• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

جبهه آزادی: دستور تخلیه شهرک امید سبز تداوم سیاست غصب و تبعیض طالبان است

۱۷ اسد ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۳:۴۸ (‎+۱ گرینویچ)

جبهه آزادی افغانستان دستور تخلیه شهرک امید سبز در کابل را تداوم سیاسیت غصب و رفتار تبعیض‌آمیز طالبان با شیعیان و هزاره‌ها خواند و نکوهش کرد. این جبهه نوشت اداره طالبان از مشروعیت مردمی و صلاحیت ابطال اسناد قانونی یا سلب مالکیت مردم برخوردار نیست.

جبهه آزادی افغانستان شنبه، ۱۷ اسد در بیانیه‌ای نوشت دستور طالبان به ساکنان شهرک امید سبز در غرب کابل، خودسرانه، ناقض حقوق شهروندان و در راستای تاراج دارایی‌های مردم است. بیانیه می‌افزاید که بازبینی حق مالکیت شهروندان بر مبنای قومیت یا مذهب، اقدام آشکارا تبعیض‌آمیز و ظالمانه است.

این جریان سیاسی-نظامی مخالف طالبان تاکید کرد که اقدام طالبان درباره شهرک امید سبز با اصول اساسی عدالت و برابری در تضاد است. جبهه آزادی نوشت که این اقدام، تنفر مذهبی و رویکرد تفرقه‌افگنانه طالبان در برابر دسته‌های مشخصی از شهروندان افغانستان را آشکار می‌کند.

جبهه آزادی افغانستان خاطرنشان کرد که این سیاسیت طالبان تنها به هزاره‌ها و شیعیان محدود نیست.

در بیانیه این جبهه آمده است که تخلیه شهرک امید سبز به معنای بی‌خانمان کردن ده‌ها هزار شهروند و محروم ساختن آنان از حق مالکیت و سرپناه در شرایط دشوار اقتصادی است.

جبهه آزادی همچنین مدعی شد که اداره طالبان در بررسی اسناد دیگر شهرک‌ها و مجتمع‌‌های رهایشی مربوط به هزاره‌ها و شیعیان نیز، به‌طور ویژه و گزینشی عمل کرده است.

وزارت عدلیه طالبان به ساکنان شهرک امید سبز در غرب کابل تا روز پنج‌شنبه، ۱۵ اسد، مهلت داده بود خانه‌های خود را تخلیه کنند. این دستور یکشنبه گذشته، در نشستی با وکلای گذر و رهنمای معاملات این شهرک ابلاغ شد.

طالبان در ماه حمل ۱۴۰۴ تصمیم گرفت که مالکیت این زمین‌ها را بررسی کند. یک محکمه اختصاصی طالبان در کابل در ماه ثور امسال بیش از ۱۵۰۰ جریب زمین این شهرک را امارتی تثبیت کرد. این تصمیم زمانی گرفته شد که کمیسیون جلوگیری از غصب زمین طالبان اعلام کرد بخشی از زمین شهرک امید سبز در ناحیه ششم شهر کابل «دولتی» است.

جبهه آزادی افغانستان این تصمیم‌ طالبان را « غیرقانونی، زورگویانه» و برخاسته از سیاست تبعیض‌، انحصار و برتری طلبی قومی و مذهبی توصیف کرد. این جریان سیاسی-نظامی مخالف طالبان از مردم افغانستان و جامعه جهانی خواست نسبت به این روند «خطرناک و غیر انسانی» بی‌تفاوت نباشند.

این جریان همچنین تاکید کرده است که مبارزاتش علیه طالبان در واکنش به همین سیاست‌های «سرکوبگرانه، تبعیض‌آمیز و زورگویانه» است که زندگی مسالمت‌آمیز شهروندان را تهدید می‌کند.

پربازدیدترین‌ها

یک زن کارگر در هرات متهم شد که کودک شیرخوار را از طبقه پنجم پایین انداخته است
۱

یک زن کارگر در هرات متهم شد که کودک شیرخوار را از طبقه پنجم پایین انداخته است

۲

سلمان خان و خواهرش به دادگاهی در هند احضار شدند

۳

سادات: افغان‌ها اول می‌جنگند بعد سیاست می‌کنند

۴

رویترز: ترکیه، عربستان و پاکستان توافقنامه مشترک دفاعی امضا می‌کنند

۵

دو برادر جوان در یک رستورانت در شهر نو کابل با ضربات چاقو کشته شدند

  • طالبان بیش از ۵۰۰ جریب زمین یک شهرک در شمال کابل را دولتی اعلام کرد

    طالبان بیش از ۵۰۰ جریب زمین یک شهرک در شمال کابل را دولتی اعلام کرد

  • طالبان به ساکنان شهرک «امید سبز» دستور داد خانه‌های خود را تخلیه کنند

    طالبان به ساکنان شهرک «امید سبز» دستور داد خانه‌های خود را تخلیه کنند

  • نمایندگان شهرک مصادره‌شده امید سبز برای دادخواهی به دیدار رهبر طالبان رفتند

    نمایندگان شهرک مصادره‌شده امید سبز برای دادخواهی به دیدار رهبر طالبان رفتند

•
•
•

مطالب بیشتر

افغانستان در لبه جنگی دیگر؛ فرصت آشتی پایان یافت؟

۱۷ اسد ۱۴۰۵، ۱۱:۳۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
معراج‌الدین سراجی
100%

جنگ، پدیدهای زشت و منفور است که بر پیکر بشریت زخم‌های عمیقی بر جای گذاشته؛ اما در میان همه سرزمین‌هایی که طعم خشونت را چشیده‌اند، شاید کمتر کشوری به اندازه افغانستان قربانی جنگ‌های پی‌درپی و ویران‌گر شده باشد.

افغانستان امروز نیز در ذهن بسیاری از مردم جهان با تصویر سرزمینی جنگ‌زده، خون‌آلود و گرفتار بحران شناخته می‌شود؛ کشوری که دهه‌هاست فرصت تنفس در فضای صلح، ثبات و توسعه را نیافته است.

در هر جنگی، طرف‌های درگیر می‌کوشند اقدامات خود را مشروع و رفتار طرف مقابل را نامشروع جلوه دهند. این امر در افغانستان، به ویژه به دلیل جایگاه دین در جامعه، غالباً با بهره‌گیری از مفاهیم و ارزش‌های دینی صورت گرفته است. تقریباً همه جریان‌های درگیر، در مقاطع مختلف، کوشیده‌اند برای جنگ خود مستندی شرعی و اخلاقی فراهم کنند و در مقابل، مسئولیت خون‌ریزی و ویرانی را بر دوش طرف مقابل بیندازند.

درباره علل و عوامل جنگ‌های پی‌درپی افغانستان پژوهش‌های فراوانی انجام شده و افکار عمومی نیز تا اندازه‌ای با ریشه‌های داخلی و خارجی این بحران آشنا شده است. از این رو، هدف این نوشته تکرار آن مباحث نیست؛ بلکه تمرکز آن بر این پرسش اساسی است که اگر افغانستان بار دیگر به سوی یک منازعه گسترده داخلی حرکت کند، مسئولیت اصلی آن بر عهده کدام طرف خواهد بود؟ این پرسش تنها یک بحث سیاسی نیست، بلکه از منظر دینی، حقوقی، عقلی و حتی اخلاقی نیز اهمیت بنیادین دارد.

در این مقاله تلاش می‌شود رفتار و مواضع طرف‌های اصلی این منازعه بر اساس معیارهای شرعی، حقوقی، عقلی و فرهنگی مورد ارزیابی قرار گیرد تا سهم هر یک در شکل‌گیری جنگ احتمالی آینده روشن‌تر شود. طبیعی است که هدف این نوشته نه تشویق به جنگ است و نه توجیه خشونت؛ بلکه تنها تلاشی است برای نزدیک‌شدن به حقیقت و یادآوری این واقعیت که هیچ قدرتی نباید ارزش‌های انسانی و اسلامی را قربانی عطش انحصار قدرت کند.

در این نوشته، جنگ نه به عنوان یک ارزش، بلکه به عنوان یک واقعیت تلخ سیاسی مورد تحلیل قرار می‌گیرد؛ زیرا سکوت در برابر عواملی که جامعه را دوباره به سوی جنگ سوق می‌دهد، خود می‌تواند زمینه‌ساز استمرار خشونت باشد.

طالبان پس از حدود سه دهه جنگ، سرانجام در سال ۱۴۰۰، در نتیجه توافق با ایالات متحده امریکا و همزمان با فروپاشی نظام جمهوری، بر سراسر افغانستان مسلط شدند. بسیاری از هواداران این گروه و حتی شماری از مردم افغانستان تصور می‌کردند که با پایان یافتن جنگ و استقرار یک حکومت سراسری، دستکم زمینه ثبات سیاسی فراهم خواهد شد. همچنین انتظار می‌رفت طالبان، با توجه به تجربه حکومت نخست خود و تحولات دو دهه اخیر، در شیوه حکومت‌داری، رعایت حقوق اساسی شهروندان و تعامل با جامعه داخلی و جهانی تجدیدنظر کنند.

اما اکنون، با گذشت نزدیک به پنج سال از حاکمیت طالبان، این امیدها تا حد زیادی رنگ باخته‌اند.

  • فرزند حکمتیار:اگر طالبان حق دارند از راه جنگ به قدرت برسند، دیگران نیز حق دارند

    فرزند حکمتیار:اگر طالبان حق دارند از راه جنگ به قدرت برسند، دیگران نیز حق دارند

حکومت نامشروع طالبان

حکومت طالبان نه در داخل کشور توانسته است مشروعیت ملی فراگیر به دست آورد و حد اقل در قالب یک دولت نیمه‌مشروع ملی بروز کند کند و نه در عرصه بین‌المللی از مشروعیت سیاسی برخوردار شده است.

نبود قانون اساسی، فقدان مشارکت عمومی در ساختار قدرت، محرومیت زنان از حقوق بنیادین مانند آموزش،کار و مشارکت سیاسی، محدودیت‌های گسترده بر آزادی‌های عمومی و استمرار حکومت انحصاری، از مهم‌ترین عواملی است که مانع شکل‌گیری مشروعیت داخلی شده است.

از سوی دیگر، نگرانی‌های جامعه جهانی درباره وضعیت حقوق بشر و نیز ارتباط طالبان با برخی گروه‌های افراطی و تروریستی، موجب شده است که حکومت طالبان همچنان از شناسایی رسمی بین‌المللی محروم بماند.

نادیده‌گرفتن دعوت به گفت‌وگو

در همین مدت، مخالفان طالبان ــ اعم از جریان‌های نظامی و سیاسی که عمدتاً در خارج از کشور حضور دارند ــ بارها خواستار گفت‌وگو، تفاهم ملی و تشکیل حکومتی مبتنی بر مشارکت همه اقوام و جریان‌های سیاسی شده‌اند.

طالبان اما یا پاسخی به این درخواست‌ها نداده‌اند یا با این استدلال که «آزموده را آزمودن خطاست»، هرگونه مذاکره درباره تقسیم قدرت را رد کرده و از مخالفان خواسته‌اند بدون هیچ پیش‌شرطی با حکومت طالبانی بیعت کنند.

