اکسپرس تریبون: پاکستان بیش از هند از ناحیه افغانستان در معرض خطر است
روزنامه پاکستانی اکسپرس تریبون در مقالهای با اشاره به افزایش بیسابقه ناامنی و درگیری در پاکستان، نوشت که این وضعیت به وضوح با تغییر رژیم در کابل مرتبط است.
به گزارش این روزنامه، پیروزی طالبان در افغانستان، شبهنظامیان را جسورتر کرده است.
نوشت که پاکستان در حمایت از طالبان دچار اشتباه محاسباتی شده بود. اسلامآباد تصور میکرد با پیروزی طالبان در افغانستان، میتواند اهداف استراتژیک خود را از طریق این گروه محقق کند. به گفته او، اکنون به نظر میرسد که طالبان روابط نزدیکتری با هند دارد تا با پاکستان.
او با اشاره به تشدید خشونتها در پاکستان نوشت که این کشور پس از تسلط طالبان در افغانستان تنها در ۲۰۲۱، شاهد ۸۹ حمله تروریستی بود. شمار حملات سال به سال افزایش یافت: ۲۶۲ حمله در سال ۲۰۲۲، ۳۰۶ حمله در سال ۲۰۲۳ و ۵۲۱ حمله در سال ۲۰۲۴. تنها در سهماهه اول سال ۲۰۲۵، شبه نظامیان موفق به ۱۶۷ حمله در این کشور شدند.
بیشتر این حملات در خیبرپختونخوا و بلوچستان رخ داده است. با این که ارتش پاکستان بارها وعده قلع و قمع شبه نظامی را داده است اما تنها در چند روز گذشته، بیش از ۲۴ حمله خیبرپختونخوا گزارش شده است.
بلوچستان نیز در سال ۲۰۲۴ نسبت به سال قبل، شاهد افزایش ۱۱۹ درصدی حملات شبهنظامیان بوده است. حمله اخیر به یک قطار، جسارت شبهنظامیان بلوچ را در انجام چنین حملاتی نشان داد.
نویسنده اکسپرس تریبون نوشت افزایش حملات شبه نظامیان به طور مستقیم با اوضاع افغانستان پیوند دارد. بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، گروههای شبهنظامی از جمله تحریک طالبان پاکستان را تقویت کرده است.
نویسنده این روزنامه نزدیک به ارتش پاکستان نوشت که سلاحهای بهجایمانده از امریکا، از جمله دوربینهای شببین و دیگر تجهیزات، برتری قابلتوجهی به شبه نظامیان پاکستانی بخشیده است. پاکستان اخیراً از تصمیم امریکا برای بازگرداندن سلاحها و تجهیزات جنگی بهجایمانده در افغانستان حمایت کرده است.
نویسنده سیاست پاکستان در قبال طالبان را مورد انتقاد قرار داد و نوشت که سیاستگذاران پاکستانی در حمایت از طالبان افغان، «اشتباه محاسباتی بزرگی» مرتکب شدند.
پاکستان در ابتدا پیروزی طالبان را جشن گرفت و امیدوار بود که این پیروزی دوره جدیدی از همکاری با این کشور را رقم بزند. پاکستان روابط تاریخی با طالبان افغان داشت و نهاد امنیتی این کشور پس از حملات ۱۱ سپتمبر، در جریان عملیات تحت رهبری امریکا، از رهبری طالبان و خانوادههای شان محافظت کرد.
بر اساس این مقاله، تصمیمگیرندگان پاکستانی معتقد بودند که پس از خروج امریکا و نیروهای خارجی، میتوانند با طالبان افغان همکاری کنند و منافع استراتژیک خود را تامین نمایند. با این حال، چند ماه پس از بازگشت طالبان به قدرت، مشخص شد که انتظارات پاکستان نادرست بوده است. طالبان از اقدام علیه تیتیپی یا دیگر گروهها خودداری کردند و رویکرد خصمانهتری نسبت به پاکستان در پیش گرفتند.
نویسنده این روزنامه ادعا کرد که امروزه طالبان افغان احتمالاً روابط بهتری با هند دارند تا با پاکستان. این موضوع طنزآمیز است، زیرا هند همواره طالبان افغان را به عنوان دستنشانده پاکستان تلقی میکرد.
