آیا جنگ افغانستان قومی شده است؟

بحث دربارهٔ اینکه آیا جنگ افغانستان جنگ قومی است یا نه، دیگر تنها یک بحث تاریخی نیست؛ بلکه مستقیما با نوع مواجههٔ ما با منازعهٔ جاری و آیندهٔ افغانستان ارتباط دارد.

بحث دربارهٔ اینکه آیا جنگ افغانستان جنگ قومی است یا نه، دیگر تنها یک بحث تاریخی نیست؛ بلکه مستقیما با نوع مواجههٔ ما با منازعهٔ جاری و آیندهٔ افغانستان ارتباط دارد.
گروهی معتقدند جنگ طالبان با مخالفانشان اساسا ماهیت قومی دارد، در حالی که گروهی دیگر آن را منازعهیی سیاسی، ایدیولوژیک و نظامی میدانند که در آن، قومیت نیز یکی از عوامل مهم و اثرگذار است.
به نظر من، پیش از آنکه یکی از این دو برداشت را بپذیریم، باید روشن کنیم که یک جنگ دقیقا چه وقت «جنگ قومی» میشود. آیا هر جنگی که در آن تبعیض قومی، انحصار قدرت یا قربانی شدن یک قوم وجود داشته باشد، جنگ قومی است؟ به نظر من، نه. این عوامل میتوانند نشاندهندهٔ قومی بودن بخشی از منازعه باشند، اما برای این نتیجهگیری که جنگ قومی است، کافی نیستند.
جنگ زمانی ماهیت قومی پیدا میکند که تعلق قومی به عامل اصلی و تعیینکننده در تعریف دشمن، شکلگیری صفبندیها و انتخاب قربانیان تبدیل شود؛ یعنی افراد دیگر بیش از آنکه بر اساس موضع سیاسی یا نظامیشان سنجیده شوند، بر اساس هویت قومیشان در جایگاه دشمن یا هدف قرار بگیرند.
برای سنجش این معیار، تجربهٔ رواندا اهمیت ویژهیی دارد. مقایسهٔ افغانستان با رواندا به معنای یکی دانستن این دو کشور نیست؛ بلکه رواندا را میتوان یک تجربهٔ هشداردهنده دانست که نشان میدهد یک منازعه چگونه میتواند از اختلاف سیاسی و نظامی عبور کند و به جایی برسد که هویت قومی به معیار اصلی دشمنسازی تبدیل شود و پیامدهای فاجعهباری برای جامعه به بار آورد.
چگونه منازعهٔ رواندا به سوی قومی شدن رفت؟
رواندا نمونهٔ مهمی برای فهم این پرسش است که یک منازعه چگونه میتواند از یک اختلاف سیاسی و نظامی به خشونتی تبدیل شود که هویت قومی در مرکز آن قرار گیرد. برای درک این فرایند، باید به شرایطی نگاه کرد که پیش از نسلکشی ۱۹۹۴ شکل گرفته بود؛ زیرا نسلکشی رواندا یک حادثهٔ ناگهانی و بدون زمینه نبود، بلکه نتیجهٔ سالها تنش سیاسی، تبعیض، تبلیغات و تشدید شکاف میان هوتوها و توتسیها بود.
در سال ۱۹۹۰، جبههٔ میهنی رواندا (RPF) که بخش بزرگی از نیروهای آن را توتسیهای تبعیدی تشکیل میدادند، جنگ خود را علیه حکومت رواندا آغاز کرد. در نتیجه، یک منازعهٔ سیاسی و نظامی شکل گرفت که از همان ابتدا بُعد قومی نیز داشت. اما در سالهای بعد، جریانهای افراطی تلاش کردند این منازعه را از یک جنگ میان حکومت و یک نیروی مسلح، به تقابل میان دو هویت قومی تبدیل کنند.
نقطهٔ مهم در این فرایند، تغییر تعریف «دشمن» بود. مخالف مسلح دیگر تنها یک عضو RPF یا یک مخالف سیاسی تلقی نمیشد؛ بلکه هویت توتسی به تدریج با مفهوم دشمن پیوند داده شد. تبلیغات افراطی نقش مهمی در ایجاد این تصور داشت و توتسیها را به عنوان تهدیدی برای جامعه معرفی میکرد.
