نگرانی کشورهای منطقه از حضور و فعالیت گروههای تروریستی در افغانستان تحت اداره طالبان ابعاد تازهای پیدا کرده است. مقامها از دوشنبه و اسلامآباد تا مسکو و تهران درباره حضور و تحرک ۲۳ تا ۲۵ گروه تروریستی در افغانستان هشدار میدهند؛ آماری که شورای امنیت سازمان ملل تأیید کرده است.
براساس اسناد کمیته تحریمهای شورای امنیت، گروههای یادشده با توجه به خاستگاه جغرافیایی، اهداف راهبردی و سطح تهدید، در شش دسته عمده قرار میگیرند. برخی از این شبکهها از خاک افغانستان برای طراحی و هدایت عملیاتهای فرامرزی استفاده میکنند و برخی دیگر سرگرم بازسازی تشکیلات، جذب نیرو و آمادهسازی برای اهداف درازمدت خود هستند.
برخلاف تصور عمومی، بسیاری از این گروهها دیگر به شکل سازمانهای بزرگ و مستقل فعالیت نمیکنند، بلکه برای کاهش فشارهای امنیتی و حفظ بقا، در قالب هستههای کوچک، شبکههای اقماری و یا جبهههای پوششی فعالیت دارند.
مدیریت این تکثر گروههای مسلح، یکی از پیچیدهترین چالشهای امنیتی افغانستان به شمار میرود.
یک مقام پیشین امنیتی افغانستان در تشریح این وضعیت میگوید: «واقعیت این است که یک روند گسترده ادغام صورت گرفته است. حدود ۲۳ گروه از این مجموعه عملاً در ساختار گروههای بزرگتر جذب شدهاند. طالبان تلاش کردهاند فعالیت رسانهای این گروهها را محدود نگه دارند و آنها را زیر نوعی چتر حمایتی قرار دهند تا حساسیتهای منطقهای و جهانی برانگیخته نشود.»
به گفته این مقام، این تغییرات ساختاری حتی بزرگترین شبکههای تروریستی را نیز دربر گرفته است. او گفت «برای نمونه، در حوزه القاعده اکنون با دو هسته جداگانه روبهرو هستیم؛ یکی القاعده مرکزی و دیگری شاخه شبهقاره هند. این دو پیشتر بهعنوان یک مجموعه واحد شناخته میشدند، اما اکنون بهعنوان دو بازوی مجزا ارزیابی میشوند. در جبهه ضد پاکستان نیز شش تا هفت گروه کوچکتر که زمانی مستقل فعالیت میکردند، امروز در بدنه تحریک طالبان پاکستانی ادغام شدهاند و زیر یک چتر واحد فعالیت دارند.»
کشورهای منطقه بارها درباره حضور گروههای تروریستی در افغانستان هشدار دادهاند
گروههای فرامنطقهای؛ از داعش خراسان تا القاعده
در رأس تهدیدهای فرامرزی، داعش خراسان، شبکه القاعده و شاخه شبهقاره هند القاعده قرار دارند؛ گروههایی که اهداف خود را فراتر از مرزهای افغانستان تعریف کردهاند.
داعش خراسان
پس از بازگشت طالبان به قدرت، داعش خراسان زیر فشار شدید قرار گرفت. این گروه از آغاز شکلگیری خود، هم با دولت پیشین افغانستان و هم با طالبان درگیر بوده و همچنان دشمنی آشکاری با طالبان دارد.
برآوردهای امنیتی نشان میدهد که داعش خراسان میان دو تا چهار هزار جنگجو در اختیار دارد. رهبری آن عمدتاً در دست افغانهاست، اما شهروندان کشورهای آسیای مرکزی، بهویژه تاجیکستان و اوزبیکستان، نیز در صفوف آن حضور چشمگیری دارند.
داعش خراسان تنها گروهی است که مشروعیت طالبان را به رسمیت نمیشناسد و به همین دلیل، فعالیت آن تنها محدود به اقدامات مخفیانه نیست، بلکه بهصورت آشکار علیه طالبان و اهداف منطقهای عمل میکند. حمله مرگبار به تالار کنسرت «کروکوس» در مسکو نمونهای از توانایی این گروه در اجرای عملیاتهای پیچیده فرامرزی با استفاده از تیمهای کوچک عملیاتی بود.
شبکه القاعده
ایالات متحده پس از کشته شدن ایمن الظواهری، رهبر پیشین القاعده در کابل تصور میکرد که القاعده در افغانستان به پایان راه رسیده است، اما گزارشهای شورای امنیت سازمان ملل متحد نشان میدهد که این شبکه در حال بازسازی تدریجی ساختار خود است.
براساس این گزارشها، القاعده پایگاهها و مراکز آموزشی خود را احیا کرده و در چندین ولایت افغانستان حضور دارد؛ هرچند هنوز نشانهای از آغاز عملیاتهای مستقیم فرامرزی توسط هسته مرکزی آن مشاهده نشده است. با این وجود القاعده، نفوذ چشمگیری در ساختار و رهبری طالبان دارد.
شاخه شبهقاره هند القاعده
گزارشهای اخیر سازمان ملل متحد از افزایش فعالیت این شاخه حکایت دارند. براساس این گزارشها، اسامه محمود، رهبر شاخه شبهقاره هند القاعده، و یحیی غوری، معاون او، در کابل حضور دارند.
همچنین گفته میشود بخش رسانهای این شاخه در ولایت هرات فعالیت میکند. تیم نظارت بر تحریمهای سازمان ملل متحد هشدار داده است که نگرانیهای فزایندهای درباره تمرکز روزافزون این شاخه بر عملیاتهای خارجی وجود دارد.
گروههای آسیای مرکزی
جماعت انصارالله، معروف به طالبان تاجیکستان، حرکت اسلامی اوزبیکستان، اتحاد جهاد اسلامی، جماعت امام البخاری و کتائب التوحید والجهاد از مهمترین گروههای فعال در این حوزه به شمار میروند.
این گروهها عمدتاً در ولایتهای بدخشان، تخار، قندوز و بغلان مستقر هستند و کشورهای آسیای مرکزی را هدف قرار میدهند.
این گروهها گهگاه در امتداد مرزهای افغانستان و آسیای مرکزی، بهویژه در مرز تاجیکستان، دست به عملیات میزنند. علاوه بر حملات مسلحانه، قاچاق مواد مخدر، انتقال سلاح و جذب نیرو از طریق شبکههای اجتماعی نیز بخشی از فعالیتهای آنها را تشکیل میدهد.
طالبان با برگشت به قدرت برای رفع نگرانی کشورهای آسیای مرکزی، این شبهنظامیان را از مرزها به مناطق مرکزی و ولایات دورتر منتقل کرد. اما طبق اظهارات برخی منابع، آنان باردیگر به مناطق سرحدی برگشتهاند.
مقامات امنیتی میگویند گروههای تروریستی با طالبان پیوند ایدئولوژیک دارند
گروههای پاکستانی
تحریک طالبان پاکستانی، جماعتالاحرار، حزبالاحرار، سپاه صحابه پاکستان، لشکر جهنگوی، لشکر طیبه، جیش محمد و تحریک جهاد پاکستان از مهمترین گروههای پاکستانی حاضر در افغانستان به شمار میروند.
اسلامآباد مدعی است که بیش از شش هزار جنگجوی تحریک طالبان پاکستانی در افغانستان حضور دارند و از خاک این کشور برای طراحی و اجرای حملات در داخل پاکستان استفاده میکنند. برخی از این گروهها با دولت پاکستان مشکل ندارند. برخی متمرکز به فعالیت در کشمیر و هند هستند. اما شماری، به ویژه تحریک طالبان پاکستانی به دشمن سرسخت حکومت پاکستان تبدیل شدهاند.
