بریتانیا و سایر کشورهای اروپا اکران شده، داستان تخیلی وقوع جنگ جهانی سوم را بازگو می‌کند که اثراتش به یک ایستگاه فضایی بین‌المللی می‌رسد.

فیلم از یک ایستگاه فضایی بین‌المللی می‌گوید که پس از جنگ سرد بنا شده تا دانشمندان و فضانوردان امریکا و روسیه با هم از آن استفاده کنند. داستان با رسیدن دو دانشمند امریکایی به این ایستگاه آغاز می‌شود، جایی که سه نفر روس و یک امریکایی منتظر آن‌ها هستند و به این ترتیب حالا سه نفر از هر کشور در این ایستگاه حضور دارند. اما آن‌ها شاهد صحنه غریبی هستند: زمین چهره‌ عوض می‌کند و صحنه‌های انفجار در مناطق مختلف آن دیده می‌شود. ابتدا گمان می‌کنند که بر اثر آتشفشان در مناطق مختلف این اتفاق رخ داده، اما رفته‌رفته متوجه می‌شوند که جنگ جهانی سوم آغاز شده و امریکا و روسیه با هم درگیر شده‌اند.

از این‌جا با فیلمی پر تعلیق روبه‌رو هستیم که همه چیز آن در فضای بسته این ایستگاه فضایی رخ می‌دهد، جایی کوچک که حالا دو گروه از دو کشور، ناخواسته رو در روی هم قرار می‌گیرند. با قطع شدن اینترنت ارتباط آن‌ها با زمین محدود شده، اما هر دو گروه پیام مشابهی از دولت‌های‌شان دریافت می‌کنند: باید به هر قیمتی کنترول ایستگاه فضایی را به دست بگیرید. این برای هر دو گروه به معنی حذف فیزیکی طرف‌ مقابل است. از این‌جا چالش فیلم آغاز می‌شود: شخصیت‌هایی که رفتاری مهربانانه با یکدیگر داشتند، حالا در برابر هم قرار می‌گیرند.‌

در مقدمه طولانی فیلم با این شش شخصیت آشنا می‌شویم: در صحنه‌ای که به تنش لفظی جزئی می‌رسد، آن‌ها به هم می‌گویند کاری با مسائل روز از جمله درباره سوریه و اسرائیل ندارند. به نظر می‌رسد همه چیز برای یک همکاری حرفه‌ای دو جانبه مهیاست، اما ادامه فیلم خلاف آن را ثابت می‌کند و فیلم به خشونتی غریب می‌رسد که هر دو طرف در برابر هم به کار می‌گیرند.

LD Entertainment/Bleeker Street
100%
LD Entertainment/Bleeker Street

با ادامه ماجرا، فیلم شخصیت‌هایش را از تعاریف ساده همیشگی یعنی امریکایی و روس دور می‌کند و به ترکیب بدون مرزی می‌رسد که در آن دو جبهه متفاوت و متضاد با هم تداخل می‌کنند و نتیجه غریب‌تری حاصل می‌شود. فیلم به جنگ کلاسیک امریکا و روسیه تن نمی‌دهد و محور را بر «انسانیت» یا در برابر آن رفتار غیر انسانی شخصیت‌هایش قرار می‌دهد. به این ترتیب جبهه‌بندی کلاسیک و معمول که افراد دو کشور را در برابر هم قرار می‌دهد، از بین می‌برد و به جای امریکا و روسیه، رفتار انسانی و غیرانسانی در برابر هم قرار می‌گیرند. نقطه آغاز این ماجرا جایی است که همه آن‌ها از دور به زمین پیش از درگیری خیره شده‌اند و یکی از آن‌ها ضمن اشاره به زیبایی زمین، اشاره می‌کند که از فضا هیچ مرزی معنایی ندارد. این جمله کلیدی بعدها معنا می‌یابد؛ جایی که به پایان بی‌مرز فیلم می‌رسیم و در آن مفهوم مرز تهی و بی‌ارزش به نظر می‌رسد.

از بین رفتن مفهوم مرز از جایی آغاز می‌شود که می‌فهمیم زن روس عاشق یکی از مردان امریکایی است. در نتیجه زمانی که اولین مرد امریکایی قرار است قربانی شود، تضاد آشکاری در احساسات و وظیفه رخ می‌دهد که موتور محرک فیلم است و تا انتها بر آن سنگینی می‌کند. مفهوم وظیفه و وطن‌دوستی عملا در فضا از اعتبار می‌افتد و این بار فقط با اعمالی روبه‌رو هستیم که انسانی تلقی می‌شوند یا مغایر آن.

به این ترتیب این فیلم کوچک، جمع و جور و مستقل که خارج از جریان هالیوود و استودیوها و بودجه‌های کلان ساخته شده، به نوعی در مضمون هم خلاف جریان حرکت می‌کند و از تن دادن به شعارهای مرسوم و برافراشتن پرچم پیروزی امریکا به سبک هالیوود خودداری می‌کند.

فیلم سؤال اصلی و اساسی‌ای را مطرح می‌کند: باید تن داد و به‌خاطر فرمان رسیده، آدم‌های کناری‌ را که تا دیروز دوستانت بودند کشت، یا می‌توان به شکل دیگری به زندگی نگاه کرد؟ فیلم با جواب این پرسش دست و پنجه نرم می‌کند و تماشاگر را تا انتها با همین مضمون پیش می‌برد.

حضور دو زن به پرداخت شخصیت‌ها و روابط کمک می‌کند و گره‌های داستانی به کمک روایت می‌آیند: مثلا در ابتدا زن روس انسان خوبی به نظر می‌رسد که قصد کمک کردن دارد، بعدتر به نظر می‌رسد دروغ گفته و خیانت کرده، اما باز جلوتر می‌فهمیم که گفته‌های مرد امریکایی درباره او دروغ بوده و این زن واقعا قصد کمک داشته است.