100%
یک چریک جبهه مقاومت ملی افغانستان در کوهپایه‌های هندوکش

خطر ورود به چرخه تازه‌ای از خشونت‌ها

در مقابل، جبهه مقاومت ملی افغانستان به رهبری احمد مسعود و جبهه آزادی به رهبری یاسین ضیا، تصور حاکمیت بلامنازعه طالبان را به چالش کشیدند. جبهه مقاومت از نخستین روزهای بازگشت طالبان به قدرت، مبارزه مسلحانه را آغاز کرد و جبهه آزادی نیز پس از چند ماه به مبارزات مسلحانه پیوست.

در ماه‌های اخیر نیز دامنه فعالیت این جبهه‌ها، به ویژه در ولایت بدخشان، افزایش یافته و همزمان گروه‌های دیگری مانند جبهه سپاهیان میهن، جبهه نهضت و آزادی، جبهه متحد ملی و برخی گروه‌های کوچک‌تر نیز موجودیت یا فعالیت نظامی خود را اعلام کرده‌اند.

این تحولات نشان می‌دهد که افغانستان، پیش از آنکه حکومت طالبان بتواند به یک دولت‌دارای مشروعیت ملی و بین المللی تبدیل شود، بار دیگر در آستانه ورود به چرخه‌ای تازه از خشونت و جنگ داخلی قرار گرفته است.

بی‌تردید عوامل داخلی و خارجی متعددی در شکل‌گیری این وضعیت نقش دارند؛ اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر این آتش دوباره شعله‌ور شود، مسئول اصلی آن چه کسی خواهد بود؟

اگر طالبان برای رسیدن به قدرت می‌تواند شلیک کند، چرا دیگران نتوانند؟

طالبان طی سه دهه گذشته همواره پاسخ مشخصی به این پرسش داده‌اند. آنان جنگ خود را «جهاد» و «فرض» دانسته‌اند و جنگ مخالفان‌شان را «بغاوت» و «الحاد».

امروز نیز همین منطق همچنان در ادبیات رسمی آنان دیده می‌شود و با تفسیر خاصی از متون دینی، برای آن مشروعیت شرعی ادعا می‌شود.

اما پرسش بنیادین این مقاله دقیقاً از همینجا آغاز می‌شود: اگر طالبان حق داشتند برای رسیدن به قدرت از جنگ استفاده کنند، چرا دیگران چنین حقی نداشته باشند؟

اگر معیار، صرفاً رسیدن به قدرت از راه اسلحه باشد، چه تفاوت ماهوی میان جنگ طالبان و جنگ مخالفان آنان وجود دارد که یکی «جهاد» نامیده می‌شود و دیگری «بغاوت»؟

تمام مباحث بعدی این مقاله، در واقع، تلاشی است برای یافتن پاسخی منصفانه، منطقی و مبتنی بر معیارهای شرعی و حقوقی به همین پرسش اساسی.

  • دموکراسی‌خواهی در برابر دیکتاتوری هبت‌الله؛  چه چیزی را می‌توان به رأی عمومی گذاشت؟

    دموکراسی‌خواهی در برابر دیکتاتوری هبت‌الله؛ چه چیزی را می‌توان به رأی عمومی گذاشت؟

پاسخ‌های طالبان به پرسش مشروعیت جنگ

طالبان در طول سه دهه گذشته، همواره پاسخ تقریباً ثابتی به پرسش مشروعیت جنگ ارائه کرده‌اند.

آنان خود را از مسئولیت جنگ و پیامدهای آن مبرا دانسته، جنگ خویش را «فرض» و «جهاد» و جنگ مخالفان را «بغاوت»، «الحاد» و «فتنه» معرفی کرده‌اند.

امروز نیز همین ادبیات، با اندک تفاوتی، در سخنان و مواضع رسمی آنان دیده می‌شود و همچنان می‌کوشند با تفسیری خاص از متون دینی، این برداشت را برای بخشی از جامعه به یک باور شرعی تبدیل کنند.

اما واقعیت این است که محور اصلی همه منازعات سیاسی و نظامی طالبان در افغانستان، به دست گرفتن قدرت سیاسی بوده است. طوریکه این هدف واقعی خیلی جنگ‌های داخلی افغانستان بوده است. از این رو، اساسی‌ترین و صریح‌ترین پرسش این مقاله چنین است: چرا جنگ طالبان، صرف‌نظر از زمان، مکان و شرایط، همواره «جهاد» و «فرض» تلقی می‌شود و هیچ‌گاه وصف آن تغییر نمی‌کند؛ اما جنگ مخالفان طالبان، در همه حالات، «بغاوت» و «نامشروع» دانسته می‌شود؟

اگر طالبان حق داشتند برای رسیدن به قدرت از راه جنگ استفاده کنند، چرا دیگران از چنین حقی برخوردار نباشند؟

اگر معیار، صرفاً توسل به زور برای تغییر نظام سیاسی است، تفاوت ماهوی میان طالبان و مخالفان مسلح آنان چیست که یکی در جایگاه مجاهد و دیگری در جایگاه باغی قرار می‌گیرد؟

این پرسشی است که امروز دیگر تنها منتقدان طالبان مطرح نمی‌کنند؛ بلکه بخش قابل توجهی از نسل جوان افغانستان نیز، که تجربه هر دو دوره جنگ و حکومت را پیش چشم دارد، از رهبران طالبان می‌پرسد که بر چه مبنای شرعی، عقلی و حقوقی، جنگ شما جهاد شمرده میشود، اما جنگ دیگران بغاوت؟

با بررسی اعلامیه‌های رسمی، مصاحبه‌های مقامات و رسانه‌های تحت کنترول طالبان در می‌یابیم که در پاسخ به این پرسش، طالبان معمولاً به چند استدلال تکراری استناد می‌کنند؛ از جمله:

- مخالفان وابسته به پاکستان و بیگانگان‌اند؛

- مخالفان اهل شر، فساد و لنده‌غری‌اند؛

- طالبان برای تطبیق شریعت جنگیده‌اند؛

- طالبان برای تأمین عدالت قیام کرده‌اند؛

- و در نهایت، جنگ آنان برای پایان دادن به اشغال افغانستان بوده است.

در نگاه نخست، این پاسخ‌ها شاید برای برخی قانع‌کننده به نظر برسد؛ اما با ارزیابی عملکرد طالبان در سه دهه گذشته و مقایسه آن با همین معیارها، روشن می‌شود که این استدلال‌ها یا دچار تناقض است یا توان پاسخگویی به پرسش اصلی را ندارد. زیرا اگر قرار باشد مشروعیت جنگ تنها بر پایه چنین ادعاهایی سنجیده شود، مخالفان طالبان نیز می‌توانند دقیقاً با همان منطق، جنگ خود را توجیه کنند.

در این صورت، دیگر هیچ معیار روشنی برای تفکیک «جهاد» از «بغاوت» باقی نخواهد ماند و هر گروهی، صرفاً با تفسیر مطلوب خود از دین، جنگ خویش را مقدس و جنگ دیگران را نامشروع خواهد خواند.

از این رو، لازم است هر یک از این استدلال‌ها به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.

  • آغاز پایان دور دوم حاکمیت طالبان

    آغاز پایان دور دوم حاکمیت طالبان

ادعای وابستگی مخالفان به پاکستان

نخستین استدلال طالبان آن است که مخالفان آنان وابسته به پاکستان یا سایر قدرت‌های خارجی هستند و از همین رو، جنگ‌شان مشروعیت ندارد. اما آیا صرف نسبت‌دادن چنین اتهامی می‌تواند برای طالبان مشروعیت ملی ایجاد کند یا مشروعیت مخالفان را از میان ببرد؟

به نظر می‌رسد پاسخ منفی است. واقعیت تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که در پنج دهه گذشته، تقریباً همه جریان‌های مسلح، به درجات مختلف، از خاک پاکستان یا با حمایت آن کشور فعالیت کرده‌اند. این واقعیتی است که کمتر پژوهشگر تاریخ معاصر افغانستان آن را انکار می‌کند.

با این همه، نام طالبان بیش از هر گروه دیگری با پاکستان گره خورده است.

شکل‌گیری اولیه این جریان، سال‌های طولانی حضور رهبران آن در پاکستان، آموزش نظامی، روابط گسترده با نهادهای امنیتی آن کشور و بسیاری از تحولات سیاسی سه دهه اخیر و تا شکل‌دهی حکومت طالبان در کابل با کمک رئیس استخبارات پاکستان، چنان در حافظه تاریخی مردم افغانستان ثبت شده است که جدا کردن نام طالبان از پاکستان، دست‌کم در افکار عمومی، بسیار دشوار است.

از همین رو، هنگامی که طالبان، مخالفان خود را به وابستگی به پاکستان متهم می‌کنند، ناخواسته این پرسش نیز در ذهن مردم شکل می‌گیرد که اگر ارتباط با پاکستان معیار سلب مشروعیت است، پس چگونه طالبان می‌توانند گذشته خود را فراموش کنند و حتی بخشی از روابط کنونی خود را از این قاعده مستثنا بدانند؟

افزون بر آن، تشکیل دولت موقت طالبان در سال ۱۴۰۰، رفت‌وآمدهای آشکار مقامات امنیتی پاکستان به کابل و روابط گسترده سیاسی و امنیتی میان دو طرف، از جمله موضوعاتی است که هنوز در حافظه افکار عمومی افغانستان زنده است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

از این رو، طالبان در برابر این پرسش پاسخ قانع‌کننده‌ای ندارند که اگر جنگ سه دهه‌ای آنان، با وجود حضور و حمایت پاکستان، «جهاد» و «مشروع» بود، چرا جنگ دیگران، در صورت برخورداری از همان نوع حمایت، «بغاوت» و «نامشروع» تلقی شود؟

طبق قاعده معروف فقیهان (فما هو جوابكم فهو جوابهم) یعنی همان پاسخی که شما برای توجیه عملکرد خود ارائه می‌کنید، عیناً می‌تواند پاسخ طرف مقابل نیز باشد. بنابراین، استناد به مسئله پاکستان، نه تنها پاسخی به پرسش اصلی این مقاله نیست، بلکه خود، پرسش‌های تازه‌ای درباره معیارهای دوگانه در مشروعیت‌بخشی به جنگ ایجاد میکند و بار دیگر خواننده را به همان پرسش بنیادین بازمی‌گرداند: اگر جنگ شما با وجود آن پیشینه، جهاد بود، چرا جنگ دیگران بغاوت است؟

  • مسعود: در انتخابات دوستم بر طالبان پیروز می‌شود

    مسعود: در انتخابات دوستم بر طالبان پیروز می‌شود

آیا مخالفان طالبان همگی «شر و فساد» و «لنده‌غر» هستند؟

دومین استدلالی که طالبان همواره برای مشروع جلوه‌دادن جنگ خود مطرح کرده‌اند، این است که مخالفان آنان «اهل شر و فساد»، «لنده‌غر»، «دزد» و «مفسد» هستند؛ از این رو جنگ با آنان جهاد، و مبارزه آنان علیه طالبان بغاوت محسوب می‌شود.

