• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

مقاله احمدضیا مسعود برای افغانستان اینترنشنال: نقشه راه سازمان ملل و معضل حکومت فراگیر

۷ جوزا ۱۴۰۴، ۲۱:۰۸ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۰۸:۰۹ (‎+۰ گرینویچ)

احمد ضیا مسعود، معاون پیشین رئیس جمهور افغانستان، در این مقاله که به افغانستان اینترنشنال فرستاده است، دیدگاه‌های خود را درباره تشکیل حکومت فراگیر در افغانستان تشریح کرده است.

از زمان سقوط دولت جمهوری افغانستان در اسد ۱۴۰۰، مسئله مشروعیت سیاسی و حکومت فراگیر در افغانستان دوباره در مرکز گفتمان بین‌المللی قرار گرفته است.

بازگشت طالبان به قدرت از طریق نظامی، چشم‌انداز سیاسی کشور را اساساً تغییر داده و نگرانی‌های مهمی را در مورد نمایندگی، مشارکت و حفاظت از حقوق مدنی و انسانی تحت حکومت بالفعل آن ایجاد کرده است.

علیرغم درخواست‌های مکرر جامعه بین‌المللی، به ویژه سازمان ملل متحد، برای تشکیل یک دولت فراگیر، رژیم فعلی در کابل همچنان از نظر ایدئولوژیکی سفت و سخت و از نظر قومی متمرکز است و تحمل کمی برای کثرت‌گرایی سیاسی دارد.

سازمان ملل متحد، از طریق پلتفرم‌های مختلف - از جمله توافقنامه دوحه و گفت‌وگوهای بعدی - تلاش کرده است تا نقشه راهی برای صلح و ثبات در افغانستان ترسیم کند. با این حال، این تلاش‌ها تا حد زیادی در رفع موانع ساختاری و ایدئولوژیکی اصلی که مانع از پذیرش یک چارچوب سیاسی واقعاً فراگیر توسط طالبان می‌شود، شکست خورده است.

در این زمینه، مفهوم "دولت فراگیر" اگر با ضمانت‌های قابل اجرا، بی‌طرفی سیاسی و چشم‌انداز امنیتی بازسازی‌شده، به ویژه در مراکز شهری مانند کابل، همراه نباشد، در معرض خطر تقلیل به یک حرکت نمادین قرار دارد.

این مقاله به بررسی انتقادی امکان‌سنجی ایجاد یک دولت فراگیر در حضور سلطه نظامی طالبان می‌پردازد، محدودیت‌های توافقنامه‌های بین‌المللی گذشته مانند توافقنامه دوحه را تجزیه و تحلیل می‌کند و نقش استراتژیکی را که سازمان ملل متحد باید در صورت دستیابی به یک توافق سیاسی معنادار ایفا کند، ارزیابی می‌کند.

این مقاله استدلال می‌کند که بدون تضمین‌های بین‌المللی، یک محیط امنیتی بی‌طرف و یک فرآیند معتبر برای گفت‌وگوی بین‌الافغانی، هر دولتی که به عنوان "فراگیر" نامگذاری شود، در دستیابی به مشروعیت یا پایداری شکست خواهد خورد.

برای پرداختن به این سوالات، این مقاله در هفت بخش ساختار یافته است. این مقاله با مروری نظری بر حکومت فراگیر آغاز می‌شود و پس از آن به تجزیه و تحلیل زمینه سیاسی فعلی در افغانستان می‌پردازد. بخش سوم، مشارکت سازمان ملل متحد را از طریق توافقنامه دوحه بررسی می‌کند و از شکست‌های آن درس می‌گیرد.

بخش چهارم چالش‌های خاص برای ایجاد یک دولت فراگیر واقعی تحت حاکمیت طالبان را شناسایی می‌کند. در نهایت، این مقاله مجموعه‌ای از توصیه‌های عملی را برای سازمان ملل متحد و ذینفعان بین‌المللی ارائه می‌دهد و با خلاصه‌ای از یافته‌های کلیدی و مسیری پیشنهادی برای حل و فصل سیاسی پایدار به پایان می‌رسد.

۲. مفهوم حکومت فراگیر: مرور نظری

حکومت فراگیر به طور گسترده به عنوان ستونی اساسی برای ایجاد صلح، مشروعیت دولت و توسعه سیاسی پایدار در جوامع پس از جنگ در نظر گرفته می‌شود. این مفهوم که ریشه در نظریه دموکراتیک و اصول قرارداد اجتماعی دارد، به میزانی اشاره دارد که همه اقشار جامعه - صرف نظر از قومیت، مذهب، جنسیت یا وابستگی سیاسی - می‌توانند به طور معناداری در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و ساختارهای قدرت مشارکت کنند. هدف نه تنها نمایندگی، بلکه توزیع عادلانه قدرت، منابع و فرصت‌ها نیز هست.

محققانی مانند آرند لیپارت (۱۹۹۹) و جان دریزک (۲۰۰۰) تاکید می‌کنند که حکومت فراگیر در جوامع کثرت‌گرا که در آنها نارضایتی‌های تاریخی، اختلافات قومی یا درگیری‌های ایدئولوژیک وجود دارد، ضروری است. نظریه دموکراسی انجمنی لیپارت، سازوکارهای تقسیم قدرت - از جمله ائتلاف‌های بزرگ، وتوی اقلیت‌ها و نمایندگی تناسبی - را به عنوان ابزارهای ضروری برای تطبیق شکاف‌های عمیق اجتماعی ترسیم می‌کند. در کشورهای شکننده یا پس از جنگ، شمولیت صرفاً یک ترجیح هنجاري نیست، بلکه یک ضرورت عملی برای جلوگیری از بازگشت به خشونت است.

سازمان ملل متحد همچنین شمولیت در حکومت را به عنوان فرآیندی تعریف می‌کند که در آن همه بازیگران مرتبط در گذار سیاسی جایگاهی دارند. طبق گزارش سازمان توسعه ملل متحد، توافقات سیاسی فراگیر نیازمند شفافیت، پاسخگویی و مشارکت فعال گروه‌های به حاشیه رانده شده، از جمله زنان و اقلیت‌ها است. یک دولت فراگیر نه تنها در مورد ترکیب کابینه یا پارلمان، بلکه در مورد فرآیند اساسی مذاکره، اعتمادسازی و مصالحه سیاسی نیز هست.

نکته مهم این است که شمولیت باید از تنوع سطحی متمایز شود. صرفاً انتصاب افراد از گروه‌های قومی یا سیاسی مختلف - بدون اعطای نفوذ واقعی به آنها - منجر به تظاهر به جای مشارکت معنادار می‌شود. همانطور که در گذارهای سیاسی در کشورهایی مانند عراق، سودان جنوبی و لبنان نشان داده شده است، موفقیت شمولیت به شدت به وجود ضمانت‌های نهادی، سازوکارهای اجرایی بی‌طرف و نظارت بین‌المللی بستگی دارد.

در زمینه افغانستان، حکومت فراگیر یک چالش دیرینه بوده است. از زمان فروپاشی سلطنت در دهه ۱۹۷۰، رژیم‌های متوالی برای ایجاد یک نظم سیاسی که منعکس کننده تنوع قومی و منطقه‌ای کشور باشد، تلاش کرده‌اند. عدم دستیابی به این شمولیت بارها منجر به چرخه‌هایی از درگیری، محرومیت از حقوق و بحران‌های مشروعیت شده است.

بنابراین، هرگونه بحثی در مورد تشکیل یک دولت فراگیر تحت حکومت طالبان باید ریشه در درک روشنی از آنچه شمولیت مستلزم آن است داشته باشد، نه به عنوان یک ظاهر یا استراتژی روابط عمومی، بلکه به عنوان یک تحول ساختاری واقعی که توسط فرآیندهای سیاسی فراگیر، ضمانت‌های معتبر و حاکمیت مشترک پشتیبانی می‌شود.

۳. زمینه سیاسی افغانستان پس از ۲۰۲۱

فروپاشی جمهوری اسلامی افغانستان در اسد ۱۴۰۰ نقطه عطفی در مسیر سیاسی این کشور بود. تصرف نظامی سریع طالبان، پس از خروج نیروهای ایالات متحده و ناتو، نه تنها نظم شکننده قانون اساسی را مختل کرد، بلکه آن را با یک رژیم بالفعل جایگزین کرد که فاقد مشروعیت انتخاباتی و رضایت عمومی گسترده است. در حالی که طالبان ادعا می‌کند امنیت و حاکمیت را احیا کرده‌ است، ماهیت حکومت این گروه نگرانی‌های قابل توجهی را در مورد اقتدارگرایی، انحصارطلبی ایدئولوژیک و به حاشیه راندن سیستماتیک بخش‌های بزرگی از جامعه افغانستان ایجاد کرده است.

در قلب این واقعیت سیاسی جدید، تمرکز قدرت در یک چارچوب ایدئولوژیک و قومی محدود وجود دارد. رهبری طالبان همچنان به طور گسترده تحت سلطه روحانیون پشتون از ولایت‌های جنوبی است و گروه‌های قومی غیرپشتون، روشنفکران سکولار یا زنان حضور بسیار کمی دارند یا اصلاً حضور ندارند.

احزاب سیاسی همچنان ممنوع هستند، رسانه‌های مستقل به شدت محدود شده‌اند، سازمان‌های جامعه مدنی سرکوب می‌شوند و مخالفان به طور سیستماتیک از طریق ارعاب و خشونت ساکت می‌شوند. به نظر می‌رسد مدل حکومتداری رژیم فعلی به شدت از تفسیری سختگیرانه از اسلام دیوبندی گرفته شده است و پذیرش کمی برای کثرت‌گرایی یا تنوع سیاسی دارد.

علاوه بر این، علیرغم وعده‌های اولیه اعتدال و شمول پس از بازگشت به قدرت، طالبان نتوانسته‌ است هیچ گام معتبری در جهت تشکیل یک دولت واقعاً نماینده بردارد. کابینه موقت آنها که در سپتامبر ۲۰۲۱ اعلام شد، تقریباً به طور کامل از وفاداران طالبان تشکیل شده است که بسیاری از آنها به دلیل مشارکت در شورش و تروریسم تحت تحریم‌های بین‌المللی قرار دارند. این تثبیت قدرت، حس طرد شدن را در میان سایر جوامع قومی و همچنین در میان نخبگان سیاسی سابق، تکنوکرات‌ها و فعالان جامعه مدنی عمیق‌تر کرده است.

