در این روایت، مقاومت جامعه سنتی در برابر اصلاحات شتابزده مهمترین عامل سقوط او تلقی میشود. این روایت، هرچند بخشی از واقعیت را بازتاب میدهد، اما برای توضیح آنچه اتفاق افتاد کافی نیست.
سقوط امانالله خان حاصل تلاقی مجموعهای از عوامل داخلی و خارجی بود؛ از محدودیت شدید منابع مالی دولت و دشواری تأمین هزینه ارتش و دستگاه اداری گرفته تا وضعیت ژئوپولیتیک افغانستان در سالهای پس از جنگ جهانی اول.
افغانستان در آن هنگام در خط گسل میان حوزههای نفوذ دو قدرت بزرگ، بریتانیا و روسیه، قرار داشت و تحولات داخلی آن نمیتوانست مستقل از رقابتهای منطقهای و جهانی باشد.
در کنار این عوامل، اما نمیتوان نقش عامل دینی را نادیده گرفت. دین یکی از مهمترین کارتهایی بود که علیه اصلاحات امانی به کار گرفته شد؛ هم از سوی نیروهای خارجی که از تحولات افغانستان متأثر میشدند و هم از سوی گروههای داخلی که تداوم ساختارهای سنتی را به سود موقعیت و منافع خود میدیدند و اصلاحات جدید را تهدیدی برای نفوذ اجتماعی و سیاسی خویش تلقی میکردند.
ملای لنگ؛ شخص یا نماد؟
یکی از مشهورترین نامهایی که در این زمینه در تاریخ افغانستان باقی مانده «ملای لنگ» است. ملا عبدالله، مشهور به «ملای لنگ»، در شمار بزرگترین مراجع علمی یا شخصیتهای برجسته دینی افغانستان نبود. اهمیت تاریخی او بیش از آنکه از جایگاه علمیاش ناشی شده باشد، محصول مخالفت آشکارش با اصلاحات امانی و نقشی است که در شورش علیه آن ایفا کرد.
به همین دلیل، ملای لنگ بهتدریج از یک شخص تاریخی فراتر رفت و در ادبیات سیاسی و روشنفکری افغانستان به نمادی از مخالفت سنتگرایانه با اصلاحات و ترقی تبدیل شد.
از این منظر، اینکه ملا عبدالله دقیقاً چه اندازه نفوذ داشت یا نقش شخصی او در سقوط امانالله تا چه حد تعیینکننده بود، اهمیت ثانوی پیدا میکند. پرسش مهمتر این است که چگونه طرز تفکری که او نماد آن شده است میتواند در برابر روندی اصلاحی قرار گیرد و حتی در مقاطعی آن را شکست دهد. بنابراین، مسئله، «ملای لنگ» بهعنوان یک شخص نیست؛ مسئله تفکر ملای لنگ است.
این تفکر در یک قرن گذشته در قالبهای گوناگون بازتولید شده و توانسته است نه تنها جریانهای لیبرال و دموکرات، بلکه جریانهای چپ و حتی پروژههای نوگرایی دینی را نیز با دشواری روبهرو کند.
از همین جا پرسش بنیادیتری مطرح میشود: این طرز تفکر چه اندازه در خود جامعه افغانستان ریشه دارد و چه عواملی به بازتولید و ماندگاری آن کمک میکنند؟ آیا قدرت آن از منطق درونی و توانایی فکریاش ناشی میشود یا عوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به آن قدرت میبخشند؟ و نقش مداخلات خارجی در این میان چیست؟
قدرتی که لزوماً از اندیشه نمیآید
اگر این جریان را صرفاً از منظر توانایی فکری و ظرفیت آن برای پاسخگویی به نیازهای زندگی جدید ارزیابی کنیم، توضیح ماندگاری آن دشوارتر میشود. جوامع انسانی، با تفاوتهایی در سرعت و شکل تحولاتشان، ناگزیر با الزامات جهان جدید روبهرو شدهاند و برای اداره اقتصاد، صنعت، آموزش، قانونگذاری، سیاست، فرهنگ، هنر و نهادهای عمومی به ساختارهای متناسب با زندگی مدرن نیاز پیدا کردهاند.
تفکری که ملای لنگ در این بحث نماد آن است، در هیچ یک از این حوزههای اساسی طرحی جذاب و کارآمد عرضه نمیکند که بتواند از نظر ظرفیت عملی با طرحوارهها و ایدئولوژیهای مدرن، چه چپ و چه راست، رقابت کند.
این تفکر نه مدل اقتصادی بدیلی دارد، نه الگویی کارآمد برای صنعت و توسعه، نه نظام مدیریتی متناسب با دولت جدید و نه پاسخهایی قانعکننده برای پیچیدگیهای تقنین، سیاست و روابط بینالملل.
از این رو، قدرت تاریخی آن را نمیتوان تنها با «قدرت منطق» آن توضیح داد. بخش مهمی از پاسخ را باید بیرون از ساختار معرفتی این جریان جستوجو کرد.