اما آیا چنین استدلالی از منظر عقل، شرع و اخلاق قابل پذیرش است؟ پاسخ، به نظر نگارنده، منفی است.

نخست آنکه هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان بر پایه تقسیم انسان‌ها به دو جبهه مطلقِ «خیر» و «شر» تحلیل کرد.

همانگونه که نمی‌توان همه مخالفان طالبان را اهل فساد دانست، به همان اندازه نیز نمی‌توان ادعا کرد که همه اعضای طالبان انسان‌هایی صالح، عادل و مصون از خطا هستند.

واقعیت‌های اجتماعی بسیار پیچیده‌تر از آن است که با چنین تقسیم‌بندی‌های مطلق و ایدئولوژیک قابل تبیین باشد.

دوم آنکه هیچ جریان سیاسی یا نظامی، از جانب خداوند، سند انحصاری صلاح، حقانیت و نمایندگی دین را دریافت نکرده است تا خود را نماینده خدا و معیار ایمان و دیگران را یاران شیطان و معیار فساد معرفی کند.

اگر چنین ادعایی پذیرفته شود، هر گروهی می‌تواند با همین منطق، مخالفان خود را «اهل فساد» بخواند و خون و مال و حیثیت آنان را مباح بشمارد؛ نتیجه چنین برداشتی، چیزی جز استمرار خشونت و فروپاشی نظم اجتماعی نخواهد بود.

از منظر شرعی نیز نسبت دادن اوصافی چون «فاسق»، «مفسد»، «باغی» یا «اهل شر» به گروه‌های بزرگ و متنوع از انسان‌ها، بدون دلیل معتبر، مسئولیت سنگینی دارد و نمی‌توان از آن به‌عنوان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به جنگ استفاده کرد.

از این رو، صرف تکرار این قبیل اتهام‌ها، نه مشروعیت طالبان را اثبات می‌کند و نه مشروعیت مخالفان را از میان می‌برد؛ بلکه تنها فضای گفت‌وگوی ملی را بیش از پیش به فضای تکفیر، تخریب و نفرت تبدیل می‌کند.

در نتیجه، این استدلال نیز پاسخ روشنی به پرسش اصلی مقاله ارائه نمی‌کند؛ زیرا اگر معیار، صرف متهم‌کردن مخالفان به فساد باشد، هر طرفی می‌تواند همان اتهام را علیه طرف مقابل مطرح کند و بار دیگر همان قاعده فقهی مصداق پیدا می‌کند که: (فما هو جوابكم فهو جوابهم) پس هنوز این پرسش بی‌پاسخ باقی است که چرا جنگ طالبان جهاد است و جنگ دیگران بغاوت؟

  • رئیس جبهه متحد افغانستان: مبارزه سیاسی به پایان رسید و مرحله رزمی علیه طالبان آغاز شده است

    رئیس جبهه متحد افغانستان: مبارزه سیاسی به پایان رسید و مرحله رزمی علیه طالبان آغاز شده است

برتری به دلیل تطبیق شریعت؟

شاید مهم‌ترین و بنیادی‌ترین استدلال طالبان برای مشروعیت انحصاری قدرت، ادعای تطبیق شریعت اسلامی باشد.

آنان در طول سال‌های جنگ همواره اعلام می‌کردند که هدف اصلی‌شان برپایی نظامی مبتنی بر شریعت و اجرای احکام الهی است و مخالفان، مانع تحقق این هدف هستند.

اکنون که نزدیک به پنج سال از استقرار دوباره طالبان در قدرت می‌گذرد، این پرسش بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است که آیا طالبان توانسته‌اند همان شریعتی را که برای تحقق آن ده‌ها سال جنگیدند، به‌گونه‌ای که خود وعده می‌دادند، اجرا کنند؟ به نظر نگارنده، پاسخ این پرسش نیز منفی است.

البته بررسی عملکرد طالبان در حوزه شریعت، خود نیازمند پژوهشی مستقل است؛ اما برای ارتباط با موضوع این مقاله، اشاره به چند نکته کافی است.

نخست آنکه شریعت اسلام، تنها به ظواهر افراد، پوشش، ریش، نوع لباس یا شکل حضور مردم در جامعه خلاصه نمی‌شود. اصول بنیادینی همچون عدالت، امانت‌داری، صداقت، رعایت کرامت انسان، حفظ حقوق مردم، وفای به عهد، جلوگیری از ظلم و تأمین مصالح عمومی، از مهم‌ترین ارکان شریعت به شمار می‌روند. اگر این اصول نادیده گرفته شود، تمرکز بر ظواهر، هرگز به معنای اجرای کامل شریعت نخواهد بود.

در سال‌های اخیر، بخش مهمی از فعالیت وزارت امر به معروف و نهی از منکر، به نظارت بر ظاهر شهروندان و محدود ساختن زندگی خصوصی آنان اختصاص یافته است؛ در حالی که بسیاری از اهداف کلان شریعت، از جمله تأمین عدالت، رفع تبعیض، حفظ کرامت انسان و رعایت حقوق عمومی، با نقض جدی مواجه است.

از سوی دیگر، طالبان پیش از رسیدن به قدرت، یکی از مهم‌ترین دلایل مشروعیت جهاد خود را تعطیل بودن حدود شرعی عنوان می‌کردند و اجرای حدود را از نشانه‌های برپایی حکومت اسلامی می‌دانستند. اما اکنون، پس از گذشت چند سال از حاکمیت آنان، بسیاری از همان احکامی که روزگاری محور تبلیغات سیاسی و فقهی طالبان بود، جایگاه سابق خود را در عمل از دست داده است.

به گونه مثال در پنج سال حاکمیت طالبان از اجرای حدود مصرحی مانند حد سرقت، حد رجم و حد محاربه خبری نیست. به نظر می‌رسد طالبان برای آنکه اندک امید خود به رسمیت شناخته شدن در عرصه بین‌المللی را از دست ندهند، از اجرای این احکام خودداری کرده‌اند.

ممکن است گفته شود که شرایط اجرای حدود فراهم نیست و یا موانع شرعی و حقوقی وجود دارد. این بحث، از منظر فقهی، قابل بررسی است؛ اما اگر این استدلال امروز پذیرفته شود، این پرسش نیز به‌طور طبیعی مطرح خواهد شد که چرا طالبان در سال‌های گذشته، هنگامی که هنوز دولت تشکیل نداده بودند و حتی در مناطق دورافتاده تحت کنترول خود حتی در کوه صحرا، چنین ملاحظاتی را مطرح نمی‌کردند و به صورت گسترده به اجرایی حدود اقدام می‌کردند؟ چرا در دهه هفتاد، اجرای حدود به یکی از برجسته‌ترین نمادهای حکومت طالبان تبدیل شده بود و هفته‌وار ورزشگاه‌های کشور به نمایشگاه اجرایی حدود مبدل شده بود، اما اکنون در پنج سال با حکمیت سرتاسری بر جمعیت چهل ملیونی هنوز تطبیق یک موردی از حدود متذکره دیده نشده است به احتمال زیاد تا زمانی که امید به ارتباط با جهان باقی باشد و به رسمیت شناسی داشته باشند، اجرا نخواهد شد.

هدف از طرح این پرسش، دفاع یا مخالفت با اجرای حدود نیست؛ بلکه نشان دادن یک تناقض در استدلال طالبان است. اگر مشروعیت جنگ بر پایه ادعای اجرای شریعت بنا شده باشد، طبیعی است که افکار عمومی عملکرد حکومت را نیز با همان معیار ارزیابی کند. از این رو، استدلال «تطبیق شریعت» نیز، دستکم به شکلی که طالبان آن را مطرح می‌کنند، پاسخ قانع‌کنندهای به پرسش اصلی این مقاله ارائه نمی‌دهد؛ زیرا هنوز روشن نشده است که چرا همین معیار، تنها درباره طالبان موجب مشروعیت جنگ می‌شود، اما درباره دیگران هیچ اعتباری ندارد.

بنابراین، پرسش همچنان به قوت خود باقی است: اگر جنگ شما برای اجرای شریعت جهاد بود، چرا جنگ دیگران برای تغییر همین ساختار، بغاوت تلقی می‌شود؟

  • قیوم ملنگ چگونه یفتل بدخشان را سقوط داد؟

    قیوم ملنگ چگونه یفتل بدخشان را سقوط داد؟

برتری به دلیل تأمین عدالت؟

پس از ادعای تطبیق شریعت، یکی دیگر از مهم‌ترین مبانی مشروعیت‌بخشی طالبان به جنگ و حکومت خود، ادعای برقراری عدالت است.

آنان همواره اعلام کرده‌اند که برای پایان دادن به ظلم، فساد و بی‌عدالتی جنگیده‌اند و حکومت کنونی نیز بر پایه عدالت اسلامی استوار است، اما پیش از هر چیز باید روشن شود که مقصود از عدالت چیست.

به نظر می‌رسد برداشت طالبان از عدالت، بیشتر به حوزه محاکم و اجرای احکام قضایی محدود شده است؛ به این معنا که اگر قاضی میان دو طرف دعوا به ظاهر مساوی رفتار کند یا کارمندان حکومت حقوق خود را دریافت کنند، عدالت تحقق یافته است. حال آنکه در حقوق عمومی، علوم سیاسی و حتی در بخش مهمی از فقه اسلامی، عدالت مفهومی بسیار گسترده‌تر دارد.

عدالت، پیش از آنکه در احکام دادگاه‌ها متجلی شود، در ساختار قدرت آشکار می‌شود؛ زیرا اگر خود قدرت بر پایه تبعیض بنا شده باشد، انتظار عدالت از نهادهای برخاسته از آن، انتظاری دشوار خواهد بود. عدالت در حکومت‌داری تنها به رفتار قاضی در محکمه خلاصه نمی‌شود؛ بلکه برابری همه شهروندان در برابر قانون، مشارکت برابر در قدرت، توزیع عادلانه فرصت‌ها و امکانات، شایسته‌سالاری، رعایت حقوق اساسی مردم، پاسخگویی حاکمان، مبارزه با فساد، منع تبعیض و بی‌طرفی حکومت در برابر شهروندان، همگی از عناصر اساسی عدالت به شمار می‌روند.

با این معیارها، حکومت طالبان نه تنها نتوانسته است ادعای تحقق عدالت را اثبات کند، بلکه در بسیاری از این شاخص‌ها با انتقادهای گسترده داخلی و بین‌المللی روبه‌رو بوده است. حذف گسترده اقوام، جریان‌های سیاسی، کادرها و نخبگان از ساختار قدرت، محدودیت‌های فراگیر بر حقوق و آزادی‌های اساسی، انتصاب افراد بر مبنای وابستگی‌های گروهی و نه رقابت آزاد، و نبود سازوکارهای نظارت و پاسخگویی، همگی با مفهوم عدالت در حکومت‌داری فاصله آشکار دارد.