حکومت طالبان همچنین با فقدان کامل کنترول‌ها و توازن‌های نهادی مشخص می‌شود. هیچ پارلمان کارآمدی، هیچ قوه قضائیه مستقلی و هیچ چارچوب قانون اساسی برای تنظیم رفتار قوه مجریه وجود ندارد. تصمیم‌گیری در درون حلقه رهبر عالی طالبان متمرکز است و فرامین او از اقتدار مطلق برخوردار است. در این زمینه، مفهوم «دولت فراگیر» به شدت مشکل‌ساز می‌شود، زیرا هیچ سازوکار سیاسی یا قانونی وجود ندارد که از طریق آن بتوان شمول‌گرایی را اجرایی کرد.

یکی دیگر از ویژگی‌های کلیدی فضای سیاسی پس از ۲۰۲۱، اتکای طالبان به کنترول اجباری بر مراکز شهری در حالی است که مناطق روستایی را از طریق شبکه‌های قبیله‌ای و مذهبی اداره می‌کنند. اگرچه این امر ممکن است ثبات کوتاه‌مدت را فراهم کند، اما نمی‌تواند خلأ نهادی بلندمدت و نقص‌های حکومتداری را که دهه‌هاست افغانستان را گرفتار کرده است، برطرف کند. مشارکت محدود جامعه بین‌المللی - که اغلب ناشی از نگرانی‌های بشردوستانه یا محاسبات ژئوپلیتیکی است - همچنین به طالبان اجازه داده است تا در برابر اصلاحات معنادار مقاومت کنند و در عین حال به دنبال به رسمیت شناخته شدن بالفعل باشند.

در مجموع، زمینه سیاسی افغانستان پس از ۲۰۲۱ با حکومت استبدادی متمرکز، طرد قومی، انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژیک و فقدان نهادهای مشارکتی تعریف می‌شود. این شرایط اساساً با اصول و پیش‌نیازهای حکومت فراگیر در تضاد است. بنابراین، هرگونه تلاشی برای ایجاد یک توافق سیاسی گسترده باید با ساختارهای قدرت عمیقاً ریشه‌دار و اعتقادات ایدئولوژیکی که رژیم فعلی را تعریف می‌کنند، مقابله کند.

۴. موضع سازمان ملل متحد و توافقنامه دوحه: درس‌ها و محدودیت‌ها

سازمان ملل متحد از نظر تاریخی نقشی پیچیده و در حال تحول در فرآیندهای سیاسی افغانستان، از هماهنگی‌های بشردوستانه گرفته تا حل منازعات و دولت‌سازی، ایفا کرده است. پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱، سازمان ملل متحد در تسهیل روند بن که زمینه‌ساز نظم قانون اساسی پس از طالبان شد، نقش مهمی داشت. با این حال، با تغییر پویایی قدرت به سمت مذاکرات دوجانبه بین ایالات متحده و طالبان که در توافقنامه دوحه در ۲۹ فبروری ۲۰۲۰ به اوج خود رسید - نقش آن به طور فزاینده‌ای محدود شد.

توافقنامه دوحه که رسماً بین ایالات متحده و طالبان - با حداقل مشارکت سازمان ملل متحد - امضا شد، قرار بود چارچوبی برای خروج مرحله‌ای نیروهای امریکایی و آغاز مذاکرات بین‌الافغانی فراهم کند. با این حال، این توافقنامه حاوی چندین نقص اساسی بود که پیامدهای بلندمدتی برای آینده سیاسی افغانستان داشته است:

  • محرومیت دولت جمهوری افغانستان: شاید مهم‌ترین محدودیت توافقنامه دوحه، محرومیت کامل جمهوری اسلامی افغانستان از روند مذاکرات بود. این امر نه تنها مشروعیت دولت سابق را تضعیف کرد، بلکه مردم افغانستان را از نمایندگی در تعیین سرنوشت سیاسی خود نیز محروم کرد.

• فقدان سازوکارهای اجرایی: این توافقنامه فاقد ضمانت‌های الزام‌آور برای تضمین پایبندی طالبان بود. هیچ ماده‌ای برای نظارت، پاسخگویی یا عواقب تخلفات توسط شخص ثالث وجود نداشت. این امر یک پویایی نامتقارن ایجاد کرد که در آن طالبان مشروعیت بین‌المللی و امتیازاتی - مانند آزادی زندانیان - را بدون پایبندی به تعهدات خود به دست آورد.

• تمرکز محدود بر منافع امنیتی ایالات متحده: هدف اصلی توافقنامه دوحه، خروج نیروهای امریکایی و تضمین عدم استفاده از خاک افغانستان برای تروریسم علیه غرب بود. مسائل گسترده‌تری مانند حقوق بشر، حکومت دموکراتیک و حمایت از اقلیت‌ها تا حد زیادی به حاشیه رانده شدند یا به عنوان اجزای آرمانی و نه اجزای قابل اجرا در این توافقنامه تلقی شدند.

• توانمندسازی روایت طالبان: این توافقنامه به طالبان اجازه داد تا خود را به عنوان یک شریک مذاکره مشروع در صحنه جهانی معرفی کند، در حالی که همزمان مبارزات نظامی خود را علیه نیروهای افغان تشدید کردند. این امر این گروه را جسورتر کرد تا در طول مذاکرات بین‌الافغانی بعدی در دوحه، استراتژی پیروزی را به جای سازش دنبال کند.

از دیدگاه سازمان ملل، توافقنامه دوحه فرصتی از دست رفته برای ایجاد یک چارچوب چندجانبه برای صلح با مالکیت واقعی افغان‌ها بود. اگرچه یوناما همچنان از یک توافق سیاسی حمایت می‌کرد، اما نفوذ آن به نفع دیپلماسی قدرت‌های بزرگ به حاشیه رانده شد.

در مجموع، در حالی که سازمان ملل متحد همچنان یک بازیگر کلیدی در بحران افغانستان است، نقش آینده آن باید دوباره تنظیم شود. باید از یک ناظر منفعل به یک ضامن فعال برای شمولیت سیاسی، اصلاحات نهادی و حقوق بشر تغییر کند. این امر مستلزم همکاری قوی‌تر میان بازیگران بین‌المللی، حضور بیشتر افغان‌ها در تمام مراحل مذاکره، و موضع‌گیری قاطع در برابر هرگونه توافق سیاسی است که کنترل استبدادی را بدون تغییر معنادار مشروعیت می‌بخشد

۵. چالش‌های ایجاد یک دولت واقعاً فراگیر تحت حکومت طالبان

تشکیل یک دولت فراگیر در افغانستان تحت رژیم فعلی طالبان با چالش‌های بزرگی روبرو است که فراتر از نمایندگی قومی یا نمادگرایی سیاسی است. در حالی که طالبان ممکن است با انتصاب چند غیر پشتون، ادعای پذیرش تنوع را داشته باشند، موانع عمیق‌تر نهادی، ایدئولوژیک و امنیتی، ایجاد یک نظام سیاسی واقعاً فراگیر و کارآمد را بدون تحولات اساسی بسیار بعید می‌کند.

۵.۱ انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژیک و ناسازگاری سیاسی

جهان‌بینی طالبان ریشه در یک ایدئولوژی مطلق‌گرا و تئوکراتیک دارد که اصول کثرت‌گرایی دموکراتیک، برابری جنسیتی و آزادی‌های سیاسی فردی را رد می‌کند. حکومت آنها با تفسیری محدود از قوانین اسلامی شکل گرفته است که ذاتاً با اصول مشارکت سیاسی فراگیر، به ویژه برای زنان، اقلیت‌های مذهبی و بازیگران سکولار، در تضاد است. این چارچوب ایدئولوژیک، فضایی برای تقسیم قدرت با بازیگرانی که دیدگاه‌های سیاسی یا مذهبی متفاوتی دارند، فراهم نمی‌کند و مفهوم فراگیری را به یک امر ایدئولوژیک غیرقابل اجرا تبدیل می‌کند.

۵.۲ فقدان چارچوب قانونی و قانون اساسی

یک نظام سیاسی فراگیر نیازمند یک ساختار قانونی و قانون اساسی مدون است که توزیع قدرت را تعریف کند، حقوق اقلیت‌ها را تضمین کند و تعادل را تضمین کند. تحت حکومت طالبان، افغانستان فاقد یک قانون اساسی کارآمد یا یک نهاد قانونگذاری مشروع است. طالبان از طریق فرامین مبهم صادر شده توسط رهبر خود، بدون هیچ گونه مشورت عمومی، نظارت قضایی یا پاسخگویی نهادی، حکومت می‌کند.

بدون یک مبنای قانونی رسمی، هرگونه وعده فراگیری، خودسرانه، قابل لغو و غیرقابل اجرا باقی می‌ماند.

۵.۳ طرد قومی و منطقه‌ای

با وجود ادعای نمایندگی ملی، رهبری و اعضای عادی طالبان همچنان عمدتاً پشتون و مستقر در جنوب هستند. مناصب کلیدی دولتی، از جمله در وزارتخانه‌های دفاع، کشور، مالیه و امور خارجه، تحت سلطه افرادی از این پایگاه جمعیتی محدود است. گروه‌های قومی مانند هزاره‌ها، اوزبیک‌ها و تاجیک‌ها حضور بسیار کمی در نقش‌های تصمیم‌گیری دارند و جوامع آنها با تبعیض سیستماتیک و تهدیدات امنیتی روبرو هستند. این عدم تعادل قومی، نارضایتی‌های تاریخی را تشدید می‌کند و وحدت ملی را تضعیف می‌کند.

۵.۴ امنیت و ارعاب

یکی از بزرگترین موانع بر سر راه شمولیت سیاسی، استفاده مداوم طالبان از زور برای سرکوب مخالفان و ارعاب رقبا است. فعالان جامعه مدنی، روزنامه‌نگاران، فعالان زن و مقامات سابق دولتی مورد آزار و اذیت، بازداشت، شکنجه یا کشته شده‌اند.

در چنین فضایی از ترس، گفتگوی سیاسی معنادار غیرممکن است. مراکز شهری مانند کابل تحت کنترل شدید نظامی هستند و هیچ فضای عمومی بی‌طرفی برای سازماندهی، بحث یا اعتراض سیاسی وجود ندارد.

۵.۵ فقدان ضمانت‌های بین‌الملل

تجربیات گذشته، از جمله توافقنامه شکست‌خورده دوحه، نشان می‌دهد که بدون ضمانت‌ها و سازوکارهای اجرایی قوی بین‌المللی، بعید است طالبان به هیچ تعهدی برای همه‌شمولی پایبند باشند. فقدان یک ضامن معتبر بین‌المللی - مانند یک نیروی حافظ صلح تحت حمایت سازمان ملل یا یک نهاد میانجیگری شخص ثالث - به این معنی است که هر دولت فراگیری که تحت نظارت طالبان تشکیل شود، از نظر ساختاری شکننده و در برابر تغییر یکجانبه آسیب‌پذیر خواهد بود.

