جنگ پاکستان با طالبان دو روز پیش از درگیری امریکا و اسرائیل با ایران آغاز شد. پاکستان که در ماههای گذشته روابط پرتنشی با طالبان افغان داشته، همواره به دنبال فرصتی برای انتقام گرفتن از هزاران حمله مرگبار تیتیپی به نیروهای خود بوده است.
اسلامآباد که پس از سقوط کابل فکر میکرد مرزهای غربیاش امن میشود، طالبان افغان را به حمایت از تیتیپی و مهار نکردن حملات این گروه به خاک پاکستان متهم میکند.
به نظر میرسد بهترین فرصت برای اسلامآباد، موضعگیریهای اخیر طالبان در حمایت از ایران و به طور کلی فاصله گرفتن این گروه از امریکا و نزدیکی به روسیه و ایران بوده است. این مواضع به هیچ وجه مورد پسند حکومت ترامپ نیست، چرا که او بر انزوا و سرنگونی جمهوری اسلامی تاکید دارد.
نخست وزیر پاکستان برای شرکت در جلسه شورای صلح ترامپ به امریکا رفت. آیا او در آنجا درباره افغانستان و طالبان گفتوگو کرده است؟ امریکا بارها از پاکستان در نبرد با شبهنظامیان پاکستانی حمایت کرده است.
به باور من، مخالفت طالبان با در اختیار گذاشتن پایگاه بگرام به امریکا و نزدیکی آنها به روسیه و ایران، برای حکومت ترامپ به اندازه کافی متقاعدکننده بوده تا با حملات پاکستان به طالبان موافقت کند. این موضوع در حمایت ترامپ از حملات پاکستان به افغانستان و سکوت متحدان منطقهای طالبان در برابر این حملات آشکار است.
شاید شریف این پیام را به ترامپ داده باشد که زمان انتقامگیری از شکست سال ۲۰۲۱ فرارسیده است. ترامپ که مدعی است امریکا بزرگترین قدرت نظامی جهان است، بارها خروج از افغانستان را تحقیرآمیز خوانده است. با گسترش حملات پاکستان، ترامپ نیازی ندارد که مستقیماً طالبان را تنبیه یا تحقیر کند. حملات پاکستان به تاسیسات نظامی طالبان به خودی خود این گروه را ضعیفتر کرده است.
آیا امریکا و پاکستان برای ضربه زدن به دو نظام اسلامگرای منطقه تقسیم وظایف کردهاند، به گونهای که امریکا به حیات جمهوری اسلامی پایان دهد و پاکستان کار امارت هبتالله را یکسره کند؟
در حالی که جهان عمیقاً درگیر حملات اسرائیل و امریکا به ایران و پیامدهای آن برای امنیت خاورمیانه است، پاکستان با استفاده از این فرصت، حملات هوایی و راکتی خود را به افغانستان تشدید کرده است. طالبان برای مقابله با این حملات، نه قدرت نظامی کافی و نه مشروعیت لازم داخلی و خارجی دارد. این گروه بدون ارزیابی دقیق وضعیت، در زمین پاکستان بازی کرده و با حملات متقابل، بهانه یک جنگ تمامعیار را به دست اسلامآباد داده است.
آنچه از حملات پاکستان برمیآید، نشاندهنده دو هدف عمده است: اول، از بین بردن ذخایر مهمات امریکایی، همان تجهیزاتی که ترامپ بارها باقی ماندن آن در افغانستان را به عنوان نقطه ضعف حکومت بایدن یاد کرده است. دوم، بیثبات کردن حکومت طالبان تا شرایط برای ایجاد تغییرات مورد پسند اسلامآباد و واشنگتن در کابل ایجاد شود.
در این میان، امریکا که بازی افغانستان را پایانیافته نمیداند، به دنبال فرصتی است تا حضور دوبارهاش در این منطقه را با کمک متحدان قدیمیاش، پاکستان و اسرائیل، دوباره به دست آورد. اکنون اگر جنگ جاری بتواند جمهوری اسلامی ایران را از پای درآورد، پایههای حاکمیت طالبان نیز متزلزل خواهد شد.
صبح شنبه ۹ حوت موج تنش در خاورمیانه وارد مرحلهای شد که برای بسیاری از پایتختهای عربی خلیج فارس تا دیروز یک سناریوی دور به حساب میآمد.
در این روز ایالات متحده امریکا و اسرائیل اقدام به حمله نظامی علیه ایران کردند. طبق گزارشهای متعدد، این حملات ابعاد وسیع داشته و از هدف قرار گرفتن زیرساختها و مراکز امنیتی و نیز تلاش برای ضربه به حلقههای تصمیم گیری سخن گفته شده است. رسانهها از انفجارها در تهران و مناطق دیگر ایران گزارش دادهاند و برخی گزارشهای رسانهای از هدف قرار گرفتن مراکز اطلاعاتی سپاه پاسداران نیز یاد کردهاند.
اما در مقابل، شلیک موشکهای بالستیک ایران به چند کشور بهطور همزمان، با این ادعا که پاسخ حملات امریکا و اسرائیل به خاک ایران است، معادله را از یک تقابل دوجانبه به یک بحران چندجانبه تغییر داد. آنچه فضا را واقعاً دگرگون کرد، عبور این حمله از مرزهای ادعایی «پاسخ به دشمن» و کشیدهشدن آن به حریم هوایی و خاک چند دولت عربی بود؛ دولتهایی که برخیشان تا پیش از این میکوشیدند نقش میانجی را حفظ کنند، میزبان گفتوگوهای دیپلوماتیک باشند، یا دستکم بهعنوان بازیگرانی محتاط و کمصدا از ورود مستقیم به درگیری پرهیز کنند.
