باشنده کابل: «در ۲۴ ساعت، بیشتر از چهار ساعت برق نداریم»

«دو روز میشود که برق در منطقه ما در شهر کابل قطع است. نمیفهمیم مشکل چیست. چند روز برق ما کمی بهتر شده بود، اما دوباره پرچوی برق به بالاترین حد خود رسیده است.

«دو روز میشود که برق در منطقه ما در شهر کابل قطع است. نمیفهمیم مشکل چیست. چند روز برق ما کمی بهتر شده بود، اما دوباره پرچوی برق به بالاترین حد خود رسیده است.
اکنون در ۲۴ ساعت، بیشتر از چهار ساعت برق نداریم. این وضعیت زندگی روزمره مردم را بسیار دشوار کرده است. وقتی برق نباشد، کارهای خانه، درس کودکان، استفاده از وسایل ضروری و حتی شارژ کردن موبایل با مشکل روبهرو میشود.
باشندگان کابل انتظار دارند مشکل برق هرچه زودتر رسیدگی شود، چون ادامه این وضعیت برای خانوادهها بسیار سخت شده است.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»

«در قوماندانی مرکز تربیوی پولیس هرات شش ماه میشود که یک قوماندان جدید تعیین شده است. در همین شش ماه، چندین تن از استادان مسلکی این مرکز را به فرمان ۵۵۵۹ رهبر طالبان منفک کرده و بهجای آنان، فامیلها و افراد خود را که از هلمند آورده، جابهجا میکند.
این کار ادامه دارد و او نیت دارد تمام کارمندان سابقهدار را با همین فرمان منفک کند.
امید است این موضوع رسانهای شود تا به گوش مسئولان بالا برسد و شاید جلو این کار گرفته شود.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»
«ده سال میشود که در شهر دنیزلی ترکیه زندگی میکنم. از ولایت غزنی و هزاره هستم. اسمم را نمیتوانم بگویم، بهخاطر امنیت، مرا مرادزاده صدا میکنند. من پولیس بودم و همه مدارکم را تحویل دادم. وقتی از من در سال ۲۰۲۲ مصاحبه گرفتند، نتیجه آن را در سال ۲۰۲۴ برایم گفتند و ردم کردند.
کیملیک، یا کارت اقامت موقت، داشتم، اما کارت من و خانوادهام را باطل کردند. سپس مرا همراه با خانمم، پسر ده سالهام و دختر پنج سالهام به اداره امنیت دنیزلی بردند. مدتی در نظارتخانه آنجا بودیم و بعد ما را به کمپ آیدین منتقل کردند.
وقتی وارد کمپ میشوی، احساس میکنی هیچ حقی برای انسان باقی نمانده است؛ نه حقوق بشر، نه حقوق انسانی و نه حتی حرمت یک مسلمان. خانوادهها را تا شش ماه و افراد مجرد را تا یک سال در آنجا نگه میدارند.
در کمپ، زنان را همراه با دخترانشان در یک بلاک جداگانه نگهداری میکنند و مردان را از همسرانشان جدا میسازند. پسران نه ساله و بالاتر نیز همراه پدرانشان در بخش جداگانه نگهداری میشوند. اعضای خانواده فقط هر شش روز یکبار، آن هم برای ۴۵ دقیقه، اجازه ملاقات دارند.
در آنجا خانوادههای افغان زیادی را دیدم که کودکان دو، سه یا چهار ساله داشتند. مادران نمیتوانستند هر روز فرزندان خود را ببینند. پدران نیز حق نداشتند آزادانه همسر و فرزندانشان را ملاقات کنند.
من دو ماه در آن کمپ بودم. خانوادههایی هم بودند که چهار ماه از ماندنشان در کمپ گذشته بود. ما افغانها ناچار شدیم اعتصاب غذایی کنیم و خواستیم که خانوادههای افغان یا آزاد شوند یا به کمپ دیگری منتقل شوند تا دستکم در کنار خانوادههای خود باشند.
پس از آن، ما را به استانبول انتقال دادند. دو روز بعد، به تاریخ ۲۰، از کمپ آنا اوتکوی استانبول آزاد شدم. اما پس از ما، دوباره خانوادههای افغان را برای مجازات به کمپ آیدین میبرند.
در آنجا برای حقوق کودک و حقوق انسانی هیچ ارزشی قایل نیستند.
لطفاً این موضوع را پیگیری کنید و صدای مردم بیچاره را به گوش کسانی برسانید که از حقوق بشر، حقوق کودک و حقوق زنان سخن میگویند.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»
«من از شیوه بدخشان مینویسم. سرزمینی اسماعیلیهنشین و آرمیده بر معدن طلا؛ و همین دو ویژگی، زندگی مردمش را به جهنمی خاموش بدل کرده است. متاسفانه این معاون بلای جان مردم بدخشان به ویژه مناطق اسماعلیهنشین شده است.
از یکسو، حکومتهای محلی که نام «امارت اسلامی» را بر خود نهادهاند و دم از عدالت، مسلمانی و حق مردم میزنند، زمینهای زراعتی، علفچرها و منابع طبیعی این مردم را به تاراج بردهاند؛ بیآنکه رنج، معیشت و آینده باشندگان این سرزمین برایشان اهمیتی داشته باشد. معدن طلا، به جای آنکه وسیله رفاه مردم باشد، به بلای جانشان تبدیل شده و حاصل سالها زحمت و زندگیشان را نابود ساخته است.
