• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

استراتژی جدید پاکستان در افغانستان؛ تغییر سیاست، رهبری یا رژیم طالبان؟

جمشید یما امیری
جمشید یما امیری

روزنامه‌نگار

۲۲ سرطان ۱۴۰۵، ۱۴:۴۳ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۶:۱۶ (‎+۱ گرینویچ)

پس از درافتادن طالبان با پاکستان، نزدیکی بی‌سابقه این گروه به هند، حمله پهپادی طالبان به عمق خاک پاکستان، تداوم حملات مرگبار شبه‌نظامیان در بلوچستان و خیبرپختونخوا و ناکامی گفت‌وگوهای منطقه‌ای، اسلام‌آباد اکنون به‌شدت به دنبال تغییر شرایط کنونی در افغانستان است.

تحمل وضعیت موجود برای پاکستان ناممکن شده است؛ چرا که این کشور بیش از هر زمان دیگری در برابر حملات شبه‌نظامیان آسیب‌پذیر جلوه می‌کند. شبه‌نظامیان با استفاده از عقبه‌های اجتماعی، سیاسی و امنیتی خود، به نیرویی غیرقابل مهار تبدیل شده‌اند. عملیات‌های ارتش پاکستان مانند عملیات عزم استحکام و غضب‌للحق نه تنها کمکی به کاهش این تهدیدها نکرده، بلکه حملات را پیچیده‌تر، گسترده‌تر و مرگبارتر ساخته است.

امروز بلوچستان به کانون بحران و منازعه تبدیل شده و جغرافیای فعالیت شبه‌نظامیان بلوچ و تحریک طالبان پاکستان گسترش یافته است. از سوی دیگر، فعالیت‌های داعش نیز سیر صعودی به خود گرفته که کشته‌شدن دو کریکت‌باز مسیحی نمونه‌ای از آن است. ابعاد حملات و اهداف این گروه‌ها بزرگ‌تر شده و در برخی مناطق، هماهنگی‌های عملیاتی میان آن‌ها دیده می‌شود. در نتیجه این تحولات، نفوذ اسلام‌آباد در خیبرپختونخوا کاهش یافته و کنترول نهادهای مجری قانون به‌شدت تضعیف شده است.

ریشه‌های بحران: سایه هند و «خیانت» هم‌سنگران دیروز

پاکستان وضعیت رو به وخامت کنونی را محصول مستقیم حاکمیت طالبان در افغانستان می‌داند. مقامات اسلام‌آباد بر این باورند که طالبان از یک‌سو دست از حمایت هم‌سنگران پیشین خود که سابقه همکاری، میزبانی و حمایت از آنان دارند برنمی‌دارند و از سوی دیگر، هند از این وضعیت سوءاستفاده کرده و به تعمیق بحران پرداخته است.

هند پس از درگیری‌های هوایی سال‌های گذشته، در پی انتقام از پاکستان است؛ مواجهه‌ای که در آن پاکستان پس از سرنگونی جنگنده‌های رافال فرانسویِ هند، مانور تبلیغاتی گسترده‌ای به راه انداخت، خود را پیروز میدان معرفی کرد و جایگاهش را در سطح منطقه و جهان تثبیت کرد. مقامات پاکستانی تا مدت‌ها از آن رویداد به عنوان یک پیروزی بزرگ یاد می‌کردند؛ اما دهلی‌نو این روایت را برنمی‌تابد و حاضر است با هر هزینه و ابزاری این موازنه را تغییر دهد. از آنجا که جنگ مستقیم گزینه مطلوبی نیست، جنگ غیرمستقیم (نیابتی) برای دهلی‌نو بسیار موثر واقع شده است. در این میان، طالبان تنها ابزاری است که در حال حاضر با پاکستان در چالشی جدی قرار دارد. هند بخشی از هزینه منازعه با پاکستان را از طریق طالبان تامین می‌کند؛ راهبردی که برای دهلی کم‌هزینه و بی‌دردسر و برای اسلام‌آباد به‌شدت خطرناک است.

پاکستان قطعا به دنبال تغییر این وضعیت است. نخست‌وزیر و فرمانده کل ستاد ارتش پاکستان در سفر اخیر خود به بلوچستان، بر تعهد خود برای مهار تروریسم و نابودی پناهگاه‌های آنان تاکید کردند. آن‌ها به این نتیجه قطعی رسیده‌اند که بدون تغییر در وضعیت سیاسی افغانستان، تغییر اوضاع امنیتی در پاکستان ممکن نخواهد بود.

پرسش اصلی این است: آیا پاکستان قادر به ایجاد این تغییر است؟ و اساساً چه نوع تغییری مد نظر اسلام‌آباد است؟

ابزارهای نفوذ پاکستان و چالشِ «افغانستانِ یک‌دست»

پاکستان از دهه ۵۰ خورشیدی بدین سو، بارها توانایی خود را در تغییر وضعیت سیاسی افغانستان نشان داده است. اسلام‌آباد حداقل در سرنگونی سه نظام سیاسی در افغانستان نقش مستقیم داشته است: حکومت دکتر نجیب‌الله، دولت اسلامی مجاهدین و حکومت جمهوری مورد حمایت غرب. دستگاه استخباراتی پاکستان اشراف بی‌مانندی بر مناسبات، جریانات و مهره‌های سیاسی افغانستان دارد و به خوبی می‌تواند اوضاع را تحلیل و عناصر متنفذ را جذب کند. حتی در حال حاضر نیز پاکستان در درون بدنه طالبان از نفوذ چشمگیری برخوردار است و با طیف وسیعی از آن‌ها رابطه نزدیک دارد.

با این حال، به دلیل اشتباه محاسباتی گذشته‌ پاکستان، برای اولین بار در پنج دهه اخیر، افغانستان به‌طور کامل به دست یک گروه واحد افتاده است. تمام جریان‌ها و گروه‌های رقیب و با نفوذ از میدان کنار زده شده‌اند و تمام قلمرو افغانستان، از واخان بدخشان تا دوردست‌ترین نقاط نیمروز و فراه در کنترول طالبان است. در پنج سال گذشته هیچ گروه مقاومت نیرومندی که بتواند قدرت طالبان را به چالش بکشد پدید نیامده است. طالبان، حکومتی یک‌دست ایجاد کرده و مطابق برنامه و ایدئولوژی خود کشور را مدیریت می‌کند. در گذشته این فرصت برای پاکستان مهیا بود که از یک گروه در برابر گروه دیگر استفاده کند، اما اکنون این برگ برنده از دست رفته است. با این وجود، اگر پاکستان اراده قطعی برای تغییر داشته باشد، ابزارهای لازم را برای به کرسی نشاندن برنامه‌هایش در اختیار دارد.

خلأ حاکمیت و بحران مشروعیت طالبان

طالبان پس از پنج سال حاکمیت، همچنان از بحران عمیق مشروعیت رنج می‌برد. این گروه نه در داخل کشور مورد قبول جریان‌های متنفذ و اقوام قرار گرفته و نه در سطح بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است. اقدامات افراطی رهبری طالبان، آن‌ها را بیش از پیش از به رسمیت شناخته شدن دور کرده است. تعامل کنونی برخی کشورها با آن‌ها نیز نه از روی رضایت، بلکه از سر ناچاری و نگرانی‌های امنیتی است. حتی کشوری مانند روسیه متوجه اشتباه محاسباتی خود شده و اکنون دیگر هیچ کشوری جرات به رسمیت شناختن طالبان را ندارد. تصمیمات پیشامدرن و سنتی رهبری طالبان (مانند برخی محدودیت‌های تکنولوژیک) نیز نشان می‌دهد که آن‌ها برای ساختار حکومت‌داری مدرن ساخته نشده‌اند. این خلأ حقوقی و قانونی، طالبان را به‌شدت آسیب‌پذیر کرده است؛ چرا که هیچ دولتی نمی‌تواند در خلأ سیاسی دوام بیاورد. این بحران مشروعیت داخلی و بین‌المللی، فرصتی طلایی برای پاکستان است تا از این خلأ برای تحقق اهدافش استفاده کند.

شکست اجماع منطقه‌ای

در گذشته، کشورهای منطقه از جنگ و ناامنی جدید در افغانستان حمایت نمی‌کردند و حاضر نبودند به جریان‌های مخالف طالبان پناه یا اسلحه بدهند؛ تاکید منطقه بر حفظ نظم موجود بود. اما ظاهراً این اجماع منطقه‌ای شکسته شده است. کشورها اکنون به‌شدت نگران فعالیت شبه‌نظامیان و مخالفان خود در خاک افغانستان هستند.

امروز هیچ همسایه‌ای بی‌سیاست و آسوده‌خاطر نیست. این نگرانی تنها محدود به پاکستان نمی‌شود؛ ایران بیش از هر کشور دیگری از آدرس افغانستان دغدغه امنیتی دارد؛ گروه «جیش‌العدل» با استفاده از عقبه حمایتی در افغانستان بسیار فعال و نیرومند شده و خطر نفوذ داعش به خاک ایران نیز جدی است. چین از فعالیت اویغورها (جنبش اسلامی ترکستان شرقی) هراس دارد و این ترس را پنهان نمی‌کند. روسیه پیش از این از حمله داعش خراسان آسیب دیده و آسیای مرکزی نیز خواب آرام ندارد؛ تاجیکستان و اوزبیکستان در نگرانی مداوم به سر می‌برند و تلاش‌های روزافزون آن‌ها برای استحکام مرزها گواه این مدعاست.

در سطح کلان، پاکستان موفق شده است کشورهای منطقه را متقاعد کند که افغانستانِ تحت کنترول طالبان، یک تهدید مشترک است. پاکستان کشورهای متنفذی مانند چین، ترکیه و عربستان سعودی را به عنوان متحدان استراتژیک در کنار خود دارد. این کشورها پالیسی‌های خود در قبال افغانستان را در هماهنگی با اسلام‌آباد تنظیم می‌کنند و قطعاً پاکستان می‌تواند در جهت‌دهی به برنامه‌های آن‌ها نقش ایفا کند. از سوی دیگر، پیمان‌های دفاعی پاکستان با کشورهایی چون عربستان و ترکیه، موضع این کشور را تقویت می‌کند.

هم‌سویی با غرب و استراتژی واشنگتن

پاکستان بار دیگر به امریکا و غرب نزدیک شده و تلاش دارد پای واشنگتن را به بهانه مبارزه با تروریسم به قضیه افغانستان بکشاند. امریکا رسماً اعلام کرده که از مبارزه پاکستان با تروریسم حمایت می‌کند و واشنگتن حق دفاع مشروع را برای اسلام‌آباد قائل شده است.

