• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

معامله بزرگ انرژی طالبان؛ از شرکت دلتا تا رقابت منطقه‌ای

رضا فرزام
رضا فرزام

افغانستان اینترنشنال

۱۷ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۰۹:۲۷ (‎+۱ گرینویچ)

امضای مجموعه‌ای از توافق‌های انرژی میان وزارت معادن و پترولیم طالبان و شرکت سعودی دلتا، یکی از بلندپروازانه‌ترین برنامه‌هایی است که در سال‌های اخیر برای بخش انرژی افغانستان اعلام شده است.

این برنامه که از اکتشاف نفت و گاز در غرب کشور آغاز می‌شود، استفاده از گاز برای صنایع و تولید برق در هرات را بررسی می‌کند و در صورت موفقیت، می‌تواند به ایجاد یک پایپ‌لاین حدود ۷۰۰ کیلومتری از هرات تا نزدیکی مرز پاکستان منجر شود.

وزارت معادن طالبان قرارداد کشک–تیرپل را با ارزش ۲۰۰ میلیون دالر اعلام کرده است. در مراسم امضای آن عبدالغنی برادر، معاون اقتصادی ریاست‌الوزرای طالبان، هدایت‌الله بدری، وزیر معادن طالبان، نوراحمد آغا، رئیس بانک مرکزی، ذبیح‌الله مجاهد و زلمی خلیلزاد، نماینده ویژه پیشین امریکا برای افغانستان، حضور داشتند.

اما برنامه‌ای که دلتا معرفی کرده، بسیار بزرگ‌تر از قرارداد اولیه است. این شرکت از یک برنامه یکپارچه با ظرفیت بالقوه سرمایه‌گذاری تا حدود ۵۰ میلیارد دالر در ۲۵ سال سخن گفته است.

این رقم به معنای سرمایه‌گذاری قطعی و از پیش تمویل‌شده نیست. مراحل بزرگ‌تر پروژه به نتیجه اکتشاف، اثبات ذخایر قابل استخراج، مطالعات تخنیکی و اقتصادی، وجود بازار، تمویل و تصمیم‌های بعدی سرمایه‌گذاری وابسته است.

پرسش اصلی این است که آیا افغانستان تحت حاکمیت طالبان می‌تواند چنین برنامه‌ای را از مرحله قرارداد و مطالعه به استخراج تجارتی و ایجاد زیرساخت چند میلیارد دالری برساند؟

کشک–تیرپل؛ ظرفیت زمین‌شناسی، نه ذخایر اثبات‌شده

هسته اصلی توافق، اکتشاف نفت و گاز در کشک–تیرپل در غرب افغانستان است.

براساس اطلاعات منتشرشده از سوی دلتا، محدوده پروژه حدود ۲۳ هزار و ۳۱۷ کیلومتر مربع را در بر می‌گیرد و فعالیت‌های پیش‌بینی‌شده شامل مطالعات زمین‌شناسی و ژئوفیزیکی، لرزه‌نگاری، حفاری اکتشافی و بررسی مخازن است.

کشک و تیرپل از نظر نفت و گاز مناطق کاملا ناشناخته نیستند. اداره زمین‌شناسی ایالات متحده در بررسی سال ۲۰۰۹ خود، محدوده مورد مطالعه تیرپل را حدود ۸۷۰۰ کیلومتر مربع برآورد کرده بود. این رقم مربوط به ساحه مطالعه آن اداره است و نباید با محدوده بزرگ‌تر قرارداد تازه کشک–تیرپل اشتباه شود.

در همان بررسی، میانگین منابع کشف‌نشده تیرپل حدود ۲۱.۵۵ میلیون بشکه نفت، ۴۴.۷۶ میلیارد فوت مکعب گاز طبیعی و حدود ۰.۹۱ میلیون بشکه مایعات گازی تخمین زده شده بود.

اما این ارقام «منابع کشف‌نشده» هستند، نه ذخایر اثبات‌شده یا تجارتی. حفاری‌های اکتشافی باید مشخص کند چه مقدار نفت و گاز واقعا وجود دارد و چه بخشی از آن از نظر تخنیکی و اقتصادی قابل استخراج است.

مطالعات گذشته نشانه‌هایی از نفت، از جمله نشت نفت از یک چاه متروکه در تیرپل را ثبت کرده‌اند، اما تاکنون تولید تجارتی قابل توجهی از این حوزه گزارش نشده است. تلاش‌های قبلی برای جمع‌آوری اطلاعات لرزه‌ای در کشک نیز با مشکلات امنیتی، تخنیکی و اجرایی روبه‌رو شد.

بنابراین، نخستین آزمون واقعی دلتا اثبات وجود ذخایری است که بتواند سرمایه‌گذاری‌های بزرگ‌تر بعدی را توجیه کند.

100%

از اکتشاف تا پایپ‌لاین؛ سه بخش برنامه دلتا

برنامه اعلام‌شده دلتا سه بخش اصلی دارد.

بخش نخست، اکتشاف و در صورت موفقیت، توسعه و تولید نفت و گاز کشک–تیرپل است. این مرحله اساس بخش‌های بعدی برنامه خواهد بود.

بخش دوم، مطالعه استفاده از گاز در هرات است. دلتا قرار است امکان استفاده از گاز برای شهر هرات، پارک صنعتی، تولید برق و سایر مصارف صنعتی را بررسی کند. اگر منابع قابل استفاده کشف شود، بازار داخلی هرات می‌تواند نخستین مصرف‌کننده گاز باشد.

بخش سوم، بررسی یک پایپ‌لاین پیشنهادی حدود ۷۰۰ کیلومتری از نزدیکی گذره هرات تا نزدیکی اسپین‌بولدک قندهار است.

دلتا این طرح را «سنت‌گس – دهلیز رفاه» نامیده است. این نام در اطلاعات منتشرشده از سوی دلتا درباره توافق‌های تازه آمده، اما پایپ‌لاین فعلا در مرحله مطالعه است و ساخت آن نهایی نشده است.

هزینه بالقوه این بخش حدود ۱۰ میلیارد دالر عنوان شده و اجرای آن به وجود منابع کافی، امکان‌سنجی، تمویل، مجوزها و تصمیم نهایی سرمایه‌گذاری بستگی دارد.

ساخت چنین خطی همچنین به بازار کافی برای مصرف یا صادرات گاز نیاز دارد. همین مسئله پاکستان و بازارهای جنوب آسیا را وارد محاسبات اقتصادی پروژه می‌کند.

در نتیجه، قرارداد ۲۰۰ میلیون دالری، پایپ‌لاین پیشنهادی ۱۰ میلیارد دالری و برنامه بالقوه ۵۰ میلیارد دالری سه سطح متفاوت از یک برنامه درازمدت‌اند و نباید به عنوان یک تعهد مالی واحد معرفی شوند.

دلتا و خلیلزاد؛ بازگشت دو نام کنار هم پس از سه دهه

یکی از جنبه‌های سیاسی توافق تازه، شباهت آن با تلاش‌های حدود سه دهه پیش برای ایجاد یک دهلیز گاز از مسیر افغانستان است.

در سال ۱۹۹۷ کنسرسیومی به نام «سنت‌گس» برای ساخت پایپ‌لاین انتقال گاز ترکمنستان از افغانستان به پاکستان تشکیل شد. شرکت امریکایی یونیکال با سهم ۴۶.۵ درصد رهبر کنسرسیوم بود و شرکت سعودی دلتا اویل با سهم ۱۵ درصد یکی از شرکای اصلی آن به شمار می‌رفت.

سنت‌گس از ابتدا تنها یک پروژه اقتصادی نبود. مسیر انتقال گاز ترکمنستان از افغانستان به پاکستان بخشی از رقابت بر سر راه‌های انتقال انرژی آسیای مرکزی بود؛ مسیری که می‌توانست وابستگی منطقه به شبکه‌های ترانزیتی روسیه را کاهش دهد و در عین حال، ایران را از مسیر انتقال گاز به جنوب آسیا دور نگه دارد. یونیکال نیز در آن زمان در رقابت با کمپنی آرژانتینی بریداس برای پیشبرد این مسیر قرار داشت.

اما وضعیت سیاسی و امنیتی افغانستان مانع اجرای پروژه شد و یونیکال در سال ۱۹۹۸ از کنسرسیوم خارج شد. ایده انتقال گاز ترکمنستان از افغانستان بعدها در قالب پروژه تاپی ادامه یافت.

زلمی خلیلزاد نیز پیوند دیگری میان آن دوره و قرارداد امروز است. او در دهه ۱۹۹۰، زمانی که با موسسه پژوهش‌های انرژی کمبریج همکاری داشت، درباره ریسک سیاسی پروژه‌های افغانستان برای یونیکال کار کرده بود.

نزدیک به سه دهه بعد، خلیلزاد در مراسم قراردادی در کابل حضور یافت که بار دیگر نام دلتا و سنت‌گس را وارد بحث انرژی افغانستان کرده است. حضور او تنها به مراسم امضا محدود نبوده و پیش از قرارداد نیز خلیلزاد و مدیرعامل دلتا در نشست‌هایی با مقام‌های طالبان درباره اکتشاف و استخراج گاز و توسعه پایپ‌لاین حضور داشتند.

این سابقه به معنای تکرار معادلات دهه ۱۹۹۰ نیست، اما جنبه‌های سیاسی و منطقه‌ای پروژه تازه نیز قابل تأمل است؛ به‌ویژه اگر مسیر پیشنهادی در آینده به پاکستان، تاپی یا بازارهای گسترده‌تر جنوب آسیا پیوند بخورد.

با این حال، تاکنون سند علنی معتبری منتشر نشده که خلیلزاد را سهامدار، مدیر یا کارمند دلتا معرفی کند.

وزارت امور خارجه امریکا در پاسخ به افغانستان اینترنشنال گفت: «زلمی خلیلزاد کارمند دولت ایالات متحده نیست. بنابراین، او نماینده دولت امریکا نیست و تمام فعالیت‌هایش را در ظرفیت شخصی انجام می‌دهد.»

جنیفر مرتضاشویلی، استاد دانشگاه پیتسبورگ، می‌گوید حضور مکرر خلیلزاد می‌تواند پرسش‌هایی درباره نقش خصوصی یا مشورتی او ایجاد کند، اما نباید آن را نشانه حمایت دولت امریکا از پروژه دانست.

همچنین باید میان یک شرکت خصوصی سعودی و دولت عربستان سعودی تفاوت قایل شد. قرارداد دلتا به معنای تعهد دولت عربستان یا صندوق‌های دولتی این کشور به سرمایه‌گذاری ۵۰ میلیارد دالر نیست. اگر پروژه به مراحل چندمیلیارد دالری برسد، پرسش اساسی این خواهد بود که دلتا چه بانک‌ها، شریکان تخنیکی و منابع تمویلی را می‌تواند با خود همراه کند.

"سنت‌گس" جدید چه ارتباطی با تاپی دارد؟

بازگشت نام سنت‌گس با توجه به پیشنهادهای قبلی دلتا درباره پروژه تاپی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

براساس اظهارات عبدالغنی برادر در دیدار با مقام‌های ترکمنستان، دلتا پیش از قرارداد تازه پیشنهادهایی برای مشارکت در پروژه تاپی مطرح کرده بود؛ از جمله خرید درازمدت گاز ترکمنستان، سرمایه‌گذاری برای افزایش ظرفیت میدان گازی گالکینیش و ساخت پایپ‌لاین از گذره هرات تا سپین‌بولدک.

در همان پیشنهاد، از احتمال امتداد خط، براساس توافق جداگانه با پاکستان، به سوی مرز هند و بندر گوادر نیز سخن گفته شده بود.

این پیشنهادها نشان می‌دهد مسیر گذره–اسپین‌بولدک بخشی از نگاه گسترده‌تر دلتا به بازار انرژی منطقه است. با این حال، پروژه تازه را هنوز نمی‌توان بخشی رسمی از تاپی دانست.

در تاپی، منبع اصلی گاز ترکمنستان است و افغانستان مسیر انتقال محسوب می‌شود. در برنامه تازه دلتا، ابتدا قرار است منابع احتمالی خود افغانستان کشف و بخشی از آن برای بازار داخلی استفاده شود.

هیچ توافق اعلام‌شده‌ای نیز وجود ندارد که پایپ‌لاین تازه را رسما به تاپی وصل کند یا پاکستان را متعهد به خرید یا انتقال گاز سازد. ارتباط این دو در حال حاضر یک امکان استراتژیک است، نه بخشی قطعی از قرارداد.

قرارداد چگونه به دلتا رسید؟

روند واگذاری پروژه نیز پرسش‌هایی ایجاد کرده است.