این موضوع به یکی از مهمترین محورهای تنش میان طالبان و پاکستان تبدیل شده است. طالبان این اتهامها را رد میکنند و در مقابل، اسلامآباد را به حمایت از پروژههای بیثباتکننده در افغانستان متهم میسازند.
به باور برخی مقامهای پیشین امنیتی افغانستان، «میان این گروهها باید تفاوت قائل شد. گروههایی مانند جیش محمد و لشکر طیبه از ظرفیت عملیاتی قابل توجهی برخوردارند، اما به دلایل سیاسی کمتر در مباحث بینالمللی برجسته میشوند. پاکستان نیز معمولاً از این گروهها در مجامع جهانی نام نمیبرد، زیرا این سازمانها در چارچوب رقابت منطقهای با هند و مسئله کشمیر شکل گرفتهاند.»
آزمون دشوار روابط طالبان و بیجینگ
حزب اسلامی ترکستان شرقی که از جنگجویان اویغور تشکیل شده، عمدتاً در مناطق شمالشرقی افغانستان، بهویژه بدخشان، حضور دارد.
چین این گروه را یکی از مهمترین تهدیدهای امنیت ملی خود میداند و بارها از طالبان خواسته است مانع فعالیت اعضای آن شوند و جنگجویان اویغور را به چین تحویل دهند.
با این حال، طالبان تاکنون از اجرای کامل این خواسته خودداری کردهاند؛ موضوعی که نشان میدهد پیوندهای ایدئولوژیک همچنان در تصمیمگیریهای این گروه نقش پررنگی دارد. وزیر خارجه چین در سفر به کابل از طالبان خواست از فعالیت گروههای ضد چینی در این کشور جلوگیری کنند.
گروههای بلوچ
در جنوب و جنوبغرب افغانستان، چندین گروه مسلح بلوچ از جمله ارتش آزادیبخش بلوچ، جبهه آزادیبخش بلوچ و ارتش متحد بلوچ فعالیت دارند. این گروهها عمدتاً در مناطق مرزی افغانستان و پاکستان تحرک دارند. ارتش آزادی بخش بلوچستان بزرگترین عملیاتها را در یکی دو سال اخیر در بلوچستان پاکستان راهاندازی کرده است. پاکستان، هند را متهم میکند که از این گروه شبهنظامی حمایت میکند. همزمان، طالبان را متهم میکند از هند پول میگیرد و عملیات بلوچها را تسهیل میکند.
در جبهه ضد ایران نیز جیشالعدل مهمترین گروه فعال به شمار میرود. گزارشهای مختلف از حضور و رفتوآمد برخی اعضای این گروه در مناطق مرزی نیمروز و قندهار حکایت دارند.
چتر حمایتی و بازسازی تشکیلاتی
حضور بیش از ۲۰ گروه تروریستی در افغانستان موضوع تازهای نیست و در دوران حکومت پیشین افغانستان نیز بارها درباره آن هشدار داده شده بود، اما آنچه وضعیت کنونی را متفاوت میسازد، فراهم شدن فضای امنتر برای فعالیت این گروهها است.
مقامات سابق بدین باور هستند که رابطه همه این گروهها با طالبان رابطه سازمانی است و همه این گروهها با طالبان رابطه استراتژیک دارند.
یک مقام ارشد امنیتی سابق افغان گفت که ۷۵ درصد انتحارکنندگان طالبان از میان اعضای این گروهها بود.
این مقام پیشین با حفظ هویت گفت «طالبان متعهد شده بودند که شما با ما همکاری کنید، پس از آن نوبت شما هم میرسد و ما در آزادی کشورهای شما همکاری میکنیم.»
او گفت که نمونه این همکاری را اکنون میتوان با تیتیپی در پاکستان و با مخالفان تاجیکستان دید. او هشدار داد که «اگر بیتفاوتی کنونی ادامه یابد نوبت دیگر کشورها هم میرسد.»
به استثنای داعش خراسان
به استثنای داعش خراسان، بیشتر این گروهها بهنوعی با طالبان ارتباط یا همکاری دارند. از همین رو، افغانستان دیگر تنها یک مخفیگاه برای گروههای افراطی نیست، بلکه به محیطی برای بازسازی تشکیلات، جذب نیرو و گسترش شبکههای ارتباطی آنها تبدیل شده است.
احمدضیا سراج، رئیس پیشین امنیت ملی افغانستان، در این باره میگوید: «این گروهها از یکدیگر تغذیه میکنند. آنها اکنون به بخشی از آرمانهای خود در افغانستان دست یافتهاند؛ جایی که نه تنها تحت تعقیب قرار نمیگیرند، بلکه در محیطی نسبتاً امن فعالیت میکنند. بیشتر این گروهها در پی پیادهسازی همان نوع نظامی هستند که طالبان در افغانستان ایجاد کردهاند.»
احمدضیا سراج، رئیس پیشین امنیت امنیت ملی افغانستان
به گفته او، مهمترین نقش القاعده در این شبکه گسترده، تأمین منابع مالی یا نیروی انسانی نیست، بلکه ارائه چارچوب فکری و ایدئولوژیک «جهاد جهانی» است.
یکی دیگر از نگرانیهای عمده، گسترش مدارس جهادی وابسته به طالبان است. منتقدان میگویند این مدارس در سالهای اخیر بهسرعت توسعه یافتهاند و میتوانند در آینده به یکی از منابع اصلی جذب نیرو برای گروههای افراطی تبدیل شوند. طالبان در پنج سال بیش از ۲۳ هزار مدرسه دینی در سراسر افغانستان ساخته است. هزاران دانشآموز در این مدارس جهادی سرگرم آموزشهای جهادی هستند. این نگرانی بسیار جدی است که اگر این دانشآموزان از مدارس فارغ شوند، در چه عرصهای به فعالیت ادامه میدهند.
ابزار چانهزنی سیاسی
بسیاری از تحلیلگران امنیتی معتقدند که خودداری طالبان از برخورد با این گروهها صرفاً ناشی از ناتوانی نیست، بلکه بخشی از یک محاسبه سیاسی به شمار میرود.
نصیر احمد اندیشه، نماینده افغانستان در دفتر سازمان ملل متحد در ژنو، میگوید: «طالبان از حضور این گروهها بهعنوان اهرم فشار و ابزار چانهزنی در تعامل با کشورهای منطقه و جامعه جهانی استفاده میکنند. مخالفان مسلح کشورهای دیگر را در افغانستان نگه میدارند و سپس از این ظرفیت برای کسب امتیاز سیاسی بهره میگیرند.»
سفیر افغانستان در ژنو
او هشدار میدهد که این سیاست در درازمدت پایدار نخواهد بود.
دیپلومات افغانستان گفت که «نشانههای این بنبست را هماکنون در روابط طالبان و پاکستان میبینیم. طالبان در وضعیت دشواری قرار گرفتهاند؛ اگر علیه تحریک طالبان پاکستانی اقدام کنند، با واکنش این گروه روبهرو خواهند شد و اگر اقدامی نکنند، فشارهای پاکستان افزایش خواهد یافت.»
نتیجهگیری: تغییر هویت برای بقا
آخرین ارزیابیهای امنیتی نشان میدهد که بسیاری از گروههای افراطی مستقر در افغانستان وارد مرحله تازهای از بازسازی تشکیلاتی شدهاند؛ مرحلهای که میتوان آن را «تغییر هویت برای بقا» نامید.
هدف این روند، از یک سو کاهش فشارهای بینالمللی بر طالبان به اتهام حمایت از تروریسم فرامرزی و از سوی دیگر، ادامه فعالیتهای ایدئولوژیک و عملیاتی در قالب نامها و ساختارهای جدید است.
