• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

عدالت برای الهه؛ روایت فاجعه، استمداد و فروپاشی اخلاقی

اسلم جوادی

روزنامه‌نگار

۲۱ سنبلهٔ ۱۴۰۱، ۱۴:۱۷ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۷:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)

یکم - روایت فاجعه در وضعیت توتالیتر مشکل اصلی خود فاجعه نیست که راه‌رسیدن به فاجعه و درک آن است. سیاست اصلی گروه‌های تمامیت‌خواه این است که همه مسیرهای رسیدن به حقیقت را مسدود می‌کنند.

همه گمان می‌برند که فاجعه یا جنایتی در جریان است اما هیچ کسی نمی‌داند که صورت و شکل آن چگونه است؛ جنایت در کجاها تحقق پیدا می‌کند و قربانیان آن چه چیزی را تجربه می‌کنند.

به گفته بختیارعلی، متفکر و نویسنده کرد، در دستگاه گروه‌های توتالیتر، شهادت‌دادن و روایت یا بکلی ناپدید می‌شود یا به ضد خود تبدیل می‌شود. آنچه باقی می‌ماند «شهادت قربانی است علیه قربانی و نه شهادت قربانی علیه جلاد». در این وضعیت خبررسانی از فاجعه معکوس می‌شود. شاهدان و قربانیان فاجعه علیه خود یا قربانی دیگری شهادت می‌دهند تا ثابت کنند که چیزی در جریان نیست.

مانند همه گروه‌های تمامیت‌خواه، سیاست طالبان در برابر آنچه رخ می‌دهد واضح و روشن است: سرکوب تمامی واقعیت. از این رو، با آنکه طالبان در آغاز راه‌ سرکوبگری‌ اند، اما پس از به قدرت‌رسیدن این گروه، آنچه از رخدادها و رویدادها به بیرون درز می‌کند به شدت ذره‌وار، ناچیز و محدود است.

پس از به قدرت‌رسیدن طالبان بارها و به کرات شاهد انتشار ویدیوی اعترافات بوده‌ایم. اعتراف یعنی شهادت‌دادن علیه خود و شهادت‌دادن برای تبرئه دستگاه طالبان و اثبات جرم برای قربانی. آن که فاجعه را زیسته و لمس کرده است علیه خود شهادت مي‌دهد تا نشان‌ دهد که فاجعه‌ای در کار نیست. بدین گونه شهادت به ضد خود تبدیل می‌شود و به جای آن که حقیقت فاجعه‌بار را افشا کند آن را سرکوب می‌کند و زمینه را برای استمرار و دوام آن فراهم می‌کند.

به بیرون درزکردن ویدیوی الهه و روایت او از فاجعه‌ای که در جریان است از این لحاظ اهمیت استثنایی دارد. الهه در چندویدویی کوتاه از حقایق تکان‌دهنده زیادی پرده بر می‌دارد. او در بطن خطر، با آگاهی کامل از عواقب آنچه که انجام می‌دهد برای افشای جنایت عظیم و هولناک خطر می‌کند. او از چیزی خبر رسانی می‌کند که طالبان با تمام قوا می‌خواهد بر آن سرپوش گذارد.

الهه در میان کسانی که می‌خواهند سر از حکومت طالبان در بیارند و بدانند که چه چیزی در زیر حاکمیت این گروه تجربه می‌شود بیش از همه به واقعیت نزدیک است. او زندگی تحت حاکمیت طالبان را زیسته و با پوست و گوشت و استخوان خود آن راتجربه کرده است. الهه واقعیت مجسم تحت حاکمیت طالبان است.

برای کسانی که در بیرون است و از مسافت دور نظاره‌گر است «خوارشدن»، «قربانی تجاوز بودن»، «روی‌‌ پای متجاوز افتادن»، «زاری» و «تضرع‌کردن» یک مفهوم است یا گزاره‌ای است که از جنایتی تلخ و دردناک خبر می‌دهد. الهه اما همه اینها را زیسته است. او روی پای سعید خوستی افتاده است؛ جانی سادیستی که به او تجاوز کرده و زخم‌های ناشی از شکنجه‌اش بر بدن الهه هنوز زنده و خون‌چکان است.

الهه پس از تجربه‌ چنین هولناک تصمیم گرفته فاجعه‌ای را که زیسته و لمس کرده است برای دیگران نیز بازگو کند. او تنها از یک جنایت استخوان‌سوز سخن نمی‌گوید بلکه با امکانات محدودی که در اختیار دارد شواهدی انکارناپذیر ارائه می‌کند. او جراحت‌ها و زخم‌های خود را به نمایش می‌گذارد و آثار شکنجه و لت و کوب را نشان می‌دهد. او نشان می‌دهد که چگونه قاری سعید خوستی به خانه‌اش به زور وارد می‌شود.

الهه در شرایط حاضر راوی بی‌بدیل یک فاجعه دهشتناک است. او پلی میان واقعیت زندگی زنان زیر حاکمیت طالبان و جهان بیرون است. او ما را به حقیقت عریان و برهنه‌ای متصل می‌کند که از دسترس دور است و با هزار ترفند ترور، خشونت و شریعت پوشیده مانده است.

استمداد

استمداد الهه در بخش پایانی ویدیو به شکل غمناکی نمادین است. در یک‌سو الهه نمادی از بی‌نوایی و بی‌پناهی یک زن در بطن یک فاجعه تمام‌عیار انسانی است و در سوی دیگر چشم‌اندازی برای رهایی از این وضعیت دیده نمی‌شود. الهه در شرایطی طلب کمک‌ می‌کند که همه چیز در کنترل جنگجویان طالبان است و مشخص نیست چگونه می‌شود او را از این شرایط دشوار نجات داد.