در این مرحله، زبان سیاسی نیز تغییر کرد. استفاده از واژههایی مانند «Inyenzi»، به معنای «سوسک»، نمونهیی از زبانی بود که در تبلیغات افراطی برای تحقیر و انسانزدایی از توتسیها به کار رفت. این زبان فقط توهین نبود؛ بلکه بخشی از فرایندی بود که در آن یک گروه انسانی به عنوان دشمن و موجودی بیگانه و خطرناک معرفی میشد.
این تغییر در زبان و تعریف دشمن، نقش مهمی در قومیشدن منازعه داشت. وقتی هویت قومی جای موضع سیاسی یا نظامی فرد را در تعریف دشمن بگیرد، منازعه وارد مرحلهٔ خطرناکتری میشود. در رواندا، این مسیر سرانجام به نسلکشی سال ۱۹۹۴ انجامید؛ کشتاری که در آن توتسیها در مقیاس گسترده هدف قرار گرفتند و هوتوهای میانهرو و مخالف حکومت نیز قربانی شدند.
بنابراین، اهمیت تجربهٔ رواندا برای بحث ما فقط در ابعاد فاجعه و شمار قربانیان آن نیست؛ بلکه در این است که نشان میدهد چگونه یک هویت قومی میتواند به تدریج از یک واقعیت اجتماعی فراتر رفته و به معیاری برای تعریف دشمن و توجیه خشونت علیه انسانها تبدیل شود.
آیا قومیت در ساختار قدرت افغانستان نقش اساسی داشته است؟
وقتی وضعیت افغانستان را بررسی میکنیم، نمیتوانیم نقش قومیت را نادیده بگیریم. تاریخ معاصر کشور نشان میدهد که ساختار و توزیع قدرت سیاسی و تعریف هویت ملی همواره از مسلهٔ قومیت جدا نبوده است. در دورههای مختلف، گروههای قومی از دسترسی متفاوتی به قدرت، منابع و فرصتهای سیاسی برخوردار بودهاند و این نابرابریها به بیاعتمادی و منازعات طولانی دامن زده است.
در کنار این سابقهٔ تاریخی، انحصار قدرت و تبعیض قومی امروز نیز از مسایل عمدهیی است که نمیتوانیم به سادهگی از کنار آن بگذریم. برخورد با زبان و فرهنگ اقوام مختلف، سهم اندک آنان در ساختارهای قدرت و نبود نمایندهگی اقوام دیگر در سطوح بالای تصمیمگیری، همچنان محل بحث و مناقشهٔ جدی است. بنابراین، اگر کسی بگوید که قومیت یکی از عوامل مهم و حتا عمدهٔ منازعهٔ افغانستان است، آن را نمیتوانیم رد کنیم.
اما قومی بودن ساختار قدرت و سیاست، لزوما به معنای قومی بودن منطق جنگ نیست. برای تشخیص این موضوع باید دید در میدان جنگ، چه چیزی در تعیین دشمن و هدف قرار دادن افراد نقش تعیینکننده دارد.
این پرسش در مورد طالبان اهمیت بیشتری پیدا میکند. طالبان یک جریان نظامی با ریشهٔ عمدتا پشتون هستند و حضور پشتونها در ساختار این گروه بسیار پررنگ است؛ اما مخالفان طالبان تنها از میان غیرپشتونها نیستند و در میان پشتونها نیز مخالفان جدی و قربانیان طالبان وجود دارند. این واقعیت، دستکم نشان میدهد که نمیتوان صفبندی جنگ را صرفا بر اساس دوگانهٔ «طالبان در برابر غیرپشتونها» توضیح داد.
از اینجا پرسش دقیقتری مطرح میشود: آیا طالبان مخالفان خود را عمدتا بر اساس موضع سیاسی، نظامی و ایدیولوژیک آنان تعریف میکنند، یا تعلق قومی نیز در تعیین دشمن و نوع برخورد با او نقش تعیینکننده دارد؟ پاسخ به این پرسش، برای سنجش میزان قومی بودن جنگ اهمیت اساسی دارد.
