بلخ چگونه سقوط کرد؟

عطامحمد نور، رهبر یک شاخه حزب جمعیت اسلامی در گفتوگوی ویژهای با رادیوی افغانستان اینترنشنال چشمدیدهای خود را از آخرین روزهای جمهوریت در بلخ روایت میکند.

عطامحمد نور، رهبر یک شاخه حزب جمعیت اسلامی در گفتوگوی ویژهای با رادیوی افغانستان اینترنشنال چشمدیدهای خود را از آخرین روزهای جمهوریت در بلخ روایت میکند.
عطامحمد نور سقوط بلخ را نتیجه مجموعهای از عوامل نظامی و مدیریتی میداند. به گفته او، تخلیه برخی ولسوالیها از سوی نیروهای ارتش، از جمله ولسوالی شولگره، باعث تضعیف خطوط دفاعی شد و با سقوط پیدرپی ولسوالیها، مزارشریف در محاصره قرار گرفت.
او همچنین میگوید نیروهای مردمی آمادگی جنگ داشتند، اما بدون پشتیبانی و هماهنگی نیروهای امنیتی نمیتوانستند مقاومت مؤثری داشته باشند. آقای نور گفت حکومت مرکزی نخست از کمک به نیروهای مردمی خودداری کرد و دو روز مانده به سقوط، مقداری سلاح بدون مهمات به نیروهای تحت امر او و مارشال عبدالرشید دوستم ارسال کرد.
آقای نور همچنین اشرف غنی، رئیسجمهور پیشین را متهم میکند که درخواستهای مکرر او برای تجهیز نیروهای مردمی و حمایت از فرماندهان جهادی را قبول نکرد. به گفته او، امرالله صالح، معاون اول رئیسجمهور، در شدیدترین روزهای جنگ تصور میکرد رهبران سیاسی و جهادی به دنبال منافع خود و «قهرمان شدن» هستند و از این رو، مانع تلاشهای آنان برای مقابله با طالبان شد.
چرا جمهوریت سقوط کرد؟
آقای نور معتقد است که سقوط از «بیکفایتی» رهبرانی شروع شد که نیروهای امنیتی را ترغیب میکردند علیه طالبان عملیات نظامی نکنند.
والی سابق بلخ میگوید رؤسایجمهور پیشین افغانستان جلوی عملیات نظامی علیه طالبان را میگرفتند و «دست نیروهای امنیتی را در زدن طالبان بسته بودند». او همچنین معتقد است برای انتقال جنگ به شمال افغانستان، «تروریستان» شبانه با هلیکوپتر به ولایتهای شمالی منتقل میشدند و «این برنامه بهطور برنامهریزی شده از قبل شروع شده بود».
این چهره سیاسی حزب جمعیت اسلامی از آزادی «هزاران نیروی طالبان» در دوره اشرف غنی و حامد کرزی نیز انتقاد میکند و میگوید رهایی آنان از زندان سبب تقویت طالبان در خط جنگ شد.
به گفته نور، «عدم مشروعیت حکومت اشرف غنی با کمتر از یک میلیون رای» نیز یکی از عواملی بود که پایههای حکومت را تضعیف کرد. کاهش حمایت نیروهای امریکایی، افزایش تلفات و پایینآمدن سطح جلب و جذب، به باور او، توان نیروهای امنیتی را بیشتر کاهش داد.
نور میگوید قوای هوایی افغانستان به کمک امریکا وابسته بود و دولت به خودکفایی و تقویت این نیرو توجه کافی نکرد. او همچنین قومی و سیاسیشدن ارتش در دوره اشرف غنی را از عوامل تضعیف آن میداند.
بلخ چگونه سقوط کرد
اما آنچه نور در سطح فرماندهی و سیاست میدید، در خط نخست شکل دیگری داشت. داکتر نعمان، یکی از فرماندهان نیروهای محلی عطامحمد نور، از درون جبهه روایت میکند؛ از روزهایی که نیروها میجنگیدند، پیشروی میکردند و سپس با دستورهایی روبهرو میشدند که مسیر جنگ را تغییر میداد.
یک هفته پیش از سقوط مزارشریف، در ۱۶ اسد ۱۴۰۰، شبرغان سقوط کرد و جنگ به بلخ نزدیکتر شد. یارمحمد دوستم، پسر عبدالرشید دوستم، پیش از سقوط شبرغان ماهها در برابر طالبان مقاومت کرده بود، اما نیروهایش در برابر پیشروی طالبان شکست خوردند و سقوط مرکز جوزجان، فشار جنگ بر بلخ را بیشتر کرد.
در مزارشریف، حضور عبدالرشید دوستم، محمد محقق و عطامحمد نور، سه چهره مهم سیاسی و نظامی شمال، هنوز این امید را زنده نگه داشته بود که شهر به آسانی سقوط نخواهد کرد.
