• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

القاعده از بن‌لادن تا سیف‌العدل؛ درباره نسل جدید القاعده چه می‌دانیم؟

۱۲ حوت ۱۴۰۴، ۱۸:۳۸ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۲۱:۴۹ (‎+۰ گرینویچ)

اخیراً، مرکز ملی مبارزه با تروریسم امریکا هشدار داد که القاعده بار دیگر خواستار حمله به امریکا و کشورهای غربی است. با این حال، القاعده امروز همان سازمانی نیست که حملات ۱۱ سپتامبر را در نیویارک انجام داد. رهبری، راهبرد و شیوه جنگی این گروه به طور بنیادین تغییر کرده است.

سارا هارموش، مدیرعامل شرکت اچ ناین دفنس، در مقاله‌ای برای نشریه موسسه «مدرن وار» نوشت که اسامه بن‌لادن القاعده را به‌عنوان سازمانی کاریزماتیک شکل داد که هدفش وارد کردن شوکی بزرگ به امریکا و واداشتن آن به عقب‌نشینی بود.

ایمن الظواهری آن ساختار را به شبکه‌ای پراکنده تبدیل کرد که اولویت اصلی‌اش بقا در شرایط سخت و تحت فشار شدید بود. اکنون، تحت رهبری سیف‌العدل، القاعده وارد مرحله سوم شده است: تمرکز بر بازسازی سازمانی و ایجاد ساختاری منظم، سیستم‌محور و حرفه‌ای که نه بر پایه شخصیت یا خطابه، بلکه بر ساختار، مدیریت و انضباط سازمانی استوار است.

به‌نوشته هارموش، این گذار از «کاریزما» به «ایدئولوژی» و سپس به «سازمان»، جنبشی کم‌سروصداتر اما منسجم‌تر ایجاد کرده است. القاعده امروز کمتر به اقدامات نمایشی متوسل می‌شود، اما به‌گونه‌ای بالقوه خطرناک‌تر عمل می‌کند. زیرا، عمداً از جلب توجه پرهیز دارد و در عین حال ظرفیت آغاز حملات را پیدا کرده است.

بن‌لادن؛ شوک و تمرکزگرایی

بر بنیاد این مقاله، القاعده در دوره بن‌لادن بر جذبه فردی و جاه‌طلبی بزرگ استوار بود. او تاجر ثروتمند سعودی بود که به رهبر انقلابی اسلام‌گرا بدل شد و با تلفیق ایده‌های مذهبی و کاریزمای شخصی، جنگجویان عرب را به جهاد جهانی فراخواند. اقتدار در سازمان از شخصیت او، نقش مالی‌اش و توانایی‌اش در نمادسازی سرچشمه می‌گرفت.

در آن دوره، ساختار القاعده متمرکز و بسته بود. حلقه‌ای کوچک و وفادار تصمیم‌ می‌گرفت و عملیات‌ها نیازمند تایید شخص بن‌لادن بود. با این حال، او سازوکارهایی برای ایجاد شاخه‌ها، ارتباط میان فرماندهان و حتی طرح‌های ابتدایی جانشینی ایجاد کرد تا شبکه بتواند فراتر از پایگاهش در افغانستان گسترش یابد.

منطق راهبردی بن‌لادن ساده توصیف شده است: حمله به «دشمن دور» شامل امریکا، اسرائیل و رژیم‌های هم‌پیمان آنان در خاورمیانه، می‌تواند نظم منطقه‌ای را فروبپاشد. حملاتی چون یازدهم سپتمبر تبلور این رویکرد بود. با وجود هشدار برخی فرماندهان درباره پیامدهای چنین حملاتی و احتمال از دست رفتن پناهگاه طالبان، بن‌لادن بر تصمیم خود پافشاری کرد.

الظواهری؛ بقا و جنگ فرسایشی

پس از کشته شدن بن‌لادن در سال ۲۰۱۱، ایمن الظواهری رهبری سازمانی را بر عهده گرفت که زیر فشار شدید قرار داشت، اما به شبکه‌ای جهانی تبدیل شده بود. او فاقد کاریزمای بن‌لادن بود و بیشتر از طریق دکترین و دستورالعمل رهبری می‌کرد.

ظواهری در سال ۲۰۱۳، «رهنمودهای عمومی جهاد» را صادر کرد و از شاخه‌های القاعده خواست از حملات با تلفات گسترده، خشونت فرقه‌ای و آسیب زدن به غیرنظامیان پرهیز کنند و جلب حمایت محلی را در اولویت قرار دهند. در این چارچوب، مبارزه به عنوان جنگی فرسایشی و بلندمدت بازتعریف شد.

فشار امریکا، رهبران القاعده را به سوی پنهان‌کاری عمیق سوق داد و به این ترتیب، شاخه‌های القاعده در کشورهای مختلف اجازه یافتند که ابتکار عمل را به دست گیرند. این شاخه‌ها در کشورهایی که فعالیت می‌کردند، با مردم محلی عجین شدند. القاعده پس از عملیات‌های ضدتروریستی امریکا زنده ماند و در برخی مناطق گسترش یافت، اما از صحنه بین‌المللی عقب نشست. اقتدار رهبری بیشتر جنبه اخلاقی و فکری پیدا کرد تا عملیاتی. نهایتاً، الظواهری در سال ۲۰۲۲ در چند کیلومتری ارگ کابل کشته شد.