در رواندا چگونه نفرت قومی به کشتار سازمانیافته تبدیل شد؟
آنچه تجربهٔ رواندا را برای این بحث مهمتر میکند، فقط وجود نفرت قومی نبود؛ بلکه تبدیل این نفرت به یک سازوکار عملی برای شناسایی، محاصره و کشتن افراد بود. پس از سقوط هواپیمای رئیسجمهور ژوونال هابیاریمانا در ۶ اپریل ۱۹۹۴، که هنوز دربارهٔ عامل آن اختلاف نظر وجود دارد، کشتارهای سازمانیافته آغاز شد و جریانهای افراطی برای خشونت گسترده علیه توتسیها و هوتوهای میانهرو آمادهگی گرفته بودند.
در همان ساعات نخست، رهبران و شخصیتهای سیاسی که میتوانستند در برابر این روند مقاومت کنند، هدف قرار گرفتند. سپس خشونت از پایتخت به مناطق دیگر گسترش یافت. نیروهای نظامی، پولیس، شبهنظامیان و بخشی از ساختار اداری محلی در اجرای این روند نقش پیدا کردند و در بسیاری از مناطق، مقامات محلی در سازماندهی حملات دخیل شدند.
یکی از نشانههای مهم این مرحله، ایجاد ایستهای بازرسی و استفاده از کارتهای هویت بود. کسانی که در جادهها متوقف میشدند، بر اساس هویتشان بررسی میشدند و بسیاری از توتسیهایی که در ایستهای بازرسی شناسایی میشدند، کشته میشدند. در واقع، هویت قومی که پیش از آن یک واقعیت اجتماعی و سیاسی بود، اکنون به ابزاری برای تعیین اینکه چه کسی باید زنده بماند و چه کسی باید کشته شود، تبدیل شده بود.
از سوی دیگر، قربانیان دیگر فقط کسانی نبودند که در میدان جنگ حضور داشتند. توتسیها در خانهها، جادهها، کلیساها و دیگر مکانهایی که غیرنظامیان در آن پناه گرفته بودند نیز هدف قرار میگرفتند. این همان نقطهیی بود که مرز میان جنگ با یک نیروی مسلح و کشتار یک جمعیت غیرنظامی بر اساس هویت تقریبن از میان رفت.
در نتیجه، نسلکشی رواندا فقط حاصل وجود اختلاف قومی نبود. آنچه وضعیت را فاجعهبار کرد، این بود که هویت قومی در یک نظام سیاسی و اداری، با تبلیغات، سازماندهی نظامی و بسیج محلی پیوند خورد و به ابزار عملی خشونت تبدیل شد. همین نکته برای مقایسه با افغانستان اهمیت دارد. اگر میخواهیم بدانیم یک منازعه تا چه اندازه قومی شده است، باید نه فقط به شعارها و هویت طرفهای جنگ، بلکه به شیوهٔ تعریف دشمن، نوع هدفگیری و میزان سازمانیافته گی خشونت بر اساس هویت قومی نگاه کنیم.
افغانستان در مقایسه با رواندا: آیا قومیت به معیار دشمنسازی تبدیل شده است؟
اکنون میتوانیم جنگ افغانستان را بر اساس معیاری که از تجربهٔ رواندا به دست آوردیم، بررسی کنیم. اگر این معیار را پیش روی خود قرار بدهیم، پرسش اصلی ما این نیست که آیا در افغانستان تبعیض قومی، برخوردهای قومی یا حتا خشونت علیه اعضای برخی اقوام وجود دارد؛ بلکه پرسش اصلی این است که منطق جنگ امروز چیست و قومیت در این منطق چه جایگاهی دارد. آیا قومیت به عامل اصلی در تعریف دشمن و انتخاب قربانی تبدیل شده است، یا در کنار عوامل سیاسی، نظامی و ایدیولوژیک یکی از عوامل منازعه باقی مانده است؟
در افغانستان شواهدی وجود دارد که نشان میدهد قومیت در برخی سیاستها، برخوردها و خشونتها نقش جدی دارد. به ویژه در مورد برخی اقلیتهای قومی، گزارشهایی از تبعیض، محدودیت و حملات هدفمند منتشر شده است. این موارد باید مستند و جدی بررسی شوند؛ زیرا اگر خشونت بر اساس هویت قومی صورت گیرد، نمیتوان آن را صرفا با عنوان «مخالفت سیاسی» توضیح داد.