در بحرین، طبق گزارشهای رسمی، یک تأسیسات مرتبط با ناوگان پنجم امریکا هدف قرار گرفته است. بحرین این حمله را تأیید کرده و تصاویر و گزارشهای میدانی نیز از وقوع انفجار در نزدیکی پایگاه دریایی امریکا خبر دادهاند.
در امارات متحده عربی، چندین موشک توسط سیستم دفاعی هوایی امارات رهگیری و منهدم شد. یک غیرنظامی در ابوظبی بر اثر سقوط آوار کشته شد. وزارت دفاع امارات متحده عربی رهگیریها را تأیید کرد. امارات به تازگی شاهد یک اقدام جنگی در خاک حاکمیتی خود از سوی کشوری بود که با آن مرز دریایی مشترک دارد.
در قطر، گزارشها از رهگیری دستکم یک موشک خبر میدهند و از خسارت جدی صحبت نمیشود. اما اهمیت قطر صرفا در آسیبندیدن نیست؛ اهمیت در نماد است. قطر سالها میزبان بزرگترین پایگاه هوایی امریکا در منطقه به نام العدید بوده و هم زمان تلاش کرده نقش میزبان گفتوگوها و کانالهای پشت پرده را نیز بازی کند. اکنون موشکهای ایرانی این پلها را هم هدف قرار داده است.
کویت نیز اعلام کرده که سامانههای دفاعیاش با تهدیدهای شناسایی شده در حریم هوایی برخورد کردهاند و گزارشی از خسارت فوری منتشر نشده است. کویت از ۱۹۹۱ به اینسو، در بسیاری از بحرانهای خلیج فارس کوشش کرده کمترین اصطکاک را داشته باشد و با احتیاط میان همسایگان بزرگتر تعادل ایجاد کند.
در اردن، ارتش اعلام کرده دو موشک بالستیک را که به سمت خاک کشور در حرکت بود، ساقط کرده است. اردن در سالهای گذشته هم گاه در موقعیت «رهگیری تهدید در آسمان خود» قرار گرفته، اما اینبار روایت رسمی این است که هدف، خود خاک اردن بوده است. این اوضاع را برای اردن تغییر میدهد. کشوری که معمولا در نقش میانجی و کاهشدهنده اصطکاک عمل میکند، وقتی به شکل مستقیم در معرض تهدید قرار میگیرد، دامنه انتخابهایش تنگ میشود.
و اما عربستان سعودی؛ خبرگزاری فارس ایران ادعای حملات هوایی را مطرح کرد و اما هیچ منبع سعودی این موضوع را تأیید نکرده است. یا این اتفاق نیفتاده یا ریاض هنوز آماده نیست که بگوید این اتفاق افتاده است. البته باید یادآور شد که سعودی حدود چهار هفته قبل، به ایران تعهد داده بود که از خاک خودش به هیچ کشوری برای حمله به ایران اجازه نخواهد داد.
ایران بهنظر میرسد در سطح کلانتر، با این شلیکها به دنبال این است تا اراده خودش را برای پاسخ پس از حملات امریکا و اسرائیل نشان دهد؛ و اینکه میکوشد به واشنگتن بگوید که امنیت پایگاههایش در سراسر منطقه هزینه دارد.» با این حال، این رفتار، همزمان میتواند نتیجه معکوس بدهد و بهجای اینکه فقط امریکا و اسرائیل را درگیر کند، کشورهای خلیج فارس و اردن را هم، دستکم از نظر سیاسی و حقوقی، به سمت هم سرنوشتی امنیتی بکشاند و منجر شود این کشورها در یک ائتلاف احتمالی به امریکا و اسراییل بپیوندند.
مسئله دقیقاً همینجاست: وقتی یک دولت، برای نشان دادن اراده پاسخ، مرز عمل نظامی را چنان گسترده میکند که چند پایتخت دیگر را هم وارد بازی میسازد، در واقع به آنها یک انتخاب تحمیل میکند. اکنون ایران ناخواسته برای این کشورها، نه انتخاب میان ایران و امریکا، بلکه انتخاب میان حاکمیت خود و عادیسازی نقض حاکمیت را گذاشته است.
بسیاری از این کشورها سالها تلاش کردند رابطه با ایالات متحده را «امنیتی» نگه دارند، و در عین زمان رابطه با تهران را «مدیریت شده» و قابل کنترول نشان دهند؛ یعنی هم با امریکا کار کنند، هم آستانه درگیری با ایران را پایین نگه دارند. اکنون ایران با این اقدام، به این دولتهای عربی، مشروعیت تازهای برای هم راستایی امنیتی داده است.
نکته دیگر این است که در سطح داخلی هم، این رخداد یک آزمون حیثیتی است. دولتهای خلیج فارس مشروعیتشان را تا حدی بر وعده ثبات و امنیت بنا کردهاند؛ حالا وقتی یک بحران مثل شلیک موشک، وارد آسمان کشورهای عربی میشود، حتی اگر بیشتر موشکها رهگیری شوند، آن حس «امنیت تضمینشده» ترک میخورد. همین ترک، از نظر داخلی حیثیتی میشود، چون دولت ها باید نشان دهند هنوز کنترول اوضاع را دارند و اجازه نمیدهند کشورشان میدان بازی دیگران شود.
در چنین شرایطی، این دولتها به احتمال زیاد، چند تصمیم هم زمان اتخاذ خواهند کرد؛ از جمله امنیتیسازی رابطهشان با واشنگتن و اسرائیل، یعنی افزایش هماهنگیهای دفاعی، و همچنان سیاسیسازی بحران کنونی در سطح منطقهای و بینالمللی.