از سوی دیگر، مردمی که تنها جرمشان اسماعیلی بودن است، نه صدایی در قدرت دارند و نه کسی برای دادخواهیشان باقی مانده است. چون سهمی در ساختار حکومت ندارند، درد و فریادشان نیز شنیده نمیشود و کسی بازخواست نمیگردد. فریادشان در سکوت کوهها گم میشود و رنجشان به گوش هیچ محکمه و مسئولی نمیرسد.
در این سرزمین، بیش از شصت تن از افراد سرشناس و تأثیرگذار کشته شدهاند و فضای ترس و خاموشی چنان گسترده است که دیگر کمتر کسی جرئت بلند کردن صدای خود را دارد. امروز پل، پلچک، برق و حتی مکتب این منطقه نیز در اثر فعالیت معدنکاران نابود شده است، اما با وجود این همه ویرانی، هنوز هیچ صدایی از درد مردم شنیده نمیشود.
دین، در دست این حکومت، دیگر نه وسیله عدالت و انسانیت، بلکه فقط ابزاری برای حفظ قدرت و جلوگیری از اعتراض مردم شده است تا غریبان، به جای فریاد بر ظلم و بیعدالتی، خاموش بمانند و رنجشان را سرنوشت خود بدانند. برای این مردم، دین بیشتر به تسلای دروغین دلهای خسته تبدیل شده است تا پناهی برای عدالت و کرامت انسانی.
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»
من این روایت را از ولایت تخار برای شما میفرستم؛ روایتی از صحنهای که امروز هنگام عبورم از بازار خانآباد قندوز دیدم و تمام مسیر سفرم را به اندوه و فکر فرو برد.
امروز در مسیر سفر از کابل بهسوی بدخشان، وقتی موتر ما از میان بازار خانآباد میگذشت، با ازدحام بزرگی از مردم روبهرو شدم. در نخست تصور کردم شاید مراسم خوشی، عروسی یا حتی تشییع جنازهای باشد. اما وقتی از راننده پرسیدم، پاسخی شنیدم که هنوز سنگینیاش روی قلبم مانده است.
او گفت: «این همه مردم منتظرند تا شاید کسی بیاید و از میان این جمعیت هزار نفری، چند نفر را برای کار روزانه ببرد.»
نه همهشان، فقط چند نفر.
وقتی این جمله را شنیدم، موهای بدنم سیخ شد. بیشتر این افراد جوانانی همسنوسال خودم بودند؛ جوانانی که زیر گرمای نزدیک به ۳۵ درجه، از صبح تا شام منتظر میمانند تا شاید کسی آنان را برای سه یا چهار صد افغانی به کاری سخت ببرد؛ کاری مثل بیل زدن، درو کردن گندم یا کارهای طاقتفرسا در آفتاب سوزان.
درد بزرگتر این است که این همه محرومیت، در سرزمینی جریان دارد که روی ثروت خوابیده است. تخار، بدخشان و بسیاری از ولایتهای شمال، معادن طلا، لاجورد و منابع طبیعی فراوان دارند؛ ثروتی که میتوانست زندگی هزاران جوان را تغییر دهد. اما مردم این مناطق هنوز با جادههای ویران، بیکاری، فقر و بیسرنوشتی زندگی میکنند.
جادههایی که سالهاست خراب ماندهاند، اما راه استخراج معادن همیشه باز است.
ثروت از زمین بیرون کشیده میشود، اما سهم مردم فقط گرد و خاک، بیکاری و انتظار است. جوانانی که میتوانستند در کارخانهها، پروژهها و زیرساختهای کشور کار کنند، امروز کنار جادهها منتظرند شاید کسی آنان را برای یک روز کارگری ببرد.
این صحنه تصویری واقعی از وضعیت اقتصادی مردم افغانستان است؛ نه آن تصویری که از زندگیهای تجملی در کابل، موترهای زرهی، کاروانهای محافظتی و پروژههای نمایشی نشان داده میشود. حقیقت زندگی مردم را میتوان در چهرههای خسته و ناامید همین جوانان در ولایتهای شمال دید؛ جایی که فقر و ناامیدی آرامآرام امید یک نسل را خاموش میکند.
در حالی که جهان از بهبود اوضاع اقتصادی افغانستان سخن میگوید، واقعیت زندگی مردم چیز دیگری است. این وضعیت یک تراژدی انسانی است؛ تراژدیای که هر روز، آرام و خاموش، آینده مردم را میبلعد.
من از دیدن این وضعیت عمیقاً متأثر شدم و خواستم حداقل صدای این مردم رنجکشیده باشم. لطفاً این درد را به گوش جهانیان برسانید.
همچنین خواهشمندم هویت فرستنده این روایت محفوظ بماند. شما بهتر میدانید که زندگی امروز مردم افغانستان در فضای سنگین و دشواری قرار دارد.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»
«سیلاب ویرانگری که حوالی ساعت ۳ نیمه شب، ۱ جوزا، در ساحه بندر امام صاحب ولایت قندوز سرازیر شده، باعث تخریب زمینهای زراعتی، خانههای مسکونی، دکانها و چوبفروشیها شده است.
همچنان به دلیل نبود جویهای معیاری یا پر بودن نهرها و جویها از کثافات، آب در سرک عمومی جاری شده و رفتوآمد وسایط نقلیه و عابران پیاده را مختل کرده است. این وضعیت مشکلات زیادی برای مردم ایجاد کرده است.
در حالی که سیلاب ساعت ۳ شب به این منطقه رسیده بود، تا چاشت روز جمعه، هنوز هیچ نهادی برای پاککاری جویها و رسیدگی به مشکلات مردم اقدام نکرده است.»
«نوشتههایی که در این صفحه بازتاب داده میشود، تجربهها، درددلها و مشکلات مردم به قلم خود آنهاست. افغانستان اینترنشنال در محتوای این نوشتهها دست نمیبرد.»