با این حال، برای رسیدن به این نتیجه که کل جنگ امروز قومی است، باید دامنهٔ این الگو را گستردهتر بررسی کنیم. آیا افراد به دلیل مخالفت با طالبان، صرف نظر از قومیتشان، هدف قرار میگیرند؟ آیا در میان پشتونها نیز کسانی که به دلیل مخالفت سیاسی، نظامی یا ایدیولوژیک با طالبان سرکوب یا کشته شدهاند وجود دارند؟ پاسخ به این پرسشها نشان میدهد که رابطهٔ میان قومیت و منازعه پیچیدهتر از یک صفبندی سادهٔ قومی است.
در عین حال، نباید این مسله را نیز فراموش کرد که وجود مخالفان پشتون برای طالبان به این معنا نیست که هر نوع خشونت یا تبعیض قومی منتفی است. ممکن است یک گروه همزمان مخالفان خود را بر اساس موضع سیاسی سرکوب کند و در برخی موارد با معیارهای قومی نیز تبعیض یا خشونت اعمال کند. بنابراین، برای تشخیص منطق غالب، باید الگوهای مختلف رفتار آن را در کنار هم بررسی کرد.
تفاوت اساسی با رواندا در همین نقطه قابل بررسی است و آن این که آیا در افغانستان مرز میان «مخالف طالبان» و «عضو یک قوم» در حال از بین رفتن است؟ آیا مردم عادی نیز صرفا به دلیل تعلق قومی خود به عنوان دشمن دیده میشوند؟ آیا زبان دشمنسازی و تبلیغات به گونهیی است که یک قوم را به صورت جمعی مسئول یا دشمن معرفی کند؟ و آیا این نگاه با سازوکارهای سازمانیافتهٔ امنیتی و نظامی برای هدف قرار دادن آن قوم پیوند خورده است؟
اگر پاسخ به این پرسشها به صورت مستند مثبت باشد، آنگاه ادعای قومی شدن جنگ وزن بسیار بیشتری پیدا میکند. اگر چنین الگویی در سطح گسترده و غالب وجود نداشته باشد، دقیقتر آن است که از وجود بُعد قومی و حتا خشونت قومی در منازعه سخن بگوییم، نه اینکه تمام جنگ را صرفن قومی تعریف کنیم.
رواندا چه هشداری برای افغانستان دارد؟
تجربهٔ رواندا نشان میدهد که خطر اصلی فقط در وجود اختلافات قومی یا حتا درگیری میان گروههای قومی نیست؛ خطر زمانی جدی میشود که قومیت به زبان و منطق اصلی دشمنسازی تبدیل شود. در چنین وضعیتی، مرز میان یک گروه سیاسی یا نظامی و جمعیتی که با آن هویت مشترک دارد، از میان میرود و مسئولیت اعمال یک گروه به تمام اعضای آن قوم نسبت داده میشود.
در این مرحله، فرد ممکن است نه به دلیل رفتارش، بلکه صرفا به دلیل تعلق قومیاش به عنوان دشمن دیده شود. همین تغییر در تعریف دشمن، زمینهٔ خطرناکی برای گسترش خشونت فراهم میکند؛ زیرا دیگر مرز روشنی میان سرباز، مخالف سیاسی و شهروند عادی باقی نمیماند.
از این منظر، زبان سیاسی اهمیت بسیار زیادی پیدا میکند. زمانی که واژههایی برای تحقیر، بیگانهسازی و انسانزدایی از یک قوم به کار میرود، یا یک قوم به صورت جمعی «دشمن»، «خاین» یا «مسئول» معرفی میشود، این فقط یک اختلاف لفظی نیست. چنین زبانی میتواند مرزهای اخلاقی و اجتماعی خشونت را جابهجا کند و زمینه را برای پذیرش خشونت علیه کسانی فراهم سازد که خود هیچ نقشی در جنگ ندارند.
تجربهٔ رواندا همچنین نشان میدهد که قومی شدن جنگ معمولا یکباره اتفاق نمیافتد. این روند میتواند از تبعیض و بیاعتمادی آغاز شود، با ادبیات نفرت و دشمنسازی شدت بگیرد و در نهایت، اگر با قدرت سیاسی و ابزارهای نظامی و اداری پیوند بخورد، به خشونت گسترده علیه جمعیت غیرنظامی منجر شود.