اگر اسلام‌آباد موفق شود پای واشنگتن را به این معرکه باز کند و آن‌ها را ترغیب به بازگشت یا حمایت تسلیحاتی کند، معادله قدرت به سرعت عوض خواهد شد. اگرچه هنوز نشانه‌ای از تمایل مستقیم امریکا برای ورود به یک جنگ جدید دیده نمی‌شود، اما پاکستان در گام نخست تنها به حمایت‌های مالی و اعتباری غربی‌ها نیاز دارد. اگر اقتصاد بحران‌زده پاکستان از سوی امریکا پشتیبانی شود، اسلام‌آباد خود قادر خواهد بود قضیه را مدیریت کند. سابقه تاریخی نشان داده که در مسئله افغانستان، بریتانیا، امریکا و ناتو همواره با پاکستان هماهنگ بوده‌اند.

سناریوهای پیش رو: تغییر رژیم یا تغییر رهبری؟

هنوز مشخص نیست که پاکستان به دنبال تغییر ساختار کلان حاکمیت طالبان است یا صرفاً اصلاحات ساختاری و تغییر رهبری آن را دنبال می‌کند.

100%
روابط طالبان و پاکستان از سال ۲۰۲۲ به تدریج رو به سردی گرایید تا این‌که در سال ۲۰۲۵ وارد جنگ مستقیم شدند.

پاکستان بر این باور است که در حال حاضر، عناصر ضداستخبارات پاکستان بر اداره طالبان مسلط هستند؛ چهره‌هایی که سابقه بازداشت در پاکستان، تسلیم‌دهی به امریکا و انتقال به گوانتانامو را دارند و اکنون بیشترین مواضع خصمانه را علیه اسلام‌آباد اتخاذ می‌کنند. چهره‌هایی چون عبدالغنی برادر، ملا یعقوب، نورالله نوری، عبدالحق وثیق و خیرالله خیرخواه از این دسته‌اند.

  • سناریوی اول؛ تغییر از درون (تغییر رهبری): در این سناریو، پاکستان تلاش خواهد کرد چهره‌های تندرو و ضداسلا‌م‌آباد (به شمول ملاهبت‌الله) را کنار بزند و از درون خودِ بدنه طالبان، مهره‌های همسو را روی کار آورد؛ حلقاتی که به مطالبات پاکستان تن دهند، تحریک طالبان پاکستان را مهار کنند و از هند فاصله بگیرند. حلقات همسو با پاکستان در میان طالبان کم نیستند، اما در حال حاضر هیچ نشانه علنی از انشعاب یا چنددستگی در قندهار و کابل دیده نمی‌شود. ملاهبت‌الله قدرت حاکم است، نافرمانی تشکیلاتی وجود ندارد و خطر درگیری درونی فعلاً پایین است.
  • سناریوی دوم؛ تغییر کامل رژیم: سناریوی دیگر، براندازی یا تغییر کامل رژیم طالبان است. در این حالت، پاکستان باید روی یک جایگزین (بدیل) کار کند، جریان‌های مخالف سیاسی و نظامی را به صحنه بازگرداند و در یک هماهنگی وسیع داخلی، منطقه‌ای و جهانی، فصل تازه‌ای را رقم بزند. تحقق این سناریو نیازمند زمان، هزینه سنگین و سرمایه‌گذاری کلان است.

شواهد نشان می‌دهد که در این خصوص، همکاری پاکستان با جریان‌های مخالف طالبان افزایش یافته است. منابع متعدد تایید می‌کنند که برخی نیروهای جبهات مخالف طالبان در ایالت‌های مرزی پاکستان مستقر شده‌اند و هماهنگی‌های اولیه آغاز شده است. با این حال، مخالفان طالبان همچنان با دیده شک و تردید به برنامه‌های پاکستان می‌نگرند؛ چرا که هنوز اعتماد لازم میان دو طرف شکل نگرفته و سایه سنگین بی‌اعتمادی چهار دهه گذشته، بر روابط آن‌ها سنگینی می‌کند.

در هر صورت، پاکستان به این نتیجه رسیده است که بقای وضعیت فعلی به صلاح امنیت ملی‌اش نیست و دگرگونی اوضاع را یک ضرورت حیاتی می‌داند؛ اما باید منتظر ماند و دید که این تغییر با چه مکانیسمی و در چه سطحی رقم خواهد خورد.

پربازدیدترین‌ها

هند هزار بورسیه آنلاین برای دانشجویان افغان اعلام کرد
۱

هند هزار بورسیه آنلاین برای دانشجویان افغان اعلام کرد

۲

اشاره محتاطانه به وضعیت زنان افغانستان در دستور کار نشست اسلام‌آباد

۳

دعوای نمایندگان پارلمان بریتانیا بر سر جود بلینگهام

۴
اختصاصی

طالبان هیچ مقام زن ندارد که به نشست کشورهای اسلامی بفرستد

۵

در پی تیراندازی در کانادا دست‌کم دو نفر کشته شدند

بازی‌های جام جهانی ۲۰۲۶

•
•
•

مطالب بیشتر

درگذشت لیندسی گراهام؛ سناتور پرنفوذی که بر اهمیت افغانستان برای امنیت امریکا تأکید داشت

۲۱ سرطان ۱۴۰۵، ۲۲:۳۳ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان
100%

لیندسی گراهام بیش از دو دهه از چهره‌های بانفوذ سیاست خارجی امریکا در مجلس سنای این کشور بود. در همه این دوره‌ها، افغانستان جایگاه ثابتی در سخنان و سیاست‌های او داشت. او تا بازگشت طالبان، با خروج کامل نیروهای امریکایی مخالفت کرد و افغانستان را بخشی از امنیت ملی امریکا می‌دانست.

خبرگزاری آسوشیتدپرس پس از مرگ گراهام در بیست سرطان نوشت که او از مدافعان سیاست خارجی تهاجمی‌تر امریکا و حضور فعال این کشور در جهان بود.

این خبرگزاری گراهام را سیاستمداری توصیف کرد که برای دفاع از افزایش قدرت نظامی امریکا، پشتیبانی از متحدان واشنگتن و مقابله با دشمنان این کشور به نقاط مختلف جهان سفر می‌کرد.

افغانستان یکی از مهم‌ترین نمونه‌های همین جهان‌بینی گراهام بود. او افغانستان را یک پرونده حاشیه‌ای و بی‌ربط به امریکا نمی‌دید.

نوشته‌ها و سخنرانی‌های او نشان می‌دهد که از نگاه او، جنگ افغانستان زمانی برای امریکا پایان می‌یافت که این کشور دیگر نتواند به پایگاهی برای تهدید امریکا تبدیل شود.

این نگاه باعث شد که گراهام با دولت‌های مختلف امریکا بر سر افغانستان همکاری یا مخالفت کند.

او از افزایش نیروها در دوره باراک اوباما حمایت کرد، با کاهش شتاب‌زده نیروها در دوره دونالد ترامپ مخالفت کرد و خروج کامل در دوره جو بایدن را یک اشتباه خطرناک خواند.

از حقوق‌دان نظامی تا چهره بانفوذ مجلس سنا

زندگی‌نامه رسمی گراهام در وب‌سایت مجلس سنای امریکا می‌گوید که او پیش از ورود به سیاست، حقوق‌دان نیروی هوایی امریکا بود و بیش از سه دهه در بخش‌های مختلف نیروی هوایی، گارد ملی هوایی و نیروهای احتیاط خدمت کرد.

او در سال ۲۰۱۵ با درجه دگروالی بازنشسته شد. این سابقه نظامی در شکل‌گیری نگاه او به امنیت ملی و سیاست خارجی نقش مهمی داشت.

جان مکین، دوست نزدیک گراهام و از چهره‌های برجسته حزب جمهوری‌خواه، خود از مدافعان ادامه حضور امریکا در افغانستان بود. نزدیکی سیاسی و فکری این دو کمک می‌کند که مواضع گراهام بهتر فهمیده شود. هر دو معتقد بودند که عقب‌نشینی امریکا از مناطق بحرانی، رقیبان و گروه‌های مسلح ضد امریکا را تقویت می‌کند و اعتبار واشنگتن را نزد متحدانش کاهش می‌دهد.

گراهام قدرت نظامی امریکا را وسیله حفظ نظم جهانی می‌دانست.

افغانستان برای او ادامه یازدهم سپتامبر بود

برای فهم نگاه گراهام به افغانستان باید به یازدهم سپتامبر برگشت.

او باور داشت که خروج امریکا از افغانستان، در صورتی که هیچ نیروی اطلاعاتی و ضدتروریسم در این کشور باقی نماند، می‌تواند شرایط پیش از حملات سال ۲۰۰۱ را دوباره ایجاد کند.

گراهام در مقاله‌ای که در سپتامبر ۲۰۱۹ در وب‌سایت رسمی مجلس سنای امریکا منتشر کرد، نوشت که القاعده هنوز در افغانستان حضور دارد و رابطه این شبکه با طالبان از میان نرفته است.

او همچنین از گسترش داعش شاخه خراسان یاد کرد و گفت هر دو گروه تمایل دارند منافع امریکا و خاک این کشور را هدف قرار دهند. بر همین اساس، او خروج امریکا را به وضعیت امنیتی و توانایی این گروه‌ها وابسته می‌دانست، نه به یک تاریخ از پیش تعیین‌شده.

به این معنا که افغانستان برای گراهام بیش از آن‌که یک پروژه بازسازی یا دموکراسی‌سازی باشد، یک سنگر پیش‌گیری از حملات آینده بود. استدلال اصلی‌ گراهام برای ماندن امریکا امنیت خود امریکا بود.

گراهام می‌گفت هر طور می‌شود نیروی محدودی از امریکایی‌ها در افغانستان باقی بمانند حتا اگر تعدادشان اندک باشد.

در نگاه گراهام، وظیفه این نیروی محدود، حفظ توان استخباراتی امریکا، پشتیبانی از نیروی هوایی افغانستان، آموزش نیروهای امنیتی و اجرای عملیات مشخص علیه گروه‌های تروریستی می‌توانست باشد.

او چنین حضوری را یک نوع بیمه امنیتی می‌دانست.

مذاکره با طالبان

با وجود مواضع تند گراهام علیه طالبان، او اصل مذاکره با همه اعضای این گروه را ناممکن نمی‌دانست. گراهام در گفت‌وگویی با شورای روابط خارجی در سال ۲۰۱۱ گفت که بخشی از طالبان می‌توانند وارد روند سیاسی شود، مشروط بر این‌که خشونت و تروریسم را کنار بگذارند، قانون اساسی را بپذیرند و در چهارچوب نظام سیاسی فعالیت کنند.

