نامه زن پنجشیری به مردانی که در خانه طالباند در بیرون مقاومتی

پنج سال پیش در چنین روزی، ۲۴ اسد، کابل و بخش بزرگی از افغانستان به دست طالبان سقوط کرد، اما پنجشیر آخرین ولایتی بود که در برابر این گروه مقاومت کرد.

پنج سال پیش در چنین روزی، ۲۴ اسد، کابل و بخش بزرگی از افغانستان به دست طالبان سقوط کرد، اما پنجشیر آخرین ولایتی بود که در برابر این گروه مقاومت کرد.
به مناسبت پنجمین سالگرد این رویداد، حلیمه ملک، نویسنده پنجشیری، در کنار قدردانی از پیشینه مقاومت پنجشیر، پرسشهایی جدی درباره مفهوم مقاومت و نسبت آن با آزادی و حقوق زنان مطرح میکند.
من دختری از پنجشیرم؛ سرزمینی که نامش برای بسیاری با مقاومت، ایستادگی و مخالفت با طالبان گره خورده است. ما بارها به این پیشینه بالیدهایم و گفتهایم که پنجشیر در برابر طالبان سر فرود نیاورده است. این افتخار، بخشی از حافظه تاریخی و هویت جمعی ماست.
اما من، بهعنوان یک زن پنجشیری، ناگزیرم پرسشی دشوار و تلخ را مطرح کنم: آیا ما واقعاً با تفکر طالبان نیز مبارزه کردهایم، یا تنها با پرچم، سلاح و ساختار سیاسی آن مخالفت داشتهایم؟ آیا آنچه با آن جنگیدهایم صرفاً گروه طالبان به عنوان یک تشکل سیاسی نظامی بوده است، یا اندیشهای که زنان را فرودست میخواهد و حق انتخاب و آزادی آنان را محدود میکند؟
این پرسش از آن رو اهمیت دارد که مقاومت را نمیتوان تنها در میدان جنگ سنجید. مقاومت زمانی معنا پیدا میکند که در زندگی روزمره، در خانواده و در روابط اجتماعی نیز با استبداد، تبعیض و سلطه مقابله شود؛ حتی زمانی که این سلطه از سوی نزدیکترین افراد اعمال میشود.
من زنانی را در پنجشیر میشناسم که سالها از حق آموزش محروم ماندهاند؛ نه فقط در دوران حاکمیت طالبان، بلکه حتی در دوره جمهوریت، زمانی که دستکم بر روی کاغذ، دروازههای مکتب و دانشگاه به روی دختران باز بود. آنان را طالبان مسلح از صنف درس بیرون نکرده بود؛ این پدر، برادر، شوهر یا بزرگان خانواده بودند که راه آموزش را بر آنان بستند.
برای برخی از این زنان، مکتب تنها چند قدم با خانه فاصله داشت، اما فاصله میان خانه و مکتب از هر کوه و درهای دشوارتر و عبورناپذیرتر بود. محرومیتی که نه از جغرافیا، بلکه از دیوارهای بلند سنت، مردسالاری و کنترول بر زندگی زنان سرچشمه میگرفت.
به همین دلیل، هر بار که از «جامعهٔ ضد طالبان» سخن گفته میشود، این پرسش برایم مطرح میشود: ضد کدام طالبان؟ ضد گروهی که قدرت سیاسی را در اختیار گرفته است، یا ضد اندیشهای که زن را انسانی مستقل، صاحب حق و دارای اختیار نمیداند؟
آیا مخالفت ما تنها با کسانی است که در کابل فرمان ممنوعیت آموزش دختران را صادر میکنند، یا با کسانی نیز هست که در خانههای خود، بدون نیاز به هیچ فرمان رسمی، همان محرومیت را بر زنان تحمیل میکنند؟
زیرا طالبان تنها یک گروه سیاسی نیست؛ طالبان یک تفکر است، و این تفکر هر جا که آزادی، انتخاب و کرامت زنان را انکار کند، حضور دارد.
تفکر طالبانی تنها در عمامه، ریش، تفنگ یا حضور در یک اداره خلاصه نمیشود. جوهر این تفکر در نگاهی نهفته است که زن را نه انسانی مستقل و صاحب حق، بلکه موجودی زیر قیمومیت مرد میبیند؛ انسانی که برای آموختن، کار کردن، سفر، ازدواج، انتخاب پوشش و حتی بیان دیدگاه خود، نیازمند اجازه مرد خانواده است.
این تفکر جایگاه زن را به خانه محدود میکند، صدای او را برنمیتابد و حضورش در جامعه را تهدیدی تلقی میکند. در این نگاه، حیثیت خانواده به بدن و رفتار زن گره میخورد و مردان به نام غیرت، سنت یا دین، خود را صاحب اختیار تصمیمگیری درباره زندگی زنان میدانند.