به همین دلیل، برای افغانستان مسئله فقط این نیست که امروز جنگ را قومی بدانیم یا ندانیم. مسلهٔ مهمتر این است که آیا نشانههایی وجود دارد که منازعه به سوی جایی حرکت میکند که قومیت معیار اصلی دشمنسازی شود. اگر چنین نشانههایی وجود دارد، باید پیش از رسیدن به مرحلهٔ غیرقابل برگشت، جلو آن را بگیریم.
در اینجا تجربهٔ رواندا برای افغانستان نه یک پیشبینی، بلکه یک هشدار است. جامعهیی که اجازه دهد هویت قومی جای انسان، شهروند و مخالف سیاسی را بگیرد، ممکن است به سوی منطق انتقام جمعی کشانده شود.
آیا افغانستان در مسیر قومی شدن جنگ قرار دارد؟
در افغانستان، نشانههایی وجود دارد که نباید نسبت به آنها بیتفاوت باشیم. افزایش حساسیتهای قومی، گسترش ادبیات «ما و آنها»، برجسته شدن هویت قومی در بحثهای سیاسی و به ویژه تبلیغاتی در شبکههای اجتماعی که جنگ جاری را از ابتدا تا انتها یک جنگ قومی معرفی میکنند، همهگی میتوانند زمینهٔ خطرناکی ایجاد کنند. با این حال، میان وجود این نشانهها و رسیدن به مرحلهیی که قومیت منطق غالب جنگ شود، هنوز باید تفاوت گذاشت.
از سوی دیگر، اگر هر برخورد سیاسی یا نظامی را صرفا با برچسب قومی توضیح دهیم، خود ما نیز ممکن است به همان فرایندی کمک کنیم که از آن هراس داریم. وقتی یک گروه سیاسی یا نظامی به نمایندهگی از تمام یک قوم معرفی شود، یا رفتار یک گروه به تمام اعضای آن قوم نسبت داده شود، مرز میان مسوولیت فردی و هویت جمعی از میان میرود.
این مسئله در مورد افغانستان اهمیت ویژه دارد؛ زیرا جامعهٔ افغانستان از اقوام و هویتهای گوناگون تشکیل شده و تبدیل یک منازعهٔ سیاسی و نظامی به تقابل میان اقوام میتواند دامنهٔ آن را بسیار فراتر از میدان جنگ گسترش دهد. در چنین شرایطی، مخالفت با یک گروه سیاسی میتواند به دشمنی با یک قوم تعبیر شود و زمینهٔ بیاعتمادی و انتقام جمعی را فراهم کند.
بنابراین، مسئولیت فقط متوجه طالبان یا نیروهای مسلح نیست. نخبهگان سیاسی، فعالان مدنی، رسانهها و کاربران شبکههای اجتماعی نیز در این زمینه نقش دارند. نحوهٔ روایت جنگ، واژههایی که برای توصیف طرف مقابل به کار میرود و نسبت دادن رفتار یک گروه به یک قوم، میتواند بر جهت حرکت جامعه اثر بگذارد. به همین دلیل، در کنار مبارزه با تبعیض و خشونت قومی، باید از بازتولید ادبیاتی که همهٔ اعضای یک قوم را در جایگاه یک طرف جنگ قرار میدهد نیز پرهیز کنیم.
افغانستان برای جلوگیری از تکرار تجربهٔ رواندا نیازمند آن است که میان نقد یک گروه، مخالفت با یک جریان سیاسی و دشمن دانستن یک قوم تفاوت روشن بگذارد. اگر این مرز حفظ شود، میتوانیم با تبعیض و خشونت قومی مبارزه کنیم، بدون آنکه خود به قومی شدن بیشتر منازعه کمک کنیم.
افغانستان چه درسهایی میتواند از تجربهٔ رواندا بگیرد؟
تجربهٔ رواندا به ما نمیگوید که افغانستان امروز در آستانهٔ تکرار همان فاجعه قرار دارد؛ اما یک هشدار مهم در خود دارد: جنگ قومی معمولا از جایی آغاز نمیشود که همه چیز از ابتدا بر اساس قومیت تعریف شده باشد. خطر زمانی بیشتر میشود که اختلافات سیاسی و نظامی، به تدریج با هویتهای قومی گره بخورد و این هویتها جای موضع سیاسی و رفتار فردی را در تعریف دوست و دشمن بگیرد.