در همین روزها، داکتر نعمان، پزشکی جوان، به دلیل پیشروی طالبان و پیشینه جنگی خانوادهاش به نیروهای عطامحمد نور پیوست. پدرش، خانقمندان، از فرماندهان جهادی و پولیس محلی در ولسوالی فیضآباد جوزجان بود و سالها در برابر طالبان جنگیده بود. پدر و برادر نعمان دو سال پیش از سقوط بلخ در نبرد با طالبان در آقچه و فیضآباد کشته شدند و او که در مزارشریف طبابت میکرد، در ماههای پایانی جمهوریت جای پدر را در کنار نیروهای محلی عطامحمد نور گرفت.
نعمان پیش از فرماندهشدن، آخر هفتهها از مزار به قریه میرفت تا بیماران را معاینه و تداوی کند. خودش میگوید تا نزدیکشدن طالبان به شبرغان سلاح به دست نگرفته بود، اما در دو سه ماه پایانی، هر جا که نور او را میفرستاد، راهی جبهه میشد؛ از فیضآباد و محورهای اطراف آن تا شورتپه و سرانجام لنگرخانه که آخرین شبهای جنگ را در آن گذراند.
هر پیشروی، یک دستور توقف
آنچه نعمان از خط نخست به یاد دارد، فقط شدت جنگ نیست؛ چیزی که برایش پرسشبرانگیزتر بود، دستورهایی بود که درست هنگام پیشروی نیروهای محلی میرسید.
او میگوید در فیضآباد و چند محور دیگر، هرگاه نیروها بخشی از مواضع طالبان را میگرفتند، ناگهان از طرف دولت گفته میشد که پیشروی متوقف شود؛ یکبار میگفتند مهمات تمام شده، بار دیگر منطقه را مینگذاریشده میخواندند و گاهی نیز خطرناکبودن ادامه عملیات را دلیل میآوردند.
او از یکی از همان روزها چنین یاد میکند: «ما در جنگ طرف سالار تپه رفته بودیم. پیشروی داشتیم در یک قسمت. بعدش خود دولت عقب میکشید، که مثلا ما مهمات خلاص کردیم، یا آن منطقه پرخطر است، یا او منطقه مینگذاری شده».
به گفته نعمان، دولت مستقیم نمیگفت چرا نباید پیشروی کنند؛ اما نتیجه همیشه یکی بود: نیروهای محلی موضعی را که گرفته بودند، رها میکردند و فرصتی که در میدان به دست آمده بود، از بین میرفت. با تکرار این وضعیت، خط دفاعی به جای آنکه از مزار دور شود، هر روز به شهر نزدیکتر میشد.
شورتپه؛ جایی که هشدار جدیتر شد
روایت عطامحمد نور، که در گفتوگویی تازه با افغانستان اینترنشنال مطرح شده، همین اتفاق را از جایگاه دیگری توضیح میدهد.
در ۴ سرطان، نور همراه فرماندهان و مسئولان محلی به سمت شورتپه حرکت کرد؛ جایی که در شمال بلخ به دست طالبان افتاده بود. نیروهای محلی در مسیر پیشروی کردند، اما به گفته نور، بسمالله محمدی، وزیر دفاع، از او خواست به شورتپه نرود؛ زیرا نیروهای دولتی توانایی کافی برای ادامه عملیات را نداشتند.
نور درخواست وزیر دفاع را پذیرفت، اما بر انتقال نیروهای محاصرهشده و جلوگیری از افتادن تجهیزات نظامی به دست طالبان تأکید کرد. پس از بازگشت به مزارشریف، خبر سقوط کلدار و تخلیه شهرک حیرتان رسید و او بار دیگر با نیروهای محلی به سوی حیرتان رفت.
حدود ۵۰۰ نیروی مردمی برای بازپسگیری کلدار فرستاده شدند و به گفته نور، نیروها توانستند منطقه را دوباره بگیرند؛ اما مشکل بعدی همان چیزی بود که در روایت نعمان نیز دیده میشد: دولت نیروی کافی برای نگهداشتن منطقه نداشت.
در همین زمان، پیام امرالله صالح، معاون اول ریاست جمهوری، از طریق والی بلخ و رئیس شورای ولایتی به نور رسید: «این جنگ را بگذارید به ما که قوای مسلح ما جنگ بکند» و رهبران سیاسی به کار سیاسی خود بپردازند.
نور برای روشنشدن اینکه نیروهای دولتی چگونه قرار است مسئولیت جبهه را به عهده بگیرند، با مسئولان نظامی و امنیتی جلسه کرد؛ اما نتیجه جلسه با آنچه در پیام صالح گفته شده بود، فاصله زیادی داشت. دولت برای گرفتن مسئولیت منطقه تنها حدود ۹۵ نفر نیرو در اختیار داشت، در حالی که صدها نیروی محلی در جبهه حضور داشتند.