طالبان آموزش زنان را تهدید میدانند، استقلال اقتصادی آنان را برنمیتابند و حضور اجتماعیشان را محدود میکنند. هدف این تفکر، حذف زن از عرصه عمومی است؛ زنی که دیده نشود، صدایش شنیده نشود و از حق انتخاب درباره زندگی خود محروم بماند.
اما پرسش اساسی این است: آیا مردی که همین باورها را در خانه خود اجرا میکند، حتی اگر در بیرون شعار مخالفت با طالبان سر دهد، واقعاً از تفکر طالبانی فاصله گرفته است؟
آیا کسی که برای آزادی یک سرزمین مبارزه میکند، اما دختر، خواهر یا همسر خود را از حق آموزش، انتخاب و استقلال محروم میسازد، میتواند خود را آزادیخواه بداند؟ آزادی زمانی معنا پیدا میکند که از مرزهای جغرافیا عبور کند و به زندگی، کرامت و حقوق تکتک انسانها، از جمله زنان، برسد.
این پرسش تنها به پنجشیر محدود نمیشود. در مناطقی چون بدخشان، بغلان و دیگر بخشهای افغانستان نیز، در میان بسیاری از کسانی که خود را مخالف طالبان میدانند، میتوان همین تناقض را مشاهده کرد.
ممکن است فردی از نظر سیاسی در برابر طالبان قرار داشته باشد، اما در نگاهش به جایگاه و حقوق زنان تفاوت چندانی با آنان نداشته باشد. ممکن است از مقاومت، آزادی و عدالت سخن بگوید، اما زمانی که دخترش خواهان تحصیل، کار یا انتخاب مسیر زندگی خود شود، همان محدودیتها و باورهایی را بازتولید کند که در عرصه عمومی علیه آنها موضع میگیرد.
مبارزه با طالبان زمانی معنا پیدا میکند که تنها به مخالفت سیاسی با یک گروه محدود نماند، بلکه با ذهنیت و ساختاری مقابله کند که آزادی و اختیار زنان را انکار میکند.
تلخی ماجرا دقیقاً در همین تناقض نهفته است: شماری از مردان آزادی را برای خود، قوم خود و سرزمین خود میخواهند، اما نه برای زنان خانوادهشان. از تحمیل سیاسی شکایت دارند، اما در خانه فرمان میرانند. از استبداد طالبان سخن میگویند، اما پرسش و اعتراض دخترشان را بیاحترامی میدانند.
از زندانهای طالبان خشمگیناند، اما گاه خانه را برای زنان به زندانی بیپنجره تبدیل میکنند؛ زندانی که در آن نه دیواری بلند، بلکه سنتها، باورهای مردسالارانه و محدودیتهای نانوشته، آزادی را سلب میکند.
چنین مقاومتی شاید بتواند قدرت سیاسی را به چالش بکشد، اما تا زمانی که آزادی را به خانه و زندگی زنان نیاورد، هنوز به معنای واقعی به آزادی نرسیده است.
من این سخنان را برای انکار تاریخ مقاومت پنجشیر نمینویسم و همه مردم پنجشیر را نیز با یک حکم کلی داوری نمیکنم. در همان جامعه، پدرانی هستند که با تمام توان از آموزش دخترانشان حمایت کردهاند، مادرانی که در برابر فشار سنت ایستادهاند و مردانی که آزادی خواهران و همسرانشان را بخشی از کرامت و مسئولیت خود دانستهاند.
اما دوست داشتن یک سرزمین نباید به معنای سکوت در برابر کاستیها و ضعفهای آن باشد. نقد صادقانه خیانت نیست؛ بلکه گاه مسئولانهترین و صادقانهترین شکل وفاداری است.
من از پنجشیرم و درست به همین دلیل میخواهم پنجشیر تنها به مقاومت نظامیاش افتخار نکند، بلکه در دفاع از آزادی و حقوق زنان نیز پیشرو و الگو باشد. اگر ادعا میکنیم در برابر طالبان ایستادهایم، باید نشان دهیم که با منطق و اندیشه طالبان نیز مخالفیم.
مقاومت واقعی باید از پشت درهای بسته خانهها عبور کند و به زندگی دخترانی برسد که هنوز حق انتخاب و تصمیمگیری درباره زندگیشان به رسمیت شناخته نشده است. در غیر این صورت، شاید کوههای ما تسلیم نشده باشند، اما بخشی از ذهنهای ما همچنان در اشغال همان اندیشهها باقی مانده است.