درس مهم دیگر این است که نباید میان یک گروه سیاسی یا نظامی و تمام قومی که اعضای آن در آن گروه حضور دارند، یکی بدانیم. هیچ قومی را نمیتوانیم مسئول رفتار یک گروه بدانیم و هیچ گروهی نیز نباید به نمایندهٔ تمام یک قوم تبدیل شود. این تفکیک برای افغانستان اهمیت اساسی دارد؛ زیرا در غیر آن، هر درگیری سیاسی و یا نظامی میتواند به بیاعتمادی میان جوامع و سپس به چرخهٔ انتقام جمعی منجر شود.
از سوی دیگر، مبارزه با تبعیض و انحصار قدرت نباید به بهانهیی برای دشمنسازی قومی تبدیل شود. در مورد تبعیض باید سخن بگوییم، قربانی باید شناسایی شود و مسئول باید مشخص شود؛ اما مسئولیت یک فرد، گروه یا حکومت نباید به تمام اعضای یک قوم تعمیم داده شود. این همان مرزی است که حفظ آن میتواند مانع گسترش منازعه شود.
از تجربهٔ رواندا همچنین میآموزیم که زبان و روایت جنگ بیاهمیت نیست. زمانی که در شبکههای اجتماعی و فضای سیاسی، یک قوم به صورت جمعی «دشمن»، «خاین» یا «حامی دشمن» معرفی میشود، این ادبیات میتواند شکافهای موجود را عمیقتر کند. بنابراین، مسئولیت جلوگیری از قومی شدن جنگ تنها بر عهدهٔ نیروهای مسلح نیست؛ سیاستمداران، رسانهها، فعالان مدنی و کاربران شبکههای اجتماعی نیز در تعیین جهت این منازعه نقش دارند.
در نهایت، شاید مهمترین درس برای افغانستان این باشد که لازم نیست منتظر بمانیم تا جنگ کاملا قومی شود و بعد برای جلوگیری از آن اقدام کنیم. اگر نشانههای قومی شدن منازعه را میبینیم، باید پیش از آنکه قومیت به منطق غالب جنگ تبدیل شود، با آن مقابله کنیم.
افغانستان امروز بیش از هر چیز به حفظ همین مرز نیاز دارد: مخالفت با طالبان نباید به دشمنی با پشتونها تبدیل شود؛ دفاع از حقوق یک قوم نباید به دشمنی با اقوام دیگر بینجامد؛ و نقد تبعیض نباید به تعمیم نفرت از یک قوم منجر شود. تجربهٔ رواندا نشان میدهد که وقتی این مرزها از میان میروند، بازگرداندن جامعه از مسیر خشونت بسیار دشوار میشود.
هدف از این مقایسه، ترساندن جامعه از یک سرنوشت حتمی نیست؛ هشدار دربارهٔ سرنوشتی است که هنوز میتوان از آن جلوگیری کرد.
منابع:
- سازمان ملل متحد، برنامهٔ پیشگیری از نسلکشی: «پیشینهٔ تاریخی رواندا و نسلکشی ۱۹۹۴ علیه توتسیها».
https://www.un.org/en/preventgenocide/rwanda/historical-background.shtml
- موزهٔ یادبود هولوکاست ایالات متحده، دانشنامهٔ هولوکاست: مطالب مربوط به نسلکشی رواندا و تحریک به نسلکشی.
https://encyclopedia.ushmm.org/content/en/article/the-rwanda-genocide
- ریچارد بنت، گزارشگر ویژهٔ سازمان ملل در امور حقوق بشر افغانستان، «وضعیت حقوق بشر در افغانستان»، A/HRC/63/22، ۲۰۲۶.
https://docs.un.org/en/A/HRC/63/22
مقالههایی که در صفحه زاویه منتشر میشوند، بیانگر دیدگاه نویسندگان است و لزوما نظر تحریریه افغانستان اینترنشنال را بازتاب نمیدهند. صفحه زاویه با انتشار دیدگاههای گوناگون، میکوشد فضای گفتوگوی باز بین دیدگاههای متفاوت را فراهم کند.