به همین دلیل، بسیاری از شهروندان افغانستان، به ویژه کسانی که بدون وابستگی قومی، سیاسی یا سازمانی به ادارات طالبان مراجعه کرده‌اند، تجربه‌ای متفاوت از آنچه طالبان «عدالت» می‌نامند، نقل می‌کنند و به نظر آنان امکان تحقق عدالت در دستگاه رفیق‌محور و قومی طالبان حالا به وضع مأیوس‌کننده مبدل شده است. از همین رو، ادعای تحقق عدالت، دستکم در افکار عمومی، دیگر نمی‌تواند به تنهایی مبنای مشروعیت انحصاری حکومت یا جنگ طالبان باشد.

در نتیجه، این استدلال نیز به همان پرسش بنیادین بازمی‌گردد: اگر عدالت، معیار مشروعیت جنگ است، چرا طالبان خود را تنها مصداق عدالت می‌دانند و دیگران را به طور مطلق از این عنوان محروم می‌کنند؟

100%
سلاح‌هایی که جبهه سپاهی میهن از طالبان به غنیمت گرفت

موضوعیت اشغال افغانستان

بی‌تردید، «اشغال» مهم‌ترین و مؤثرترین ابزار مشروعیت‌بخشی طالبان در طول بیست سال جنگ با جمهوری اسلامی افغانستان و نیروهای خارجی بود.

طالبان همواره حضور نیروهای نظامی خارجی را مساوی با اشغال دانسته و مبارزه با آن را جهاد شرعی و وظیفه ملی معرفی می‌کردند. در این نوشته، قصد ورود به بحث فقهی و حقوقی مفهوم اشغال وجود ندارد؛ زیرا آن موضوع، خود نیازمند پژوهشی مستقل است. اما حتی اگر تعریف طالبان از اشغال را نیز بپذیریم، باز هم یک پرسش اساسی بی‌پاسخ باقی می‌ماند. اگر هدف اصلی طالبان پایان دادن به اشغال بود، چرا پس از امضای توافقنامه دوحه و تعهد رسمی ایالات متحده به خروج از افغانستان، جنگ علیه نیروهای امنیتی افغانستان متوقف نشد؟

بر اساس توافق دوحه، روند خروج نیروهای امریکایی آغاز شد و طالبان نیز این توافق را به عنوان پیروزی خود معرفی کردند.

مطابق منطق خود طالبان، با آغاز خروج نیروهای خارجی، مهم‌ترین دلیل جهاد، یعنی اشغال، عملاً رو به پایان بود. با وجود این، نه تنها جنگ متوقف نشد، بلکه حملات طالبان علیه نیروهای امنیتی افغانستان شدت بیشتری یافت.

اگر هدف، صرفاً پایان اشغال بود، پس از آغاز خروج نیروهای خارجی، منطقاً باید جنگ نیز پایان مییافت؛ اما ادامه جنگ تا سقوط کامل نظام جمهوری این برداشت را تقویت می‌کند که انتقال انحصاری قدرت، دست‌کم به همان اندازه پایان اشغال، در محاسبات سیاسی طالبان اهمیت داشته است.

در همان دوره، نیروهای امریکایی در بسیاری از مناطق بدون درگیری در حال خروج بودند و طالبان حتی امنیت خروج آنان از فرودگاه کابل را نیز تأمین کردند؛ اما همزمان، جنگ علیه نیروهای افغان ادامه یافت و هزاران نظامی و غیرنظامی افغان جان خود را از دست دادند. این واقعیت، پرسشی جدی را در برابر استدلال طالبان قرار می‌دهد: اگر علت اصلی جنگ، اشغال بود، پس از رفع آن، ادامه جنگ برای چه هدفی صورت گرفت؟

افزون بر این، تاریخ طالبان نیز نشان می‌دهد که جنگ این گروه محدود به دوره حضور نیروهای خارجی نبوده است. طالبان در دهه هفتاد خورشیدی نیز، زمانی که هیچ نیروی خارجی افغانستان را اشغال نکرده بود، علیه دولت اسلامی افغانستان جنگیدند و آن جنگ را نیز جهاد علیه شر و فساد نامیدند اصطلاحی که در هیچ گوشه‌ای از صراحت یا دلالت نصوص دینی وجود ندارد. بنابراین، دشوار است که ادعا شود اشغال، تنها یا حتی مهم‌ترین علت همه جنگ‌های طالبان بوده است.

مجموع این شواهد، این برداشت را تقویت می‌کند که دستیابی به قدرت سیاسی، نقشی تعیین‌کننده‌تر از پایان اشغال داشته است.

در نتیجه پرسش اصلی مقاله بار دیگر خود را نشان می‌دهد: چگونه جنگ طالبان برای رسیدن به قدرت، جهاد و مشروع شمرده می‌شود؛ اما اگر دیگران برای تغییر همین ساختار سیاسی دست به اسلحه ببرند، جنگ آنان بغاوت و نامشروع تلقی می‌شود؟

نتیجه‌گیری

فرض کنیم طالبان موفق شده باشند حکومتی کامل، کارآمد و حتی عاری از همه کاستی‌ها ایجاد کنند. با وجود این، یک واقعیت همچنان باقی خواهد ماند: هیچ قدرت انحصاری و دائمی، صرف‌نظر از اینکه در اختیار چه گروهی باشد، نمی‌تواند برای همیشه ثبات سیاسی ایجاد کند.

قدرت، زمانی که به ملک شخصی یا گروهی تبدیل شود و راه مشارکت مسالمت‌آمیز دیگران را ببندد، دیر یا زود زمینه شکل‌گیری مقاومت، اعتراض و در نهایت خشونت را فراهم می‌کند.

این قاعده، اختصاصی به طالبان ندارد؛ بلکه تجربه‌ای است که تاریخ سیاسی بسیاری از کشورها، از جمله افغانستان، بارها آن را اثبات کرده است.

طبعا قدرتی که بر رضایت عمومی استوار نباشد، ناگزیر برای بقای خود به زور متوسل می‌شود و هر قدرتی که بقای خویش را بر زور بنا کند، دیر یا زود با زور به چالش کشیده خواهد شد. این نه یک پیشبینی سیاسی، بلکه تجربه تکرارشده تاریخ است.

نسل امروز افغانستان، نسلی نیست که بپذیرد یک گروه قومی، مذهبی یا سیاسی تا ابد مالک حکومت باشد و دیگران تنها نقش رعیت، بیعت‌کننده و فرمان‌بردار را ایفا کنند. همانگونه که هیچ فرد یا گروهی حق ندارد خود را مالک همیشگی این سرزمین بداند، هیچ نسل دیگری نیز حاضر نخواهد شد حق تعیین سرنوشت خود را به طور دائمی واگذار کند.

تجربه تاریخ معاصر افغانستان نیز مؤید همین حقیقت است. در بیش از یک قرن گذشته، هیچ حکومتی که بر انحصار قدرت، حذف مخالفان و نفی مشارکت سیاسی استوار بوده، نتوانسته است ثبات پایدار ایجاد کند. حکومت‌ها تغییر کرده‌اند، اما هر بار که قدرت در انحصار یک جریان یا یک قرائت خاص قرار گرفته، نتیجه آن دیر یا زود مقاومت، شورش، جنگ و فروپاشی نظم سیاسی بوده است.

بنابراین، مشکل اصلی افغانستان تنها طالبان یا مخالفان طالبان نیست؛ بلکه نوع نگاه به قدرت است.

تا زمانی که قدرت به عنوان حق انحصاری یک گروه تلقی شود، چرخه جنگ نیز با تغییر بازیگران ادامه خواهد یافت. افغانستان بیش از هر زمان دیگر به دولتی نیاز دارد که همه شهروندان، خود را در آن شریک بدانند، نه اینکه گروهی خود را مالک حکومت و دیگران را صرفاً مطیع آن تصور کنند.

از همین رو، راه برون‌رفت از بحران، نه در حذف کامل یکدیگر، بلکه در پذیرش واقعیت‌های جامعه افغانستان است. طالبان، همانند همه جریان‌های سیاسی دیگر، اگر خواهان ثبات پایدار هستند، ناگزیرند از نگاه انحصارگرایانه به قدرت فاصله بگیرند، از خودمقدس‌بینی و تکفیر سیاسی دیگران دست بردارند، حقوق برابر همه شهروندان را به رسمیت بشناسند و زمینه شکل‌گیری حکومتی مبتنی بر قانون، مشارکت عمومی و اراده مردم را فراهم سازند.

تنها در چنین صورتی است که همه شهروندان افغانستان، فارغ از قومیت، مذهب و گرایش سیاسی، کشور را خانه مشترک خود خواهند دانست و احساس مالکیت، برابری و مسئولیت نسبت به سرنوشت آن پیدا خواهند کرد.

در غیر این صورت، تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد و هر نظامی که بر پایه انحصار قدرت شکل گیرد، دیر یا زود با همان سرنوشتی روبهرو خواهد شد که بسیاری از حکومت‌های پیشین افغانستان با آن مواجه شدند. در آن صورت، مسئولیت اخلاقی، سیاسی و تاریخی استمرار جنگ، پیش از هر چیز، بر عهده کسانی خواهد بود که راه مشارکت مسالمت‌آمیز را بستند و قدرت را بر گفت‌وگو، رضایت عمومی و عدالت ترجیح دادند.

سقوط جمهوری؛ فرار غنی چگونه سناریوی حکومت فراگیر را نقش بر آب کرد

۱۷ اسد ۱۴۰۵، ۰۸:۵۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری
100%

در آستانه فروپاشی نظام جمهوری، سه مرکز اصلی قدرت در افغانستان وجود داشت.

پس از توافق صلح امریکا و طالبان در سال ۱۳۹۸، طالبان، حکومت اشرف غنی و مجموعه رهبران سیاسی و جهادی، سه ضلع اصلی منازعه سیاسی بودند که قرار بود از طریق گفت‌وگو به یک راه‌حل سیاسی دست یابند و زمینه گذار قدرت و ایجاد نظام جدید را فراهم کنند. اما هر یک از این سه جریان، دستورکار، محاسبه و برنامه متفاوتی را دنبال می‌کرد.

رهبران طالبان خود را پیروز جنگ می‌دانستند و برای «فتح» کامل قدرت آماده می‌شدند. اشرف غنی و حلقه نزدیک به او برای حفظ ساختار جمهوری و بقای خود تلاش می‌کردند و حاضر نبودند به انتقال سیاسی قدرت تن دهند. در سوی دیگر، رهبران سیاسی و جهادی که بخش بزرگی از آنان به وعده‌ها و طرح‌های زلمی خلیل‌زاد، نماینده ویژه امریکا، اعتماد کرده بودند، تصور می‌کردند که آینده افغانستان از مسیر توافق سیاسی و تشکیل یک حکومت مشارکتی رقم خواهد خورد.