بازی با واقعیت و جابه‌جا کردن خوب و بد و زیر سؤال بردن مفاهیم کلیشه‌ای آن، مایه‌هایی است که داستان ساده و سرراست فیلم را با لایه‌های جذاب‌تری روبه‌رو می‌کند تا به صحنه انتهایی می‌رسیم: جایی که سیاست جان انسان‌ها را در همین ایستگاه فضایی هم قربانی می‌کند، اما دو نفر از دو گروه متخاصم تصمیم متفاوتی دارند و می‌خواهند به جای آدم‌کشی، در پی نجات انسان‌ها باشند.

پربازدیدترین‌ها

طالبان اصولنامه جدایی زن و شوهر را منتشر کرد
۱

طالبان اصولنامه جدایی زن و شوهر را منتشر کرد

۲

پاکستان اظهارات طالبان درباره حمله مرگبار بنو را رد کرد

۳

نگرانی کشاورزان از هجوم حشرات به مزارع گندم در هرات و بادغیس

۴

زن متاهل در دایکندی می‌گوید طالبان می‌خواهد او را «به مرد دیگری نکاح کند»

۵

نظامی بلندپایه امریکایی: رصد کردن تهدیدهای تروریستی در افغانستان اهمیت ویژه دارد

•
•
•

مطالب بیشتر

کالبدشکافی یک کلیشه؛ آیا افغانستان 'گورستان امپراتوری‌ها' است؟

۱۹ ثور ۱۴۰۳، ۱۱:۴۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
عارف یعقوبی

یکی از رایج‌ترین اصطلاحات در ادبیات سیاسی افغانستان این است که می‌گویند «افغانستان گورستان امپراتوری‌ها است». برخی‌ برای اظهار غرور این عبارت را به کار می‌برند و به ایستادگی مردم در برابر لشکرکشی امپراتوری‌ها و قدرت‌های بیرونی اشاره می‌کنند.

این عبارت در منابع انگلیسی درباره افغانستان هم به صورت فراوان به کار رفته و چند جلد کتاب با همین عنوان منتشر شده است. جو بایدن، رئیس‌جمهور امریکا، نیز در ماه آگوست سال ۲۰۲۱ در یک کنفرانس خبری گفت که افغانستان مستعد متحد شدن نیست و هیچ نیروی نظامی هرگز نتوانسته این کشور را به امنیت و ثبات برساند؛ به همین دلیل افغانستان «در تاریخ به عنوان گورستان امپراتوری‌ها شناخته می‌شود.»

آیا افغانستان واقعا گورستان امپراتوری‌ها است یا کاربرد این عنوان کلیشه‌ای بیش نیست که ریشه در واقعیت‌های تاریخی ندارد؟

این عبارت را نخستین‌بار چه‌کسی و در کجا به کار برد؟

به کار بردن عبارت «گورستان امپراتوری‌ها» برای توصیف افغانستان پیشینه درازی در ادبیات سیاسی و تاریخی این کشور ندارد. اولین‌بار در سال ۲۰۰۱ میلادی میلتون بیردین، مقام پیشین سازمان استخبارات امریکا، در مقاله‌ای در مجله فارن‌افرز این عنوان را برای توصیف افغانستان به‌کاربرد. مقاله او، که با عنوان «افغانستان، گورستان امپراتوری‌ها» منتشر شد، هشداری به امریکایی‌ها بود تا از تجربه دشوار اشغال افغانستان توسط شوروی سابق بیاموزد.

بیردین نوشت که افغانستان سرزمین تسخیرناپذیر است و لشکرکشی امپراتوری بریتانیا، اسکندر مقدونی و چنگیز خان نیز در این کشور با مقاومت مردم دچار مشکل شدند.

به نظر می‌رسد که پیش از این اصطلاح «گورستان امپراتوری‌ها» در توصیف افغانستان جایی ظاهر نشده است.

توماس بارفیلد، استاد مردم‌شناسی در دانشگاه بوستون امریکا و افغانستان‌شناس شناخته شده می‌گوید «گورستان امپراتوری‌ها» در متون تاریخی بیشتر برای توصیف بین‌النهرین استفاده شده که محل ظهور و افول امپراتوری‌های زیادی بوده است.

شاهراه امپراتوری‌ها نه گورستان آنها

برخی تاریخ‌نگاران و پژوهشگران می‌گویند توصیف «گورستان امپراتوری‌ها» برای افغانستان با واقعیت‌های تاریخ سازگاری ندارد. به نوشته الکس خلیلی، پژوهشگر در دانشگاه اکستر بریتانیا، اسکندر مقدونی و چنگیز خان نه تنها افغانستان را فتح کردند، بلکه جانشینان آنها قرن‌ها پس از آنها بر آن کشور حکومت کردند. به گفته او، «سرزمین افغانستان با موقعیت استراتژیک در چهارراه آسیا، برخلاف جاهایی‌که امپراتوری‌ها در آن می‌میرند، برای هزاران سال مکانی بود که کار امپراتورها در آن رونق و شکوفایی داشتند.»

توماس بارفیلد می‌گوید برای ۲۵۰۰ سال امپراتوری‌های مختلف افغانستان را به صورت منظم تسخیر و در آن حکومت کردند، اما افغانستان تنها در قرن ۱۹ زمانی‌که بریتانیا به دنبال حفظ آن به عنوان یک کشور حائل در برابر تهدید روسیه به هند بود، شهرتی کسب کرد که گویا سرزمین سختی برای تسخیر است. برخی مناطق افغانستان از جمله مناطق مرزی در شمال غرب به دلیل کوهستانی بودن هرگز تسخیر نمی‌شوند. امپراتوری‌ها علاقه به تسخیر این مناطق نداشتند، چون سودی برای خود نمی‌دیدند.

بارفیلد استدلال می‌‌کند که افغانستان کشوری نیست که امپراتوری‌ها آنجا بروند و بمیرند؛ بلکه جایی است که در آن انگشت امپراتورها سوخته و تصمیم گرفته‌ افغانستان را ترک کنند. به نوشته بارفیلد، «افغانستان گورستان امپراتوری‌ها نبوده، بلکه شاهراه امپراتوری‌ها بوده است.»