تاکنون هیچ نشانه روشن و قابل راستیآزمایی مبنی بر تلاش سازمانیافته طالبان برای برچیدن کامل این پناهگاهها در گزارشهای بینالمللی مشاهده نشده است. در کنار این چالش امنیتی، تداوم بنبست سیاسی، محدودیتهای گسترده حقوق بشری، محرومیت زنان و دختران از حقوق اساسی و افزایش موج مهاجرت، افغانستان را به کانون اصلی تولید بحران در منطقه تبدیل کرده است.
تا زمانی که سازوکارهای مؤثر و قابل راستیآزمایی برای مهار این شبکهها ایجاد نشود، افغانستان همچنان یکی از مهمترین منابع نگرانی امنیتی برای کشورهای منطقه و فراتر از آن باقی خواهد ماند.
برخورد تند طالبان با زنان در هرات و سرکوب خشونتآمیز تجمعات مردمی، موجی از اعتراضهای داخلی و محکومیتهای بینالمللی را برانگیخته است. از ملل متحد و سازمانهای حقوق بشری تا نمایندگان برخی کشورها، همگی خشم و نگرانی خود را نسبت به این رفتارها ابراز کردهاند.
در میان واکنشهای داخلی، موضعگیری حامد کرزی، رئیسجمهور پیشین افغانستان جلب توجه میکند. او با تأکید بر حفظ کرامت و عزت زنان، نسبت به شیوه برخورد مأموران طالبان با زنان بازداشتشده در هرات اعتراض کرد.
این موضعگیری را میتوان ادامه دفاع او از حقوق زنان در دوران حاکمیت طالبان دانست، اما انتقاد اخیر او از یک جهت با مواضع پیشینش تفاوت داشت که بهطور آشکار عملکرد اداره امر به معروف را زیر سوال برد، نهادی که یکی از مهمترین ابزارهای کنترول فرهنگی و مذهبی طالبان به شمار میرود. طالبان اجرای دستورات مذهبی و فرهنگی خود را به امر به معروف سپرده است.
اهمیت این موضعگیری زمانی بیشتر آشکار میشود که با سکوت داکتر عبدالله عبدالله مقایسه شود. هر دو در کابل و زیر نظارت طالبان زندگی میکنند. اما در حالی که کرزی بار دیگر به تحولات کشور واکنش نشان داد، عبدالله تاکنون درباره رویدادهای هرات اظهارنظر نکرده است.
کرزی در سالهای اخیر بهطور پیوسته درباره بازگشایی مکاتب دخترانه و رعایت حقوق اساسی زنان موضع گرفته، اما عبدالله ترجیح داده است در قبال تحولات داخلی موضع نگیرد.
دو جنبه موضع کرزی
موضعگیری کرزی با توجه به محدودیتهایی که طالبان در سالهای اخیر بر او اعمال کرده، قابل توجه است. این گروه بارها سفرهای خارجی و دیدارهای وی با دیپلوماتهای بینالمللی را محدود کرده و نسبت به انتقادهای علنی او حساسیت نشان داده است. با این حال، کرزی این بار، با وجود پیامدهای احتمالی، سکوت خود را شکست و مستقیماً به سرکوب اعتراضات هرات واکنش نشان داد.
به نظر میرسد کرزی با اتکا به جایگاه سیاسی، اعتبار داخلی و روابط گسترده بینالمللی خود، احساس میکند میتواند با احتیاط بیشتری از خطوط قرمز طالبان عبور کند. او همچنان یکی از شناختهشدهترین چهرههای سیاسی افغانستان در سطح بینالمللی است و دیپلوماتهای خارجی معمولاً پس از دیدار با مقامهای طالبان، تلاش میکنند با او و در مرحله بعد با داکتر عبدالله نیز دیدار کنند.
اما خط سرخی که کرزی به آن نزدیک شده، صرفاً انتقاد از یک رویداد مشخص نیست. اداره امر به معروف برای طالبان تنها یک نهاد اجرایی نیست، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک و سازوکار اعمال اقتدار این گروه به شمار میرود. انتقاد از نحوه عملکرد این نهاد، بهویژه در موضوع حجاب، در واقع به چالش کشیدن یکی از مهمترین پایههای رژیم هبتالله است.
کرزی در سالهای اخیر از جمله سیاستمدارانی بوده که بر اصلاح رفتار طالبان و گفتوگو با این گروه تأکید کرده است. او بارها با سرنگونی قهری طالبان مخالفت کرده و بر ضرورت یافتن راهحل سیاسی و گفتوگوهای بینالافغانی تأکید ورزیده است. از نگاه او، افغانستان زمانی میتواند به ثبات و پیشرفت دست یابد که طالبان و دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور برای ساختن آیندهای مشترک همکاری کنند.
با این حال، بازداشتهای پیدرپی زنان به دلیل نوع حجاب و برخورد خشونتآمیز با معترضان هرات، ممکن است امید سیاستمداران عملگرا و اهل مصالحهای مانند کرزی را نسبت به امکان تغییر در طالبان را کمرنگتر کرده باشد. او در مواضع علنی خود همچنان از تعامل و تشویق طالبان به اصلاح سخن گفته است، اما رویدادهای اخیر بار دیگر این پرسش را مطرح میکند که سیاست مدارا و ترغیب تا چه اندازه توان تأثیرگذاری بر رفتار طالبان دارد.
در نهایت، اختلاف میان کرزی و طالبان را نمیتوان صرفاً اختلافی بر سر حجاب یا آموزش دختران دانست. این اختلاف به دو برداشت متفاوت از مشروعیت سیاسی بازمیگردد. کرزی پیشتر در گفتوگو با هفتهنامه اشپیگل گفته بود که افغانها حکومتی میخواهند که نماینده اراده آنان باشد. این سخن، در جوهر خود، به چالش کشیدن حاکمیت مطلقه هبتالله آخندزاده است؛ رهبری که تاکنون هیچ اشارهای به حق مردم برای انتخاب حاکمان کشور نکرده است.
اعتراض کرزی به بازداشت زنان در هرات، در ظاهر واکنشی به یک رویداد مشخص است، اما در سطحی عمیقتر، بازتاب دو تصور متفاوت از حکومت در افغانستان است: یکی مبتنی بر اقتدار مطلق هبتالله و دیگری مبتنی بر رضایت و مشارکت مردم صاحب حقوق کرامت.
رویدادهای چند روز اخیر در هرات و کابل تنها به آسیبدیدگان مستقیم این حوادث محدود نمیشود بلکه بار سنگین روانی آن بر میلیونها زن و دختر افغان سایه میافکند. در هرات، گزارشها و تصاویر منتشرشده از برخورد خشونتآمیز طالبان با زنان معترض افکار عمومی را تکان داده است.
در کابل نیز زیر گرفته شدن تعدادی از دختران توسط یک موتر منسوب به یک مقام طالبان، نگرانی و خشم گستردهای را در جامعه برانگیخت. این حوادث در کشوری رخ میدهد که زنان آن از پیش با یکی از شدیدترین بحرانهای سلامت روان در جهان روبهرو هستند.
برای درک ابعاد واقعی تأثیر این حوادث، باید وضعیت سلامت روان زنان افغانستان پیش از وقوع این رویدادها را نیز در نظر گرفت. مطالعات و بررسیهای اخیر نشان میدهد که زنان افغانستان از بالاترین سطوح فشار روانی در جهان رنج میبرند.
یافتههای پژوهشهای مختلف نشان میدهد که بین ۷۰ تا ۸۰ درصد زنان افغانستان علایم افسردگی را تجربه میکنند، حدود ۸۱ درصد با اضطراب دستوپنجه نرم میکنند و بیش از ۶۶ درصد تحت فشارهای شدید روانی قرار دارند.
برای مقایسه، میزان افسردگی در میان زنان پاکستان حدود ۲۹ تا ۳۴ درصد، در ایران ۱۵ تا ۲۵ درصد و در هند ۱۰ تا ۲۰ درصد گزارش شده است. این در حالی است که شیوع افسردگی در میان زنان در سطح جهان حدود ۷ درصد و میزان اختلالات اضطرابی حدود ۸ تا ۱۰ درصد برآورد میشود.