اکنون پاکستان بیش از هند از ناحیه افغانستان در معرض خطر قرار دارد. یکی از دلایل اصلی تیرگی روابط این است که پاکستان دیگر سیاست مماشات با این گروهها را دنبال نمیکند. طالبان افغان از پاکستان میخواهند با تیتیپی مذاکره کند و راهحل سیاسی بیابد، اما پاکستان قاطعانه اعلام کرده که با تروریستها مذاکره نخواهد کرد.
گروههای شبهنظامی از خشونت به عنوان اهرم فشار علیه مخالفان خود بهره میبرند. طالبان افغان نیز هنگام مذاکره با امریکا در دوحه همین روش را به کار گرفتند. این استراتژی اکنون در حال اجراست. گروههای تروریستی با حملات مرگبار، فشار را بر پاکستان افزایش دادهاند تا این کشور را وادار به تسلیم کنند. این یک بازی پرخطر است.
سفر اخیر زلمی خلیلزاد به کابل همراه با نماینده ویژه ترامپ در امور گروگانها و آزادی یک شهروند امریکایی توسط طالبان، نشانهای از بازگشت تدریجی دیپلماسی چانهزنی غیررسمی ایالات متحده با کابل است.
رحمتالله نبیل در این نوشته به جایگاه احتمالی افغانستان در معادلات جهانی میپردازد.
با گذشت بیش از صد سال از قرارداد سایکس-پیکو که در سال ۱۹۱۶ منجر به شکلگیری ساختار فعلی خاورمیانه شد، ایده خاورمیانه نوین در سال ۲۰۰۶ توسط کاندولیزا رایس، مشاور امنیت ملی آمریکا مطرح شد؛ اما این پروژه در برابر تحولات سیاسی و امنیتی منطقه با چالشهای عمدهای روبرو گردید. پس از وقایع ۷ اکتبر ۲۰۲۳، نخستوزیر اسرائیل بار دیگر از «خاورمیانه نوین» سخن گفت، و با احتمال بازگشت دونالد ترامپ به قدرت، بار دیگر این مفهوم وارد گفتمان ژئوپلیتیک شده است.
در چنین فضایی، سیاست خارجی ایالات متحده که با تمرکز بر مهار چین دنبال میشود، نیاز به متحدان خوداتکا و منطقهای همچون روسیه، هند و اسرائیل دارد. با این تحولات، دو پرسش کلیدی در برابر ما قرار دارد:
۱- آیا افغانستان بار دیگر به ابزار ژئوپلیتیکی در بازی قدرتها تقلیل خواهد یافت؟
۲- یا میتواند نقش یک بازیگر مستقل را ایفا کند؟
افغانستان همواره در گرهگاه منازعات ژئوپلیتیکی قرار داشته و اکنون بار دیگر، در میانه بازتعریف سیاستهای کلان جهانی و صفآرایی تازه بازیگران منطقهای و فرامنطقهای، جایگاه حساسی یافته است. افغانستان امروزی در کجای بازی قدرتهای جهانی قرار دارد؟
افغانستان امروز تنها میدان بازی نیست، بلکه به ابزار کلیدی در مهار چین، کنترل نفوذ ایران، تنظیم توازن در آسیای مرکزی (در همکاری یا رقابت با روسیه)، و مدیریت بحرانهای احتمالی در پاکستان تبدیل شده است.
افغانستان بار دیگر در مرکز «بازی بزرگ» ژئوپلیتیکی قرار گرفته است؛ اما این بار نه فقط در رقابت شرق و غرب، بلکه در معادلهای پیچیدهتر میان قدرتهای در حال ظهور (چین، هند و ایران)، قدرتهای سنتی (امریکا، روسیه) و شبکهای از بازیگران منطقهای با منافع متضاد.