سیف‌العدل؛ نهادسازی و حرفه‌ای‌سازی

در این مقاله آمده است که سیف‌العدل، افسر پیشین ارتش مصر و رهبر کنونی القاعده، رویکردی مبتنی بر سازمان‌دهی نظامی، کار اطلاعاتی و برنامه‌ریزی بلندمدت دارد. او در دهه ۱۹۹۰ یکی از مربیان اصلی نظامی القاعده بود و در حرفه‌ای‌سازی بازوی عملیاتی این گروه نقش داشت.

به نوشته هارموش، او جهاد را برنامه‌ای چند مرحله‌ای و طولانی‌مدت توصیف می‌کند که جنگ تنها یکی از ابزارهای آن است. وی پنج شرط موفقیت را برمی‌شمارد: رهبری، اقتصاد، سازمان، راهبرد و کنترول.

از دید او، سازمان زیربنای پیروزی است. برای نهادینه‌سازی یک سیستم نظامی، باید ساختار مناسب ایجاد و افراد شایسته در جای درست گماشته شوند. رهبری باید نهادی و قابل تکثیر باشد، نه وابسته به فرد. فرماندهان باید متخصص و باتجربه باشند، نه صرفاً وفادار. آمادگی در دوره‌های آرامش اهمیت دارد و ارزیابی دقیق پس از هر عملیات ضروری است. به باور او، پیروزی نباید مانع خودانتقادی شود.

در این مدل، تمرکززدایی به‌صورت ساختاریافته انجام می‌شود: واحدهای کوچک و خودکفا که می‌توانند پراکنده شوند یا در زمان مناسب با یک دیگر کار کنند. فریب نیز به‌عنوان ابزار راهبردی مطرح است؛ از جمله مدیریت ادراک، تقویت تصورات موجود دشمن و پنهان نگه‌داشتن نیت واقعی.

هارموش می‌نویسد سیف‌العدل بر به‌روزرسانی دانش نظامی القاعده، مانند استفاده از پهپادها، حملات سایبری و حتی ابزارهای دریایی بدون‌سرنشین، تاکید دارد. او باور دارد که این فناوری‌ها می‌تواند هزینه انسانی عملیات را کاهش دهد.

همچنین، او بر خودکفایی مالی تاکید دارد تا وابستگی به منابع خارجی محدود شود. شاخه‌های القاعده در مناطقی چون آفریقا، منابع مالی قابل توجهی ایجاد کرده‌اند. هم‌زمان، هماهنگی میان شاخه‌ها از تبادل نیرو و تخصص گرفته تا همکاری رسانه‌ای افزایش یافته است.

تهدیدی کم‌صدا اما ماندگار

به‌نوشته هارموش، القاعده در محیطی فعالیت می‌کند که رقابت قدرت‌های بزرگ، کاهش تمرکز جهانی بر ضدتروریسم و درگیری‌هایی مانند جنگ حماس و اسرائیل، شرایط را برای تحرک این گروه مساعدتر کرده است. سیف‌العدل نه‌تنها سازمان‌یافته‌تر از پیشینیان توصیف می‌شود، بلکه در زمانی به قدرت رسیده که زمینه برای اجرای راهبرد او فراهم‌تر است.

در راهبرد او، حملات بزرگ کنار گذاشته نشده‌، بلکه به تعویق افتاده‌ است تا در زمان مناسب اجرا شود. حملات آینده القاعده ممکن است کمتر، اما پیچیده‌تر و مرگبارتر باشد.

هم‌زمان، شاخه‌های القاعده در مناطق تحت کنترول خود حاکمیت می‌کنند که به این ترتیب، مرز میان شورش و اداره را کمرنگ می‌کنند و می‌کوشند مشروعیت اجتماعی به دست آورند.

آنچه بن‌لادن با اقدامات نمایشی دنبال می‌کرد و الظواهری با تمرکز بر بقا حفظ کرد، سیف‌العدل می‌کوشد از طریق سازمان‌سازی حرفه‌ای دنبال کند. القاعده امروز زیاد نمایش نمی‌دهد، بلکه منظم‌تر، صبورتر و ساختارمندتر عمل می‌کند.

در پایان این مقاله آمده است که سکوت کنونی القاعده نشانه افول نیست، بلکه بخشی از استراتژی سازمان است. نسل جدید القاعده ناپدید نشده است، بلکه در حال بازسازی و انتظار به‌سر می‌برد.

پربازدیدترین‌ها

داعش مسئولیت قتل روحانی شناخته‌شده پاکستانی را بر عهده گرفت
۱

داعش مسئولیت قتل روحانی شناخته‌شده پاکستانی را بر عهده گرفت

۲

تاجیکستان ۲۵۰ خانواده افغان را اخراج کرد

۳

وزیر کار طالبان: جامعه جهانی نباید موضوع کارگران را سیاسی کند

۴

پارلمان اروپا آپارتاید جنسیتی و تروریستی بودن طالبان را رسما بررسی می‌کند

۵

ارتش پاکستان: طالبان با حمایت از شبه‌نظامیان منافع افغانستان را نادیده گرفته است

•
•
•

مطالب بیشتر

حسن عباس: تی‌تی‌پی برای طالبان یک سرمایه استراتژیک است

۱۱ حوت ۱۴۰۴، ۲۰:۲۰ (‎+۰ گرینویچ)

داکتر حسن عباس، پژوهشگر مشهور و نویسنده کتاب «بازگشت طالبان» باور دارد که جنگ میان طالبان و اسلام‌آباد می‌تواند منابع پاکستان را کاهش دهد، سرمایه‌گذاران را بترساند، شکاف‌های داخلی را عمیق‌تر ساخته و در نهایت به پاکستان آسیب برساند.