این ارقام نشان میدهد که زنان افغانستان پیش از وقوع این حوادث نیز در وضعیت شکننده و نگرانکنندهای قرار داشتهاند. ریشههای این بحران روانی عمیق و چندلایه است. محدودیتهای گسترده بر آموزش و اشتغال زنان، محرومیت از مشارکت اجتماعی، ناامیدی نسبت به آینده، فقر و ناامنی غذایی، خشونتهای مبتنی بر جنسیت، ازدواجهای زودهنگام و اجباری و سالها تجربه جنگ و بیثباتی، همگی در شکلگیری این وضعیت نقش داشتهاند.
بسیاری از زنان افغانستان نهتنها فرصت ساختن آیندهای متفاوت را از دست دادهاند، بلکه با احساس مداوم بیقدرتی، بیپناهی و حذف از عرصه عمومی مواجهاند. در چنین شرایطی، حوادث اخیر هرات و کابل صرفاً یک رویداد امنیتی یا سیاسی نیست، بلکه میتواند بهعنوان یک عامل تشدیدکننده بحران سلامت روان عمل کند.
پژوهشهای روانشناختی نشان میدهد که مشاهده خشونت علیه افرادی که از نظر جنسیت، سن یا شرایط اجتماعی با فرد شباهت دارند، میتواند احساس ناامنی، ترس و آسیبپذیری را در میان سایر اعضای همان گروه افزایش دهد.
بسیاری از زنان افغانستان هنگام مشاهده تصاویر و ویدیوهای منتشرشده از این حوادث، خود را جای قربانیان قرار میدهند. این امر میتواند اضطراب، ترس، خشم، احساس درماندگی و علایم اضطراب پس از سانحه را تشدید کند.
علاوه بر خود حادثه، بازتاب گسترده آن در رسانهها و شبکههای اجتماعی نیز نقش مهمی در گسترش آسیب روانی دارد. انتشار مکرر تصاویر خشونت، ویدیوهای تکاندهنده و روایتهای دردناک سبب میشود که زنان بارها و بارها با همان صحنههای خشونتآمیز مواجه شوند. این پدیده که در روانشناسی از آن به عنوان «آسیب روانی ثانویه» یا «بازآسیبدیدگی از طریق رسانه» یاد میشود، میتواند اثرات روانی حادثه را از قربانیان مستقیم به میلیونها نفر دیگر منتقل کند.
به همین دلیل، دامنه تأثیر این رویدادها بسیار فراتر از تعداد افرادی است که مستقیماً در آن حضور داشتهاند. در کنار این همه، دسترسی به خدمات سلامت روان در افغانستان بهشدت محدود است.
آمارها نشان میدهد که تنها حدود ۶ درصد مردم به نوعی از خدمات سلامت روان دسترسی دارند و برخی گزارشها حاکی از آن است که تنها حدود ۳ درصد مراجعهکنندگان به مراکز صحی خدمات مرتبط با سلامت روان دریافت میکنند. به بیان دیگر، بیش از ۹۰ درصد افرادی که به حمایت روانی نیاز دارند، از دریافت این خدمات محروم میمانند.
سازمان جهانی صحت گزارش میدهد که در افغانستان به ازای هر یکصد هزار نفر تنها حدود پنج نیروی سلامت روان وجود دارد؛ از جمله ۰.۳ روانپزشک و ۲.۱ روانشناس. این رقم در بسیاری از کشورهای با درآمد بالا بین ۵۰ تا ۱۰۰ متخصص در هر یکصد هزار نفر است.
برای زنان افغانستان، موانع دسترسی حتی بیشتر است. کمبود کارکنان زن در بخش سلامت، محدودیتهای رفتوآمد، موانع اقتصادی، انگ اجتماعی و محدودیتهای موجود بر آموزش زنان، دسترسی آنان به خدمات روانی را دشوارتر کرده است. در نتیجه، گروهی که بیشترین نیاز را به حمایت روانی دارد، اغلب کمترین دسترسی را به این خدمات پیدا میکند.
از این رو، حوادث اخیر هرات و کابل را نباید تنها در چارچوب تلفات جسمی یا پیامدهای سیاسی آن ارزیابی کرد. این رویدادها بر بستری از آسیبهای انباشته روانی، ناامیدی اجتماعی و محرومیت گسترده زنان از حقوق اساسیشان رخ دادهاند. هر رویداد خشونتآمیز جدید میتواند این زخمهای کهنه را عمیقتر سازد، احساس ترس و ناامنی را در میان میلیونها زن و دختر افزایش دهد و این پیام را به آنان منتقل کند که حتی امنیت جسمی آنان نیز تضمینشده نیست.
سلامت روان زنان افغان امروز تنها یک مسئله صحی نیست بلکه به مسئلهای اجتماعی، حقوق بشری و توسعهای تبدیل شده است. جامعهای که بخش بزرگی از زنان آن با ترس، اضطراب، افسردگی و احساس بیآیندگی زندگی میکنند، با پیامدهای گستردهای در حوزههای خانواده، آموزش، مشارکت اجتماعی و توسعه انسانی مواجه خواهد شد. از همین رو، توجه به سلامت روان زنان نباید به حاشیه رانده شود یا تنها به زمان وقوع بحرانها محدود بماند.
چه باید کرد؟
اگرچه حل ریشههای بحران سلامت روان زنان در افغانستان نیازمند تغییرات گسترده اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است، اما اقدامات متعددی نیز وجود دارد که میتواند در کوتاهمدت از تشدید آسیبهای روانی جلوگیری کرده و ظرفیت مقابله و تابآوری زنان را افزایش دهد.
۱. خانوادهها محیطی امن و حمایتگر ایجاد کنند
خانواده نخستین و مهمترین منبع حمایت روانی برای زنان است. شنیدن بدون قضاوت، همدلی، احترام به احساسات زنان و فراهمکردن فضایی امن برای صحبت درباره نگرانیها و ترسها میتواند بخش مهمی از فشارهای روانی را کاهش دهد. در شرایطی که بسیاری از زنان از عرصههای اجتماعی حذف شدهاند، نقش خانواده در حفظ سلامت روان آنان بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است.
۲. کارکنان صحی رویکردی همدلانه و حساس به آسیبدیدگان داشته باشند
داکتران، روانشناسان، قابلهها، نرسها و سایر کارکنان صحی باید آگاه باشند که بسیاری از زنان مراجعهکننده ممکن است تجربه خشونت، ترس یا فشارهای شدید روانی را پشت سر گذاشته باشند. برخورد محترمانه، حفظ محرمیت، گوشدادن فعال و ارجاع مناسب به خدمات حمایتی میتواند اعتماد زنان به نظام صحی را افزایش دهد و از آسیب بیشتر جلوگیری کند.
۳. رسانهها مسئولانه عمل کنند
رسانهها نقش مهمی در آگاهیدهی دارند، اما بازنشر مکرر تصاویر خشونتآمیز و صحنههای تکاندهنده میتواند به بازتولید آسیب روانی منجر شود. رسانهها باید ضمن انعکاس واقعیتها، از انتشار غیرضروری تصاویر خشن خودداری کنند، هشدارهای لازم را برای مخاطبان در نظر بگیرند و در کنار پوشش رویدادها، اطلاعاتی درباره راههای دریافت حمایت روانی، مقابله با استرس و منابع کمکرسانی نیز ارائه کنند.
همچنان ضروری است که رسانهها از متخصصان سلامت روان در برنامههای خود دعوت کنند تا شیوههای مقابله با اضطراب و پیامدهای روانی این رویدادها را برای مردم توضیح دهند.