سفر اخیر زلمی خلیلزاد به کابل همراه با نماینده ویژه ترامپ در امور گروگانها و آزادی یک شهروند امریکایی توسط طالبان، نشانهای از بازگشت تدریجی دیپلماسی چانهزنی غیررسمی ایالات متحده با کابل است؛ دیپلماسیای که نه بر رسمیتبخشی، بلکه بر حفظ خطوط ارتباطی برای سناریوهای احتمالی متمرکز است. در همین فضا، بازگشت دوباره چهرههایی مانند حقانی نیز که مدتها از عرصه افغانستان دور بودند، متهم نمودن طالبان و هند از سوی پاکستان، احتمال نزدیکی امریکا و روسیه و دادن احتمالی امتیاز به روسیه در اکراین، ازدیاد تنش با ایران و ازدیاد ادبیات تهاجمی در سیاستهای خارجی، گمانههایی را در مورد مشورتهای جدید در سطح منطقهای و احتمال بازنویسی نقشهای پشتپرده برای آینده افغانستان راتقویت کرده است.
۱- نقش افغانستان در راهبرد مهار چین: میان گذرگاه انرژی و بیثباتی هدایتشده
چین، بهعنوان دومین اقتصاد بزرگ جهان، وابستگی شدیدی به منابع انرژی و مسیرهای تجاری مصون دارد. آمارهای کلیدی این موضوع را نشان میدهند:
۷۰ درصد از نفت مصرفی خود را وارد میکند.
۸۰ درصد از این واردات از تنگه مالاکا عبور میکند.
۴۵ درصد از گاز طبیعی مصرفی چین نیز وارداتی است.
تنگه مالاکا، بهعنوان گلوگاه ژئوپلیتیکی چین، بهشدت آسیبپذیر است. افزایش حضور نظامی آمریکا و متحدانش در قالب پیمان کواد (QUAD) با هدف کنترل این مسیر و محدودسازی دسترسی چین به انرژی، بخشی از استراتژی مهار پکن است.
در این چارچوب، افغانستان منحیث متغیر اهمیت دوگانه پیدا میکند:
- به عنوان مسیری جایگزین برای انتقال انرژی و کالا نه تنها به چین، بلکه به سایر کشورهای منطقه از جمله هند، پاکستان و حتی اروپا مهم است؛
- و به عنوان منطقهای بیثبات که میتواند پروژههایی مانند «کمربند و جاده» و «CPEC» یا بندر گوادر را با موانع مواجه سازد.
۲- جنگ قدرت درونی طالبان: رقابت قندهار و کابل و جايگاه آن در اين بازى
افغانستان امروز تنها صحنه رقابتهای خارجی نیست؛ درون طالبان نیز شکاف عمیقی میان جناح قندهار و کابل شکل گرفته است. جناح قندهار، تحت رهبری هبتالله آخوندزاده، دارای پیوندهای ایدئولوژیک با نهادهای مذهبی ایران بوده و به شدت مخالف تعامل با غرب است.
جناح کابل، با گرایشهای عملگرایانه، متمایل به همکاری با برخی کشورهای ذینفع منطقهای و متحدان غرب است و خواستار کاهش فشارهای اقتصادی از طریق برخی اصلاحات میباشد.
در حالی که ایران به قندهار نزدیکتر است، برخی از بازیگران منطقهای و بینالمللی که منافعشان در تعامل با طالبان است، با کابل رابطه گستردهتری دارند. این تضاد، نه تنها شکاف درونی طالبان را تعمیق میبخشد، بلکه به محملی برای رقابتهای نیابتی در آینده تبدیل شده است.
۳- چین و ایران: دو بازیگر با نفوذ فزاینده
چین و ایران طی سه و نيم سال گذشته نفوذ خود را در افغانستان، نه از مسیر شناسایی رسمی طالبان، بلکه از طریق همکاریهای اقتصادی، امنیتی و فرهنگی گسترش دادهاند.
⁃ ایران، به ویژه در غرب و جنوب غرب افغانستان، بر علاوه ايجاد خط تعامل مستقيم با حلقه قندهار از طريق چهرههاى نزديك بخود و با نفوذ بر رهبرى قندهار، با بهرهگیری از رسانهها، نهادهای مذهبی و حمایت از گروههای محلی، میدان نفوذ نرمی برای خود ساخته است.
