برخی زنان برای لذت بردن از زندگی به «دوستان صمیمی» نیاز ندارند
رسانهها مدام در حال نمایش زنان در حلقهای از دوستان صمیمیشاناند و انگار جامعه از آنها انتظار دارد عضو یکی از همین گروههای دوستانه باشند. این انتظارات برای آن دسته از زنانی که چنین تجربهای ندارند میتواند همراه با احساس کمبود یا شرمساری باشد.
تارا جودا، نویسنده و منتقد فیلم در مقالهای که در گاردین منتشر شده، این دیدگاه رایج را در مورد داشتن گروههای دوستانه زنانه به چالش میکشد.
این مقاله واکنشهای متعددی از سوی خوانندگان گاردین داشته که تاکیدی بر دشواریهای ایجاد گروههای دوستی برای برخی از زنان و احساس رضایت آنها از تنهاییشان است.
تارا در این مقاله از سالها تلاش سخت خود برای یافتن آن گروه از «دوستان همیشگی» نوشته است.
به گفته او، سینما و تلویزیون نشان میدهند که زنان مدام در حال ایجاد دوستیهای باورنکردنی با همجنسان خود هستند؛ دوستانی که تکیهگاهی برای عبور از روزهای سخت هستند، با خنده شما میخندند و با گریههایتان میگریند.
او نوشت: «مانند سریال سکس و شهر، تنها چیزی که باید بدانید این است که کدام نقش را در این گروههای دوستی بر عهده دارید: الف) باهوش هستید ب) سکسی هستید یا ج) بامزه؟»
تارا در ادامه نوشت: «سالها دنبال قبیله خودم بودم، اما فایدهای نداشت. هر فرصت جدیدی را با اشتیاق بررسی میکردم، مطمئن بودم اگر به اندازه کافی جستوجو کنم بهترین دوستانم را جایی آن بیرون پیدا خواهم کرد. به خودم میگفتم شاید مانند "تلما و لوئیز" جستوجوی من کمی بیشتر طول بکشد.»
این نویسنده و منتقد فیلم در ادامه یادآوری میکند که تازه وقتی به اواسط ۴۰ سالگی رسید، فهمید که ممکن است هرگز این اتفاق برای او نیفتد.
او نوشت: «برای مدتها، نداشتن گروه دوستی زنانه برای به اشتراک گذاشتن احساساتم، باعث میشد احساس کنم در طول سالها چیزی را از دست دادهام. گاهی اوقات احساس میکردم شاید چون به اندازه کافی سرگرمکننده نیستم، نتوانستهام چنین دوستانی پیدا کنم یا شاید من ارزش سرمایهگذاری را نداشتهام یا بدتر از همه، شاید خیلی خستهکننده هستم.»
تارا میگوید حالا هر گاه چنین افکاری به سرش میزند، با خودش مینشیند، مینویسد و با خانوادهاش وقت میگذراند. هر چند گاهی اوقات احساس تنهایی میکند اما در نهایت، با آن مشکلی ندارد.
یکی از خوانندگان به گاردین گفته با خواندن مقاله تارا احساس آرامش کرده است: «من در اواخر ۳۰ سالگی هستم و همیشه اینطور احساس میکردم که گروههای زنانه، از پذیرفتن من اجتناب میکنند. وقتی در یک مراسم، محل کار جدید یا فضایی تازه هستم، آن احساس آشنای امید برای یافتن "دوستان صمیمی" را به خوبی به یاد میآورم؛ حسی که در نهایت منجر به احساس خوردکننده عدم تعلق میشود.»
این فرد در ادامه گفت: «اغلب به این نتیجه میرسیدم که حتما من عجیب یا خیلی ساکتم، یا جالب نیستم. با این حال زمانی که در خانه هستم فقدان تعلق به یک گروه دوستی زنانه مرا آزار نمیدهد. فقط صبحهای دوشنبه در محل کارم از مواجهه با این سوال اجتنابناپذیر که "آخر هفته چه کار کردی؟"، خجالت میکشم. چون باید در پاسخ یا باید از وقت گذراندن با شریک زندگی و خانوادهام بگویم، یا از ملاقاتهای شش ماه یکبار با دوستان معدودم.»
این خواننده جوان به گاردین گفت که خواندن مقاله تارا باعث شده تا کمتر احساس تنهایی کند چون در واقع قرار نیست همه ما چنین گروههای دوستانه و پویایی داشته باشیم: «در حقیقت من درونگرا هستم و مطمئن نیستم بتوانم با مشکلاتی که گروههای دوستی دختران با آن مواجه میشوند کنار بیایم. امیدوارم با ادامه زندگی، این موضوع را کاملا بپذیرم و آرامتر باشم و دیگر خودم را برای چیزی سرزنش نکنم که بسیار رایجتر از آن است که فکرش را میکردم.»
شخص دیگری هم به گاردین از احساس مشترک شدید خود با این مقاله گفت: «من ۶۶ ساله هستم. زمانی که تنها پنج سال داشتم از سوی یک ملکه زنبور عسل از گروه دوستان کنار گذاشته شدم. این اتفاق باعث شد تا یک عمر از ورود به گروههای زنانه بپرهیزم.»
او در ادامه گفت: «همیشه از خودم میپرسیدم آیا چیز غیر قابل قبولی در من وجود دارد؟اما حالا متوجه شدهام که همه افراد مانند "زنبورهای کندو" نیستند. برخی از ما برای لذت بردن از زندگی به عنوان "زنبورهای مجرد"به دنیا آمدهایم. ما میتوانیم آزادیِ تنهایی را در آغوش بگیریم.»
خواننده دیگری هم در واکنش به این مقاله به گاردین گفت: «از اینکه بالاخره کسی جرات کرد بگوید "همه ما دایره وسیعی از دوستان نداریم" احساس آسودگی میکنم.»
او گفته تجربه تارا برایش بسیار مفید بود: «من دوستانی دارم، اما نه یک گروه قوی که بتوانم روی نوشیدنیهای بعد از ظهر جمعه، شبهای افتتاحیه، صنفهای یوگا و موارد مشابه حساب کنم. من از زمان تنهایی خودم لذت میبرم و در واقع برای چارج مجدد به زمان نیاز دارم.»
خواننده دیگری که حدودا ۷۰ سال دارد هم گفت: «سالها طول کشید تا احساس گناه نکنم که تنهایی خودم را به بودن با دیگران ترجیح میدهم. زمانِ تنهایی برای من تقریبا از هر چیز دیگری ارزشمندتر است. شما چیزی را مطرح کردید که چندین دهه طول کشید تا آن را بفهمم. متشکرم.»
پاسخهای خوانندگان بیانگر این واقعیت است که نه تنها بسیاری از زنان تنهایی و عدم تعلق به گروههای دوستی را میپذیرند، بلکه آن را ترجیح میدهند.
آنها معتقدند هر فردی روش منحصر به فرد خود را برای ارتباط و سرگرمی دارد و الزاما نباید در قالب گروههای دوستی زنانه جای بگیرد.