۴. نهادهای ملی و بینالمللی سلامت روان زنان را در اولویت قرار دهند
سازمانهای فعال در بخش صحت و کمکهای بشردوستانه باید سلامت روان را بهعنوان بخشی جداییناپذیر از پاسخهای بشردوستانه و خدمات صحی در نظر بگیرند. گسترش خدمات مشاورهای، آموزش کارکنان صحی، ایجاد خطوط تماس حمایتی و ادغام خدمات سلامت روان در مراقبتهای اولیه میتواند دسترسی زنان به حمایتهای ضروری را افزایش دهد.
۵. خدمات سلامت روان در سطح جامعه گسترش یابد
با توجه به کمبود شدید متخصصان، اتکا به مراکز تخصصی بهتنهایی کافی نیست. آموزش کارکنان صحی اولیه، کارکنان اجتماعی و داوطلبان محلی برای شناسایی و حمایت اولیه از افراد آسیبپذیر میتواند دامنه دسترسی به خدمات را به شکل قابل توجهی افزایش دهد.
۶. شبکههای حمایتی زنان تقویت شود
ایجاد و حمایت از گروههای همیار، محافل اجتماعی و شبکههای ارتباطی زنان میتواند از احساس انزوا بکاهد. بسیاری از زنان زمانی که فرصت مییابند تجربیات و نگرانیهای خود را با دیگران شریک سازند، احساس حمایت و امید بیشتری میکنند.
۷. توجه ویژه به دختران نوجوان
دختران نوجوان از آسیبپذیرترین گروهها در برابر پیامدهای روانی خشونت، محدودیتهای آموزشی و ناامیدی از آینده هستند. برنامههای حمایتی، آموزشی و روانی باید بهطور ویژه این گروه را هدف قرار دهد تا از شکلگیری آسیبهای پایدار در سالهای آینده جلوگیری شود.
۸. پرداختن به عوامل ریشهای بحران
هیچ برنامه سلامت روانی نمیتواند بدون پرداختن به عوامل اصلی ایجادکننده فشارهای روانی موفق باشد. کاهش فقر، بهبود امنیت غذایی، جلوگیری از خشونت جنسیتی، حمایت از آموزش و اشتغال زنان و افزایش مشارکت اجتماعی آنان، از مهمترین اقداماتی است که میتواند به بهبود پایدار سلامت روان زنان افغانستان کمک کند.
سلامت روان زنان افغانستان تنها با افزایش تعداد روانشناسان و مراکز مشاوره بهبود نخواهد یافت. تا زمانی که عوامل تولیدکننده ترس، ناامنی، محرومیت و ناامیدی پابرجا باشند، زخمهای روانی نیز همچنان بازتولید خواهند شد. از همین رو، حمایت از سلامت روان زنان مستلزم رویکردی جامع است که هم به درمان پیامدها بپردازد و هم به ریشههای بحران توجه کند.
روز سهشنبه باشندگان روستای زربید ولسوالی تیوره ولایت غور و طالبان درگیر شدند. این درگیری زمانی اتفاق افتاد که افرادی از جنوب افغانستان برای گردآوری گیاه کمیاب اوشه وارد منطقه شده بودند.
به شکل سنتی، مردم در فصل بهار در این ولایت به گردآوری این محصول میپردازند.
اهمیت درمانی و اقتصادی گیاه اوشه
اوشه که با نامهای وشا و اوشق نیز شناخته میشود، گیاهی خودرو از خانواده چتریان است که در افغانستان در مناطق خشک و کوهستانی، از جمله ولسوالیهای تیوره و ساغر ولایت غور، میروید.
شیره اوشه از دیرباز در طب سنتی افغانستان و کشورهای منطقه برای درمان برخی بیماریهای تنفسی، کاهش سرفه، بهبود مشکلات گوارشی، رفع نفخ، تسکین دردهای مفصلی و عضلانی و بهعنوان ماده ضدالتهاب استفاده شده است.
این خاصیتها باعث شده که این گیاه ارزش اقتصادی بالایی داشته باشد.
این ماده برای بخشی از مردم محل، منبع درآمد باارزش به شمار میرود.
اگر اوشه وارد چرخه صادرات شود، ارزش آن از سطح بازار محلی فراتر میرود. دربازارهای بینالمللی، این گیاه بر اساس کیفیت آن تا کیلویی پنجصد تا هشتصد دالر ارزش دارد اما در بازارهای محلی غور و هرات هر کیلو بیش از یک هزار افغانی فروخته میشود
درگیری بر سر جمعآوری این گیاه
مردم این مناطق غور نسلها است که این گیاه را جمعآوری میکنند. اما حضور افراد غیر بومی برای جمعآوری آن به تازگی منجر به خشونت شده است.
ویدیوهایی که از روستای زربید منتشر شده، نشان میدهد که طالبان بر مردم آتش گشوده و در نتیجه تیراندازی پنج نفر زخمی شدند.
حال یکی از زخمیهای این رویداد وخیم است.
آنچه منجر به نگرانی باشندگان این منطقه شده، نگرانی از گزارشی است که گفته شده، طالبان محلی مناطق دارای گیاه اوشه را به تاجران تحت حمایت خود به مبلغ حدود چهار میلیون افغانی فروخته است.
مردم محل تاکنون چندین بار با حاکمان محلی گفتوگو کردهاند، اما این گفتوگوها نتیجهای نداشته است.
مناطقی که مردم میگویند در این دو ولسوالی به تاجران محلی و بیرونی فروخته شدهاند، متعلق به مردم محل است و دارایی دولتی به شمار نمیرود. چندین نسل از باشندگان این مناطق، سالها از این کوهها فرآوردههای کوهی مانند اوشه، زیره و شیرخشت برداشت کردهاند.
به شکل سنتی، مردم در فصل بهار به گردآوری این محصول میپردازند.
بومیهای این مناطق، از زخمی کردن یا به اصطلاح محلی «نیش زدن» این گیاه خودداری میکنند. آنان باور دارند که نیش زدن ساقه این گیاه در درازمدت سبب خشک شدن آن میشود.
اما تاجران محلی با استخدام دهها نفر از داخل و بیرون ولایت غور، دست به گردآوری اوشه میزنند و روزانه برای هر یک از افراد نزدیک به ۳۰۰ افغانی مزد پرداخت میکنند.
آنچه سبب نزاع شده، فروش کوهبستها و مناطق بکر غور است. مردم ادعا میکنند که مناطق فروختهشده منبع درآمد مردم محل است و این کار نان را از دسترخوان مردم برمیچیند.
مناطق فروختهشده از دورترین و کوهستانیترین روستاها هستند و از مرکز ولسوالیها، بهترتیب ۲۵ تا ۶۰ کیلومتر فاصله دارند.
یک پژوهش منتشرشده از سوی کمبریج درباره مدیریت منابع طبیعی در افغانستان هم تاکید میکند که تجربههای گذشته نشان داده است که تصمیمگیری از مرکز و بدون حضور مردم محل، در بسیاری موارد نتیجه خوبی نداشته است. به گفته این پژوهش، وقتی مردم محل در مدیریت جنگلها، چراگاهها و منابع طبیعی سهم نداشته باشند، هم احتمال اختلاف و درگیری بیشتر میشود و هم حفاظت از این منابع دشوارتر میشود.
تلاش برای گرفتن منابع عایداتی غور
غور ولایتی است که تقریبا هیچ منبع عایداتی دیگری جز کار زراعتی ندارد. ولایتی بسیار محروم است و مردمی بیبضاعت دارد.
با توجه به آمار موجود و فقر دستوپاگیری که مردم را زمینگیر کرده است، عملکرد طالبان به محرومیت مردم میافزاید و ناامنی غذایی را در میان مردم شدت میبخشد.