این فاصله میان تصمیم و واقعیت میدان، همان چیزی بود که نعمان نیز از خط نخست میدید: نیروهای محلی قرار بود کنار بروند، اما نیرویی که باید جای آنان را میگرفت، در عمل وجود نداشت.
شمالی که هر روز کوچکتر میشد
با سقوط شبرغان و سپس بلخ، دولتآباد، چهاربولک، چمتال و شماری دیگر از ولسوالیها، حلقه اطراف مزارشریف تنگتر شد. حضور دوستم، محقق و نور ظرفیت قابل توجهی برای دفاع از شهر ایجاد کرده بود، اما این نیروهای محلی بدون پشتیبانی قوای مسلح، مهمات و حمایت هوایی نمیتوانستند برای مدت طولانی در برابر طالبان مقاومت کنند.
نور در گفتوگو با افغانستان اینترنشنال، تخلیه برخی ولسوالیها و پایگاههای نظامی به عنوان «مناطق آسیبپذیر» را نیز بخشی از همین روند میداند. به گفته او، با خالیشدن این پایگاهها، تجهیزات و وسایطی که باید در اختیار نیروهای دولتی میماند، به دست طالبان افتاد.
برای نعمان، اما این فروپاشی در مجموعهای از صحنههای کوچک دیده میشد؛ پاسگاهها رها میشد، نیروها عقبنشینی میکردند و سربازان لباسهای نظامی خود را تغییر میدادند و جبهه را ترک میکردند.
او میگوید در جریان جنگ، اردو یک گام جلوتر میجنگید، اما گاهی عقبنشینی نیروهای اردو چنان سریع بود که برای نیروهای محلی شبیه یک حمله به نظر میرسید. آنان نیز مجبور به عقبنشینی میشدند، اما بعداً متوجه میشدند نیروی طالبان در برابر همان موضع، از نظر تعداد بسیار کمتر بوده است.
یک کارشناس امنیتی نیز در گفتوگو با افغانستان اینترنشنال گفته است که در ماههای پایانی جمهوریت، تصمیمهایی که در سطح رهبری امنیتی گرفته میشد، در بسیاری موارد مستقیماً بر وضعیت جبهات اثر میگذاشت و گاهی به تغییر، تخلیه یا رهاشدن مواضع میانجامید. این گفته با آنچه نعمان در خط نخست دیده بود، همخوانی دارد؛ جایی که هر پیشروی با تصمیمی از بالا متوقف میشد و نیروها ناچار به عقبنشینی بودند.
چهار روز پیش از سقوط کابل
۱۱آگست، چهار روز پیش از سقوط کابل، اشرف غنی به مزارشریف رفت و با عبدالرشید دوستم، عطامحمد نور، محمد محقق و جمعهخان همدرد دیدار کرد. هدف نشست، ایجاد جبههای متحد برای دفاع از شمال بود و غنی وعده داد سلاح، تجهیزات و پشتیبانی بیشتری برای دفاع از بلخ فراهم شود.
اما روایت نور از آنچه پس از این نشست رخ داد، با وعدههای آن روز فاصله زیادی داشت. او میگوید دولت یک روز پیش از سقوط، ۳۰۰ میل ام۱۶ برای او و ۲۰۰ میل برای عبدالرشید دوستم فرستاد، اما هنگام بررسی معلوم شد سلاحها بدون مرمیاند.
موترهای محافظان نور برای آوردن مرمی و مهمات به قولاردو فرستاده شدند، اما تا عصر مهمات تحویل نشد. در همان روز، بخش بزرگی از هواپیماها و چرخبالهای جنگی نیز از مزارشریف به کابل منتقل شد؛ در حالی که نیروهای محلی در دروازه شرقی شهر با طالبان میجنگیدند.
نور میگوید خودش در بازپسگیری دروازه حضور داشت و یکی از محافظانش در همان نبرد کشته و چند نفر دیگر زخمی شدند. او از نماینده قوای هوایی خواست مواضع طالبان را هدف قرار دهد، اما پاسخ این بود که هواپیماهای جنگی از مزار منتقل شدهاند.
لنگرخانه؛ آخرین خط
در ۲۱ و ۲۲ اسد، جنگ به لنگرخانه رسید؛ قریهای در مسیر شبرغان- مزارشریف که به گفته نعمان، علمخان آزادی در آن حضور داشت و فرماندهی نیروهای محلی را بر عهده داشت. نعمان و نیروهای همراهش یک شب و دو روز در خط نخست ماندند و در همین مدت، چند زخمی نیز داشتند.
اما پشت سر آنان، خط اردو در حال خالیشدن بود. نیروهای دولتی که قرار بود پشت سر نیروهای محلی موضع بگیرند، مواضع خود را ترک کردند و با خالیشدن خط اردو، نیروهای محلی نیز دیگر پشتوانهای برای ماندن نداشتند.
