اشرف غنی به میدان سیاست بازمیگردد؟

اشرف غنی پس از شش ماه سکوت، روز سه شنبه علیه حکومتداری طالبان بیانیه داد و امارات متحده عربی را به عنوان تبعیدگاه خود در پنج سال گذشته، به مقصد کشوری دیگر ترک کرد.

اشرف غنی پس از شش ماه سکوت، روز سه شنبه علیه حکومتداری طالبان بیانیه داد و امارات متحده عربی را به عنوان تبعیدگاه خود در پنج سال گذشته، به مقصد کشوری دیگر ترک کرد.
او در بیانیه خود بدون نام بردن از امارات متحده، از این کشور انتقاد کرد که صدای او را خاموش کرد و نگذاشت که درباره اوضاع افغانستان که به گفته رئیسجمهور سابق با انتخاب مرگ و زندگی روبروست، صحبت کند.
پیام عید قربان اشرفغنی از نظر لحن و محتوا یکی از صریحترین موضعگیریهای او در سالهای اخیر به شمار میرود. او در این پیام از انزوای فزاینده افغانستان، بحران مشروعیت، انحصارگرایی و نگرانیهای امنیتی منطقه در مورد حاکمیت طالبان سخن گفت و هشدار داد که کشور در حساسترین مقطع خود قرار گرفته است.
غنی با بیان اینکه افغانستان بهشدت منزوی شده و بسیاری از کشورهای منطقه و جهان اکنون به این کشور نه بهعنوان یک همسایه، بلکه از منظر تهدیدهای امنیتی نگاه میکنند، وضعیت کنونی را قرار گرفتن در «دوراهی میان مرگ و زندگی» و رسیدن به «لبه پرتگاه» توصیف کرد.
رئیسجمهور پیشین افغانستان عملکرد پنجساله اداره طالبان را زیر سوال برد و تاکید کرد که جهان در این مدت منتظر بود ببیند چه تغییری در افغانستان رخ خواهد داد، اما به گفته او، این انتظار که در ابتدا با امید همراه بود، اکنون به ناامیدی تبدیل شده است.
یکی از بخشهای مهم سخنان غنی، اشاره او به محدودیتهای سیاسی و رسانهای در ماههای اخیر در ابوظبی محل اقامتش بود. او اظهار داشت که طی حدود شش ماه گذشته امکان سخن گفتن با مردم و حضور در رسانهها نداشته و صدایش خاموش شده بود.
پیش از این، گزارشهایی منتشر شده بود مبنی بر اینکه امارات متحده عربی به دلیل روابط نزدیک با طالبان، محدودیتهایی بر فعالیت سیاسی برخی چهرههای افغان از جمله اشرف غنی اعمال کرده است. با این حال، غنی در پیام خود مستقیماً از خروجش از امارات سخن نگفت و تنها به محدود شدن ارتباطات و توقف انتشار دیدگاههایش اشاره کرد.
در مورد محل احتمالی اقامت او گمانهزنیهای مختلفی مطرح شده است. برخی نزدیکان وی از احتمال حضور او در لبنان سخن گفتهاند، کشوری که با توجه به لبنانی بودن رولا غنی، همسر رئیسجمهور پیشین، از منظر خانوادگی با او پیوند دارد. در مقابل، برخی منابع دیگر احتمال استقرار او دربریتانیا را مطرح کردهاند.
با وجود این، تاکنون محل دقیق اقامت او بهصورت رسمی اعلام نشده است، موضوعی که احتمالاً با حساسیتهای سیاسی و جایگاه او بهعنوان یکی از منتقدان طالبان ارتباط دارد.
آیا غنی در حال بازگشت به سیاست است؟
مهمترین نکته در موضعگیری اخیر غنی، شدت لحن انتقادی او در برابر طالبان بود. او از ضرورت آغاز «گفتوگوی ملی» سخن گفت و با انتقاد از انحصار سیاسی و تمرکز قدرت، تاکید کرد که منافع یک حلقه، شبکه یا گروه نمیتواند جایگزین منافع ملی شود.
این موضعگیری در شرایطی مطرح میشود که نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت گذشته و غنی نیز در تمام این مدت در تبعید زندگی کرده است. طالبان در پنج سال گذشته حاضر به تقسیم قدرت و مشارکت سیاسی نشده است.
در سالهای گذشته، بسیاری معتقد بودند که نقش سیاسی اشرفغنی پایان یافته و وی به «چهرهای سوخته» در معادلات افغانستان تبدیل شده است، بهویژه آنکه بخشی از مردم افغانستان، او را در فروپاشی نظام جمهوری و بازگشت طالبان مسئول میدانند.
با وجود این انتقادها، هنوز بخشی از جامعه افغانستان،بهویژه در میان برخی جریانهای ملیگرای پشتون، او را بهعنوان یک گزینه سیاسی بالقوه میبینند. در برخی محافل بینالمللی نیز این تصور وجود دارد که او همچنان توانایی بسیج بخشی از تکنوکراتها و ایجاد هماهنگی میان نیروهای مخالف طالبان را دارد.