درباره عوامل سقوط جمهوری اسلامی افغانستان بسیار گفته و نوشته شده است؛ از فساد ساختاری، ضعف مدیریتی و اختلاف‌های عمیق سیاسی گرفته تا وابستگی شدید به حمایت خارجی و شکنندگی ساختارهای امنیتی. اما در کنار همه این عوامل، واقعیت مهم دیگری نیز وجود داشت که کمتر مورد توجه قرار گرفته است: در ماه‌های پایانی جمهوری، سه مرکز قدرت با سه برداشت کاملاً متفاوت از آینده افغانستان وجود داشت که هر یک بر اساس محاسبات متفاوتی عمل می‌کردند.

در سال ۱۴۰۰، افغانستان عملاً میان سه جریان اصلی قدرت تقسیم شده بود؛ سه جریانی که برداشت، انتظار و محاسبه متفاوتی از پایان جنگ، روند صلح و ساختار سیاسی آینده کشور داشتند.

هر سه طرف برداشت متفاوتی از روند صلح داشتند. هر سه طرف بر صلح و آشتی تاکید داشتند، اما مشروط بر این‌که جایگاه آنان در معادله قدرت تثبیت شود.

طالبان؛ پیروزی نظامی به جای توافق سیاسی

در یک سوی این معادله طالبان قرار داشتند. امضای توافق‌نامه دوحه میان ایالات متحده و طالبان در ۱۰ حوت ۱۳۹۸، جایگاه این گروه را در سطح بین‌المللی به‌طور اساسی تغییر داد. طالبان که سال‌ها به عنوان یک گروه شورشی شناخته می‌شدند، اکنون به عنوان طرف رسمی مذاکره با امریکا پذیرفته شده بودند و خود را بازیگر اصلی آینده افغانستان می‌دانستند.

محاسبه اصلی رهبران طالبان این بود که حکومت اشرف غنی بدون حمایت مستقیم نظامی امریکا توان مقاومت را ندارد. آنان باور داشتند خروج نیروهای امریکایی، فروپاشی نظام را اجتناب‌ناپذیر خواهد کرد و از همین رو می‌توانند از مسیر نظامی قدرت را به دست گیرند.

به همین دلیل، طالبان در مذاکرات بین‌الافغانی حاضر نبودند به یک توافق واقعی برای تقسیم قدرت تن دهند. هدف آنان مشارکت در نظام جمهوری نبود؛ بلکه تغییر کامل ساختار سیاسی و بازگشت دوباره امارت اسلامی بود.

100%

برای طالبان، مذاکرات بیشتر ابزاری برای مدیریت فشارهای بین‌المللی، خرید زمان و تضمین خروج کامل نیروهای امریکایی بود. آنان اطمینان داشتند که پس از خروج امریکا، موازنه نظامی به سود آنان تغییر خواهد کرد. هم‌زمان، حمایت و همراهی کشورهای منطقه، از جمله پاکستان، ایران، روسیه و چین نیز اعتماد به نفس بیشتری به این گروه داده بود.

توافق ۲۹ فبروری ۲۰۲۰ نیز روحیه پیروزی را در میان طالبان تقویت کرد. این توافق عملاً میدان جنگ را به سود آنان تغییر داد؛ زیرا امریکا با طالبان آتش‌بس کرد، حملات هوایی و بخش مهمی از حمایت‌های نظامی خود از نیروهای امنیتی افغانستان را کاهش داد و در نهایت متوقف کرد. در چنین شرایطی، طالبان دیگر ضرورتی نمی‌دیدند که خود را به مذاکرات داخلی یا توافق سیاسی متعهد بدانند.

از سوی دیگر، طالبان به گونه انفرادی با اکثریت جریان‌ها و چهره‌های سیاسی مخالف حکومت روابط ایجاد کرده بودند. آنان برای جلوگیری از مقاومت علیه خود تلاش کردند نشان دهند که متفاوت از دهه ۹۰ عمل خواهند کرد.

اشرف غنی و ارگ؛ تلاش برای حفظ قدرت

در سوی دیگر، اشرف غنی و حلقه نزدیک به او، از جمله امرالله صالح، حمدالله محب، فضل‌محمود فضلی و شماری دیگر از مقام‌های ارشد حکومت قرار داشتند.

راهبرد اصلی این جریان، حفظ ساختار قدرت موجود و جلوگیری از هرگونه انتقال سیاسی بود که به حذف آنان از قدرت منجر شود.

غنی تلاش داشت طالبان را وارد ساختار جمهوری کند؛ مدلی مشابه توافقی که پیش‌تر با گلبدین حکمتیار تجربه شده بود. تصور ارگ این بود که طالبان نیز پس از مذاکره، به بخشی از نظام تبدیل خواهند شد و جمهوری با اصلاحات محدود به حیات خود ادامه خواهد داد.

اما این محاسبه با واقعیت فاصله داشت. طالبان خود را نه یک گروه شکست‌خورده و نه شریک کوچک سیاسی، بلکه پیروز جنگ بیست‌ساله می‌دانستند و خواهان تغییر کامل نظام بودند.

غنی در برابر فشارهای داخلی و بین‌المللی برای تشکیل حکومت انتقالی یا پذیرش یک توافق جامع مقاومت کرد. حتی زمانی که وزیر خارجه امریکا به کابل آمد و از او خواست برای پیشبرد روند صلح مانع ایجاد نکند، او همچنان بر حفظ جایگاه خود در ساختار آینده قدرت اصرار داشت.

در عین حال، غنی از پشتوانه گسترده سیاسی و مردمی برخوردار نبود. تقریباً همه جریان‌های سیاسی، حتی بسیاری از متحدانش، از او می‌خواستند برای جلوگیری از فروپاشی کشور به یک توافق سیاسی تن دهد. اما او زمانی مذاکرات را جدی گرفت که عملاً فرصت از دست رفته بود.

در روزهای پایانی، هنگامی که دریافت احتمال حفظ جایگاهش در آینده سیاسی افغانستان بسیار کاهش یافته است، رویکردی را در پیش گرفت که در نهایت همه طرف‌ها را متضرر ساخت. او با یک تصمیم، سه هدف را هم‌زمان نشانه گرفت: طالبان، امریکا و رقبای سیاسی داخلی.

رهبران سیاسی؛ انتظار برای ائتلاف با طالبان

سومین ضلع این معادله، مجموعه رهبران سیاسی، احزاب و جریان‌های جهادی خارج از ارگ بود؛ از حامد کرزی و عبدالله عبدالله گرفته تا رهبران جمعیت اسلامی، جنبش ملی، حزب وحدت و دیگر جریان‌های سیاسی.

این گروه‌ها باور داشتند که بحران افغانستان راه‌حل نظامی ندارد و تنها از مسیر یک توافق سیاسی قابل حل است. آنان تصور می‌کردند طالبان در نهایت ناچار خواهند شد وارد یک ساختار مشارکتی شوند، اشرف غنی کنار خواهد رفت و یک حکومت انتقالی یا مشارکتی شکل خواهد گرفت.

100%
رهبران مخالف طالبان

بسیاری از این رهبران معتقد بودند غنی پایگاه اجتماعی لازم برای نمایندگی از کل افغانستان را ندارد و طالبان نیز برای اداره کشور ناگزیر به مشارکت با سایر نیروهای سیاسی خواهند بود.

بر همین اساس، آنان انتظار داشتند غنی از قدرت کنار برود و خودشان شریک اصلی طالبان در نظام آینده شوند. اما این تصور، بیش از اندازه خوش‌بینانه و ساده‌انگارانه بود و نشان می‌داد که این جریان‌ها، با وجود سال‌ها جنگ و مذاکره، هنوز شناخت دقیقی از ماهیت و اهداف طالبان ندارند.

اشتباه محاسباتی دیگر این جریان‌ها، اعتماد بیش از حد به روند صلح دوحه و وعده‌های زلمی خلیل‌زاد بود. خلیل‌زاد با شیوه خاص خود توانست بسیاری از رهبران و جریان‌های سیاسی را به این باور برساند که انتقال قدرت از مسیر مذاکره انجام خواهد شد. آنان تا آخرین روزها به این سناریو امیدوار بودند و برای فروپاشی ناگهانی نظام هیچ آمادگی عملی نداشتند.

در نتیجه، با ورود طالبان به کابل غافلگیر شدند و بسیاری از آنان خانه‌ها، موترها و دارایی‌های خود را از دست دادند.

خلیل‌زاد از این جریان‌ها خواسته بود طرح‌های خود را برای آینده افغانستان ارائه کنند. آنان سرگرم تدوین طرح‌های انتقال قدرت بودند، در حالی که طالبان هم‌زمان ولسوالی‌ها را یکی پس از دیگری تصرف می‌کردند و به سوی کابل پیش می‌آمدند.

در ماه‌های پایانی جمهوری، دست‌کم ۵۰ طرح برای آینده نظام و گذار سیاسی ارائه شد؛ از حکومت انتقالی گرفته تا مدل‌های مختلف تقسیم قدرت. خود خلیل‌زاد نیز طرحی را پیشنهاد کرده بود. اما همه این طرح‌ها روی کاغذ باقی ماند و هیچ‌یک به توافق سیاسی واقعی منجر نشد.

واقعیت این بود که پایه نظم آینده افغانستان نه در کابل و نه در مذاکرات بین‌الافغانی، بلکه در توافق دوحه میان امریکا و طالبان گذاشته شده بود؛ توافقی که جایگاه طالبان را به عنوان بازیگر اصلی آینده تثبیت کرده بود.

اعتماد بیش از اندازه به این تصور که مذاکرات سرانجام به توافقی متوازن خواهد انجامید، سبب شد بسیاری از جریان‌های سیاسی تا آخرین لحظه برای سقوط سریع نظام و ورود طالبان به کابل آمادگی نداشته باشند.

از این رو، رهبران سیاسی مخالف طالبان، فریب طرح‌های زلمی خلیل‌زاد جمع حامد کرزی و ترفند طالبان را خوردند.

فرار غنی؛ پایان همه سناریوها

در نهایت، خروج ناگهانی اشرف غنی از کابل، همه محاسبات موجود را برهم زد و بازیگران داخلی و خارجی را غافلگیر کرد.

غنی از طرف امریکا، رهبران سیاسی شامل حامد کرزی و عبدالله عبدالله زیر فشار قرار داشت که از برای تسهیل و موفقیت روند صلح از ریاست جمهوری کنار برود. او حدود یک سال در برابر این فشارها مقاومت کرد و در نهایت برای ناکام کردن هر سه طرف پا به فرار گذاشت.

در آخرین ساعات، شماری از رهبران سیاسی در حال آماده شدن برای سفر به دوحه و ادامه مذاکرات با طالبان بودند. حتی انتقال هیئت شورای عالی مصالحه، شامل حامد کرزی و عبدالله عبدالله، در حال هماهنگی بود و هواپیمای قطر نیز به کابل رسیده بود.

100%
اشرف‌غنی پیوسته تاکید می‌کرد افغانستان را ترک نخواهد کرد

بسیاری از مقام‌های امنیتی تصور می‌کردند غنی در کابل خواهد ماند و مدیریت بحران را بر عهده خواهد گرفت.