اگرچه دوستیهای عمیق برای بسیاری از زنان ارزشمند است، اما سایر زنانی که سبک ارتباطی متفاوتی دارند نباید احساس فشار یا شرمساری کنند زیرا برخی از زنان ترجیح میدهند بهعنوان «زنبورهای مجرد» زندگی کنند و از آزادی و تنهایی خود بدون اینکه احساس کمبود یا ناهنجاری کنند، لذت ببرند.
جشنواره هزارهها در امریکا نشان داد که آنها میکوشند در میان سنت و مدرنیته، مسیرهای جدیدی در پیش گیرند.
این جشنواره در پی برگزاری یک رشته همایش برای نیکوداشت فرهنگ هزارگی در چند کشور از جمله آلمان، کانادا، پاکستان و حتی افغانستان و چندین همایش مجازی، روز یکشنبه (۷ جوزا) در منطقه شانتیلی ایالت ویرجینیا برگزار شد.
در شش سال اخیر در روز ۳۰ ثور (۱۹ می) نهادها و چهرههای فرهنگی و سیاسی هزاره به عنوان «روز فرهنگ هزارگی» بزرگداشت میشود، ولی انجمن هزارههای امریکا جشنواره خود را با پیگیری اهدافی فراتر، در روزی متفاوت و به شیوههای متفاوتتر برگزار میکند.
حسین مهرامی، رئیس این انجمن، گفت که هدف اصلی از برگزاری این جشنواره تاکید بر حفظ هویت فرهنگی هزارهها در امریکا است. به گفته او، تامین ارتباط میان این آوارگان، که حالا برخی شهروند امریکا هستند، فراهم کردن زمینه گذار مناسب به فرهنگ جدید در کشور میزبان و البته ایجاد فرصتی برای شادی از دیگر اهداف این جشنواره است.
به گفته آقای مهرامی، این جشنواره از ۳۰ سال پیش در آخرین یکشنبه ماه می برگزار میشود. طبق توضیح او، در آغاز شمار کمی از خانوادههای هزاره ساکن ویرجینیا، مریلند و واشنگتن دیسی دورهمی خصوصی برگزار میکردند، ولی با تشکیل «انجمن هزارههای امریکا» در سال ۲۰۰۱، این رویداد سالیانه به جشنواره بزرگ قومی تبدیل شد.
برپایه برآورد انجمن هزارههای امریکا، حدود ۲۵ هزار نفر هزاره در سراسر امریکا زندگی میکنند و از آن جمله بیش از چهار هزار نفر در جشنواره روز یکشنبه از ایالتهای گوناگون امریکا شرکت کردند. با این حال، به دلیل نبود ظرفیت کافی برای پذیرش مهمانان بیشتر در پارک محل برگزاری این جشنواره، پولیس مانع حضور بیش از پنجصد مهمان دیگر شد.
بیشتر کسانی که در این جشنواره شرکت کردند، به دنبال فروپاشی حکومت پیشین افغانستان و رویکار آمدن طالبان در ۲۴ اسد ۱۴۰۰، به امریکا آمدهاند. دولت امریکا در پی خروج نیروهایش از افغانستان، از ماه اسد ۱۴۰۰ تا اکنون، بیش از ۷۴ هزار نفر را از افغانستان به امریکا منتقل کرده است. گفته میشود در حال حاضر ۱۹۵ هزار افغان در امریکا زندگی میکنند.
هزارهها کمتر از یکهشتم جمعیت مهاجران افغان را در امریکا تشکیل میدهند، ولی حضور نسبتا پرسروصداتری نسبت به دیگر گروههای قومی اهل افغانستان در امریکا دارند. جشنواره قومی سالیانه هزارهها در اطراف واشنگتن نشان میدهد که آنها در راستای انطباق با جامعه میزبان هم در مقایسه با دیگر مهاجران هموطن خود سرعت بیشتری دارند.
بیشتر این مهاجران بهویژه هزارهها در دوران گذار فرهنگی هستند و با تناقضاتی در زندگی خود روبهرویند. در حالی که به جامعه میزبان ادغام میشوند، میکوشند هویت هزارگی خود را حفظ کنند. رویهمرفته، هزارهها در امریکا به لحاظ فرهنگی شاهد تغییر سریعی در زندگی خود بودهاند. جشنواره روز یکشنبه به روشنی نشان داد که آن آنها در حال پوستانداختن فرهنگی هستند.
بخشی از این تغییر گرایش بیمانع به شادی بود. بخشی از شادی شرکتکنندگان این جشنواره با رقصیدن مردان و زنان جوان در میانه میدان به نمایش درآمد؛ چیزی که در افغانستان اگر غیرممکن نبود، دشوار بود. گروهی از آوازخوانان و نوازندگان با موسیقی شاد از بلندگوهای نیرومند آنها را همراهی میکردند.
اگرچه موسیقی هزارگی در افغانستان پدیده برجستهای بوده، ولی بخش عظیمی از موسیقی سنتی هزارگی را «مخته»، نوعی مرثیهخوانی، تشکیل میدهد. به نظر میرسد که نسل جدید هزاره میخواهد که از مختهخوانی فاصله بگیرد و بیشتر موسیقی شاد را برای نمایش سرزندگی و غرور خود تقویت کند.
حضور چشمگیر زنان در جشنواره فرهنگی هزارهها در امریکا
گوشه دیگری از این تغییر در نوع پوشش زنان و دختران دیده میشد. برخی از زنان و دختران هزاره پیراهن سنتی را بدون روسری و حتی بدون شلوار پوشیده بودند. لباسهای رنگارنگ با ترکیبی مدرن در تن آنها بیانگر رویکردی جدید و آگاهانه به بخشی از نمادهای فرهنگی است. شماری از پوشاکیهای سنتی از جمله دستار کاملا حذف شده است.
روابط زنان و مردان هم دستخوش تغییر شده است. اگرچه زنان و دختران هزاره در افغانستان هم از سالها پیش به صحنه زندگی اجتماعی راه یافته بودند، ولی در جشنواره ۲۶ می حضور، مشارکت و آزادی زنان و دختران با اعتماد به نفس بیشتری به چشم خورد. نشانهای از کنار گذاشتن آنها دیده نشد.
قنبرعلی تابش، معاون پیشین فرهنگی و پژوهشی دانشگاه خصوصی غرجستان در کابل، با اشاره به جشنواره روز یکشنبه در ویرجینیا گفت: «آنها دوست دارند شادی کنند، بنوازند و برقصند.» به گفته او، هزارهها در غرب میخواهند از یکسو خود را با جوامع غربی تطبیق دهند و از سوی دیگر ارزشها و سنتهای اجتماعی سازگار با زندگی مدرن را نگهدارند.
آقای تابش با اشاره به این که هزارهها یاد گرفتهاند که به انتخاب افراد احترام بگذارند، گفت در این جشنواره زنانی را دیده که ۲۸ ماه پیش در اردوگاه پناهجویان روسری و لباس سنتی داشتند، اما حالا روسری را کنار گذاشتهاند و اعضای خانواده با آنها مشکلی ندارند. به گفته او، در همین حال، زنانی هم بودند که هنوز هم روسری دارند و دیگران به آنها نگاه انتقادی ندارند.