بارنت روبین، پژوهشگر و افغانستان‌شناس شناخته شده امریکایی، نیز در کتاب «افغانستان: آنچه همه باید بدانند» می‌نویسد هرچند جنگ اول انگلیس در افغانستان (۱۸۳۹-۱۸۴۲) فاجعه‌ای برای بریتانیا بود، اما بریتانیایی‌ها در جنگ دوم (۱۸۸۰-۱۸۷۸) موفقیت بیشتری کسب کردند. انگلیس‌ها در افغانستان نماندند، اما افراد مورد نظر خود را به عنوان «امیر» منصوب کردند؛ افغانستان را متکی به خود کردند و کنترول سیاست خارجی آن را به دست گرفتند. وقتی انگلیس‌‌ها از افغانستان خارج شدند، نه تنها شکست نخورده بودند بلکه در اوج قدرت امپراتوری خود قرار داشتند.

جنگ با شوروی و امریکا و گورستانی برای باخته‌ها

در تاریخ معاصر افغانستان از شکست شوروی به عنوان پیروزی باافتخار افغانستان یاد می‌شود. شوروی در ده سال حضور خود (۱۹۸۹-۱۹۷۹) در افغانستان، تلفات و خسارات هنگفتی متحمل شد. نزدیک به ۱۵ هزار سرباز روس در افغانستان کشته شدند، اما آنچه معمولا از آگاهی عمومی به دور مانده این است که شکست شوروی در افغانستان یک پیروزی بزرگ و تاریخی برای امریکا بود.

امریکا با شوروی به‌شدت درگیر جنگ سرد بود و این دو ابرقدرت از طریق گروه‌های نیابتی با همدیگر می‌جنگیدند. به گفته زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی امریکا در زمان جیمی کارتر، اشغال افغانستان توسط شوروی، «فرصتی برای امریکا بود تا انتقام جنگ ویتنام را بگیرد.»

امریکا معادل چندین میلیارد دالر کمک نظامی از طریق پاکستان در اختیار مجاهدین افغانستان قرار داد. اشغال افغانستان برای شوروی ویرانگر بود، اما به گفته توماس بارفیلد، یگانه دلیل فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نبود. آن زمان، شوروی مشکلات دیگری نیز داشت. دامنه فاجعه این جنگ برای مردم افغانستان اما بسیار گسترده‌تر بود. صدها هزار تن از شهروندان افغانستان کشته شدند و میلیون‌ها تن دیگر آواره شدند. مناطق مختلف افغانستان به گورستانی برای مردم این کشور تبدیل شد.

امریکا نیز به افغانستان رفت. بعد از ۲۰ سال حضور نظامی و هزینه کردن میلیاردها دالر این کشور را ترک کرد و طالبان دوباره به قدرت برگشتند. بیش از سه هزار سرباز امریکایی در افغانستان کشته شدند. رفت‌وآمد امریکا به افغانستان اما تاثیری ویرانگر بر توانایی‌های این قدرت جهانی نداشت. همین چند روز پیش کانگرس نزدیک به ۹۵میلیارد دالر کمک به اوکراین و اسرائیل را تصویب کرد، اما نتیجه جنگ ۲۰ ساله برای افغانستان ویرانگر بوده است. اکنون افغانستان تنها کشور در جهان است که دختران بالاتر از صنف‌های ابتدایی نمی‌توانند مکتب بروند. واقعیت‌ها نشان می‌دهند که افغانستان گورستان امپراتوری‌ها نیست، بلکه به گفته بارنت روبین، «افغانستان گورستانی برای مردم این کشور» بوده است.

آیا پوتین رهبری سزاوار است و چرا ماندنی شد؟

۱۹ ثور ۱۴۰۳، ۰۲:۳۸ (‎+۱ گرینویچ)
•
ملک ستیز

روز گذشته پوتین بازهم و برای پنجمین بار سوگند وفاداری به عنوان رئيس‌جمهور روسیه یاد کرد. او در تبدیلی سال ۱۹۹۹ به صورت ناگهانی از سوی بوریس ‌یلتسین به عنوان سرپرست ریاست‌جمهوری یاد شد و از همان روز به این‌سو حرف نخست و نهایی را در روسیه می‌زند.

و اما آیا ولادیمیر پوتین سزاوار رهبری یک دولت بزرگ و تاریخی در جهان است؟

پاسخ نخست

وقتی گورباچوف سیاست نزدیکی با غرب را در میانه دهه هشتار قرن پیش تحت نام «آزادی و تغییر» در پیش گرفت، نخستین مراحل واژگونی اتحاد شوروی آغاز شد. به‌زودی مافیای اقتصادی بر زیرساخت‌های عظیم اتحاد شوروی رخنه کردند و به نام سیاست «خصوصی‌سازی» دست به چور و چپاول زدند. واژگونی اتحاد شوروی این چپاول سیاسی را چنان تقویت کرد که دولت ملی و مستقل روسیه را که تازه از نقشه اتحاد شوروی خود را رونمایی می‌کرد به تهدید جدی مواجه ساخته بود. یلتسین که نخستین رئيس‌جمهور روسیه بود، نتوانست وضعیت را مدیریت کند و خواست مردم به یک رهبری جوان و قاطع به یک واقعیت تبدیل شده بود.

100%

پاسخ دوم

اقتصاد روسیه دست‌خوش تحولات جدی بود. بوریس یلتسین، یگور گایدار و بوریس نمتسف، اقتصاددانان جوان را موظف کرد تا دست به اصلاحات اقتصادی بزنند. در واقع این اصلاحات نه بل‌که یک فاجعه تمام‌عیار بود. برخی از چپاول‌گران غربی در تبانی با رهبری جدید اقتصادی روسیه تلاش کردند تا به منابع مهم اقتصادی این کشور راه یابند. این روش یک نابسامانی عمیق اقتصادی را به بار آورده بود. مردم پی‌بردند که با یک حکومت چپاول‌گر روبه‌رو اند و نیازشان به تغییر رهبری بیش‌تر از همیشه تقویت شد.