با این وصف، این استمداد آخرین بارقه امید در جامعه‌ای است که در گرداب جنایت و جرم در حال فرورفتن و غرق‌شدن است. او با طلب کمک، به درون روح و ضمیر ما چنگ می‌زند و می‌خواهد آنچه را که در همه ما مرده است بیدار و زنده کند. الهه هنوز به وجود وجدان روشن و آزاد امید دارد؛ به این که کس یا کسانی از میان ما یا همه ما در برابر این درنده‌خویی و سبعیت و این وضعیت فوق‌العاده دهشتناک انسانی نظاره‌گر کرخ و بی‌روح نباشیم و دست‌کم کاری انجام دهیم.

الهه با استمداد ما را بر سر دوراهی اخلاقی قرار می‌دهد: بی‌تفاوتی و نظارت بر جنایت جانسوز در حال وقوع یا ایستادن در برابر آن و برای نجات قربانیان کاری انجام دادن.

گزینه اول گزینه آسان و عافیت‌طلبانه است اما پیامد ویرانگر و تباهی‌آور دارد. سکوت در برابر فاجعه و جنایت به بقا و استمرار آن کمک می‌کند و در نهایت افرادی همچون سعید خوستی را به انجام جنایت‌های بیشتر وسوسه و ترغیب می‌کند. در چنین شرایطی هیچ اطمینانی نیست که ناظران بی‌طرف امروزی همیشه از شر آن در امان بماند.

گزینه دوم هرچند پرهزینه است اما مایه رستگاری و نجات است. سازش‌ناپذیری با جنایت‌ اگر مانع استمرار آن در شرایط حاضر نگردد دست کم از فروپاشی کامل اخلاقی جلوگیری می‌کند. در وضعیت کنونی خطر فروکش‌کردن حساسیت‌های اخلاقی و در نهایت بی‌تفاوت‌شدن همگان در برابر جنایات انسانی همه ما را تهدید می‌کند.

استمداد الهه در کمال یأس و استیصال هشداری است از فروغلتیدن همه ما در کام این فرومایگی اخلاقی؛ هشدار از تباهی کامل شیرازه‌های اخلاق در جامعه‌ای که به طرز وحشتناکی در معرض سقوط و زوال قرار گرفته است. اگر کاری برای رهایی از این وضعیت انجام ندهیم این گرداب تباهی و زوال روزی ما را نیز فروخواهد بلعید.

پربازدیدترین‌ها

هالند شرایط دریافت اقامت برای زنان افغان را آسان‌تر کرد
۱

هالند شرایط دریافت اقامت برای زنان افغان را آسان‌تر کرد

۲

طالبان وب‌سایت سفارت‌ها و قنسولگری‌های تحت اداره خود را تغییر داده است

۳

بریتانیا همکاران پیشین افغان خود را «ناامید و سرگردان» رها کرده است

۴

ملل متحد تجاوز و خشونت جنسی طالبان علیه زنان افغان را تایید کرد

۵

توافقات امنیتی طالبان و روسیه به گمانه‌زنی‌ درباره ماهیت این همکاری دامن زده است

•
•
•

مطالب بیشتر

با رمز "پل لندن فرو ریخت"؛ خبر مرگ ملکه بریتانیا چگونه اعلام می‌شود

۱۷ سنبلهٔ ۱۴۰۱، ۱۷:۰۸ (‎+۱ گرینویچ)
•
ستار سعیدی

با وخیم اعلام شدن وضعیت سلامتی الیزابت دوم،‌ ملکه بریتانیا، همه نگاه‌ها متوجه قلعه بالمورال،‌ اقامتگاه تابستانی او شده و اعضای ارشد خاندان سلطنتی،‌ از لندن خود را به این قلعه در اسکاتلند رسانده‌اند.

دولت بریتانیا و دربار سلطنتی این کشور، برنامه دقیق و منظمی برای مرگ ملکه دارند که در سال‌های اخیر بارها تمرین شده است.

برنامه اعلام مرگ ملکه،‌ نام عملیاتی خاصی دارد. اگر او در انگلستان بمیرد، نام عملیات "پُل لندن" است و اگر در اسکاتلند از دنیا برود، نام عملیات، یونیکورن یا اسب شاخدار خواهد بود که نماد سلطنت در این کشور تشکیل‌دهنده اتحادیه بریتانیاست.

با توجه به حضور ملکه در اسکاتلند،‌ دولت و دربار اکنون برای عملیات اسب شاخدار آمادگی می‌گیرند.

خبر مرگ ملکه یا شخص اول ممکلت،‌ ابتدا از سوی دربار سلطنتی، با رمز "پل لندن فرو ریخت" به نخست‌وزیر اعلام می‌شود.
با مرگ الیزابت دوم،‌ ولیعهدش شهزاده چارلز،‌ خود به خود شاه می‌شود. شاه جدید در اولین فرصت، از طریق رسانه‌ها برای مردم کشورش سخنرانی می‌کند.

100%

نخست‌وزیر به دیدار شاه جدید می‌رود و همزمان وزارت دفاع، برای انجام مراسم شلیک ۲۱ گلوله توپ به احترام شهریار درگذشته آمادگی می‌گیرد.

در سراسر بریتانیا، یک دقیقه سکوت به‌جا آورده می‌شود و پس از مرگ ملکه، ۱۲ روز سوگواری عمومی اعلام می‌شود.
پرچم بریتانیا در همه جا، داخل و خارج کشور،‌ به صورت نیمه‌افراشته درمی‌آید و دفتر یادبود به همراه عکس ملکه، در سفارت‌ها و نمایندگی‌های بریتانیا در خارج از کشور گذاشته می‌شود.

پس از مرگ ملکه، بورس لندن دست‌کم در روز خاکسپاری او و شاید به مدت چند روز تعطیل می‌شود که این‌کار ممکن است میلیاردها پوند به اقتصاد این کشور آسیب برساند.