از منظر حقوق بینالملل نیز این کشورها دست خالی نیستند. وقتی موشکهای ایران به سمت قلمرو این دولتها شلیک شد، اصل حاکمیت آنها نقض شد، همانگونه که حملات اسرائیل و ایالات متحده نیز، بر اساس همین منطق، حاکمیت ایران را نقض کرده است. در چنین وضعیتی، این دولتها میتوانند به ماده ۵۱ منشور ملل متحد استناد کنند و حق دفاع مشروع را، چه به شکل دفاع انفرادی و چه دفاع جمعی، برای دفع هرگونه حمله مسلحانه مطرح سازند؛ البته با رعایت دو شرط کلیدی ضرورت و تناسب.
نتیجه این است که ایران، با کشاندن پاسخ خود به خاک همسایگان، عملاً دایره دشمنانش را بزرگتر کرد و خود را در منطقه تنهاتر کرد. اگر ایران صرفا بر پاسخگویی به دو کشور حملهکننده به خاک خودش تمرکز میکرد، از یکسو میتوانست ادعای خود را در چارچوب «دفاع» منسجمتر نگه دارد و از سوی دیگر، کشورهای خاورمیانه را تا این اندازه در موقعیت انتخاب حیثیتی و امنیتی قرار ندهد؛ انتخابی که دیر یا زود آنها را، حداقل در سطح سیاسی، و شاید در سطح عملیاتی، به سمت همراستایی امنیتی با امریکا و اسرائیل سوق میدهد.
علی خامنهای در سال ۱۳۱۸ در مشهد و در خانوادهای روحانی به دنیا آمد. او تحصیلات حوزوی خود را در مشهد آغاز کرد و سپس در نجف و قم ادامه داد.
در قم از شاگردان روحالله خمینی شد و به جریان روحانیت سیاسی مخالف حکومت پهلوی پیوست. فعالیتهای سیاسی او پیش از انقلاب ۱۳۵۷ چندین بار به بازداشت و تبعید انجامید.
پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، خامنهای به سرعت وارد ساختار قدرت شد. او عضو شورای انقلاب، نماینده خمینی در شورای عالی دفاع و در مقاطعی سرپرست وزارت دفاع بود. همچنین به عنوان امام جمعه تهران منصوب شد؛ جایگاهی که نقش مهمی در تثبیت موقعیت سیاسی او داشت.
در سال ۱۳۶۰، در شرایطی پرتنش و همزمان با جنگ ایران و عراق، به ریاستجمهوری رسید و دو دوره تا سال ۱۳۶۸ در این سمت باقی ماند. چند ماه پیش از نخستین انتخابات ریاستجمهوریاش، در یک سوءقصد بمبگذاری بهشدت مجروح شد که به فلجشدن دائمی بازوی راستش انجامید.
انتخاب به رهبری و تمرکز قدرت
پس از درگذشت روحالله خمینی در سال ۱۳۶۸، مجلس خبرگان رهبری او را به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی برگزید؛ انتخابی که در زمان خود بحثبرانگیز بود، زیرا خامنهای در آن مقطع مرجع تقلید محسوب نمیشد و از نظر جایگاه فقهی در سطح رهبر پیشین قرار نداشت.
با آغاز رهبری، او به تدریج ساختار قدرت را بیش از پیش متمرکز کرد و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به ستون اصلی نظام سیاسی و امنیتی کشور تبدیل نمود. در دوران او، نقش سپاه از یک نیروی نظامی صرف فراتر رفت و به بازیگری تعیینکننده در سیاست، اقتصاد و امنیت منطقهای تبدیل شد.
بر اساس ساختار قانون اساسی جمهوری اسلامی، رهبر عالیترین مقام کشور است و خامنهای در عمل بر نیروهای مسلح و سپاه پاسداران، قوه قضائیه، شورای نگهبان، رسانههای دولتی و سیاستهای کلان اقتصادی، از جمله نحوه هزینهکرد درآمدهای نفتی، نظارت و نفوذ تعیینکننده داشت.
سیاست داخلی
دوران رهبری خامنهای با چندین موج بزرگ اعتراضات داخلی همراه بود؛ از اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸ گرفته تا اعتراضات گسترده پس از انتخابات ۱۳۸۸ و سپس اعتراضات سراسری سالهای پایانی دهه ۱۳۹۰ و اوایل دهه ۱۴۰۰، از جمله اعتراضات پس از مرگ مهسا امینی در سال ۱۴۰۱.
در این دورهها، حکومت با بازداشتهای گسترده، محدودیت رسانهای، قطع اینترنت و استفاده از نیروهای امنیتی و نظامی به سرکوب معترضان پرداخت. منتقدان سیاسی، فعالان مدنی و روزنامهنگاران بسیاری در طول این سالها زندانی شدند. سیاستهایی چون حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی و تأکید بر ایدئولوژی انقلابی نیز با حمایت مستقیم او ادامه یافت.
سیاست خارجی
خامنهای سیاست خارجی جمهوری اسلامی را بر پایه تقابل ایدئولوژیک با ایالات متحده ـ که آن را «دشمن شماره یک» مینامید ـ و دشمنی با اسرائیل تعریف کرد. در چارچوب آنچه «محور مقاومت» خوانده میشود، جمهوری اسلامی از گروههایی چون حزبالله لبنان، حماس، حوثیهای یمن و دیگر نیروهای همپیمان منطقهای حمایت کرد.
او همواره تأکید داشت که برنامه هستهای ایران اهداف صلحآمیز دارد و ساخت سلاح هستهای را رد میکرد، اما در عین حال این برنامه را به ابزار چانهزنی و بازدارندگی در برابر فشارهای غرب تبدیل نمود. در برابر تحریمهای گسترده امریکا و اروپا، بر «مقاومت» و «تابآوری» اقتصادی تأکید میکرد.