پاسخ سوم

اتحاد شوروی سوسیالیستی که اقتصاد عظیمی را مدیریت می‌کرد و خدمات گسترده اقتصادی و اجتماعی را بر همه‌ شهروندان این سرزمین فراگیر مهیا می‌کرد، مردم را با خدمات رایگان صحی، آموزشی، تفریحی و فرهنگی عادت داده بود. کسانی‌که شوروی را به یاد دارند، به خوبی می‌دانند که قیمت بر مواد خوراکی، البسه، حمل‌ونقل و سایر خدمات ابتدایی در چه سطحی نازل و حتا رایگان برای شهروندان ارایه می‌شد. یک‌باره مردم خود را در یک بازار لجام‌گسیخته و غیرقابل کنترول به اصطلاح آزاد یافتند که تنها هرج‌مرج را به بار آورده بود. مردم از مغازه‌های خالی، قطارهای خسته‌کننده برای خرید غذا و بالا رفتن نرخ خدمات اولیه به فغان رسیده بودند و نیاز به ثبات را حس می‌کردند.

پاسخ چهارم

جنگ روسیه را فرا گرفته بود. جنگ چیچین روسیه فدراتیف را تهدید می‌کرد. مداخلات خارجی از یک‌سو و تندروان مذهبی و سیاسی از سوی دیگر آرامش روانی مردم را گرفته بودند. دامنه جنگ می‌توانست گسترده‌تر شود. جنگ نخست چیچین در سال‌های ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۶ و جنگ دوم آن که پس از سال ۲۰۰۰ آغاز شد خطرات جدی را به جمهوریت‌های خود مختار روسیه فدراتیف به بار آورده بود. این در حالی بود که اقتصاد روسیه ظرفیت مدیریت این جنگ را به آهستگی از دست می‌داد. مردم به رهبری نیاز داشتند که بتواند آرامش و اتحاد را در فدراتیف روسیه برگرداند.

پاسخ پنجم

بحران اقتصادی از یک‌سو، بحران سیاسی از سوی دیگر منجر به بحران اجتماعی شده بود. مردم حس می‌کردند که روس‌ها محتاج و بی‌پناه شده‌اند. در برخی از جمهوریت‌های روسیه فدراتیف مثل تاتارستان، داغستان، اینگوشه، آلتای و خاکاسیا بی‌ثباتی در حدی بالا گرفته بود که گروه‌های اجتماعی محلی و بومی در پی تهدید و اذیت روس‌ها می‌شدند و این روحیه در سایر جمهوریت‌های خودمختار روسیه ترویج می‌شد. روسیه فدراتیف را به عنوان یک دولت فدرال عملا بحران و تضادهای عمیق اجتماعی تهدید می‌کرد. از این‌رو مردم به تغییر بنیادی در رهبری سیاس خود را حس می‌کردند.

پاسخ ششم

به همان پیمانه‌ که مردم روسیه با فاجعه مواجه شده بودند، به همان اندازه رهبران این کشور مشغول چپاول و خوش‌گذرانی بودند. نفت روسیه که بزرگ‌ترین منبع درآمد ملی این کشور بود دست‌خوش چپاول مافیای ملی و منطقه‌‌ای و جهانی شده بود. سرزمین‌های حاصل‌خیز و پهناور روسیه را مالکین تازه به قدرت رسیده تاراج می‌کردند. مؤسسات مهم تولیدی دچار بی‌سروسامانی مطلق شده بود. مردم از این روش چپاول‌گرانه یلتسین و گروه مافیایی‌اش که کریملین را محاصره کرده بودند به ستوه آمده بودند.

پاسخ هفتم

اتحاد شوروی به گونه تنظیم شده بود که جمهوریت‌های عضو آن بخش‌های گوناگون سیستم غول‌پیکر اقتصادی را میان خود تقسیم کرده بودند. تقسیم کار سبب شده بود که اگر پیکر یک طیاره در ازبیکستان ساخته می‌شد، ماشین آن در اوکراین و یا سیستم برق آن در ملدویا تولید می‌شد. همه امور اقتصادی اتحاد شوروی به بنیاد تقسیم کار که شعار اصلی انقلاب اکتوبر و رهبر آن ولادیمیر ایلیچ لینین بود صورت می‌گرفت. اما پس از واژگونی اتحاد شوروی این ماشین غول‌پیکر از کار بازمانده بود و سبب بحران عظیمی شده بود. کارخانه‌های غول‌پیکر از کار بازمانده بودند و میلیون‌ها نفر بی‌کار از خود در جامعه به‌جا گذاشته بودند. متاسفانه این کار سبب یک بحران عظیم زیرساختاری در روسیه شده بود.

پاسخ هشتم

شعار «گلاسنوست» که آزادی فکری معنا می‌داد، جامعه بسته اتحاد شوروی یک‌باره به آزادی فکری رسانیده بود. اما این آزادی فکری نتوانست بر بنیاد نیازمندی‌ها، ظرفیت‌های فرهنگی به ویژه فرهنگ سیاسی و کثرت‌گرایی عمل کند. نبود هماهنگی میان حقوق بشر و دموکراسی و سوءاستفاده از هر دو سبب یک انارشی فرهنگی در جامعه روسیه شده بود. در این میان نیرو های ناسیونالیست از آب گل‌آلوده ماهی می‌گرفتند و تقویت می‌شدند. رسانه های تازه ایجاد به زودی به دست مافیای روسی سقوط ارزشی می‌کردند و جامعه دچار انقطاع فرهنگی می‌شد. مردم به جای دموکراسی، حقوق بشر و جامعه مدنی با بی‌نظمی فرهنگی مواجه بودند.