داکتر حسن عباس، پژوهشگر مشهور و نویسنده کتاب «بازگشت طالبان» باور دارد که جنگ میان طالبان و اسلام‌آباد می‌تواند منابع پاکستان را کاهش دهد، سرمایه‌گذاران را بترساند، شکاف‌های داخلی را عمیق‌تر ساخته و در نهایت به پاکستان آسیب برساند.

او در مقاله‌ای که روز دوشنبه در خبرگزاری آناتولی نشر شد، گفت که افغانستان تحت حاکمیت طالبان منزوی و تحت تحریم است و به شرایط جنگی عادت‌کرده، اما پاکستان کشوری هسته‌ای است که در پی ثبات اقتصادی، جذب سرمایه‌گذاری خارجی و بهبود جایگاه دیپلوماتیک خود است.

حسن عباس، پژوهشگر امنیت و جنوب آسیا در واشنگتن است که بخش مهمی تحقیقاتش روی مسایل طالبان، مرز افغانستان و پاکستان و تروریسم در منطقه متمرکز بوده است.

او قبلا دو کتاب در مورد افغانستان نوشته است. نخستین کتاب او با عنوان «احیای طالبان» در سال ۲۰۱۴ و کتاب دوم او با عنوان «بازگشت طالبان» در سال ۲۰۲۳ منتشر شد.

او در کتاب بازگشت طالبان، به تفصیل در مورد اختلاف میان چهره‌های تندرو و عمل‌گرا در درون طالبان، تهدید شاخه خراسان داعش، و تلاش طالبان برای گسترش روابط منطقه‌ای پرداخته بود.

طالبان محدودیت ساختاری دارد

حسن عباس باور دارد که حتی طالبان افغان اگر بخواهد هم نمی‌تواند به‌سادگی تحریک طالبان پاکستان را مهار کند.

به باور او حکومت طالبان فقیر و منزوی است و نهادهای امنیتی و اطلاعاتی آن هنوز به اندازه کافی قدرتمند و منسجم نیست. او توضیح می‌دهد که ساختار حکومت تازه شکل‌گرفته طالبان در برخی بخش‌ها منظم است، اما در بخش‌های دیگر پراکنده و ضعیف عمل می‌کند.

به گفته او، تحریک طالبان پاکستان یک گروه کوچک و ساده نیست که بتوان آن را در کوتاه‌مدت از بین برد. این گروه تجربه جنگی دارد، شبکه‌های پراکنده و مستقل دارد و به‌آسانی از هم نمی‌پاشد.

بنابراین، از نظر او، مشکل فقط اراده سیاسی طالبان نیست، بلکه محدودیت‌های عملی، ضعف نهادی و شرایط اقتصادی نیز باعث شده است مهار کامل این گروه برای طالبان افغان کار آسانی نباشد.

درگیری‌های مستقیم میان پاکستان و طالبان از میزان سال جاری شروع شد. اسلام‌آباد طالبان را متهم می‌کند که به این گروه اجازه فعالیت از خاک افغانستان می‌دهد.

این تنش‌ها از یک هفته قبل با حملات هوایی پاکستان در ولایت‌های شرقی افغانستان و پاسخ متقابل طالبان شدت گرفت و به درگیری‌های گسترده‌تری در امتداد مرز انجامید.

مقام‌های پاکستانی می‌گویند نزدیکی فکری و پیوندهای قبیله‌ای باعث شده طالبان با تی‌تی‌پی مدارا کنند. از نگاه پاکستان، فعالیت تی‌تی‌پی در افغانستان با مسئولیت این کشور برای جلوگیری از فعالیت گروه‌های شبه نظامی و تروریستی سازگار نیست.

حسن عباس، نویسنده و تحلیلگر، بر این باور است که طالبان به تحریک طالبان پاکستان به چشم یک جنجال و دردسر نمی‌بینند. به عقیده او، رهبران طالبان روزهای سخت تبعید خود در جریان جنگ با دولت پیشین را فراموش نکرده‌اند و خوب می‌دانند که مرزهای باز و قبایل همسو در آن سوی سرحد، روزگاری برایشان پناهگاه امن و منبع اکمالات بوده است.

آن‌ها پیش‌بینی می‌کنند که اگر در آینده با بحران‌های داخلی یا فشارهای جهانی رو‌به‌رو شوند، همین شبکه‌ها دوباره به کارشان خواهد آمد. بنابر‌این، قطع کامل رابطه با این گروه به معنای از دست دادن یکی از مهم‌ترین گزینه‌های استراتژیک آن‌هاست.

این نویسنده پاکستانی-امریکایی باور دارد که نزدیکی کابل به هند نیز پاکستان را نگران کرده است. پاکستان همواره افغانستان را بخشی از عمق راهبردی خود در برابر هند می‌دانست و اکنون از گسترش روابط کابل و دهلی‌نو احساس نگرانی می‌کند.

در داخل پاکستان، حملات تحریک طالبان پاکستان فشار سیاسی زیادی ایجاد کرده است. این گروه کاروان‌های نظامی و مراکز امنیتی را هدف قرار داده و تاثیر منفی بر روحیه نیروهای امنیتی گذاشته است. در چنین شرایطی، حملات به خاک افغانستان برای پاکستان هم جنبه بازدارندگی دارد و هم پیام قدرت به مردم در داخل این کشور.