نسیم فکرت، دانشجوی دکتری مردمشناسی و از برگزارکنندگان این جشنواره، باور دارد که «زنان هزاره بازتر از مردان هزاره هستند». او تاکید دارد که زنان و دختران هزاره ترسی از پخش شدن عکسهایشان در فضای عمومی ندارند. بیشتر آنها نگران نیستند که در فضای عمومی در معرض داوری قرار گیرند.
تغییر دیگری که به نظر میرسد ناشی از ملیگرایی هزارگی – اگر بتوان چنین تعبیری را به کار برد – است، جایگزینی «قهرمانان» است که به عنوان الگو معرفی میشوند. در گذشته در مراکز عمومی مانند حسینیهها و مساجد تصاویر امامان گذاشته میشدند و بعدتر عکسهای رهبران سیاسی جای آنها را گرفتند، اما حالا قهرمانان ورزشی، شخصیتهای تاریخی و علمی جایگزین آنها شدهاند.
این امر تا حدودی بیانگر آن است که هزارههای مهاجر در غرب دوست دارند با عبور از الگوهای گذشته، از الگوهایی متفاوت و منطبق با عملگرایی در زندگی اینجهانی پیروی کنند. با مرور مختصر عکسهای «قهرمانان»ی که در چنین همایشها معرفی میشوند، میتوان پی برد که آنها مایلند کمتر مذهبی و سیاسی بیندیشند.
به گونه مثال، آنها از چهرههای سیاسی بیشتر به الگو بودن عبدالعلی مزاری و از چهرههای تاریخی به فیضمحمد کاتب، نویسنده سراجالتواریخ، باور دارند. آنها همچنین با چاپ عکس جنرال محمدموسی خان، فرمانده هزارهتبار ارتش پاکستان در سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۶ نوعی ملیگرایی فرامرزی هزارگی را تبلیغ میکنند. برخی از افراد زنده هم در میان این «قهرمانان» قرار دارند.
از آن جمله شکردخت جعفری است که از دایکندی به ایران و بریتانیا رفت و متخصص فیزیک پزشکی شد. او ابزار کارآمد و کمهزینهای برای اندازهگیری دوز اشعه رادیواکتیو برای درمان سرطان اختراع کرد. حضور او در این جشنواره به عنوان «سورپرایز» اعلام شد. نسیم فکرت باور دارد که خانم جعفری به دلیل اینکه از میان فقر، مهاجرت، مرگ و چالشهای خانوادگی سر برآورده، «نماد مقاومت زنان هزاره» است.
به نظر آقای فکرت، مهاجرت هزارهها را واقعگراتر کرده است. به گفته او، مهاجران هزاره نه تنها در کسبوکار و اقتصاد جوامع میزبان، بلکه به حمایت مالی خانوادههای خود در داخل افغانستان هم سهم گرفتهاند. آقای فکرت مهاجران هزاره در امریکا و ایران را مثالی در این زمینه میداند.
با اینهمه، چیزی را که هزارههای امریکا نمیخواهند فراموش کنند، درد و رنج تاریخی است که هزارهها در چند سده اخیر تحمل کردهاند. در همایشهای هزارهها سراجالتواریخ به عنوان نماد این رنج تاریخی در کنار دیگر نمادها گذاشته میشود – کتابی که در آن کشتار هزارهها در سالهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۳ با مهارت کمنظیری بیان شده است.
هزارههایی که این کتاب را در مهاجرت با خود حمل میکنند یا در همایشها در کنار دیگر نمادهای فرهنگی خود میگذارند، به یاد میآورند که چند نسل پدران آنها مهاجرت اجباری را تجربه کردند؛ بهویژه در جریان و در پی جنگهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۳ به هند بریتانیا (پاکستان کنونی)، ایران و آسیای میانه آواره و ماندگار شدند.
جشنواره هزارههای امریکا
پس از آن در دوران تهاجم نظامی شوروی به افغانستان و همچنین جنگهای میانگروهی در سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۸ و همچنین در دوران جنگهای داخلی و به میان آمدن طالبان در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی، گروههای بزرگی از هزارهها مهاجرت دردناکی را تجربه کردند.
در گذشته آوارگان هزاره به دلیل الزامات وضعیت زندگی آن دوران، درد و رنج آوارگی را خاموشانه تحمل کردند، ولی حالا در غرب هم به بیان رنجهای تاریخی خود میپردازند و هم با برگزاری همایشهایی مانند جشنواره قومی هزارههای امریکا میکوشند از یکسو فشارهای روانی ناشی از مهاجرت را با شادی و پایکوبی کم کنند و از سوی دیگر ارتباط با ریشههای فرهنگی خود را زنده نگهدارند.
نگاهی به عملکرد ابراهیم رئیسی نشان میدهد که او از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی تا لحظه مرگش در ارتفاعات شمالغرب ایران، به شیوههای گوناگون حقوق مردم را نقض کرده و بهعنوان یکی از مهمترین ناقضان حقوق بشر در ایران شناخته میشود.
«آیتالله اعدام»، «آیتالله قتلعام»، «قصاب تهران»، «جلاد ۶۷»، «قاضی مرگ» و «عضو هیات مرگ» برخی از القابی است که به خاطر عملکرد ابراهیم رئیسی به او دادهاند.
در این گزارش بخشهایی از کارنامه ۴۵ ساله ابراهیم رئیسی در حوزه موارد نقض حقوق بشر را بررسی میکنیم.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ و به دنبال اعتراضات گروههای چپ، هادی مروی، نماینده روحالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی در مسجد سلیمان، ابراهیم رئیسی ۱۸ ساله را به این شهر برد و تا نخستین قدمهایش در مسیر نقض حقوق مردم برداشته شود.
رئیسی پس از بازگشت از مسجد سلیمان به شاهرود فرستاده شد و مجموعه عقیدتی-سیاسی پادگان آموزشی صفر- دو شاهرود را تاسیس و برای مدتی آن را اداره کرد.
ورود به دستگاه قضایی
رئیسی در سال ۱۳۵۹ به عنوان دادیار شهرستان کرج کار خود در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی را آغاز کرد و چند ماه بعد با حکم دادستان کل انقلاب به عنوان دادستان کرج منصوب شد.
او طی این مدت در مقام دادیار دادسرا و دادستان کرج، نقشی اساسی در سرکوب گروههای چپ و سازمان مجاهدین خلق ایران داشت و زندانیان سیاسی ساکن کرج تا سال ۱۳۶۱ او را به سبب بازجو و شکنجهگر در پروندههایشان میشناختند.
رئیسی در سال ۱۳۶۱ همزمان با دادستانی کرج، مسئولیت دادستانی همدان را هم به عهده گرفت و چهار ماه همزمان در این دو شهر به سرکوب مخالفان جمهوری اسلامی پرداخت.
او مدتی بعد به عنوان دادستان استان همدان معرفی شد و تا ۱۳۶۳ در این سمت باقی ماند.