تحلیلهای امنیت غذایی سازمان ملل متحد نیز غور را در مرحله ۴ یا وضعیت اضطراری قرار میدهد. دادههای برنامه توسعه سازمان ملل متحد نیز نشان میدهد که حوزه غرب افغانستان، که غور بخشی از آن دانسته میشود، با ۷۸ درصد ناامنی معیشتی، بالاتر از میانگین ملی ۷۴ درصد قرار دارد.
درگذشت مرجع تقلید شیعه که معتقد بود زن مسلمان میتواند رئیسجمهور شود، بار دیگر توجهها را به دیدگاههای فقهی و اجتماعی او جلب کرده است.
آیتالله محمد اسحاق فیاض در موضوعاتی چون نقش زنان در سیاست، حدود آزادیهای فردی و برخورد با دیگر مذاهب اسلامی، نظراتی مطرح کرده که از سوی برخی ناظران، متفاوت از جریان غالب در فقه شیعه توصیف میشود.
یکی از مهمترین دلایل این توصیف، دیدگاه او درباره جایگاه زنان در ساختار سیاسی و دینی است. فیاض در کتاب «جایگاه زن در نظام سیاسی اسلام» تأکید کرده بود که مانع صریح شرعی برای تصدی مناصب عالی توسط زنان وجود ندارد.
او در نوشتهها و اظهارات خود، از امکان تصدی سمتهایی چون ریاست دولت، وزارت، قضاوت و حتی مرجعیت دینی توسط زنان سخن گفته است؛ دیدگاهی که در میان بخشی از جریانهای سنتی فقهی -به شمول گروه طالبان که رهبری زادگاه آقای فیاض را به عهده دارند- همچنان محل اختلاف است.
فیاض در اظهاراتی دیگر نیز گفته بود تفاوتی میان زن و مرد در اصل تواناییهای اجتماعی قائل نیست و زنان میتوانند در بالاترین مناصب سیاسی از جمله ریاستجمهوری فعالیت کنند. او معتقد بود که زنان مسلمان میتوانند ریاست عالیه کشور، ریاست وزرا یا مقام صدارت عظمی، وزارتخانهها، فرماندهی ارتش، فرماندهی جنگها، فرماندهی پولیس و رهبری استخبارت را به عهده بگیرد.
جایگاه زن در نظام سیاسی اسلام اثر آیتالله محمداسحاق فیاض
مخالفت با تکفیر
این مرجع تقلید شیعه بارها بر پرهیز از تکفیر تأکید کرده بود. او پیروان مذاهب مختلف اسلامی را، تا زمانی که به توحید و نبوت باور دارند، مسلمان میدانست و تکفیر آنان را جایز نمیدانست. او معتقد بود نباید بهسادگی دیگر مسلمانان را «کافر» دانست. از نظر او، هر فرد یا گروهی که به اصل یگانگی خدا و پیامبری اسلام باور داشته باشد، در دایره اسلام قرار میگیرد و نباید از آن خارج تلقی شود.
«موسیقی حرام نیست»
در برخی استفتائات او آمده است که موسیقی، در صورتی که جنبه «لهوی» نداشته و مصداق غنا نباشد، حرام نیست.
او همچنین در پاسخ به پرسشهایی درباره احکام فردی، دیدگاههای منعطفی مطرح کرده بود؛ از جمله در موضوعات مرتبط با روزه، رفتارهای زناشویی و برخی امور روزمره.
در وبسایت مكتب مرجع دینی آیتالله اسحاق فیاض آمده است که شخصی از این عالم دینی شیعه در مورد جویدن آدامس در ماه رمضان پرسیده است. آقای فیاض در پاسخ گفته است «جویدن آدامس مانعی ندارد ولی شیرینی آن نباید به حلق برسد. هم چنین اگر اجزا آن پراکنده شود و داخل حلق فرو رود، روزه باطل میشود.»
بوسیدن همسر روزه را «باطل نمیکند» در برخی استفتائات منتشرشده در وبسایت منسوب به آیتالله اسحاق فیاض آمده است که تماس بدنی یا بوسیدن میان زن و شوهر یا نامزد در ماه رمضان، در صورتی که به رابطه جنسی کامل منجر نشود، به خودی خود موجب بطلان روزه نمیشود.
«میتوانید فیلترشکن استفاده کنید»
در وبسایت آقای فیاض یکی از پیروان او پرسیده است که حکم استفاده از فیلترشکن برای دور زدن فیلترینگ ایران و باز کردن سایت های فیلترشده توسط مردم چیست؟
آقای فیاض در پاسخ به او گفه است: «جایز است».
جمهوری اسلامی برای کنترول جریان اطلاعات برخی از وبسایتها را مثل شبکههای خبری فارسی زبان و شبکههای اجتماعی مثل تیکتاک، فیسبوک و اینستاگرام را فیلتر کرده است. بسیاری شهروندان برای دور زدن محدودیتها از فیلترشکن استفاده میکنند.
چهرهای بحثبرانگیز در مرجعیت معاصر
محمداسحاق فیاض متولد ۱۳۰۹ در ولایت غزنی افغانستان از علمای برجسته حوزه نجف بود. او در ۱۴ جوزای ۱۴۰۵ درگذشت.
در پی درگذشت او، مقامهای عراقی سه روز عزای عمومی اعلام کردند. شماری از مقامهای منطقهای به شمول رئیسجمهور ایران و روسای جمهور پیشین افغانستان نیز درگذشت او را تسلیت گفتند.
این مرجع تقلید شیعه در برخی موضوعات اجتماعی و «مسائل جدید» دیدگاههایی نسبتاً متفاوت و در مواردی منعطفتر از جریانهای سنتی داشت. کارشناسان میگویند او در فتواهای خود نوعی میانهروی را در چارچوب فقه کلاسیک حفظ میکرد.
درگذشت آیتالله محمداسحاق فیاض در نجف، پایان مسیر شخصیتی بود که از یکی از محرومترین نقاط افغانستان آغاز کرد و به یکی از بالاترین موقعیتهای نهادی در جهان شیعه رسید.
دفتر رسمی او در ۱۴ جوزا ۱۴۰۵ خبر درگذشتش را منتشر کرد و در همان اطلاعیه، بر دههها تدریس، تربیت شاگردان و فعالیت علمی او تأکید شد.
رسیدن آیتالله فیاض به مقام مرجعیت جهانی در میان شیعیان جهان، حاصل مسیری طولانی، دشوار و دور از مرکزهای سنتی قدرت مذهبی بود. او در سال ۱۳۰۹ خورشیدی، در ولایت غزنی افغانستان به دنیا آمد؛ در یک خانواده هزاره و کشاورز. در زندگینامه او آمده است که پدرش، محمدرضا، کشاورزی ساده بود و خانواده در شرایط دشوار معیشتی زندگی میکرد.
زندگی فیاض، بیش از آنکه صرفاً یک زندگینامه مذهبی باشد، یک روایت اجتماعی نیز هست: روایت فردی که از حاشیه جغرافیایی و طبقاتی وارد یکی از مرکزیترین نهادهای مذهبی جهان شیعه شد. این موضوع، بهویژه برای جامعه هزاره و شیعه افغانستان، معنایی فراتر از موفقیت فردی داشت.
مرگ مادر و جستوجوی افقهای دورتر
فیاض در سالهای کودکی متون مقدماتی را فرا گرفت و در یک مدرسه علمیه محلی آموزش دید. در نوجوانی، مرگ مادر ضربهای سنگین بر او وارد کرد. زندگینامهاش میگوید این فقدان چنان بر او اثر گذاشت که مدتی بیمار شد. با این حال، همین دوره دشوار به نقطهای برای تغییر مسیر تبدیل شد. پس از آن، برای ادامه تحصیل راهی مشهد شد؛ شهری که در آن زمان برای بسیاری از طلاب افغانستان و آسیای میانه، یکی از ایستگاههای مهم آموزشی پیش از نجف به شمار میرفت.