وزارت معادن طالبان در سال ۲۰۲۳ برای کشک و تیرپل درخواست ابراز علاقه‌مندی منتشر کرد و گفت قرارداد از طریق روند آزاد، شفاف و رقابتی واگذار خواهد شد. متقاضیان باید توانایی حقوقی، مالی و تخنیکی خود را ارائه می‌کردند و برای مراحل بعدی داوطلبی نیز جدول زمانی تعیین شده بود.

اما در آرشیف عمومی در دسترس این وزارت، زنجیره کامل اسناد مراحل بعدی، از جمله فهرست شرکت‌های واجد شرایط، نتایج بررسی و اسناد انتخاب دلتا، به آسانی قابل مشاهده نیست.

این موضوع ثابت نمی‌کند که مراحل قانونی طی نشده است، اما روشن‌شدن این‌ که دلتا چه زمانی وارد روند شد، با چه شرکت‌هایی رقابت کرد و بر چه اساس انتخاب شد، برای بررسی یک پروژه با ظرفیت چندمیلیارد دالری اهمیت دارد.

تجربه سرمایه‌گذاری چین در افغانستان نیز نشان می‌دهد امضای قرارداد تضمین اجرای آن نیست. شرکت‌های چینی با منابع مالی و تخنیکی به مراتب گسترده‌تر وارد پروژه‌هایی مانند مس عینک و نفت آمو دریا شدند، اما این پروژه‌ها با تاخیر و اختلاف روبه‌رو شدند. طالبان در سال ۲۰۲۵ قرارداد ۲۵ ساله نفت آمو دریا با یک شرکت چینی را به دلیل آنچه عمل‌نکردن به تعهدات خواند، لغو کردند.

پاکستان و ایران؛ دو متغیر منطقه‌ای

رسیدن مسیر پیشنهادی به نزدیکی سپین‌بولدک، پاکستان را به یکی از عوامل مهم آینده پروژه تبدیل می‌کند.

اگر پایپ‌لاین تنها برای انتقال گاز در داخل افغانستان ساخته شود، می‌تواند یک پروژه داخلی باقی بماند. اما برای تبدیل‌شدن به یک دهلیز منطقه‌ای، همکاری پاکستان و وجود بازار در آن سوی مرز ضروری خواهد بود.

این موضوع در زمانی مطرح می‌شود که روابط طالبان و پاکستان بر سر تی‌تی‌پی و مسائل امنیتی با تنش روبه‌رو است. مرتضاشویلی معتقد است حضور سرمایه سعودی ممکن است تا اندازه‌ای فضای میانجی‌گری ایجاد کند، اما اختلافات بنیادی امنیتی با یک پروژه اقتصادی حل نخواهد شد.

ایران نیز می‌تواند این پروژه را با حساسیت دنبال کند. هرات از نظر تجارت، سوخت، برق و ترانزیت ارتباط گسترده‌ای با ایران دارد و هر طرحی که بتواند بخشی از نیاز انرژی غرب افغانستان را از مسیر دیگری تامین کند، در درازمدت می‌تواند بر نفوذ اقتصادی تهران در این حوزه اثر بگذارد.

اگر سرمایه‌گذاری سعودی در بخش انرژی افغانستان گسترش یابد و مسیر هرات–قندهار–پاکستان به یک دهلیز واقعی انرژی تبدیل شود، احتمال شکل‌گیری نوعی رقابت ژئوپولیتیک میان ایران و بازیگران خلیج در افغانستان قابل تصور است؛ به‌ویژه بر سر نفوذ اقتصادی، مسیرهای ترانزیتی و دسترسی به بازار انرژی.

با این حال، طالبان در حال حاضر روابط رسمی و فعال با تهران دارد و ایران نیز یکی از شریکان مهم اقتصادی افغانستان است. از سوی دیگر، دلتا یک شرکت خصوصی سعودی است و هنوز نشانه‌ای از ورود مستقیم دولت عربستان به این پروژه وجود ندارد. بنابراین، در مرحله فعلی سخن‌گفتن از رقابت قطعی ایران و عربستان سعودی بر سر این پروژه زود است، اما ظرفیت شکل‌گیری چنین رقابتی در صورت گسترش پروژه قابل چشم‌پوشی نیست.

چالش مشروعیت و دوام قرارداد

حتی اگر ذخایر قابل توجهی کشف شود، ریسک پروژه تنها به زمین‌شناسی محدود نیست.

شناسایی بین‌المللی حکومت طالبان همچنان بسیار محدود است و شماری از رهبران طالبان نیز تحت تحریم قرار دارند. این وضعیت سرمایه‌گذاری خارجی را به طور کامل ناممکن نمی‌کند، اما برای بانک‌ها، بیمه‌گران و شرکت‌های بین‌المللی ریسک حقوقی و سیاسی ایجاد می‌کند.

برای یک قرارداد ۲۵ ساله، پرسش مهم دیگر این است که یک حکومت آینده افغانستان با قراردادهای درازمدت امضاشده از سوی طالبان چگونه برخورد خواهد کرد.

انی فورزایمر، معاون پیشین ماموریت سفارت امریکا در کابل، در پاسخ به افغانستان اینترنشنال گفت توافق دلتا نشان می‌دهد یک شرکت سعودی می‌خواهد در نهایت در بازار انرژی افغانستان نقش داشته باشد، اما تا رسیدن به اکتشاف یا استخراج واقعی ممکن است سال‌ها فاصله باشد.

فورزایمر گفت: من به‌شدت این پرسش را مطرح می‌کنم که آیا یک گروه حاکم فاقد مشروعیت باید اجازه داشته باشد منابع طبیعی ملت افغانستان را به فروش برساند یا نه.

او انتظار دارد هر حکومت آینده افغانستان این قرارداد و توافق‌های مشابه را بررسی کند تا مشخص شود آیا واقعا به سود مردم افغانستان بوده‌اند. احتمال بازبینی قرارداد در آینده، برای یک سرمایه‌گذاری ۲۵ ساله خود می‌تواند به یک ریسک تجارتی تبدیل شود.

از قرارداد ۲۰۰ میلیون دالری تا رویای ۵۰ میلیارد دالری

توافق دلتا در حال حاضر بیش از آن‌که نشان‌دهنده ورود ۵۰ میلیارد دالر سرمایه به افغانستان باشد، آغاز یک مسیر طولانی است.

نخست باید حفاری‌های اکتشافی انجام شود و وجود ذخایر تجارتی به اثبات برسد. در صورت موفقیت، استفاده از گاز در هرات می‌تواند مرحله عملی بعدی باشد. ساخت پایپ‌لاین و تبدیل آن به یک دهلیز منطقه‌ای دشوارتر است و به سرمایه، شریکان تخنیکی، بازار و همکاری کشورهای منطقه نیاز دارد.

اهمیت سیاسی توافق نیز کمتر از بعد اقتصادی آن نیست. بازگشت نام دلتا و سنت‌گس پس از حدود سه دهه، حضور خلیلزاد و تلاش برای پیوند منابع احتمالی غرب افغانستان با بازارهای جنوب آسیا، پروژه را به معادلات گسترده‌تر منطقه‌ای وصل می‌کند.

برای طالبان نیز این قرارداد فرصتی است تا نشان دهند با وجود شناسایی بسیار محدود بین‌المللی، قادر به جذب سرمایه‌گذار خارجی‌اند.

اما امضای قرارداد ساده‌ترین مرحله چنین پروژه‌ای است. سرنوشت آن را نه رقم ۵۰ میلیارد دالر، بلکه نتیجه نخستین سروی‌ها و حفاری‌ها، توان دلتا در جذب سرمایه و شریکان تخنیکی، وجود بازار برای گاز و دوام چارچوب سیاسی و منطقه‌ای آن تعیین خواهد کرد.

اگر این مراحل موفق شود، افغانستان می‌تواند از کشوری که در طرح‌های تاریخی سنت‌گس و تاپی عمدتا مسیر عبور گاز بود، به تولیدکننده، مصرف‌کننده و مسیر انتقال انرژی تبدیل شود. در غیر آن، سنت‌گس جدید نیز ممکن است مانند شماری از پروژه‌های بزرگ گذشته، در حد نقشه و توافق باقی بماند.

پربازدیدترین‌ها

جوان هراتی که تصاویر قتلش واکنش‌برانگیز شد، که بود و چرا کشته شد
۱

جوان هراتی که تصاویر قتلش واکنش‌برانگیز شد، که بود و چرا کشته شد

۲

جمهوری اسلامی در سه سال نزدیک به '۱۹۰ افغان را اعدام کرده است'

۳

طالبان و شرکت عربستانی با حضور خلیل‌زاد قرارداد استخراج نفت و گاز هرات را امضا کردند

۴

نویسندگان سرشناس پشتون: تمام زبان‌ها بخش ارزشمند فرهنگ ملی افغانستان هستند

۵

منابع: یک نوجوان پس از باج‌خواهی جنسی در بدخشان خودکشی کرد

  • طالبان و شرکت عربستانی با حضور خلیل‌زاد قرارداد استخراج نفت و گاز هرات را امضا کردند

    طالبان و شرکت عربستانی با حضور خلیل‌زاد قرارداد استخراج نفت و گاز هرات را امضا کردند

  • واشنگتن: خلیلزاد از امریکا نمایندگی نمی‌کند

    واشنگتن: خلیلزاد از امریکا نمایندگی نمی‌کند

  • پروژه‌های اقتصادی منطقه‌ای به کجا رسیده‌اند؟

    پروژه‌های اقتصادی منطقه‌ای به کجا رسیده‌اند؟

•
•
•

مطالب بیشتر

برخورد دوگانه طالبان با شهرک شیرپور و مدرسه دینی شیعیان در کابل

۱۶ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۰۹:۵۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
نصیر ندیم
100%

طالبان از از زمان بازگشت به قدرت‌، زمین‌ها و شهرک‌های زیادی را در سراسر افغانستان «امارتی» اعلام کرده و در مواردی، به باشندگان و مالکان دستور تخلیه داده شده است؛ اما سرعت و شدت عمل طالبان در زمینه جایدادها و مراکز آموزشی شیعیان، برای منتقدان پرسش‌برانگیز شده است.

حکومت طالبان می‌گوید امارتی اعلام شدن زمین‌ها و شهرک‌ها بر اساس اسناد مالکیت، بررسی‌های کادستری و فیصله محاکم گرفته می‌شود؛ اما نحوه اجرای این تصمیم‌ها و برخورد با مالکان و ساکنان، پرسش‌هایی درباره معیارهای وزارت عدلیه به میان آورده است.

براساس اطلاعات وزارت عدلیه طالبان، در چند شهرک رهایشی در کابل، غزنی، بلخ، میدان‌وردک و ننگرهار، ده‌ها هزار جریب زمین امارتی اعلام شده است. شهرک‌های امید سبز و نوآباد غزنی و حوزه علمیه خاتم‌النبیین در کابل از نمونه‌های این روند هستند.

شیرپور: ۱۵۵ جریب زمین «امارتی»

وزارت عدلیه طالبان در ۸ قوس ۱۴۰۳ اعلام کرد که ۱۵۵ جریب از حدود ۴۰۰ جریب زمین شهرک شیرپور را «امارتی» تثبیت کرده است.

با وجود این‌که شیرپور در سال‌های حکومت جمهوری محل زندگی شماری از مقام‌های بلندپایه، فرماندهان و چهره‌های سیاسی وقت بود

یک کارشناس حقوقی و استاد دانشگاه در کابل می‌گوید نحوه برخورد طالبان با شیرپور با آنچه در برخی پرونده‌های مربوط به شیعیان دیده می‌شود، متفاوت است.

  • وزیر عدلیه طالبان به غصب زمین‌های هزاره‌ها چشم دوخته است

    وزیر عدلیه طالبان به غصب زمین‌های هزاره‌ها چشم دوخته است

این استاد که به دلایل امنیتی می‌خواهد با نام مستعار شهیم احمدی شناخته شود، به افغانستان اینترنشنال گفت: «در شیرپور طالبان سی درصد زمین شهرک رهایشی را امارتی اعلام کرد، با وجود این‌که همه می‌دانند مالکان شیرپور اکثراً از سران حکومت گذشته بودند. اما آنجا برخورد گسترده‌ای که در برخی مناطق، خصوصاً در غرب کابل، شاهد هستیم، به وجود نیامد».

آقای احمدی می‌پرسد: «در شیرپور چه کسی بازداشت شد؟ کدام نهاد مذهبی یا مسجد را بستند؟ حتی تا هنوز شماری از خانه‌های مقام‌های حکومت پیشین پابرجاست».