پاسخ نهم

نهادهای فکری و دانش‌گاهی روسیه نیز دچار بحران اقتصادی و سیاسی شده بودند. دسترسی جوانان به نهادهای اکادمیک محدودتر می‌شد زیرا برخی از این نهادها خصوصی شده بودند. روشن‌فکران روسیه کشور را ترک می‌کردند. برخی از روشن‌فکران معروف ترور و تهدید می‌شدند. جامعه روشن‌فکری روسیه که از پیش‌تازترین جوامع روشن‌فکری جهان است دچار وحشت، سکوت و بحران ارزشی شده بود. از این‌رو جامعه روشن‌فکری روسیه نیز نیاز به مداوا داشت.

پاسخ دهم

جامعه غربی از وضعیت پیشامده در روسیه لذت می‌برد. امریکایی‌ها و اروپایی‌ها رهبران روسیه را به پایتخت‌های کشور خود دعوت می‌کردند و با آن‌ها روی مناسبات شان مذاکره می‌کردند. ولی این مذاکرات تعلق و وابستگی روسیه را با غرب نسبت به هر زمان دیگر بیش‌تر می‌ساخت. در دید جامعه جهانی روسیه که میراث اتحاد شوروی را در سطح جهان تمثیل می‌کرد، آن صلابت و اقتدار خود را از دست داده بود. بوریس یلتسین که در غرب سفر می‌کرد مورد استقبال زیاد قرار می‌گرفت و این کار سبب می‌شد که گرایش به غرب بیش‌تر از پیش تقویت یابد. در مواردی یلتسین در حالت مست در رسانه‌ها ظاهر می‌شد که سبب تمسخر تحلیل‌گران می‌گردید. این کار سبب شده بود که مردم روسیه در پی یک تغییر باشند.

یلتسین که به کهولت رسیده بود دختری داشت به نام تاتیانا یوماشوا و نزدیک‌ترین مشاورش محسوب می‌شد. تاتیانا وضعیت وخیم روسیه را نسبت به پدرش بهتر درک می‌کرد. به نظر می‌رسد که رفتن یلتسین از قدرت و انتخاب پوتین، به جای او تصمیم مشترک پدر و دختر بوده باشد. اما این تصمیم تحت شرایط خاصی صورت گرفته بود و آن این‌که یلتسین تا اخیر عمر حمایت شود و پرونده‌‌ای برایش باز نگردد.

ولادیمیر پوتین و بوریس یلتسین - دسامبر ۱۹۹۹
100%
ولادیمیر پوتین و بوریس یلتسین - دسامبر ۱۹۹۹

پوتین که در سیستم استخبارات جهانی و داخلی روسیه کار کرده بود تا حدی زیاد نیازها برای این پاسخ‌های ده‌گانه را درک کرده بود. او در نخستین کارش تلاش کرد تا به عنوان یک رهبر قاطع عمل نماید. چیزی که مردم روسیه می‌خواستند. از زمانی‌که پوتین به قدرت رسید تلاش کرد تا بر این ده مؤلفه که در بالا از آن‌ها نام برده شد، کار کند.

واقعیت این‌ست که پوتین یگانه رهبر «عزیز» برای مردم روسیه نیست. واقعیت این‌ست که پوتین یگانه شخصیتی است که این ده مؤلفه بالایی را به سناریوی اصلی زندگی سیاسی و اقتصادی روسیه مبدل کرده است. از این‌روست که پوتین را می‌توان از روی ناچاری هم رهبر روسیه قبول کرد. این واقعیت دردناک را مردم روسیه به خوبی می‌دانند. از این‌روست که پوتین دوام می‌آورد و ماندنی است.

100%

واقعیت دیگر این‌ست که پوتین با جابه‌جایی مهم‌ترین و وفادارترین پیروانش در امور حقوقی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی توانسته است تا جامعه روسیه را در چنبره قدرت خود درآورد. این‌ روش خطرناک سبب شده است که پوتینسم به مکتب تحمیلی بر روان جامعه و دولت روسیه مستولی شود.

ولادیمیر پوتین، رهبری که اقتدارگرایی را بر دموکراسی ترجیح داد

۱۸ ثور ۱۴۰۳، ۲۳:۲۴ (‎+۱ گرینویچ)

ولادیمیر پوتین، هفتم می سال ۲۰۰۰، با این وعده‌ که از روسیه محافظت خواهد ‌کرد و آن را کشوری آزاد، مرفه، قدرتمند و متمدن خواهد‌ ساخت، برای نخستین بار به عنوان رئیس‌جمهوری روسیه معرفی شد. امروز، ۲۴ سال بعد، آیا وعده‌های پوتین عملی شده است؟

پوتین اکنون پنجمین دوره ریاست جمهوری خود را آغاز می‌کند. او در سال ۲۰۲۱ قانون اساسی را تغییر داد تا بتواند دو دوره دیگر برای ریاست‌جمهوری نامزد شود و احتمالا تا سال ۲۰۳۶ در قدرت باقی خواهد‌ ماند.

تایمز لندن نوشت او در انتخابات اخیر مارچ سال جاری که هنجارهای دموکراتیک را زیر پا گذاشت، با ۸۷/۸۰ درصد آرا، بالاترین نتیجه در تاریخ روسیه پس از فروپاشی شوروی، بار دیگر سمت ریاست‌جمهوری را از آن خود کرد.

میراث رئیس‌جمهوری روسیه را نه بر اساس عظمت دستاوردهایش بلکه با میزان آسیبی که به دیگران وارد کرده‌است می‌توان سنجید. تحت رهبری پوتین، روسیه به کشوری منفور در جهان تبدیل شده که رو به اتحاد با چین، نمونه دیگری از سرکوب دولتی آورده‌است. رویای دموکراسی در این کشور با خاک یکسان شده و نسل جوان آن تحت فشار خدمت در ارتش روسیه قرار گرفته‌اند.

مخالفان سرسخت پوتین همچون الکسی ناوالنی در شرایط مشکوکی از میان رفته‌اند. نامزدهای احتمالی انتخابات که با جنگ اوکراین مخالف بودند، رد صلاحیت شدند. هیچ یک از نامزدهای باقی‌مانده نیز جرات انتقاد از پوتین را نداشتند.