پیکر ملکه درگذشته به پارلمان بریتانیا منتقل می‌شود و تا زمان خاکسپاری، در تالار وستمینستر نگهداری می‌شود.

پوشش رسانه‌ای

100%

بی‌بی‌سی، رسانه ملی بریتانیا، برنامه‌های عادی خود را قطع می‌کند و صفحه تلویزیون‌های این رسانه برای چند ثانیه سیاه می‌شود و مجری که لباس سیاه پوشیده،‌ با لحن سنگین و بدون هیجان، خبر درگذشت ملکه را به نقل از دربار سلطنتی بریتانیا اعلام می‌کند.

یک خبر واحد برای نشر از سوی مدیران ارشد خبر به همه رادیوها و تلویزیون‌های زیر مجموعه بی‌بی‌سی، اعم از شبکه‌های داخلی و زبان‌های غیرانگلیسی فرستاده می‌شود.

پس از اعلام خبر مرگ ملکه،‌ سرود ملی بریتانیا بر روی تصویری از او از بی‌بی‌سی نشر می‌شود.

بی‌بی‌سی به مدت ۱۲ روز (در طول مدتی که سوگواری ملی ادامه دارد) برنامه‌های تفریحی و طنز خود را قطع می‌کند.

بی‌بی‌سی در طول سال‌های گذشته،‌ بارها نحوه اعلام خبر مرگ ملکه را تمرین کرده است.

خبرنگاران بی‌بی‌سی اجازه ندارند خبر مرگ ملکه را در شبکه‌های اجتماعی خود به صورت جداگانه نشر کنند.

اگر ملکه در طول ساعات شب بمیرد، خبرش تا ساعت هشت صبح روز بعد اعلام نمی‌شود.

بی‌بی‌سی رسانه ملی است که این پروتکل‌ها را رعایت می‌کند، اما دیگر رسانه‌های بریتانیا ملزم به رعایت پروتکل نیستند.

اگر ملکه در اسکاتلند بمیرد، پیکرش به قصر هالی‌رود در شهر ادینبرا منتقل می‌شود و سپس با قطار سلطنتی،‌ از مسیر شرق کشور به لندن منتقل می‌شود.

الیزابت دوم علاوه بر بریتانیا،‌ ملکه ۱۴ کشور دیگر،‌ از جمله کانادا،‌ آسترالیا و نیوزیلند هم است. این برنامه به دولت‌های آن کشورها هم ابلاغ می‌شود و آن‌ها هم با پروتکل‌های خاصی، با خبر مرگ ملکه برخورد خواهند کرد.

جانشینی

100%

پرنس چارلز، پسر ارشد ملکه الیزابت که ۷۳ سال سن دارد، پس از مرگ مادرش،‌ خود به خود و بدون نیاز به مراسم خاصی شاه می‌شود. اما مراسم تاج‌گذاری رسمی او، ممکن است حتی یک سال بعد برگزار شود. همانطور که الیزابت دوم پس از مرگ پدرش جورج ششم در سال ۱۹۵۲،‌ ملکه بریتانیا شد اما مراسم تاج‌گذاری اش در سال ۱۹۵۳ برگزار شد.


نام کامل پرنس چارلز، "چارلز فلیپ آرتر جورج" است. او پس از اینکه شاه شود، الزاماً کینگ چارلز خوانده نخواهد شد و ممکن است نام دیگری، مانند جورج هفتم برای خود انتخاب کند.

وقتی ملکه زنده است،‌ لقب سلطنتی ولیعهد او،‌ شهزاده ویلز (Prince of Wales) است. وقتی ملکه بمیرد و چارلز شاه شود،‌ پرنس ویلیام که اکنون ۴۰ ساله است،‌ ولیعهد بریتانیا می‌شود و لقب سلطنتی شهزاده ویلز به او می‌رسد.

لیبرالی که محافظه‌کار شد؛ نخست‌وزیر تازه بریتانیا کیست و از چه راهی به "خانه شماره۱۰" رسید

۱۵ سنبلهٔ ۱۴۰۱، ۰۹:۳۴ (‎+۱ گرینویچ)

لیز تراس، سومین نخست‌وزیر زن بریتانیا، نه از طریق انتخابات عمومی بلکه در یک رقابت درون‌حزبی به این مقام دست یافت. بعد از آنکه بوریس جانسون، نخست وزیر پیشین وادار به کناره‌گیری شد، اعضای حزب محافظه‌کار بریتانیا به لیز تراس رای دادند تا رهبر جدید این حزب باشد.

او پس از مارگرت تاچر و تریزا می،‌سومین نخست‌وزیر زن در تاریخ بریتانیا است.

مری الیزابت تراس در ۲۷ جولای ۱۹۷۵ از پدر و مادری چپ‌گرا در آکسفورد زاده شد. او می‌گوید هنگامی که کودک بود مادر چپ‌گرایش او را به راهپیمایی‌های اعتراضی علیه سلاح هسته‌ای می‌برد.

خانواده او سه فرزند دیگر نیز داشت. هر سه عضو خانواده پسر و کوچک‌تر از لیز تراس هستند. او را در کودکی با نام میانی‌اش "لیز" صدا می‌زدند.

پدرش استاد بازنشسته ریاضیات در دانشگاه لیدز و مادرش پرستار، معلم و عضو کارزار خلع سلاح هسته‌ای بود.

خانم تراس هم در دوران دانشجویی عضو حزب لیبرال محافظه‌کار و از منتقدان سلطنت بود.

او بعدها به نمایندگی از حزب محافظه‌کار در انتخابات پارلمانی شرکت کرد، مادرش برای او تبلیغ کرد، اما پدر به کارزار او نپیوست.