۵.۶ خطر استفاده از نمادگرایی و همکاری

حتی اگر طالبان با گنجاندن برخی چهره‌ها از پیشینه‌های قومی یا سیاسی مختلف موافقت کنند، این خطر قوی وجود دارد که این انتصابات بیشتر جنبه ظاهری داشته باشند تا اینکه نشان‌دهنده تقسیم قدرت واقعی باشند. چنین استفاده‌های نمادینی می‌تواند برای تضمین مشروعیت یا به رسمیت شناختن بین‌المللی و در عین حال حفظ کنترول اقتدارگرایانه در پشت صحنه مورد استفاده قرار گیرد. بدون اصلاحات ساختاری، انتصابات فراگیر احتمالاً نمادین خواهند بود تا تحول‌آفرین.

۶. پیشنهادهایی برای سازمان ملل و بازیگران بین‌المللی: حمایت از یک فرآیند سیاسی واقعی

اگر سازمان ملل و بازیگران بین‌المللی واقعاً متعهد به تسهیل یک راه‌حل سیاسی در افغانستان هستند، باید فراتر از درخواست‌های لفظی برای شمول‌گرایی حرکت کنند و یک رویکرد فعال و استراتژیک را اتخاذ کنند که واقعیت‌های ساختاری و سیاسی موجود را در نظر بگیرد. پیشنهادهای زیر گام‌های کلیدی برای حمایت از ایجاد یک فرآیند سیاسی معنادار و پایدار در افغانستان را تشریح می‌کنند.

۶.۱ ایجاد پیش‌شرط‌های تعامل

سازمان ملل باید حداقل استانداردهای سیاسی و حقوق بشری را که هر دولت افغانستان باید قبل از اعطای مشروعیت بین‌المللی رعایت کند، به وضوح تعریف کند. این پیش‌شرط‌ها باید شامل موارد زیر باشد:

• حفاظت از آزادی‌های اساسی (بیان، تجمع، مذهب و رسانه‌ها)؛

• مشارکت زنان و اقلیت‌ها در تمام فرآیندهای سیاسی؛

• یک نقشه راه شفاف برای ایجاد یک چارچوب قانون اساسی نماینده‌گرا؛

• ممنوعیت فعالیت‌های تروریستی و قطع روابط با گروه‌های افراطی.

این استانداردها باید غیرقابل مذاکره باشند و به طور مداوم در تمام کانال‌های دیپلماتیک اجرا شوند.

۶.۲ ایجاد یک محیط امنیتی بی‌طرف

تشکیل یک دولت فراگیر نمی‌تواند در سایه تسلط نظامی تحت کنترول طالبان، به ویژه در شهرهای بزرگ مانند کابل، رخ دهد. سازمان ملل متحد، با هماهنگی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، باید استقرار یک حضور امنیتی بین‌المللی بی‌طرف در مراکز کلیدی شهری را بررسی کند. این نیرو می‌تواند وظایف زیر را بر عهده داشته باشد:

• تضمین امنیت گفتگوهای سیاسی؛

• محافظت از بازیگران جامعه مدنی و مخالفان سیاسی؛

• نظارت بر توافقات آتش‌بس و جلوگیری از زورگویی مسلحانه.

بدون تضمین امنیتی بی‌طرفانه، هر فرآیند سیاسی گروگان برتری نظامی طالبان خواهد ماند.

۶.۳تشکیل یک کنفرانس صلح تحت نظارت سازمان ملل متحد

یک کنفرانس جامع بین‌المللی صلح تحت نظارت سازمان ملل متحد باید تشکیل شود و افراد زیر را گرد هم آورد:

• نمایندگان همه گروه‌های قومی و سیاسی افغانستان (از جمله زنان، جوانان، اقلیت‌های مذهبی و جامعه مدنی)؛

• طالبان؛

• ذینفعان منطقه‌ای (مانند ایران، پاکستان، چین، روسیه، کشورهای آسیای میانه)؛

• قدرت‌های غربی و سازمان‌های بین‌المللی.

برخلاف فرآیندهای قبلی که تحت سلطه مذاکرات دوجانبه بودند (مثلاً توافق‌نامه دوحه بین ایالات متحده و طالبان)، این قالب باید فراگیری، شفافیت و مالکیت افغان‌ها را تضمین کند. هدف باید آغاز یک نقشه راه سیاسی به سوی یک دولت انتقالی و یک فرآیند تدوین قانون اساسی باشد.

۶.۴ جلوگیری از مشروعیت‌بخشی بدون اصلاحات

بازیگران بین‌المللی باید در برابر وسوسه عادی‌سازی روابط با طالبان به دلایل عمل‌گرایانه (مثلاً همکاری در مبارزه با تروریسم یا کنترل مهاجرت) بدون تضمین اصلاحات معنادار مقاومت کنند. ارائه به رسمیت شناختن یا حمایت نهادی از رژیمی که همچنان انحصارگرا و سرکوبگر است، تنها حکومت استبدادی را تثبیت می‌کند و به آرمان‌های دموکراتیک مردم افغانستان خیانت می‌کند.

در عوض، هرگونه تعامل با طالبان باید مشروط، تدریجی و مبتنی بر عملکرد باشد - و صریحاً به پیشرفت قابل اندازه‌گیری در زمینه فراگیری، حقوق بشر و کثرت‌گرایی سیاسی مرتبط باشد.

۶.۵حمایت از جامعه مدنی افغانستان و مهاجران

جامعه بین‌المللی باید در توانمندسازی فعالان جامعه مدنی، روزنامه‌نگاران، محققان و مخالفان سیاسی افغانستان - چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور - سرمایه‌گذاری کند. این فعالان نماینده آرمان‌های دموکراتیک مردم افغانستان هستند و باید به عنوان ذینفعان مشروع در آینده سیاسی کشور مورد حمایت قرار گیرند.

این حمایت می‌تواند به شکل‌های زیر باشد:

• ایجاد مسیرهای امن و اسکان مجدد برای افراد در معرض خطر؛

• تامین مالی رسانه‌های مستقل و مستندسازی حقوق بشر؛

• ایجاد بسترهایی برای گفتگوی سیاسی و پیشنهادهای قانون اساسی خارج از کنترول طالبان.

۷. نتیجه‌گیری: به سوی یک نقشه راه سیاسی اصولی و فراگیر برای افغانستان

افغانستان در یک دوراهی حساس قرار دارد که در آن انتخاب‌های بازیگران داخلی و جامعه بین‌المللی تعیین می‌کند که آیا این کشور به سمت صلح پایدار یا اقتدارگرایی ریشه‌دار حرکت می‌کند. کنترول بالفعل طالبان بر افغانستان، به ویژه از طریق تسلط نظامی در مراکز شهری مانند کابل، یک محیط سیاسی ایجاد کرده است که اساساً با آرمان‌های همه‌شمول، کثرت‌گرایی و حکومت مشروع ناسازگار است. در حالی که تشکیل یک "دولت فراگیر" ممکن است از طریق نمایندگی نمادین قابل دستیابی به نظر برسد، شمول سیاسی واقعی به چیزی بیش از ظاهر تنوع نیاز دارد - این امر مستلزم تغییر ساختاری، ضمانت‌های قانونی و یک عرصه سیاسی باز است.

سازمان ملل متحد، به عنوان یک نهاد چندجانبه مرکزی، تعهد اخلاقی و سیاسی دارد که اشتباهات استراتژیک توافق دوحه را تکرار نکند. هر نقشه راه آینده باید بر اساس موارد زیر ساخته شود:

• مالکیت و نمایندگی افغان‌ها در تمام طیف‌های قومی، جنسیتی، مذهبی و سیاسی؛

• مشروعیت قانونی از طریق یک فرآیند تدوین قانون اساسی و ایجاد نهادهای دولتی پاسخگو؛ • بی‌طرفی امنیتی، که با ضمانت‌های بین‌المللی که مانع از اعمال زور توسط گروه‌های مسلح می‌شود، امکان‌پذیر می‌شود؛

• تعامل مشروط، که در آن طالبان یا هر نیروی سیاسی تنها تا حدی به رسمیت شناخته می‌شود که به حقوق بشر، حکومت فراگیر و هنجارهای دموکراتیک احترام می‌گذارد.

این فرآیند نمی‌تواند توسط منافع ژئوپلیتیکی کوتاه‌مدت یا توهم ثبات تحت کنترل اقتدارگرایانه هدایت شود. در عوض، باید ریشه در اهداف بلندمدت صلح، عدالت و حاکمیت مردمی داشته باشد. یک نظام سیاسی مشروع در افغانستان باید از مذاکرات شفافی پدیدار شود که از نظر ترکیب فراگیر، از نظر رفتار پاسخگو و از نظر ساختار پایدار باشد.

اگر سازمان ملل متحد و بازیگران کلیدی بین‌المللی تلاش‌های خود را صرفاً به تعامل دیپلماتیک با طالبان بدون ضمانت‌های گسترده‌تر محدود کنند، خطر تقویت رژیمی را به جان می‌خرند که احترام کمی به هنجارهای بین‌المللی و کثرت‌گرایی داخلی نشان داده است. با این حال، اگر آنها رویکردی اصولی، هماهنگ و فراگیر - مبتنی بر تجربیات و آرمان‌های زیسته مردم افغانستان - را در پیش بگیرند، ممکن است هنوز نقشی سازنده در حل یکی از پایدارترین بحران‌های قرن بیست و یکم ایفا کنند.

پربازدیدترین‌ها

داعش مسئولیت قتل روحانی شناخته‌شده پاکستانی را بر عهده گرفت
۱

داعش مسئولیت قتل روحانی شناخته‌شده پاکستانی را بر عهده گرفت

۲

تاجیکستان ۲۵۰ خانواده افغان را اخراج کرد

۳

وزیر کار طالبان: جامعه جهانی نباید موضوع کارگران را سیاسی کند

۴

پارلمان اروپا آپارتاید جنسیتی و تروریستی بودن طالبان را رسما بررسی می‌کند

۵

از رخشانه تا فرزانه؛ روایت قتل هولناک زنی جوان در غور

•
•
•

مطالب بیشتر

فرمانده ناراضی طالبان که بدخشان را شورانده کیست؟

۷ جوزا ۱۴۰۴، ۱۴:۵۱ (‎+۱ گرینویچ)

اختلاف‌‌ها میان طالبان در بدخشان تشدید شده و بار دیگر فرماندهان و جنگجویان این گروه در برابر هم قرار گرفته اند. صلاح‌الدین سالار، معروف به ملا صلاح‌الدین، فرمانده جوان و تاجیک‌تبار طالبان در محور طالبان ناراضی قرار دارد.

براساس اطلاعات منابع، صلاح‌الدین سالار ۳۰ ساله و از روستای دره‌خیل دره‌خستک، ولسوالی جرم ولایت بدخشان است. او در بخش‌های مختلف نظامی و امنیتی طالبان کار کرده و با به دست آوردن رتبه بریدجنرالی، به عنوان معاون استخبارات وزارت دفاع طالبان کار می‌کند.