او حتی به حامد کرزی اطلاع داده بود که اوضاع تحت کنترول است و می‌توانند با اطمینان راهی دوحه شوند. به عبدالله عبدالله نیز اطمینان مشابهی داده شده بود. هم‌زمان، وزارت دفاع نیز انتظار داشت غنی برای هماهنگی ترتیبات امنیتی به آن وزارتخانه برود.

اما او بدون اطلاع بسیاری از متحدان و رقبای سیاسی خود، کابل را ترک کرد.

این تصمیم از نظر سیاسی، هم‌زمان هر سه ضلع اصلی این معادله را با بحران روبه‌رو کرد.

نخست، پروژه صلح امریکا شکست خورد. خروج غنی روندی را که واشنگتن و زلمی خلیل‌زاد برای انتقال سیاسی قدرت طراحی کرده بودند، با یک پایان آشفته و ناکام روبه‌رو کرد. گفته می‌شد خلیل‌زاد امیدوار بود توافق افغانستان او را به نامزد جایزه صلح نوبل تبدیل کند؛ اما در نهایت، بسیاری او را یکی از عوامل اصلی بحران و بازگشت طالبان به قدرت دانستند. از این منظر، خروج غنی را می‌توان انتقام سیاسی او از طرح خلیل‌زاد نیز تلقی کرد.

دوم، جریان‌های سیاسی کاملاً از معادله قدرت حذف شدند. رهبران احزاب و جریان‌های سیاسی، فرصت مشارکت در یک توافق انتقالی را از دست دادند و از ساختار قدرت کنار زده شدند. آنان که فکر می‌کردند با کناررفتن غنی قدرت را با طالبان تقسیم خواهند کرد، عملاً از صحنه سیاسی افغانستان حذف شدند و هنوز نیز روشن نیست که آیا در آینده امکان بازگشت مؤثر به این عرصه را خواهند یافت یا نه.

سوم، طالبان با وجود تصرف کامل قدرت، با بحران مشروعیت روبه‌رو شدند. اگرچه بازگشت آنان به قدرت تقریباً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید، اما تصرف نظامی کابل و نبود یک توافق سیاسی فراگیر، مشروعیت داخلی و بین‌المللی آنان را با چالش جدی مواجه کرد؛ بحرانی که تا امروز نیز ادامه دارد. اگر انتقال قدرت در حضور اشرف غنی و از مسیر یک توافق سیاسی انجام می‌شد، احتمال به رسمیت شناخته‌ شدن حکومت طالبان از سوی کشورهای مختلف محتمل بود.

با این همه، خود اشرف غنی نیز بهای سنگینی پرداخت. کسی که بارها تأکید کرده بود افغانستان را ترک نخواهد کرد، با خروج ناگهانی خود نه تنها اعتبار سیاسی‌اش را از دست داد، بلکه جمهوری‌ای را که برای حفظ آن مقاومت می‌کرد، ظرف چند ساعت به سوی فروپاشی کامل سوق داد.

ثبت «۲۳۱ مورد زن‌کشی» پس از تسلط طالبان بر افغانستان

۱۷ اسد ۱۴۰۵، ۰۷:۱۸ (‎+۱ گرینویچ)
100%
خانواده لیزا شمس مرگ او را «قتل» می‌خوانند

روزنامه گاردین و زن‌تایمز در یک گزارش تحقیقی از افزایش قتل زنان و خشونت مرگبار علیه آنان پس از تسلط دوباره طالبان در افغانستان خبر داده‌اند. بر اساس این گزارش، خبرنگاران در ۱۰ ولایت از آگست ۲۰۲۱ تاکنون ۲۳۱ مورد «زن‌کشی» را مستند کرده‌اند.

این گزارش تأکید می‌کند که این رقم آمار مجموعی قتل زنان در افغانستان نیست، بلکه شماری از مواردی است که خبرنگاران توانسته‌اند در این ۱۰ ولایت ثبت و بررسی کنند.

از میان این موارد، ۵۳ مرگ به‌طور رسمی خودکشی اعلام شده است؛ در حالی که در شماری از این پرونده‌ها، خانواده‌ها یا شاهدان گفته‌اند که زنان قربانی خشونت خانگی شده‌اند.

بیشترین موارد ثبت‌شده در جوزجان با ۳۶ مورد، هرات با ۳۲ مورد، بدخشان با ۲۸ مورد و غزنی با ۲۶ مورد بوده است. سن قربانیان از پنج تا ۶۵ ساله گزارش شده است.

بر اساس این تحقیق که روز جمعه۱۶ اسد، منتشر شد، ۱۶۵ تن از قربانیان زنان خانه‌دار و فاقد درآمد مستقل بودند؛ موضوعی که به گفته گزارش، توانایی آنان برای مقابله با خشونت خانگی و پیگیری قانونی را محدود می‌کرد.

بیشتر قتل‌های ثبت‌شده در خانه قربانیان رخ داده است. از میان ۲۳۱ مورد، تنها در ۵۸ مورد گزارش بازداشت یک مظنون منتشر شده و در برخی پرونده‌ها، مظنونان مدت کوتاهی پس از بازداشت آزاد شده‌اند.

گاردین و زن‌تایمز همچنین پرونده قتل لیزا شمس، زن ۳۳ ساله، را بررسی کرده‌اند. او اول فبروری ۲۰۲۶ پس از ضرب‌وشتم شدید به شفاخانه منتقل شد و حدود یک ساعت بعد جان باخت.

پدر لیزا گفته است که فک دخترش شکسته بود و آثار گسترده لت‌وکوب روی صورت و بدن او دیده می‌شد. اسناد پزشکی نیز شکستگی‌های متعدد در استخوان‌های صورت او را نشان می‌دهد.

با این حال، در گزارش پزشکی قانونی، علت احتمالی مرگ «خوردن مرگ موش» عنوان شده و «به درخواست خانواده»، کالبدشکافی انجام نشده است. پدر لیزا مرگ او را قتل می‌داند و شوهر لیزا را متهم می‌داند.

گاردین همچنین پرونده فرشته عمادی، ۳۳ ساله و کارمند یک نهاد سازمان ملل متحد در کابل، را بررسی کرده است. فرشته در ۳۱ می در خانه‌اش مرده پیدا شد. شوهرش به پولیس طالبان گفته بود که او به دلیل مشکلات روانی خودکشی کرده است؛ اما خانواده و دوستان فرشته این روایت را رد کرده و شوهر فرشته را به قتل او متهم کرده‌اند. پنج نفر از کسانی که فرشته را می‌شناختند به خبرنگاران گفتند که او پس از ازدواج در ۱۷ سالگی، حدود ۱۵ سال تحت خشونت و کنترول شوهرش قرار داشت. یکی از همکارانش گفت که فرشته بارها از این شکایت کرده بود که شوهرش او را خفه می‌کرد و تهدید می‌کرد: «گلویت را می‌بُرم.»

  • ملل متحد مرگ کارمند زن خود در کابل را تایید کرد

    ملل متحد مرگ کارمند زن خود در کابل را تایید کرد

گاردین می‌گوید آمار رسمی و جامعی درباره قتل زنان در افغانستان منتشر نمی‌شود. اداره دادستانی کل، که پیش از این اطلاعات مربوط به چنین پرونده‌هایی را جمع‌آوری می‌کرد، در سال ۲۰۲۳ منحل شد.

گاردین همچنین به تغییرات حقوقی و نهادی پس از بازگشت طالبان اشاره کرده و می‌گوید این تغییرات حمایت قانونی از زنان را تضعیف کرده است. بر اساس این گزارش، وزارت امور زنان، دفتر دادستانی ویژه رسیدگی به خشونت علیه زنان و شبکه پناهگاه‌های زنان منحل شده و حدود ۲۵۰ قاضی زن نیز از سمت‌های خود برکنار شده‌اند.

در گزارش آمده است که زنان در ساختار قضایی کنونی افغانستان امکان پیگیری مستقیم بسیاری از پرونده‌های حقوقی خود را ندارند. در نتیجه، حتی مادران نیز نمی‌توانند به‌طور مستقل برای پیگیری پرونده‌های حقوقی دختران‌شان اقدام کنند.

خبرنگاران زن تایمز در این تحقیق ۱۷۴ مورد را از گزارش‌های رسانه‌های محلی جمع‌آوری و ۵۷ مورد دیگر را به‌طور مستقیم مستند کرده‌اند.

بر بنیاد گزارش، خبرنگاران نتوانستند با بسیاری از خانواده‌های قربانیان گفت‌وگو کنند، زیرا ترس مانع همکاری آنان شده بود. در چند ولایت نیز خبرنگاران پس از تلاش برای تماس با خانواده‌ها تهدید شدند.

گزارش می‌افزاید که در برخی موارد، مرگ زنان در نتیجه خشونت خانگی از سوی خانواده‌ها یا شاهدان گزارش شده، اما این موارد در اسناد رسمی به‌عنوان خودکشی ثبت شده‌اند.

گاردین تأکید می‌کند که ۲۳۱ مورد ثبت‌شده، شمار واقعی تمام قتل زنان در افغانستان نیست و به دلیل نبود آمار رسمی، محدودیت دسترسی به اطلاعات و ترس خانواده‌ها از پیامدهای احتمالی، شمار واقعی می‌تواند بیشتر باشد.

هشدار رهبر حزب عوامی ملی پختونخوا به طالبان: مردم حتی با سنگ در برابر شما قیام خواهند کرد

۱۶ اسد ۱۴۰۵، ۲۲:۱۰ (‎+۱ گرینویچ)
100%

خوشحال خان کاکر، رهبر حزب عوامی ملی پختونخوا، به طالبان افغان هشدار داد که حتی در نبود جبهه‌های مسلح مخالف، مردم عادی در برابر این گروه قیام خواهند کرد. او گفت اگر مردم تفنگ هم نداشته باشند، با سنگ به خیابان‌ها خواهند آمد و در آن صورت، طالبان و حکومت این گروه دوام نخواهد آورد.

کاکر روز جمعه، ۱۶ اسد، در گفت‌وگو با افغانستان اینترنشنال، سیاست‌های داخلی طالبان را مورد انتقاد قرار داد و گفت: «در پنج سال حاکمیت طالبان، افغانستان به‌جای پیشرفت، عقب رفته است. طالبان هیچ اقدامی انجام نداده که به سود این کشور و مردمش تمام شده باشد.»

رهبر حزب عوامی ملی پختونخوا خطاب به طالبان گفت: «اگر جبهه‌های مسلح نباشند، فردا مردم عادی علیه شما قیام خواهند کرد. حتی اگر تفنگ در دست نداشته باشند، سنگ در دست خواهند گرفت و آن‌گاه شما و این رژیم‌تان باقی نخواهید ماند.»

به گفته کاکر، اگر طالبان به خواسته‌ها و نیازهای مردم احترام نگذارد، افغانستان ممکن است بار دیگر به سمت جنگ برود و به میدان رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل شود.

کاکر همچنین درباره مخالفان نظامی طالبان گفت: «ما از مبارزه مسلحانه حمایت نمی‌کنیم و باور داریم که هرگونه تغییر باید از طریق روند سیاسی ایجاد شود.»