وقتی از محرومیت دختران افغانستان سخن میگوییم، معمولاً نگاهها به فرمانهای رسمی و مراکز قدرت معطوف میشود. این نگاه ضروری است، زیرا مسئولیت اصلی محرومیت سازمانیافته و گسترده زنان بر دوش طالبان است. اما حقیقت دیگری نیز وجود دارد: هیچ اندیشه سرکوبگرانهای تنها با زور دوام نمیآورد، مگر آنکه در بخشهایی از جامعه زمینهای برای پذیرش آن وجود داشته باشد. طالبان بسیاری از باورهای زنستیزانه را خلق نکردند؛ آنان این باورها را یافتند، سازمان دادند، تقویت کردند و در نهایت به سیاست رسمی تبدیل کردند.
پیش از آنکه طالبان دروازههای مکاتب را ببندند، دروازههای بسیاری از خانهها به روی آرزوهای دختران بسته بود. پیش از آنکه کار زنان را ممنوع کنند، دختران زیادی با جملههایی مانند «زن را چه به کار؟» روبهرو شده بودند. پیش از آنکه حضور اجتماعی زنان جرم تلقی شود، بسیاری از زنان آموخته بودند که کمتر سخن بگویند، کمتر دیده شوند و خواستههای خود را قربانی آبرو و رضایت دیگران کنند. طالبان این زخم قدیمی را به یک فاجعه ملی تبدیل کردند.
برای یک دختر، نخستین تجربه استبداد همیشه در یک اداره حکومتی اتفاق نمیافتد. گاهی از سر سفره آغاز میشود؛ زمانی که تصمیمهای بزرگ درباره زندگی او گرفته میشود، بیآنکه کسی نظرش را بپرسد. گاهی در روزی آغاز میشود که برادرش میتواند آزادانه از خانه بیرون برود، اما او برای خروج از خانه باید دلیل بیاورد. گاهی در لحظهای رخ میدهد که کتاب را از دستش میگیرند و میگویند تحصیل دیگر برای دختر لازم نیست. این محدودیتها شاید فرمان رسمی نباشند، اما نتیجهشان یکی است: کوچکتر شدن جهان یک زن.
دردناکتر آن است که چنین رفتارهایی گاهی به نام دین توجیه میشوند. تعصب، ترس و میل به کنترول، لباس تقدس میپوشند تا کسی جرئت پرسش نداشته باشد. هرگاه دختری اعتراض کند، به بیحیایی، سرکشی یا مخالفت با ارزشها متهم میشود. در چنین فضایی، دین به جای آنکه سرچشمه اخلاق و کرامت باشد، به ابزاری در دست کسانی تبدیل میشود که میخواهند قدرت خود را غیرقابل پرسش سازند. آنچه انسانها به نام دین بر زنان تحمیل میکنند، لزوماً حقیقت دین نیست؛ گاهی تنها منافع و اقتدار مردانهای است که پشت واژههای مقدس پنهان شده است.
یکی از خطرناکترین باورها این است که «عزت» یک خانواده به خاموشی زنان آن وابسته است. گویی مرد میتواند هرگونه رفتار کند، اما یک انتخاب شخصی دختر برای تمام خانواده ننگ شمرده شود. در این منطق، زن نه صاحب حیثیت خویش، بلکه حامل آبروی مردان است. بدن، پوشش، رفتوآمد، ازدواج و صدای او به موضوع نظارت جمعی تبدیل میشود و حتی پس از مرگ نیز برخی از نام بردن از نام او شرم دارند. همین منطق است که کنترل را «غیرت»، اجبار را «محافظت» و محرومیت را «مصلحت» مینامد.
من به مقاومتی باور ندارم که در بیرون از خانه آزادی بخواهد و در داخل خانه اطاعت مطلق. نمیتوان برای حق تعیین سرنوشت یک ملت شعار داد، اما حق تعیین سرنوشت یک زن را انکار کرد. نمیتوان استبداد را در کابل محکوم کرد، اما نسخه کوچکتر آن را در خانواده اجرا کرد. مردی که میگوید طالبان نباید برای مردم افغانستان تصمیم بگیرند، باید از خود بپرسد چرا خود را محق میداند بدون رضایت دختر یا خواهرش درباره آینده او تصمیم بگیرد.
حتی اگر طالبان فردا از قدرت کنار بروند، تا زمانی که ذهنیت طالبانی در خانهها، خانوادهها و روابط اجتماعی باقی باشد، بسیاری از زنان آزاد نخواهند شد. ممکن است دروازه دانشگاه باز شود، اما پدری اجازه رفتن ندهد. ممکن است فرصت کار فراهم باشد، اما شوهری استقلال زن را تهدیدی برای اقتدار خود بداند. ممکن است قانون از زن حمایت کند، اما جامعه او را بهخاطر استفاده از حقوقش مجازات کند. آزادی سیاسی بدون دگرگونی اجتماعی، برای بسیاری از زنان تنها وعدهای نیمهتمام خواهد بود.