او رهبران اصلی طالبان و شبکه حقانی را در این گروه قابل مصالحه قرار نمی‌داد.

این دیدگاه باعث شد گراهام در آغاز از تلاش دولت ترامپ برای گفت‌وگو با طالبان حمایت مشروط نشان دهد.

وقتی طالبان پس از معاهده با امریکا در دوحه حکومت اشرف غنی را سقوط داد، گراهام بیشترین مسئولیت را متوجه بایدن کرد.

گراهام و زنان افغانستان

گراهام از آموزش دختران، مشارکت زنان و انتخابات افغانستان به‌عنوان دستاوردهای دوره پس از سال ۲۰۰۱ یاد می‌کرد. او در مقاله سال ۲۰۱۹ خود نوشت میلیون‌ها افغان، از جمله زنان و دختران، به مکتب و دانشگاه راه یافته‌اند و بازگشت طالبان این دستاوردها را تهدید می‌کند.

پس از بازگشت طالبان، گراهام و مایک والتز، عضو پیشین کانگرس، از وزارت خارجه امریکا خواستند طالبان را در فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی قرار دهد. در طرح آن‌ها، محروم کردن زنان از آزادی‌های اساسی در کنار ارتباط طالبان با گروه‌های تروریستی، نقض حقوق بشر و سرنگونی نظام جمهوریت از دلایل فشار بر این گروه ذکر شده بود.

آیا غیبت مجتبی خامنه‌ای تکرار روایت ملا عمر است؟

۱۹ سرطان ۱۴۰۵، ۱۳:۱۶ (‎+۱ گرینویچ)

چهار ماه پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل که به کشته شدن علی خامنه‌ای و شماری از اعضای خانواده‌اش انجامید، مجتبی خامنه‌ای همچنان از انظار عمومی پنهان است.

هرچند انتظار می‌رفت او در نهایت در مراسم تشییع و خاکسپاری پدرش حضور یابد، اما غیبتش بار دیگر به موج گمانه‌زنی‌ها درباره سرنوشت و وضعیت او دامن زده است.

در این چهار ماه، اگرچه پیام‌هایی به نام او صادر شده، اما هیچ تصویر تازه، ویدیو، پیام صوتی یا دیدار قابل تائیدی از رهبر جدید جمهوری اسلامی منتشر نشده است. از سوی دیگر، تا کنون مدرک معتبری نیز که اثبات‌کننده کشته شدن او باشد، در دست نیست. در واقع، شواهد علنیِ کافی برای سنجش وضعیت جسمانی، توانایی او در اداره کشور و حتی تائید اصالت پیام‌های منسوب به وی وجود ندارد.

این وضعیت برای شهروندان افغانستان ناآشنا نیست؛ غیبت طولانی‌مدت مجتبی خامنه‌ای، یادآور دوران ملا عمر، رهبر پیشین طالبان است که این گروه مرگ او را بیش از دو سال پنهان نگه داشت. طالبان بعدها اعتراف کرد که ملا عمر در ۳ ثور ۱۳۹۲ درگذشته بود، اما خبر مرگ او را تا سرطان ۱۳۹۴ مخفی کرده بود.

طالبان در آن زمان این تصمیم را اقدامی نظامی در مرحله حساس جنگ توصیف کرد.

حتا طالبان در ۲۴ سرطان ۱۳۹۴ پیامی منتسب به ملاعمر منتشر کرد که در این پیام از مذاکرات صلح حمایت می‌کرد.

روزی که این پیام ملا عمر منتشر شد، ۸۱۳ روز از مرگ او گذشته بود.

همچنان افغانستان نزدیک به پنج سال است با فرمان‌های رهبری اداره می‌شود که چهره‌اش دیده نشده و خبر سفرها، نشست‌ها و تصمیم‌های او از زبان حلقه‌ای محدود در قندهار منتشر می‌شود.

جای خالی مجتبی در مراسمی که همه منتظرش بودند

به نظر می‌رسید که مراسم تشییع و دفن علی خامنه‌ای مهم‌ترین فرصت برای پایان دادن به شایعه‌ها در مورد وضعیت او بود.

سه پسر علی خامنه‌ای، مصطفی، میثم و مسعود، کنار تابوت پدرشان ظاهر شدند اما مجتبی خامنه‌ای که پس از کشته‌شدن پدرش رهبر جمهوری اسلامی معرفی شده، نیامد.

فقط تصویر او در دست شرکت کنندگان دیده می‌شد.

این مراسم برای مجتبی خامنه‌ای از این جهت اهمیت داشت که پدر، همسر و چند عضو خانواده او دفن می‌شدند.

حضور سه برادر او نشان داد که حکومت دست‌کم برای ظاهرشدن برخی اعضای خانواده راهی امن پیدا کرده بود.

رویترز پس از دفن علی خامنه‌ای در ۹ جولای نوشت که حضور مجتبی خامنه‌ای همچنان برای مردم ایران یک معما است. این خبرگزاری این سوال را مطرح کرد که از آغاز جنگ تاکنون چرا هیچ تصویر، ویدیو یا صدای تازه‌ای از او منتشر نشده است.

چهار ماه پیام مکتوب، بدون یک صدای تازه

دفتر رهبر جمهوری اسلامی چند پیام مکتوب تا اکنون نام او منتشر کرده است.

پیام نوروزی و موضع‌گیری‌های مربوط به جنگ، تنگه هرمز و پایگاه‌های امریکا در منطقه از این جمله بودند. با این حال، مواضع اصلی ایران درباره جنگ، مذاکرات، آتش‌بس و سیاست خارجی بیشتر از زبان مقام‌های دیگر بیان شد.

دستگاه جمهوری اسلامی مجتبی خامنه‌ای را زنده و رهبر کشور معرفی می‌کند.

مردم و رسانه‌ها نمی‌توانند تشخیص دهند که او شخصا متن را نوشته، خوانده، تایید کرده یا در جریان انتشار آن بوده است یا نه.

روایت جراحت چگونه تغییر کرد؟

یکی از مهم‌ترین مواردی که منجر به ایجاد ابهام شده، تغییر روایت‌ها درباره شدت جراحت مجتبی خامنه‌ای است.

در ۲۰ حوت ۱۴۰۴، یک مقام ایرانی به رویترز گفت که مجتبی خامنه‌ای «جراحت سطحی» برداشته، اما فعال است و به کار خود ادامه می‌دهد.

یک ماه بعد اما روایت کاملا متفاوتی منتشر شد.

سه منبع نزدیک به حلقه مجتبی خامنه‌ای به رویترز گفتند که صورت او در حمله آسیب جدی دیده و یک یا هر دو پایش به‌شدت زخمی شده است. به گفته این منابع، جراحت صورت او ظاهرش را تغییر داده، اما وضعیت ذهنی‌اش خوب است و از طریق تماس صوتی در نشست‌های مهم شرکت می‌کند.

تلویزیون دولتی ایران پس از انتخاب مجتبی خامنه‌ای به عنوان رهبر، او را «جانباز» خواند. این واژه معمولا برای فردی به کار می‌رود که در جنگ جراحت جدی برداشته است.

یک منبع نزدیک به او در ۲۲ حمل سال جاری به رویترز گفته بود که احتمالا ظرف یک یا دو ماه تصویر مجتبی خامنه‌ای منتشر می‌شود و شاید او در انظار عمومی ظاهر شود. اکنون نزدیک به سه ماه، از آن زمان گذشته است.

چه شواهدی زنده‌بودن او را تقویت می‌کند؟

قوی‌ترین شواهد درباره زنده‌بودن مجتبی خامنه‌ای از منابع نزدیک به حلقه قدرت در تهران بلند شده است. مقام‌های ایرانی معمولا دیده نشدن مجتبی خامنه‌ای را با استدلال امنیتی پیوند می‌دهند.

می‌گویند که نباید محل استقرار او افشا شود و اسرائیل و امریکا نباید بدانند او کجاست.

پیام‌های پی‌درپی دفتر او، ادامه بیعت نهادهای حکومتی و رفتار دستگاه رسمی ایران نیز این فرضیه را مطرح می‌کند که او زنده است.

رئیس‌جمهور ایران مسعود پزشکیان نیز گفت که دیداری طولانی با مجتبی خامنه‌‌ای داشته است.

ولی هیچ‌یک از این استدلال‌ها نتوانسته است که به شایعات درباره وضعیت مجتبی خامنه‌ای به ویژه در متن جامعه ایران پایان دهد. به این معنا که عدم تلاش جمهوری اسلامی برای ارایه سندی برای پایان دادن به این شایعات، روایت زنده بودن و یا زنده نبودن مجتبی خامنه‌ای را تقویت کرده است.

در نظام جمهوری اسلامی، رهبر باید در مسائل اساسی کشور حرف آخر را بزند. او فرمانده نیروهای مسلح است و بر سپاه، دستگاه قضایی، رسانه دولتی و نهادهای مهم دیگر نفوذ مستقیم دارد.

به نظر می‌رسد اگر جمهوری اسلامی در هفته‌های پیش رو تصویر، صدای تازه یا مدرک قابل بررسی دیگری از مجتبی خامنه‌ای منتشر نکند، ابهام درباره وضعیت او را بیشتر خواهد ساخت.

چرا بلوچستان پاکستان می‌سوزد؟

۱۹ سرطان ۱۴۰۵، ۱۲:۵۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
فردوس کاوش
100%

موجی از حمله‌های «تروریستی» در هفته‌ جاری در بلوچستان پاکستان روی داده‌است که به گفته‌ مقام‌های دولتی، ده‌ها تن از نیروهای نظامی و پولیس پاکستان در آن قربانی شده‌اند.

پیچیده‌ترین حمله به یک ایستگاه پولیس در منطقهٔ زیارت انجام شد که مهاجمان در آن ۱۵ نیروی امنیتی را پس از اسارت و خلع سلاح به یکی از مناطق کوهستانی اطراف کویته انتقال دادند و به قتل رساندند؛ شماری نیز هنوز در اسارت‌اند.

در مناطق خاران و دال‌بندین هم به گشت‌های ارتش پاکستان حمله شد. حمله‌ای هم به منزل شفیق‌خان منگل در خضدار صورت گرفت. آخرین حمله به تأسیسات دولتی و تجاری در منطقهٔ چاغی انجام شد. شفیق‌خان فرمانده یک گروه شبه‌نظامی طرفدار دولت پاکستان است و عضویت حزب مردم پاکستان را نیز دارد. حمله به منزل شفیق‌خان منگل و تهاجم به تأسیسات چاغی را گروه جدایی‌طلب «ارتش آزادی‌بخش بلوچستان» به دوش گرفت و مسئولیت بقیه حمله‌ها را «تحریک طالبان پاکستان» پذیرفت.