خانم تراس در کالج مرتون آکسفورد تحصیل کرد و رئیس لیبرال دموکرات‌های دانشگاه آکسفورد بود. در سال ۱۹۹۶ میلادی از دانشگاه فارغ شد و به حزب محافظه‌کار پیوست.

او بعد از فراغت از دانشگاه در شرکت‌های مختلف کار کرد. او خود را در پارلمان نامزد کرد و طعم تلخ شکست را چشید، اما متوقف نشد.

لیز تراس در سال ۲۰۰۰ با هیو اولری ازدواج کرد. همسر او یک حسابدار است و آنها دو دختر دارند.

خانم تراس پیش از این در کابینه سه نخست وزیر بریتانیا کار کرده است.

برای اولین بار دیوید کمرون او را به عنوان وزیر محیط زیست تعیین کرد. در دوره تریزا می او به عنوان وزیر عدلیه کار کرد و در سال ۲۰۲۱ میلادی بوریس جانسون به عنوان وزیر خارجه منصوب شد.

لیزا تراس اکنون در ۴۷ سالگی و پس از پشت سر گذاشتن رقیب سرسختی مانند ریشی سونک، وزیر مستعفی مالیه، پنجاه و ششمین نخست‌وزیر بریتانیا شده است.

او در حالی کلید خانه شماره ۱۰، دفتر نخست‌وزیری بریتانیا در مرکز لندن را تحویل می‌گیرد که کشورش با بحران اقتصادی کم‌سابقه‌ای دست و پنجه نرم می‌کند و یکی از درگیرترین قدرت‌ها در مقاومت اوکراین در برابر حمله روسیه است.

عدالت برای الهه؛ طلبکار بودن مجرم از قربانی جرم

۱۴ سنبلهٔ ۱۴۰۱، ۱۷:۰۶ (‎+۱ گرینویچ)
•
اسلم جوادی

در روزهای اخیر انتشار ویدیوی کوتاهی از الهه دلاورزی ابعاد دیگری از وضعیت فاجعه‌بار زنان پس از به‌قدرت‌رسیدن طالبان را آشکار کرد. درک این که بر سر الهه چه آمده‌است آسان نیست.

او در ویدیوی کوتاهی که به‌دست رسانه‌ها رسیده، چند مورد عمده را فهرست می‌کند:

  • تجاوز جنسی
  • شکنجه فیزیکی
  • شکنجه روانی
  • حبس

در این نوشتار سعی می‌شود برخی از این موارد به اختصار موشکافی و باز شود.

یکم - تجاوز جنسی

«تجاوز جنسی» که معادل انگلیسی «rape» است عنوان و واژه آشنا در محافل عمومی و حقوق‌بشری است. اما این مفهوم در سیاق تاریخی-فرهنگی افغانستان آنچنان زیر آواری از سنت‌ها، قوانین و آموزه‌های مذهبی مدفون شده است که چندان چیزی از آن باقی نمانده است. در قوانین انگلستان «تجاوز جنسی» به هر عمل جنسی گفته می‌شود که ناخواسته و بالاجبار بر طرف دیگر تحمیل می‌شود. به لحاظ ماهوی انجام عمل جنسی بدون رضایت در هر شرایطی مصداق دارد و از جمله در روابط جنسی میان زن و شوهر.

نکته اولیه و اساسی در فهم «تجاوز جنسی» این است که هر انسانی حق سلطه و مالکیت کامل بر بدن و جسم خویش را دارد. تجاوز جنسی این حق را از قربانی می‌گیرد و از تن او به عنوان ابزاری برای لذت‌بردن و شهوترانی استفاده می‌کند. مشکل در افغانستان و نگاه سنتی-مذهبی حاکم بر آن این است که زنان از چنین حقی بر خوردار تلقی نمی‌شوند و بدن زن از همان آغاز در قلمرو تصرفات مردان قرار می‌گیرد.

«قرارگرفتن بدن زن در قلمرو تصرفات مردان» تبعاتی دارد که هر کدام منجر به خلق فجایع بی‌شمار انسانی می‌شود. از موضوعات دیگر اگر بگذریم این قاعده مسلط فرهنگی و مذهبی از «تجاوز جنسی» جرم‌زدایی می‌کند و چیزی را که ماهیت جرمی دارد به یک عمل مشروع، قانون‌مند و پذیرفته‌شده بدل می‌کند. در فرهنگ افغانستان «تجاوز جنسی» در اصل پذیرفته‌شده و مشروع است و آنچه که حساسیت‌های اجتماعی را در پی دارد نه «تجاوز» که زیرپا گذاشتن قواعد عرفی و مذهبی برای برقراری روابط جنسی است.

الهه در ویدیویی که به رسانه‌ها فرستاده است با ناله و فریاد می‌گوید که او قربانی تجاوز جنسی است، یعنی فرماندهان طالبان و در رأس آن قاری سعید خوستی، بی‌ آن‌که رضایتی درکار باشد، تن او را به میدان تاخت و تاز هوسرانی‌های جنسی خود تبدیل کرده‌اند. سعید خوستی اما می‌گوید با الهه نکاح کرده‌است. صرف نظر از این که نکاح در چه شرایطی صورت گرفته خوستی می‌خواهد بگوید تعرض جنسی او تجاوز نیست. چرا؟ چون در چارچوب شریعت و سنت‌های مستقر اجتماعی انجام شده است. این سنت‌ها و قوانین شرعی تن الهه را ملک طِلق او ساخته است و او اجازه دارد که با الهه چونان برده‌ای جنسی رفتار کند.

خوستی در یک کلام منکر تعرض نیست اما می‌خواهد بگوید تجاوز او «تجاوز مشروع» است.