با باور حسن عباس، طالبان طی سه دهه نشان داده‌ که در شرایط جنگی دوام می‌آورد اما در مقابل، پاکستان با اقتصاد ضعیف، سیاست قطبی و چالش‌های امنیتی داخلی دست و پنجه نرم می‌کند.

آیا جنگ پاکستان با طالبان، جنگ امریکا نیز است؟

۱۰ حوت ۱۴۰۴، ۲۰:۴۷ (‎+۰ گرینویچ)
•
تاج‌الدین سروش

جنگ پاکستان با طالبان دو روز پیش از درگیری امریکا و اسرائیل با ایران آغاز شد. پاکستان که در ماه‌های گذشته روابط پرتنشی با طالبان افغان داشته، همواره به دنبال فرصتی برای انتقام گرفتن از هزاران حمله مرگبار تی‌تی‌پی به نیروهای خود بوده است.

اسلام‌آباد که پس از سقوط کابل فکر می‌کرد مرزهای غربی‌اش امن می‌شود، طالبان افغان را به حمایت از تی‌تی‌پی و مهار نکردن حملات این گروه به خاک پاکستان متهم می‌کند.

به نظر می‌رسد بهترین فرصت برای اسلام‌آباد، موضع‌گیری‌های اخیر طالبان در حمایت از ایران و به طور کلی فاصله گرفتن این گروه از امریکا و نزدیکی به روسیه و ایران بوده است. این مواضع به هیچ وجه مورد پسند حکومت ترامپ نیست، چرا که او بر انزوا و سرنگونی جمهوری اسلامی تاکید دارد.

نخست وزیر پاکستان برای شرکت در جلسه شورای صلح ترامپ به امریکا رفت. آیا او در آنجا درباره افغانستان و طالبان گفت‌وگو کرده است؟ امریکا بارها از پاکستان در نبرد با شبه‌نظامیان پاکستانی حمایت کرده است.

به باور من، مخالفت طالبان با در اختیار گذاشتن پایگاه بگرام به امریکا و نزدیکی آن‌ها به روسیه و ایران، برای حکومت ترامپ به اندازه کافی متقاعدکننده بوده تا با حملات پاکستان به طالبان موافقت کند. این موضوع در حمایت ترامپ از حملات پاکستان به افغانستان و سکوت متحدان منطقه‌ای طالبان در برابر این حملات آشکار است.

شاید شریف این پیام را به ترامپ داده باشد که زمان انتقام‌گیری از شکست سال ۲۰۲۱ فرارسیده است. ترامپ که مدعی است امریکا بزرگترین قدرت نظامی جهان است، بارها خروج از افغانستان را تحقیرآمیز خوانده است. با گسترش حملات پاکستان، ترامپ نیازی ندارد که مستقیماً طالبان را تنبیه یا تحقیر کند. حملات پاکستان به تاسیسات نظامی طالبان به خودی خود این گروه را ضعیف‌تر کرده است.

آیا امریکا و پاکستان برای ضربه زدن به دو نظام اسلام‌گرای منطقه تقسیم وظایف کرده‌اند، به گونه‌ای که امریکا به حیات جمهوری اسلامی پایان دهد و پاکستان کار امارت هبت‌الله را یکسره کند؟

در حالی که جهان عمیقاً درگیر حملات اسرائیل و امریکا به ایران و پیامدهای آن برای امنیت خاورمیانه است، پاکستان با استفاده از این فرصت، حملات هوایی و راکتی خود را به افغانستان تشدید کرده است. طالبان برای مقابله با این حملات، نه قدرت نظامی کافی و نه مشروعیت لازم داخلی و خارجی دارد. این گروه بدون ارزیابی دقیق وضعیت، در زمین پاکستان بازی کرده و با حملات متقابل، بهانه یک جنگ تمام‌عیار را به دست اسلام‌آباد داده است.

آنچه از حملات پاکستان برمی‌آید، نشان‌دهنده دو هدف عمده است: اول، از بین بردن ذخایر مهمات امریکایی، همان تجهیزاتی که ترامپ بارها باقی ماندن آن در افغانستان را به عنوان نقطه ضعف حکومت بایدن یاد کرده است. دوم، بی‌ثبات کردن حکومت طالبان تا شرایط برای ایجاد تغییرات مورد پسند اسلام‌آباد و واشنگتن در کابل ایجاد شود.

در این میان، امریکا که بازی افغانستان را پایان‌یافته نمی‌داند، به دنبال فرصتی است تا حضور دوباره‌اش در این منطقه را با کمک متحدان قدیمی‌اش، پاکستان و اسرائیل، دوباره به دست آورد. اکنون اگر جنگ جاری بتواند جمهوری اسلامی ایران را از پای درآورد، پایه‌های حاکمیت طالبان نیز متزلزل خواهد شد.


تبدیل تقابل دوجانبه به بحرانی چندجانبه؛ موشک‌پراکنی ایران دایره دشمنانش را بزرگتر می‌کند؟

۱۰ حوت ۱۴۰۴، ۰۹:۲۶ (‎+۰ گرینویچ)
•
ناطق ملک‌زاده

صبح شنبه ۹ حوت موج تنش در خاورمیانه وارد مرحله‌ای شد که برای بسیاری از پایتخت‌‌های عربی خلیج فارس تا دیروز یک سناریوی دور به حساب می‌آمد.