⁃ چین، با تمرکز بر امنیت پروژههای معدنی، و نگرانی از فعالیت گروه ترکستان شرقی، بهطور مستقیم و غیرمستقیم همکاریهایی با طالبان برقرار کرده است.
این نفوذ فزاینده، تعادل درونی در افغانستان را دگرگون کرده و نگرانىها از ابزارهای رقابتی جدیدی برای آمریکا و متحدانش ایجاد نموده است.
۴- سناریوهای آینده ایران و تأثیر آن بر افغانستان
ایران در آستانه انتخابی دشوار قرار دارد:
الف) عادیسازی با غرب:
در این مسیر، تهران با فاصلهگرفتن از محور چین/روسیه، فاصله گیری از تقویه نیروهای نیابتی، پشت پا کردن به برنامه هستوی/راکتی وارد فضای جدیدی از دیپلماسی میشود که:
⁃ حمایت ایران از طالبان یا گروههای نزدیک به آن ممکن است کمتر شود.
⁃ فضای جدیدی برای قدرتهای دیگر و نیروهای داخلی افغانستان برای نقشآفرینی باز خواهد شد.
⁃ اگر رهبران افغانستان بتوانند از این فرصت استفاده کنند، امکان شکلگیری همکاریهای منطقهای و سرمایهگذاریهای تازه بهوجود میآید.
⁃ اما اگر مانند گذشته از این فرصتها استفاده نشود، بازیگران دیگر جا را پُر خواهند کرد.
ب) درگیری نظامی با آمریکا / اسرائیل:
اگر ایران وارد جنگ مستقیم با غرب شود، ممکن است افغانستان به طور ناخواسته درگیر این بحران شود. در این صورت:
⁃ ایران ممکن است از خاک افغانستان برای حمایت از گروههای نیابتی خود منحیث عمق استراتیژیک استفاده کند.
از گروههای مذهبی وسیاسی همسو یا فرماندهان محلی بخواهد علیه منافع غربی یا رقبای خود اقدام کنند که در اینصورت گروه های مخالف ایران همچون داعش و جیش العدل هم فعالتر وارد تنشهای نیابتی خواهند شد.
⁃ این وضعیت امنیت افغانستان را پیچیدهتر و روابط بینالمللی افغانستان را متشنج میسازد.
⁃ در این حالت، ممکن است غرب نیز فشارهای خود بر افغانستان را افزایش دهد تا مانع استفاده ایران از خاک افغانستان شود.
ج) فروپاشی یا بیثباتی داخلی در ایران:
اعتراضات قومی، مذهبی و اقتصادی در ایران – به ویژه در سیستان و بلوچستان میتواند مرزهای غربی افغانستان را به شدت تحت تأثیر قرار دهد و موجی از بحران مهاجرت، ناامنی و حتی رقابت مذهبی را به دنبال داشته باشد.
در صورت تشدید بحرانهای داخلی در ایران، مانند اعتراضات قومی و مذهبی در سیستان، بلوچستان:
این بحرانها میتوانند به مرزهای غربی افغانستان سرایت کنند.
موجی از مهاجرین، مشکلات اقتصادی، قاچاق اسلحه یا تنشهای مذهبی ممکن است وارد افغانستان شود.
گروههای افراطی میتوانند از این بینظمی برای قدرتگیری استفاده کنند.
حتی احتمال دارد ایران، برای انحراف افکار عمومی داخلی، دخالتهای بیشتری در افغانستان انجام دهد.
۵ . هند؛ قدرت نوظهور با اهداف استراتژیک در افغانستان
هند بهعنوان یکی از قدرتهای نوظهور آسیایی، نقش فزایندهای در معادلات ژئوپلیتیکی افغانستان ایفا میکند. دهلینو که از منظر امنیتی و اقتصادی در رقابت با چین و پاکستان قرار دارد، تلاش کرده با سرمایهگذاریهای توسعهای، نفوذ نرم، و همکاریهای منطقهای، جایگاهی پایدار در افغانستان بیابد. حضور هند در پروژه بند سلما، ساخت ساختمان پارلمان افغانستان، توسعه بندر چابهار با مشارکت ایران، و حمایت از ابتکارات آموزشی و فرهنگی در افغانستان، همه نشاندهنده یک سیاست کلان برای توازن نفوذ چین و مهار تهدیدات ناشی از محور چین-پاکستان است. علاوه بر آن، هند به عنوان یکی از شرکای اصلی ایالات متحده در پیمان امنیتی «QUAD»، افغانستان را بخشی از حلقه استراتژیک غرب برای مهار چین میبیند. با افزایش رقابتهای منطقهای، نقش هند میتواند در تعیین آینده امنیتی و اقتصادی افغانستان پررنگتر شود.