نشریه بریتانیایی تلگراف در وصف شخصیت او نوشت یکی از نمونه‌های چشمگیر رفتار خشن پوتین، ماجرای شکار او به همراه سیلویو برلوسکونی، نخست‌وزیر فقید ایتالیا در سال ۲۰۱۳ در حومه روسیه است که فابریزیو سیچیتو، سناتور سابق و یکی از اعضای حزب راست میانه فورتزا ایتالیا به رهبری برلوسکونی آن را بازگو کرده است.

به گفته سیچیتو در آن سفر، پوتین پس از شلیک به دو آهو، با چاقوی شکاری سینه یکی از آن‌ها را شکافت و قلبش را بیرون آورد. سپس آن تکه گوشت خون‌آلود را به برلوسکونی تقدیم کرد و گفت: «این یک غذای استثنایی خواهد‌بود!»

این حرکت، حال برلوسکونی را که هیچ علاقه‌ای به شکار نداشت، به هم ریخت به طوری که مجبور شد پشت یک درخت برود و استفراغ کند. با این حال، برلوسکونی اغلب به رابطه نزدیک خود با پوتین که حدود دو دهه ادامه داشت، می‌بالید.

عذرخواهی برلوسکونی از رژیم پوتین پس از تهاجم گسترده روسیه به اوکراین، به طور فزاینده‌ای بحث‌برانگیز شد. در سال ۲۰۲۲، این میلیاردر ایتالیایی به خود می‌بالید که برای تولد ۸۶ سالگی خود، ۲۰ بطری ودکای روسی و نامه‌ای «بسیار شیرین» از پوتین دریافت کرده‌است. این اظهارات خشم اوکراین را برانگیخت و دیپلومات‌های اوکراینی در ایتالیا گفتند: «۲۰ بطری ودکای رایگان دلیل کافی برای احیای مجدد روابط با یک جنایتکار و یک قاتل نیست.»

برلوسکونی مدعی شد که حمله روسیه صرفا برای استقرار «افراد شایسته» در کی‌یف بوده‌است. او در یک برنامه تلویزیونی ایتالیایی گفت: «قرار بود نیروهای روسی وارد شوند، در عرض یک هفته به کی‌یف برسند، دولت زلنسکی را با افراد شایسته جایگزین کنند و بعد بازگردند. در عمل، آن‌ها با سطح غیرمنتظره‌ای از مقاومت مواجه شدند که با ارسال انواع تسلیحات از غرب تغذیه شد.»

پوتین که یکی از محافظه‌کارترین رهبران جهان است، به جای پیشرفت در مسیر دموکراسی، سیری معکوس را طی کرده و کشور را به سوی اقتدارگرایی هر چه بیشتر سوق داده است. میراث او برای روسیه، آسیب‌های فزاینده به جامعه و تصویر بین‌المللی این کشور است.

در جریان ماجراجویی‌های خارجی ویرانه‌های گروزنی تا حلب که زیر بمباران روسیه ویران شدند و میلیون‌ها غیرنظامی اوکراینی که یا در داخل کشور آواره شده‌اند یا مجبور به ترک وطن‌شان شده‌اند چهره واقعی خود را آشکار کرد.

تراژدی‌های داخلی مانند فاجعه زیردریایی کورسک و محاصره تئاتر مسکو نیز گواه بی‌تفاوتی او نسبت به جان شهروندان روسی است.

غرب برای مدتی طولانی چشم خود را بر تهدیدات پوتین بسته بود. اما تهاجم گسترده روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، باعث شد آن‌ها سرانجام به هشدارهای افرادی همچون گری کاسپاروف، استاد بزرگ شطرنج تبعیدی گوش فرا دهند که سال‌ها پیش نسبت به افزایش اقتدارگرایی، انزوای بیشتر و خطرناک‌تر شدن پوتین برای کشورهای همسایه هشدار می‌دادند.

پوتین در پی احیای عظمت گذشته روسیه و دوران اتحاد جماهیر شوروی است. او در سال ۲۰۰۵ فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را «بزرگ‌ترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم» توصیف کرد. جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانه او اشتیاق برای احیای روسیه بزرگ را آشکار می‌کند؛ اشتیاقی که او آن را با عباراتی منحصربه‌فرد و تقریبا عرفانی در ذهن می‌پروراند.

تایمز در ادامه افزود او در تعقیب این چشم‌انداز، نه از نبوغ فرهنگی روسیه بلکه از سنت تاریک‌ خودکامگی و زور بهره برده‌است و سیاست خارجی او از رویکردی مشابه فرمان معروف ولادیمیر لنین پیروی می‌کند: «با سرنیزه حکومت کنید. اگر با مقاومت روبه‌رو نشدید، به اعمال فشار ادامه می‌دهید، اگر به فولاد برخوردید، کنار می‌کشید.»

در اوکراین، سرنیزه پوتین سرانجام با فولاد روبه‌رو شده و اکنون غرب باید هر کاری که می‌تواند برای تقویت مقاومت انجام دهد.

مرگ مرموز یک کماندوی پیشین؛عبدالجمیل زدران چگونه سه ماه پس رهایی از زندان طالبان جان باخت؟

۱۴ ثور ۱۴۰۳، ۱۹:۰۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
عبدالحق عمری

با وجود عفو عمومی، طالبان عبدالجمیل زدران، کماندوی ارتش پیشین را به اتهام همکاری با امریکا بازداشت و او را در زندان به شدت شکنجه کرد. این نظامی پیشین سه ماه پس از رهایی از بند طالبان به طور مرموزی جان باخت. افغانستان اینترنشنال به جزئیات بازداشت، شکنجه و مرگ او دست یافته است.

بخش پشتوی افغانستان اینترنشنال با بستگان عبدالجمیل زدران گفت‌وگو کرده و داستان زندگی این افسر جوان را پس از سقوط نظام جمهوری بررسی کرده است.