  • اجساد ۲۱ پولیس ربوده‌شده پاکستان در بلوچستان پیدا شد

    اجساد ۲۱ پولیس ربوده‌شده پاکستان در بلوچستان پیدا شد

بر مبنای آمار رسانه‌های پاکستان، شمار حمله‌های تروریستی در ماه می امسال در بلوچستان به ۷۱ حمله می‌رسید، ولی در ماه جون شمار این حمله‌ها به ۴۹ رسید. تبصره‌ها اکثراً این بود که عملیات‌های نیروهای نظامی و امنیتی پاکستان، ضربات تاکتیکی قابل‌توجهی به تحریک طالبان پاکستان و گروه جدایی‌طلب ارتش آزادی‌بخش بلوچستان وارد کرده است و این امر شمار حملات این دو گروه را در این ایالت کاهش داده است.

اما در هفتهٔ اول ماه جولای، تناوب، شدت و شمار تلفات حمله‌های تروریستی چنان بلند رفت که هزینهٔ حیثیتی بالایی به ارتش و نیروهای امنیتی پاکستان تحمیل کرد. به همین دلیل بود که فرمانده سازمان روابط عمومی نیروهای مسلح پاکستان نشست خبری برگزار کرد و پس از آن، مارشال عاصم منیر، فرمانده کل نیروهای دفاعی پاکستان نیز با صدور اعلامیه‌ای خواست به شهروندان پاکستان پیام دهد که عملیات‌های تصفیه‌ای برای وارد کردن ضربه به قابلیت‌های تی‌تی‌پی (تحریک طالبان پاکستان) و ارتش آزادی‌بخش بلوچستان در جریان است و ابتکار عمل از دست نیروهای نظامی و امنیتی پاکستان خارج نشده است. اما اثرات منفی روانی این حمله‌ها بر مجموع شهروندان عادی غیرقابل انکار است.

شمار، میزان پیچیدگی، نحوهٔ اجرا و سطح هماهنگی میان گروه‌های اجراکنندهٔ این حمله‌ها نشان می‌دهد که نظام سوق و ادارهٔ منظمی وجود دارد که چنین حمله‌هایی را طراحی و اجرا می‌کند.

100%
ارتش پاکستان در بلوچستان

روشن است که هدف از این حمله‌ها، تهی کردن بخش‌هایی از بلوچستان از کنترل دولت، بی‌باور کردن مردم به کارآمدی نهادها، تشدید شکاف‌های اجتماعی و آسیب وارد کردن به فعالیت‌های اقتصادی در این ایالت است.

این وضعیت را فعال شدن گروه تحریک طالبان پاکستان در میدان شورش‌گری در بلوچستان رقم زده است. قبلاً این تصور وجود داشت که تحریک طالبان پاکستان در ایالت خیبرپختونخوا فعال است، ولی در بلوچستان صرفاً گروه‌های جدایی‌طلب بلوچ می‌جنگند.

درک عمومی تقریباً این بوده است که گروه‌های جدایی‌طلب بلوچ یا ائتلافی از این گروه‌ها بر میدان شورش‌گری در بلوچستان انحصار دارند؛ ولی حمله‌های هفتهٔ جاری نشان می‌دهد که تحریک طالبان پاکستان نیز در حد گروه‌های جدایی‌طلب در بلوچستان، در میدان شورش‌گری فعال شده است. این نشان می‌دهد که ارتش و نیروهای امنیتی پاکستان علاوه بر مشکل جدایی‌طلبی، با چالش گروه تحریک طالبان پاکستان نیز در بلوچستان مواجه شده‌اند و این گروه، دامنهٔ شورش‌گری خود را از خیبرپختونخوا به ایالت بلوچستان نیز گسترش داده است. این حالت نشان‌دهندهٔ آن است که امنیت ملی پاکستان با چالش جدیدی روبرو شده است.

بلوچستان از نظر مساحت، بزرگ‌ترین ایالت پاکستان است. این ایالت به دلیل مرز مشترک با ایران و افغانستان، اتصال با دریای عرب و ایالت‌های پنجاب و سند و داشتن منابع طبیعی، اهمیت راهبردی دارد. بلوچستان از دید تاریخی آشوب‌زده است؛ از سال ۱۹۴۸ در قلمرو این ایالت، شورش‌های غیرمتناوب جدایی‌طلبانه به وقوع پیوسته است.

روایت ثابت ارتش پاکستان این است که هند شورش‌گری در بلوچستان را با استفاده از روابطی که با رژیم‌های حاکم بر افغانستان دارد، حمایت مالی و اطلاعاتی می‌کند. شورش‌گری جدایی‌طلبانه در بلوچستان به لحاظ تاریخی، ناسیونالیستی بوده و گروه‌های شورشی آن‌جا اکثراً گرایش‌های چپی داشته‌اند. بیشتر عناصر چپ رادیکال در پاکستان در دوران جنگ سرد، با شورش‌گری در بلوچستان همدردی می‌کردند.

حداقل دو تن از روزنامه‌نگاران مشهور پاکستانی، نجم سیتی و احمد رشید، در دههٔ هفتاد قرن گذشتهٔ میلادی در حمایت فعال از این شورش‌گری قرار داشتند. شورش‌گری در بلوچستان در زمان جنگ بر ضد شوروی در افغانستان و هم در زمان حضور ناتو در این کشور، از جهادیسم به دور مانده بود و صرفاً گروه‌های تروریستی فرقه‌گرا در این ایالت فعال بودند. اما پس از روی‌کارآمدن دوباره طالبان در سال ۲۰۲۱، آهسته‌آهسته وضعیت بلوچستان تغییر کرد.

در زمان حضور ناتو در افغانستان، کویته پایتخت اعلام‌ناشدهٔ امارت مخلوع طالب‌ها خوانده می‌شد. در آن زمان اصطلاح «شورای کویته» را ائتلاف جهانی ضد ترور که در افغانستان مستقر بود، در رسانه‌ها رایج ساخت. مدلول این اصطلاح، حلقهٔ رهبری طالبان بود که بر ضد نیروهای ناتو و حکومت وقت افغانستان می‌جنگیدند و در کویته مستقر بودند. در آن زمان یک باور این بود که هیئت حاکمهٔ پاکستان در پاسخ به روند شورش‌گری جدایی‌طلبانه در بلوچستان، اجازه داده است که طالبان از قلمرو این ایالت استفاده کنند. حتماً کسانی که به این باور بودند انتظار داشتند که با روی‌کارآمدن مجدد طالبان، شورش‌گری ضد پاکستانی در بلوچستان از بین برود و دیگر عقبهٔ حمایتی نداشته باشد؛ ولی حالا بیخی (کاملاً) روشن است که قصه برعکس شده است. امروز نه‌تنها شورش‌گری جدایی‌طلبانه، بلکه شورش‌گری جهادیستی تحریک طالبان پاکستان نیز در این ایالت، امنیت ملی پاکستان را به چالش کشیده است.

در زمان حضور ناتو در افغانستان، مانند بخش‌های مرزی ایالت خیبرپختونخوا، شماری از مناطق بلوچستان نیز به دست شبه‌نظامیان محلی طرفدار طالب‌ها افتاد. این شبه‌نظامیان در بلوچستان در حمایت از طالبان قرار داشتند و در کنار آنان در افغانستان می‌جنگیدند، ولی گروه تحریک طالبان پاکستان قبل از سال ۲۰۲۲ حضور اعلامی و فیزیکی در این ایالت نداشت. این گروه در آن زمان نیرویی تلقی می‌شد که نفوذ و سلطه‌اش محدود به اقوام وزیر و محسود است و ساحهٔ فعالیتش به بلوچستان نمی‌رسد. شورای کویته هم ساختاری تلقی می‌شد که غیر از طالبان افغانستان، شهروندان کشورهای دیگر در آن عضویت ندارند.

  • انشعاب در طالبان پاکستانی؛ حملات خونین‌تری    در راه است؟

    انشعاب در طالبان پاکستانی؛ حملات خونین‌تری در راه است؟

هم‌چنین اقوام پشتون حوزهٔ قندهار که دنبالهٔ آن در بلوچستان است، به دور از نفوذ تحریک طالبان پاکستان خوانده می‌شد؛ ولی با برگشت گروه طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، وضعیت به گونه‌ای متحول شد که پالیسی‌سازان امنیتی پاکستان تصورش را هم نمی‌کردند. طالبان پاکستانی نه‌تنها در مناطق پشتون‌نشین بلوچستان، بلکه در مناطق بلوچ‌نشین این ایالت هم نفوذ کردند و شبه‌نظامیان بلوچِ طرفدار شورای کویته به آنان پیوستند.

در جون سال ۲۰۲۲ رسانه‌های پاکستانی گزارش دادند که دستهٔ شبه‌نظامی ملا اسلم بلوچ که در منطقهٔ نوشکی فعال بود، به گروه تحریک طالبان پاکستان پیوست. در آن زمان این گروه با ارتش پاکستان در آتش‌بس به سر می‌برد و این خبر زیاد توجهی برنینگیخت. اما در دسمبر همان سال که آتش‌بس ختم شده بود، دستهٔ ملا مظهر بلوچ از منطقهٔ مکران با مفتی نور ولی محسود اعلام بیعت کرد. این تحول را برخی از ناظران اوضاع، زنگ خطر تلقی کردند. در سال ۲۰۲۳ هم دو دستهٔ شبه‌نظامی، یکی دستهٔ ملا اکرم بلوچ در قلات و دیگری دستهٔ ملا محمد عاصم در یکی از مناطق نزدیک کویته، پیوستن‌شان را به تحریک طالبان پاکستان علنی کردند. تمام این دسته‌ها در دوران حضور ناتو در افغانستان برای شورای کویته کار می‌کردند و افراد مسلح آنان در کنار طالب‌ها با ناتو و حکومت اسبق افغانستان می‌جنگیدند و به دولت پاکستان مشکلی خلق نمی‌کردند، ولی با به قدرت رسیدن طالبان ورق برگشت.

پیوستن این دسته‌ها به تحریک طالبان پاکستان، ضریب توانایی‌های عملیاتی و شورش‌گری آنان را به شدت بالا برد. به همین دلیل بود که در سال ۲۰۲۳ فعالیت طالبان پاکستانی در بلوچستان آغاز شد و آنان مواد تبلیغاتی به زبان بلوچی نشر کردند. در سال ۲۰۲۴ گروه تحریک طالبان پاکستان در تشکیلات خود، بلوچستان را به دو بخش/ولایت تقسیم کرد: ولایت مکران-قلات (بلوچ‌نشین) و ولایت ژوب (پشتون‌نشین) و برای هر کدام یک والی گماشت. این نشان می‌داد که این گروه قصد افزایش فعالیت در بلوچستان دارد. به همین دلیل بود که بلوچستان مانند خیبرپختونخوا به کام ناامنی رفت.