انتقال به تهران
رئیسی در سال ۱۳۶۴ نخستین مدیریت قضاییاش در پایتخت را به عهده گرفت و در اولین گام به عنوان معاون و جانشین دادستان انقلاب تهران منصوب شد.
پس از آن به دادستانی تهران رفت و به عنوان معاون سیاسی که در آن زمان به عنوان «معاونت گروهکی» دادستانی انقلاب تهران شناخته میشود، فعالیت کرد.
سه سال پس از آن و به دلیل نقش گستردهاش در سرکوب فعالان سیاسی مورد توجه خمینی قرار گرفت و به ماموریتهای ویژهای در استانهای لرستان، کرمانشاه و سمنان اعزام شد.
اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷
اعدام زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ یکی از سیاهترین بخشهای کارنامه رئیسی است.
رئیسی در ماههای اسد و سنبله سال ۱۳۶۷ به عنوان معاون دادستان کل تهران در هیات مرگ حضور پیدا کرد و چندین هزار نفر را در فاصله اسد تا سنبله سال ۱۳۶۷ به کام مرگ فرستاد.
شمار دقیق قربانیان این اعدامها مشخص نیست و بنا بر آمار مراجع مختلف بین دو هزار و ۵۰۰ نفر تا ۳۰ هزار نفر در این مدت اعدام شدهاند.
زندانیان سیاسی که به دلیل همکاری با سازمانهای مخالف جمهوری اسلامی از جمله سازمان مجاهدین خلق ایران و گروههای چپ و کمونیست اعدام شدند.
سازمان عفو بینالملل، روز دوم جوزای امسال، در بیانیهای نقش مستقیم رئیسی در ناپدیدسازیهای قهری و اعدامهای فراقانونی هزاران مخالف سیاسی در دهه ۶۰ و از جمله سال ۱۳۶۷ را بر شمرد.
عفو بینالملل در بیانیه خود با اشاره به اینکه در ثور ۱۳۹۷، ابراهیم رئیسی به صورت علنی از کشتارهای دستهجمعی دفاع کرد و آن کشتارها را به عنوان یکی از دستاوردهای افتخارآمیز نظام توصیف کرد، گفته دهههاست بازماندگان و خانوادههای قربانیان به طرز بیرحمانهای از دستیابی به حقیقت، عدالت و جبران خسارت محروم شدهاند و به خاطر درخواست پاسخگویی مسئولان، تحت تعقیب قضایی قرار گرفتهاند.
رئیسی پس از مرگ روحالله خمینی و آغاز دوران علی خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی، با حکم محمد یزدی، رئیس وقت قوه قضاییه، به سمت دادستان تهران منصوب شد و از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۳ به مدت پنج سال این مسئولیت را برعهده داشت.
سازمان بازررسی کل کشور و معاونت قوه قضائیه
او پس از آن و از سال ۱۳۷۳ به ریاست سازمان بازرسی کل کشور منصوب شد و این سمت را تا سال ۱۳۸۳ در این سمت باقی ماند.
رئیسی در این دوران پروندههای بسیاری برای روزنامهنگاران تشکیل داد و موارد دیگری از نقض حقوق بشر از جمله پرونده منجر به اعدام برای فاضل خداداد، بازرگان و سرمایهدار ایرانی را در کارنامهاش ثبت کرد.
او از سال ۱۳۸۳ تا سال ۱۳۹۳ به مدت ۱۰ سال معاون اول قوه قضاییه جمهوری اسلامی شد. از سال ۱۳۹۳ تا سال ۱۳۹۵ دادستان کل کشور بود و از سال ۱۳۹۱ با حکم خامنهای به عنوان دادستان کل ویژه روحانیت نیز منصوب شد.
رئیسی در جریان جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ نقشی تعیینکننده در سرکوب مردم معترض، دادگاههای نمایشی و احکام غیرقانونی و سنگین آن زمان برای زندانیان سیاسی و عقیدتی داشت.
او همان زمان از اعدام محمدرضا علیزمانی و آرش رحمانیپور و محکوم شدن آنها به محاربه دفاع کرد و در حالی که هر دو پیش از انتخابات سال ۱۳۸۸ بازداشت شده بودند گفت آنها در اعتراضات پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ بازداشت شدهاند.
رئیسی پس از اعدام علیزمانی و رحمانیپور از اعدام افرادی دیگر هم خبر داد و گفت ۹ نفر دیگر گه با انگیزه براندازی جمهوری اسلامی در اعتراضات حضور داشته و قصد ایجاد «انقلاب مخملی» در ایران داشتاند هم به زودی اعدام خواهند شد.
سال ۱۳۸۹ که معاون اول قوه قضائیه بود، از میرحسین موسوی، زهرا رهنورد مهدی کروبی، از رهبران معترضان پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ در ایران (جنبش سبز) با عنوان «سران فتنه» یاد کرد و از عوامل و حامیان حصر غیرقانونی آنهاست.
پرونده بازداشتگاه کهریزک که چند شهروند معترض بازداشتی در آن کشته شدند هم یکی از مواردی است که رئیسی در سال ۱۳۸۸ آن را موضوعی حاشیهای نامید.
دادستان ویژه روحانیت
رئیسی از سال ۱۳۹۱ در مقام دادستان کل ویژه روحانیت، برای روحانیان مخالف بسیاری پروندهسازی کرد.
سایت دادگستر که با عنوان بانک اطلاعاتی «ناقضان حقوق بشر در ایران» شناخته میشود، فهرستی از روحانیونی را که مورد آزار و بازداشت و برخورد دادگاه ویژه روحانیت با دادستانی ابراهیم رئیسی بودهاند، منتشر کرده است.
احمد منتظری، عبدالحمید معصومی تهرانی، عبدالسلام گولنواز، هادی غفاری، سید حسین کاظمینی بروجردی، محمدایوب کاظمی، محمدرضا نکونام، ابوعمار بلوچستان، مرتضی نعمتاللهی، نورالدین کاشانی، سید صادق شیرازی، ابراهیم فاضلی، عبدالمجید مرادزهی خاشی، فضل الرحمنکوهی، خلیلالله بلوچی، علی مطهری، محمد عالم حکیمی، مهدی صدرالساداتی، عبدالباقی سعیدی، زهرا مجد، داوود قلیچی، عبدالمجید آزمون، حسن امینی، رسول حمزهپور، وحید هروآبادی، محمد حسین فیاض، عبدالغفار نقشبندی و عباس فتحیه، شماری از این افرد هستند.
ریاست بر قوه قضاییه
علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، روز ۱۶ حوت ۱۳۹۷ ابراهیم رئیسی را به عنوان رییس قوه قضاییه منصوب کرد.
رئیسی در مدت حضورش به عنوان رئیس قوه قضاییه همان رویه سابق خود درباره زندان، شکنجه، اعدام و موارد گوناگون نقض حقوق مردم ایران را ادامه داد.