تجاوز مشروع

«تجاوز مشروع» همان بن‌بستی است که تحول اجتماعی و فرهنگی ما در آن گیر کرده است. سنت‌های اجتماعی و قوانین شرعی خشونت‌های جنسی و غیرجنسی صورت‌گرفته از سوی مردان علیه زنان در چارچوب ازدواج و مناسبات خانواده را مشروعیت بخشیده است. در چنین سیاقی آنچه که ماهیتاً عمل جرمی است دیگر جرم نیست. مشروعیت‌بخشی خشونت و تجاوز بر پایه شرع و قوانین عرفی قربانی را در برابر ستم و تجاوزی که بر او صورت گرفته خلع‌سلاح می‌کند و این گونه برای قربانی در عمل ابزاری برای دادخواهی و تظلم باقی نمی‌ماند.

ساختارهای فرهنگی و مذهبی حاکم در افغانستان اصولا چیزی به نام تجاوز جنسی را به رسمیت نمی‌شناسد و آنچه را که «تجاوز به عنف» تعریف می‌کند آن‌ قدر دارای محدودیت و شرایط است و آن قدر تابع قواعد جامعه مردسالار هست که در عمل اثبات آن برای قربانی تجاوز ناممکن است.

الهه اکنون قربانی یک تجاوز دهشتناک است. او از یک‌سو، در مقام یک زن و در مقام دختر یک افسر امنیتی سابق قربانی هوسرانی و میل به انتقام نیروهایی است که به زنان همچون غنایم جنگی نگاه می‌کنند و سرخوردگی جنسی خود را با انگیزه انتقام و تعرض به زنان و دختران ارضا می‌کنند. سعید خوستی، با تجاوز به الهه به لذتی دست می‌یابد که از یک عمل ساده و متعارف جنسی به آن نمی‌رسد. برای او الهه همزمان سوژه انتقام و شهوترانی است.

اما جنایت صورت گرفته در حق الهه نمونه و مصداق کوچکی از یک فاجعه عام و به مراتب بزرگ‌تر است. نه قربانی‌شدن الهه امری منحصر به فرد است و نه سعید خوستی تنها متجاوز جنسی است.

بنیادهای این وضعیت فاجعه‌بار در سنت‌ها و ساختارهای اجتماعی قرار دارد که از عمل شنیع «تجاوز» به شیوه‌ها و اشکال مختلف جرم‌زدایی می‌کند و آن را مشروع جلوه می‌دهد. سعید خوستی و سایر فرماندهان طالبان باتوجه به همین وضعیت و با درک از بی‌پناهی مطلق زنان در برابر سنت‌ها و قوانین شرعی است که بی‌باکانه سراغ قربانیان خویش می‌روند. آن‌ها می‌دانند که اثبات «تجاوز به عنف» برای دختری که در احاطه نیروهای سرمست از انتقام و هوسرانی قرار دارد امری ناممکن است.

وانگهی سعید خوستی قاری قرآن است و تمام امکانات مادی و معنوی آنچه را که «امارت اسلامی» می‌نامند در اختیار دارد. او برای آن که قربانی خود را به صورت کامل خلع‌سلاح کند مراسم «نکاح» برپا می‌کند. نکاح از دید او تجاوز ناشی از انتقام و هوسرانی را مشروع می‌کند. او مطمأن است که در میان مردم افغانستان خشونت و تعرض جنسی در قالب ازدواج امری مشروع و پذیرفته‌شده است. برای همین او با اطمینان می‌گوید «خطایی نکرده است».

نکاح متجاوز با قربانی بی‌پناهی قربانیان را وارد مرحله دیگری می‌کند و لایه دیگری از وضع تراژیک زنان در چنین اوضاعی را آشکار می‌کند. با جاری‌شدن نکاح قوانین شرع، سنت‌های حاکم و فرهنگ مسلط به جای حمایت از قربانی به نفع جانی و متجاوز به کار می‌افتد. در واقع، جای قربانی و مجرم به طور حیرت‌انگیزی عوض می‌شود. در این مرحله این سعید خوستی است که از الهه شکایت دارد و به جای متجاوز این بار قربانی است که باید حساب پس دهد.

تغییر معادله قربانی و مجرم و طلب‌کار بودن مجرم از قربانی همان وضعیت فاجعه‌باری است که زنان در افغانستان، با آن روبرواست. الهه اکنون با جسمی کبود و چشمان اشک‌بار و در احاطه نیروهای سرمست از جنون انتقام و شهوت وجدان فردی و جمعی ما را به تأمل در این وضعیت فراخوانده است. الهه عقده‌ای است که از درون وضعیتی فلاکت‌بار و غیرقابل تحمل سرباز کرده است. او نمادی از بی‌پناهی مطلق است، نمادی از قربانیانی که در چرخه‌ای از انتقام دیوانه‌وار، هوسرانی لگام‌گسیخته و قوانین شرعی در یک جامعه زن ستیز گیرکرده‌اند و در زیر شکنجه جان می‌دهند.

الهه به ظاهر از ما مدد می‌خواهد اما در واقع سبعیت و درندگی نهفته در جامعه را برای ما بازگو می‌کند و از این که چه روزهای شومی در انتظار همه ماست خبر می‌رساند.

راز عاشقانه پشت قتل‌های زنجیره‌ای مسلمانان در نیومکزیکو

۱ سنبلهٔ ۱۴۰۱، ۰۶:۱۲ (‎+۱ گرینویچ)

پنج سال پیش، محمد سعید و خانواده‌اش زندگی در سرزمین جدیدی را آغاز کردند. آنها از افغانستان فرار کردند و به عنوان پناهنده در نزدیکی میدان هوایی آلبوکرکی در ایالت نیومکزیکو ایالات متحده امریکا اسکان داده شدند. به مرور زمان محمد سعید، راننده کامیون شد، اما بعد از آن مشکلات شروع شد.