او همچنین با انتقاد از مداخله پاکستان در امور افغانستان گفت که مداخله اسلام‌آباد در افغانستان به قدرت‌گیری طالبان انجامید و اکنون پیامدهای این سیاست دامن اسلام‌آباد را گرفته است.

کاکر گفت: «پاکستان باید از مداخله و حملات مستقیم در افغانستان خودداری کند، زیرا این اقدامات نه‌تنها حمله به حکومت طالبان، بلکه حمله به مردم افغانستان محسوب می‌شود و باعث افزایش نفرت و بی‌اعتمادی میان دو کشور می‌شود.»

100%

خوشحال خان کاکر همچنین نسبت به تیره‌گی روابط میان طالبان و پاکستان ابراز نگرانی کرد و گفت این وضعیت باعث بدتر شدن اوضاع خیبرپختونخوا نیز شده است.

او با اشاره به بسته شدن مسیرها میان دو کشور و محدودشدن تجارت گفت: «بیشترین زیان به مردم خیبرپختونخوا و بلوچستان رسیده است، زیرا کشاورزی، تجارت و کسب‌وکار آنها تحت تاثیر قرار گرفته است.»

پس از درگیری‌های مرزی میان پاکستان و طالبان، تمام گذرگاه‌ها میان دو کشور، از جمله تورخم و چمن بسته شده و تجارت میان دو کشور نیز متوقف شده است. در حال حاضر تنها به مهاجران افغان اجازه داده می‌شود از پاکستان به افغانستان بازگردند.

به گفته مسئولان اتاق مشترک تجارت پاکستان و افغانستان، ادامه بسته‌ بودن مسیرهای میان دو کشور تاکنون حدود ۹۸۰ میلیون دالر به پاکستان و حدود ۴۹۵ میلیون دالر به افغانستان خسارت وارد کرده است.

آغاز پایان دور دوم حاکمیت طالبان

۱۶ اسد ۱۴۰۵، ۱۶:۰۹ (‎+۱ گرینویچ)
•
احمدضیا سراج
100%

حمله اخیر جبهه آزادی افغانستان که پس از آزادی موقت ولسوالی یفتل در ۱۷ جولای ۲۰۲۶ توسط یک گروه محلی و نوظهور به نام «سپاهیان میهن» انجام شد و به تصرف بخش‌هایی از ولسوالی زیباک در بدخشان انجامید، نشان داد که تصور شکست‌ناپذیری طالبان چیزی بیش از یک افسانه نیست.

برای نخستین‌بار در نزدیک به پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، یک گروه مخالف ــ در این مورد جبههٔ آزادی افغانستان ــ نه‌تنها توانست بخشی از قلمرو تحت کنترول طالبان را تصرف کند، بلکه آن را حفظ کرده و در برابر چندین ضدحملهٔ طالبان مقاومت کند.

با نزدیک شدن به پنجمین سال حاکمیت تمامیت‌خواهانه طالبان، بیش از پیش روشن شده است که شورش‌گری برای آنان بسیار آسان‌تر از ایجاد یک نظام حکومتی مؤثر و قابل‌پذیرش بوده است. طالبان در این زمینه ناکام مانده‌اند و هم‌زمان تلاش کرده‌اند تفسیر خود از دین و شیوهٔ زندگی را بر مردم تحمیل کنند.

پرسش اصلی همواره این بوده است که آیا چنین نظامی می‌تواند دوام بیاورد یا نه. اگرچه ممکن است برخی دیدگاه‌های مخالف مطرح کنند، این مقاله به بررسی چند عامل کلیدی می‌پردازد که نشان می‌دهد مدل کنونی حکومت‌داری طالبان به‌تدریج با بحران پایداری روبه‌رو می‌شود.

چالش‌های داخلی

برخلاف تصوری که طالبان را یک جنبش منسجم و متحد نشان می‌دهد، این گروه در واقع مجموعه‌ای از نیروهای محلی کوچک‌تر است که زیر نظر فرماندهان منطقه‌ای فعالیت می‌کنند؛ فرماندهانی که در بسیاری موارد، وفاداری اصلی‌شان نه به ساختار مرکزی، بلکه به منافع شخصی و محلی خودشان نهفته است.

رویداد مربوط به جمعه فاتح در بدخشان نشان داد که خواسته‌ها و برنامه‌های یک فرمانده محلی می‌تواند حتی بر دستورهای رهبر به‌اصطلاح عالی طالبان غلبه کند. این رویداد همچنین ناتوانی رهبری طالبان را در اعمال کامل اقتدار آشکار ساخت.

اگرچه رهبران طالبان در قندهار و کابل گزینه‌های مختلفی را برای مهار این نافرمانی بررسی کردند، اما در رسیدن به اهداف خود ناکام ماندند. در نهایت، به جای برخورد قاطع، وارد مذاکره شدند و به خواسته‌های این فرمانده محلی تن دادند.

با این حال، جمعه فاتح در مقایسه با شماری از فرماندهان بانفوذتر در سراسر افغانستان که تنها تا زمانی از رژیم حمایت می‌کنند که منافع شخصی‌شان با آن همسو باشد، یک چالش محدود به شمار می‌رود.

در واقع، طالبان بیشتر شبیه ائتلافی از جناح‌های مختلف عمل می‌کند که از طریق مجموعه‌ای از توافق‌ها و منافع متقابل در کنار هم نگه داشته شده‌اند.

فرماندهانی مانند مولوی نورالدین، قاری صلاح‌الدین، مخدوم عالم و مولوی نجیب راغ، نمونه‌هایی از چهره‌های بانفوذی هستند که انتظار داشتند پس از بازگشت طالبان به قدرت، جایگاه سیاسی و سهم بیشتری در ساختار قدرت به دست آورند.

پیش از سقوط حکومت پیشین، این فرماندهان بارها از تمرکز قدرت در دست رهبران ارشد طالبان از قندهار شکایت کرده بودند. پس از بازگشت طالبان به قدرت، این نارضایتی‌ها به گلایه‌هایی خاموش اما پایدار تبدیل شد؛ زیرا آنان به مقام‌های مهمی که انتظار داشتند، دست نیافتند.

بسیاری از این فرماندهان همچنان از تمرکز قدرت در قندهار ناراضی هستند. آنان، مانند جمعه فاتح، ممکن است در آینده، اگر منافع شخصی‌شان تهدید شود، با نادیده گرفتن دستورهای هبت‌الله آخندزاده یا پیوستن به دیگر جناح‌های ناراضی، رهبری طالبان را به چالش بکشند و برای تغییر وضعیت موجود ائتلافی تشکیل دهند.

این شکاف‌های داخلی تنها به فرماندهان محلی در شمال افغانستان محدود نیست. نارضایتی در میان فرماندهان بانفوذ پشتون از قوم غلجایی، از جمله اعضای شبکهٔ حقانی، نیز در حال افزایش است.

اگرچه در ظاهر وضعیت آرام به نظر می‌رسد، اما در لایه‌های زیرین، نارضایتی در حال گسترش است. شیرمحمد عباس استانکزی آشکارترین نمایندهٔ این جریان بوده است، اما او تنها نیست.

اعضای شبکه حقانی بارها گفته‌اند که رهبری طالبان در قندهار در حال آزمودن صبر آنان است؛ صبری که ممکن است به‌زودی پایان یابد. بسیاری از فرماندهان این جناح تنها منتظر فرصتی هستند تا از این شکاف‌ها بهره بگیرند.

حقانی‌ها حتی پیش از تصرف قدرت در آگست ۲۰۲۱ نیز ناراضی بودند. پس از انتصاب هبت‌الله آخندزاده به رهبری طالبان، حقانی‌ها به‌عنوان معاون اول گروه تعیین شدند، اما همواره برای رساندن دیدگاه‌های خود و تأثیرگذاری واقعی بر تصمیم‌های کلان با مشکل روبه‌رو بودند.

در شورای عالی رهبری طالبان، آنان در اقلیت قرار داشتند؛ زیرا اعضای وابسته به حوزهٔ قندهار بزرگ معمولاً متحد عمل می‌کردند و پیشنهادهای مطرح‌شده از سوی سراج‌الدین حقانی و دیگر چهره‌های خارج از این حلقه را رد می‌کردند.

در همین حال، جبههٔ آزادی افغانستان از افزایش عملیات‌های خود علیه طالبان در نورستان، کنر و تخار خبر داده است.

این جبهه در ماه مه، یک کاروان طالبان را در ولسوالی سروبی کابل هدف قرار داد، به یک پاسگاه طالبان در کاپیسا حمله کرد و در ماه جون نیز به یک پایگاه طالبان در ولسوالی ویگل نورستان یورش برد که در نتیجه، تلفات سنگینی به طالبان وارد شد.

همچنین فعالیت‌هایی از سوی گروه‌های کوچک‌تر در کاپیسا، کابل، قندهار، غزنی و زابل گزارش شده است.

طالبان برای کنترول وضعیت امنیتی رو به وخامت در بدخشان، حدود هزار نیروی کمکی از ولایت‌های دیگر به این منطقه اعزام کردند.

این گروه در هفته نخست جولای، روند جمع‌آوری سلاح از مردم محلی را در بدخشان و دیگر ولایت‌های شمالی آغاز کرد. طالبان همچنین چهار مقام ارشد نظامی خود در شمال افغانستان را جابه‌جا کردند که این تغییرات عمدتاً بر بدخشان متمرکز بود. فرماندهان مورد اعتماد طالبان از بلخ و جوزجان به بدخشان منتقل شدند.

مجموعهٔ این اقدامات نشان می‌دهد که طالبان تهدید موجود را جدی تلقی می‌کنند و نگران گسترش تحولات شمال به دیگر مناطق افغانستان هستند؛ تحولی که می‌تواند پایه‌های حکومت آنان را با خطر روبه‌رو کند.

تنش‌های منطقه‌ای فزاینده

گزارش‌های معتبر متعدد بین‌المللی نشان می‌دهد که افغانستان تحت حاکمیت طالبان به پناهگاهی امن برای شماری از سازمان‌های تروریستی منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل شده است؛ گروه‌هایی که از خاک افغانستان برای جذب نیرو، آموزش، سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی حملات در بیرون از مرزهای این کشور استفاده می‌کنند.

حضور گروه‌هایی مانند القاعده، تحریک طالبان پاکستان، جنبش اسلامی ترکستان شرقی، جنبش اسلامی اوزبیکستان و جماعت انصارالله تاجیکستان، نگرانی‌های جدی امنیتی برای کشورهای همسایه ایجاد کرده است.

اگرچه کشورهای منطقه در ظاهر رویکردهای متفاوتی در برابر طالبان و وضعیت افغانستان دارند، این موضوع همچنان یکی از نگرانی‌های اساسی دستگاه‌های امنیتی آنان به شمار می‌رود.

پاکستان بدون تردید کشوری است که در کوتاه‌مدت بیشترین آسیب را از حملات تحریک طالبان پاکستان از خاک افغانستان متحمل شده است. اما با گذشت زمان، دیگر کشورهای همسایه نیز ممکن است با تهدیدهای مشابه امنیتی روبه‌رو شوند.