۶. پاکستان: از شریک راهبردی تا تهدید بالقوه
پاکستان نیز در وضعیت شکنندهای بهسر میبرد:
⁃ تشدید بحرانهای قومی، سیاسى، امنيتى، مذهبی و اقتصادی
⁃ فشار هند و آمریکا برای دوری از چین
⁃ در نتيجه تشديد اين بحران ها احتمال فروپاشی تدریجی اردوى پاكستان و خلع سلاح هستهای
این وضعیت، آینده افغانستان را مستقیماً تحت تأثیر قرار میدهد. زيرا چنین تحولاتی در پاكستان میتواند مرزهای شرقی افغانستان را بیثبات کند، و حتی منجر به افزایش تنش در مناطق مرزی، تحرکات قومی بلوچ ها و پشتونها و دیگر ناراضیان قومی و مذهبی و تغییر معادلات جغرافیای سیاسی منطقه شود.
۷. سه سناریوی کلان برای آینده افغانستان:
در نتيجه تحولات فوق الذكر، افغانستان با سه سناريو روبرو خواهد بود:
يكم: تثبیت بیثباتی کنترلشده: طالبان در قدرت میماند اما تحت فشار و فاقد مشروعیتهای داخلی و خارجی.
دوم: ادغام تدریجی در نظم جهانی: ملاهبت الله و همفكرانش به بهانهاى حذف میشوند و با تعيین رهبرى جديد، طالبان با پذیرش اصلاحات جزئی، به رسمیت نسبی دست مییابد.
سوم: تحول از درون: با گسترش نارضایتی داخلی و حمایت خارجی، نیرویی جدید ظهور میکند. سناریوی سوم، در صورتی که با گفتمان ملی، فراملی و مستقل همراه باشد، میتواند نظم فعلی را برهم بزند.
۸. فرصتهای ازدسترفته و پنجرههایی در حال بستهشدن
افغانستان در دو دهه گذشته فرصتهای مهمی برای تبدیل شدن به بازیگر مستقل و يا حداقل مطرح داشت؛ اما این فرصتها بهخاطر فساد، فقدان اجماع، مداخله كشور هاى منطقه در تضاد با حضور امريكا، مديريت سياسى ضعيف و وابستگی به حمایتهای خارجی، یکی پس از دیگری از بین رفتند.
امروز، تحت سلطه طالبان و نبود اپوزیسیون مؤثر، این پنجرهها در حال بستهشدناند چون بازى بزرگ در مراحل اخير تشكيل آن است.
۹. بازسازی تصویر ملی؛ پیششرط ایفای نقش مستقل
برای آنکه افغانستان از یک ابزار در رقابتهای ژئوپلیتیکی به یک بازیگر مستقل تبدیل شود، نیازمند بازسازی تصویر سیاسی و ملی خود است؛ تصویری که بتواند نماینده همه اقوام، جریانها و نسلها باشد. این بازسازی مستلزم:
⁃ ایجاد گفتوگوی ملی فراگیر و عدالتمحور
⁃ عبور از سیاستهای انحصارطلبانه و نگاههای ایدئولوژیک
⁃ شکلگیری یک قرارداد نوین اجتماعی همزیستی و مشارکت سیاسی
تا زمانیکه روایت ملی مشترک و عادلانهای میان مردم افغانستان شکل نگیرد، عبور از نقش ابزاری در سیاست منطقهای امکانپذیر نخواهد بود.