تحریک طالبان پاکستان مجرای دیگری نیز برای نفوذگذاری در میدان شورش‌گری در بلوچستان پیدا کرد؛ این گروه توانست هماهنگی عملیاتی با گروه ارتش آزادی‌بخش بلوچستان ایجاد کند. شکل‌گیری هماهنگی و همکاری میان یک گروه جهادیست و یک گروه ناسیونالیست با گرایش چپی، یکی از رویدادهای شگفت در جنوب آسیا است.

به نظر می‌رسد که تحریک طالبان پاکستان با استفاده از نفوذی که بر رژیم طالب‌ها در افغانستان دارد، زمینهٔ آن را مساعد کرده است تا گروه ارتش آزادی‌بخش بلوچستان هم از افغانستان استفادهٔ پایگاهی کند. در مقابل، گروه ارتش آزادی‌بخش بلوچستان دسترسی تحریک طالبان پاکستان را در بخش‌های دوردستِ بلوچ‌نشینِ بلوچستان فراهم کرده است. تنها این مورد نیست؛ تحریک طالبان پاکستان بخشی از روایت ارتش آزادی‌بخش بلوچستان را نیز پذیرفته است. در مواد رسانه‌ای تحریک طالبان پاکستان همیشه از بلوچ‌ها و پشتون‌ها به عنوان اقوام مظلوم پاکستان یاد می‌شود. تحریک طالبان پاکستان در تبلیغات خود مثل ملی‌گرایان تندرو بلوچی، بلوچ‌ها را حوزهٔ قومی‌ای معرفی می‌کند که از حقش محروم است، به عدالت دسترسی ندارد و از سود ناشی از منابع طبیعی بلوچستان برخوردار نمی‌شود.

روشن است که این مواد رسانه‌ای با هدف سربازگیری بیشتر از ده‌نشین‌های بلوچ صورت می‌گیرد. جالب است که رژیم طالب‌های افغانستان هم در تقابل با پاکستان از ناسیونالیسم پشتون و رد رسمیت مرز دیورند استفاده می‌کند و طالبان پاکستانی هم که نقش قدمِ تحریک طالبان افغانستان را تعقیب می‌کنند، حالا روایت ناسیونالیسم جدایی‌طلب بلوچ را در جنگ با ارتش پاکستان به کار می‌برند. علاوه بر این، شورش‌گری طالبان پاکستانی در بلوچستان آن‌طوری که مقام‌های پاکستانی اذعان می‌کنند، بدون استفادهٔ پایگاهی از مناطق جنوبی افغانستان ممکن نیست. این تحولات سبب شده است که شورش‌گری در بلوچستان شدت بگیرد.

یکی از راه‌های مقابله با شورش‌گری در بسیاری از کشورهای جنوب آسیا و افغانستان، تقویت شبه‌نظامیان محلی طرفدار دولت است. این روزها گزارش‌هایی در رسانه‌های پاکستانی به نشر رسید که برخی از منسوبان اسبق پولیس محلی افغانستان از قوم اچکزی که قربانی طالبان به حساب می‌آیند، در بلوچستان فعال شده‌اند؛ این نشان می‌دهد که برخی از نهادها در پاکستان برای مقابلهٔ درازمدت با شورش‌گری در بلوچستان آماده می‌شوند. شاید هدف این نهادها گسترش جنگ به کمک این ملیشه‌ها به ساحات پایگاهی شورشی‌ها باشد.

به دلیل فعالیت‌های گروه‌های فرقه‌گرای سلفی‌مسلک در بلوچستان و زوال رهبری این گروه‌ها، بدنهٔ چنین جریان‌هایی به داعش پیوستند. تصور می‌شد که داعش تنها گروه تروریستی جهادگرا در میدان شورش‌گری بلوچستان است، ولی این‌طور به نظر می‌رسد که با فعال شدن تحریک طالبان پاکستان در این ایالت مهم و افزایش فعالیت‌های شورشی گروه ارتش آزادی‌بخش بلوچستان، گروه داعش در آن‌جا صدمه دیده است.

سال گذشته رسانه‌های پاکستانی گزارش دادند که شاخهٔ پاکستانی داعش اعلام کرده است که ضربات سختی از ارتش آزادی‌بخش بلوچستان خورده است. برجسته شدن فعالیت‌های ضد داعشی گروه‌های شورشی در بلوچستان، احتمالاً با هدف جلب توجه آن قدرت‌های منطقه‌ای صورت می‌گیرد که داعش را تهدید جدی امنیتی می‌دانند. این بعد منطقه‌ای ماجرا نیز سزاوار دقت است. احتمالاً همین جنبهٔ ضد داعشی شورش‌گری در بلوچستان، رژیم طالب‌های افغانستان را به این نتیجه رسانده است که پاکستان به منظور اعمال فشار بر آنان، نمی‌تواند اجماع منطقه‌ای شکل دهد.

این احتمال وجود دارد که پاکستان در پاسخ به تشدید شورش‌گری در بلوچستان، حملات شدید هوایی فرامرزی به قلمرو زیر کنترل طالبان در افغانستان انجام دهد.

یک نظر دیگر در پاکستان این است که جنگ باید به قلمرو زیر سلطهٔ حامیان گروه‌های شورشی برود؛ به بیان دیگر، پاکستان از مخالفان هند در کشمیر و از مخالفان مسلح رژیم طالبان پشتیبانی کند، ولی تاکنون نشانه‌های واضحی از چنین رویکردی به چشم نمی‌خورد. به نظر می‌رسد که فرایند شورش‌گری در غرب پاکستان رو به پیچیدگی می‌رود.

چه چیزی «حکومت راست‌گرای هند» و «طالبان راست‌گرا» را پیوند می‌دهد؟

۱۸ سرطان ۱۴۰۵، ۱۷:۲۹ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری
100%

روابط میان گروه طالبان و حکومت هند با سرعتی چشمگیر در حال گسترش است؛ تحولی که با توجه به پیشینه تاریخی ناظر بر سوءظن و تنش میان دو طرف، تا چندی پیش غیرقابل پیش‌بینی جلوه می‌کرد.

در ماه‌های اخیر، ترافیک دیپلوماتیک میان کابل و دهلی‌نو شدت گرفته و وزیران طالبان پی‌درپی به هند سفر می‌کنند. کمیته‌های تخنیکی دو طرف در عرصه‌های کلیدی نظیر تجارت، زراعت، صحت و خدمات دیپلوماتیک و قنسولی فعال شده‌اند. حتی برخی کمپانی‌های بزرگ هندی در حال ارزیابی بازار افغانستان برای سرمایه‌گذاری، به‌ویژه در حوزه تولید دارو هستند.

برای درک عمق این چرخش ناگهانی، باید به گذشته نه‌چندان دور نگاهی انداخت. روابط هند و طالبان همواره با بی‌اعتمادی عمیق گره خورده بود. در دور اول حاکمیت طالبان در دهه ۹۰ میلادی، هند هرگز این گروه را به رسمیت نشناخت؛ به‌ویژه پس از واقعه هواپیماربایی پرواز ۸۱۴ خطوط هوایی هند در سال ۱۹۹۹ و هدایت آن به قندهار تحت کنترول طالبان، روابط دو طرف به تیرگی مطلق گرایید. در آن دوران، هند برای نخستین بار در تاریخ روابط خود با افغانستان، به‌جای دولت مستقر در کابل، از جریان مخالف آن یعنی جبهه مقاومت ملی به رهبری احمدشاه مسعود حمایت کرد و در کنار روسیه و ایران، مثلث حامیان مخالفان طالبان را تشکیل داد.

100%
استقبال از وزیر خارجه طالبان در مدرسه دیوبند

از سوی دیگر، دهلی‌نو همواره طالبان را آلت دست و بازوی نیابتی سازمان استخبارات نظامی پاکستان می‌دانست و نگران بود که قدرت‌گیری طالبان، فضا را برای جولان گروه‌های رادیکال ضد هندی مانند «لشکر طیبه» و «جیش محمد» باز کند.

در ۲۰ سال جمهوریت نیز هند حامی استراتژیک، مالی و تسلیحاتی حکومت‌های حامد کرزی و اشرف غنی بود و پس از سقوط کابل در اگست ۲۰۲۱، به عنوان اولین کشور منطقه، سفارت خود را به طور کامل تعطیل کرد.

با این حال، دست‌کم یک سال پس از روی کار آمدن مجدد طالبان، ورق برگشت. محرک اصلی این چرخش بی‌سابقه، شکرآب شدن روابط طالبان و اسلام‌آباد بود. تنش‌های مرزی و متهم شدن طالبان افغان به پناه دادن به تحریک طالبان پاکستان، کابل را به این نتیجه رساند که برای کاهش وابستگی و دفع فشارهای خفه‌کننده پاکستان، به یک موازنه کننده منطقه‌ای نیاز دارد.

طالبان اکنون بدون هیچ ملاحظه‌ای دستان دهلی‌نو را فشرده است؛ حتی با علم به اینکه این رابطه هرگز به مذاق پاکستان خوش نخواهد آمد. در همین راستا، در ماه‌های گذشته وزیران خارجه، صحت عامه، تجارت، و زراعت و مالداری طالبان به همراه ده‌ها مقام میانی این گروه از دهلی دیدار کرده‌اند. طالبان همچنان کنترول سفارت افغانستان در هند و قنسولگری‌های این کشور را نیز به دست گرفته‌اند. در مقابل، اسلام‌آباد صراحتاً طالبان را متهم می‌کند که با هم‌دستی هند، در ایالت‌های بلوچستان و خیبرپختونخوا دست به ناامن‌سازی می‌زند.

100%
چهارمین دور نشست کمیته تخنیکی طالبان و هند در دهلی برگزار شد

در این میان، پرسش بنیادین این است: چه چیزی طالبان افراطی سنی و حکومت راست‌گرای هندو (حزب بی‌جی‌پی به رهبری نارندرا مودی) را که از نظر ایدئولوژیک در تضاد مطلق هستند، به هم پیوند داده است؟

میرویس بلخی، دیپلومات ارشد پیشین در دهلی‌نو و وزیر معارف سابق افغانستان، در تحلیل این وضعیت می‌گوید که روابط کنونی دو طرف، نه یک پیوند استراتژیک و طبیعی، بلکه محصول یک «سیاست کاملا عمل‌گرایانه/پراگماتیستی بر اساس نیازهای متقابل است.

