در یک طرف این مناقشه، کسانی قرار دارند که خامنهای را شخصیتی بزرگ و برخوردار از فضایل عظیم انسانی قلمداد کرده و از دست رفتنش را ضایعهای جبرانناپذیر میدانند. در طرف دیگر، کسانی هستند که او را دیکتاتوری جنایتکار و سنگدل شمرده و بر مرگش پایکوبی کردهاند.
این تضاد ژرف در افکار عمومی کشورهای منطقه نشان میدهد که شکافهای درونی این جوامع بسیار عمیق است و در نتیجه احتمال رسیدن به اجماع بر سر مسائل کلان تقریباً ناممکن به نظر میرسد.
طرفداران نظام ایران یا کسانی که دستکم از قتل خامنهای خشمگین و اندوهگین هستند، به ویژگیهایی در شخصیت او، مانند فصاحت، صلابت در موضعگیری، حمایت تمامقد از داعیه فلسطین و مخالفت آشکار با هژمونی غرب اشاره میکنند که وی را نسبت به بسیاری از رهبران منطقه ممتاز کرده بود. شماری از افغانها که از سیاستهای امریکا در کشور شان و منطقه ناراضی هستند، از خامنهای و جمهوری اسلامی حمایت کردهاند.
از نظر آنان، مجموع این ویژگیها از وی شخصیتی کاریزماتیک ساخته بود. برای آنها، حتی نحوه کشته شدنش ــ بدون رها کردن میدان در برابر سختترین حملات و حضور در دفتر کارش تا آخرین لحظه ــ همگی نشانههای یک رهبر فرهمند و کمنظیر است.
در طرف مقابل، کسانی که بر مرگ خامنهای اظهار شادمانی میکنند و آن را گامی در مسیر رسیدن به آزادی مردم و رهایی از سیطره دیکتاتوری میشمارند، بر نقاط دیگری در باره او انگشت میگذارند. مخالفان با کنار هم قرار دادن جزئیات خرد و قضایای اخلاقی شخصی در کارنامه او، در کنار ماهیت کلی رفتار استبدادیاش، تلاش میکنند تا چهرهای کریه و ناپسند از وی به نمایش بگذارند.
آنچه از همه مهمتر است، انحصار قدرت و استبداد در حکومتداری خامنهای بود که مستقیماً بر زندگی مردم تاثیر گذاشته است. این شیوه باعث شد که نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی هزاران معترض را در جریان اعتراضات سراسری در این کشور به گلوله ببندند. حکومت ایران کشته شدن سه هزار نفر را تایید کرد، اما گزارش ایران اینترنشنال نشان میدهد که بیش از ۳۶ هزار معترض به دست نیروهای جمهوری اسلامی کشته شدند.
بنا به استدلال مخالفان، خامنهای در دوران حاکمیتش تحمل هیچ مخالفی را نداشت. از نظر یک عده، او مظهر تعصب شدید مذهبی بود که حتی اجازه ساختن مسجد برای نیم میلیون سنی را در تهران نداد و مسجد بزرگ اهل سنت در مشهد را که نزدیک خانه پدریاش بود با خاک یکسان کرد. او در تمام این سالها به ندرت اجازه داد که از جمعیت ۱۸ میلیونی اهل سنت ایران، تعداد افراد انگشتشماری به مقامهایی چون استانداری برسند.
در جمهوری اسلامی، رهبران برجسته اهل سنت مانند علامه احمد مفتیزاده، شیخ صالح ضیایی، مولوی ابراهیم دامنی، ماموستا ناصر سبحانی و بسیاری دیگر از علمای اهل سنت شکنجه شدند و به قتل رسیدند.
علاوه بر اینها، کینهورزی خامنهای در برابر چهرههایی نامدار مانند حسینعلی منتظری و ناجوانمردیاش با یار دیرینهاش اکبر هاشمی رفسنجانی و مرگ مشکوک وی از نظر مخالفان، افزون بر قتلهای زنجیرهای روشنفکران و چهرههای سیاسی، نشانههای یک شخصیت سرکوبگر و بیرحم را به نمایش گذاشته است.
آنان میگویند اگر برپا کردن آتش جنگ در منطقه و به خاک و خون کشیدن صدها هزار انسان در عراق، سوریه، یمن و لبنان را هم به آن بیفزاییم که خامنهای و دستگاه حکومتی او در آنها دخیل بودند، کارنامه او سنگینتر میشود.
منتقدان میگویند آنچه در نظر موافقانش صلابت موضع در برابر غرب به شمار میرفت، در حقیقت سختسری بیجایی بود که ایران را با اکثر کشورهای جهان دشمن کرد و زمینهساز حمله به خاک آن شد. چنین کاری از درایت سیاسی یک رهبر ممتاز و مدبر به دور است.
جدا از اینکه کسی با موضع طرفداران و مخالفان خامنهای احساس قرابت کند، این را درخواهد یافت که شرایط خاورمیانه به شدت پیچیده و چند لایه است و افراد بنا به تجارب و گرایشهای سیاسی و مذهبی درباره قدیس یا ابلیس بودن شخصیتهای سیاسی چون خامنهای قضاوت میکنند.
خامنهای تلاش کرد جمهوری اسلامی را با غربستیزی و توسعهطلبی به بازیگر قهار در منطقه تبدیل کند، اما سرانجام شکار بازیگران قهارتر از خود شد و پای آنها را به سرزمین ایران باز کرد.
آنچه در باره روحیه عمومی این جوامع جای تامل دارد، فضای قطبیشده و پرتنشی است که بخشی از تار و پود فرهنگ سیاسی این سرزمینها شده و راه همبستگی را بر گروههای مختلف بسته است.
در چنین فضای تنشآلودی، سیاستمداران نیز به مسیری حاد و آشتیناپذیر سوق داده میشوند که از آنان یا قدیس میسازد یا ابلیس؛ با موجی از امید و بیم و خشم و کین که راه برونرفت از بحران را دشوارتر از همیشه میگرداند.