سالهای پایانی و مسئله جانشینی
در سالهای پایانی عمر، بحث جانشینی او به یکی از مهمترین موضوعات سیاسی ایران تبدیل شد. از حلقه نزدیکان و چهرههای ارشد نظام، از جمله احتمال نقشآفرینی مجتبی خامنهای، به عنوان گزینههای بالقوه یاد میشد، اما او هیچگاه جانشین رسمی خود را اعلام نکرد.
میراث و پیامدها
علی خامنهای بیش از ۳۶ سال در رأس قدرت باقی ماند و طولانیترین دوره رهبری در خاورمیانه معاصر را رقم زد. او نماد تداوم ایدئولوژی انقلاب ۱۳۵۷، تمرکز قدرت در نهاد رهبری و تقابل پایدار با غرب بود.
در دوران او، جمهوری اسلامی از بحرانهای بزرگی چون جنگ، تحریمهای فلجکننده، اعتراضات داخلی، درگیریهای منطقهای و تنشهای مستقیم نظامی عبور کرد؛ اما این تداوم با هزینههای سنگین انسانی، اقتصادی و اجتماعی همراه بود.
کشتهشدن او در سال ۲۰۲۶ نقطه عطفی تعیینکننده در تاریخ جمهوری اسلامی و معادلات قدرت در خاورمیانه محسوب میشود. آینده نظام سیاسی ایران پس از او و چگونگی انتقال یا تغییر ساختار قدرت، همچنان با عدم قطعیتهای جدی روبهرو است.
طالبان که با بحران مشروعیت، شکاف اجتماعی و انزوای جهانی روبهرو است اکنون با فشار مستقیم نظامی پاکستان نیز مواجه شده است. درگیری با پاکستان میتواند اقتصاد، روابط منطقهای و حتی ثبات داخلی طالبان را متاثر کند.
آیا این گروه پنجسالگی بازگشت خود به قدرت را با اطمینان جشن خواهد گرفت یا وارد چرخهای از فرسایش میشود که تلاش برای حفظ قدرت را جایگزین بزرگداشت پیروزی میکند؟
روشن است که طالبان از نظر نظامی همسنگ پاکستان نیست و بیشتر بر تحریک احساسات عمومی تکیه دارد. اگر جنگ کنونی ادامه یابد بعید است وارد خاک پاکستان شود و میدان اصلی آن افغانستان خواهد بود.
سیگنال واشنگتن به سود اسلامآباد
تا اینجا هیچ کشوری، حتی حکومتهایی که با طالبان روابط نزدیک دارند، حملات هوایی پاکستان را محکوم نکردهاند. طالبان علاوه بر چالشهای داخلی، در بازیهای بزرگتر منطقهای نیز دست برتر ندارد و نمیتواند معادله را به سود خود برگرداند. در مقابل، پاکستان در معادلات امنیتی منطقه جایگاه تعریفشدهای دارد و از روابط فعالی با قدرتهای تاثیرگذار برخوردار است.
در چنین فضایی، موضعگیری دونالد ترامپ احتمالا طالبان را نگران و اسلامآباد را مصممتر ساخته است. ترامپ روز جمعه به خبرنگاران گفت که کار اسلامآباد «عالی» است.
این موضعگیری رئیسجمهور امریکا میتواند نشانهای از این باشد که در بخشی از ساختار سیاسی امریکا، نگاه امنیتی به افغانستان همچنان از مسیر اسلامآباد تعریف میشود. برای طالبان، چنین سیگنالی به معنای تنگتر شدن میدان است. شاید بتوان گفت که طالبان با نوعی مشروعیتبخشی غیرمستقیم ترامپ در جنگ پاکستان علیه خود روبهرو شده است.
پیام ترامپ این معنا را دارد که ایالات متحده برای تعریف سیاست خود در منطقه، پاکستان را به عنوان شریک امنیتی خود مطرح میکند.او پیهم از نخست وزیر و رئیس ستاد ارتش این کشور توصیف میکند و در این اواخر بیش از هر زمانی دیگری به پاکستان اعتماد دارد.
این نکته برای رژیمی که در سطح جهانی تنها یک کشور آن را به رسمیت شناخته و همچنان در پی کسب مشروعیت بیرونی است، نشانه امیدوارکنندهای نیست.
بحران مشروعیت و نارضایتی پنهان
در محور جامعه و مشروعیت، طالبان همچنان با مشکل جدی مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی روبهرو است. نقض حقوق اساسی مردم و محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران و جلوگیری از تحصیل ادامه دارد و این وضعیت نارضایتی عمومی از طالبان را به بالاترین حد خود در چهار و نیم سال گذشته رسانده است.
تجربه نشان داده که انباشت نارضایتی و خروج نیروهای متخصص میتواند حکومت را به ساختاری صرفا امنیتی و کمتحرک بدل کند.
اقتصاد نیز پاشنه آشیل دیگر طالبان است. جنگ در هر سطحی که باشد کمر هر نظامی را خم میکند. اختلال در گذرگاههای مرزی، کاهش صادرات و افزایش ریسک سرمایهگذاری، مستقیما بر معیشت مردم اثر میگذارد. نظامی که از پشتوانه مالی گسترده برخوردار نیست، در برابر فشارهای طولانیمدت اقتصادی آسیبپذیرتر میشود.
طالبان در آستانه آزمون بقا
تنها نقطه امیدبخش برای طالبان این است که مخالفان سیاسی این گروه هنوز نتوانستهاند به یک بدیل منسجم و قابل اتکا تبدیل شوند. رهبری واحد و برنامه مشترک ندارند و در داخل کشور نیز ظرفیت سازماندهی گسترده از خود نشان نداده اند.
حتا پاکستان و امریکا نیز اجماع روشنی برای جایگزینسازی طالبان ندارند.