به گفته این کارشناس، اگر مسئله تنها زمین و اسناد مالکیت باشد، باید معیار واحدی برای همه پرونده‌ها وجود داشته باشد. او معتقد است برخورد طالبان با برخی نهادها و مناطق مربوط به شیعیان، «بیشتر در راستای محدودکردن نهادهای مذهبی و اجتماعی شیعیان» قابل بررسی است.

شهیم احمدی افزود: «وقتی یک مرکز مذهبی، مدرسه، مسجد، حسینیه و نهاد رسانه‌ای مربوط به یک جامعه مذهبی هم‌زمان هدف قرار می‌گیرد، دیگر نمی‌توان همه این اقدامات را صرفاً یک دعوای ملکی دانست».

حسین یاسا، نویسنده و تحلیل‌گر سیاسی، نیز می‌گوید وزارت عدلیه طالبان در اجرای تصمیم‌های خود برخوردی «متعصبانه» و تبعیض‌آمیز دارد.

به گفته آقای یاسا، نحوه برخورد با حوزه علمیه خاتم‌النبیین را نمی‌توان جدا از این رویکرد دید. او به افغانستان اینترنشنال گفت این حوزه در سال ۱۳۸۶ و براساس قوانین نافذ آن زمان تأسیس شده و بخشی از زمین آن، به گفته او، در دوره ریاست‌جمهوری حامد کرزی به این مرکز واگذار و بخش دیگری از مردم خریداری شده بود.

آقای یاسا افزود طالبان حکومت‌های پیشین را مشروع نمی‌داند و اسناد و تصمیم‌های صادرشده در آن دوره را نیز به رسمیت نمی‌شناسد.

امید سبز و نوآباد؛ دو پرونده دیگر

در غرب کابل، وزارت عدلیه طالبان بیش از ۱۵۰۷ جریب زمین شهرک امید سبز را امارتی اعلام کرده و به ساکنان مهلت تخلیه داده است. مالک این شهرک می‌گوید زمین براساس اسناد شرعی و قانونی خریداری شده است. او خواستار بررسی دوباره پرونده است.

در غزنی نیز ۱۸۴۳ جریب زمین شهرک نوآباد امارتی اعلام شده و طالبان در اسد امسال به باشندگان یک هفته برای تخلیه خانه‌ها و مارکیت‌ها مهلت داده‌است.

این دو شهرک از شهرک‌های بزرگ مرتبط به شیعیان افغانستان است و همچنان بیشترین ساکنان این شهرک‌ها را شیعیان تشکیل می‌دهند و در هر دو مورد دستور سریع تخلیه از سوی طالبان صادر شده است.

  • خشم مردم از دستور وزیر عدلیه طالبان برای تخلیه شهرک نوآباد غزنی

    خشم مردم از دستور وزیر عدلیه طالبان برای تخلیه شهرک نوآباد غزنی


حسین یاسا می‌گوید حتی اگر در اسناد مالکیت این زمین‌ها نقص وجود داشته باشد، باید به مالکان و ساکنان فرصت دفاع و تکمیل اسناد داده شود.

به گفته او، نحوه برخورد طالبان با این پرونده‌ها «بسیار بی‌رحمانه» و همراه با شتاب‌زدگی است و به جای تصرف فوری، باید یک روند روشن و قانونی طی شود.

خاتم‌النبیین؛ اختلاف زمین یا چیزی فراتر؟

پرونده حوزه علمیه خاتم‌النبیین با شهرک‌های مسکونی تفاوت دارد؛ به گفته کارشناسان اینجا پای یک مرکز مذهبی، آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای شیعیان در میان است.

وزارت عدلیه طالبان می‌گوید زمین و ساختمان‌های این مجموعه دولتی و غصبی است و مسئولان آن را به فعالیت سیاسی و ارتباط با حزب حرکت اسلامی متهم کرده است.

هیئت امنای خاتم‌النبیین این ادعاها را رد کرده و می‌گوید این مجموعه اسناد شرعی و قانونی دارد و به هیچ حزب سیاسی وابسته نیست. به گفته هیئت امنا، پرونده مالکیت مجموعه در محکمه ویژه طالبان جریان داشته و تا زمان اقدامات اخیر، حکم نهایی درباره مالکیت زمین صادر نشده بود.

  • شیعیان به طالبان: حتی کمونیست‌ها مسجد و مدرسه ما را نبستند

    شیعیان به طالبان: حتی کمونیست‌ها مسجد و مدرسه ما را نبستند

با این حال، در ماه‌های گذشته مسجد، حسینیه، کتابخانه و مدرسه‌های زنانه و مردانه این مجموعه مهر و لاک شد و فعالیت تلویزیون تمدن نیز متوقف شد.

روز شنبه ۱۴ سنبله نیروهای وابسته به وزارت عدلیه طالبان حوزه علیمه را محاصره و برای تخلیه کامل آن وارد عمل شدند. گزارش‌ها از بازداشت شماری از استادان و طلاب نیز حکایت دارد.

حسین یاسا می‌گوید برخورد با خاتم‌النبیین را نمی‌توان تنها یک اختلاف ملکی دانست. به گفته او، اگر در اسناد این مرکز نقصی وجود داشت، وزارت عدلیه می‌توانست مسئولان آن را برای تکمیل اسناد فرا بخواند و پرونده را از مجرای محکمه دنبال کند.

آقای یاسا برخورد با خاتم‌النبیین را «غیرانسانی و غیرشرعی» خواند. او به افغانستان اینترنشنال گفت این مرکز تنها محل آموزش شیعیان نبود و طلاب و پیروان اهل سنت نیز در آن حضور داشتند. به باور آقای یاسا،حتی کمونیست‌ها هم با شیعیان اینگونه برخورد نمی‌کردند.

معیار وزارت عدلیه چیست؟

با این حال وزارت عدلیه طالبان می‌گوید تصمیم‌هایش درباره زمین براساس اسناد، معلومات کادستری و احکام محاکم گرفته می‌شود و قوم، مذهب و منطقه مالکان یا ساکنان در آن نقشی ندارد.

اما منتقدان می‌گویند برای سنجش عملکرد این وزارت، تنها نتیجه پرونده کافی نیست؛ بلکه چگونگی رسیدگی، فرصت اعتراض، زمان اجرای تصمیم و نحوه برخورد با مالکان و ساکنان نیز باید بررسی شود.

  • حمایت اتمر از بیانیه رهبران هزاره: بی‌عدالتی در حق یک بخش از ملت، ظلم به همه است

    حمایت اتمر از بیانیه رهبران هزاره: بی‌عدالتی در حق یک بخش از ملت، ظلم به همه است

در شیرپور، ۱۵۵ جریب زمین امارتی اعلام شده؛ اما به گفته آگاهان، اجرای تصمیم در آن با شدت و سرعتی که در برخی پرونده‌های دیگر دیده می‌شود، همراه نبوده است. در امید سبز بیش از ۱۵۰۰ جریب و در نوآباد ۱۸۴۳ جریب زمین امارتی اعلام شده و دستور تخلیه نیز صادر شده است. در مدرسه خاتم‌النبیین، اختلاف بر سر زمین به بسته‌شدن بخش‌هایی از یک مجموعه مذهبی و آموزشی و ورود نیروهای وزارت عدلیه انجامیده است.

یک کارشناس مقیم کابل که نخواست نامش فاش شود به افغانستان اینترنشنال گفت: اگر مسئله فقط زمین و اسناد مالکیت باشد، باید معیار واحدی برای همه وجود داشته باشد؛ اما وقتی نهادهای مذهبی، آموزشی، رسانه‌ای و اجتماعی مربوط به شیعیان نیز هم‌زمان هدف قرار می‌گیرند، پرسش درباره هدف و انگیزه این اقدامات جدی‌تر می‌شود.

در نهایت، پرسش اصلی این است که وزارت عدلیه طالبان زمین‌های امارتی را براساس یک معیار واحد و روند شفاف پس می‌گیرد، یا نحوه اجرای تصمیم‌ها به هویت و نوع نهاد و افرادی که درگیر پرونده‌اند نیز بستگی دارد؟

نفوذ و عملیات پیچیده استخباراتی طالبان در کشتن حسیب پنجشیری

۱۴ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۱۹:۴۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
سارا ادمز
100%

سارا آدامز، مامور پیشین سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیا)، در مطلبی که برای افغانستان اینترنشنال فرستاده کشته‌شدن حسیب پنجشیری، فرمانده جبهه مقاومت ملی افغانستان، در کمین طالبان را حاصل یک عملیات پیچیده و از پیش طراحی‌شده اطلاعاتی بوده می‌داند:

حسیب پنجشیری، فرمانده ارشد میدانی جبهه مقاومت ملی افغانستان، در در ۲۹ اسد ۱۴۰۵ همراه با شماری از همراهانش در شمال سالنگ، در ولایت پروان، در کمین افتاد و کشته شد. او در مسیر رفتن به اندراب در ولایت بغلان بود.

حسیب و افرادش تصور می‌کردند برای دیدار با فرماندهان طالبان که از این گروه ناراضی شده‌اند، راهی اندراب هستند. هدف از این دیدار، بررسی امکان همکاری و انجام عملیات هماهنگ علیه طالبان در شمال افغانستان عنوان شده بود. اما آنان هرگز به محل دیدار نرسیدند؛ زیرا طالبان از حرکت حسیب اطلاع داشت.

جزئیات این رویداد نشان می‌دهد که طالبان پیش از رسیدن حسیب به سالنگ، از برنامه دیدار، مسیر حرکت و راهی که او قصد داشت طی کند، آگاه شده بود. بر اساس این روایت، کشته‌شدن حسیب نتیجه یک درگیری تصادفی در میدان نبرد نبود، بلکه بخشی از یک عملیات اطلاعاتی بود که در آن از تماس‌های نفوذی در شبکه مقاومت برای ردیابی تحرکات او و استقرار نیروها در مسیر حرکتش استفاده شد.

این عملیات، از سوی ریاست عمومی استخبارات طالبان و فرماندهی نیروهای ویژه وزارت دفاع این گروه انجام شد. در مرکز آن، شبکه‌ای پیرامون ملا جمعه فاتح قرار داشت؛ فرمانده ناراضی طالبان که در ۲۵ اسد بازداشت شد و بازداشت او فرصتی برای استخبارات طالبان فراهم کرد تا به شبکه‌های مخالفان در شمال افغانستان نفوذ کند.

  • حسیب پنجشیری کی بود

    حسیب پنجشیری کی بود

شبکه ملا جمعه فاتح

پیش از بازداشت ملا جمعه فاتح، او و اعضای شبکه‌اش با جبهه مقاومت ملی، از جمله اعضای مقاومت در داخل افغانستان و افرادی در تهران، ارتباط برقرار کرده بودند. پس از بازداشت فاتح، همین ارتباط‌ها به فرصتی برای جمع‌آوری اطلاعات از سوی طالبان تبدیل شد.

ریاست عمومی استخبارات و نیروهای ویژه طالبان به سراغ شماری از نزدیکان فاتح در بدخشان، از جمله محمد حنیف محمدی، مجاهد زرقاوی و قاری ناظم امینی رفتند. این سه نفر پیش‌تر با عناصر مخالف طالبان ارتباط برقرار کرده و به شبکه‌های مقاومت در پنجشیر، بغلان و پروان، از جمله افراد مرتبط با حسیب پنجشیری، دسترسی پیدا کرده بودند.

طالبان به‌جای نگه‌داشتن این سه نفر در بازداشت، آنان را به همکاری واداشت. به آنان در ازای همکاری با ریاست عمومی استخبارات و نیروهای ویژه طالبان، عفو و حفظ سمت‌هایشان پیشنهاد شد. پس از آزادی در ولسوالی‌های نسی و درواز، آنان همچنان خود را فرماندهان ناراضی طالبان معرفی می‌کردند، اما هم‌زمان اطلاعات مربوط به اعضای مقاومت، فعالیت‌ها و محل حضور آنان را در اختیار استخبارات طالبان قرار می‌دادند.

این توافق به آنان امکان داد روابط قبلی خود با اعضای مقاومت را حفظ کنند و در عین حال، همان روابط را به کانالی برای جمع‌آوری اطلاعات برای طالبان تبدیل کنند. یکی از این ارتباط‌ها سرانجام به حسیب پنجشیری رسید.

عملیات علیه حسیب

یکی از نزدیکان حسیب به‌طور مستقیم با قاری ناظم امینی در تماس بود و جزئیات حرکت برنامه‌ریزی‌شده او به سوی بغلان را با وی در میان گذاشت. گروه حسیب تلاش داشت با اعضای شبکه ملا جمعه فاتح که ظاهراً همچنان از رهبری طالبان ناراضی بودند، به توافق برسد.

قرار بود آنان در اندراب دیدار کنند و درباره عملیات هماهنگ علیه طالبان، از جمله تلاش برای به چالش‌کشیدن کنترل این گروه بر مسیرهای اصلی شمال به سوی بدخشان و پنجشیر، گفت‌وگو کنند.