یکی از ویژگیهای قابل توجه در مواضع غنی، استمرار رویکرد انتقادی او در برابر طالبان است. در حالی که برخی چهرههای سیاسی افغانستان در سالهای اخیر مواضع خود را تعدیل کرده یا از تقابل مستقیم فاصله گرفتهاند، غنی همچنان بر انتقاد و موضعگیری صریح خود پافشاری کرده است.
پیام اخیر او نیز همین مسئله را برجسته میکند: او میخواهد نشان دهد که همچنان در فضای سیاسی افغانستان حضور دارد و خود را بخشی از گفتوگو درباره آینده کشور میداند.
زنگ هشدار برای جریانهای مخالف طالبان
موضعگیری تازه اشرف غنی فقط متوجه طالبان نیست، این پیام میتواند برای دیگر جریانهای مخالف طالبان نیز معنادار باشد.
گروههایی مانند شورای عالی مقاومت برای نجات افغانستان و دیگر جریانهای ضدطالبان، در پنج سال گذشته فرصت داشتند خود را بهعنوان یک اپوزیسیون منسجم، مشروع و قابل اتکا معرفی کنند؛ همانگونه که طالبان فرصت داشتند جایگاه حکمرانی خود را تثبیت کنند.
اما به نظر میرسد این جریانها نتوانستهاند بهطور کامل به این هدف دست یابند. آنان نه اتحاد داخلی پایدار ایجاد کردند، نه پایگاه اجتماعی گستردهای شکل دادند و نه توانستند چالشی موثر و سازمانیافته در برابر طالبان به وجود آورند.
از همینجا پرسش تازهای مطرح میشود: آیا اشرف غنی میتواند بخشی از این خلأ را پر کند؟ آیا او قادر خواهد بود کاری را انجام دهد که مخالفان طالبان در پنج سال گذشته در انجام آن موفق نشدند؟
پاسخ این پرسش را تحولات آینده افغانستان مشخص خواهد کرد.
محدودیتها و ظرفیتهای پیشرو
با وجود این تحولات، بازگشت احتمالی اشرف غنی به عرصه سیاست با موانع جدی روبهرو است.
اشرف غنی به علت شکست حکومتش در برابر طالبان و وضعیت بحرانی و تراژیک افغانستان، اعتماد بخش قابلتوجهی از مردم را از دست داده و پایگاه سیاسی او محدود شده است. منتقدان معتقدند که تمرکز قدرت، فساد گسترده، انحصارگرایی و ضعف در ایجاد اجماع سیاسی در مواقع بحرانی از عوامل موثر در سقوط نظام بودند.
همچنین، در شرایطی که فضای سیاسی افغانستان بهشدت تحت تاثیر تنشهای قومی قرار دارد، اشرف غنی که در دوران حکومتش با اتهام قومگرایی روبهرو بود، بهسختی میتواند حمایت فراگیر و فراقومی به دست آورد و فراتر از حلقه قومی و سیاسی حامیانش، پایگاه گستردهای ایجاد کند.
غنی ممکن است در میان بخشی از نخبگان و روشنفکران ملیگرای پشتون جایگاهی برای خود پیدا کند، افرادی که او را مدیری توانمند میدانند و حکومتش را قربانی توطئه بازیگران خارجی و رقابتهای قومی داخلی تلقی میکنند.
حملات پاکستان به افغانستان، نارضایتی از عملکرد طالبان در حکومتداری و تداوم انزوای افغانستان، بخشی از این طیف را بیش از پیش فعال کرده است. در چنین فضایی، اشرف غنی ممکن است بتواند خلای یک رهبر ملیگرای پشتون و منتقد پاکستان را که به پیوند و اتحاد پشتونها در دو سوی مرز باور دارد، در میان این جریان پر کند.
یک سوال دیگر برای بازگشت او، روابطش با کشورهای منطقه و جهان است. امریکاییها و اروپاییها به او اعتماد ندارند. امریکاییها به ویژه زلمی خلیلزاد، فرستاده سابق این کشور، اشرفغنی را مقصر شکست مذاکرات و بازگشت طالبان به قدرت میدانند. اخیراً، مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین دونالد ترامپ، در نشستی در دانشگاه دارتموث گفت که اشرفغنی «یکی از فاسدترین رهبرانی» بود که با او روبهرو شد.
پمپئو گفت امریکا در طول پانزده سال از دولت افغانستان حمایت کرد، اما این دولت نتوانست نیازهای اساسی مردم افغانستان را برآورده کند و طالبان همچنان در حال پیشروی بود.
کشورهای تاثیرگذار منطقه مانند چین، روسیه و ایران او را چهره وابسته به امریکا میدانند تا رهبری مستقل و بدیلی برای طالبان. ترک امارات متحده و محدود بودن فعالیتهای سیاسی او در این کشور نشان دادند که کشورهای عربی نیز روی خوشی به او نشان نمیدهند.
در عین حال، در میان چهرههای نزدیک به او، مانند فضل محمود فضلی، حس کینه نسبت به غرب وجود دارد و بعید به نظر میرسد که آنها بار دیگر با فرمول نظیر کنفرانس بن، چشمی به بازگشت به قدرت داشته باشند.