اما پاکستان اکنون تحت فشار افکار عمومی قرار دارد تا اینبار یا طالبان را وادار به مهار تیتیپی کند یا هر کاری میتواند انجام دهد. حتا مایک پمپئو وزیر خارجه پیشین امریکا خطاب به سیاستمداران پاکستان نوشت که «امیدوارم تغییر رویکردتان دائمی باشد»
در چنین شرایطی این احتمال نیز منتفی نیست که پاکستان برای عبور از طالبان با حمایت یا دستکم همدلی امریکا، گزینههای دیگری را روی میز بگذارد.
بهویژه در شرایطی که امریکا نیز همچنان به ملاحظات امنیتی خود در افغانستان، از جمله پرونده پایگاه بگرام و نزدیک شدن به جغرافیای چین و نیز سلاحهایی که از آنها نزد طالبان مانده فکر میکند.
با این حساب، اگرچه پیشبینی اینکه انباشت این همه بحران به سقوط طالبان بینجامد دشوار است، اما میتوان با اطمینان بیشتری گفت که اگر این جنگ حتی برای مدتی نهچندان طولانی ادامه یابد، میتواند طالبان را در موقعیت دفاع از بقا قرار دهد. مگر آنکه این گروه بهصورت ناگهانی دست به تغییرات جدی بزند. از تیتیپی عملا فاصله بگیرد، روابط خود با جهان را بازتعریف کند و از همه مهمتر به مطالبات مردم افغانستان گوش دهد.
بدون چنین چرخشی، مسیر پیشرو حتی میتواند مانع آن شود طالبان بتواند در کابل بماند و پنجمین سالگرد بازگشت خود به قدرت را برگزار کند، همانگونه که در دهه نود میلادی نیز به دلیلی تقریبا مشابه، هرگز به پنجمین سالگرد ورود خود به کابل نرسید.
تنشهای سیاسی میان پاکستان و افغانستان پیشینهای عمیق و تاریخی دارد. از نخستین روزهای تأسیس پاکستان، دولت افغانستان با طرح ادعاهای ارضی، مخالفت خود را با موجودیت این کشور ابراز داشت.
این کشمکش سیاسی هرچند در سالیان متمادی عمدتاً در سطح لفاظیهای سیاسی باقی ماند، اما در دوره محمد داوودخان تحرکات نظامی محدودی در دو سوی مرز صورت گرفت که بدون درگیری پایان یافت.
در دهههای بعد نیز موضوع خط «فرضی دیورند» و ادعاهای ارضی همواره از سوی برخی سیاستمداران افغانستان مطرح میشد. با این حال، در تاریخ معاصر افغانستان، این دومین بار است که نیروی هوایی پاکستان از جمله کابل پایتخت را بمباران کرده است.
این حملات واکنشهای دوگانهای را در داخل افغانستان برانگیخته است. گروهی از مردم را به سمت حمایت از طالبان سوق داده و در مقابل، عدهای نیز بر این باورند که جنگ طالبان با پاکستان، لزوماً نماینده خواست و اراده مردم افغانستان نیست.
اما پرسش اساسی اینجاست: آیا طالبان این جنگ را در ادامه همان منازعه مرزی و سیاسی چندینساله با پاکستان به راه انداختهاند یا اینکه این درگیری ریشه در ادعاهای ارضی آنها دارد؟ پاسخ روشن است: خیر. زیرا تاکنون نه طالبان و نه پاکستان، عامل این درگیریها را موضوعات سرزمینی عنوان نکردهاند. آنچه بهعنوان دلیل اصلی حملات پاکستان مطرح شده، میزبانی و حمایت طالبان از گروههای تروریستی، بهویژه تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) است. به همین دلیل پاکستان از زمان بهقدرت رسیدن طالبان در افغانستان، دستکم شش بار به خاک افغانستان حمله کرده است.
بنابراین میتوان گفت این درگیری، برخلاف تصور برخی سیاستمداران که با شعارهای قومیگرایانه و در لفافه ملیگرایی، آن را تلاشی برای بازپسگیری سرزمینهای آن سوی دیورند (مرزی که در سطح بینالمللی بهعنوان مرز رسمی دو کشور شناخته میشود) معرفی میکنند، در حقیقت دفاع طالبان از متحدان و حامیان منطقهای خود به منظور تداوم ستم داخلی است.
با این مقدمه، این مقاله تلاش دارد تا پیامها و پیامدهای امنیتی و سیاسی حملات اخیر پاکستان بر خاک افغانستان را مورد تحلیل قرار دهد.
الف) بررسی جغرافیای هدفگیری شده
اگرچه تا نگارش این مقاله، اطلاعات دقیق و رسمی از سوی رژیم طالبان یا دولت پاکستان درباره مکانهای هدفگیری شده منتشر نشده است، اما بررسی دادههای موجود در منابع باز نشان میدهد که تقریباً تمامی نقاط بمباران شده در بیست و چهار ساعت گذشته، از مراکز نظامی طالبان بوده است.
نکته قابل توجه اینکه برخلاف دوره قبلی حملات، طالبان تاکنون هیچ تصویر و ویدئویی از محل وقوع حملات منتشر نکردهاند. این سکوت رسانهای، این فرضیه را تقویت میکند که اهداف، نظامی بودهاند.
در دور قبلی که دو هدف ملکی در حوزههای چهارم و پانزدهم شهر کابل هدف قرار گرفتند، طالبان با سرعت زیادی به رسانهها اجازه تصویربرداری دادند تا روایتی را خلق نماید که پاکستان بر مراکز غیر نظامی و شهروندان ملکی حمله نموده تا مردم را به حمایت از خود بسیج کند.
از سوی دیگر، مراکز نظامی به دلیل محدودیتهای دسترسی، از دید شهروندان دور هستند و احتمال انتشار تصاویر دقیق توسط شهروند-خبرنگاران در شبکههای اجتماعی کمتر است. با این حال، تصاویر موجود که توسط شهروندان منتشر شده، مؤید آن است که مراکز نظامی اهداف اصلی این حملات بودهاند.