قاری ناظم اطلاعات را به طالبان منتقل می‌کرد. او جزئیات حرکت حسیب را به ملا محب‌الله، معروف به نصرت حاجی لالا، فرمانده نیروهای ویژه طالبان، و قاری محمد صدیق مخلص، رئیس استخبارات طالبان در پروان، گزارش داد.

هم‌زمان، از طریق شبکه قاری ناظم، اطلاعاتی به حسیب رسید که مسیر عبور از پروان امن است. حسیب با اتکا به این اطمینان‌ها به سوی اندراب حرکت کرد، زیرا تصور می‌کرد قرار است با فرماندهان طالبان مرتبط با ملا جمعه فاتح دیدار کند؛ فرماندهانی که همچنان از رژیم ناراضی بودند و برخلاف فاتح، بازداشت یا تسلیم نشده بودند.

نیروهای ویژه طالبان به فرماندهی ملا محب‌الله در منطقه سالنگ پروان مستقر شدند و در امتداد مسیر حرکت حسیب موضع گرفتند. هنگامی که حسیب و افرادش به منطقه رسیدند، نیروهای طالبان راه آنان را بستند. درگیری مسلحانه‌ای رخ داد که در نتیجه آن حسیب، رومل پنجشیری، عتیق اندرابی و شماری دیگر از اعضای گروه کشته شدند.

عملیات از مدت‌ها پیش از شلیک نخستین گلوله در سالنگ آغاز شده بود. شبکه نفوذی به استخبارات طالبان امکان دسترسی به برنامه‌های حسیب را داده بود و اطلاعاتی که از همان شبکه به او می‌رسید، اعتمادش برای ادامه مسیر را افزایش داده بود. این شبکه، بنا بر این گزارش، همچنان فعال است.

ادامه عملیات اطلاعاتی

دو نفری که به طالبان امکان دسترسی به شبکه حسیب را فراهم کردند، همچنان در مناطق درواز و نسی فعال‌اند. محمد حنیف محمدی و قاری ناظم امینی همچنان خود را مخالف طالبان معرفی می‌کنند، اما بر اساس این روایت، اطلاعات مربوط به فرماندهان، نیروها، محل‌ها و فعالیت‌های مرتبط با جبهه مقاومت ملی و جبهه آزادی افغانستان را جمع‌آوری می‌کنند.

این اطلاعات سپس از طریق مولوی عبدالخیبر نظامی، مسئول نظامی طالبان در ارغنج‌خواه بدخشان، منتقل می‌شود. او فرمانده تاجیک طالبان است که پیش‌تر از ملا جمعه فاتح حمایت می‌کرد، اما اکنون برای قاری فصیح‌الدین فطرت، رئیس ستاد ارتش وزارت دفاع طالبان، کار می‌کند.

برای گروه‌های مقاومت در شمال افغانستان، مسئله تنها به این سه نفر محدود نمی‌شود. فرماندهی از طالبان که واقعا از این گروه جدا شود، می‌تواند اطلاعات ارزشمند، دسترسی، نیروهای جدید یا حتی شریکی برای عملیات آینده در اختیار مقاومت قرار دهد. از همین رو، شناسایی شکاف‌های واقعی در درون طالبان اهمیت دارد؛ اما همین شکاف‌ها می‌تواند فرصتی برای استخبارات طالبان باشد تا از آن برای نفوذ در شبکه‌های مخالفان استفاده کند.

با حفظ فرماندهان نفوذی در جایگاه مخالفان ظاهری طالبان، ریاست عمومی استخبارات و نیروهای ویژه این گروه می‌توانند فرصتی را که برای مقاومت ارزشمند است، به ابزاری برای شناسایی و هدف‌قراردادن افراد و شبکه‌های آن تبدیل کنند.

عملیات علیه حسیب تنها نمونه اخیر استفاده استخبارات طالبان از فریب برای نفوذ به شبکه‌های مخالفان نیست.در عملیاتی دیگر، یک افسر مخفی استخبارات طالبان به نام احسان‌الله فراهی با نام «فرمانده شاهین آسمان» فعالیت می‌کند و خود را عضو و نماینده جبهه آزادی افغانستان معرفی کرده است.

هدف او شناسایی نظامیان پیشین افغانستان و اعضای جبهه‌های مقاومت، بررسی هویت و وابستگی‌های آنان و کمک به زمینه‌سازی برای بازداشت‌شان بوده است.

این فریب حتی به برگزاری یک تماس تلفنی ساختگی میان فردی که ظاهرا از سوی جبهه آزادی افغانستان صحبت می‌کرد و ملا جمعه فاتح نیز کشیده شد. فراهی در این تماس حضور داشت و فرد دیگری به‌عنوان فاتح معرفی شد تا این تصور ایجاد شود که میان مقاومت و شبکه فاتح ارتباطی واقعی وجود دارد.

این اقدام پیامدهایی به گستردگی عملیات علیه حسیب نداشت، اما همان الگوی اطلاعاتی را نشان می‌دهد: ایجاد اعتبار ساختگی، شکل‌دادن به یک ارتباط ظاهرا قابل اعتماد و استفاده از آن برای شناسایی افراد درون شبکه مقاومت.

  • تمجید روشنفکران پشتون از ایستادگی حسیب پنجشیری

    تمجید روشنفکران پشتون از ایستادگی حسیب پنجشیری

ارتباط تهران

ابعاد این عملیات، بر اساس این روایت، به خارج از افغانستان نیز کشیده می‌شود. یک دفتر هماهنگی در تهران برای نظامیان پیشین افغانستان در بخشی از برنامه‌های حسیب دخیل بود و عمدتاً با تاجیک‌ها و دیگر نظامیان پیشین غیرپشتون ساکن ایران کار می‌کرد.

یکی از وظایف اصلی این دفتر کمک به آنان برای دریافت اجازه اقامت و جلوگیری از اخراج‌شان به افغانستان بود؛ جایی که ممکن بود به دست طالبان بیفتند.

این دفتر پیش‌تر زیر نظر اکرم‌الدین سریع فعالیت می‌کرد که بعدا ترور شد. اکنون خواجه محبوب صدیقی ریاست آن را بر عهده دارد؛ فردی که تحت پوشش نمایندگی محمد عطا محمد نور فعالیت می‌کند.

صدیقی ارتباط دیگری با شبکه ملا جمعه فاتح ایجاد کرده است. او در برقراری ارتباط با اعضای این شبکه نقش داشته و درباره برخی از این تماس‌ها ادعاهای نادرستی مطرح کرده است. او همچنین برای دیدار با استخبارات طالبان، از جمله ریاست ۱۹۷، به کابل و مزارشریف سفر کرده است.

هم‌زمان، موقعیت صدیقی به او امکان دسترسی به نظامیان پیشین افغانستان را می‌دهد که به دفتر هماهنگی تهران متکی هستند. اطلاعات جمع‌آوری‌شده از این طریق با ریاست ۱۹۷ و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران به اشتراک گذاشته می‌شود.

این دفتر همچنین به‌طور غیرمستقیم برای جذب جنگجویان برای مقاومت استفاده می‌شود و همین امر ارزش این دسترسی را افزایش می‌دهد. دفتری که برای محافظت از نظامیان پیشین افغانستان در برابر اخراج و طالبان ایجاد شده بود، بر اساس این روایت، به یک نقطه جمع‌آوری اطلاعات نیز تبدیل شده است.

ترور اکرام‌الدین سریع نشان می‌دهد این دسترسی تا چه اندازه می‌تواند گسترده باشد. کشته‌شدن او نتیجه هماهنگی میان ریاست عمومی استخبارات طالبان و واحد ۸۴۰ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران بود. این عملیات به‌طور مشترک از سوی مولوی عبدالجمیل عابد، رئیس وقت ریاست ۱۹۷، و محمد جعفر شهلایی، فرمانده ارشد واحد ۸۴۰، نظارت می‌شد.

ریاست ۱۹۷ رسما ریاست روابط خارجی طالبان است، اما در عین حال، بر اساس این روایت، در عملیات مخفی استخبارات طالبان نیز نقش دارد. ارتباط این ریاست با سپاه پاسداران، طالبان را به نظامیان پیشین افغانستان و شبکه‌های مرتبط با مقاومت در داخل ایران دسترسی می‌دهد.

این همکاری همچنان ادامه دارد. ملا عبدالجبار شهیدمل، رئیس جدید ریاست ۱۹۷، در سال جاری تاکنون چند سفر رسمی به مسکو و تهران داشته است. یکی از اهداف اصلی سفر او به تهران، نظارت بر نظامیان پیشین افغانستان ساکن ایران و زمینه‌سازی برای ترور آنان عنوان شده است.

برای نظامیان پیشین افغانستان که به ایران گریخته‌اند، ترک افغانستان لزوما به معنای خارج‌شدن از دسترس طالبان نبوده است.

کشته‌شدن حسیب چه چیزی را آشکار می‌کند؟

کشته‌شدن حسیب نشان می‌دهد طالبان تنها در میدان نبرد برای شکست مقاومت تلاش نمی‌کند، بلکه از عملیات ضد‌اطلاعاتی برای نفوذ به شبکه‌های مخالفان نیز بهره می‌گیرد. بر اساس این روایت، استخبارات طالبان از شکاف‌های واقعی در درون این گروه استفاده می‌کند، در صورت نیاز شکاف‌های ساختگی ایجاد می‌کند و از فرماندهان به‌ظاهر جداشده و واسطه‌های مورد اعتماد برای نفوذ به شبکه‌های مقاومت بهره می‌برد.

برای جبهه مقاومت ملی و جبهه آزادی افغانستان، شناسایی فرماندهان طالبان که واقعا از این گروه جدا شده‌اند می‌تواند فرصت‌های ارزشمندی ایجاد کند. چالش اصلی اما تشخیص شکاف‌های واقعی از شکاف‌هایی است که استخبارات طالبان ایجاد یا مدیریت می‌کند.

  • فرماندهان برجسته‌ای که در پنج سال نبرد با طالبان جان باختند

    فرماندهان برجسته‌ای که در پنج سال نبرد با طالبان جان باختند

کشته‌شدن حسیب هزینه اشتباه در این ارزیابی را نشان می‌دهد. بر اساس این روایت، طالبان او را با جست‌وجو در کوهستان‌های شمال افغانستان پیدا نکرد؛ بلکه به شبکه پیرامون او نفوذ کرد و منتظر ماند تا حسیب به محل مورد نظر برسد.

فرمانده بعدی مقاومت که برای تماس با یک فرمانده به‌ظاهر جداشده از طالبان اقدام کند، ممکن است با همان خطر روبه‌رو شود.

قدرت بلامنازع مارشال؛ چرا پاکستان پس از نیم قرن ساختار فرماندهی نظامی خود را تغییر داد

۱۴ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۱۱:۰۴ (‎+۱ گرینویچ)
100%

پارلمان پاکستان اخیرا با تصویب قوانین تازه، ساختار فرماندهی نیروهای مسلح این کشور را پس از نزدیک به پنج دهه تغییر داد و اختیارات گسترده‌ای به فرمانده نیروهای دفاعی واگذار کرد.

این اقدام نگرانی‌هایی درباره افزایش نقش ارتش، تضعیف جایگاه نیروی دریایی و هوایی و کاهش نظارت ساختار غیرنظامی بر نیروهای مسلح برانگیخته است.

مجلس ملی پاکستان در ۲۰ اگست «قانون نیروهای دفاعی پاکستان ۲۰۲۶» و اصلاحیه قانون «مرجع فرماندهی ملی» را تصویب کرد. این قوانین جایگاه و اختیارات فرمانده نیروهای دفاعی را که در پی اصلاحیه بیست‌وهفتم قانون اساسی در نوامبر سال گذشته ایجاد شده بود، به‌صورت قانونی مشخص می‌کند.

شبکه الجزیره در مطلبی به نقل از تحلیلگران نوشت این اصلاحات مهم‌ترین بازسازی ساختار فرماندهی عالی نیروهای مسلح پاکستان از سال ۱۹۷۶ تاکنون به شمار می‌رود.

این دو قانون در حالی در چند ساعت از پارلمان گذشتند که در دستور کار اولیه مجلس قرار نداشتند و کابینه پاکستان همان صبح آن‌ها را تصویب کرده بود. اصلاحیه بیست‌وهفتم قانون اساسی نیز در نوامبر سال گذشته با روندی مشابه و در مدت کوتاهی از پارلمان عبور کرد.

این تغییرات کمی بیش از یک سال پس از درگیری چهارروزه پاکستان و هند در ماه می ۲۰۲۵ انجام می‌شود.