سیاست طالبان در میزبانی و پناه دادن به گروه‌هایی که از سوی کشورهای همسایه به‌عنوان تهدید امنیتی شناخته می‌شوند، احتمالاً انزوای بین‌المللی این گروه را عمیق‌تر خواهد کرد و احتمال واکنش کشورهای آسیب‌دیده برای مقابله با این تهدیدها را افزایش خواهد داد.

یکی از نشانه‌های این انزوا، اظهارات اخیر فرستادهٔ ویژهٔ اتحادیهٔ اروپا برای افغانستان است که گفته است پاکستان حق دارد در برابر تهدیدهای تروریستی برخاسته از خاک افغانستان واکنش نشان دهد.

چنین سیاست‌هایی افغانستان و مردم آن را در معرض پیامدهایی قرار می‌دهد که اکثریت افغان‌ها خواهان جلوگیری از آن هستند. این در واقع سیاست یک گروه غیرمشروع است که نمایندگی از مردم افغانستان نمی‌کند؛ اما در نهایت این مردم عادی و بی‌گناه‌اند که هزینهٔ اقدامات کشورهای آسیب‌دیده را می‌پردازند.

با این حال، حمایت طالبان از تحریک طالبان پاکستان و دیگر گروه‌های مسلح، به نظر می‌رسد فراتر از اقدامات فردی فرماندهان محلی باشد؛ هرچند طالبان گاه خلاف این موضوع را ادعا کرده‌اند.

انتصاب ملا محمدزایی، والی سایه پیشین طالبان در ولایت‌های قندهار و غزنی، از سوی هبت‌الله آخندزاده برای نظارت بر این گروه‌ها و گزارش‌دهی مستقیم به او، نشان‌دهندهٔ وجود یک سیاست متمرکزتر در این زمینه است.

ادامهٔ چنین رویکردی ممکن است در نهایت عمر حکومت طالبان را کوتاه‌تر کند و هم‌زمان دشواری‌های بیشتری را بر مردم افغانستان تحمیل نماید.

انتخاب محمدزایی برای نظارت بر تحریک طالبان پاکستان نیز اقدامی حساب‌شده به نظر می‌رسد؛ زیرا او ظاهراً دیدگاه خصمانه‌ای نسبت به پاکستان دارد و خواهان انتقام است. او از حلقهٔ نزدیکان ملا اختر منصور، رهبر پیشین طالبان، محسوب می‌شود؛ افرادی که باور دارند پاکستان در هدف قرار گرفتن اختر منصور توسط امریکا، زمانی که او از ایران به سوی بلوچستان پاکستان در حرکت بود، نقش داشته است.

محاسبه نادرست سیاسی

نشانه‌های اندکی وجود دارد که نشان دهد رهبری کنونی طالبان آماده است حمایت خود از تحریک طالبان پاکستان را کنار بگذارد.

مذاکرات ناموفق میان هیئت‌های پاکستان و طالبان در ترکیه، عربستان سعودی، چین و قطر، نشان داد که طالبان در برخورد با نگرانی‌های اسلام‌آباد مرتکب یک محاسبهٔ سیاسی اشتباه شده‌اند.

طالبان تلاش کردند همان شیوه‌ای را در مذاکرات با پاکستان به کار گیرند که پیشتر در گفت‌وگوهای دوحه با ایالات متحده استفاده کرده بودند.

در آن زمان، امریکا تحت فشار فزایندهٔ سیاسی داخلی قرار داشت و تصمیم گرفته بود حضور نظامی خود در افغانستان را پایان دهد. طالبان با طولانی کردن روند مذاکرات توانستند موقعیت خود را تقویت کنند؛ زیرا واشنگتن با محدودیت‌های زمانی و فشارهای سیاسی جدی روبه‌رو بود.

اما وضعیت پاکستان کاملاً متفاوت است. برخلاف ایالات متحده، پاکستان قصد خروج از منطقه را ندارد و با یک ضرب‌الاجل مشخص مواجه نیست.

از همین رو، راهبرد طالبان برای کش دادن مذاکرات بعید است در برابر کشوری که تجربهٔ طولانی در تحولات سیاسی افغانستان دارد، همان نتیجه را به همراه داشته باشد.

شیوهٔ خروج امریکا از افغانستان نیز ممکن است به شکل‌گیری اعتماد به‌ نفس بیش از حد در میان رهبران طالبان کمک کرده باشد. با این حال، شرایط خروج امریکا حاصل ترکیبی خاص از فشارهای سیاسی داخلی و ملاحظات راهبردی گسترده‌تر بود؛ عواملی که الزاماً دربارهٔ پاکستان، چین، اوزبیکستان یا تاجیکستان صدق نمی‌کند.

100%
احمدضیا سراج آخرین رئیس امنیت ملی حکومت پیشین افغانستان بود.

فقر، بیکاری و خشم عمومی فزاینده

در ظاهر، اقتصاد افغانستان تاکنون با اتکا به ادامهٔ کمک‌های بشردوستانهٔ بین‌المللی، انتقال پول نقد از سوی حکومت ایالات متحده و حدود ۱.۶ میلیارد دالر حواله سالانهٔ افغان‌های مقیم خارج برای حمایت از خانواده‌هایشان، همچنان سرپا مانده است.

اما در پشت این ظاهر، واقعیت متفاوت است: بیکاری گسترده باقی مانده، وابستگی مردم به کمک‌های بشردوستانه افزایش یافته، مسیرهای مهم اقتصادی همچنان با اختلال روبه‌رو است و چشم‌انداز اقتصاد درازمدت افغانستان تیره به نظر می‌رسد.

این مشکلات اقتصادی، همراه با افزایش خشم عمومی نسبت به محدودیت‌های اعمال‌شده بر آموزش دختران و اشتغال زنان، شرایطی ایجاد می‌کند که ممکن است برخی افراد را به سازمان‌دهی اقدامات خودجوش علیه طالبان یا پیوستن به مقاومت مسلحانه، از جمله گروه‌های موجود و تازه‌ظهور، سوق دهد.

بدون تردید، مردم همواره پیش از اعتراض در برابر یک رژیم خشن که به هیچ قانونی پایبند نیست و نیروهایش اجازه دارند دست به کشتارهای فراقانونی بزنند، با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند.

اما زمانی که مردم به این نتیجه برسند که فقر در نهایت زندگی آنان را نابود خواهد کرد، مگر آن‌که برای تغییر وضعیت خود اقدامی کنند، بسیاری از ترس‌ها از میان خواهد رفت.

کمبود تجهیزات نظامی عملیاتی

افزایش فعالیت گروه‌های مخالف، فشار قابل توجهی بر تسلیحات سنگین و تجهیزات نظامی طالبان وارد خواهد کرد.

بیشتر هلیکوپترها و هواپیماهای ترابری که از حکومت پیشین افغانستان به جا مانده‌اند، برای بازگشت به وضعیت عملیاتی کامل به تعمیرات اساسی نیاز دارند.

کمبود بودجه در بخش‌های حیاتی سبب شده است بخش بزرگی از این تجهیزات فرسوده شود و نگهداری آن‌ها به‌طور روزافزون دشوارتر گردد.

علاوه بر این، بسیاری از سلاح‌های سبک باقی‌مانده از حکومت پیشین یا از انبارهای نظامی غارت شده، یا در بازار سیاه به فروش رسیده و یا از افغانستان قاچاق شده‌اند.

طالبان به اشتباه تصور می‌کردند پس از امضای یادداشت تفاهم با دولت روسیه در ماه مه ۲۰۲۶، برای تعمیر تجهیزات سنگین و بازسازی هواپیماهای قدیمی کمک‌های رایگان دریافت خواهند کرد.

اما به‌زودی دریافتند که باید هزینه‌های سنگین این تعمیرات را خودشان تأمین کنند.

بر اساس چندین گزارش معتبر، ناوگان محدود هلیکوپترها و هواپیماهای ترابری طالبان ممکن است در سال آینده، به دلیل کمبود منابع مالی و ظرفیت نگهداری، زمین‌گیر شود.

نتیجه‌گیری

جبههٔ آزادی افغانستان با شکستن یک مانع روانی مهم نشان داده است که نه‌تنها تصرف قلمرو از طالبان امکان‌پذیر است، بلکه می‌توان آن را در برابر حملات متقابل مکرر نیز حفظ کرد.

این روند می‌تواند با ورود جبهه مقاومت ملی و دیگر گروه‌های همسو به میدان نبرد، تقویت شود.

پنج سال سرکوب توسط رژیم طالبان در حال تکمیل شدن است. فساد، خویشاوندسالاری و غارت منابع افزایش یافته است. قاچاق طلا، سنگ‌های قیمتی و مواد مخدر گسترده است.

طالبان قندهاری با کنار زدن مالکان محلی و طالبان محلی، بر منابع پردرآمد در ولایت‌های شمالی افغانستان سلطه پیدا کرده‌اند.

طالبان می‌توانستند یک راه‌حل سیاسی فراگیرتر و مورد پذیرش گسترده‌تر را دنبال کنند؛ راه‌حلی که شاید به چرخه طولانی درگیری در افغانستان پایان می‌داد. اما آنان مسیر تمرکز قدرت را انتخاب کردند؛ به‌گونه‌ای که بیشتر مقام‌های مهم در اختیار طالبان قندهاری قرار گرفت و بخش‌های بزرگی از جامعه از ساختار قدرت کنار گذاشته شدند.

بحث اصلی این نیست که بزرگ‌ترین آسیب‌پذیری طالبان فقط در شکست نظامی خلاصه می‌شود؛ بلکه مشکل اساسی، فرسایش تدریجی پایه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و منطقه‌ای است که طالبان نسخهٔ دوم حکومت خود را بر آن بنا کرده‌اند.

اگر این روند ادامه پیدا کند، ممکن است پیامدهای آن در نهایت از هر شکست نظامی در یک میدان نبرد مهم‌تر باشد.

با کاهش منابع مالی، حفظ حتی یک ناوگان کوچک هواپیما و نگهداری دیگر تجهیزات سنگین نظامی روزبه‌روز دشوارتر خواهد شد.

هم‌زمان، افزایش فعالیت گروه‌های مخالف که برای رهایی افغانستان از یک رژیم استبدادی و بازگرداندن حقوق بیش از نیمی از جمعیت کشور مبارزه می‌کنند، چالشی بی‌سابقه برای طالبان ایجاد خواهد کرد.

برخلاف طالبان نسخه اول، این‌بار آنان جایی برای پنهان شدن نخواهند داشت.

جبهه آزادی افغانستان و سپاهیان میهن هر دو یک گام مهم برای شکستن فضای ترس برداشتند؛ اما این روند می‌تواند شمار بسیار بیشتری از افراد و گروه‌ها را به میدان بکشاند تا برای سرنگونی این رژیم، بازگرداندن عدالت، برقراری صلح پایدار و در نهایت فراهم شدن فرصت زندگی شایسته برای مردم افغانستان تلاش کنند.