دکتر بلخی به افغانستان اینترنشنال گفت که «هیچ سنخیتی میان ماهیت راست‌گرایی هندو در دهلی و راست‌گرایی افراطی طالبان در کابل وجود ندارد.»

با این حال، به باور وی، هند به دلیل استراتژی کلان خود برای مهار پاکستان، همیشه مایل به داشتن نفوذ در کابل است؛ چرا که دهلی بر این فرض استوار است که هر جریانی در کابل به قدرت برسد، به طور طبیعی و تاریخی به دلیل مسایلی چون خط دیورند، با پاکستان دچار چالش خواهد شد. از سوی دیگر، طالبان نشان داده است که برعکس ایدیولوژی و آرمان‌گرایی افراطی و سخت‌گیرانه‌اش در داخل افغانستان، در حوزه سیاست خارجی بسیار عمل‌گرایانه و بدون خطوط سرخ ایدئولوژیک رفتار می‌کند تا بتواند بقای خود را تضمین کند.

اما آیا هند می‌تواند حافظ و تضمین‌کننده حاکمیت طالبان باشد؟ نگاهی به اتمسفر حاکم نشان می‌دهد که فصل تازه‌ای از جنگ نیابتی هند و پاکستان در زمین افغانستان آغاز شده است. با این حال، تجربه تاریخی روایت تلخی برای کابل دارد؛ پاکستان همواره در تحقق اهداف استراتژیک و ویرانگر خود در افغانستان موفق‌تر عمل کرده است.

هند، به‌رغم مخارج میلیارد دالری به افغانستان و نگاه مثبت جامعه افغانستان به این کشور، هرگز نتوانسته بقای حکومت‌های هم‌سو با خود در کابل را تضمین کند. فروپاشی حکومت داکتر نجیب‌الله در سال ۱۹۹۲ و سقوط ناگهانی حکومت محمد اشرف غنی در سال ۲۰۲۱، گواهی بر این مدعاست.

هند پس از ایالات متحده و اتحادیه اروپا، سومین کمک‌کننده بزرگ افغانستان در ۲۰ سال گذشته بود. کابل و دهلی روابط استراتژیک و همکاری‌های امنیتی گسترده داشتند. حامد کرزی و اشرف‌غنی روابط بسیار عمیق با نرندرا مودی، نخست‌وزیر هند، داشتند. با این حال، این شراکت و روابط عمیق نتوانست بقای حکومت مورد حمایت دهلی و جامعه بین‌المللی را تضمین کند و پاکستان با حمایت از طالبان، نظام جمهوری را سرنگون کرد.

واقعیت این است که دهلی‌نو، در عین نزدیکی تاکتیکی به طالبان، همچنان به این گروه با دیده شک و بی‌اعتمادی می‌نگرد. حکومت راست‌گرای مودی، طالبان را صرفا یک «ابزار ارزان‌قیمت» برای ضربه زدن به رقیب دیرینه خود، پاکستان، می‌داند.

اسلام‌آباد هرگز این چرخش را برنمی‌تابد. برای نظام استخباراتی و نظامی پاکستان، اینکه جریانی (طالبان) پس از سه دهه حمایت همه‌جانبه و تحمل فشارهای بین‌المللی از سوی اسلام‌آباد، اکنون به قدرت رسیده و به دشمن خونی آن‌ها یعنی هند پهلو داده است، عبور از «خط سرخ» محسوب می‌شود.

عمر صدر، پژوهشگر سیاسی، به افغانستان اینترنشنال گفت که طالبان نه تنها نتوانست دور باطل جنگ نیابتی هند و پاکستان را بشکند، بلکه آن را با شدت بیشتری تداوم بخشیده است.

او افزود که افغانستان در این «حلقه خبیثه» باقی مانده و هند از گروه حاکم، بدون نظرداشت اینکه متمایل به چپ است یا راست، حمایت کرده است.

دکتر صدر تاکید کرد که طالبان به جای پاسخ دادن به نگرانی‌های امنیتی پاکستان، از دهلی نو به عنوان اهرم فشار علیه اسلام‌آباد استفاده می‌کند.

تاریخ نشان داده که پاکستان مهارت بالایی در سرنگونی حکومت‌های کابل دارد؛ سقوط حکومت‌های نجیب‌الله، برهان‌الدین ربانی و اشرف غنی نمونه‌های بارز آن است.

عمر صدر نیز معتقد است: «وضعیت تاریخی نشان داده که پاکستانی‌ها در یک بازی درازمدت، بنا بر مزیت جغرافیایی و نزدیکی به افغانستان، همواره بازی را از هندوستان برده‌اند.»

اکنون باید دید آیا اسلام‌آباد برای قطع این شریان دیپلوماتیک نوپا میان کابل و دهلی، به سراغ گزینه نهایی یعنی برچیدن اداره طالبان خواهد رفت، یا طالبان سحربازی نیابتی پاکستان را با کارت هند باطل خواهد کرد؟

شلاق اتهام بر پیکر یک ملت؛ ابعاد پیدا و پنهان جرم‌انگاری جمعی افغان‌ها

۱۸ سرطان ۱۴۰۵، ۱۱:۴۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
یما بابکرخیل
100%

در سال‌های اخیر، هرگاه نام یک افغان در پیوند با یک رویداد جرمی، قتل، خشونت یا تجاوز در رسانه‌های خارجی مطرح شده، موضوع به ندرت در چارچوب «مسئولیت فردی» باقی مانده است. در بسیاری موارد، جرم یک فرد به سرعت به نام یک ملت، یک جامعه مهاجر و حتی یک تاریخ سیاسی تمام می‌شود.

حادثه واشنگتن دی‌سی، که در آن یک مهاجر افغان به سربازان گارد ملی امریکا حمله کرد، بحث‌های پی‌هم درباره جرایم مهاجران در اروپا و امریکا، و بازنشر گسترده اخبار مربوط به افغان‌ها در شبکه‌های اجتماعی، همه یک پرسش اساسی را در برابر ما قرار می‌دهد: چرا هویت افغان‌ها این‌قدر آسان مورد هجوم قرار می‌گیرد و چرا ما در برابر این هجوم، تا این حد پراکنده، احساساتی و بی‌برنامه واکنش نشان می‌دهیم؟

از گذشته‌های دور تا امروز، افغانستان نه تنها از نظر سرزمینی، بلکه از نظر هویتی نیز میدان مداخله، جنگ روانی، تحقیر، سوءاستفاده و رقابت‌های بیرونی بوده است. هویت افغان‌ها بارها زیر فشار جنگ، مهاجرت، بی‌دولتی، فقر، تبلیغات خارجی، رقابت‌های قومی، مداخله استخباراتی و روایت‌سازی رسانه‌ای قرار گرفته است. مسئله امروز تنها این نیست که یک افغان در جایی متهم به جرم می‌شود؛ مسئله این است که چرا این اتهام، پیش از اثبات در محکمه، به ابزار قضاوت درباره میلیون‌ها افغان تبدیل می‌گردد.

در این مقاله تلاش می‌شود ابعاد پنهان این پدیده گره‌گشایی شود: چگونه رسانه‌ها جرم یک فرد افغان را به بحران امنیتی ملی تبدیل می‌کنند؛ نقش مهاجرستیزی، اسلام‌هراسی و سیاست‌های انتخاباتی در بزرگ‌نمایی جرایم افغان‌ها چیست؛ نبود دولت مشروع و دستگاه دیپلماسی فعال چه پیامدی برای حیثیت افغان‌ها دارد؛ چرا افغان‌ها در برابر تحریف هویت‌شان سهل‌انگار هستند؛ و چگونه شبکه‌های اجتماعی امروز به میدان جنگ روانی علیه مهاجران، مخصوصاً افغان‌ها، تبدیل شده است.

ریشه‌های تاریخی بی‌دولتی، جنگ و آسیب‌پذیری هویتی

100%
همدری مهاجران افغان با خانواده پولیس کشته شده در آلمان

بخش بزرگی از بدبختی‌های امروز افغان‌ها ریشه در جنگ‌های طولانی افغانستان دارد؛ جنگ‌هایی که پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ خورشیدی و مداخله‌های پی‌هم خارجی، کشور را از مسیر دولت‌سازی، قانون‌مداری و ثبات سیاسی بیرون ساخت. پس از آن، افغانستان به میدان رقابت قدرت‌های بزرگ، کشورهای منطقه، گروه‌های ایدیولوژیک و شبکه‌های استخباراتی تبدیل شد.

پاکستان، با نگرانی از عمق استراتژیک، مسئله پشتونستان و نیرو گرفتن شبکه‌های شبه‌نظامی همچون تحریک طالبان پاکستان (تی‌تی‌پی) و در نهایت شکل‌گیری یک کشور مستقل و نیرومند در منطقه، همواره تلاش کرده است افغانستان را درگیر، وابسته و از نظر سیاسی ضعیف نگه دارد. از سوی دیگر، ایالات متحده و متحدانش در دوران جنگ سرد، برای مقابله با شوروی سابق، از طریق پاکستان به حمایت گسترده مالی، نظامی و سیاسی از گروه‌های مجاهدین پرداختند. نتیجه این رقابت‌ها، تنها سقوط یک نظام نبود؛ بلکه فروپاشی ساختار دولت، تضعیف قانون، عادی‌سازی خشونت و تبدیل شدن افغانستان به سرزمینی بود که در آن جرم، جنگ، انتقام، مهاجرت و بی‌اعتمادی اجتماعی ریشه دواند.

مهم‌ترین چیزی که افغانستان در این دوره از دست داد، تنها زیرساخت، مکتب، سرک، اداره و اقتصاد نبود؛ بلکه اعتماد به قانون، اعتماد به دولت، اعتماد به عدالت و اعتماد به هویت مشترک ملی بود. وقتی یک ملت برای چند دهه دولت مقتدر، مشروع و پاسخ‌گو نداشته باشد، شهروندان آن در داخل و خارج کشور بی‌پشتوانه می‌مانند. در چنین وضعیتی، اگر یک افغان در خارج از کشور متهم شود، کمتر نهادی وجود دارد که از حقوق قانونی او دفاع کند، روایت عادلانه ارائه دهد، از حیثیت ملی محافظت کند و اجازه ندهد که اتهام یک فرد به محکومیت یک ملت تبدیل شود.