پایان ریاست کمیته مشترک و ایجاد فرماندهی جدید

مهم‌ترین تغییر، لغو سمت «رئیس کمیته مشترک رؤسای ستاد نیروهای مسلح» است. این سمت در سال ۱۹۷۶ ایجاد شده بود تا هماهنگی میان ارتش، نیروی هوایی و نیروی دریایی پاکستان را تسهیل کند.

در ساختار جدید، «ستاد نیروهای دفاعی» ایجاد شده و فرمانده نیروهای دفاعی در رأس آن قرار می‌گیرد.

این سمت اکنون در اختیار فیلد مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، است. او همزمان فرمانده نیروهای دفاعی و فرمانده ارتش خواهد بود.

در مطلب الجزیره آمده است که در ساختار قبلی، رئیس کمیته مشترک عمدتا نقش هماهنگ‌کننده داشت و اختیار فرماندهی عملیاتی بر نیروی هوایی و دریایی را نداشت. هر سه نیرو نیز تا حد زیادی امور خود را به‌صورت مستقل اداره می‌کردند.

اما قانون جدید به فرمانده نیروهای دفاعی «فرماندهی و کنترول عملیاتی نیروهای مسلح» را واگذار می‌کند. بر این اساس، او در برابر دولت فدرال مسئول عملیات نظامی هر سه نیرو خواهد بود.

یک جنرال بازنشسته سه‌ستاره پاکستانی به الجزیره گفت ساختار جدید برای نخستین بار یک زنجیره فرماندهی قانونی و مشخص ایجاد می‌کند؛ نخست‌وزیر، فرمانده نیروهای دفاعی و ستاد جدید او، فرماندهان نیروهای سه‌گانه و در نهایت واحدهای نظامی در میدان.

نعیم خالد لودهی، جنرال بازنشسته سه‌ستاره و وزیر دفاع پیشین پاکستان، نیز گفت در ساختار قبلی رئیس کمیته مشترک نمی‌توانست بر نیروی دریایی و هوایی فرماندهی کند، اما قانون جدید این اختیار را به فرمانده نیروهای دفاعی در مورد هر سه نیرو می‌دهد.

نگرانی از ارتش‌محور شدن ساختار جدید

یکی از مهم‌ترین بحث‌ها درباره ساختار جدید این است که آیا افزایش اختیارات فرمانده نیروهای دفاعی، توازن میان ارتش، نیروی هوایی و نیروی دریایی را برهم می‌زند یا نه.

بر اساس قانون جدید، فرمانده «فرماندهی راهبردی ملی» که بر نیروهای دارای قابلیت هسته‌ای پاکستان نظارت دارد، باید از ارتش باشد و با پیشنهاد فرمانده نیروهای دفاعی منصوب شود.

جنرال سید عامر رضا در جولای ۲۰۲۶ به‌عنوان نخستین فرمانده این نهاد منصوب شد. او پیش از این رئیس ستاد عمومی ارتش پاکستان بود.

مجید نظامی، تحلیلگر راهبردی در لاهور، گفت با لغو سمت رئیس کمیته مشترک، امکان رسیدن یک افسر چهارستاره از نیروی دریایی یا هوایی به این جایگاه نیز عملا از میان رفته است.

در گذشته این سمت از نظر قانونی می‌توانست به افسر هر یک از سه نیرو واگذار شود، هرچند در عمل آخرین افسر غیرارتشی که ریاست کمیته مشترک را بر عهده داشت، یک فرمانده نیروی هوایی بود که در سال ۱۹۹۷ از این سمت کنار رفت.

یک جنرال بازنشسته سه‌ستاره به الجزیره گفت مرکز ثقل نهادی ساختار جدید «به‌طور آشکار ارتش‌محور» است.

یک مقام ارشد پیشین ارتش پاکستان نیز هشدار داد تمرکز اختیار در دست فرمانده نیروهای دفاعی می‌تواند در بلندمدت بر هویت سازمانی نیروی دریایی و هوایی اثر بگذارد، زیرا ارتقا و انتصاب مقام‌های ارشد این دو نیرو اکنون زیر نظر فرماندهی خواهد بود که از ارتش می‌آید.

احمد سعید، معاون دریادار بازنشسته و رئیس پیشین یک اندیشکده امور دریایی در اسلام‌آباد، گفت این نگرانی برای نیروی دریایی جدی‌تر است. او تاکید کرد بازدارندگی دریایی پاکستان به تخصص‌های فنی و عملیاتی ویژه‌ای نیاز دارد که در ساختار ارتش وجود ندارد.

او گفت پرسش اصلی این است که نیروی دریایی و هوایی تا چه اندازه در تصمیم‌گیری‌های ستاد فرمانده نیروهای دفاعی نقش خواهند داشت و فرماندهان این دو نیرو در سطح عالی چه میزان اختیار عملیاتی خواهند داشت.

تغییرات در فرماندهی هسته‌ای پاکستان

قوانین جدید همچنین بر ساختار فرماندهی هسته‌ای پاکستان اثر می‌گذارد.

بر اساس ارزیابی یک تحلیلگر دفاعی پاکستانی، فرمانده نیروهای دفاعی قرار است معاون رئیس «مرجع فرماندهی ملی» باشد. این نهاد مسئول نظارت بر سلاح‌های هسته‌ای پاکستان است و ریاست آن با نخست‌وزیر این کشور است.

پاکستان همچنین در سال گذشته «فرماندهی نیروی موشکی ارتش» را ایجاد کرد تا حملات موشکی متعارف خارج از زنجیره فرماندهی هسته‌ای را مدیریت کند.

به گفته یک تحلیلگر دفاعی، این تغییر میان بازدارندگی راهبردی هسته‌ای و عملیات موشکی متعارف تفکیک روشن‌تری ایجاد می‌کند؛ حوزه‌ای که پیش از این مرزهای آن کاملا مشخص نبود.

«بخش برنامه‌ریزی راهبردی» ارتش نیز که بیش از دو دهه برنامه هسته‌ای و موشکی پاکستان را اداره کرده، قرار است به فعالیت خود ادامه دهد و زیر نظر فرمانده جدید فرماندهی راهبردی ملی کار کند.

کنترول رسمی نیروهای هسته‌ای همچنان در اختیار نخست‌وزیر باقی می‌ماند، اما به گفته این تحلیلگر، فرمانده نیروهای دفاعی می‌تواند در عمل نقش مهمی در تصمیم‌گیری‌های هسته‌ای داشته باشد.

نگرانی درباره کاهش نظارت غیرنظامیان

برپایه گزارش الجزیره، مهم‌ترین اختلاف بر سر اصلاحات جدید به میزان کنترول دولت غیرنظامی بر ارتش مربوط می‌شود.

انام رحیم، افسر پیشین ارتش که اکنون وکیل است، گفت قانون جدید اختیارات قابل‌توجهی را از مقام‌های منتخب به فرمانده نیروهای دفاعی منتقل می‌کند.

به گفته او، پیش از این برای برکناری یا بازنشسته کردن یک افسر ارشد، موضوع باید به نخست‌وزیر و کابینه ارائه می‌شد، اما در ساختار جدید فرمانده نیروهای دفاعی می‌تواند شخصا درباره برکناری، بازنشستگی یا کاهش مدت خدمت افسران تصمیم بگیرد.

یک تحلیلگر دفاعی پاکستانی نیز گفت این قانون ممکن است با ماده ۲۴۳ قانون اساسی در تعارض باشد؛ ماده‌ای که کنترول و فرماندهی نیروهای مسلح را در اختیار دولت فدرال قرار می‌دهد.

عبدالمعیز جعفری، وکیل پاکستانی، نیز گفت فرماندهان سه نیرو از نظر ساختار قانونی برابر و تابع مقام‌های غیرنظامی هستند و ساختار جدید می‌تواند پرسش‌های حقوقی درباره جایگاه فرمانده نیروی هوایی و دریایی در برابر فرمانده نیروهای دفاعی ایجاد کند.

با این حال، یک جنرال بازنشسته سه‌ستاره گفت این قانون لزوما مغایر قانون اساسی نیست و به‌طور آشکار فراتر از اختیارات قانون اساسی نرفته است.

حفیظ احسان احمد کوکر، وکیل دیوان عالی پاکستان، نیز تصویب این قوانین را اجرای قانونی ساختاری دانست که پیشتر در اصلاحیه قانون اساسی ایجاد شده بود. او گفت پارلمان با این اقدام قدرتی مستقل از قانون اساسی ایجاد نکرده، بلکه اختیارات ساختار جدید را در قانون مشخص کرده است.

تفاوت پاکستان با مدل‌های غربی

طرفداران اصلاحات برای توجیه ساختار جدید به نظام‌های دفاعی کشورهایی مانند بریتانیا، کانادا و استرالیا اشاره می‌کنند؛ کشورهایی که اختیارات مقام ارشد نظامی در آن‌ها در قوانین مشخص شده است.

اما منتقدان می‌گویند مقایسه پاکستان با این کشورها کامل نیست.

در بریتانیا و استرالیا، مقام معادل فرمانده نیروهای دفاعی از فرماندهی یک نیروی خاص جدا است و این سمت در طول زمان میان ارتش، نیروی دریایی و نیروی هوایی گردش می‌کند.

در پاکستان اما فرمانده نیروهای دفاعی همزمان فرمانده ارتش نیز هست و برخلاف مدل‌های یادشده، هر دو سمت در اختیار یک فرد قرار گرفته است.

این تغییر در کشوری صورت می‌گیرد که ارتش از زمان استقلال پاکستان در سال ۱۹۴۷ نقش بسیار پررنگی در سیاست داشته است. ارتش پاکستان تاکنون چهار بار کودتا کرده و بیش از سه دهه مستقیما بر کشور حکومت کرده است.

هیچ نخست‌وزیر منتخب پاکستان نیز تاکنون نتوانسته یک دوره کامل پنج‌ساله نخست‌وزیری را به پایان برساند.

منتقدان می‌گویند اصلاحات جدید بخشی از اختیاراتی را که فرمانده ارتش در گذشته به‌صورت غیررسمی در اختیار داشت، اکنون به‌طور قانونی و رسمی در اختیار فرمانده نیروهای دفاعی قرار می‌دهد.

در عین حال، هنوز برخی مقررات اجرایی مربوط به نحوه کار ستاد جدید و میزان اختیارات فرماندهان نیروی هوایی و دریایی نهایی نشده است؛ موضوعی که می‌تواند تعیین کند ساختار جدید تا چه اندازه به تمرکز قدرت در ارتش منجر خواهد شد.

ناسیونالیسم افغانی و سیاست زبانی طالبان؛ آیا شکاف‌ها عمیق‌تر می‌شوند؟

۱۳ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۱۱:۵۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
عارف یعقوبی
100%

اظهارات اخیر لطف‌الله حکیمی، سرمفتش وزارت دفاع طالبان، مبنی بر این‌که «تنها پشتو زبان ملی افغانستان است»، بار دیگر یکی از بنیادی‌ترین مباحث هویتی و سیاسی افغانستان را به کانون توجه‌ها کشانده است.

این سخن در ظاهر تنها به جایگاه یک زبان مربوط می‌شود، اما به باور برخی، بازتاب‌دهنده نگاه تبعیض‌آمیز طالبان به زبان فارسی در افغانستان است؛ رویکردی که شماری از پژوهشگران آن را در چارچوب ریشه‌های تاریخی «ناسیونالیسم افغانی» در اوایل قرن بیستم بررسی می‌کنند.

ناظران، سیاست‌های زبانی طالبان را نوعی «پشتونیزه‌سازی» ساختار دولت و عرصه عمومی می‌دانند؛ امری که پرسش‌های مهمی را درباره پیامدهای سیاسی، اجتماعی و هویتی این رویکرد مطرح کرده است.

ریشه‌های تاریخی ناسیونالیسم زبانی در افغانستان

پژوهشگران معتقدند «ناسیونالیسم افغانی» در افغانستان از آغاز قرن بیستم با نوعی «پشتون‌گرایی دولتی» پیوند خورده بود. روشنفکرانی چون محمود طرزی، از مهم‌ترین نظریه‌پردازان عصر امان‌الله خان، زبان را یکی از پایه‌های اساسی ملت‌سازی می‌دانستند. از دیدگاه او، فارسی همچنان زبان دولت، اداره، فرهنگ و ارتباطات بود؛ اما پشتو باید به‌عنوان «زبان ملتی» تقویت می‌شد.