زمینههای داخلی و دستهای خارجی
این عوامل را میتوان به دو دسته بزرگ تقسیم کرد.
دسته نخست، عوامل داخلی است: توسعهنیافتگی، سطح بالای بیسوادی، فقر گسترده، بافت روستایی و قبیلهای بخش بزرگی از جامعه و منازعات دائمی گروههای مختلف بر سر تصاحب قدرت یا سهمگیری از آن. در چنین شرایطی، بسیج مردم با شعارهای ساده و عاطفی، بهویژه هنگامی که رنگ دینی پیدا کند، آسانتر میشود و نیروهای سیاسی میتوانند از حساسیتهای مذهبی برای پیشبرد منازعاتی استفاده کنند که ریشه آنها الزاماً دینی نیست.
دسته دوم، عوامل خارجی است. افغانستان دستکم در یکونیم قرن اخیر بهندرت از رقابت قدرتهای خارجی برکنار مانده است. از دوره امانالله خان تا امروز، دستگاههای سیاسی و استخباراتی کشورهای مختلف کوشیدهاند نیروها، شکافها و نارضایتیهای داخلی افغانستان را در خدمت اهداف خود قرار دهند. بازیگران در دورههای مختلف تغییر کردهاند: زمانی بریتانیا و روسیه، زمانی امریکا و شوروی، و در مقاطع دیگر پاکستان و هند، ایران و عربستان سعودی و بازیگران دیگر. شکل مداخله نیز همیشه یکسان نبوده است، اما یک الگو تکرار شده است: استفاده از نیروها و تضادهای داخلی برای پیشبرد رقابتهای منطقهای و بینالمللی.
هنگامی که فقر، بیسوادی، توسعهنیافتگی، ساختارهای سنتی، رقابت بر سر قدرت و مداخله خارجی در کنار یکدیگر قرار گیرند، حتی یک جریان اصلاحی برخوردار از آرمانهای بزرگ نیز ممکن است زمینگیر شود. اصلاحات امانی در چنین محیطی پیش رفت و امانالله خان در نهایت نه تنها پروژه سیاسی خود، بلکه تاج و تختش را نیز بر سر آن باخت.
امانالله شکست خورد، اما اصلاحات امانی نه
با این همه، بعد دیگر این تاریخ کمتر مورد توجه قرار میگیرد. اگر ملای لنگ به نماد مقاومت در برابر نوگرایی تبدیل شده است، امانالله خان نیز به نماد رویکردی تبدیل شد که با وجود شکستهای پیدرپی، هیچگاه از جامعه افغانستان حذف نشد.
عناصر عمده این رویکرد روشن بود: تحکیم قانون اساسی، شکلگیری نهادهای جدید دولتی و تفکیک وظایف و قوای حکومت، توسعه مطبوعات، آموزش مدرن، گسترش حقوق و نقش اجتماعی زنان، فعالیت سیاسی و حزبی، اصلاح نظام اداری و برقراری مناسبات متعارف با جهان در چارچوب حقوق و روابط بینالمللی.
امانالله قدرت را از دست داد و سالهای طولانی باقیمانده عمر خود را در تبعید گذراند، اما بخش مهمی از آرمانهایی که او نمایندگی میکرد همراه او به تبعید نرفت. پس از آشوبهای ناشی از سقوط نظام امانی، روند نوسازی در افغانستان، هرچند با احتیاط بیشتر و سرعتی کمتر، دوباره ادامه یافت. آموزش جدید گسترش پیدا کرد، دختران و پسران بیشتری وارد مکاتب شدند، نسل تازهای از تحصیلکردگان شکل گرفت، هنر و فرهنگ جدید توسعه یافت، مطبوعات جایگاه بیشتری پیدا کرد و بهتدریج زمینه برای ظهور جریانها و احزاب سیاسی فراهم شد.
تحولاتی که دو سه دهه پس از امانالله رخ داد و سرانجام به فضای بازتر سیاسی و «دهه دموکراسی» رسید، از جهاتی ادامه همان مسیری بود که اصلاحات امانی با صدای بلندتر و شتاب بیشتر آغاز کرده بود. از این منظر میتوان گفت امانالله خان بهعنوان پادشاه شکست خورد، اما امانالله بهعنوان یک ایده شکست نخورد.
بازگشت ملای لنگ
در دورههای بعد، بهویژه با شدتگرفتن رقابت قدرتهای بزرگ در دوران جنگ سرد، تفکری که ملای لنگ نماد آن است نیز فرصت بازسازی پیدا کرد. این بار البته با همان نام، لباس و سازمان اجتماعی ظاهر نشد، زیرا شرایط تغییر کرده بود و سنتگرایی ضدنوگرا نیز خود را در قالبهای سیاسی و ایدئولوژیک تازه بازتولید میکرد.