مهاجرت بی‌رویه، فرار مغزها و آسیب‌پذیری اجتماعی افغان‌ها

افغانستان در چند دهه گذشته یکی از بزرگ‌ترین منابع مهاجرت در جهان بوده است. از دهه ۱۹۸۰ میلادی تا امروز، میلیون‌ها افغان به دلیل جنگ، فقر، ناامنی، تهدید سیاسی، سقوط دولت‌ها، حاکمیت گروه‌های مسلح، نبود فرصت اقتصادی و ناامیدی از آینده، کشور را ترک کرده‌اند. در برخی دوره‌ها، افغان‌ها در کنار سوری‌ها، عراقی‌ها و دیگر ملت‌های جنگ‌زده، در صدر آمار مهاجرت و پناهجویی قرار داشته‌اند.

  • آلمان 'با توافق طالبان پروازهای ‌اخراج مهاجران افغان را افزایش می‌دهد'

    آلمان 'با توافق طالبان پروازهای ‌اخراج مهاجران افغان را افزایش می‌دهد'

مهاجرت، اگر با برنامه‌ریزی، آموزش، ادغام اجتماعی، حمایت حقوقی و روایت‌سازی درست همراه نباشد، می‌تواند جامعه مهاجر را در برابر تحقیر، سوءاستفاده و جرم‌انگاری آسیب‌پذیر سازد. بسیاری از افغان‌ها با زخم‌های جنگ، تجربه زندان، شکنجه، فقر، بی‌سوادی، فشار روانی، تبعیض و از دست دادن خانواده وارد کشورهای میزبان شدند. در کنار آن، نسل تازه‌ای از جوانان افغان در غرب بزرگ شدند که میان فرهنگ خانواده، جامعه میزبان، بحران هویت، زبان، دین، تبعیض و فشار اقتصادی گرفتار ماندند.

این واقعیت‌ها هرگز توجیه جرم نیست. جرم، جرم است و هر فردی که مرتکب جرم می‌شود باید مطابق قانون کشور میزبان محاکمه و مجازات گردد. اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که جامعه میزبان، رسانه‌ها یا سیاستمداران، جرم یک فرد را از چارچوب قانون بیرون کرده و آن را به نام تمام افغان‌ها، تمام مهاجران یا تمام مسلمانان تمام کنند. عدالت یعنی مسئولیت فردی؛ نه مجازات روانی و اجتماعی یک ملت.

چگونه رسانه‌ها جرم یک فرد افغان را به بحران امنیتی ملی تبدیل می‌کنند؟

در جهان امروز، رسانه‌ها تنها خبر را انتقال نمی‌دهند؛ بلکه روایت می‌سازند. یک حادثه زمانی که با کلمات خاص، تصویر خاص، تیتر خاص و زاویه خاص نشر می‌شود، می‌تواند معنای کاملاً متفاوت پیدا کند. اگر فردی از جامعه بومی مرتکب جرم شود، غالباً با عنوان «مظنون»، «فرد مسلح»، «مرد جوان»، «شخص دچار مشکل روانی» یا «متهم» معرفی می‌شود. اما وقتی فردی افغان، مسلمان یا مهاجر باشد، در بسیاری موارد هویت ملی، دینی و مهاجرتی او به مرکز خبر تبدیل می‌شود.

  • لکنوال، خشونت و الگوهای رفتار جمعی

    لکنوال، خشونت و الگوهای رفتار جمعی

در چنین وضعیتی، پرسش اصلی رسانه این نمی‌شود که جرم چگونه رخ داد، انگیزه فرد چه بود، شواهد محکمه چیست، سابقه روانی یا اجتماعی او چگونه بوده و قانون چه می‌گوید. بلکه پرسش به این شکل تغییر می‌کند: «چرا افغان‌ها خطرناک‌اند؟»، «آیا مهاجران تهدید امنیتی‌اند؟»، «آیا سیاست پذیرش پناهجویان شکست خورده است؟» و «آیا باید اخراج جمعی آغاز شود؟»

این تغییر زاویه، خطرناک است؛ زیرا یک حادثه محدود را به بحران ملی و هویتی تبدیل می‌کند. در این میان، رسانه‌هایی که به دنبال کلیک، شهرت، مخاطب، فشار سیاسی یا منافع حزبی هستند، بیشتر از همه از نام، عکس، قومیت، ملیت، مذهب و وضعیت مهاجرتی فرد استفاده می‌کنند. گاهی پیش از آن‌که جرم در محکمه ثابت شود، فرد در محکمه رسانه، محکمه شبکه‌های اجتماعی و محکمه افکار عمومی محکوم می‌شود.

از نظر حقوقی و اخلاقی، اصل برائت یکی از پایه‌های عدالت است. هیچ فردی تا زمانی که جرم او در محکمه ثابت نشده باشد، مجرم نیست. اما در فضای رسانه‌ای امروز، مخصوصاً در شبکه‌های اجتماعی، این اصل به سادگی قربانی سرعت، هیجان، نفرت و رقابت سیاسی می‌شود. نشر نام و تصویر فرد متهم، بازنشر عکس خانواده، نسبت دادن جرم به قوم، سمت، زبان، دین یا ملیت، نه تنها غیرمسئولانه است، بلکه می‌تواند زندگی خانواده‌ها، کودکان و جامعه مهاجر را برای سال‌ها آسیب‌پذیر سازد.

نقش مهاجرستیزی، اسلام‌هراسی و سیاست‌های انتخاباتی

در بسیاری از کشورهای غربی، مهاجرت به یکی از موضوعات اصلی سیاست انتخاباتی تبدیل شده است. احزاب راست‌گرا، ملی‌گرا و جریان‌های پوپولیستی، مهاجرت را به بیکاری، تورم، جرم، بحران مسکن، فشار بر خدمات عامه و ناامنی اجتماعی پیوند می‌دهند. هرچند برخی نگرانی‌های عمومی درباره مدیریت مهاجرت قابل بحث است، اما تبدیل کردن مهاجر به قربانی همیشگی بحران‌های داخلی، نوعی فرار از مسئولیت سیاسی است.

در زمان انتخابات، مهاجر آسان‌ترین هدف است. مهاجر رأی سیاسی قوی ندارد، رسانه قدرتمند ندارد، دستگاه دیپلماتیک فعال پشت سرش نیست، و در بسیاری موارد از زبان، قانون و ساختار جامعه میزبان آگاهی کافی ندارد. به همین دلیل، سیاستمدار فرصت‌طلب به جای پاسخ‌گویی درباره ناکامی‌های اقتصادی، فساد، بحران خدمات عامه یا ضعف نظام عدلی، مهاجر را به عنوان عامل همه مشکلات معرفی می‌کند.

  • افغان‌های مقیم آلمان برای همدردی با خانواده پولیس کشته شده این کشور راهپیمایی کردند

    افغان‌های مقیم آلمان برای همدردی با خانواده پولیس کشته شده این کشور راهپیمایی کردند

در کنار مهاجرستیزی، اسلام‌هراسی نیز نقش مهم دارد. پس از حملات ۱۱ سپتامبر و رویدادهای تروریستی بعدی، تصویر مسلمانان در بخشی از رسانه‌ها و افکار عمومی غرب به شدت امنیتی شد. افغان‌ها، به دلیل جنگ طولانی، حضور طالبان، القاعده، داعش و روایت‌های استخباراتی جهانی، بیشتر از بسیاری ملت‌های دیگر با این نگاه امنیتی مواجه شدند. در ذهن برخی حلقات، افغان بودن، مسلمان بودن، مهاجر بودن و تهدید بودن، به شکل ناعادلانه در کنار هم قرار گرفت.

البته باید روشن گفت که نژادپرستی و اسلام‌هراسی تنها به یک دین، یک کشور، یک حزب یا یک گروه محدود نیست. ریشه آن می‌تواند در ترس، جهل، عقده‌های تاریخی، رقابت سیاسی، بحران هویت، تبلیغات رسانه‌ای و منافع قدرت باشد. همان‌گونه که تعصب دینی می‌تواند خطرناک باشد، تعصب ضد دینی، تعصب قومی، تعصب زبانی و تعصب فرهنگی نیز می‌تواند انسان را از عدالت دور سازد. مسئله اصلی این است که هر نوع تعصب، وقتی به سیاست و رسانه راه پیدا کند، انسان را نه بر اساس عمل فردی، بلکه بر اساس هویت جمعی محکوم می‌کند.

نبود دولت مشروع و دستگاه دیپلماسی فعال

یکی از بزرگ‌ترین مشکلات شهروندان افغانستان در خارج از کشور، نبود یک دولت مشروع، پاسخ‌گو و دارای اعتبار جهانی است که بتواند از اتباع خود حمایت مؤثر کند. در بسیاری کشورها، وقتی شهروندی متهم، زندانی، قربانی خشونت، قربانی قاچاق انسان یا درگیر مشکل حقوقی می‌شود، سفارت و قنسولگری کشورش وارد عمل می‌گردد. این نهادها وکیل معرفی می‌کنند، با خانواده تماس می‌گیرند، با مقامات کشور میزبان گفت‌وگو می‌کنند، از حقوق قانونی فرد دفاع می‌کنند و در سطح رسانه‌ای اجازه نمی‌دهند که روایت یک‌جانبه شکل بگیرد.

اما افغان‌ها در پنج دهه گذشته، به ویژه پس از سقوط جمهوریت در اگست ۲۰۲۱، با بحران جدی نمایندگی دیپلماتیک روبه‌رو بوده‌اند. برخی سفارت‌ها هنوز توسط دیپلمات‌های حکومت پیشین اداره می‌شوند، برخی زیر فشار یا نفوذ طالبان قرار گرفته‌اند، برخی خدمات محدود ارائه می‌کنند و برخی دیگر از نظر سیاسی و حقوقی در حالت مبهم قرار دارند. نتیجه این وضعیت، سرگردانی شهروندان افغان است.

وقتی یک افغان در ایران، پاکستان، ترکیه، اروپا، امریکا یا هر کشور دیگر با مشکل حقوقی روبه‌رو می‌شود، پشت سر او یک دولت قدرتمند دیده نمی‌شود. وقتی رسانه‌ها تصویر او را پیش از حکم محکمه نشر می‌کنند، نهادی نیست که اعتراض رسمی کند. وقتی سیاستمداران از یک حادثه برای حمله بر کل افغان‌ها استفاده می‌کنند، صدای رسمی و معتبر ملی وجود ندارد که پاسخ دهد. وقتی خانواده‌ای نیاز به راهنمایی حقوقی دارد، در بسیاری موارد تنها می‌ماند. این بی‌پناهی، افغان‌ها را در برابر جرم‌انگاری جمعی آسیب‌پذیرتر کرده است.