نتیجهگیری
پیام عیدی اشرف غنی را نمیتوان صرفاً یک پیام مناسبتی دانست. این پیام از یک سو انتقاد صریح از وضعیت کنونی افغانستان و عملکرد طالبان بود و از سوی دیگر، نشانهای از تلاش او برای بازگشت به فضای بحث و گفتوگو درباره آینده سیاسی کشور.
در شرایطی که طالبان همچنان با مسئله مشروعیت و پذیرش بینالمللی روبهرو هستند و جریانهای مخالف نیز هنوز نتوانستهاند بدیل منسجمی ارائه کنند، حضور دوباره غنی میتواند بر معادلات سیاسی افغانستان اثر بگذارد.
طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگهای میانگروهی» و ظلم مجاهدین پیشین میداند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی میکند. طالبان در سال ۱۹۹۴ بهگونهای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.
پیدایش و شکلگیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفتوگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینهای، ناگهان ظهور میکند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر میکند؟
عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» مینویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبههای دیگر برای برچیدن بساط بیعدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟
وجه تسمیه طالبان
واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» بهمعنای دانشآموز است. از دید زبانشناسی، این واژه به معنای گروهی از دانشآموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق میشود.
مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبهقاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سختگیرانه از اسلام ارائه میداد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده میشدند.
طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهرهها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر میرسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را بهعنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.
حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما بهتدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و بهسرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.
امارت اسلامی
طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نامگذاری کرد. این نامگذاری با استناد به تاریخ اسلام، بهویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالیکه «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح میشود.
در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره میشود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته میشود و امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده میشود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولتداری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال میشود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخگو نیست و قدرت بهشدت متمرکز است.
هبتالله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستینبار امیر دوستمحمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را بهکار بردهاند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.
عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. هبتالله آخندزاده بارها در سخنرانیهایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته میشود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دورههای امارت در افغانستان جنایات گستردهای رخ داده است.
طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علیرغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومتداری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوریکه هم در نهادهای ملی کار میکردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.
حرکت غیربومی
طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، بهویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینهای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی میشود.
با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروهها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیینکنندهای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگتری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.
ملا عمر، بنیانگذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کمحرف و بسیار آرام توصیف شده است و بهنظر میرسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیانگذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن میگوید و از او تجلیل نمیکند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کمسوادتر میداند. در مقابل، هبتالله آخندزاده بهعنوان «شیخالحدیث» شناخته میشود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.
طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که بهسرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که بهصورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما بهسرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.
مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهرههایی چون جلالالدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیبالله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.
یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقهای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»
طالبان نخستینبار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس بهسرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.
پدر و مادر طالبان
طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکلگیری، سازماندهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمانیافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار بهنظر میرسد.
پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، میتواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.
فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمانیافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی میداند و آن را یکی از آشکارترین نمونههای مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.
طالبان در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو شکل گرفت. بهنوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمکهای مالی گستردهای به طالبان ارائه داده است و این کمکها را «چک سفید» توصیف کرد.
از آنجاییکه طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» میگویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.
احمد رشید درباره نقش بوتو در شکلگیری و رشد طالبان توضیح میدهد که مولانا فضلالرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز تربیت طالبان شناخته میشود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.
پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت میکرد. اما رقابتهای سیاسی داخلی، بهویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضلالرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را بهعنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضلالرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بینالمللی برای طالبان نیز استفاده کرد.
پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آیاسآی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.
شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و اینکه آنها قندهار را تصرف کردهاند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار میکرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.
جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروههای مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریانهای جهادی به وی در سمتوسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.
روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» میدید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان میتواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.
ظهور از قنسلگری پاکستان
سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی بهسوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروههای مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکسها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.
این دیدار نشاندهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازماندهی و شروع حرکت بوده است.
از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمیآید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری میکرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشاندهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازهتأسیس در جنوب افغانستان بوده است.
جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن میراند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلامآباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد میکردند. این انتقادها پس از آنکه طالبان در حرکتی برقآسا، پس از هفتهها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.
نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساختهای مخابراتی، بازسازی جادهها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشتهاند.
در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی میدانستند.
«بازی دوگانه»
در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بینالمللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامهریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم میکرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان مینامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزشهای نظامی فراهم آورد.
مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگترین اشتباه» این کشور خوانده است.
با این حال، برخی چهرههای نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید میکنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و بهعنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره میکنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سختتری اتخاذ کرده است.
طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمانیافته استخباراتی میدانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقهای و فرامنطقهای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.
در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.
با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریانها، قابل تغییر است. علیرغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف بهطور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایینترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیونها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آنهایی را که از ۴۰ سال بدینسو در پاکستان سکونت داشتند.
طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.
با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکلگیری طالبان را تغییر نمیدهد. برخوردهای ملیگرایانه طالبان با ماهیت شکلگیری این حرکت در تناقض است.