نیویارک تایمز در گزارشی به بررسی زندگی محمد سعید پرداخته تا دریابد که چرا این پناهنده افغان، به قتل‌های زنجیره‌ای مسلمانانی متهم شده که در ماه‌های اخیر در ایالت نیومکزیکو اتفاق افتاد.

نیویارک تایمز گزارش داده است که یکی از چندین گزارش خشونت خانوادگی در اداره پولیس مربوط به محمد سعید است. یک دوربین امنیتی این مرد را در حال بریدن تایر موتر یک زن در محوطه یک مسجد در آلبوکرکی نشان می‌دهد. در سال‌های گذشته به طور پیوسته از این مرد، رفتارهای غیرعادی سر زده و پولیس مواردی از این رویدادها را ضبط کرده است.

زمانی که دختر محمد سعید در کالج ثبت نام کرد. پدرش سعی کرد او را مجبور کند که برادرش را هم همراه خود به کالج ببرد. به مرور زمان، هنگامی که دختر محمد سعید، وارد رابطه‌ای با یک مرد شیعه شد، محمد سعید به مرد جوان حمله کرد و او را به مرگ تهدید کرد. سعید پیرو مذهب تسنن است.

شریف احمدی هادی، یک مهاجر افغان که با برادرش بازاری را برای عرضه محوصلات حلال به جامعه مسلمانان آلبوکرکی افتتاح کرده و خانواده سعید را می‌شناسد، گفت: "سعید مردی خشن و همیشه به دنبال انتقام بود. ما افغانستان را ترک کردیم تا از افرادی مانند او دور شویم، اما آنها در اینجا هم به دنبال ما آمدند."

اکنون محمد به عنوان مظنون اصلی قتل‌های زنجیره‌ای دلخراش مسلمانان در نیومکزیکو شناخته می‌شود. قتل‌هایی که جان چهار مرد مسلمان را گرفته است. سه نفر از کشته‌شدگان شیعه بودند. برادر کوچکتر شریف نیز از جمله قربانیان رویداد است.

یک سال پس از خروج پر هرج‌ومرج نیروهای امریکایی از افغانستان، مردی متهم به قتل زنجیره‌ای افرادی شده که در یک مسجد با او نماز می‌خواندند. این رویداد جامعه مسلمانان نیومکزیکو را با وحشت روبرو کرده است. این رویداد برای کسانی هم وحشتناک است که بخاطر فرار از خشونت، نیمی از جهان را طی کرده بودند تا گوشه امنی پیدا کنند.

منطقه آلبوکرکی، پس از سقوط کابل به دست طالبان، در یک سال گذشته بیش از ۳۰۰ نفر را از افغانستان تخلیه کرد. برای این منطقه، تصور اینکه اختلافات مذهبی اسلامی می‌تواند عامل قتل‌های زنجیره‌ای اخیر باشد، تکان‌دهنده بود.

مسلمانان سنی و شیعه در این مورد که در حدود ۱۴۰۰ سال پیش چه کسی باید جانشین پیامبر اسلام می‌بود، با همدیگر اختلاف دارند. اختلاف این دو مذهب در عراق، لبنان و افغانستان مشکلاتی به وجود آورده است، اما بروز اختلاف مذهبی خونین در ایالات متحده، یک رویداد نادر بوده است.

در صحنه قتل آفتاب حسین و محمد افضل حسین پولیس گلوله‌هایی را پیدا کرده که براساس آن محمد سعید متهم این قتل‌ها شناخته شده است. پولیس می‌گوید که آقای سعید، همچنین مظنون اصلی دو قتل دیگر، از جمله قتل برادر آقای هادی است.

محمد سعید، متهم به قتل مردان مسلمان در نیومکزیک
100%
محمد سعید، متهم به قتل مردان مسلمان در نیومکزیک

یک دوست گم می‌شود

در شهری با جمعیت نیم میلیون شهروند، بیش از ۱۰ هزار مسلمان زندگی می‌کند. جامعه کوچک مسلمان آلبوکرکی بعد از پخش خبر قتل‌های هدفمند، خود را در معرض خطر می‌دیدند. با گسترش ترس از ترور، برخی از خانواده‌ها خود را در چهاردیواری خانه پنهان کردند و برخی دیگر به این فکر افتادند که این شهر را ترک کنند و به جای دیگر بکوچند.
در این میان نعیم حسین، یک مهاجر ۲۵ ساله پاکستانی که در گذشته در این منطقه زندگی می‌کرد و به تازگی برای راه‌اندازی یک تجارت شخصی خود آلبوکرکی را ترک کرده بود، در ۵ اگست به این شهر بازگشت تا در مراسم عزاداری دو دوست خود شرکت کند.

او دو دوست خود را از دست داده بود. افضل حسین، ۲۷ ساله که برای ادامه تحصیلات خود در دانشگاه نیومکزیکو به شهر آلبوکرکی آمده بود و هموطن نعیم بود. دوست دومی، آفتاب حسن نام داشت، ۴۱ ساله و پناهجوی افغان در این بود و در یک کافه معروف در همین شهر کار می‌کرد.

بعد از مراسم جنازه نعیم با دوستان خود قرار گذاشت که اندکی بعد در اپارتمان یکی از دوستان‌شان جمع شوند. بعدا همه در اپارتمان جمع شدند اما نعیم نیامد. دوستان او حدود ساعت ۶ شام برای شرکت در مراسم محرم به یک مسجد شیعیان رفتند، باز هم نعیم نیامد. آنها به نعیم زنگ زدند و پیام دادند، اما پاسخی از سوی او دریافت نکردند.

دوستان نعیم در نهایت، از طریق یک اپلکیشن ردیابی موقعیت توانستند جای او را تشخیص دهند. آنها حدود ساعت ۱۱:۲۰ شب موتر نعیم را در تقاطع دو خیابان پیدا کردند. چراغ‌های موتر همچنان روشن بود. نعیم پشت فرمان موتر نشسته بود و خونش در چوکی راننده پخش شده بود.