شبکه‌های اجتماعی؛ میدان جنگ روانی علیه هویت سیاسی افغان‌ها

100%
پرونده رحمان لکنوال

اگر رسانه‌های سنتی روایت می‌سازند، شبکه‌های اجتماعی آن روایت را چندین برابر پخش، تحریف و افراطی می‌کنند. امروز یک خبر نادرست، یک عکس قدیمی، یک ویدئوی بی‌ربط یا یک تیتر تحریک‌آمیز می‌تواند در چند ساعت به صدها هزار نفر برسد. در این فضا، حقیقت معمولاً دیرتر از دروغ می‌رسد و اصلاح خبر هرگز به اندازه خود خبر دیده نمی‌شود.

در قضایای مربوط به افغان‌ها، شبکه‌های اجتماعی اغلب به میدان عقده‌گشایی تبدیل می‌شود. برخی افراد از بیرون، با انگیزه‌های نژادپرستانه یا مهاجرستیزانه، افغان‌ها را تحقیر می‌کنند. برخی افراد از داخل جامعه افغان، به دلیل اختلاف قومی، زبانی، سمتی، سیاسی یا شخصی، از حادثه استفاده می‌کنند تا یک قوم، یک زبان، یک منطقه یا یک گروه خاص را هدف قرار دهند. این بخش دردناک‌تر است؛ زیرا دشمن بیرونی از همین شکاف داخلی استفاده می‌کند.

ما بارها دیده‌ایم که وقتی یک افغان در خارج از کشور متهم می‌شود، به جای آن‌که جامعه افغان با عقلانیت بگوید «جرم فردی است و باید قانون تصمیم بگیرد»، بحث به سمت قوم، زبان، ولایت، مذهب، تنظیم، مهاجر بودن، طالب بودن، جمهوریت بودن یا سابقه سیاسی فرد کشانده می‌شود. در نتیجه، ما خودمان روایت دشمن را تقویت می‌کنیم. ما خودمان هویت جمعی خود را تضعیف می‌کنیم. ما خودمان اجازه می‌دهیم که افغان بودن به جای افتخار، به میدان اتهام تبدیل شود.

چرا افغان‌ها در برابر تحریف هویت‌شان سهل‌انگارند؟

یکی از پرسش‌های مهم این است که چرا ما افغان‌ها در برابر تحریف هویت خود این‌قدر بی‌برنامه هستیم. پاسخ ساده نیست، اما چند عامل روشن وجود دارد.

  • نخست، ما هنوز به مفهوم دفاع مدنی از هویت ملی عادت نکرده‌ایم. بسیاری از ما فکر می‌کنیم دفاع از هویت یعنی شعار دادن، احساساتی شدن، دشنام دادن یا انکار کامل واقعیت. در حالی که دفاع از هویت یعنی برخورد حقوقی، رسانه‌ای، اخلاقی و مستند.
  • دوم، جامعه افغان در خارج از کشور پراکنده است. ما نهادهای حقوقی نیرومند، شبکه وکلای داوطلب، مرکز پاسخ‌گویی رسانه‌ها، اتاق فکر مهاجران، بانک اطلاعاتی از متخصصان افغان و نهادهای منظم دفاع از حقوق شهروندی نداریم. در نتیجه، واکنش‌ها فردی، پراکنده، احساسی و کوتاه‌مدت است.
  • سوم، اختلافات داخلی ما هنوز بسیار عمیق است. بسیاری از افغان‌ها پیش از آن‌که خود را عضو یک جامعه مهاجر آسیب‌پذیر بدانند، خود را در چارچوب قوم، زبان، سمت، حزب، تنظیم یا گرایش سیاسی تعریف می‌کنند. به همین دلیل، وقتی یکی از ما آسیب می‌بیند، برخی دیگر به جای دفاع از اصل عدالت، از زاویه رقابت داخلی نگاه می‌کنند.
  • چهارم، بسیاری از افغان‌ها با زبان حقوقی و رسانه‌ای کشورهای میزبان آشنا نیستند. نمی‌دانند چگونه شکایت ثبت کنند، چگونه از حق پاسخ استفاده کنند، چگونه با رسانه تماس بگیرند، چگونه از نشر تصویر یا اتهام نادرست جلوگیری کنند، چگونه با نماینده پارلمان، شورا، پولیس، نهاد حقوق بشری یا وکیل ارتباط بگیرند.
  • پنجم، ما گاهی میان دفاع از حقوق و دفاع از جرم تفاوت نمی‌گذاریم. اگر بگوییم یک فرد افغان باید محاکمه عادلانه شود، به این معنا نیست که از جرم دفاع می‌کنیم. اگر بگوییم جرم یک فرد نباید به نام یک ملت تمام شود، به این معنا نیست که قربانی را نادیده می‌گیریم. عدالت هم از قربانی دفاع می‌کند و هم از اصل محاکمه عادلانه.

جرم فردی است، اما حیثیت جمعی آسیب می‌بیند

باید با صداقت گفت که در میان افغانها نیز، مانند هر ملت دیگر، افراد مجرم، خشونت‌گرا، بی‌مسئولیت و قانون‌شکن وجود دارند. هیچ ملتی پاک مطلق نیست و هیچ جامعه‌ای از جرم خالی نیست. ما نباید جرم را پنهان کنیم، نباید از مجرم دفاع قومی یا ملی کنیم، و نباید قربانیان را فراموش نماییم. اگر یک افغان در هر کشوری مرتکب قتل، تجاوز، خشونت، قاچاق، تهدید یا هر جرم دیگر می‌شود، باید مطابق قانون همان کشور پاسخ‌گو باشد.

اما تفاوت بزرگ میان عدالت و نژادپرستی در همین‌جاست: عدالت فرد را بر اساس عمل خودش محاکمه می‌کند؛ نژادپرستی یک ملت را بر اساس عمل یک فرد محکوم می‌کند. عدالت به شواهد، محکمه، وکیل و حکم قانونی نیاز دارد؛ نژادپرستی به تیتر، عکس، نفرت و شایعه اکتفا می‌کند. عدالت از قربانی حمایت می‌کند؛ نژادپرستی از قربانی برای حمله بر یک جامعه استفاده می‌کند.

ما افغان‌ها باید این خط را روشن نگه داریم. دفاع از حیثیت ملی نباید به انکار جرم تبدیل شود. محکوم کردن جرم نباید به خودتحقیری ملی تبدیل شود. هر دو افراط خطرناک است.

نقش رسانه‌های افغانستان و نویسندگان

رسانه‌های افغانستان، نویسندگان، خبرنگاران، تحلیل‌گران و فعالان اجتماعی مسئولیت سنگینی دارند. آنان نباید صرفاً خبرهای رسانه‌های خارجی را بدون بررسی، بدون زمینه و بدون دقت بازنشر کنند. وقتی رسانه خارجی از واژه‌های تحریک‌آمیز استفاده می‌کند، رسانه مرتبط به افغانستان نباید همان واژه‌ها را بدون نقد تکرار کند. وقتی یک فرد هنوز متهم است و جرم او ثابت نشده، باید از واژه «متهم» استفاده شود، نه «مجرم». وقتی خبر مربوط به یک فرد است، نباید تیتر به گونه‌ای نوشته شود که تمام افغان‌ها را زیر سوال ببرد.

رسانه افغانستانی باید سه کار کند: اول، حقیقت را پنهان نکند؛ دوم، روایت ناعادلانه را تکرار نکند؛ سوم، زمینه تاریخی، حقوقی و اجتماعی را توضیح دهد. رسالت رسانه تنها سرعت نیست؛ دقت، عدالت، اخلاق و حفظ کرامت انسانی نیز بخشی از رسالت رسانه است.

در کنار رسانه‌ها، نویسندگان افغان نیز باید از سطح واکنش‌های احساسی بالاتر بروند. ما نیاز به مقاله، تحقیق، گزارش، آمار، تحلیل حقوقی، مستندسازی تبعیض، بررسی پرونده‌ها و ایجاد ادبیات دفاع از حقوق مهاجران داریم. اگر ما خود روایت نسازیم، دیگران برای ما روایت می‌سازند؛ و معمولاً آن روایت به نفع ما نخواهد بود.

چه باید کرد؟

نخست، افغان‌ها، به‌ویژه شهروندان بیرون از افغانستان، مسئولیت دارند که تاریخ، فرهنگ و هویت خویش را درست، آگاهانه و با افتخار معرفی کنند. افغانستان تنها با جنگ، تروریزم و بحران تعریف نمی‌شود؛ این سرزمین دارای تمدن کهن، ادبیات پربار، تنوع فرهنگی، مهمان‌نوازی، هنر، شعر، موسیقی و ارزش‌های انسانی عمیق است. جنگ‌ها، افراط‌گرایی و بی‌ثباتی‌های تحمیل‌شده بر افغانستان، در کنار ناکامی رهبران داخلی، نتیجه مداخله‌های پی‌هم قدرت‌های خارجی و بازی‌های استخباراتی نیز بوده است. بنابراین، افغان‌ها نباید از هویت خویش شرمسار باشند، بلکه باید با رفتار مسئولانه، روایت درست و معرفی داشته‌های فرهنگی خود، تصویر انسانی و واقعی افغانستان را به جهان نشان دهند.

در کنار آن، افغان‌ها در کشورهای میزبان باید شبکه‌های منظم حقوقی، رسانه‌ای و اجتماعی ایجاد کنند؛ با وکلا، خبرنگاران، فعالان مدنی، نهادهای حقوق بشری، شوراهای محلی، نمایندگان پارلمان و سازمان‌های ضد نژادپرستی ارتباط دوامدار داشته باشند؛ پیام «جرم فردی است، هویت جمعی نیست» باید به یک اصل ثابت در میان افغان‌ها تبدیل شود. سواد رسانه‌ای افغان‌ها باید تقویت شود. هر خبر نباید بازنشر شود، هر عکس نباید پخش گردد، هر اتهام نباید حقیقت پنداشته شود و هر تیتر تحریک‌آمیز نباید به جنگ قومی، زبانی یا سیاسی تبدیل گردد. افغان‌ها باید بیاموزند که چگونه میان خبر، شایعه، تبلیغات و نفرت‌پراکنی تفاوت بگذارند.

و در نهایت و در سطح خانواده، نسل جوان را با قانون، فرهنگ کشور میزبان، احترام به زنان، مسئولیت شهروندی و پیامدهای جرم آشنا سازند. دفاع از هویت افغان‌ها تنها با شعار ممکن نیست؛ با آگاهی، قانون‌مداری، ارتباط حرفه‌ای، رفتار مسئولانه و معرفی درست افغانستان ممکن می‌شود.