در این روز ایالات متحده امریکا و اسرائیل اقدام به حمله نظامی علیه ایران کردند. طبق گزارش‌های متعدد، این حملات ابعاد وسیع داشته و از هدف قرار گرفتن زیرساخت‌ها و مراکز امنیتی و نیز تلاش برای ضربه به حلقه‌های تصمیم گیری سخن گفته شده است. رسانه‌ها از انفجارها در تهران و مناطق دیگر ایران گزارش داده‌‌اند و برخی گزارش‌های رسانه‌ای از هدف قرار گرفتن مراکز اطلاعاتی سپاه پاسداران نیز یاد کرده‌اند.

اما در مقابل، شلیک موشک‌های بالستیک ایران به چند کشور به‌طور همزمان، با این ادعا که پاسخ حملات امریکا و اسرائیل به خاک ایران است، معادله را از یک تقابل دوجانبه به یک بحران چندجانبه تغییر داد. آنچه فضا را واقعاً دگرگون کرد، عبور این حمله از مرزهای ادعایی «پاسخ به دشمن» و کشیده‌‌شدن آن به حریم هوایی و خاک چند دولت عربی بود؛ دولت‌هایی که برخی‌شان تا پیش از این می‌کوشیدند نقش میانجی را حفظ کنند، میزبان گفت‌وگوهای دیپلوماتیک باشند، یا دستکم به‌عنوان بازیگرانی محتاط و کم‌صدا از ورود مستقیم به درگیری پرهیز کنند.

در بحرین، طبق گزارش‌های رسمی، یک تأسیسات مرتبط با ناوگان پنجم امریکا هدف قرار گرفته است. بحرین این حمله را تأیید کرده و تصاویر و گزارش‌های میدانی نیز از وقوع انفجار در نزدیکی پایگاه دریایی امریکا خبر داده‌اند.

در امارات متحده عربی، چندین موشک توسط سیستم دفاعی هوایی امارات رهگیری و منهدم شد. یک غیرنظامی در ابوظبی بر اثر سقوط آوار کشته شد. وزارت دفاع امارات متحده عربی رهگیری‌ها را تأیید کرد. امارات به تازگی شاهد یک اقدام جنگی در خاک حاکمیتی خود از سوی کشوری بود که با آن مرز دریایی مشترک دارد.

در قطر، گزارش‌ها از رهگیری دستکم یک موشک خبر می‌دهند و از خسارت جدی صحبت نمی‌شود. اما اهمیت قطر صرفا در آسیب‌ندیدن نیست؛ اهمیت در نماد است. قطر سال‌ها میزبان بزرگترین پایگاه هوایی امریکا در منطقه به نام العدید بوده و هم زمان تلاش کرده نقش میزبان گفت‌وگوها و کانال‌های پشت پرده را نیز بازی کند. اکنون موشک‌های ایرانی این پل‌ها را هم هدف قرار داده است.

کویت نیز اعلام کرده که سامانه‌های دفاعی‌اش با تهدیدهای شناسایی شده در حریم هوایی برخورد کرده‌اند و گزارشی از خسارت فوری منتشر نشده است. کویت از ۱۹۹۱ به اینسو، در بسیاری از بحران‌های خلیج فارس کوشش کرده کمترین اصطکاک را داشته باشد و با احتیاط میان همسایگان بزرگتر تعادل ایجاد کند.

در اردن، ارتش اعلام کرده دو موشک بالستیک را که به سمت خاک کشور در حرکت بود، ساقط کرده است. اردن در سال‌های گذشته هم گاه در موقعیت «رهگیری تهدید در آسمان خود» قرار گرفته، اما اینبار روایت رسمی این است که هدف، خود خاک اردن بوده است. این اوضاع را برای اردن تغییر می‌دهد. کشوری که معمولا‌ در نقش میانجی و کاهش‌دهنده اصطکاک عمل می‌کند، وقتی به شکل مستقیم در معرض تهدید قرار می‌گیرد، دامنه انتخاب‌هایش تنگ می‌شود.

و اما عربستان سعودی؛ خبرگزاری فارس ایران ادعای حملات هوایی را مطرح کرد و اما هیچ منبع سعودی این موضوع را تأیید نکرده است. یا این اتفاق نیفتاده یا ریاض هنوز آماده نیست که بگوید این اتفاق افتاده است. البته باید یادآور شد که سعودی حدود چهار هفته قبل، به ایران تعهد داده بود که از خاک خودش به هیچ کشوری برای حمله به ایران اجازه نخواهد داد.

ایران به‌نظر می‌رسد در سطح کلان‌تر، با این شلیک‌ها به دنبال این است تا اراده خودش را برای پاسخ پس از حملات امریکا و اسرائیل نشان دهد؛ و اینکه می‌کوشد به واشنگتن بگوید که امنیت پایگاه‌‌هایش در سراسر منطقه هزینه دارد.» با این حال، این رفتار، همزمان می‌تواند نتیجه معکوس بدهد و به‌جای اینکه فقط امریکا و اسرائیل را درگیر کند، کشورهای خلیج فارس و اردن را هم، دستکم از نظر سیاسی و حقوقی، به سمت هم سرنوشتی امنیتی بکشاند و منجر شود این کشورها در یک ائتلاف احتمالی به امریکا و اسراییل بپیوندند.

مسئله دقیقاً همین‌جاست: وقتی یک دولت، برای نشان دادن اراده پاسخ، مرز عمل نظامی را چنان گسترده می‌کند که چند پایتخت دیگر را هم وارد بازی می‌سازد، در واقع به آن‌ها یک انتخاب تحمیل می‌کند. اکنون ایران ناخواسته برای این کشورها، نه انتخاب میان ایران و امریکا، بلکه انتخاب میان حاکمیت خود و عادی‌‌سازی نقض حاکمیت را گذاشته است.