نام این فرمانده ناراضی طالبان پس از تنش‌های اخیر در ولسوالی بهارک و درگیری نظامی در ولسوالی جرم سرزبان‌ها افتاد.

منابع می‌گویند او در مدارس دینی پاکستان آموزش دیده و در ۱۸ سالگی به طالبان پیوسته است. طبق اطلاعات منابع، صلاح‌الدین سالار ابتدا در هلمند فعالیت داشته و سپس به زادگاهش بازگشته است. او پس از تسلط طالبان سند لیسانس علوم دینی را از بخش ارتقای این گروه به‌دست آورده است.

منابع گفتند که صلاح‌الدین سالار فرزند یک متنفذ محلی است، و پیش از درگیری‌های اخیر در بدخشان نفوذ و شناختی زیادی در میان مردم منطقه نداشته است.

با این حال، حمایت شماری از فرماندهان محلی و عمدتا تاجیک‌تبار طالبان، به ویژه قوماندان عبدالرحمان یفتلی، فرمانده لوای طالبان در بدخشان، پشتوانه اصلی او در منازعات محلی به شمار می‌رود.

منابع گفتند در یک هفته گذشته که اعتراض‌ها و اختلافات میان طالبان در بدخشان شدت گرفته است، او بیش از هزار نیروی محلی طالبان را با خود همصدا کرده است.

منابع می‌گویند این فرمانده ناراضی طالبان در روزهای اخیر پیوسته در زادگاهش دره خستک، مرکز اصلی طالبان بدخشانی رفت و آمد دارد.

اعتراض علیه والی طالبان

با شدت گرفتن اختلافات میان طالبان بدخشانی و والی این گروه، صلاح‌الدین سالار، معاون استخبارات وزارت دفاع طالبان به بدخشان رفته و علیه والی این گروه جلسات مشورتی برگزار کرده است.

در یک پیام صوتی که به افغانستان اینترنشنال رسیده، صلاح‌الدین سالار از فرماندهان امنیه ولسوالی‌ها، ولسوال‌ها و روسای ادارات محلی طالبان خواست تا در جلسه‌ای برای بررسی «مشکلات مردم بدخشان» اشتراک کنند. او در این پیام تأکید می‌کند که هیچ‌کس حق ندارد مانع برگزاری این جلسه شود. او هدف این جلسه را رساندن صدای مردم به مقامات ارشد طالبان عنوان کرد.

او به طور غیرمستقیم والی طالبان را به تجارت‌پیشگی متهم می‌کند. او می‌گوید مقام‌های محلی طالبان در بدخشان، دو گزینه دارند: «به خواست مردم لبیک بگویند و در جلسه شرکت کنند؛ یا هم به کسی گوش دهند که ماموریت شخصی دارد و صرفا به دنبال منافع شخصی است.»

قاری محمد ایوب خالد، والی طالبان در بدخشان در سرطان ۱۴۰۲ به کارش آغاز کرد. او والی پیشین طالبان در کنر و از قوم پشتون و از ولایت هلمند است.

عبدالرحمان، فرمانده لوای طالبان در بدخشان
100%
عبدالرحمان، فرمانده لوای طالبان در بدخشان

درگیری نظامی در ولسوالی جرم

هزمان با نشست اعتراضی صلاح‌الدین سالار در ولسوالی بهارک، نیروهای طالبان برای تخریب مزارع خشخاش در روستای فرغامنج ولسوالی جرم بدخشان با دهقانان درگیر شدند. منابع گفتند مالکان مزارع خشخاش با حمایت طالبان محلی با ماموران مسلح درگیر شده و بر یکدیگر شلیک کرده‌اند.

در کنار درگیری در ولسوالی جرم، منابع محلی روز دوشنبه به افغانستان اینترنشنال گفتند که در پی درگیری شدید در ولسوالی شهدای ولایت بدخشان، مولوی زیدالله، فرمانده شبه نظامی و از مخالفان طالبان، کشته شد. بربنیاد اظهارات منابع، در این درگیری، دستکم «چهار عضو طالبان» نیز کشته شدند.

فرماندهان ناراضی طالبان در بدخشان

در کنار جنگجویان محلی، شماری از فرماندهان طالبان در بدخشان نیز از صلاح‌الدین سالار حمایت می‌کنند. عبدالرحمان، فرمانده لوای فیض‌آباد در جمع طالبان ناراضی قرار دارد. او از ولسوالی یفتل است. عبدالرحمان نیز در یک پیام صوتی از وضعیت موجود به‌شدت شکایت می‌کند. این مقام محلی طالبان می‌گوید قاری ایوب خالد والی طالبان در بدخشان باید رویکردش را در برابر مردم این ولایت تغییر دهد. او می‌افزاید: «من واسکت انتحاری ندارم که هربار تلاشی می‌شوم و با این کار تحقیر و توهین می‌شوم.»

مولوی جمال‌الدین حقجو معاون لوای حمایتی وزارت دفاع، اسلام‌الدین مشهور به کریمی بدخشانی فرمانده کندک انتقالات قول اردوی هوایی، قاری واصل معاون پیشین فرقه طالبان، مولوی عبدرالرب ارشد و شمس‌الله از دیگر فرماندهان محلی و ناراضی طالبان در بدخشان هستند که از صلاح‌الدین سالار در برابر طالبان حمایت می‌کنند.

با گسترش درگیری و نارضایتی در بدخشان، رئیس ارتش طالبان و همچنین رئیس عمومی استخبارات طالبان به این ولایت سفر کردند. با وجود تلاش‌های رهبری طالبان، کمکش‌ها میان این گروه در بدخشان کماکان ادامه دارد.

این اولین‌بار نیست که فرماندهان تاجیک‌تبار طالبان در بدخشان علیه این گروه اعتراض و جنگجویان آن باهم درگیر می‌شوند. در سال‌های گذشته نیز برخی از طالبان در بدخشان و همینطور طالبان ازوبیک‌تبار و هزاره‌تبار این گروه در ولایت‌های شمال دچار اختلاف شده و باهم درگیر شده‌اند.

آیا قوم‌گرایی حکومت طالبان را هم سرنگون خواهد کرد؟

۶ جوزا ۱۴۰۴، ۰۵:۰۴ (‎+۱ گرینویچ)

طالبان با رد درخواست‌های داخلی و بین‌المللی برای تشکیل حکومتی فراگیر، همواره ادعا کرده که حکومت کنونی‌ این گروه همه‌شمول است.

این گروه در برابر فشارهای جهانی برای ایجاد حکومت فراگیر مقاومت کرده و تاکید دارد که «تشکیل حکومت فراگیر مسئله‌ داخلی است و کشورهای دیگر نباید در امور داخلی افغانستان دخالت کنند.»

با این حال، به گفته وزیر خارجه روسیه، طالبان عمدتاً به یک قوم و زبان تعلق دارد.

انحصارطلبی سیاسی و قومی به دردسری برای این گروه در یکی از پایگاه‌های قدرت آن در شمال افغانستان تبدیل شده است. بخشی از اعتراض‌های این روزها در بدخشان، به خصوص در ولسوالی جرم، شکایت از انحصارطلبی قومی طالبان است. جالب این‌جاست که این اعتراض در میان طالبان بدخشان نیز چشمگیر است.

در چند دهه گذشته، نظام‌های حاکم در افغانستان از تنش‌های قومی مشابه در امان نمانده‌اند. دامن زدن به جدال‌های قومی، منجر به تضعیف گسترده و در مواقعی فروپاشی کامل نظام‌ها در افغانستان شده است. به نظر می‌رسد این آتش دست به گریبان حاکمیت طالبان نیز خواهد برد.

بر اساس برخی فایل‌های صوتی منتشر شده، طالبان محلی در بدخشان از نحوه تقسیم قدرت در میان این گروه، به خصوص در بدخشان ناراض‌اند. آنها باور دارند که رهبری طالبان در قندهار، به جای استخدام طالبان بدخشانی، نیروهای مورد اعتماد خود را از ولایت‌های پشتون‌نشین به آنجا می‌فرستد.

با این که تنش دو روز گذشته در مورد اختلاف برسر از بین بردن مزارع کوکنار میان طالبان و کشاورزان محلی است، اما این اختلاف خیلی زود رنگ و بوی قومی گرفته است. چنانچه، کشاورزان معترض، با حمایت طالبان بدخشی، خواستار برکناری والی پشتون‌تبار بدخشان و بیرون‌شدن طالبان غیر محلی از این ولایت شده‌اند. سال قبل نیز تنش برسر تخریب مزارع کوکنار به دعوای مشابه قومی با اداره محلی طالبان منتهی شده بود.

اعتراض‌ها در بدخشان نشان می‌دهد که حاکمیت طالبان مستعد اعتراض‌ها و شورش‌های محلی با رنگ و بوی قومی است. رهبری طالبان با سپردن مقام‌های خورد و بزرگ به افراد یک قوم (پشتون)، به تحریک و شعله‌ور کردن اعتراض‌های محلی و منطقه‌ای با مضمون قومی دامن می‌زند.

طالبان پس از به‌دست‌گرفتن قدرت، به‌تدریج نیروهای غیرپشتون را در میان خود تضعیف کرده و از صحنه قدرت کنار زده است. اعتراضات فرماندهان اوزبیک در ولایات شمالی مانند فاریاب و سرپل، و همچنین انتقادهای علمای برجسته از منابر و مساجد، گواهی بر رفتار قوم‌محور و تبعیض‌آمیز طالبان است.

به نظر می‌رسد که هبت‌الله آخندزاده بیشتر به حلقه قندهاری خود اعتماد دارد که بیشتر از ساخت قومی طالبان ناشی می‌شود. او حتی در تقسیم قدرت به طالبان مشرقی اعتماد نمی‌کند. سراج‌الدین حقانی و عبدالکبیر، دو چهره برجسته طالبان مشرقی به حاشیه رانده شده و در واقع، قربانی سیاست اقتدارگرایانه ملاهبت‌الله شده‌اند.

هبت‌الله برای تثبیت و تقویت جایگاه خود به عنوان رهبر بلامنازع طالبان، به هیچ چهره‌ای در این گروه مجال قدرت‌نمایی و بلندپروازی نمی‌دهد. او پیوسته بر اطاعت از خود تاکید می‌کند و «اطاعت از خود را اطاعت از پیغمبر می‌داند.»

با این حال، هبت‌الله در بسیاری از موارد در نقش حاکم حوزه لوی قندهار عمل می‌کند. از تعیینات، سفرها و سخنرانی‌هایش پیداست که صرفاً به دو ولایت قندهار و هلمند متکی است. این مسئله خشم طالبان غیرقندهاری را برانگیخته است.