به گفته مجیب‌الرحمن رحیمی، پژوهشگر تاریخ، این تفکر در دوران امان‌الله خان شکل گرفت و در سال ۱۳۱۵ خورشیدی، سیاست ترویج و تحمیل زبان افغانی (پشتو) در نهادهای دولتی در پیش گرفته شد. روند تقویت جایگاه پشتو سرانجام در قانون اساسی ۱۳۴۳ خورشیدی به نقطه اوج رسید؛ زمانی که این قانون، در کنار به‌رسمیت‌شناختن پشتو و فارسی به‌عنوان دو زبان رسمی کشور، در ماده ۳۵ دولت را مکلف کرد برای «انکشاف و تقویت زبان ملی پشتو» اقدام کند.

100%

این نخستین بار بود که در یک قانون اساسی افغانستان از پشتو به‌عنوان «زبان ملی» یاد می‌شد و دولت مکلف بود برای توسعه آن اقدامات ویژه انجام دهد. در همین زمان، زبان فارسی نیز به «دری» تغییر نام یافت.

استدلال حکومت‌های وقت این بود که افغانستان برای ایجاد یک ملت متمایز، نیاز به یک ویژگی مشخص و متفاوت زبانی دارد و آن زبان پشتو است. به همین دلیل برنامه‌های آموزشی تغییر یافت، رسانه‌های دولتی ترویج زبان پشتو را در اولویت قرار دادند و اصطلاحات اداری را تغییر دادند.

سیاست‌های زبانی دولت، در دهه دموکراسی، به یکی از عوامل تشدید اختلافات شدید هویتی تبدیل شد؛ اختلافاتی که بازتاب آن به شورای ملی نیز کشیده شد و مسئله جایگاه زبان‌های فارسی و پشتو را به موضوعی جنجال‌برانگیز در عرصه سیاسی کشور بدل کرد.

فارسی؛ زبان تاریخی افغانستان

نخست باید توجه داشت که فارسی زبان تاریخی افغانستان است. در سرزمینی که امروز افغانستان نامیده می‌شود، فارسی برای قرن‌ها زبان اداره، فرهنگ، آموزش، شعر، تاریخ‌نگاری و سیاست بوده است. از دوره غزنویان و غوریان تا تیموریان و بخش بزرگی از حکومت‌های درانی و بارکزی، فارسی زبان دیوانی و فرهنگی این سرزمین بود. بسیاری از مهم‌ترین آثار ادبی، تاریخی و فکری افغانستان نیز به فارسی نوشته شده‌اند.

به همین دلیل، برخلاف برخی روایت‌های سیاسی معاصر، جایگاه فارسی در افغانستان صرفا محصول تحولات سده اخیر نیست، بلکه ریشه در چندین قرن تاریخ سیاسی و فرهنگی این سرزمین دارد.

توماس بارفیلد، افغانستان‌شناس امریکایی می‌گوید که از سال ۱۱۲۶ خورشیدی (۱۷۴۷ میلادی) به بعد، اگرچه سلسله‌های حاکم عمدتاً پشتون بودند و ارتش نیز بیشتر بر پایه قبایل پشتون شکل می‌گرفت، زبان اداری و دیوانی دولت همچنان فارسی باقی ماند. این امر تنها ناشی از سنت تاریخی نبود، بلکه به این واقعیت نیز بازمی‌گشت که فارسی در آن زمان زبان تثبیت‌شده اداره، دیوان‌سالاری، تجارت، فرهنگ و آموزش بود و طبقه کارگزاران و منشیان دولتی عمدتاً در این زبان مهارت داشتند.

بارفیلد می‌گوید، «فارسی به یک قوم خاص محدود نمی‌شد و در میان گروه‌های مختلف قومی به‌عنوان زبان ارتباط و اداره شناخته می‌شد. به همین دلیل بابر و دیگر فرمانروایان ترک‌تبار آن را برای اداره قلمرو های خود برگزیدند. همین ملاحظات سبب شد احمدشاه درانی و جانشینان او نیز، با وجود پشتون‌بودن خاندان حاکم، فارسی را به‌عنوان زبان اصلی اداره و حکومت حفظ کنند. این تداوم تاریخی نشان می‌دهد که جایگاه فارسی در افغانستان بیش از آنکه محصول ترجیح یک قوم یا یک سلسله باشد، حاصل نقش فراگیر آن در ساختار سیاسی، اداری و فرهنگی این سرزمین بوده است.»

100%

فارسی زبان بین‌اقوامی

پژوهشگران تأکید می‌کنند که فارسی در افغانستان زبان مادری یا زبان اصلی اکثریت مردم افغانستان بوده است و در میان تاجیک‌ها، هزاره‌ها، ایماق‌ها و دیگر اقوام، از جمله بخشی از پشتون‌ها، به‌عنوان زبان مادری مورد استفاده قرار گرفته است. افزون بر این، شمار بزرگی از شهروندانی که زبان مادری‌شان فارسی نیست نیز از فارسی به‌عنوان زبان دوم استفاده می‌کنند. از همین رو، فارسی از نظر گستره اجتماعی و کاربرد ارتباطی، یکی از مهم‌ترین زبان‌های افغانستان و زبان غالب در ارتباطات میان‌قومی به شمار می‌رود.

دکتر محمدامین احمدی، پژوهشگر، می‌گوید که در طول تاریخ فارسی زبان مشترک و میانجی میان گروه‌های مختلف قومی و زبانی افغانستان بوده است. شهروندان متعلق به اقوام مختلف از طریق فارسی با یکدیگر ارتباط برقرار کرده‌اند، تجارت و دادوستد انجام داده‌اند، در مکاتب و دانشگاه‌ها تحصیل کرده‌اند و در عرصه‌های اداری، فرهنگی و اجتماعی با یکدیگر تعامل داشته‌اند. به همین دلیل، فارسی در افغانستان با کارکرد گسترده بین‌الاقوامی و ملی بوده است.

100%

آیا سیاست دولت‌های افغانستان جایگاه فارسی را تضعیف کرده؟

به باور بسیاری پژوهشگران، طی نزدیک به یک قرن گذشته تقریبا همه دولت‌های افغانستان، از سلطنت گرفته تا جمهوری و حتی دولت‌های کمونیستی، به درجات مختلف از زبان پشتو حمایت کرده‌اند. با این حال، فارسی همچنان موقعیت مسلط خود را در بسیاری از عرصه‌ها حفظ کرده است.

به باور کارشناسان، دلیل اصلی این امر آن است که قدرت واقعی زبان از جامعه سرچشمه می‌گیرد، نه از فرمان‌های دولتی. فارسی زبان شهرهای بزرگ، زبان بخش عمده‌ای از نخبگان فرهنگی، زبان دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و ارتباطات بین‌اقوامی باقی ماند. حتی بسیاری از رهبران و سیاستمداران پشتون در عمل برای ارتباط با جامعه و اداره کشور از فارسی استفاده می‌کردند.

به گفته ناظران، این موضوع در دوره جمهوری اسلامی افغانستان نیز به روشنی دیده می‌شد. هرچند به‌ویژه در دوران ریاست‌جمهوری اشرف غنی، سیاست تقویت پشتو با جدیت دنبال می‌شد، اما فارسی همچنان زبان اصلی آموزش عالی، رسانه‌ها، ارتباطات شهری و دیپلماسی افغانستان بود.

زبان، مشروعیت سیاسی و دوام دولت

در این میان، به گفته شماری از پژوهشگران تاریخ سیاسی افغانستان، یک نکته تاریخی بسیار مهم وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است: چگونه حکومت‌هایی که رهبران و نخبگان سیاسی آن‌ها از میان پشتون‌ها برمی‌خاستند، توانستند در کشوری متنوع و چندقومی، برای مدت‌های طولانی حکومت کنند و از پذیرش نسبی برخوردار باشند؟ یکی از عوامل مهم در توضیح این مسئله، جایگاه زبان فارسی در ساختار حکومت و جامعه افغانستان بوده است.

با وجود آن‌که بخش مهمی از قدرت سیاسی، به‌ویژه در دوره‌های مختلف، در اختیار نخبگان پشتون قرار داشت، بسیاری از حاکمان و زمامداران پشتون از فارسی به‌عنوان زبان اداره، مکاتبات حکومتی، دیوان‌سالاری و فرهنگ عمومی استفاده می‌کردند. بسیاری از پادشاهان و زمامداران پشتون به فارسی سخن می‌گفتند و بخش مهمی از اسناد، مکاتبات و آثار اداری و فرهنگی حکومت‌ها نیز به فارسی نوشته می‌شد. در نتیجه، هویت قومی حاکمان لزوماً به معنای تحمیل زبان قومی آنان بر سراسر ساختار دولت نبود.

به بیان دیگر، در بخش مهمی از تاریخ سیاسی افغانستان نوعی توازن میان هویت قومی نخبگان حاکم و زبان مشترک حکومت و جامعه وجود داشت: قدرت سیاسی در اختیار نخبگان پشتون بود، اما فارسی به‌عنوان زبان دولت، دیوان‌سالاری و ارتباط میان گروه‌های مختلف قومی و زبانی، جایگاه خود را حفظ کرده بود. این وضعیت به حاکمان امکان می‌داد میان گروه‌های گوناگون جامعه ارتباط برقرار کنند و حکومت خود را صرفا به یک جامعه یا گروه قومی محدود نشان ندهند.

از این منظر، استفاده حاکمان پشتون از فارسی را می‌توان یکی از عوامل مهم در توضیح پذیرش نسبی و دوام تاریخی حکومت‌های آنان دانست؛ زیرا زبان حکومت، برخلاف هویت قومی حاکم، امکان مشارکت و ارتباط گسترده‌تری میان گروه‌های مختلف جامعه فراهم می‌کرد. به همین دلیل، مشروعیت سیاسی دولت تنها بر هویت قومی حاکمان استوار نبود، بلکه با یک فضای زبانی و فرهنگی مشترک نیز پیوند داشت.

سیاست زبانی طالبان و خطر شکل‌گیری تصور «دو ملت»

سیاست زبانی، هنگامی که با تحقیر یا به حاشیه‌راندن هویت زبانی بخش بزرگی از جامعه همراه شود، تنها یک مسئله فرهنگی یا اداری نیست؛ بلکه می‌تواند به تدریج تصور وجود دو ملت یا چند ملت در درون افغانستان را تقویت کند. این امر، یکی از خطرهای جدی برای زیست باهمی در افغانستان است.

گزارش‌های سال‌های اخیر نشان می‌دهد که طالبان استفاده از پشتو را در مکاتبات اداری، تابلوهای رسمی، استخدام کارمندان و برخی فعالیت‌های آموزشی گسترش داده‌ است. در مقابل، فعالان فرهنگی و مدنی از محدود شدن جایگاه فارسی و دیگر زبان‌های افغانستان انتقاد کرده‌اند. اهمیت این مسئله در آن است که زبان تنها وسیله ارتباط نیست؛ بلکه با هویت، منزلت اجتماعی و احساس تعلق جمعی پیوند عمیق دارد. هنگامی که گروه‌های بزرگی احساس کنند زبان و هویت آنان در عرصه عمومی تحقیر یا به حاشیه رانده می‌شود، این احساس می‌تواند شکاف‌های اجتماعی و بی‌اعتمادی سیاسی را تشدید کند.

دکتر محمدامین احمدی باور دارد که تحقیر هویتی می‌تواند به تدریج به شکل‌گیری تصور دو ملت یا چند ملت کمک کند. به باور او، هنگامی که مؤلفه‌های مشترک زیست باهمی تضعیف شوند، شهروندان ممکن است به‌جای تعریف خود در چارچوب یک ملت، بیش از پیش بر اساس هویت‌های قومی و زبانی خود تعریف شوند. در چنین شرایطی، تصور وجود «دو ملت» یا حتی چند ملت در درون یک کشور تقویت می‌شود.

تجربه کشورهای چندقومی نشان می‌دهد که تشدید شکاف‌های هویتی می‌تواند به شکل‌گیری مطالبات سیاسی جداگانه و تضعیف تصور یک ملت منجر شود. مثلا تجربه بوسنی نشان می‌دهد که تشدید اختلافات هویتی می‌تواند جامعه را به سوی تعریف خود در قالب ملت‌ها و هویت‌های جداگانه سوق دهد. در نتیجه جنگ بوسنی، شکاف میان بوشنیاک‌ها، صرب‌ها و کروات‌ها عمیق‌تر شد و ساختار سیاسی کشور نیز تا حد زیادی بر پایه همین تقسیمات قومی شکل گرفت. به این ترتیب، اگرچه بوسنی به چند کشور مستقل تقسیم نشد، اما جامعه آن عملاً با شکاف‌های عمیق هویتی و تصور وجود جوامع یا ملت‌های متمایز در درون یک دولت واحد روبه‌رو شد.