بسیاری از این کشورها سال‌ها تلاش کردند رابطه با ایالات متحده را «امنیتی» نگه دارند، و در عین زمان رابطه با تهران را «مدیریت‌ شده» و قابل کنترول نشان دهند؛ یعنی هم با امریکا کار کنند، هم آستانه درگیری با ایران را پایین نگه دارند. اکنون ایران با این اقدام، به این دولت‌های عربی، مشروعیت تازه‌ای برای هم راستایی امنیتی داده است.

نکته دیگر این است که در سطح داخلی هم، این رخداد یک آزمون حیثیتی است. دولت‌های خلیج فارس مشروعیت‌شان را تا حدی بر وعده ثبات و امنیت بنا کرده‌اند؛ حالا وقتی یک بحران مثل شلیک موشک، وارد آسمان کشورهای عربی می‌شود، حتی اگر بیشتر موشک‌ها رهگیری شوند، آن حس «امنیت تضمین‌شده» ترک می‌خورد. همین ترک، از نظر داخلی حیثیتی می‌شود، چون دولت ها باید نشان دهند هنوز کنترول اوضاع را دارند و اجازه نمی‌دهند کشورشان میدان بازی دیگران شود.

در چنین شرایطی، این دولت‌ها به احتمال زیاد، چند تصمیم هم زمان اتخاذ خواهند کرد؛ از جمله امنیتی‌سازی رابطه‌شان با واشنگتن و اسرائیل، یعنی افزایش هماهنگی‌های دفاعی، و همچنان سیاسی‌سازی بحران کنونی در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی.

از منظر حقوق بین‌الملل نیز این کشورها دست خالی نیستند. وقتی موشک‌های ایران به سمت قلمرو این دولت‌ها شلیک شد، اصل حاکمیت آن‌ها نقض شد، همانگونه که حملات اسرائیل و ایالات متحده نیز، بر اساس همین منطق، حاکمیت ایران را نقض کرده است. در چنین وضعیتی، این دولت‌ها می‌توانند به ماده ۵۱ منشور ملل متحد استناد کنند و حق دفاع مشروع را، چه به شکل دفاع انفرادی و چه دفاع جمعی، برای دفع هرگونه حمله مسلحانه مطرح سازند؛ البته با رعایت دو شرط کلیدی ضرورت و تناسب.

نتیجه این است که ایران، با کشاندن پاسخ خود به خاک همسایگان، عملاً دایره دشمنانش را بزرگتر کرد و خود را در منطقه تنها‌تر کرد. اگر ایران صرفا بر پاسخگویی به دو کشور‌ حمله‌کننده به خاک خودش تمرکز می‌کرد، از یکسو می‌توانست ادعای خود را در چارچوب «دفاع» منسجم‌تر نگه دارد و از سوی دیگر، کشورهای خاورمیانه را تا این اندازه در موقعیت انتخاب حیثیتی و امنیتی قرار ندهد؛ انتخابی که دیر یا زود آن‌ها را، حداقل در سطح سیاسی، و شاید در سطح عملیاتی، به سمت همراستایی امنیتی با امریکا و اسرائیل سوق می‌دهد.

علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی که بود؟

۱۰ حوت ۱۴۰۴، ۰۲:۰۳ (‎+۰ گرینویچ)

علی خامنه‌ای در سال ۱۳۱۸ در مشهد و در خانواده‌ای روحانی به دنیا آمد. او تحصیلات حوزوی خود را در مشهد آغاز کرد و سپس در نجف و قم ادامه داد.

در قم از شاگردان روح‌الله خمینی شد و به جریان روحانیت سیاسی مخالف حکومت پهلوی پیوست. فعالیت‌های سیاسی او پیش از انقلاب ۱۳۵۷ چندین بار به بازداشت و تبعید انجامید.

پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، خامنه‌ای به سرعت وارد ساختار قدرت شد. او عضو شورای انقلاب، نماینده خمینی در شورای عالی دفاع و در مقاطعی سرپرست وزارت دفاع بود. همچنین به عنوان امام جمعه تهران منصوب شد؛ جایگاهی که نقش مهمی در تثبیت موقعیت سیاسی او داشت.

در سال ۱۳۶۰، در شرایطی پرتنش و هم‌زمان با جنگ ایران و عراق، به ریاست‌جمهوری رسید و دو دوره تا سال ۱۳۶۸ در این سمت باقی ماند. چند ماه پیش از نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری‌اش، در یک سوءقصد بمب‌گذاری به‌شدت مجروح شد که به فلج‌شدن دائمی بازوی راستش انجامید.

انتخاب به رهبری و تمرکز قدرت

پس از درگذشت روح‌الله خمینی در سال ۱۳۶۸، مجلس خبرگان رهبری او را به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی برگزید؛ انتخابی که در زمان خود بحث‌برانگیز بود، زیرا خامنه‌ای در آن مقطع مرجع تقلید محسوب نمی‌شد و از نظر جایگاه فقهی در سطح رهبر پیشین قرار نداشت.

با آغاز رهبری، او به تدریج ساختار قدرت را بیش از پیش متمرکز کرد و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به ستون اصلی نظام سیاسی و امنیتی کشور تبدیل نمود. در دوران او، نقش سپاه از یک نیروی نظامی صرف فراتر رفت و به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست، اقتصاد و امنیت منطقه‌ای تبدیل شد.