در این میان، طالبان بدخشانی که نقش مهمی در سقوط حکومت پیشین و تسخیر ولایات شمالی و همچنین شکست مقاومت پنجشیر ایفا کردند، تنها به یک پست نمادین در وزارت دفاع دست یافته‌اند که هیچ‌گونه تاثیرگذاری در سیاست‌گذاری، انتصابات یا فرماندهی نیروهای مسلح ندارد. طالبان بدخشانی نه‌تنها در رهبری کلان طالبان سهمی ندارند، بلکه حتی از میزان مشارکت خود در اداره بدخشان نیز شکایت دارند.

بازخوانی تجارب تاریخی

طالبان از تجربه‌های تلخ پنج دهه اخیر افغانستان درس نگرفته‌اند. تاریخ سیاسی کشور نشان می‌دهد که قوم‌گرایی و انحصارطلبی قدرت همواره به فروپاشی نظام‌ها منجر شده است.

حزب دموکراتیک خلق در دهه‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ به‌دلیل اختلافات قومی و فردی میان جناح‌های خلق و پرچم به‌تدریج تضعیف شد و سرانجام فروپاشید. این اختلافات قومی حزب کمونیست، به پیروزی نهایی مجاهدین، به خصوص در اواخر حکومت داکتر نجیب کمک کرد.

پس از خروج اتحاد شوروی در افغانستان، داکتر نجیب‌الله برای حفظ قدرت خود روز تا روز به سیاستمداران و نظامیان وفادار به خود در حزب وطن و ارتش افغانستان که عمدتا از قوم خود وی بودند، متکی شد. او در شمال افغانستان می‌خواست که قدرت جنرال دوستم، فرمانده برجسته اوزبیک‌تبار را با تعیین چهره‌های پشتون نزدیک به خود تضعیف کند. رویارویی قومی نجیب‌الله با دوستم نقطه آغاز سقوط حکومت وی در کابل بود. همین طور، برخی از جنرالان نزدیک به داکتر نجیب، در اعتراض به آنچه برخوردهای قومی رهبری حکومت عنوان می‌کردند، به‌گونه پنهانی به احزاب جهادی کمک کردند تا پیروزی آن تسریع گردد.

پس از آن، مجاهدین که با دشواری حزب دموکراتیک خلق را شکست داده بودند، خود قربانی اختلافات قومی شدند. تقسیم‌بندی احزاب مجاهدین به گروه‌های قومی، درگیری‌های خونینی را بر سر قدرت رقم زد. این درگیری‌ها نه‌تنها مانع تشکیل یک دولت پایدار در کابل شد، بلکه به کشتار هزاران نفر و ویرانی شهرها، به‌ویژه پایتخت، انجامید.

در نتیجه این اختلافات، طالبان در دهه ۱۹۹۰ ظهور کرد. این گروه ماموریت خود را پایان دادن به جنگ داخلی و از بین بردن حاکمیت احزاب جهادی اعلام کرد. اما، این گروه به علت ترکیب یک دست قومی در تقابل با جبهه متحد قرار گرفت که عمدتاً متشکل از نیروهای غیرپشتون و آخرین بقایای حکومت تاجیک‌تبار برهان‌الدین ربانی بودند.

ساختار سیاسی پس از کنفرانس بن در سال ۲۰۰۱ نیز بر پایه قومیت شکل گرفت. تقسیم کرسی‌های دولتی بر اساس قوم و مذهب، که بسیاری آن را «لبنانیزه‌ کردن» افغانستان نامیدند، قوم‌گرایی را به‌صورت سازمان‌یافته در کشور نهادینه کرد. روندهای دموکراتیک و ارزش‌های مدرن تحت تاثیر نگاه قومی و گروهی به شکست انجامید. از انتخابات ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۹، نقش قومیت در سیاست افغانستان به‌وضوح قابل مشاهده بود. برخی ناظران باور دارند که تقلب‌های سازمان‌یافته در انتخابات ریاست‌جمهوری ریشه در ترس و اضطراب ارگ از افتادن قدرت به دست اقوام غیرپشتون بود.

بازگشت طالبان به قدرت با ترکیب یک‌دست قومی، پیشرفت‌های اندک سیاسی و اجتماعی در روابط بین قومی افغانستان، به ویژه بین فعالان و کنش‌گران سیاسی افغان را به خطر انداخته است. این گروه با انحصار قدرت سیاسی این تلقی را به وجود آورده است که دولت افغانستان تحت کنترول یک زبان و یک قوم قرار دارد. رفتارهای طالبان در چهار سال گذشته به‌طرز بی‌سابقه‌ای منازعه قومی در افغانستان را برجسته کرده است.

سیاستمداران پشتون‌تبار مخالف طالبان می‌گویند که تمام اقوام افغانستان، به ویژه پشتون‌ها، قربانی سیاست‌های طالبان هستند. آنها به‌وضعیت زنان، فقر و استبداد گسترده طالبان اشاره می کنند که به تمام گروه‌های قومی آسیب زده است.

دور باطل سقوط

ورود کمونیست‌ها و مجاهدین به منازعات قومی و شکست دولت‌های آنها در حوزه حکمرانی خوب به پایان حکم‌رانی آنان منجر شد. طالبان نیز از این قاعده مستثنا نیست. طالبان یک‌شبه از یک گروه شبه‌نظامی به یک نیروی حاکم در افغانستان تبدیل شد. این در حالی است که این گروه توانایی، منابع، بینش و تدبیر لازم را برای اداره یک کشور متکثر قومی با مشکلات اقتصادی فراوان ندارد. طالبان با زور نظامی زمام کشوری را به دست گرفته است که بیش از نیمی از جمعیت آن به کمک‌های امدادی جهان نیاز دارند.

ماهیت قومی طالبان باعث شده است که سیاست‌های این گروه با انتقادهای روزافزون داخلی و بین‌المللی روبه‌رو شود. حتی متحدان منطقه‌ای طالبان نیز از تبعیض و بی‌عدالتی حاکم در رژیم حاکم در افغانستان نتوانستند چشم‌پوشی کنند. کشورهای همسایه و منطقه پیوسته بر احترام به تکثر قومی و مذهبی افغانستان تاکید می‌کنند و خواستار تشکیل حکومت فراگیر ملی در کشور هستند.

طالبان ممنوعیت کشت کوکنار را که برای اعتبار این گروه در نزد کشورهای منطقه و جهان اهمیت دارد، نمی‌تواند بدون تنش به اجرا بگذارد. همین اکنون منتقدان طالبان می‌گویند که این گروه در حالی مزارع کوکنار را در بدخشان از بین می‌برد که این مزارع در ولایت‌های سنتی کشت خشخاش از بین نرفته است.

در این‌جا یک نکته مهم است که نارضایتی طالبان محلی از نداشتن نقش پررنگ در اداره طالبان در بدخشان، به برداشت کشاورزان معترض از عملکرد قومی طالبان دامن زده است.

بعید نیست که مدیریت اقتصادی و سیاسی ناکام طالبان، نارضایتی از این گروه را در شمال افغانستان و دیگر مناطق غیرپشتون‌نشین بیشتر از هر جای دیگر پررنگ کند. مخالفان طالبان، از جمله در میان فعالان سیاسی و فرهنگی غیرطالب، نیز به سرعت از این نارضایتی و تنش برای تضعیف اعتبار و توان حکومت طالبان استفاده می‌کنند.

مشخص نیست که طالبان که بر محور جغرافیا، قوم و قبیله تقسیم شده است، تا چه زمانی از ترس فروپاشی از کنار اختلافات خود می‌گذرند. اما، این سناریو را نباید از نظر دور داشت که ناکامی سیاسی و اقتصادی هبت‌الله از یکسو و گسترش دامنه نارضایتی از حاکمیت قومی طالبان در ولایت غیرپشتون از سوی دیگر، حاکمیت طالبان را وارد بحران‌هایی خواهد ساخت که به فروپاشی دولت‌های نجیب‌الله و مجاهدین منجر شد.

طالبان شامل فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی امریکا می‌شود؟

۱ جوزا ۱۴۰۴، ۰۷:۴۳ (‎+۱ گرینویچ)
•
جمشید یما امیری

مارکو روبیو، وزیر امور خارجه امریکا، روز چهارشنبه در کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان اعلام کرد که ایالات متحده در حال بررسی معرفی طالبان، به‌عنوان «سازمان تروریستی خارجی» است.

هنوز مشخص نیست که ایالات متحده واقعا به‌دنبال اعلام طالبان به‌عنوان یک سازمان تروریستی خارجی است و یا این‌که آقای روبیو زیر فشار نمایندگان مجلس، چنین مسئله‌ای را مطرح کرده است.

سقوط طالبان در دامن منطقه

این مسئله در حالی مطرح می‌شود که اخیراً روسیه طالبان را از فهرست گروه‌های ممنوعه خود خارج کرد. پس از این اقدام، برخی از مقام‌های طالبان به روسیه سفر کردند. عبدالغنی برادر، معاون اقتصادی رئیس‌الوزرای طالبان، وزرای تجارت، کار و امور اجتماعی، عدلیه، معادن و پترولیم، انرژی و آب، و رئیس اداره حفاظت محیط زیست این گروه به روسیه سفر کردند. روسیه همچنین اعلام کرده که طالبان به‌زودی سفیر خود را در مسکو معرفی خواهد کرد.

همزمان، روابط طالبان با ایران و چین نیز به‌طور چشمگیری گسترش یافته است. اخیراً امیرخان متقی، وزیر خارجه و هدایت‌الله بدری، وزیر معادن طالبان، به ایران سفر کردند. پیش‌تر، مقامات ایرانی از جمله وزیر خارجه این کشور به کابل سفر کرده بودند. جمهوری اسلامی مصمم است که روابط اقتصادی و دیپلوماتیک خود با طالبان را گسترش دهد. یک مقام طالبان گفت که دو طرف ظرفیت این را دارند که حجم روابط تجاری خود را به ده میلیارد دالر در سال افزایش دهند. در حال حاضر، حجم روابط تجاری میان دو طرف حدود چهار میلیارد دالر در سال است. اکنون، امیرخان متقی در بیجنگ به سر می‌برد.

این تحرکات نشان می‌دهد که طالبان به سمت تقویت روابط با کشورهای منطقه، به‌ویژه رقبای ایالات متحده یعنی چین، روسیه و ایران، حرکت کرده است. این موضوع برای امریکا که با این کشورها در رقابت ژئوپلیتیکی است، غیرقابل قبول تلقی می‌شود.

نگاه دوگانه

سیاست امریکا در قبال طالبان و افغانستان با ابهام و دوگانگی همراه است. اخیراً شاهد رویکردهای متفاوتی از نهادهای امریکایی بوده‌ایم. وزارت امنیت داخلی امریکا اعلام کرد که شرایط در افغانستان بهبود یافته و دیگر شهروندان این کشور شرایط لازم برای حفاظت موقت در ایالات متحده را ندارند. طالبان از بیانیه وزارت امنیت داخلی امریکا استقبال کرد و از مهاجرین افغان در امریکا خواست به کشور برگردند.