نتیجه‌گیری

اظهارات مقام طالبان درباره «ملی بودن» پشتو در ادامه سنت فکری قرار دارد که در اوایل قرن بیستم شکل گرفت و در دوره‌های مختلف از حمایت دولتی برخوردار شد. با این حال، واقعیت تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که فارسی همواره زبان اصلی اداره، فرهنگ، آموزش، دیپلوماسی و مهم‌تر از همه، زبان ارتباط میان اقوام مختلف کشور بوده است.

در نتیجه، مسئله امروز تنها رقابت میان دو زبان نیست؛ بلکه مسئله حفظ انسجام یک جامعه چندقومی است. هر سیاستی که به حذف، تحقیر یا حاشیه‌راندن زبان فارسی و سایر زبان‌های کشور منجر شود، نه تنها به عدالت زبانی آسیب می‌زند، بلکه همزیستی قومی را تضعیف و تصور دو یا چند ملت را تقویت کند.

تقابل دو اسطوره؛ جمال عبدالناصر و سید قطب

۱۲ سنبلهٔ ۱۴۰۵، ۲۳:۴۱ (‎+۱ گرینویچ)
•
محمد محق
100%

بنا به روایت کلیشه‌ای رایج، سید قطب متفکری مسلمان بود که به سبب اندیشه‌های دینی‌اش خشم جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهور فقید مصر را برانگیخت و به فرمان او اعدام شد.

در یک سوی این تصویر، شهیدی مظلوم ایستاده است که جرمش اندیشیدن بود و در سوی دیگر، حاکمی ظالم و دین‌ستیز که وجود چنین متفکری را برنتافت و برای خوش‌خدمتی به دشمنان اسلام او را به دار آویخت.

این تصویر سیاه و سفید، که برای ذهن‌های بسیط خوشایند است، رویدادی پیچیده را به قصه‌ای ایدئولوژیک فرو می‌کاهد. هسته واقعی آن قصه این است که سید قطب در حکومت عبدالناصر محاکمه و به فرمان همان حکومت اعدام شد، اما بسیاری از عناصر پیرامونی آن، بدون توجه به منازعه قدرت، فضای جنگ سرد، تحول فکری سید قطب و ماهیت نظام اقتدارگرای عبدالناصر، کنار هم چیده شده‌اند و یا به صورت تحریف‌شده روایت می‌شوند.

من نیز در جوانی این روایت را حقیقتی تردیدناپذیر می‌دانستم و سال‌ها آن را تکرار می‌کردم. اقامت در مصر و دسترسی به منابع نوشتاری بیشتر، به‌تدریج ابعاد دیگری از ماجرا را برایم روشن ساخت. آنچه در پی می‌آید تلاشی است برای دیدن جوانبی که در روایت رایج محیط ما مغفول مانده‌اند. مقصود نه تبرئه عبدالناصر است و نه تخریب شخصیت سید قطب بلکه عبور از افسانه‌سازی و نزدیک شدن به واقعیتی است که در آن، اندیشه، قدرت، جاه‌طلبی، سرکوب، کینه و شرایط بین‌المللی به هم گره خورده‌اند.

دو فرزند مصر علیا

سید قطب و جمال عبدالناصر، هر دو، ریشه خانوادگی در شهر اسیوط مربوط به مصر علیا داشتند که به آن "صعید" گفته می‌شود. در فرهنگ عامه مصر، مردم صعید به غرور، سرسختی، غیرت، وفاداری، و تعهد به پیوندهای شخصی شناخته می‌شوند.

البته نباید این کلیشه‌های فرهنگی را به قانون روان‌شناختی تبدیل کرد یا رفتار سیاسی افراد را با جغرافیا توضیح داد. با این همه، در روایت‌هایی که درباره مناسبات سید قطب و عبدالناصر نوشته شده، حساسیت هر دو به شأن شخصی، استقلال رأی و تن ندادن به عقب‌نشینی به چشم می‌خورد، چیزی که در تعبیر عامیانه می‌تواند "کله‌شقی" خوانده شود.

اگرچه نزاع اصلی بر سر قدرت و جهت‌گیری آینده مصر بود، اما خلق‌وخو نیز می‌توانست آن نزاع را تندتر و آشتی را دشوارتر سازد. هر دو بلندپرواز بودند و تصور می‌کردند رسالتی بزرگ بر دوش دارند. همین احساس رسالت و اراده به ادای نقشی تاریخی، در مرحله‌ای زمینه نزدیکی و در مرحله‌ای دیگر عامل تشدید جدایی آنان شد.

عبدالناصر و رویای رهایی ملی

عبدالناصر در دورانی وارد ارتش شد که نفوذ بریتانیا، ناکارآمدی نظام شاهی، نابرابری اجتماعی و شکست اعراب در جنگ ۱۹۴۸، نسل جوان مصر را به‌شدت سرخورده کرده بود. او و شماری از افسران ملی‌گرا سازمان مخفی "افسران آزاد" را پدید آوردند و در جولای ۱۹۵۲ نظام پادشاهی را سرنگون کردند. ریاست تشریفاتی و سپس رسمی دولت در آغاز به جنرال محمد نجیب سپرده شد، اما عبدالناصر به‌تدریج قدرت اصلی را در دست گرفت.

طرح او دو وجه عمده داشت: در داخل، اصلاحات ارضی، محدود کردن قدرت مالکان بزرگ و به اصطلاح پایان دادن به نظم فیودالی، گسترش آموزش و سهم دادن به لایه‌های محروم‌تر در منابع ملی؛ و در خارج، خاتمه دادن به حضور استعماری بریتانیا، تقویت همبستگی عربی و ایجاد راهی برای کشورهای جهان سوم مستقل از دو بلوک غرب و شوروی.

ملی کردن کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ عبدالناصر را به نماد استقلال‌طلبی عرب تبدیل کرد. حمله هم‌زمان بریتانیا، فرانسه و اسرائیل که در جهان عرب "العدوان الثلاثی" نام گرفت، از نظر نظامی به مصر آسیب زد، اما فشار ایالات متحده، شوروی و سازمان ملل مهاجمان را به عقب‌نشینی واداشت و عبدالناصر از نظر سیاسی پیروز میدان بیرون آمد.

او بعدها در کنار نهرو، تیتو، سوکارنو و نکرومه از چهره‌های اصلی جنبش عدم تعهد شد و از اسطوره های مقاومت در برابر ابرقدرت‌ها گردید. البته این کارنامه روی دیگری نیز داشت: عبدالناصر احزاب را تعطیل کرد، رسانه‌ها را زیر کنترول گرفت، مخالفان را زندانی و شکنجه کرد و دولتی امنیتی بنا نهاد. عظمت آرمان‌های او با استبداد سیاسی همراه بود.

مسیر متفاوت سید قطب

سید قطب راه خود را از ادبیات آغاز کرد. او شعر می‌سرود، داستان می‌نوشت و به نقد ادبی می‌پرداخت. او مدتی علاقمند طه حسین بود، اما پسانتر عباس محمود عقاد مهم‌ترین استاد و مرجع ادبی دوران جوانی او شد و قطب مدتی در منازعات ادبی در جبهه عقاد قرار داشت.

در این دوره گرایش های فکری او دچار نوسان بود، از مواضعی به شدت لیبرال تا مواضعی چپ‌گرایانه. محمود عبد الحلیم، از سران اخوان، می‌گوید که سید قطب جوان یکبار مقاله‌ای نوشت که به شکل افراطی به دنباله‌روی از غرب دعوت می‌کرد، اما حسن البنا اجازه نداد که به نوشته او جواب بدهم و گفت درگیری با او می‌تواند او را در این موضع‌گیری سرسخت‌تر کند.

در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، نویسندگان برجسته مصری، از محمد حسین هیکل و عقاد تا طه حسین، خالد محمد خالد، عبدالحمید جودةالسحار و عبدالرحمن شرقاوی، به بازخوانی تاریخ و شخصیت‌های اسلامی روی آورده بودند. این موج شبیه آن چیزی بود که در ایران بازگشت به خویشتن خوانده می‌شد و پسان‌تر کسانی مانند شریعتی، داریوش شایگان، و جلال آل احمد برای آن نظریه‌پردازی کردند.

سید قطب نیز با الهام از موجی که در جهان عرب به راه افتاده بود، به ‌تدریج از نقد ادبی محض فاصله گرفت و به مسائل اجتماعی و اسلامی پرداخت. کتاب‌های "التصویر الفنی فی القرآن"، "مشاهد القیامة فی القرآن"، "العدالة الاجتماعیة فی الإسلام" و نوشته‌های ضدسرمایه‌داری او محصول مراحل گوناگون همین چرخش‌اند.

کتاب "عدالت اجتماعی در اسلام" شهرت او را از مصر و جهان عرب فراتر برد و متفکری چون ابوالحسن ندوی، از شبه قاره هند، از او خواهش کرد که مقدمه‌ای بر چاپ دوم کتاب مشهور او "ماذا خسر العالم" بنویسد.

سفر دو ساله‌ قطب به ایالات متحده، از ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۰، بدبینی او به تمدن غربی را عمیق‌تر ساخت، و با آن که کتاب او "امریکایی که من دیدم" قبل از چاپ از میان رفت، اما گردآوری نظرات او در این باره آن نگاه بدبینانه را به روشنی نشان می‌دهد.

پس از بازگشت، در حالی که حسن‌البنا ترور شده و اخوان با بحران رهبری روبه‌رو بود، قطب به این جماعت نزدیک شد و در اوایل دهه ۱۹۵۰ رسماً به آن پیوست. توان ادبی، شهرت فرهنگی و قدرت نظریه‌پردازی، او را به‌ سرعت به جایگاهی مهم در این سازمان رساند و به دستور هضیبی، دومین رهبر اخوان، مدیریت مجله این سازمان را به عهده گرفت. کتاب "دراسات اسلامیة" وی عمدتا سرمقاله‌ها یا مقالاتی است که برای این مجله نوشته است.

از هم‌پیمانی تا جنگ قدرت

اخوان‌المسلمین و افسران آزاد پیش از انقلاب ۱۹۵۲ دشمنان مشترکی داشتند: سلطنت، نفوذ بریتانیا و نظم اجتماعی کهن. میان اعضای دو جریان تماس و همکاری وجود داشت و در زمان حیات حسن البنا، جمال عبد الناصر همراه با انور السادات در آموزش شاخه نظامی اخوان سهم گرفته بود. پس از سقوط نظام شاهی نیز روابط برای مدتی حسنه ماند، و حکومت جدید همه احزاب را منحل کرد، اما اخوان را به عنوان جماعتی دینی مستثنا قرار داد.

در این دوره، قطب از انقلاب حمایت کرد و در محافل افسران آزاد چهره‌ای محترم بود و حتی تصور می‌شد که با افول سیاسی احزاب و چهره‌های فکری شان، او به تیوریسین انقلاب تبدیل می‌شود. برخی روایت‌ها حاکی از این است که افسران آزاد به مثابه شاگرد در برابر او زانو می‌زدند و احترام ویژه‌ای برایش قایل بوند و گفته می‌شود که در شش ماه نخست این دوره، بسیاری از شب‌ها جمال عبد الناصر با سید قطب تماس تلفنی برقرار کرده و در باره اوضاع جدید و آرمان‌های نظام نو تبادل نظر می‌کردند.

این وضعیت اما دوام چندانی نیاورد. پس از کنار رفتن دشمنان مشترک، نوبت به سهمیه‌بندی قدرت رسید و پرسش اصلی به میان آمد: چه کسی باید مسیر کشور را تعیین کند؟ اخوان خود را جنبشی فراگیر، نماینده فهم اصیل از اسلام و شایسته رهبری تمام‌عیار کشور می‌دانست و حاضر نبود جایگاه آن تنها در به عهده گرفتن مسئولیت چند وزارت که عبد الناصر پیشنهاد می‌کرد محدود شود.

افسران آزاد خود را رهبران انقلاب و سازندگان مصر نوین می‌دانستند و برای آینده کشور برنامه‌های بلندپروازانه داشتند. از همین رو، نمی‌خواستند زیر نظارت یک جماعت دینی قرار بگیرند یا مرجعیتی فراتر از حکومت را بپذیرند. آنها نمی خواستند الگویی شبیه آنچه بعدتر در ایران پس از انقلاب رخ داد بپذیرند؛ جایی که آیت‌الله خمینی در جایگاهی بالاتر از حکومت قرار گرفت و نهادهای حکومتی زیر سایه رهبری ایدئولوژیک او عمل کردند.

بنابراین، رویارویی افسران آزاد و اخوان‌المسلمین تنها رقابت بر سر قدرت نبود، بلکه تقابل دو طرح متفاوت برای آینده مصر بود.