کابل: حداقل چهار حمله در کابل گزارش شده است. بررسیها نشان میدهد دو حمله در منطقه نوزدهم، داخل «گارنیزیون قول اردوی ۳۱۳ مرکزی» (که پیشتر فرقه ۱۱۱ بود) رخ داده است. یک حمله مرکز سوق و اداره را هدف قرار داده و دیگری به هنگر (انبار) که دیپوی عمومی قول اردو بوده، اصابت کرده است.
دو حمله دیگر بر «لوای اول پیاده قول اردوی ۳۱۳ مرکزی» در دارالامان انجام شده که یکی مرکز سوق و اداره و دیگری ورکشاپ و دیپوی این لوا را هدف گرفته است.
ننگرهار: در حمله دو روز پیش، نیروی هوایی پاکستان چند مرکز را در ولایت ننگرهار هدف قرار دادند. بر اساس اطلاعات موجود و گزارش سازمان ملل (یوناما)، در این حمله شماری از غیرنظامیان از جمله زنان و کودکان کشته شدند. این رویداد با انتقاد گسترده شهروندان افغانستان و نهادهای بینالمللی مواجه شده است.
لغمان: «قول اردوی خالد ابن ولید» که پیشتر قول اردوی ۲۰۱ سیلاب نام داشت و مرکز آن در ولایت لغمان منتقل شده بود، مورد حمله قرار گرفت. بر اساس اطلاعات موجود، دستکم سه بمب به این مرکز اصابت کرده و تأسیسات مهم لجستیکی، سوق و اداره آن را هدف قرار داده است.
پکتیا: طبق اطلاعات موجود، «لوای سرحدی قول اردوی منصوری» (که قبلاً قول اردوی ۲۰۳ تندر نامیده میشد) در این ولایت با دستکم سه بمب هدف قرار گرفت. منابع محلی میگویند یکی از دیپوهای این لوا مورد اصابت قرار گرفته و تا لحظاتی پس از انفجار، صدای انفجارهای پیدرپی (احتمالاً ناشی از مهمات) شنیده میشده است.
پکتیکا: در ولایت پکتیکا دو محل هدف قرار گرفته است. در حمله شب گذشته، قرارگاه «لوای دوم قول اردوی ۲۰۳ منصوری» در منطقه ارگون و در حمله روز جمعه هشتم حوت، «لوای سرحدی» با دو بمب هدف گرفته شد.
قابل ذکر است که این لوا به دلیل موقعیت استراتژیک و تأسیسات بزرگ، یکی از مراکز مهم تحت امر شبکه حقانی است و سراجالدین حقانی در هر سفر به پکتیکا از آن بازدید میکرده و فرمانده آن نیز از افراد این شبکه میباشد.
محلات که در ولسوالی ارگون ولایت پکتیا مورد حملات هوایی قرار گرفته است
قندهار: گزارشها از هدفگیری چند مرکز نظامی در قندهار حکایت دارد که از جمله آنها خانهای منسوب به ملا عمر بوده که بهصورت نظامی از آن استفاده میشده است.
پیام این حملات چیست؟
برخلاف حملات دور اول پاکستان، در این مرحله نیروی هوایی این کشور تقریباً بهطور کامل، قرارگاههای اصلی ارتش طالبان را هدف قرار داده است. نکته مهم اینکه در ولایات بررسی شده، هیچ مرکز پولیس در فهرست اهداف نبوده است. این دقت در انتخاب اهداف، پیامهای روشنی دارد.
هدف قرار دادن شریانهای حیاتی نظامی
حملات با دقت بالا، عمدتاً مراکز سوق و اداره، تأسیسات لجستیک و انبارهای مهمات نیروهای طالبان را نشانه رفته است. هدف از این راهبرد، فلج کردن یا تضعیف حداکثری توان عملیاتی و لجستیکی ارتش طالبان است. انهدام این مراکز باعث قطع زنجیره ارتباطات، بینظمی در سلسه فرماندهی، کمبود تسلیحات و تجهیزات در ارگانهای نظامی میشود و ضربهای جدی بر پیکره آنها وارد میآورد.
نمایش قدرت اطلاعاتی
ارتش طالبان با مشکلات جدی در زمینه تسلیحات و تجهیزات دستوپنجه نرم میکند و این حملات میتواند آسیبهای جبرانناپذیری در این حوزه به آنها وارد کرده باشد. مهمتر از خسارت مالی، پیام واضح این حملات به طالبان این است که دستگاه اطلاعاتی پاکستان به جزئیات دقیق ارگانها، زیرمجموعهها و موقعیت تأسیسات نظامی آنها دسترسی دارد و میتواند هر لحظه این مراکز را مورد اصابت قرار دهد. این هشدار بهطور ضمنی محل سکونت مسئولان ارشد طالبان را نیز در بر میگیرد.
پیامدهای این حملات چیست؟
در یک نگاه کلی، حمله به خاک افغانستان برای هیچ شهروند افغانستانی قابل قبول نیست و همه مردم در داخل و خارج از کشور نسبت به این وضعیت ابراز تأسف و نگرانی میکنند. اما مسئله اساسی اینجاست که افغانستان در مقطع حساس کنونی، تحت اداره گروهی با سابقه فعالیتهای شدیداً تروریستی و قوانین رادیکال و سختگیرانه است که زندگی را برای بسیاری از مردم به جهنم تبدیل کرده است.