بر اساس ساختار قانون اساسی جمهوری اسلامی، رهبر عالی‌ترین مقام کشور است و خامنه‌ای در عمل بر نیروهای مسلح و سپاه پاسداران، قوه قضائیه، شورای نگهبان، رسانه‌های دولتی و سیاست‌های کلان اقتصادی، از جمله نحوه هزینه‌کرد درآمدهای نفتی، نظارت و نفوذ تعیین‌کننده داشت.

سیاست داخلی

دوران رهبری خامنه‌ای با چندین موج بزرگ اعتراضات داخلی همراه بود؛ از اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸ گرفته تا اعتراضات گسترده پس از انتخابات ۱۳۸۸ و سپس اعتراضات سراسری سال‌های پایانی دهه ۱۳۹۰ و اوایل دهه ۱۴۰۰، از جمله اعتراضات پس از مرگ مهسا امینی در سال ۱۴۰۱.

در این دوره‌ها، حکومت با بازداشت‌های گسترده، محدودیت رسانه‌ای، قطع اینترنت و استفاده از نیروهای امنیتی و نظامی به سرکوب معترضان پرداخت. منتقدان سیاسی، فعالان مدنی و روزنامه‌نگاران بسیاری در طول این سال‌ها زندانی شدند. سیاست‌هایی چون حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی و تأکید بر ایدئولوژی انقلابی نیز با حمایت مستقیم او ادامه یافت.

سیاست خارجی

خامنه‌ای سیاست خارجی جمهوری اسلامی را بر پایه تقابل ایدئولوژیک با ایالات متحده ـ که آن را «دشمن شماره یک» می‌نامید ـ و دشمنی با اسرائیل تعریف کرد. در چارچوب آنچه «محور مقاومت» خوانده می‌شود، جمهوری اسلامی از گروه‌هایی چون حزب‌الله لبنان، حماس، حوثی‌های یمن و دیگر نیروهای هم‌پیمان منطقه‌ای حمایت کرد.

او همواره تأکید داشت که برنامه هسته‌ای ایران اهداف صلح‌آمیز دارد و ساخت سلاح هسته‌ای را رد می‌کرد، اما در عین حال این برنامه را به ابزار چانه‌زنی و بازدارندگی در برابر فشارهای غرب تبدیل نمود. در برابر تحریم‌های گسترده امریکا و اروپا، بر «مقاومت» و «تاب‌آوری» اقتصادی تأکید می‌کرد.

سال‌های پایانی و مسئله جانشینی

در سال‌های پایانی عمر، بحث جانشینی او به یکی از مهم‌ترین موضوعات سیاسی ایران تبدیل شد. از حلقه نزدیکان و چهره‌های ارشد نظام، از جمله احتمال نقش‌آفرینی مجتبی خامنه‌ای، به عنوان گزینه‌های بالقوه یاد می‌شد، اما او هیچ‌گاه جانشین رسمی خود را اعلام نکرد.

میراث و پیامدها

علی خامنه‌ای بیش از ۳۶ سال در رأس قدرت باقی ماند و طولانی‌ترین دوره رهبری در خاورمیانه معاصر را رقم زد. او نماد تداوم ایدئولوژی انقلاب ۱۳۵۷، تمرکز قدرت در نهاد رهبری و تقابل پایدار با غرب بود.

در دوران او، جمهوری اسلامی از بحران‌های بزرگی چون جنگ، تحریم‌های فلج‌کننده، اعتراضات داخلی، درگیری‌های منطقه‌ای و تنش‌های مستقیم نظامی عبور کرد؛ اما این تداوم با هزینه‌های سنگین انسانی، اقتصادی و اجتماعی همراه بود.

کشته‌شدن او در سال ۲۰۲۶ نقطه عطفی تعیین‌کننده در تاریخ جمهوری اسلامی و معادلات قدرت در خاورمیانه محسوب می‌شود. آینده نظام سیاسی ایران پس از او و چگونگی انتقال یا تغییر ساختار قدرت، همچنان با عدم قطعیت‌های جدی روبه‌رو است.

آیا طالبان پنج‌سالگی‌ پیروزی خود را جشن خواهد گرفت؟

۸ حوت ۱۴۰۴، ۲۳:۱۵ (‎+۰ گرینویچ)

طالبان که با بحران مشروعیت، شکاف اجتماعی و انزوای جهانی روبه‌رو است اکنون با فشار مستقیم نظامی پاکستان نیز مواجه شده است. درگیری‌ با پاکستان می‌تواند اقتصاد، روابط منطقه‌ای و حتی ثبات داخلی طالبان را متاثر کند.

آیا این گروه پنج‌سالگی بازگشت خود به قدرت را با اطمینان جشن خواهد گرفت یا وارد چرخه‌ای از فرسایش می‌شود که تلاش برای حفظ قدرت را جایگزین بزرگداشت پیروزی می‌کند؟

روشن است که طالبان از نظر نظامی هم‌سنگ پاکستان نیست و بیشتر بر تحریک احساسات عمومی تکیه دارد. اگر جنگ کنونی ادامه یابد بعید است وارد خاک پاکستان شود و میدان اصلی آن افغانستان خواهد بود.