در مقابل، وزارت خارجه امریکا رویکرد تهاجمی‌تری اتخاذ کرده و پیش‌تر کمک به برنامه جهانی غذا در افغانستان را متوقف کرده بود. سخنگوی وزارت خارجه امریکا گفته بود که کمک‌ها به دست «طالبان تروریست» می‌رسند.

به‌رغم ابهام در سیاست خارجی ایالات متحده در قبال طالبان، حکومت جدید این کشور افغانستان را به عنوان یک مسئله کلیدی می‌بیند. دونالد ترامپ و اعضای کلیدی دولتش هرازگاهی درباره افغانستان سخن می‌زنند. ترامپ، بحث بازپس‌گیری پایگاه بگرام را بی‌وقفه در تمام سخنرانی‌های خود مطرح می‌کند. او همزمان از بازپس‌گیری جنگ‌افزارهای امریکایی از نزد طالبان سخن زده است.

وزارت دفاع امریکا روز سه‌شنبه در بیانیه‌ای از تعیین یک گروه تحقیقاتی ویژه درباره خروج نیروهای این کشور از افغانستان خبر داد و گفت که عاملان خروج فاجعه‌بار پاسخگو خواهند بود.

این‌ها نشان‌دهنده اهمیت افغانستان در سیاست خارجی حکومت جدید امریکا است. با این حال، درگیری‌های روزافزون بین‌المللی سبب شده که این کشور درباره طالبان به یک جمع‌بندی نهایی نرسد. هنوز روشن نیست که امریکا چه سیاستی را در قبال طالبان روی دست خواهد گرفت.

ناامیدی از کسب مشروعیت جهانی

اگر در نتیجه بررسی‌ها، ایالات متحده تصمیم بگیرد طالبان را شامل سازمان‌های تروریستی خارجی این کشور کند، این اقدام امیدهای گروه طالبان برای کسب مشروعیت بین‌المللی و خروج از انزوای جهانی را به ناامیدی و یاس مبدل خواهد کرد. بسیاری از کشورها در تعاملات خود با طالبان به سیاست‌های امریکا توجه دارند و این اقدام می‌تواند آن‌ها را به احتیاط بیشتر وادارد.

تبعات تصمیم امریکا

طبق گزارش شورای آتلانتیک، قرار گرفتن یک گروه در فهرست سازمان‌های تروریستی امریکا سبب می‌شود که دارایی‌های گروه مسدود شود، هرگونه حمایت از آن جرم تلقی ‌شود، اعضای گروه از ورود به ایالات متحده منع ‌شوند، و قربانیان حملات تروریستی یا بازماندگان آن‌ها بتوانند علیه گروه و حامیانش اقامه دعوی کنند.

از نظر اقتصادی، این اقدام دسترسی طالبان به منابع مالی خارجی، از جمله کمک‌های بین‌المللی و تجارت آزاد را به شدت محدود می‌کند و روابط تجاری آن‌ها با کشورهای منطقه را مختل خواهد کرد. از منظر حقوقی، افراد یا نهادهایی که به طالبان کمک مالی یا لجستیکی ارائه کنند، ممکن است تحت قوانین ضدتروریسم امریکا، حتی در خارج از این کشور، مورد پیگرد قرار گیرند.

اگر ایالات متحده به چنین نتیجه‌ای برسد، نه‌تنها فشار بر طالبان افزایش خواهد یافت، بلکه متحدان این گروه در منطقه مانند ایران، روسیه و چین نیز دیگر در تعامل با طالبان دست باز نخواهند داشت.

طالبان از سال ۲۰۲۱، پس از خروج «فاجعه‌بار» امریکا از افغانستان، قدرت را در افغانستان به دست گرفته و قوانین سخت‌گیرانه و به‌شدت عقب‌مانده خود را بر مردان و زنان این کشور اعمال کرده است. طالبان در چهار سال گذشته به‌روشنی ثابت کرد که روایت‌ها درباره تغییر این گروه، از بنیاد بی‌اساس بوده است.

مقاله حکمتیار در افغانستان اینترنشنال: عدالت، نظامی اسلامی صالح و مورد رضایت ملت می‌خواهیم

۲۶ ثور ۱۴۰۴، ۱۰:۱۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
گلبدین حکمتیار

گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی افغانستان، در این مقاله که دفتر او به افغانستان اینترنشنال فرستاده است، دیدگاه‌های خود را درباره درگیری اخیر هند و پاکستان تشریح کرده است.

سلسله جنگ‌های خونین میان هند و پاکستان یک بار دیگر آغاز شده است. این دو کشور قبلاً سه جنگ بزرگ و بسیاری جنگ‌های کوچک‌ را تجربه کرده‌اند که این جنگ‌ها به مسئله کشمیر مربوط می‌شد. از روزی که انگلیسی‌ها کشمیر را به دو بخش تقسیم کردند، این منطقه و مردم مظلوم آن به طور مداوم قربانی جنگ‌های خونین شده‌اند.

پس از فلسطین، فاجعه کشمیر زخم کهنه و عمیق در پیکر امت اسلامی است. اما این جنگ با جنگ‌های پیشین از این جهت تفاوت اساسی دارد که این بار هر دو طرف به قدرت‌های هسته‌ای تبدیل شده‌اند. اگر این جنگ مهار نشود و به استفاده از سلاح‌های هسته‌ای بینجامد، چنین جنگی برنده‌ای نخواهد داشت و مسئولیت آن بر دوش کسانی خواهد بود که آن را آغاز کرده اند.

جنگی که منجر به جدایی بنگلادش از پاکستان شد نیز یکی از همین جنگ‌ها بود. هند عملاً در این جنگ دخیل بود. بنگلادش در سال ۱۹۷۱ از پاکستان غربی جدا شد. این جدایی بزرگ‌ترین پیروزی و دستاورد هند به شمار می‌رفت. در رابطه با این رویداد، تظاهرات وسیع و گسترده‌ای در بسیاری از کشورهای اسلامی برگزار شد. جدایی بنگلادش و دخالت هند در آن محکوم گردید.

در افغانستان نیز جنبش جوانان مسلمان تظاهراتی برگزار کرد و گردهمایی بزرگی در پارک زرنگار ترتیب داد. در آن گردهمایی، شهید انجنیر حبیب‌الرحمن سخنرانی تاثیرگذاری ارائه کرد. من در آن زمان در زندان بودم و از شرکت در آن اعتراضات و گردهمایی محروم شدم. آنچه امروز درباره بنگلادش می‌نویسم، بازتاب همان موضع‌گیری جنبش جوانان مسلمان در حدود ۵۴ سال پیش است، نه دیدگاه و یا سخن جدید.

از روز تاسیس بنگلادش، زمانی که شیخ مجیب‌الرحمن قدرت را به دست گرفت، و تا زمانی که جانشین سیاسی‌اش، دختر او شیخ حسینه، گریخت و به هند پناهنده شد—جز یک دوره کوتاه—تمام قدرت کشور در اختیار این خانواده بود و حکومت آن تحت تاثیر دهلی قرار داشت. شیخ حسینه، دختر او، پنج بار مقام صدارت را به دست آورد. سرانجام در سال ۲۰۲۴، بار دیگر قیامی علیه حکومت این خانواده آغاز شد که پس از خونریزی گسترده، معترضان توانستند به کاخ نخست‌وزیری برسند. حسینه موفق به فرار شد و در هند پناه گرفت. هند این قیام جوانان و سقوط حکومت طرفدار هند را به پاکستان نسبت داد. در نتیجه، رقابت میان پاکستان و هند وارد مرحله‌ای جدید و حساس شد.

اگرچه پاکستان در اشغال افغانستان توسط ایالات متحده همکاری گسترده‌ای داشت—نیروهای امریکایی از طریق راه‌های زمینی و هوایی از پاکستان وارد شدند—و از ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۴ تمام تدارکات امریکا ابتدا از پاکستان و سپس از روسیه تامین می‌شد، با این حال ایالات متحده هند را بر پاکستان ترجیح می‌داد. دلیل آن این بود که هند شریک استراتژیک امریکا در برابر چین محسوب می‌شد، در حالی که پاکستان متحد چین باقی ماند.

در دوران حضور امریکا در افغانستان، هند این فرصت را یافت که حضور اطلاعاتی گسترده داشته و عملیات‌های امنیتی خود را در دو ایالت پاکستان- بلوچستان و خیبر پختونخوا- که احساس محرومیت و از دولت مرکزی شکایت دارند، برقرار کند. اگرچه گاه‌ ‌گاه در این مناطق مخالفت‌هایی با حکومت مرکزی به‌صورت‌های مختلف بروز می‌کرد، اما در طول ۲۰ سال اشغال امریکا، این مخالفت‌ها شکل جدی و مسلحانه به خود گرفت.

بیشتر پژوهشگران دلیل اصلی این وضعیت را در این می‌دانند که امریکا به هند اجازه داده بود تا به طور آزادانه فعالیت‌های اطلاعاتی خود را دنبال کند. همراه با امتیازات فراوان دیگر، امتیاز ویژه‌ای نیز به هند داده شده بود که ریاست اداره امنیت ملی افغانستان همیشه به افراد طرفدار هند واگذار شود و هند از طریق این نهاد علیه پاکستان اقدام کند. بخش بزرگی از بودجه فعالیت‌های اطلاعاتی اداره امنیت ملی علیه پاکستان توسط هند تامین می‌شد.

پس از بازگشت دوباره طالبان، و به‌ویژه پس از حوادث بنگلادش در سال ۲۰۲۴ و سقوط حکومت طرفدار هند، روابط میان دهلی و اسلام‌آباد پرتنش‌تر شد. نه‌تنها موج انفجارهای خونین، حملات، ترورها، یورش‌های گسترده به بس‌ها و قطارها، و کشتار روزانه ده‌ها نفر از شهروندان و کارکنان دولتی در بلوچستان و خیبر پختونخوا ادامه یافت، بلکه این وضعیت به دیگر ایالت‌های پاکستان نیز گسترش یافت. مقامات پاکستانی تمام این رویدادها را به راو، سازمان اطلاعاتی هند نسبت دادند، اما از انجام هرگونه اقدام مستقیم علیه هند خودداری کردند.

پس از چندین سال، این نخستین بار بود که حمله‌ای به گردشگران در کشمیر تحت کنترول هند انجام شد. هیچ‌کس مسئولیت آن را نپذیرفت. اگرچه این حمله در مقایسه با حملات گسترده‌ای که در سال‌های اخیر در پاکستان رخ داده بود کوچک محسوب می‌شد، اما واکنش هند بسیار شدید، سریع و تند بود—تا جایی که هر تحلیلگری چنین برداشت کرد که هند از پیش برای چنین حمله‌ای کاملاً آماده بود.