نعمان صبح همان روز آخر به قولاردوی ۲۰۹ شاهین رفت؛ جایی که به گفته خودش، دروازهها باز بود و کسی نمیپرسید چه کسی وارد میشود یا چه کسی بیرون میرود. او میگوید آنچه در آنجا دید، برایش روشنتر از هر توضیحی بود: «نیروهای اردو میدان جنگ را رها کرده بودند و سقوط نزدیک بود.»
۲۳اسد؛ وقتی مزار فرو ریخت
در ۲۳ اسد، مزارشریف سقوط کرد. نور میگوید در آخرین ساعات، نیروهای دولتی ناگهان مواضع خود را ترک کردند و گارنیزونها تخلیه شدند؛ نیروهای قولاردو نیز به سمت حیرتان عقب نشستند.
او تلاش کرد کمربندی دفاعی از شمال تا جنوب شهر ایجاد کند؛ از لنگرخانه و تختهپل تا بخشهایی در جنوب مزارشریف. هدفش این بود که جنگ وارد شهر نشود و مزارشریف به میدان نبرد تبدیل نشود.
در همان ساعات، عبدالرشید دوستم و محمد محقق با او تماس گرفتند و درباره وضعیت شهر و خروج از آن صحبت کردند.آقای نور میگوید بسمالله محمدی، وزیر دفاع، نیز با او تماس گرفت و از او خواست شهر را ترک کند.
نور میگوید از وزیر دفاع پرسید اگر به کوههای مارمل برود، آیا دولت میتواند هر ۱۵ تا ۲۰ روز یکبار چرخبال برای رساندن مهمات و تجهیزات ارتباطی بفرستد. پاسخ منفی بود و پس از آن، او قانع شد که شهر را پس از دوستم و محقق ترک کند.
یک منبع دیگر به افغانستان اینترنشنال گفته است بسمالله محمدی در آخرین تماس با نور به او هشدار داده بود که توطئهای برای کشتنش در جریان است. این منبع نگفته است چه کسی یا چه گروهی پشت این «توطئه» بوده و جزئیات بیشتری درباره عاملان احتمالی آن ارائه نکرده است.
صدها موتر در حیرتان
با سقوط مزارشریف، کاروانهای عطامحمد نور، عبدالرشید دوستم و محمد محقق به سوی حیرتان حرکت کردند. صدها موتر نزدیک مرز اوزبیکستان جمع شده بود؛ مردانی که چند روز پیش برای دفاع از شهر بسیج شده بودند و حالا راه خروج را در پیش گرفته بودند.
نعمان نیز ابتدا همراه این کاروان بود، اما خانوادهاش چند روز پیش به کابل رفته بودند و او تصمیم گرفت خودش را به آنان برساند. پس از جداشدن از کاروان، راه کابل را در پیش گرفت و دو موتر دیگر از نیروهایش نیز همراه او شدند.
در تاشقرغان، طالبان موترهای آنان را متوقف و تلاشی کردند. نعمان و همراهانش خود را افراد ملکی معرفی کردند. یکی از طالبان به آنان خندید و گفت: «به کابل هم بگریزید، فردا سقوط میکند و با شما گپ میزنیم.»
آنها راه را ادامه دادند. از جبلالسراج و سالنگ گذشتند و در مسیر، سربازان ارتش ملی را دیدند که لباسهای نظامی خود را به ملکی عوض میکردند و رینجرها و موترهای نظامی را کنار جاده رها میکردند.
نعمان آن روز را با یک جمله به یاد میآورد: «کس به کس نمیدید، بیخی بگریز بگریز بود.»
آخرین جاده
نعمان از جبههای میآمد که دیگر وجود نداشت؛ از لنگرخانه، از مواضعی که خالی شده بود و از شهری که چند ساعت پیش سقوط کرده بود. حالا در جاده کابل، دیگر خبری از خط دفاعی نبود؛ مردانی بودند که میخواستند خود را به جایی برسانند که هنوز سقوط نکرده بود.
وقتی به کابل نزدیک شدند، نعمان به آسمان نگاه کرد و شماری از چرخبالهای نظامی را دید. به باور او، اینها همان چرخبالهایی بودند که برای خروج اشرف غنی و تیمش استفاده میشدند. چند ساعت بعد، کابل نیز سقوط کرد.
پنج سال بعد، نعمان در ایران زندگی میکند و بهعنوان دستیار پزشک کار میکند. از او میپرسم اگر روزی دوباره جبههای شکل بگیرد، میگوید دیگر تفنگ به دست نخواهد گرفت؛ اما در تیم پزشکی خواهد ماند، به زخمیها کمک خواهد کرد و کنار کسانی خواهد بود که در خط جنگ حضور دارند.