نتیجهگیری: بازی آینده بدون نقش مردم افغانستان ناتمام است
تحولات اخیر؛ از سفر هيات امريكا و خلیلزاد، بازگشت حقانی، افزایش نفوذ چین و ایران، متهمسازی طالبان و هند از سوی پاکستان، تنشهای غرب و ایران، همه نشانههاییاند از ورود افغانستان به فصل تازهای از «بازی بزرگ». اما تاریخ معاصر افغانستان به ما آموخته است:
نه طالبان، نه آمریکا، نه ایران و نه چین، تصمیمگیرنده نهایی نخواهند بود.
این مردم افغانستاناند که اگر بخواهند، میتوانند از مهره بودن به بازیگر مستقل تبدیل شوند.
آینده را دیگران برایمان نخواهند نوشت؛ اگر بیدار شویم، خود ما میتوانیم آن را بازنویسی کنیم.
برای نخستین بار در نزدیک به چهار سال گذشته، یک هیئت امریکایی به ریاست آدام بولر، نماینده رئیسجمهور ایالات متحده در مسایل مرتبط با گروگانها، و با حضور زلمی خلیلزاد، فرستاده پیشین امریکا برای صلح افغانستان، به کابل سفر کرد.
این هیئت با وزیر خارجه طالبان درباره آزادی گروگانها و ازسرگیری خدمات قنسولی برای افغانها در امریکا گفتوگو کرد.
این نخستین هیئت بلندپایه امریکایی است که در نزدیک به چهار سال گذشته از افغانستان بازدید میکند. پیشتر، نمایندگان امریکا دیدارها و گفتوگوهای خود با طالبان را در دوحه انجام میدادند.
در راس هیئت، آدام بولر، همکار نزدیک دونالد ترامپ و تاجر شناختهشده امریکایی، قرار دارد. او از سوی ترامپ بهعنوان نماینده ویژه در امور گروگانها در نظر گرفته شده بود، اما از این سمت انصراف داد. با این حال، او همچنان بهعنوان کارمند ویژه دولتی در اداره ترامپ بر مسائل مرتبط با گروگانها متمرکز خواهد ماند.
بولر در اولین دوره ریاستجمهوری ترامپ نیز فعالیت داشت و یکی از مذاکرهکنندگان اصلی تیم توافقنامه ابراهیم بود که به عادیسازی روابط میان اسرائیل و برخی کشورهای عربی کمک کرد.
او در تلاش برای آزادی مارک فوگل، معلم امریکایی که در روسیه زندانی بود، نقش کلیدی ایفا کرد. همچنین به دلیل مذاکرات مستقیم با حماس در ماه گذشته برای تمدید آتشبس غزه و تبادل گروگانها، توجه زیادی را به خود جلب کرده است.
آزادی گروگانها
وزارت خارجه طالبان اعلام کرد که این هیئت در مورد آزادی گروگانهای امریکایی گفتوگو کرده است. ساعاتی پس از این دیدار، زلمی خلیلزاد اعلام کرد که جورج گلزمن، شهروند امریکایی، پس از دو سال بازداشت توسط طالبان آزاد شده است.
خلیلزاد اظهار داشت که طالبان به «نشانه حسن نیت» نسبت به دونالد ترامپ و مردم امریکا، با آزادی گلزمن موافقت کرده است.
طالبان با رهایی گلزمن امتیاز مهم سیاسی به ترامپ داد تا حسن نیت او را به دست آورد. ترامپ رهایی شهروندان امریکایی از زندانهای خارجی را اولویت خود میداند.
همچنین، سیاست گروگانگیری طالبان نتیجه بخش بوده، چنانچه پای نماینده امریکا و دوست ترامپ را به افغانستان باز کرد.
بااینحال، دستکم یک امریکایی دیگر که تابعیت افغانستان را نیز دارد، همچنان در بازداشت طالبان به سر میبرد. خلیلزاد درباره سرنوشت محمودشاه حبیبی اظهارنظری نکرده است.
حبیبی، رئیس پیشین اداره هوانوردی افغانستان، پس از کشتهشدن ایمن الظواهری در منطقه وزیر اکبرخان کابل دستگیر شد و تاکنون خبری از او در دست نیست. تصور میشود که طالبان او را به ظن همکاری با امریکا در حمله به مخفیگاه الظواهری گرفته است. حکومت بایدن تاکید داشت که حبیبی در زندان طالبان است، اما طالبان این ادعا را رد میکند.