پرسش اصلی این است که در چنین شرایطی چگونه باید با این وضعیت برخورد کرد؟ آیا باید بیتفاوت بود و تجاوز را نادیده گرفت؟ یا باید با طالبان همسو شد؟ این همسویی به چه قیمتی خواهد بود و آیا طالبان با توجه به جنایاتی که علیه مردم افغانستان مرتکب شدهاند و با حمایت از گروههای تروریستی، خود زمینهساز این حملات هستند، شایسته حمایت جمعی مردم افغانستان میباشند؟
اینها پرسشهایی است که تقریباً هر شهروند افغانستان از خود میپرسد. طالبان بهخوبی از این فضا آگاه هستند و با طرح موضوع تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و خطرناک نشان دادن اوضاع برای کشور، تلاش میکنند حمایت عمومی را جلب کنند.
حامیان طالبان نیز با شعارهایی نظیر اینکه «این جنگ مردم افغانستان با پنجاب است»، سعی در منحرف کردن افکار عمومی به نفع خود و نادیده گرفتن جنایات این گروه دارند.
درست یک روز پیش از این حملات، در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل، جامعه جهانی بهصورت یکپارچه انزجار خود را از ظلم طالبان در افغانستان ابراز کرد و افغانستان را «گورستان حقوق بشر» نامید.
در چنین شرایطی، آیا میتوان در صفی ایستاد که به تقویت طالبان بینجامد؟ به احتمال زیاد، این درگیری نظامی بهزودی پایان یابد، اما ظلم و ستم طالبان پایانپذیر نیست.
در بخش دیگری از تحلیل اطلاعات، بهوضوح دیده میشود که طالبان از وضعیت پیشآمده چندان ناراضی نیستند، حتی اگر به قیمت کشته شدن غیرنظامیان بیگناه و انهدام تجهیزات نظامی که سرمایه ملی مردم افغانستان است، تمام شود. چرا که در ازای آن، موجی از احساسات ملیگرایانه را به راه انداختهاند که حتی مخالفان دیروزشان از میان جنرالان، والیان و چهرههای دوران جمهوریت را با آنها همسو کرده است.
طالبان بهدنبال جذب این طیف از افراد هستند تا با استفاده از نقاب آنها، نمایشی از مشروعیت برای خود در عرصه داخلی و بینالمللی ترتیب دهند.
از جانب دیگر طوریکه دیده شد، طالبان صبح امروز به وقت محلی، از حملات پهپادی به مراکز نظامی در پاکستان خبر دادند. این موضوع وضعیت را پیچیدهتر میسازد.
طالبان پهپاد در اختیار نداشت و ندارد. این پهپاد از کجا و چگونه در اختیار طالبان قرار گرفته است. اگر چند موثریت این پهپادها چندان قوی نبوده و حتی در محل اصابت با توجه به تصاویر موجود تخریبات را به میان نیاورده است. اما نفس ورود پهپاد که قطعا یک نیرو سومی خارجی آنرا در اختیار طالبان قرارداده بازی را پیچیده تر میسازد.
براساس روابط منطقهای طالبان و ظرفیتهای موجود، تنها کشور که احتمال دارد در این زمینه طالبان را حمایت کرده باشد، هند است. هند تلاش دارد تا از فرصت پیش آمده پاکستان را در مرزهای شمالی و غربی شان مصروف ساخته تا تهدیدات را برمنافع ملی خود کاهش دهد. طالبان در این زمینه اشتباه استراتیژیک نموده و هزینه این اشتباه را مردم افغانستان خواهند پرداخت.
در نهایت میتوان گفت که دیپلماسی برای حل مسئله موجود میان پاکستان و طالبان به بن بست واقعی رسیده و طالبان نیز تمامی پلهای عقبی روابط خود با پاکستان را تخریب نموده و این مسئله به زودی و بدون به نتیجه رسیدن مطلوب آنهم به سود پاکستان، پایان پذیر نخواهد بود.
پاکستان هم در تلاش ایجاد یک اجماع منطقهای است تا کشورهای همسایه و منطقه را وارد یک گفتمان سرنوشت ساز در مورد افغانستان سازد و هم در بعد نظامی در تلاش شکست واقعی طالبان است. بدون شک در این مسیر پاکستان نیز آسیبپذیری های زیادی خصوصا از طریق گروههای همسو طالبان در داخل خاک خود دارد که تداوم آن برای آن کشور نیز هزینه بر خواهد بود.
تنش جاری میان پاکستان و طالبان دیگر در چارچوب رقابتهای تاکتیکی مرزی یا «بازی موش و گربه» قابل توضیح نیست.
چهار سال پس از بازگشت طالبان به قدرت در کابل، اسلامآباد نهتنها به آنچه «عمق استراتژیک» میپنداشت دست نیافت، بلکه با افزایش محسوس ناامنیهای داخلی - بهویژه حملات منتسب به تحریک طالبان پاکستان مواجه شده است.
گزارشهای رسمی و دادههای نهادهای پژوهشی امنیتی منطقهای نشان میدهد که از سال ۲۰۲۲ به اینسو، شمار حملات در ایالتهای خیبرپختونخوا و بلوچستان افزایش یافته و تلفات نیروهای امنیتی و غیرنظامیان بالا رفته است.
آنچه امروز میان اسلامآباد و کابل تحت حاکمیت طالبان جریان دارد، بازتاب یک خطای محاسباتی در چارچوب سیاست قدرت است؛ خطایی که اکنون به یک معمای امنیتی پیچیده تبدیل شده است.
از عمق استراتژیک تا بازگشت تهدید
بخش مهمی از نخبگان امنیتی پاکستان در دو دهه گذشته، افغانستان را از دریچه «عمق استراتژیک» مینگریستند؛ مفهومی که بر این فرض استوار است که وجود یک حکومت همسو در کابل میتواند در برابر رقیب سنتی، یعنی هند، حاشیه امنیت ایجاد کند.
پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، برخی سیاستمداران پاکستانی آشکارا از «تحقق یک فرصت ژئوپلیتیک» سخن گفتند.