جایگاه علمی در نجف؛ از طلبه مهاجر تا استاد مؤثر
پس از مشهد، فیاض راهی نجف شد؛ شهری که برای او صرفاً مقصدی تحصیلی نبود، بلکه مرکز یکی از پایدارترین سنتهای آموزشی و فقهی در جهان شیعه به شمار میرفت. او در این مسیر با مشکلاتی چون دوری از وطن، تنگنای اقتصادی، کمی سن، تجربه اندک زندگی و فشار روحی ناشی از فقدان مادر روبهرو بود. با این حال، او در سال ۱۳۶۹ قمری، بخشی از مسیر را پیاده پیمود تا سرانجام وارد نجف شد.
فیاض پس از ورود به نجف، بهسرعت مسیر آموزشی خود را ادامه داد؛ درسهای پیشین را تکمیل کرد و سپس متون اصلی سطوح عالی مانند «کفایةالاصول»، «رسائل» و «المکاسب» را نزد استادان برجسته فراگرفت. همزمان، تدریس به طلاب مبتدی را نیز آغاز کرد که در سنت حوزه نشانه توانایی علمی و اعتماد استادان است. او این مرحله را در مدتی کوتاهتر از معمول گذراند و وارد درس خارج شد.
ورود به درس خارج در آغاز بیستسالگی نقطه عطفی در مسیر علمی او بود. وی پس از حضور در چند حلقه درسی، درس آیتالله ابوالقاسم خویی را برگزید؛ از مهمترین مراجع و استادان فقه و اصول در نجف. فیاض پانزده سال پیاپی در درس خارج او شرکت کرد، یادداشت برداشت و بهتدریج تقریرات خود را تکمیل کرد. حاصل این تلاش، اثری با عنوان «المحاضرات فی اصول الفقه» بود که منتشر شد و آیتالله خویی نیز بر آن تقریظ نوشت و از توان علمی و نگارش او تمجید کرد.
چرا این صعود برای هزارهها مهم بود؟
اهمیت جایگاه فیاض برای جامعه هزاره افغانستان را باید در بستر تاریخ این جامعه فهمید. هزارهها در تاریخ معاصر افغانستان بارها با تبعیض، سرکوب، کوچ اجباری، حذف از ساختارهای قدرت و محرومیت اقتصادی و آموزشی روبهرو بودهاند. در چنین زمینهای، تبدیل شدن یک روحانی هزاره به یکی از مراجع بزرگ نجف، رخدادی صرفاً فردی نبود. این اتفاق از نظر اجتماعی و فرهنگی، امکان دیگری را پیش چشم این جامعه قرار میداد: امکان حضور در بالاترین سطوح تولید دانش دینی و رهبری مذهبی که میتوانست جامعه هزاره شیعه را با شبکه جهانی شیعه در اقصی نقاط جهان پیوند دهد.
به بیان دیگر، آیتالله فیاض برای هزارهها تنها یک مرجع تقلید نبود؛ نشانهای بود از اینکه جامعهای که غالباً در ساختار دولت ملی افغانستان به حاشیه رانده شده، میتواند، در جایگاه عالی در رهبری دینی در یکی از مهمترین مراکز دینی مهم جهان شیعه قرار گیرد که میتواند به معنای تقویت نفوذ و جایگاه جامعه شیعه افغانستان در جهان تشیع باشد.
مرجعیت او چه نوع مرجعیتی بود؟
در جهان تشیع، مرجعیت اعلی تنها به معنای مقام علمی نیست؛ نوعی اقتدار فراملی و شبکهای هم هست. مرجعی که به سطح بالای مرجعیت میرسد، معمولاً نفوذ او از مرز یک قوم، یک منطقه یا حتی یک کشور فراتر میرود؛ جهانی میگردد . فیاض به این سطح از مقبولیت رسید. فهرست آثار منتشرشده در سایت رسمی او نیز نشان میدهد که او فقط به فقه کلاسیک نپرداخته، بلکه درباره موضوعاتی جدید چون «حکومت اسلامی»، «جایگاه زن در نظام سیاسی اسلام»، «بانکداری از نگاه اسلام»، «مسائل طبی»، «مسائل مستحدثه» و «حقوق مالکیت فکری» نیز نوشته است. این تنوع موضوعی نشان میدهد که حوزه توجه او از عبادات و معاملات سنتی فراتر میرفت و به پرسشهای جهان معاصر نیز کشیده میشد.
با این حال، مرجعیت او از سنخ مرجعیتهای سیاسی و دولتمحور نبود. او بیشتر به سنتی تعلق داشت که مرجعیت را نهادی مستقل از دولت میفهمد؛ نهادی مبتنی بر علم، آموزش، فتوا و اقتدار اخلاقی، نه نهادی برای تصرف مستقیم قدرت سیاسی.
این ویژگی برای جامعه هزاره نیز معنادار بود. بخش مهمی از دینداری در میان هزارهها، بهویژه در شکل سنتی آن، بر مناسک، عواطف مذهبی، پیوندهای اجتماعی و مرجعیت دینی استوار بوده است، نه لزوماً بر دولتسازی ایدئولوژیک. در همین چارچوب، فیاض بهعنوان مرجع تقلید، با نوعی دینداری سنتی و غیرقدرتطلب سازگارتر به نظر میرسید.
حکومت دینی از نگاه فیاض
یکی از مهمترین جنبههای اندیشهٔ آیتالله فیاض، نگاه او به حکومت و نسبت دین با قدرت سیاسی بود. به گفتهٔ دکتر محمدامین احمدی، استاد دانشگاه و پژوهشگر دین و فلسفه، فیاض میان «اجرای احکام دینی» و «مشروعیت الهی حکومت» تمایزی روشن قائل بود. از نظر او، حکومت دینی صرفاً حکومتی نیست که از زبان دین استفاده کند یا شریعت را به اجرا بگذارد؛ بلکه حکومتی است که در رأس آن فردی قرار داشته باشد که از جانب خداوند حق اعمال حاکمیت داشته باشد. به باور او، در عصر غیبت ــ که شیعهٔ اثناعشری به آن معتقد است ــ تنها فقیه جامعالشرایطی که اعلمِ فقهای زمان باشد، از چنین ولایت و اقتداری برخوردار است که بتواند اعمال حاکمیت کند و در سرنوشت جمعی مردم، اموال و نفوس آنان تصرف داشته باشد. به تعبیر دکتر احمدی، در نگاه فیاض خداوند تنها چنین شخصی را، که در هر زمان ممکن است منحصر به فرد باشد، واجد این صلاحیت دانسته است.
بر این اساس، به جز فقیه اعلمِ جامعالشرایط، هیچ فرد دیگری از حق الهی حکومت برخوردار نیست و حکومت او نیز دینی محسوب نمیشود. به همین دلیل، فیاض تصریح میکرد که در جهان امروز هیچ حکومت دینیای وجود ندارد و همهٔ حکومتهایی که مدعی دینی بودناند، در واقع حکومتهایی غیردینی هستند و از مشروعیت دینی برخوردار نیستند. در عین حال، او معتقد بود که فقیه اعلمِ جامعالشرایط، در صورتی که مبسوطالید نباشد، موظف به تشکیل حکومت دینی یا تلاش برای برپایی آن نیست؛ زیرا چنین اقدامی ممکن است به فتنه، فساد، جنگ و خونریزی بینجامد. از سوی دیگر، وجود حکومت را برای حفظ نظم عمومی امری ضروری و اجتنابناپذیر میدانست.