سه قربانی که در یک بازه زمانی ۱۰ روزه کشته شدند، یک وجه مشترک داشتند. همه پسوند حسین/ حسن را در کنار نام خود داشتند. دو مقتول اول شیعه بودند و مقتول سومی سنی بود. برخی فکر می‌کنند قاتل به اشتباه، از روی نام او فکر کرده نفر سومی هم از پیروان اهل تشیع است.

حسین که نخواست نام کاملش ذکر شود در گفتگو با نیویارک تایمز به تبعیض‌هایی که از آدرس اهل تسنن در افغانستان متحمل شده‌اند اشاره کرد و گفت: "ما به خاطر این تبعیض‌ها از آنطرف دنیا به این جا آمدیم و اکنون آنها همان کاری را می‌کنند که در افغانستان با ما انجام می‌دادند."

محمد سعید
100%
محمد سعید

انضباط خشونت‌آمیز یک پدر

اگرچه آقای سعید ادعا کرده که در افغانستان علیه طالبان جنگیده، اما تاکنون سابقه‌ای از خدمت سربازی او به دست نیامده است. پولیس جزئیاتی از مشاجرات نگران‌کننده بین آقای سعید و اطرافیانش را ثبت کرده است. دختر او، لینا سید، که در آن زمان ۱۹ ساله بود، در ماه می ۲۰۱۷ به پولیس گزارش داد که پدرش به دلیل یک تماس تلفنی او را سیلی زده است.

یکی از برادران او که احتمالا توسط پدر ترغیب می‌شد، به پولیس گفت که او "مشکلات روحی" دارد.

در ماه جولای همان سال، لینا دوباره با پولیس تماس گرفت تا از "اختلافات لفظی و فیزیکی مداوم با والدین مسلمان محافظه‌کارش" گزارش بدهد.

خانم سعید به مأموران پولیس گفت که با والدینش دعوا کرده چرا که آنها اصرار دارند که حتما یکی از برادرانش باید او را تا دانشگاه همراهی کند. آقای سعید در آن زمان لت‌وکوب دخترش را انکار کرد، اما پولیس یادداشت کرده است که لکه‌ای روی بازوی لینا به جا مانده و اطراف یک چشمش ورم کرده است.

در نهایت، لینا تصمیم گرفت از شکایتش منصرف شود زیرا بازداشت پدر، وضعیت خانواده را به سوی ناگواری می‌برد، اما پنج ماه بعد افتخار امیر، دوست پسر لینا به پولیس گزارش داد که محمد سعید به همکاری همسرش و یک پسرش، سه نفره لینا را در خانه لت‌وکوب کرده‌اند.

آقای امیر گفت خانواده لینا او را لت‌وکوب کرده‌اند تا دیگر با دوست پسرش ارتباط نداشته باشد. دو ماه بعد آقای امیر به پولیس گزارش داد که آقای سعید او را تهدید به قتل کرده است. دوستان این خانواده به نیویارک تایمز گفتند که لینا و امیر بعدا با همدیگر ازدواج کردند و در نوامبر ۲۰۲۱ با همدیگر یک خانه خریدند.

بعد از این ماجراها، پولیس بارها به خانه آقای سعید فراخوانده شد. زمانی که همسر آقای سعید به پولیس زنگ زد و گفت شوهرش از موهای او گرفته و او را به زمین زده است. باری پسر او زنگ زد و به پولیس گفت که آقای سعید با قاشق به سر او زده است.

دوستان آقای امیر گفتند که او از طرف خسر خود احساس خطر می‌کرد زیرا پدر لینا نمی‌خواست دخترش با یک شیعه معاشرت کند.

آقای امیر، دوست صمیمی آفتاب حسین بود. مردی که در اواخر ماه جولای به ضرب گلوله کشته شد.

الطاف حسین صمدی، برادر آفتاب حسین، ۳۲ ساله گفت که آقای امیر به او گفته که معتقد است ازدواج او با لینا سعید، خشم آقای سعید را برانگیخته است.

افول دموکراسی در افغانستان؛ همه در برابر یک رهبر غایب و زورگو خاموش‌اند

۲۴ اسد ۱۴۰۱، ۰۹:۱۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
خالد خسرو

اشرف غنی، رئیس جمهور پیشین، در آخرین مصاحبه تلویزیونی خود افغانستان را کشور "جرگه و گفتگو" توصیف کرد و به طالبان پیشنهاد داد که با برگزاری لویه جرگه به دولت خود مشروعیت دهند.

پیشتر حامد کرزی، رئیس جمهور اسبق نیز از برگزاری لویه جرگه برای حل معضل مشروعیت دولت که طالبان با غصب قدرت آن را به وجود آورده‌اند، حمایت کرده بود.

کرزی و غنی که خود از طریق انتخابات ریاست جمهوری به ارگ راه یافته بودند، با پیشنهاد لویه جرگه نشان دادند که دست‌کم بخشی از نخبگان سیاسی، به خصوص آنانی که به توافق با طالبان برای کسب کرسی در حکومت چشم دوخته‌اند، در عمل بحث انتخابات را کنار گذاشته‌اند.

100%

اما، طالبان به جای برگزاری لویه جرگه، علمای دینی طرفدار خود را به کابل فراخواندند و آنها نیز حمایت از خود را از رهبری اعلام کردند که هیچ کسی او را ندیده و فقط یک عکس منتسب به وی نشر شده است. در جهان معاصر، افغانستان تنها کشوری است که یک رهبر سیاسی مدعی حاکمیت در آن، از انظار مردم مخفی است و با یک عکس حکومت می‌کند.