اما تحولات میدانی مسیر دیگری را رقم زد. حملات تیتیپی در خاک پاکستان افزایش یافت و مناطق مرزی به کانون بیثباتی تبدیل شد.
پاکستان با این استدلال که گروههای مسلح مخالفش از خاک افغانستان فعالیت میکنند، چندین حمله هوایی در مناطق مرزی انجام داد؛ اقدامی که با واکنشهای تلافیجویانه طالبان همراه شد.
بر اساس گزارشهای رسانهای، مذاکراتی در دوحه و انقره میان نمایندگان دو طرف برگزار شد که یکی از محورهای اصلی آن، درخواست پاکستان برای مهار یا تحویل رهبران تیتیپی و ارائه تضمین کتبی برای کنترول شبه نظامیان بود. طالبان تاکنون تعهد علنی و قابل راستیآزمایی در این زمینه ارائه نکردهاند.
معمای طالبان: هزینه ایدئولوژیک یا بحران بقا؟
طالبان با یک معمای کلاسیک قدرت روبهرو هستند: اگر علیه گروههای همسو اقدام قاطع کنند، ممکن است مشروعیت ایدئولوژیک خود را در میان شبکههای جهادی از دست بدهند؛ و اگر اقدام نکنند، در معرض فشار فزاینده و حتی اقدام نظامی پاکستان قرار میگیرند.
این وضعیت یادآور منطق «معمای امنیت» در نظریه رئالیسم ساختاری است؛ جایی که تلاش یک بازیگر برای افزایش امنیت خود، ناامنی بازیگر دیگر را تشدید میکند.
هانس مورگنتاو در رئالیسم کلاسیک تاکید میکند که سیاست بینالملل اساسا عرصه رقابت برای قدرت است و دولتها پیش از هر چیز در پی بقا هستند. از این منظر، رفتار پاکستان نه از سر ایدئولوژی، بلکه در راستای مهار تهدید داخلی قابل تفسیر است. در مقابل، طالبان نیز در چارچوب منطق بقا عمل میکنند و از ایجاد شکاف در پایگاه ایدئولوژیک خود پرهیز دارند.
کنت والتز نیز در رئالیسم ساختاری تصریح میکند که در نظام آنارشیک بینالملل، نبود مرجع مرکزی دولتها را ناگزیر به اتکا بر توان خود میکند. این گزاره در مورد رابطه پاکستان و طالبان مصداق دارد: نبود یک دولت مشروع و پاسخگو در کابل، کانالهای رسمی مدیریت بحران را محدود کرده است.
سناریوی بدیل: کارت مخالفان طالبان؟
در ماههای اخیر گزارشهایی از دیدار برخی چهرههای مخالف طالبان با مقامهای پاکستانی منتشر شده است.
هرچند موضع رسمی اسلامآباد درباره حمایت ساختاری از اپوزیسیون طالبان اعلام نشده، اما این احتمال که پاکستان بهدنبال اهرمهای فشار جایگزین باشد، در فضای تحلیلی مطرح است.
از منظر رئالیسم تهاجمی جان میرشایمر، دولتها در مواجهه با تهدید به سمت بیشینهسازی امنیت خود از طریق تغییر موازنه قدرت حرکت میکنند.
اگر طالبان نتواند تهدید ناشی از تیتیپی را مهار کند، پاکستان ممکن است به سمت حمایت محدود و تاکتیکی از ترتیبات سیاسی بدیل در افغانستان متمایل شود.
شکاف میان رئالیسم و اخلاق سیاسی
در افکار عمومی افغانستان بیاعتمادی عمیقی نسبت به نقش تاریخی پاکستان وجود دارد؛ بیاعتمادی که ریشه در دههها مداخله متقابل، روایتهای قومی و مناقشات مرزی دارد.
از این منظر، هرگونه نزدیکی جریانهای مخالف طالبان به اسلامآباد، هزینه اخلاقی و سیاسی بالایی خواهد داشت.
در اینجا شکاف میان «رئالیسم» و «اخلاق سیاسی» آشکار میشود. همکاری مخالفان طالبان با پاکستان ممکن است از منظر توازن قوا منطقی به نظر برسد، اما بهای سنگینی از حیث مشروعیت اجتماعی خواهد داشت.
همانگونه که مورگنتاو یادآور میشود، اخلاق در سیاست خارجی حضور دارد، اما همواره در سایه ملاحظات قدرت تعریف میشود.
پاکستان امروز در یک بنبست راهبردی قرار دارد: طالبان نه شریک مطمئن امنیتیاند و نه دشمنی که بتوان بهسرعت حذفش کرد. در مقابل، مخالفان طالبان نیز با معمای اعتماد و مشروعیت مواجهاند.
اگر پاکستان واقعا در پی مهار تهدیدهای امنیتی برخاسته از افغانستان است، ایجاد یک چارچوب سیاسی فراگیر در کابل - نه صرفا تعامل امنیتی مقطعی - میتواند گزینهای پایدارتر باشد. حکومتی برخوردار از مشروعیت داخلی و پذیرش نسبی خارجی، امکان پاسخگویی و همکاری امنیتی رسمیتری فراهم میکند.
اما تحقق چنین سناریویی مستلزم بازنگری در محاسبات هر دو طرف است:
پاکستان باید از نگاه ابزاری با جریانهای سیاسی افغانستان فاصله بگیرد و به بازسازی اعتماد بیاندیشد. مخالفان طالبان نیز در صورت ورود به تعاملات منطقهای، باید با درک واقعگرایانه از موازنه قوا عمل کنند، نه صرفا بر پایه واکنشهای احساسی یا تاریخی.
در غیر این صورت، منطق رئالیسمِ صرف میتواند به چرخهای بیپایان از موازنهسازی و بیثباتی منجر شود؛ چرخهای که نه برای پاکستان امنیت پایدار میآورد و نه برای افغانستان ثبات سیاسی.