این برداشت، به گفتهٔ احمدی، عملاً به این نتیجه میرسد که در عصر غیبت، حکومتهای موجود عمدتاً حکومتهایی مدنی، عرفی و مبتنی بر ضرورت نظم اجتماعیاند، نه حکومت دینی به معنای کامل و الهیاتی آن. تفاوت دیدگاه فیاض با الگوی ولایت فقیه در جمهوری اسلامی ایران نیز در همین نقطه نهفته است. در نگاه او، ولایت فقیه از شئون مرجعیت عالی دینی است و تنها به فقیهی تعلق میگیرد که اکثریت قاطع مؤمنان او را به عنوان فقیه اعلم و مطاع بپذیرند؛ از اینرو، ولایت از مرجعیت قابل تفکیک نیست.
در مقابل، در نظریهٔ ولایت فقیه در جمهوری اسلامی، به پیشنهاد بنیانگذار نظام، شرط مرجعیت و اعلمیت با توجه به مقتضیات حکومتداری از شرایط رهبری حذف شد و قانون اساسی نیز در همین راستا اصلاح گردید. در نتیجه، میان ولایت فقیه و مرجعیت دینی تفکیک به وجود آمد. این تفکیک که بیش از آنکه ریشه در مبانی فقهی و الهیاتی داشته باشد، ناشی از مصلحت سیاسی بود، از دیدگاه مدافعان آن امکان تحقق حکومت دینی را فراهم کرد؛ اما از منظر فیاض، چنین حکومتی دینی محسوب نمیشود و نمیتواند مدعی برخورداری از حق حاکمیت الهی باشد، بلکه همانند دیگر حکومتهای عرفی و غیردینی است.
بر پایهٔ این تمایز، آنچه در عمل امکان تحقق دارد، حکومتهای مدنی است. این نگاه مانع از آن میشود که دین، عالمان دینی و حوزههای علمیهٔ شیعه به ابزار رقابتهای سیاسی تبدیل شوند. در جوامعی که از سیاسیشدن دین و ایدئولوژیکشدن هویت مذهبی آسیب دیدهاند، چنین برداشتی میتواند زمینهٔ نوعی دینداری مدنیتر، کمتنشتر و کمتر بسیجگر را فراهم کند.
به باور احمدی، این دیدگاه در عراقِ چندقومی و چندمذهبی نیز نقش مهمی ایفا کرد. این نگرش سبب شد که شیعیان، با وجود آنکه اکثریت جمعیت کشور را تشکیل میدهند، در پی تأسیس حکومت دینی برنیایند و در توافق با دیگر نیروهای سیاسی، بهویژه کردها، ساختار جمهوری پارلمانی فدرال عراق را در قانون اساسی بگنجانند؛ ساختاری که فاقد پسوند «اسلامی» است و در عمل ویژگیهایی نزدیک به یک نظام سکولار دارد.
احمدی در این زمینه به نقل از مرحوم آیتالله علوی، رئیس پیشین دفتر استفتائات آیتالله فیاض که در دوران همهگیری کرونا درگذشت، میگوید: «اگر شیعیان عراق بر تشکیل حکومت دینی اصرار میورزیدند، با توجه به اکثریت جمعیتی آنان، آن حکومت ناگزیر به حکومتی شیعی تبدیل میشد و در آن صورت عراق تکهتکه میشد.»
زنان؛ فقه سنتی با گرایش به خوانش بازتر
در حوزه مسائل اجتماعی، بهویژه حقوق و جایگاه زنان، مواضع آیتالله فیاض در مقایسه با برخی خوانشهای سختگیرانهتر از فقه شیعه، قابل توجه بود. در فهرست آثار رسمی او، کتاب «جایگاه زن در نظام سیاسی اسلام» نیز به چشم میخورد. دکتر محمدامین احمدی دیدگاههای فیاض در این زمینه را چنین توضیح میدهد:
«فیاض در مشارکت زنان در عرصههای اجتماعی و سیاسی، و حتی در احراز سطوح عالی مدیریتی، رهبری و قضایی، بهویژه در حکومتهای مدنی و غیردینی، هیچ مانع شرعی و دینی نمیدید. از منظر او، اگر برخی فقها مرد بودن را برای تصدی مناصبی چون مرجعیت، قضاوت یا ریاست حکومت شرط دانستهاند، در صورت وجود دلیل معتبر از قرآن و سنت، این شرط تنها به حکومت دینی مربوط میشود و قابل تعمیم به حکومتهای غیردینی نیست. با این حال، خود او تصریح میکرد که اساساً دلیل کافی و معتبری از قرآن و سنت که مرد بودن را شرط احراز این مناصب بداند یا زن بودن را مانع آن تلقی کند، در دست نیست.»
افزون بر این، فیاض برای زنان حق اشتغال و حضور مشروع در عرصه عمومی قائل بود و معتقد بود شوهر نمیتواند مانع اشتغال مشروع همسر خود در خارج از منزل شود.
اهمیت این مواضع از آن روست که از درون سنت فقهی و با زبان اجتهاد دینی بیان میشوند، نه از بیرون آن. به بیان دیگر، فیاض میکوشید در چارچوب فقه کلاسیک، راهی برای پاسخگویی به مسائل و نیازهای جهان معاصر بگشاید. در جامعهای مانند افغانستان، که مسئله زنان همواره میدان تقابل میان قرائتهای سختگیرانه مذهبی و پروژههای مدرنیستیِ گاه انتزاعی بوده است، چنین رویکردی میتوانست معنایی عملی، واقعگرایانه و میانهروانه داشته باشد.
فقه در مواجهه با زندگی معاصر
فیاض فقط فقیه متون کلاسیک نبود. آثار رسمی او نشان میدهد که به موضوعاتی چون مسائل طبی، بانکداری، مسائل نوپدید، حقوق مالکیت فکری و حکومت پرداخته است. این امر نشان میدهد که او فقه را دانشی ایستا و محصور در پرسشهای تاریخی نمیدید، بلکه آن را موظف به پاسخگویی به دگرگونیهای زندگی معاصر میدانست.
به گفته دکتر احمدی، فیاض به دانش جدید، آموزش، بهداشت و فناوری بهعنوان ابزارهای ضروری برای بهبود وضعیت جوامع مسلمان نگاه میکرد. این نگاه، در فعالیتهای اجتماعی پیرامون مرجعیت او نیز بازتاب داشت: ساخت مراکز درمانی، اعطای بورسیه، حمایت از فقرا و حفر چاه آب در افغانستان. در این معنا، مرجعیت او فقط یک ساختار صدور فتوا نبود؛ بخشی از کارکردش به سمت نفع عمومی، آموزش و رفاه اجتماعی نیز گسترش یافته بود.
زندگی در تقاطع دین و جامعه
زندگی آیتالله محمداسحاق فیاض را میتوان در سه محور خلاصه کرد: هجرت از حاشیه به مرکز، تثبیت در یک سنت علمی سختگیر، و نمایندگی نوعی مرجعیت مستقل از قدرت سیاسی. او از یک روستای دورافتاده در افغانستان آغاز کرد، از فقر و غربت و داغ خانوادگی عبور کرد، در نجف به یکی از شاگردان برجسته آیتالله خویی بدل شد و سرانجام به جایگاهی رسید که در سطحی فراتر از افغانستان و حتی فراتر از قومیت هزاره معنا پیدا کرد.
برای هزارهها، او فقط یک فقیه نامدار یا یک مرجع تقلید نبود؛ نشانهای بود از امکان حضور مؤثر در یکی از مهمترین میدانهای تولید اقتدار دینی در جهان شیعه. برای نجف، او بخشی از تداوم سنتی بود که علم، تدریس و استقلال حوزه را مهمتر از دولت و نمایش سیاسی میداند. و برای ناظران بیرونی، او نمونهای بود از اینکه چگونه یک چهره مذهبی سنتی نیز میتواند در حوزههایی چون حکومت، زنان، مسائل نو و رفاه اجتماعی، مواضعی با پیچیدگی و انعطاف قابل توجه داشته باشد.