به نوشته سایت حقوق بشری هرانا، تنها در شش ماه نخست پس از تکیه زدن رئیسی بر کرسی ریاست دستگاه قضا، صدور احکام با رشد ۱۱۹ درصدی نسبت به دوره مشابه در زمان ریاست لاریجانی مواجه شد.
بنابر آمارهای ارایه شده از سوی سازمانهای حقوق بشری، رئیسی در دوره دو ساله ریاستش بر قوه قضاییه مسئولیت اعدام بیش از ۴۰۰ نفر را داشته است.
در بین اعدامشدگان، مخالفان سیاسی و معترضانی چون نوید افکاری، مصطفی صالحی، روحالله زم و هدایت عبداللهپور، اعدام دستکم هفت کودکمجرم و ۲۵ زن و اعدام یک مرد به اتهام مصرف مشروبات الکلی به چشم میخورد.
رئیسی در آن دو سال علاوه بر اعدام، صدها فعال سیاسی و مدنی و کارگری و هواداران گروههای مختلف منتقد و مخالف نظام را با احکامی چون زندان، شلاق و جریمه نقدی مواجه کرد.
رئیسی که بهائیان را جاسوس اسرائیل و آیین بهائیت را ساخته دست انگلیسیها میدانست، درحالیکه شهروند بهائی، صرفا به دلیل بهائی بودن، در مدت ریاستش بر قوه قضاییه با احکامی همچون حبس و جریمه نقدی مواجه شدند، بارها گفته بود بهائیان در ایران به به اتهام جاسوسی برای اسرائیل محاکمه می شوند.
دوران ریاست جمهوری
رئیسی روز ۲۸ جوزای ۱۴۰۰ سیزدهمین رئیسجمهوری منتخب جمهوری اسلامی در ایران لقب گرفت و تا روز یکشنبه ۳۰ ثور که در سقوط بالگرد کشته شد، در این سمت هم به شیوههای مختلف حقوق مردم ایران را نقض کرد.
یک سال پس از روی کار آمدن رئیسی، اعتراضات سراسری «زن، زندگی، آزادی» در ایران، با جان باختن ژینا مهسا امینی، زن ۲۲ ساله ایرانی کُرد در شهریور ۱۴۰۱ پس از دستگیری به دست عوامل گشت ارشاد آغاز شد.
این اعتراضات فورا به یک خیزش سراسری در ایران تبدیل شد و بنا بر آمارهای سازمانهای حقوق بشری، حکومت ایران بیش از ۵۵۰ معترض را در جریان سرکوب این اعتراضات کشت و دستکم ۹ معترض دیگر را اعدام کرده است.
رئیسی در مقام رئیسجمهور و رئیس شورای عالی امنیت ملی در قتل، اعدام و سرکوب شهروندان این اعتراضات نقش مستقیم داشته است.
نقض حقوق زنان، نقض حقوق اقلیتهای جنسی و جنسیتی، نقض حقوق کارگران، پرستاران و معلمان از دیگر مواردی است که در کارنامه نقض حقوق بشر رئیسی ثبت شده است.
رئیسی ماه سرطان ۱۴۰۲ در سفری به کشور اوگاندا همجنسگرایی را «پدیده زشت» خواند و دور تازه برخورد با شهروندان بر سر رعایت نکردن حجاب اجباری، پس از سخنان خامنهای و او در حمل امسال آغاز شده بود.
او در عقرب ۱۳۹۸ از سوی وزارت خزانهداری امریکا به عنوان یکی از حلقه نزدیکان علی خامنهای تحریم شد و در سال ۱۳۹۰ هم نامش در کنار ۸۰ مقام جمهوری اسلامی در فهرست پیشنهادی برای تحریم در اتحادیه اروپا قرار گرفته بود.
اکنون بسیاری از خانوادههای دادخواه قربانیان جمهوری اسلامی، به دنبال شنیدن خبر مرگ ابراهیم رئیسی از او بهعنوان یکی از مهمترین ناقضان حقوق بشر در ایران یاد کرده و تاکید کردهاند که او با مرگش از محاکمه گریخت.
با این حال، سازمانهای حقوقبشری همچنان خواستار محاکمه او هستند و میگویند مرگ او به معنای بسته شدن پرونده جنایتهایش نیست.
حسین امیرعبداللهیان، وزیر خارجه پیشین جمهوری اسلامی که اخیرا با ابراهیم رئيسی در اثر سقوط هلیکوپتر جان باخت، کارنامه درخشانی از خود بر جا نگذاشته است. البته کارکردن در رژیمی که وزیر خارجه یک مامور مطیع است، بسیار دشوار است.
در این یادداشت کارنامه امیرعبداللهیان را به عنوان وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران بررسی میکنم.
وزیر خارجه مهمترین شخصیت سیاسی دولت برای مدیریت سیاست خارجی است. این سمت دیپلوماتیک پیوند دهنده سیاست داخلی با سیاست خارجی در هماهنگی با مناسبات بینالمللی میباشد.
وزیر خارجه ماموریت بالایی در سیاست داخلی نیز شمرده میشود، زیرا اوست که دهلیز پرغوغای منافع ملی و بینالملل را هموار میسازد تا کمترین تضاد در این مسیر مزدحم میان بازیگران ملی و جهانی رخ دهد.
از همینجاست که وزیر خارجه یکی از کلیدیترین سمتها در کابینه حکومتها به حساب میآید. بنابر این شناخت عمیق از حقوق بینالملل، ظرفیت بالای از فهم روابط بینالملل، منافع ملی و داشتن تواناییهای دیپلوماتیک از ویژگیهای اصلی وزیر خارجه شناخته میشود.
وزیر خارجه یک دولت تندرو
حسین امیرعبداللهیان در آگست سال ۲۰۲۱ توسط ابراهیم رئیسی رئیسجمهور پیشین ایران به عنوان وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران شامل کابینه گردید. سمت وزیر خارجه ایران شاید یکی از دشوارترین ماموریتهای دیپلوماتیک در جهان باشد. شما با دولتی مواجه هستید که در سایه تحریمهای گسترده و چالشهای کلان جهانی قرار دارد. دولتی که با دیکتاتوری و تندروی دینیاش شهره جهان است. دولتی که حقوق بشر و آزادیهای شهروندی در آن منع است و جمهوری اسلامی شامل جنگهای فکری، استخباراتی و نیابتیاش در منطقه است.
اما آیا آقای عبداللهیان از این چالشها بهدر آمد؟
نخستین پاسخی که به این پرسش مهم باید داد، روش مدیریت سیاست خارجی ایران است. سیاست خارجی توسط رهبری علی خامنهای رهبری و هدایت میشود. از اینرو ابتکار عمل را از وزیر خارجه و یا متخصصین سیاست خارجی میگیرد. این رویکرد سبب میشود که وزیر خارجه نتواند حتا در یک کنفرانس رسانهای آزادانه صحبت کند. من به عنوان تحلیلگر روابط بینالملل وقتی سخنان آقای امیرعبداللهیان را تحلیل و بررسی میکردم در یافتم که گفتههایش همیشه در فضای نامشخص و سرگردان ارایه میشدند. شما به وضاحت این وابستگی سیاسی را که همه آزادیهای یک وزیر را ربوده است، در سخنان او حس میکنید.