آنان شدت و گسترش رویدادهای امنیتی در پاکستان را مقدمه این حمله دانستند. وضعیت نشان می‌دهد که هند یک‌بار دیگر در حال آزمایش توان کامل خود است و قصد دارد بخش باقی‌مانده کشمیر را که در اختیار پاکستان است، به تصرف خود درآورد. وضعیت سیاسی پرتنش کشور، شدت و گستردگی حملات امنیتی و مسلحانه، مشکلات اقتصادی، و روابط تیره میان کابل و اسلام‌آباد دهلی را ترغیب کرده تا از این فرصت بهره ببرد و بخت خود را بار دیگر برای تصرف بخش باقی‌مانده کشمیر بیازماید.

در زمان نگارش این مقاله و در همین لحظه، آتش‌بس کامل و فوری در سطح وزرای خارجه دو کشور اعلام شد. این اقدام پس از آن صورت گرفت که پاکستان عملیات‌های گسترده‌ای را به‌عنوان پاسخ انجام داد و هند نتوانست از این عملیات‌ها جلوگیری کند.

با اعلام آتش‌بس بسیاری چون من خرسند شده باشند که نمی‌خواهند شاهد جنگ خونین دیگری در این منطقه باشند و ریختن خون انسان‌های بی‌گناه و مظلوم آزارشان می دهد، تنها جنگی را مشروع می‌دانند که برای دفاع از خود و در برابر متجاوز باشد، جنگی که در آن به جان و مال هیچ انسان غیرمحارب آسیبی نرسد.

ما کشتار گردشگران در کشمیر تحت کنترول هند را به همان شیوه محکوم می‌کنیم که انفجارها در مساجد، گردهمایی‌های مردمی و حمله به بس‌ها و قطارها در پاکستان یا هر کشور دیگر را محکوم می‌کنیم. ما این اقدامات را کار جنگجویان اجیر و بی‌هدف می‌دانیم؛ قاتلان قراردادی، بی‌فرهنگ و بی‌هدفی که هر کسی می‌تواند آنان را برای اهداف پلید خود استخدام کند. هیچ مومن واقعی، مسلمان متعهد یا مبارز آزادی‌خواه صادق چنین راهی را انتخاب نمی‌کند.

همان‌گونه که ما در کشور خود خواهان عدالت، نظام اسلامی و حکومت صالح مورد رضایت ملت افغان هستیم، در همه کشورهای اسلامی نیز، از جمله کشورهای همسایه، طرفدار عدالت و مخالف ظلم هستیم. ما دفاع از حقوق را حق مسلم هر انسان می‌دانیم و دفاع از مظلوم و ایستادگی در برابر ظالم را وظیفه ایمانی هر مسلمان می‌شماریم.

نه باید ظلم کرد، نه باید به ظلم تن داد، و در این مبارزه دایمی میان حق و باطل باید همان روشی را به کار برد که دین و ایمان آن را تعیین کرده‌ است. ما ناامنی و جنگ در کشورهای همسایه را به همان اندازه نمی‌پسندیم که در کشور خود نمی‌خواهیم.

این جنگ نشان داد که دهلی در محاسباتش اشتباه کرده بود، و نیز همه آنانی که هند را در همه زمینه‌ها برتر و قوی‌تر از پاکستان می‌دانستند. به‌ویژه آنانی که آغاز جنگ را با شادی، کف‌زدن، اشاره‌کردن، تفسیرهای نادرست، تحلیل‌های غلط و تبلیغات دروغین در حمایت یکی از طرفین همراهی کردند، اما همه چیز برخلاف انتظار آنان پیش رفت.

ارتش پاکستان خود را در این جنگ پیروز می‌داند و پیروزی‌اش را با تظاهرات گسترده مردمی جشن گرفت. آنان مدعی‌اند که بسیاری از هواپیماهای هند را سرنگون کرده و سامانه دفاع هوایی هند، از جمله اس-۴۰۰ را به‌گونه‌ای فلج کرده‌اند که شمار زیادی از هواپیماهای پاکستانی توانسته‌ به‌طور هم‌زمان در ده‌ها شهر علیه اهداف مهم عملیات موفق انجام دهند و سالم بازگردند.

در سوی دیگر، هند این ادعا را رد می‌کند و حتی پس از آتش‌بس نیز تهدید به ادامه «عملیات سیندور» می‌کند.

ما به حال بد کسانی ابراز تاسف می‌کنیم که از آغاز این جنگ خوشحال اند. در میان آنان افراد و رسانه‌هایی هستند که روزی از تجاوز اتحاد شوروی به افغانستان شاد بودند و پایکوبی کردند، و بار دیگر از تجاوز امریکا. برخی از آنها در این درگیری نیز از یک طرف یا طرف دیگر حمایت کردند بدون ‌آنکه درک کنند آتش و دود این جنگ خونین ممکن است امروز یا فردا به افغانستان جنگ‌زده نیز برسد.

ما برادری انسانی و برابری قومی را اصول دینی می‌دانیم. احزاب و جنبش‌هایی که بر پایه قومیت یا منطقه‌گرایی بنا شده‌اند، با این اصول در تضادند. اقوام محروم حق دارند برای دستیابی به حقوق خود مبارزه کنند و هر مسلمان موظف است که از مظلوم حمایت کند، اما این مبارزه نباید با شعارها و راهبردهایی همراه باشد که موجب نفرت و دشمنی میان اقوام برادر شود و به تقسیم و تجزیه ملت‌ها و کشورها بینجامد.

حق خود را مطالبه کن و برای تحقق آن مبارزه کن—اما در صفوف فراگیر ملت و با شعار وحدت و همبستگی. مسلمان نمی‌تواند و ایمانش به او اجازه نمی‌دهد که از حزبی یا حرکتی که شعار جدایی‌طلبی و تجزیه‌طلبی می‌دهد، حمایت کند. جنبش‌ها و شعارهای قومی از سوی قدرت‌های استعماری برای تجزیه ملت‌ها در مستعمرات شان طراحی شده‌اند. اسلام ملی‌گرایی قومی، شعارهای قومی، تعصب قومی و دعوت به چنین تعصباتی را محکوم می‌کند.

قرآن می‌گوید مخالفت با هر پیامبری از سوی اقوام جاهلی صورت گرفت که به پیامبر گفتند: «ما نمی‌توانیم دین نیاکان خود را برای تو رها کنیم؛ آنچه تو می‌گویی نو و بیگانه است و ما آن را در دین پدرانمان نمی‌یابیم.»

تقسیم مردم بر پایه قومیت و منطقه‌گرایی و ترجیح یک گروه بر گروه دیگر، از نظر دینی حرام و از نظر عقلانی، ناعادلانه، غیرانسانی و زیان‌بار است. هر جنبش و مبارزه هدفمندی باید بر پایه اصول حق و باطل، ظلم و عدل، و نیکی و بدی بنا نهاده شود، نه بر تفاوت‌های قومی و منطقه‌ای.

در پاکستان، جنبش آزادی‌بخش بلوچ، جنبشی است خواهان جدایی از پاکستان و تاسیس یک کشور مستقل بلوچ است، نه جنبشی برای پیوستن به کشوری دیگر. شما حتماً می‌دانید زمانی که بریتانیا از این منطقه عقب‌نشینی کرد، بلوچ‌ها را به سه بخش (افغانستان، پاکستان و ایران) تقسیم ساخت، دقیقاً به این دلیل که آنان با بریتانیا جنگیده بودند. همان‌گونه که مسلمانان هند را به سه بخش تقسیم کردند: پاکستان شرقی، پاکستان غربی، و مسلمانانی که در هند باقی ماندند. با کشمیری‌ها هم همین کار را کردند، آنان را به دو بخش تقسیم نمودند و با پشتون‌ها نیز چنین کردند و خط دیورند را میان شان کشیدند. این کارها هم برای انتقام از مسلمانان و اقوامی بود که علیه بریتانیا جنگیده بودند، و هم برای ایجاد منازعات و درگیری‌های دایمی در منطقه.

هنگامی که بریتانیا تهاجم به هند را آغاز کرد، این کشور تحت سلطه مسلمانان بود. بیش از هفت قرن، مسلمانان این سرزمین را متحد نگه داشتند و در برابر همه تهاجمات از آن دفاع کردند. انگلیس ها به‌خوبی فهمیدند که اگر هند را بدون تقسیم ترک کنند قدرت دوباره به دست مسلمانان خواهد افتاد. امروز اگر کشوری مستقل به نام بلوچستان تشکیل شود، این امر به بازنگری در تمام نقشه منطقه منجر خواهد شد و بلوچ‌های ایران و افغانستان را نیز تشویق خواهد کرد تا به آن بپیوندند. این وضعیت نه برای پاکستان، نه برای افغانستان، و نه برای ایران قابل قبول خواهد بود. تنها کشوری که ممکن است چنین وضعیتی را به سود خود ببیند، هند است.

چه کسی آن‌قدر ساده‌لوح است که گمان کند اگر بلوچ‌ها تحت رهبری جنبش آزادی‌بخش بلوچ از پاکستان جدا شوند، به افغانستان یا ایران خواهند پیوست، یا به افغان‌ها فرصت تشکیل افغانستان بزرگ داده خواهد شد؟!

حقیقت چیزی جز این نیست که تجزیه پاکستان به تجدید نقشه منطقه منجر خواهد شد و مقدمه‌ای برای تجزیه افغانستان خواهد بود. هند تنها به اشغال پنجاب، سند و کشمیر بسنده نخواهد کرد، و بلوچستان و خیبر پختونخوا را نیز در سینی طلا به کابل تقدیم نخواهد کرد، بلکه در کابل نیز حکومت دست‌نشانده خود را بر سر کار خواهد آورد.

اگر هند نتواند کشورهای مستقل و نیرومندی چون بنگلادش، سریلانکا یا پاکستان را در همسایگی خود تحمل کند، چگونه خواهد توانست افغانستان مستقل و مقتدری را بپذیرد که قرن‌ها بر دهلی حکومت کرده است؟ آیا آنان هرگز سلطه غزنویان، غوریان و ابدالیان و ویرانی سومنات به‌دست آنان را فراموش خواهند کرد؟

تا زمانی که قدرت در هند در دست گروه‌های افراطی و بنیادگرای هندو باشد، نه اقلیت‌های هند به حقوق انسانی خود خواهند رسید و نه هند در همسایگی خود حکومت اسلامی، آزاد و مستقل را خواهد پذیرفت. همان‌گونه که هند عملاً در جدایی بنگلادش نقش داشت، و همچنان در دهه ۱۹۸۰ نیز از ببرهای تامیل، یک گروه اقلیت قومی حمایت مالی و نظامی می‌کرد و از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۰ نیروهایش در سریلانکا حضور فعال در حمایت از یک طرف و مخالفت با طرف دیگر داشت. در جریان جهاد علیه اتحاد شوروی، هند تنها کشوری در منطقه بود که از روس‌ها و کمونیست‌ها حمایت می‌کرد و با مجاهدین مخالفت داشت.