جنگهای چند دهه اخیر افغانستان بار دیگر فرصت گستردهای برای بسیج دینی و تبدیل دین به ابزار منازعه سیاسی و نظامی فراهم کرد. دخالت قدرتهای خارجی نیز به این روند نیروی بیشتری بخشید. در نتیجه، نیرویی که در دوره امانالله در قالب شورشهای سنتی ظاهر شده بود، در دورههای بعد توانست با سازماندهی، منابع مالی، شبکههای منطقهای و ادبیات ایدئولوژیک پیچیدهتری وارد میدان شود، اما بازسازی این جریان نیز نتوانست سوی دیگر منازعه را از میان ببرد. همانگونه که «ملای لنگ» در اشکال تازه بازگشت، «امانالله» نیز در اشکال تازه به زندگی خود ادامه داد.
یک قرن ستیز دو رویکرد
پیروزی طالبان در سال ۱۴۰۰ را از این زاویه میتوان بهصورت نمادین پیروزی دوباره ملای لنگ بر امانالله خان دانست. گویی روح این دو، پس از یک قرن، همچنان در افغانستان با یکدیگر گلاویزند. یک سوی این منازعه میخواهد جامعه را با الگوهایی اداره کند که ریشه در ساختارهای سنتی دارد و در برابر بسیاری از الزامات جهان جدید مقاومت میکند؛ سوی دیگر خواهان آموزش جدید، قانونگرایی، حقوق زنان، مشارکت سیاسی، آزادیهای مدنی، نهادهای پاسخگو و رابطه طبیعی با جهان است.
اما تجربه یک قرن گذشته نکته مهم دیگری نیز دارد: پیروزی سیاسی هیچ یک لزوماً به معنای حذف اجتماعی دیگری نیست. ملای لنگ توانست در شکست امانالله سهم بگیرد، اما نتوانست آرمانهای اصلاحات امانی را دفن کند. طالبان نیز توانستند در سال ۱۴۰۰ نظام جمهوری را ساقط کنند و بسیاری از دستاوردهای اجتماعی دو دهه پیش از آن را متوقف یا محدود سازند، اما تصرف کابل به معنای از میان رفتن نیازهایی نیست که آن دستاوردها پاسخی به آنها بودند.
جامعهای که میلیونها نفر از شهروندان آن تجربه آموزش جدید، دانشگاه، رسانه، ارتباط با جهان، حضور اجتماعی زنان و شکلهای جدید زندگی شهری را پشت سر گذاشتهاند، بهآسانی به نقطهای که یک قرن پیش در آن قرار داشت بازنمیگردد. ممکن است این مطالبات برای مدتی سرکوب شوند، اما نیازهای اجتماعیای که آنها را پدید آوردهاند همچنان باقی میمانند. از همین رو، مسئله افغانستان را نباید تنها در این خلاصه کرد که امروز چه کسی قدرت سیاسی را در دست دارد. پرسش عمیقتر این است که کدام یک از این دو رویکرد توانایی پاسخگویی به نیازهای واقعی جامعه و الزامات زمانه را دارد.
اصلاحات امانی، پروژهای ناتمام
پس از یک قرن، شاید بتوان تاریخ معاصر افغانستان را از یک منظر، تاریخ همین کشمکش دانست: اصلاحاتی که بارها آغاز شده، متوقف شده و دوباره سر برآورده است؛ و مقاومتی که هر بار در لباسی تازه در برابر آن قرار گرفته است. از این منظر، ملای لنگ و امانالله دیگر تنها دو شخصیت تاریخی نیستند؛ دو نمادند. یکی نماد نیرویی که از ساختارهای سنتی، عقبماندگی اجتماعی، منازعات قدرت و در مقاطعی حمایت یا بهرهبرداری قدرتهای خارجی نیرو میگیرد، و دیگری نماد میل مداوم جامعه برای بیرون آمدن از این وضعیت و ساختن نهادهایی متناسب با زندگی جدید.
طالبان امروز قدرت را در اختیار دارند و از این حیث، این مرحله از منازعه به سود «ملای لنگ» تمام شده است. اما همانگونه که سقوط امانالله نتوانست اصلاحات امانی را از تاریخ افغانستان پاک کند، سقوط جمهوری نیز ضرورت اصلاح و نوسازی را از میان نبرده است. عطش جامعه برای آموزش، قانون، حقوق زنان، مشارکت سیاسی، توسعه و ارتباط با جهان همچنان پابرجاست. ممکن است راه رسیدن به این اهداف بار دیگر طولانی و پرهزینه شود، اما تجربه یک قرن گذشته نشان داده است که این مطالبات با سقوط یک حکومت یا پیروزی یک نیروی سنتگرا از میان نمیروند.
شاید از همین رو، اصلاحات امانی را بهتر است نه پروژهای شکستخورده، بلکه پروژهای ناتمام دانست؛ پروژهای که یک قرن است در فراز و فرود تاریخ افغانستان ادامه دارد. نزاع تاریخی «امانالله» و «ملای لنگ» نیز تا زمانی ادامه خواهد یافت که جامعه افغانستان بتواند میان سنت و جهان جدید نسبتی پایدار ایجاد کند و نهادهایی بسازد که اصلاح و توسعه را از پروژه اشخاص و حکومتها به بخشی برگشتناپذیر از ساختار جامعه و دولت تبدیل کند.