وابستگی به ولایت فقیه و نزدیکی با سپاه پاسداران
دومین ویژگی آقای امیرعبداللهیان وابستگی فکری و ایدیولوژیک وی نسبت به ولایت فقیه بود. این وابستگی در حدی وی را محصور کرده بود که ابتکار عمل را به عنوان یک دیپلومات والا از وی گرفته بود. ادبیات سیاسی آقای امیرعبداللهیان بیشتر ایدیولوژیک و آخوندی بود تا یک وزیر خارجه که بتواند با جهان به صورت باز صحبت کند.
فکر میکنم نزدیکی بیحد و حصر وی با سپاه پاسداران سبب شده بود که ادبیات سیاسی وی با سایر وزرای خارجه ایران متفاوت باشد. این فکر و این ادبیات، وی را بیشتر از همه نسبت به ولایت فقیه متعهدتر میساخت. وقتی با رسانههای مطرح جهان مصاحبه میکرد، شما ادبیات و فکر یک وزیر خارجه «دولت بسته» و انعطافناپذیر را به وضاحت حس میکردید. اینکار سبب میشد تا رسانهها از گفتوشنود با آقای عبداللهیان چیزی بهدست نیاورند.
بیگانگی با غرب و شرق
سومین نقیصه آقای عبداللهیان در شیوه ارتباط او با جهان بود. آقای عبداللهیان که تحصیلاتش را در ایران سپری کرده بود با فرهنگ جامعه غربی و کشورهای مهم شرقی از جمله روسیه و چین آشنایی خوبی نداشت. وی زبان انگلیسی را نمیدانست و یکبار سخنرانی کوتاهی به زبان انگلیسی در شورای امنیت سازمان ملل ارایه کرده بود که سبب طنزگویی بسیاری از مخالفین رژیم جمهوری اسلامی ایران شده بود. این ضعف سبب شده بود که آقای عبداللهیان در جمع دیپلوماتهای مطرح جهان خود را تجریدشده دریابد. این در حالی است که وزیر خارجه قبلی ایران آقای جواد ظریف دارای توانایی بالای زبانی، تخصصی و پروتوکولهای دیپلوماتیک بود.
آقای عبداللهیان تحت رهبری رئیسجمهوری کار میکرد که همه ابتکارات و صلاحیتهای رسمی خود را وابسته به خامنهای میدانست. ابراهیم رئیسی یک انسان مطیع به رهبر بود و هیچ ابتکاری که محصول افکارش به عنوان رهبر حکومت باشد از خود ارایه نکرد. چنین روشی بر فرهنگ مدیریتی آقای عبداللهیان اثر مستقیمی گذاشته بود.
رئیسجمهور و وزیر خارجه، هر دو خود را با چنین روش محافظهکارانه در محیط امن سیاسی قرار داده بودند. این روش برای هر دو خوب تمام میشد اما برای سیاست خارجی یک کشور با قدامت تاریخی و افتخارات گسترده جهانی یک فاجعه بود.
جنگ اوکراین و غزه؛ اروپا از ایران فاصله گرفت
آقای عبداللهیان بدترین سیاست خارجی ایران را با جهان غرب مدیریت کرد. شکست برجام و گفتوشنودهای هستهای ایران با جهان به بنبست رسید. ادبیات خشن تهران و واشنگتن در این دوران، خود را بیشتر از همیشه نمایان میساخت. بریتانیاییها که یکی از بازیگران مهم مذاکرات برجام بودند، به سان امریکا خشم خود را نسبت به کابینه ابراهیم رئیسی و سیاست خارجی او پنهان نمیکردند.
اتحادیه اروپا با گسترش جنگها در اوکراین و غزه فاصله بیشتری از ایران گرفتند. آقای عبداللهیان در این میان یک بازنده آشکار بود. وی به جای هموار سازی راهحلها برای این دشواریها، بر ادبیات تند و تیز ایدیولوژیک خود تأکید میکرد و راههای دیپلوماتیک را محدودتر میساخت.
جنبش «زن، زندگی، آزادی»
جنبش «زن، زندگی، آزادی» آسیب شدیدی به سیاست خارجی ایران وارد کرد. جامعه جهانی با این جنبش فراگیر همبستگی نشان دادند و رژیم به کشتار، شکنجه و تهدید و تحقیر شهروندان ایران ادامه داد. در نتیجه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد برای ایجاد یک گروه کاری تخصصی و حقیقتیاب رای داد که بر حیثیت سیاست و فرهنگ سیاسی دولت اسلامی ایران صدمه وارد کرد.
امروز حقوق بشر جوهر ارزشمند سیاست خارجی دولتها است. این در حالی است که ایران سیاست خارجیاش را از این جوهر ارزشمند تهی ساخته است. این روند بدفرجام در دوران مدیریت آقای عبداللهیان به اوج رسید.
جنگ غزه فاجعه دیگری را بر نقش آقای عبداللهیان اضافه کرد. ایران در این جنگ بازیگر مهمی است. ایران تاثیر مستقیمی بر حماس، حزب الله، حوثیهای یمن و گروههای جهادی منطقه دارد. نبود همگرایی ایران با جامعه جهانی که در بالا از آن نام برده شد، سبب گردید تا وزارت خارجه ایران که میتوانست نقش بسا مهمی داشته باشد، دچار توهم پیروزی در جنگ و نابودی اسرائیل شود. این راهکار بر قدرت فکری و تامیناتی جنگ بیشتر افزود و فضا را برای گسترش جغرافیایی و فکری جنگ مساعدتر ساخت.
این در حالی است که ایران میتوانست به عنوان یک بازیگر مؤثر بر کاهش راهبردی و میدانی جنگ نقش مهم بازی کند.
حملات موشکی ایران و پاکستان
حمله راکتی ایران به پاکستان اشتباه بزرگ راهبردی سیاست خارجی ایران به شمار میرود. تحلیلگران امور راهبردی و نظامی به خوبی میدانستند و گفته بودند که این کنش، واکنشی محکمی را سبب خواهد شد. چنین هم شد و پاکستان به زودترین فرصت ممکن پاسخ قاطع به ایران داد. در این حادثه تنشآمیز نقش تحلیل و تخصص در سیاست خارجی ایران به شدت ضعیف ارزیابی شد و حتا سبب آبروریزی یک دولت مهم در منطقه گردید. این حادثه لکه ننگین بر روابط ایران و پاکستان بنا نهاد که به خوبی میتوانست یک دیپلماسی کارا به جای آن عملی گردد.
حملات موشکی ایران علیه اسرائيل
در قبال جنگ فکری و سایبری با اسرائیل که سبب ناآرامی جهانی شد، نمیتوان تنها ایران را مقصر شمرد. حمله اسرائیل به قنسولگری ایران در دمشق آغازگر این تبادل آتش میان دو کشور گردید. در این میان نقش عبداللهیان در کاهش آن خنثا و بیتاثیر ارزیابی میشود. این تضاد، به یک درگیری حیثیتی برای دو کشور تبدیل شده بود که آنرا اجتناب ناپذیر ساخته بود. اما چیزیکه عبداللهیان و وزارت خارجه میتوانست انجام دهد، فعالسازی گروههای تخصصی برای رهیافت توصیههای امنیتزا باشد که باز هم از حیطه صلاحیت عبداللهیان خارج بود.