تنش‌ها در سال ۱۹۵۴ شدت یافت. این تقابل نخست شکل کشمکش‌های خیابانی را به خود گرفت، اما پس از تیراندازی یکی از اعضای اخوان به سوی عبدالناصر در میدان المنشیه، حادثه‌ای که اخوان مسئولیت آن را به عهده نگرفت، حکومت سرکوب گسترده اخوانی‌ها را آغاز کرد. هزاران نفر بازداشت شدند، شش تن از اعضای برجسته اخوان، از جمله عبدالقادر عوده، اعدام شدند و حسن هضیبی، به حبس محکوم گردید. سید قطب نیز بازداشت و در سال ۱۹۵۵ به پانزده سال زندان با اعمال شاقه محکوم شد.

دستگاه عبدالناصر به شیوه‌ای غیر دموکراتیک و سرکوبگرانه به جان اخوان افتاد، اما اخوان نیز صرفاً انجمنی فرهنگی و تبلیغی نبود، و پیشینه "نظام خاص" یا شاخه مخفی مسلح آن که مسئول ترورهای سیاسی دهه ۱۹۴۰، به ویژه ترور نقراشی پاشا، نخست وزیر اسبق مصر بود، و رقابت سرسختانه‌ای که اینک برای تصاحب قدرت در پیش گرفته بود از عواملی بود که حکومت را در برخورد با آن خشن و بی‌ملاحظه ساخت.

زندان و زایش یک ایدئولوژی تازه

هواداران عبدالناصر می‌گویند که سید قطب در زندان از امتیازهای ویژه برخوردار بود و شکنجه نشد، و ادعا می‌کنند که ناصر مراعات "صعیدی" بودن او را داشت، و به مسئولین زندان گفته بود که کتاب و مواد لازم برای فعالیت‌های فکری‌اش را فراهم کنند.

در مقابل، هواداران قطب می‌گویند که او در سال‌های نخست زندان با خشونت و شکنجه روبه‌رو شد و در ۱۹۵۷ کشتار شماری از زندانیان اخوان در زندان طُره را از نزدیک مشاهده کرد. بیماری او سبب شد بخشی از دوره حبس را در درمانگاه زندان بگذراند. هرچه بود در سال‌های بعد امکان مطالعه و نوشتن بیش‌تری یافت و برخی از کتاب‌هایش به شمول بخش‌هایی از تفسیر فی ظلال قرآن محصول همین دوره است.

در همین سال‌ها افکار او به صورت ژرفی رو به تحول نهاد، زیرا تصور می‌کرد در ادای رسالتی که به عهده دارد با چالشی نو رو به رو شده است: چالش مشروعیت گفتمانی. قطب پیش‌تر از عدالت اجتماعی، استعمارستیزی و برتری نظام اخلاقی اسلام سخن گفته بود، اما این مفاهیم اکنون نمی‌توانستند در مقابله با جمال عبد الناصر به کار او بیایند و او را صاحب رسالتی ویژه معرفی کنند.

حکومت عبدالناصر عملا ضد استعمار، ضد فئودالیسم، هوادار عدالت اجتماعی و مدافع فلسطین بود و عملا وارد میدان شده بود و در این راه هزینه می‌پرداخت. قطب برای نقد عبدالناصر و سلب مشروعیت از نظام او به مبانی فکری و ایدئولوژیک دیگری نیاز داشت که در چنین معرکه‌ای به کار آید.

در این‌جا نوشته‌های ابوالاعلی مودودی، به‌ ویژه تفسیر او از مفاهیمی چون حاکمیت، الوهیت، ربوبیت، عبادت و دین، به کمک سید قطب آمد. او بر پایه این چارچوب تیوریک، "حاکمیت خدا" را در برابر حاکمیت انسان نشاند و جوامعی را که قانون و ارزش‌های خود را از منبعی جز شریعت می‌گرفتند گرفتار "جاهلیت" دانست. راه خروج از این وضع، در نظر او، تشکیل "طلیعه مومنه" بود: گروهی پیشاهنگ که از جامعه جاهلی، دست کم در احساس درونی، فاصله بگیرد (العزلة الشعوریة) و پس از تربیت خالص دینی برای بازسازی جامعه بر بنیاد اسلام به حرکت درآید.

"معالم فی الطریق" فشرده‌ترین صورت این پروژه و ویرایش دوم "فی ظلال القرآن"، نسخه بازنویسی شده آن بر اساس این نظریه، شرح گسترده‌تر آن بود. قطب در این مرحله جهاد را صرفاً دفاع از سرزمین مسلمانان نمی‌دانست، بلکه آن را وسیله‌ای برای برداشتن موانعی می‌شمرد که مانع آزادی انسان برای بندگی خدا می‌شوند. همین ترکیبِ جاهلیت معاصر، حاکمیت الهی، گروه پیشاهنگ و جهاد به این معنای خاص، بعدها بر بخشی از جریان‌های رادیکال اسلامی اثر گذاشت و زمینه‌ساز ظهور گروه‌هایی مانند "التکفیر والهجرة"، "الجهاد الاسلامی"، "الجماعة الاسلامیة" و در دوره‌های بعد القاعده، گردید.

در داخل اخوان میراث قطب مناقشه‌برانگیز شد. حسن هضیبی در کتاب "دعاة لا قضاة" بر پرهیز از تکفیر جامعه تأکید کرد، اثری که معمولاً پاسخی به گرایش‌های تکفیری برخاسته در محیط زندان دانسته می‌شود. از آن پس، نسبت اخوان با "قطبی‌ها" همواره دوپهلو ماند: جماعت از سرمایه نمادین سید قطب و جایگاه او به‌عنوان قربانی حکومت بهره برد، اما همزمان کوشش می‌کرد که از نتایج افراطی اندیشه‌اش تبری بجوید.

آزادی کوتاه و محاکمه دوم

قطب در سال ۱۹۶۴، با میانجی‌گری عبدالسلام عارف، رئیس‌جمهور عراق، آزاد شد، اما آزادی او کوتاه بود، چون در آگست ۱۹۶۵ بار دیگر بازداشت گردید. حکومت اعلام کرد که تشکیلاتی مخفی به رهبری فکری او در پی سرنگونی نظام، ترور مقام‌ها و تخریب تأسیسات زیربنایی بوده است.

اعضای این گروه اصل آمادگی برای مقابله و گردآوری سلاح را به صورت‌های مختلف پذیرفته‌اند، اما درباره اینکه برنامه‌ای فوری و عملی برای اجرای آن عملیات وجود داشت یا دستگاه امنیتی طرح‌های پراکنده و فرضی را به توطئه‌ای کامل تبدیل کرد، میان منابع اختلاف است.

فواد علام، افسری که مسئول انتقال سید قطب به محل اعدام بوده است، بعدا در کتاب خاطرات خود ادعا کرده است که سید قطب هنگامی که از اعدام خود متیقن شد دچار نوعی آشفتگی شد و در داخل خودرو، در مسیر انتقال به محل اعدام، اظهار ندامت کرد که چرا قبل از دستگیر شدن به انفجار قناطیر خیریه، بند آب شمال قاهره که سبب غرق شدن پایتخت می‌گردید اقدام نکرده بودند. اکنون راهی به تایید و رد این ادعا وجود ندارد.

محاکمه دوم نیز زیر سایه دستگاه امنیتی انجام شد. قطب و دو تن از همراهانش به اعدام محکوم و در ۲۹ آگست ۱۹۶۶ به دار آویخته شدند. با این‌هم، حتی اگر وجود سازمان مخفی و اندیشه مقابله مسلحانه را بپذیریم، اعدام او نه از نظر اخلاقی قابل دفاع است و نه با معیارهای دادرسی عادلانه و تناسب مجازات سازگاری دارد. حکومت عبدالناصر با کشتن قطب، از یک مخالف سیاسی و ایدئولوژیک، شهیدی ساخت که نفوذش پس از مرگ چند برابر شد.

جنگ سرد و رقابت دو اردوگاه

تقابل ناصر و اخوان‌المسلمین تنها یک منازعه داخلی نبود و در بستر جنگ سرد شکل می‌گرفت. عبدالناصر با ملی‌کردن کانال سوئز، حمایت از جنبش‌های استقلال‌طلب و نقش‌آفرینی در جنبش عدم تعهد، در برابر قدرت‌های غربی قرار گرفت. با این حال، او در سیاست خارجی میان واشنگتن و مسکو مانور می‌داد و مصر به‌تدریج به شوروی نزدیک‌تر شد.

در مقابل، قدرت‌های غربی نیز در برخی مقاطع برای مهار ناسیونالیسم عربی، به نیروهای محافظه‌کار منطقه و شماری از جریان‌ها و شبکه‌های اسلام‌گرا نزدیک شدند و از آنان به‌عنوان وزنه‌ای در برابر نیروهای ناسیونالیست و چپ استفاده کردند.

شماری از اعضای اخوان که از مصر گریختند در عربستان سعودی، اروپا و امریکای شمالی جای گرفتند و شبکه‌های تازه‌ای پدید آوردند. پژوهش‌های تاریخی از تماس‌ها و هم‌پوشانی منافع میان برخی اسلام‌گرایان و دولت‌ها یا نهادهای غربی سخن گفته‌اند. اهمیت این گروه‌ها برای اردوگاه غرب با اوج گرفتن جنگ سرد دوچندان شد و به همین جهت برای رهبران تبعیدی اخوان در این کشورها فرصت پناهندگی و تداوم فعالیت فراهم آمد، و حتی سازمان جهانی اخوان که به "التنظیم العالمی" معروف است در شهر مونیخ جرمنی و با اطلاع سازمان‌های استخباراتی غربی تاسیس گردید.

از نظر کشورهای غربی، بنیادگرایی اسلامی می‌توانست جلو رشد جریان‌های چپ و احزاب نزدیک به اتحاد جماهیرشوروی را به ویژه درخاور میانه بگیرد و این یکی از دلایل تسهیل منابع مالی برای این سازمان‌ها و نیز گسترش افکار کسانی مانند سید قطب بود.

هنگامی که خبر اعدام سید قطب پخش شد، آیت الله طالقانی و شماری دیگر از چهره‌های ملی مذهبی ایران در زندان بودند. آنان می‌خواستند برای سید مراسم تعزیه بگیرند، اما آیت‌الله طالقانی اجازه نداد و گفت که او با درافتادن با جمال عبد الناصر در خدمت پروژه استعمار قرار گرفته بود.

نه فرشته، نه دیو

تا امروز هر دو چهره یاد شده پیروانی دارند. در افغانستان و در شماری دیگر از کشورهای اسلامی، سید قطب شناخته‌شده‌تر و محبوب‌تر است، اما در بخش بزرگی از جهان عرب، عبدالناصر هنوز یکی از اسطورهای دوران‌ساز شناخته می‌شود. یکی برای هوادارانش نماد ایمان و پایداری در برابر استبداد است و دیگری نماد عزت عربی، عدالت اجتماعی و رهایی از استعمار.

اما تاریخ را نمی‌توان با وفاداری به یکی از این دو اسطوره فهمید. عبدالناصر رهبر مهم ضد استعماری و در عین حال بنیان‌گذار نظمی اقتدارگرا بود. سید قطب نویسنده‌ای توانا، قربانی شکنجه و محاکمه‌ای ناعادلانه و در عین حال خالق اندیشه‌ای بود که روند خط کشی ایدئولوژیک در جوامع مسلمان را تند کرد و برای گروه‌های جهادی مانند القاعده، مشروعیت نظری فراهم آورد.

از یک منظر، تقابل عبدالناصر و سید قطب را می‌توان بخشی از کشمکش بزرگ‌تر میان ملی‌گرایی عربی و اسلام سیاسی دانست. هر دو جریان مدعی بودند که راه نجات جامعه را می‌شناسند، نماینده واقعی مردم‌اند و برای آینده کشور طرح دارند. اما زمانی که هر کدام حقیقت و حق رهبری را در انحصار خود دید، زمینه برای حذف رقیب فراهم شد. در کنار این اختلاف فکری و سیاسی، ویژگی‌های شخصی، غرور، تجربه زندان و کینه‌های انباشته نیز به شدت این رویارویی افزود.

در جامعه ما، این تقابل اغلب به‌سادگی به نبرد «اسلام و کفر» فروکاسته شده است، در حالی که چنین برداشتی بخش بزرگی از واقعیت تاریخی را نادیده می‌گیرد. نقد این روایت نه به معنای چشم‌پوشی از دیکتاتوری عبدالناصر است و نه توجیه اعدام سید قطب. مسئله این است که هیچ‌کدام را نه فرشته ببینیم و نه دیو. برای فهم نقش آنان باید هم اندیشه‌های شان را جدی گرفت، هم سازوکارهای قدرت را شناخت و هم به این واقعیت توجه داشت که آرمان رهایی، وقتی با میل به انحصار و سلطه درآمیزد، می‌تواند به سرکوب و حذف دیگری بینجامد.