طالبان به مرجعیت مذهبی و بیعت علمای دینی به عنوان منبع مشروعیت ملا هبت‌الله آخندزاده برای عنوان حاکم سیاسی و شرع استناد می‌کنند که قرار است افغانستان را بدون رضایت و مراجعه به آرای مردم، با اتکا به زور و خشونت اداره کند. به این ترتیب، افغانستان در مقطع کنونی به پایان تجربه دموکراسی رسیده است.

در افغانستان از سال ۱۳۸۱ تا ۱۴۰۱ هشت بار انتخابات ریاست جمهوری و دو بار انتخابات پارلمانی برگزار شد تا مردم رئیس‌جمهور و نمایندگان خود را برگزینند. این انتخابات‌ها با تقلب، تخطی، تهدید و تطمیع رای دهندگان همراه بودند. انتخابات سال ۲۰۱۴ به علت تقلب گسترده انتخاباتی به نفع اشرف غنی، سر آغاز بحران مشروعیت و دولت در افغانستان شد و قوه اجرائیه میان جناح‌های متخاصمی تقسیم شد که حالا هر یک ناکامی حکومت پیشین افغانستان را به دوش یکدیگر می‌اندازند.

100%

سقوط کابل، شکست یک روایت سیاسی به نام دموکراسی بود که هرچند در کشورهای دیگر دولت‌های مستحکم، مشروع، کارامد و قانونمند ایجاد کرده، اما در افغانستان با تقلب و قانون‌شکنی، فساد سیاسی و مالی و تضعیف قدرت مردم به عنوان تصمیم‌گیرندگان اصلی گره خورده است. نه تنها در افغانستان بلکه در کل خاورمیانه، سرخوردگی از دولت‌های منتخب اما ناکارامد و فاسد، بارها راه را برای قدرت یافتن شخصیت‌ها و گروه‌های اقتدارگرای ناسیونالیست یا مذهبی باز کرده است.

این سرخوردگی را در افغانستان نیز می‌توان دید. از زمان به قدرت رسیدن طالبان، بخش عمده سیاستمداران افغان به طور پیوسته بحث تشکیل «حکومت فراگیر» را به جای «حکومت منتخب» مطرح می‌کنند. اما، در حکومت «فراگیر» تنها مساله جایگاه سیاسی سیاستمداران مطرح است، و نه حق مردم افغانستان برای انتخاب حاکمان سیاسی.

کشورهای غربی که سال‌ها بر برگزاری انتخابات در افغانستان تاکید می‌کردند، با درک این که طالبان انتخابات را قبول ندارند و اهرام فشار بر این گروه برای پذیرش اصل انتخابات را نیز در اختیار ندارند؛ از حکومت با مشارکت چهره‌های سیاسی به جای حکومت برخواسته از آرای مردم حمایت می‌کنند. خوب، در این مقطع امکان تحقق منافع امنیتی و سیاسی متحدان غربی دولت پیشین، در تشکیل حکومتی باثبات به رهبری طالبان است تا حکومت منتخب و دموکراتیک که از نظر آنها تجربه شکست خورده و بی‌ثبات کننده است.

با این حال، حکومت فراگیر را که بنیادش سازش با رژیم ملاسالار طالبان است، نباید با حکومت مشروع و مردمی اشتباه گرفت. در دولتی به رهبری طالبان، ولو با مشارکت سیاستمداران آواره ترکیه و امارات، مردم هیچ حقی در اداره کشور نخواهند داشت و ملا هبت الله و افراد تابع او نیز به هیچ کسی پاسخگو نخواهند بود.

سکوت طبقه سیاسی در برابر ادعای مشروعیت رهبر طالبان در نشست علمای این گروه در کابل و تاکید سیاستمداران عمده پشتون بر برگزاری لویه جرگه، نشان می دهد که در حال حاضر، دموکراسی به عنوان سازوکار مشروعیت دولت از گفتمان سیاسی افغان‌ها غایب شده است.

این واقعیت را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که گروه‌های سیاسی و مدنی از یکسو قدرتی برای به چالش کشیدن و تحمیل خواسته‌های خود بر طالبان ندارند، و از جانب دیگر سیاستمداران برای بقای سیاسی خود به توافق با طالبان، ولو برای حداقل مشارکت و تامین منافع سیاسی و اقتصادی، نیاز دارند.

تاکید بر «مردمی» و تاریخی بودن لویه جرگه مشکل مشروعیت دولت در افغانستان را حل نمی‌کند. زیرا، بنا به تجربه گذشته، قدرت حاکم با شیوه‌ها و ابزارهای مختلف توانسته است اعضای لویه جرگه را به نفع خود استفاده کرده و به خواسته‌های خود مشروعیت دهد. طالبان هم این توان را دارند که به کمک لویه جرگه قدرت جابر و قاهر خود را مشروعیت بخشند.

با این حال، کمرنگ شدن گفتمان دموکراسی‌خواهی را تنها به عامل جاه طلبی سیاستمداران افغان نمی‌توان خلاصه کرد. تجربه دموکراسی به واسطه ناکامی حکومت‌های انتخاباتی و مدیریت سیاستمداران فاسد و ناکارامد در دو دهه گذشته، دچار بحران اعتبار و بی‌اعتنایی عمومی شده است.

100%

اعتراضات زنان، به خصوص دختران جوان، که حقوق و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی خود را بیشتر از هر قشر اجتماعی دیگر از دست داده‌اند، شاید آخرین بارقه‌های دموکراسی رو به زوال در افغانستان باشد. در کشوری که جنگ و ویرانی نفس مردمانش را بریده‌است و طبقه سیاسی آن به دست یک گروه شورشی، بیرحم و سازش‌ناپذیر با شرمساری تمام شکست خورده و آواره شده است؛ تمایل به ثبات و تن دادن به حداقل امکانات و امتیازات سیاسی و اقتصادی را به وضوح می‌توان احساس کرد.