کارنامه ناموفق
به باور من حسین امیرعبداللهیان به عنوان وزیر خارجه یک کشور تاریخی و با اهمیت در خاورمیانه کارنامه درخشانی از خود به جا نگذاشته است. البته کارکردن در رژیمی که وزیر خارجه یک مامور مطیع است، بسیار دشوار است.
تخصص و کارایی یک وزیر قطعا بر تصامیم رهبری بیتاثیر نیست. اگر ما به جای یک وزیر مطیع با یک شخصیت مدبر سیاسی و فهیم که قدرت ابتکار را دارد، مواجه میبودیم قطعا در کارنامههای وی اثار مثبت و ارزشمند فراوان دیده میشد.
درحالی که هنوز خبر مرگ ابراهیم رئیسی تایید نشده بود، علی خامنهای وارد شد و گفت: «ملت نگران نباشند، هیچ اختلالی در کار کشور به وجود نمیآید.» او میدانست در نبود رئیسی، کفیلش محمد مخبر، چهره مورد اعتمادی است که ۱۴ سال سکاندار بزرگترین مجموعه اقتصادی تحت امر خامنهای بوده است.
محمد مخبر کیست؟
محمد مخبر دزفولی، مشهور به محمد مخبر، متولد ماه سرطان ۱۳۳۴ در دزفول است. پدرش عباس، از واعظان بهنام دزفول بوده که پس از انقلاب هم سمتهایی داشته است.
مخبر یک موسسه به نام پدرش سال ۱۳۷۴ تاسیس کرده که امروز توسط نزدیکانش مدیریت میشود.
او پیش از انقلاب جزو گروه «منصورون» بود، منصورون یکی از گروههای هفتگانه تشکیلدهنده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به شمار میرود. برخی میگویند این گروه در به آتش کشیدن سینما رکس آبادان نقش داشته است.
گروه منصورون پیوند عجیبی هم با شرایط امروز دارد. رئیسی که در سانحه روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ درگذشت، عضو «هیات مرگ» و عامل کشتار ۱۳۶۷ بود. یکی دیگر از اعضای آن هیات، علیرضا آوایی بود. او برادری دارد به نام احمد که نماینده ادوار مجلس است و دیگر عضو گروه منصورون در کنار مخبر بوده است.
عضو دیگر گروه منصورون در کنار مخبر، محسن رضایی بود که با آغاز به کار دولت رئیسی، معاون اقتصادی او شد.
مخبر از همین حلقه موسسان منصورون پلههای ترقی را آغاز کرد. او در دهه ۱۳۸۰ وقتی یکی دیگر از یارانش در گروه منصورون، یعنی محمد فروزنده، ریاست بنیاد مستضعفان را بر عهده داشت، با عنوان معاون بازرگانی و حمل و نقل بنیاد مستضعفان وارد تشکیلات اقتصادی زیر نظر خامنهای شد.
دهها سمت از عضویت در هیات مدیره شرکتهای اقماری بنیاد مستضعفان تا ستاد اجرایی، حاصل فعالیتهای او از دهه ۸۰ تاکنون است. مهمترین آنها ریاست هیات مدیره بانک سینا، وابسته به بنیاد مستضعفان است.
یکی از معماهای مشهور اقتصاد سیاستزده جمهوری اسلامی ماجرای حذف ترکسل از پروژه ایرانسل بود. گفته میشود مخبر که سال ۱۳۸۳ وقتی مردم او را مثل امروز نمیشناختند نقش مهمی در اقناع مجلس برای کنار گذاشتن ترکسل از پروژه ایرانسل و جایگزین کردن آن با شرکت ام.تی.ان آفریقای جنوبی داشته است.
معمایی که یک سر آن به بنیاد مستضعفان به عنوان سهامدار ایرانسل و مخبر به عنوان یکی از مدیران بنیاد مستضعفان میرسد و سر دیگر آن به حمیدرضا عارف، پسر و صاحب «ژن خوب» محمدرضا عارف، از چهرههای اصلاحطلب.
مخبر پس از ایفای نقش در پروژه ایرانسل از تیرماه ۱۳۸۶ با حکم خامنهای به ریاست ستاد اجرایی فرمان امام رسید؛ نهادی ثروتمند و البته مبهم که از سوی امریکا تحریم شده است.
او در دوران طولانی ۱۴ ساله ریاستش و در ستاد اجرایی، این نهاد اقتصادی مبهم را بیش از پیش برای علی خامنهای پروار کرد. یکی از اصلیترین شاخههایی که ساخت، گروه دارویی برکت بود؛ مجموعهای از ۲۰ شرکت بزرگ دارویی که برخی از آنها مصادرهای هم هستند.
کرونا فرصت طلایی گروه دارویی مخبر بود که حتی پیش از واکسین هم از آن استفاده کرد. مخبر در گروه برکت در همان اوایل شیوع کرونا، انحصار واردات کیتهای تشخیص کرونا از طریق یکی از شرکتهای مصادرهای زیر مجموعهاش یعنی کی.بی.سی در اختیار گرفت.
چرا مخبر را عامل مرگ ایرانیان براثر کرونا میدانند؟
۱۳۶ هزار و ۱۶۶ شهروند ایرانی در فاصله دلو سال ۱۳۹۸ تا دلو ۱۴۰۱ بر اثر کرونا جان باختند. این را آمارهای رسمی میگوید.
حالا یافتههای یک تحقیق علمی ثابت کرده اگر جمهوری اسلامی بر استفاده از واکسین ایرانی اصرار نمیکرد و مثل ترکیه با واکسینهای رایج آن زمان به جنگ کوید-۱۹ میرفت، ۵۰ هزار نفرشان زنده میماندند.
مهمترین واکسین تولید جمهوری اسلامی، واکسین «کو برکت» بود که مجری پروژه آن محمد مخبر، رییس وقت ستاد اجرایی «فرمان امام»، زیر نظر مستقیم علی خامنهای بود.
ایرانیان با چهره مخبر در روزهای سیاه همهگیری کرونا آشنا شدند؛ وقتی که در برنامهای تلویزیونی، دخترش طیبه را جلوی دوربین نشاند تا اولین دریافتکننده واکسن ایرانی کرونا شود.
به هر روی کرونا تمام شد و مخبر هم از ستاد اجرایی رفت. اما همان کسی که از مسئولین آن روزگار بود، حالا برای مدت حدود دو ماه بدون برگزاری انتخابات میتواند پشت میز نفر دوم جمهوری اسلامی بنشیند.