همه—چه افغان باشند و چه همسایگان ما—باید این حقیقت را درک کنند: افغانستان امروز در موقعیتی نیست که بتواند به کسی کمک نظامی یا مالی ارائه دهد. خود این کشور به کمک دیگران نیاز دارد. وضعیت آن‌چنان است که اگر نهادهای خیریه خارجی خیمه فراهم نکنند حتی نمی‌تواند به مهاجران بازگشته کمک کند. کسی که می‌خواهد راه مبارزه مسلحانه را برگزیند، باید از تجربه افغان‌ها درس بگیرد. ما کمونیست‌ها و سپس نیروهای شوروی را شکست دادیم. نیروهای شوروی ناگزیر به عقب‌نشینی شدند. این شکست و عقب‌نشینی مایوسانه، به سقوط امپراتوری مست و مغرور شوروی انجامید.

اما زمانی که نوبت به تشکیل حکومت اسلامی توسط مجاهدین رسید، همان کشورهایی که حضور شوروی در افغانستان را تهدیدی جدی برای خود می‌دانستند و از مجاهدین حمایت می‌کردند، جبهه‌ای مشترک علیه مجاهدین تشکیل دادند. همان‌گونه که واشنگتن و مسکو علیه مجاهدین موضع مشترک گرفتند و رقابت میان خود را کنار گذاشتند، ریاض، تهران و دیگر کشورهای رقیب نیز همین کار را کردند. ائتلاف جبل‌السراج علیه حزب اسلامی نیز با میانجی‌گری و حمایت دستگاه‌های اطلاعاتی همین کشورهای رقیب تشکیل شد.

امیدواریم روزی فرا رسد که عدالت واقعی و صلح پایدار در افغانستان و سراسر منطقه حاکم شود.

ترامپ در خاورمیانه چه می‌کند؟

۲۲ ثور ۱۴۰۴، ۱۵:۲۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
پویا هاشمی

نخستین سفر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور امریکا به سه کشور ثروتمند عربی و خودداری او از سفر به اسرائيل، از احتمال بازتعریف سیاست خارجی امریکا در خارومیانه خبر می‌دهد.

دونالد ترامپ قرار است سه‌شنبه، ۲۳ ثور سفر خود به عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر را آغاز کند.

رئیس‌جمهور امریکا پیشتر تصریح کرده بود که در سفر به خاورمیانه، در اسرائيل توقف نخواهد کرد.

این در حالی است که برخی از مقام‌های اسرائیلی از جمله ران دیرمر، وزیر امور استراتژیک، تلاش کرده‌اند ترامپ را به سفر به اسرائیل تشویق کنند. دیرمر در آستانه سفر ترامپ با او در کاخ سفید دیدار و درباره موضوعاتی مانند برنامه هسته‌ای ایران و جنگ غزه گفت‌وگو کرده است.

سفر دونالد ترامپ به خاورمیانه با انتشار گزارش‌های متعدد از اختلاف‌نظر او با بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائيل بر سر مقابله با جمهوری اسلامی و نگرانی‌های مرتبط، هم‌زمان شده است.

برخی از نزدیکان رئیس‌جمهور امریکا معتقدند که بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائيل، سر راه برنامه‌های ترامپ در خاورمیانه سنگ‌اندازی می‌کند.

زمانی‌که دونالد ترامپ با حوثی‌ها به توافق رسید و رئیس‌جمهور امریکا توقف حملات بر مواضع این گروه شبه نظامی را اعلام کرد، از او پرسیده شد که آیا این توافق شامل حال اسرائیل هم می‌شود یا خیر؟ ترامپ برخلاف سنت رایج روسای جمهور امریکا که حفاظت از اسرائیل را یک وجیبه اخلاقی می‌دانستند، به صراحت پاسخ داد که این موضوع مشکل او نیست.

همزمان سخنگوی حوثی‌ها هم اعلام کرده است که توافق اخیر با ایالات متحده شامل اسرائیل نمی‌شود.

این تصمیم ترامپ، که بدون اطلاع قبلی به اسرائیل اتخاذ شد، باعث نگرانی و نارضایتی مقامات اسرائیلی شده است. آن‌ها احساس می‌کنند که در تصمیم‌گیری‌های مهم منطقه‌ای نادیده گرفته شده‌اند و این موضوع می‌تواند به تضعیف روابط استراتژیک میان دو کشور منجر شود.

بر خلاف سفر ترامپ در دور نخست ریاست جمهوری‌اش که متکی بر اجرای "توافق ابراهیم" و عادی سازی روابط کشورهای عربی با اسرائیل بود؛ این بار هدف سفر او اصلی به خاورمیانه بیشتر برای تقویت برنامه‌های از قبل تعریف‌شده خودش است. برنامه‌هایی که از بطن شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» بیرون شده است.

100%

با این وصف، سفر دونالد ترامپ به عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر به‌عنوان نخستین سفر خارجی پس از بازگشت به کاخ سفید، حامل چه پیامی می‌تواند باشد؟

دورنمای اقتصادی و تحولات ژئوپولتیکی

از اهداف سفر دونالد ترامپ به خاورمیانه، جذب سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی قابل توجه از کشورهای حوزه خلیج فارس است. عربستان سعودی و امارات متحده عربی تعهد داده‌اند تا سقف ۲ تریلیون دالر در بخش‌هایی مانند هوش مصنوعی، نیمه‌رسانا و مواد معدنی کمیاب سرمایه‌گذاری کنند. از جمله قراردادهای قابل توجه می‌توان به پروژه اقامتگاه دیزنی در ابوظبی و همکاری بلک‌راک با شرکت هلدینگ بین‌المللی (IHC) اشاره کرد.

اگرچه مسائل اقتصادی در اولویت‌اند اما موضوعات ژئوپلیتیکی نیز همچنان اهمیت دارند. درگیری‌های جاری در غزه، که منجر به تلفات و آوارگی گسترده شده، تلاش‌ها برای عادی‌سازی روابط میان عربستان سعودی و اسرائیل را پیچیده کرده است.

محمد بن سلمان هرگونه عادی‌سازی روابط با اسرائيل را منوط به آتش‌بس و پیشرفت ملموس به سوی تشکیل دولت فلسطینی کرده است.

پیش از این، ایالات متحده همکاری‌های هسته‌ای با عربستان را به عادی‌سازی روابط این کشور با اسرائیل مشروط کرده بود.

اما به نظر می‌رسد که در سفر پیش‌روی ترامپ به خاورمیانه، بحث عادی‌سازی روابط عربستان سعودی با اسرائيل در حاشیه خواهد ماند.

روزنامه جروزالم پست در همین ارتباط نوشته است که سفر ترامپ بیشتر متمرکز بر توافقات اقتصادی خواهد بود و عادی‌سازی روابط اسرائیل به بحث گرفته نخواهد شد.

همزمان هویداست که عربستان سعودی بارها قبلا خواستار کمک ایالات متحده برای توسعه برنامه هسته‌ای غیرنظامی خود شده بود. خبرگزاری رویترز به نقل از دو منبع گزارش داده است که ایالات متحده همکاری‌های هسته‌ای خود با عربستان را نه تنها مشروط به عادی‌سازی روابط با اسرائیل نمی‌کند، بلکه در سفر پیش‌رو درباره آن گفت‌وگو خواهد شد.

تلاش برای افزایش وابستگی فناوری عربستان به امریکا

نقش عربستان سعودی پسا حملات هفتم اکتبر در خاورمیانه به طور چشمگیری در حال گسترش است. در حالیکه جمهوری اسلامی ایران تحت فشارهای شدید بین المللی و درگیر پرونده‌های پر تنش درمنطقه است، عربستان با بهره‌گیری از ابزارهای دیپلیماتیک و اقتصادی در حالی تثبیت جایگاه خود به عنوان بازیگر میانه رو در خاورمیانه به ویژه در راس کشورهای عربی است.

حملات اسرائیل بر لبنان و فروپاشی شبکه نظامی حزب‌الله، فروپاشی نظام بشار الاسد درسوریه، و تلاش‌ها برای ادغام گروه‌های مسلح شیعی در ساختار نهادهای امنیتی عراق نه تنها نفوذ جمهوری اسلامی ایران را در خاورمیانه محدود نکرد، بلکه زمینه سرمایه گذاری و نفوذ نرم عربستان سعودی شد.

روزنامه تایمز اسرائیل گزارش داد که دونالد ترامپ به وساطت محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی با رهبران فلسطین، لبنان و سوریه در ریاض دیدار کوتاه خواهد داشت. عربستان سعودی توانسته لبنان پس از حزب‌الله و سوریه پس از بشار اسد را در محوریت خود آورد؛ تحولی که توجه اداره ترامپ را جلب کرده است.

هم‌زمان پیشرفت برنامه هسته‌ای غیرنظامی عربستان سعودی با مشارکت ایالات متحده، به‌ویژه در حوزه غنی‌سازی اورانیوم و ساخت نیروگاه‌ها، می‌تواند به ضرر چین و روسیه تمام شود، زیرا این موضوع مستقیماً منافع ژئوپلیتیکی و اقتصادی آن‌ها را در منطقه تضعیف می‌کند.

اکنون چین بزرگ‌ترین مشتری نفت عربستان است. اگر امریکا نقش حیاتی در برنامه‌های حیاتی هسته‌ای غیرنظامی سعودی به دست بیاورد، موازنه قدرت انرژی به نفع واشنگتن تغییر می‌کند و در بلندمدت می‌تواند توان چانه‌زنی چین را در قراردادهای انرژی عربستان کاهش دهد.

مجموعه این اقدامات نشان می‌دهد که دولت ترامپ در حال بازتعریف اولویت‌های خود در خاورمیانه است. در حالی که عادی‌سازی روابط اسرائیل و عربستان در گذشته یکی از اهداف اصلی امریکا بود، اکنون تمرکز واشنگتن بر همکاری‌های اقتصادی و امنیتی با کشورهای عربی خلیج فارس است. این تغییر رویکرد می‌تواند پیامدهای مهمی برای سیاست‌های منطقه‌ای امریکا و روند صلح خاورمیانه داشته باشد.

با توجه به شواهد و گزارش‌های منتشرشده، به نظر می‌سد که دولت ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش در حال تغییر از یک حامی مطلق اسرائیل به سوی یک شریک اقتصادی-امنیتی برای کشورهای عربی خلیج فارس است.