بستگان عبدالجمیل زدران می‌گویند که او پس از سقوط دولت پیشین چندین روز را با فرزندانش در دروازه‌های میدان هوایی کابل به امید خروج از کشور و نجات از مرگ سپری کرد، اما این امید و انتظار برآورده نشد.

بر اساس اطلاعات، عبدالجمیل زدران پس از چند ماه به دلیل تهدیدات امنیتی افغانستان را ترک کرد و به ایران رفت و حدود یک سال در این کشور ماند. او در این مدت تلاش زیادی به خرج داد تا به طور قاچاقی به ترکیه برود، اما در این تلاش نیز ناکام ماند و به افغانستان بازگشت.

نزدیکان زدران می‌گویند که او عفو عمومی طالبان را باور نداشت و احساس ترس می‌کرد. خانواده او نیز نگرانی مشابهی داشتند و اصرار می‌کردند که عبدالجمیل زدران با فرزندان یا به تنهایی به کشور امنی برود.

چگونگی بازداشت زدران از سوی طالبان

عبدالجمیل زدران پس از بازگشت به افغانستان به اداره پاسپورت کابل تحت کنترول طالبان مراجعه کرد و موفق شد برای فرزندانش پاسپورت تهیه کند.

نزدیکان وی می‌گویند که زدران با پاسپورت خانواده‌اش برای طی مراحل اداری به وزارت خارجه طالبان رفت، اما پس از خروج از این وزارت توسط ریاست «انتک» وزارت امور داخله طالبان بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

عبدالجمیل زدران پس از آزادی به بستگانش گفته بود که او یک ماه در زندان‌های خصوصی نگهداری می‌شد و متواتر از جایی به جای دیگر منتقل می‌شد. ریاست «انتک» وزارت امور داخله طالبان مرکز جمع‌آوری اطلاعات استخباراتی این وزارت به شمار می‌رود و اطلاعات نظامیان پیشین نیز در این اداره رصد می‌شود.

مقامات پیشین وزارت امور داخله به بخش پشتوی افغانستان اینترنشنال گفتند که اطلاعات افسران حکومت پیشین در این وزارت است و پس از سقوط حکومت پیشین، طالبان به این اطلاعات دسترسی دارد و بر اساس آن نظامیان پیشین را بازداشت می‌کنند.

بستگان عبدالجمیل زدران به افغانستان اینترنشنال گفتند که خانواده او تا یک هفته از بازداشت و محل نگهداری او اطلاعی نداشتند. آنان می‌گویند پس از تلاش‌های فراوان سران قومی، طالبان عبدالجمیل زدران را به قید وثیقه آزاد کرد، اما ریاست مبارزه با فساد وزارت داخله طالبان پاسپورت‌های او را ضبط کرد.

زدران پس از رهایی وحشتی را که در زندان طالبان تجربه کرده بود را به بستگانش بازگو کرده است.

به گفته منابع، عبدالجمیل زدران به بستگان خود گفته بود که طالبان او را در زندان طوری شکنجه کردند که جراحتی بر بدنش باقی نماند. زدران به نزدیکانش گفته بود که طالبان در زندان سرش را آویزان می‌کرد، دست‌هایش را می‌بست و شوک برقی به سرش می‌زد.

طالبان زدران را به همکاری با امریکایی‌ها متهم کرده بود.‌ یکی از بستگان نزدیک زادران به افغانستان اینترنشنال گفت که قبل از زندانی شدن، یک موسسه خیریه امریکایی ماهانه حدود ۲۰۰ دالر به او کمک می‌کرد.

این موسسه خیریه از طریق حساب اینستاگرام با زادران در ارتباط بوده است. طالبان پس از بازداشت او و ضبط تلفنش به این پیام‌ها دسترسی پیدا کرد و درباره علت دریافت این پول از او بازجویی کرده است.

زدران پس از زندان

منابع نزدیک به عبدالجمیل زدران می‌گویند که هربار از او در مورد زندان می‌پرسیدند این کماندو به جا پاسخ با صدای بلند گریه می‌کرد. عبدالجمیل زدران، سه ماه پس از آزادی از زندان و قبل از عید فطر، برای گرفتن پاسپورت خود و خانواده‌اش به ریاست انتک وزارت امور داخله طالبان مراجعه کرد، اما آنها پاسخ منفی دادند.

به گفته بستگان این نظامی پیشین، زدران به مقامات طالبان گفته بود که فرزندانش را در مکاتب ثبت نام می‌کند و برای درمان به خارج از کشور می‌رود، اما مقام‌های طالبان به او گفته بودند که تصمیم برای صدور پاسپورت را سراج‌الدین حقانی، وزیر داخله طالبان می‌گیرد.

سراج‌الدین حقانی نیز از قبیله عبدالجمیل زدران است. عبدالجمیل زدران در ایام عید به بغلان رفت، اما به گفته خانواده‌اش او پس از رهایی از زندان با مشکلات روحی فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

اخیرا، زمانی‌که خانواده زدران تلاش می‌کنند او را از خواب بیدار کنند، متوجه می‌شوند که یک طرف صورت او کبود و دست و پایش بی‌حس شده‌اند. پس از انتقال زدران به شفاخانه پزشکان می‌گویند او جان باخته است.

به گفته نزدیکان زدران، او سه ماه پس از رهایی از زندان طالبان درگذشت. آنها می‌افزایند که احتمال دارد که طالبان در زندان علاوه بر شکنجه‌های فیزیکی و روحی، به او دارو خورانده باشد.

«سفر پایان نیافته»؛ غم بی‌پایان زنان افغانستان

۱۴ ثور ۱۴۰۳، ۱۱:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
فرزاد رستمیان

«سفر پایان نیافته» مستندی است ساخته آیلیا حسین و ایمی ویلیامز که در جشنواره هات داکس، بزرگترین جشنواره فیلم‌های مستند در امریکای شمالی به نمایش درآمده است. فیلم تصویری است از فعالان زنی که مجبور به مهاجرت شده‌ و حالا علیه طالبان مبارزه می‌کنند.