چرخبال ابراهیم رئیسی، رئیس دولت در جمهوری اسلامی روز یکشنبه، ۳۰ ثور، سقوط کرد و پس از گذشت نزدیک به ۱۷ ساعت اعلام شد او و همراهانش از جمله حسین امیر عبداللهیان کشته شدهاند. یکی از سوالات اصلی افکار عمومی این است که حالا با مرگ رئیسی چه خواهد شد؟
در جمهوری اسلامی، ابراهیم رئیسی اولین کسی نیست که نتوانسته دوره اول ریاستجمهوری خود را تکمیل کند.
پیش از او ابوالحسن بنیصدر به دلیل استیضاح و شکست از جناح رقیب در اول سرطان ۱۳۶۰ و محمدعلی رجایی، کشتهشده در انفجاری منسوب به سازمان مجاهدین خلق در هشتم سنبله ۱۳۶۰، نتوانستند دوره اول ریاستجمهوری خود را به پایان برسانند. به جز این سه، همه شش رئيسجمهور دیگر، دو دوره متوالی را به پایان بردهاند.
از دست دادن سه رئیسجمهور در دورهای ۴۵ ساله، در مقایسه با بسیاری از کشورها آماری بالا به حساب میآید که بهویژه با توجه به نحوه مواجهه با آن و پیامدهایش میتوان گفت نشان از یک بیثباتی مزمن دارد.
براساس قانون اساسی جمهوری اسلامی، مسیر کار روشن و مشخص است و قبلا هم دو بار پیموده شده. گرچه، به دلیل تغییر مفاد اصول ۱۳۰ و ۱۳۱ در تجدیدنظر سال ۱۳۶۸، این بار در اجرا تفاوتهایی خواهد داشت.
اصل ۱۳۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی میگوید: «در صورت فوت، عزل، استعفا، غیبت یا بیماری بیش از دو ماه رئیسجمهور و یا در موردی که مدت ریاستجمهوری پایان یافته و رئیسجمهور جدید بر اثر موانعی هنوز انتخاب نشده و یا امور دیگری از این قبیل، معاون اول رئیسجمهور با موافقت رهبری، اختیارات و مسئولیتهای وی شوا بر عهده میگیرد و شورایی متشکل از رئیس مجلس و رئیس قوه قضائیه و معاون اول رئیسجمهور موظف است ترتیبی دهد که حداکثر ظرف مدت پنجاه روز رئیس جمهور جدید انتخاب شود. در صورت فوت معاون اول و یا امور دیگری که مانع انجام وظایف وی گردد و نیز در صورتی که رئیس جمهور، معاون اول نداشته باشد مقام رهبری فرد دیگری را به جای او منصوب میکند.»
اما مشکل این است که مساله به این سادگیها هم نخواهد بود و در جمهوری اسلامی دیری است که در دیگر بر پاشنه همان قانون اساسی نمیچرخد.
تردیدی نیست که مرگ ابراهیم رئیسی تلاطمی قابل توجه در حکومت ایجاد میکند. اینکه آیا این تلاطم در جامعه هم بازتاب خواهد یافت، نکته دیگری است که در پایان به آن میپردازم.
سوابق تاریخی در جمهوری اسلامی ثابت میکند صاحبان قدرت در صورت لزوم رقیب را از میان برمیدارند. به باور عدهای هم رئیسی و هم مجتبی خامنهای آخرین نامزدهای اصلی و فعلی جانشینی علی خامنهای بودند، بنابراین، مرگ او به نظریهپردازیها درباره احتمال حذف شدنش دامن میزند و با توجه به سابقه جمهوری اسلامی در حذف رقبا، انکار این فرضیه را برای حاکمان سخت خواهد کرد.
اما اگر مرگ رئیسی، رویدادی پیشبینیناشده باشد در نتیجه میتواند پیامدهای متفاوتی به همراه آورد که برای دستگاه رهبری چندان هم مطلوب نباشد.
دستگاه رهبری جمهوری اسلامی، یعنی علی خامنهای و نزدیکترین حلقههای تصمیمگیری و اجرایی در جمهوری اسلامی، با پرداخت هزینههایی گزاف همزمان در سرکوب جامعه و حذف و حاشیهنشین کردن در راس قدرت کوشیده است و چه بسا آسودهتر از قبل گمان میکند که در هر دو زمینه موفق شده یا دستکم قسمت سخت راه را پیموده است.
پس از دو انتخابات ریاستجمهوری ایران در سال ۱۴۰۰ و مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان رهبری در ۱۴۰۲ که با تحریم بیسابقه و رکوردهای پایینترین میزان مشارکت برگزار شدند، برگزاری انتخابات ریاستجمهوری زودهنگام برای طیف حاکم دردسر و چالشی نالازم است.
تلاش برای کشاندن مردم به پای صندوقهای رای، کاری است که انجامش برای طیف حاکم بر نظام اسلامی نه خوشایند است نه آسان، اما در عین حال ضروری، تا نشان دهند که حکومت همچنان از نظر مردم مشروعیت دارد.
همین معادله چند مجهولی، بالقوه توانایی آن را دارد که باعث شود فرآیند کنترول مداوم سرکوب و گرفتن نتیجه دلخواه از این سرکوب البته تا به حال، هم در سطح حاکمان و به حاشیهراندهشدگان خدشهدار شود و هم با دلایل و اهدافی متفاوت در نزد مردم ایران.
مرگ ابراهیم رئیسی به تنهایی، بر قدرت به حاشیهراندهشدگان از دستگاه رهبری جمهوری اسلامی نمیافزاید، اما میتواند در آنان جنبش و تکانی بیافریند و به تکاپویشان اندازد تا دوباره سهمی از قدرت را طلب کنند و بکوشند فضای تنفس و ایفای نقشی برای خود بگشایند. قاعدتا آنها هم از راه صحبت با افکار عمومی و هم با نگاهی خیره به منازعات درونی طیف حاکم، در این مسیر خواهند کوشید.
به همان ترتیب، دستکم در فضای کنونی که قابل مشاهده و تحلیل است، دشوار بتوان گفت که این تلاطم نسبتا شدید در دستگاه رهبری جمهوری اسلامی، به همان شدت هم در جامعه بازتاب پیدا کند. با این همه، مرگ کسی که بهخاطر نقشش در کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ مشهور است، از جمله به خاطر بازتاب جنگ قدرت در سطح جامعه، از این توان برخوردار است که جامعه بهشدت ملتهب و معترض را به حرکت درآورد.
احتمال اینکه رویدادهای پیشبینیناشده، نتایجی پیشبینیناشده داشته باشند، همیشه بیشتر است.
رویکرد رهبران جمهوری اسلامی در میان خودشان برای تصاحب و حفظ قدرت به گونهای بوده که همه گزینهها همیشه روی میز باشند: از تقلب گرفته تا حصر و حاشیننشین کردن و حذف فیزیکی.
در مواجهه با مردم و آنها که معترض به قدرت هستند هم البته همه گزینهها را روی میز دارند: از محدودیت تا سرکوب و زندان و کشتار.
مرگ ابراهیم رئیسی، به خودی خود تغییری عمده در این وضعیت ایجاد نمیکند، اما زمینهای چندان مساعد فراهم میآورد که بتواند پذیرای تغییراتی بزرگ باشد.