سیگنال واشنگتن به سود اسلام‌آباد

تا اینجا هیچ کشوری، حتی حکومت‌هایی که با طالبان روابط نزدیک دارند، حملات هوایی پاکستان را محکوم نکرده‌اند. طالبان علاوه بر چالش‌های داخلی، در بازی‌های بزرگ‌تر منطقه‌ای نیز دست برتر ندارد و نمی‌تواند معادله را به سود خود برگرداند. در مقابل، پاکستان در معادلات امنیتی منطقه جایگاه تعریف‌شده‌‌ای دارد و از روابط فعالی با قدرت‌های تاثیرگذار برخوردار است.

در چنین فضایی، موضع‌گیری دونالد ترامپ احتمالا طالبان را نگران و اسلام‌آباد را مصمم‌تر ساخته است. ترامپ روز جمعه به خبرنگاران گفت که کار اسلام‌آباد «عالی» است.

این موضع‌گیری رئیس‌جمهور امریکا می‌تواند نشانه‌ای از این باشد که در بخشی از ساختار سیاسی امریکا، نگاه امنیتی به افغانستان همچنان از مسیر اسلام‌آباد تعریف می‌شود. برای طالبان، چنین سیگنالی به معنای تنگ‌تر شدن میدان است. شاید بتوان گفت که طالبان با نوعی مشروعیت‌بخشی غیرمستقیم ترامپ در جنگ پاکستان علیه خود روبه‌رو شده است.

پیام ترامپ این معنا را دارد که ایالات متحده برای تعریف سیاست خود در منطقه، پاکستان را به عنوان شریک امنیتی خود مطرح می‌کند.او پی‌هم از نخست وزیر و رئیس ستاد ارتش این کشور توصیف می‌کند و در این اواخر بیش از هر زمانی دیگری به پاکستان اعتماد دارد.

این نکته برای رژیمی که در سطح جهانی تنها یک کشور آن را به رسمیت شناخته و همچنان در پی کسب مشروعیت بیرونی است، نشانه امیدوارکننده‌ای نیست.

بحران مشروعیت و نارضایتی پنهان

در محور جامعه و مشروعیت، طالبان همچنان با مشکل جدی مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی روبه‌رو است. نقض حقوق اساسی مردم و محدودیت‌های گسترده علیه زنان و دختران و جلوگیری از تحصیل ادامه دارد و این وضعیت نارضایتی عمومی از طالبان را به بالاترین حد خود در چهار و نیم سال گذشته رسانده است.

تجربه نشان داده که انباشت نارضایتی و خروج نیروهای متخصص می‌تواند حکومت را به ساختاری صرفا امنیتی و کم‌تحرک بدل کند.

اقتصاد نیز پاشنه آشیل دیگر طالبان است. جنگ در هر سطحی که باشد کمر هر نظامی را خم می‌کند. اختلال در گذرگاه‌های مرزی، کاهش صادرات و افزایش ریسک سرمایه‌گذاری، مستقیما بر معیشت مردم اثر می‌گذارد. نظامی که از پشتوانه مالی گسترده برخوردار نیست، در برابر فشارهای طولانی‌مدت اقتصادی آسیب‌پذیرتر می‌شود.

طالبان در آستانه آزمون بقا

تنها نقطه امیدبخش برای طالبان این است که مخالفان سیاسی این گروه هنوز نتوانسته‌اند به یک بدیل منسجم و قابل اتکا تبدیل شوند. رهبری واحد و برنامه مشترک ندارند و در داخل کشور نیز ظرفیت سازماندهی گسترده از خود نشان نداده اند.

حتا پاکستان و امریکا نیز اجماع روشنی برای جایگزین‌سازی طالبان ندارند.

اما پاکستان اکنون تحت فشار افکار عمومی قرار دارد تا این‌بار یا طالبان را وادار به مهار تی‌تی‌پی کند یا هر کاری می‌تواند انجام دهد. حتا مایک پمپئو وزیر خارجه پیشین امریکا خطاب به سیاستمداران پاکستان نوشت که «امیدوارم تغییر رویکردتان دائمی باشد»

در چنین شرایطی این احتمال نیز منتفی نیست که پاکستان برای عبور از طالبان با حمایت یا دست‌کم همدلی امریکا، گزینه‌های دیگری را روی میز بگذارد.

به‌ویژه در شرایطی که امریکا نیز همچنان به ملاحظات امنیتی خود در افغانستان، از جمله پرونده پایگاه بگرام و نزدیک شدن به جغرافیای چین و نیز سلاح‌هایی که از آنها نزد طالبان مانده فکر می‌کند.

با این حساب، اگرچه پیش‌بینی این‌که انباشت این همه بحران به سقوط طالبان بینجامد دشوار است، اما می‌توان با اطمینان بیشتری گفت که اگر این جنگ حتی برای مدتی نه‌چندان طولانی ادامه یابد، می‌تواند طالبان را در موقعیت دفاع از بقا قرار دهد. مگر آن‌که این گروه به‌صورت ناگهانی دست به تغییرات جدی بزند. از تی‌تی‌پی عملا فاصله بگیرد، روابط خود با جهان را بازتعریف کند و از همه مهمتر به مطالبات مردم افغانستان گوش دهد.

بدون چنین چرخشی، مسیر پیش‌رو حتی می‌تواند مانع آن شود طالبان بتواند در کابل بماند و پنجمین سالگرد بازگشت خود به قدرت را برگزار کند، همان‌گونه که در دهه نود میلادی نیز به دلیلی تقریبا مشابه، هرگز به پنجمین سالگرد ورود خود به کابل نرسید.