فیلم چندین شخصیت مختلف را دنبال می‌کند. از روزنامه‌نگاران تا فعالان اجتماعی، از نمایندگان مجلس در دوره‌های پیش از طالبان تا سیاستمداران دیگری که حالا مجبور به مهاجرت شده‌اند اما ساکت ننشسته‌اند و سعی دارند توجه بین‌المللی را به حق و حقوق زنان در افغانستان و ظلم طالبان بر آن‌ها جلب کنند.

هر کدام از شخصیت‌ها شغل و جایگاه و ایده‌های مختلفی دارند اما در یک نقطه به هم می‌رسند: «خاموشی مرگ ماست.» در نتیجه هر کدام از آن‌ها به هر ترتیب ممکن سعی دارند صدای مردم خود باشند. برخی‌شان در یونان پناه گرفته‌اند و برخی هم در کانادا.

در بخش کانادا که عمده فیلم را شکل می‌دهد شاهد ملاقات آن‌ها با برخی نمایندگان مجلس و دولت کانادا هستیم و در طول فیلم برخی از این زنان به سیاست‌های امریکا و غرب نسبت به طالبان اعتراض شدیدی دارند.

یک نماینده سابق مجلس افغانستان می‌گوید که بارها نسبت به خطر طالبان اعلام خطر کرده و به آزادسازی پنج هزار طالب از زندان اعتراض داشته است، اما «امریکا و کشورهای اروپایی تبلیغی به راه انداختند که طالبان اصلاح شده»، در حالی که او طی دهه‌ها رفتار آن‌ها را دیده و می‌دانسته که اصلاح‌پذیر نیستند.

به نظر می‌رسد فیلم برای تماشاگر غربی ساخته شده و به همین دلیل برخی بخش‌های آن ممکن است برای دیگر تماشاگران شعاری به نظر برسد. بخش‌های زیادی از فیلم به شعارها و فعالیت‌های خیابانی این شخصیت‌ها اختصاص دارد و برخی از قسمت‌ها هم به نظر می‌رسد تنها برای روایت وضعیت زنان افغانستان برای تماشاگر غربی به شکل توضیحی در فیلم گنجانده شده‌اند.

با آن که فیلم در خارج از افغانستان تصویربرداری شده، سعی دارد از طریق ارتباط با زنان در داخل کشور وضعیت امروز آن‌ها را هم تصویر کند. شخصیت‌های فیلم در اروپا و کانادا به طور دائم از طریق تلفن یا زوم با زنان داخل کشور در ارتباط هستند و آن‌ها وضعیت خود را توضیح می‌دهند. اشاره به تعطیلی مدارس و دانشگاه‌ها و همین طور تعطیلی سالن‌های آرایش، از جمله مواردی است که زنان داخل کشور به اطلاع تماشاگر می‌رسانند، زنانی که تصویر صورت آن‌ها شطرنجی شده تا در داخل کشور دچار مشکل نشوند.

یک نماینده سابق مجلس می‌گوید مردم کماکان از داخل کشور با او تماس می‌گیرند و مشکلات خود را می‌گویند و انتظار دارند که کاری برای آن‌ها انجام دهد، در حالی که فراموش کرده‌اند او دیگر عضو مجلس افغانستان نیست. از طرفی یکی از شخصیت‌های فیلم اشاره می‌کند که طالبان هم گاهی به او تلفن می‌کنند و خانواده او در افغانستان تهدید شده‌اند. خواسته طالبان این است که در قبال دست برداشتن از آزار و اذیت خانواده‌اش، او در غرب کمپینی برای به رسمیت شناختن آن‌ها به راه بیندازد.

مکالمات تلفنی با داخل افغانستان، تلخی حاکم بر شرایط را آشکار می‌کند. بسیاری از زنان داخل از نومیدی خود حرف می‌زنند، برخی از پنهان شدن‌شان برای ماه‌ها می‌گویند و یکی هم اشاره دارد که بزرگ‌ترین آرزویش این است که از افعانستان فرار کند. یکی هم اطلاع می‌دهد که یک دختر ۱۸ ساله خودکشی کرده است و زنی هم از توهین و تحقیر همسرش در خیابان به خاطر پوشش او توضیح می‌دهد.

فیلم به سرنوشت برخی زنان فعال که بعد از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان مانده‌اند هم اشاره دارد، از جمله زن جوان عضو مجلسی که بعد از به قدرت رسیدن طالبان کشته شده است. یکی از همکارانش می‌گوید به او گفته است که با گذرنامه سیاسی‌اش هر چه زودتر از کشور خارج شود اما او پاسخ داده که مادر و خواهر و برادرانش تنها هستند و او باید بماند.

در جایی از فیلم یکی از شخصیت‌ها به ایران و جنبش مهسا هم اشاره می‌کند. او از این که مردان افغان به حمایت از زنان برنخاسته‌اند راضی نیست و اشاره دارد وقتی زنی در ایران در بازداشت می‌میرد، زنان و مردان ایران پا به پای هم در مقابل حکومت می‌ایستند.

همه شخصیت‌ها بر مسدود شدن امکان تحصیل زنان توسط طالبان اعتراض شدید دارند و یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که «اگر یک مرد تحصیل کند، فقط خودش تغییر می‌کند، اگر یک دختر تحصیل کند، می‌تواند خانواده را تغییر دهد.»

فیلم شخصیت‌هایی را دنبال می‌کند که با وجود سن و سال بیشتر از ۵۰ سال، خودشان هم دست از تحصیل نکشیده‌اند و یکی از آن‌ها به طور مرتب در کلاس‌های زبان انگلیسی شرکت می‌کند تا بتواند خواسته‌های خود و زنان افغان را بدون واسطه به زبان انگلیسی بیان کند.

«سفر پایان نیافته» هر چند فیلم پخته‌ای نیست و ارزش سینمایی ندارد، اما سعی دارد تصویری از غم بی‌پایان زنان افغانستان را برای تماشاگر غربی تصویر کند.