اخیراً وزیر خارجه امریکا هشدار داده بود که در صورت عدم آزادی این گروگانها، طالبان با عواقب شدیدی مواجه خواهد شد. مایک روبیو گفته بود: «روزی را بر طالبان خواهیم آورد که قبلاً بر القاعده آوردیم.»
بازگشت دیپلومات بازنشسته
یکی از نکات برجسته در این سفر، حضور زلمی خلیلزاد در ترکیب هیئت امریکایی است. پس از شکست مذاکرات صلح دوحه، خلیلزاد بهشدت مورد انتقاد افغانها و امریکاییها قرار گرفت و بسیاری او را مسئول بازگشت طالبان به قدرت دانستند.
این سفر نشان میدهد که دولت ترامپ بار دیگر به دنبال استفاده از نفوذ و روابط خلیلزاد با طالبان است. خلیلزاد همان کسی است که توافقنامه دوحه را با ملا برادر امضا کرد.
بازگشت او خبر خوبی برای طالبان است، اما میتواند مخالفان این گروه را به علت فعال شدن دوباره خلیلزاد در مسایل مربوط افغانستان نگران کند. زیرا، از نظر آنها، خلیلزاد چهرهای نزدیک به طالبان محسوب میشود و همواره مقامات امریکایی را به همکاری با این گروه ترغیب کرده است.
خلیلزاد به خوبی زبان طالبان را میداند. اما نکته مهم این است که او تمام پلهای عقبی در روابط با جریانهای سیاسی و برخی کشورهای منطقه از جمله پاکستان را از بین برده است. بنابرین، قادر به تشکیل یک اجماع داخلی و منطقهای درباره افغانستان نخواهد بود.
با این حال، احتمال دارد که او تلاش کند رویکرد فعلی دولت ترامپ در قبال افغانستان را تغییر دهد تا سیاست تعامل و همکاری با طالبان را در پیش گیرد.
آیا این سفر مقدمهای برای همکاریهای بیشتر میان طالبان و واشنگتن خواهد بود؟
کنار زدن سیاست انفعال
ایالات متحده امریکا در نزدیک به چهار سال گذشته سیاستی منفعلانه در قبال افغانستان داشته و تنها به انگشت گذاشتن بر نقض حقوق بشر و محرومیت زنان افغان از حقوق شان، بسنده کرده است.
در این مدت، واشنگتن از تضاد دیپلوماتیک فعال علیه طالبان پرهیز کرده است. این باعث شد که امریکا کمکهای امدادی خود به افغانستان را تا زمان حکومت ترامپ قطع نکند.در چهار سال، ایالات متحده در قبال طالبان و آینده افغانستان، رویکرد مشخص و شفافی نداشته است.
با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، افغانستان بار دیگر به یکی از موضوعات سیاست خارجی امریکا تبدیل شده است. دونالد ترامپ، وزرای خارجه و دفاع و مشاور امنیت ملی امریکا هرازگاهی درباره افغانستان صحبت کردهاند. البته، باید اذعان کرد که ترامپ و جمهوری خواهان بیشتر به انتقاد از حکومت بایدن به خاطر خروج شتاب زده از افغانستان پرداخته اند تا چیز چشمگیر دیگر.
بنابرین، هنوز مشخص نیست که ترامپ چه استراتژیای را در قبال طالبان در پیش خواهد گرفت؛ آیا با این گروه تعامل خواهد کرد و رهبران طالبان را به کمپ دیوید دعوت میکند، یا فشارها را افزایش داده و طالبان را بیش از پیش منزوی خواهد ساخت؟
ایالات متحده نگران احیای دوباره القاعده، گسترش نفوذ داعش و حضور شبکههای تروریستی منطقهای در افغانستان است. همچنین، ترامپ احساس میکند که شبهنظامیانی چون داعش از سلاحهای امریکایی باقی مانده در افغانستان استفاده میکنند.
امریکا و طالبان طی سهونیم سال گذشته در نبرد با داعش همکاری اطلاعاتی داشتهاند، اما مشخص نیست که ترامپ این همکاری را ادامه خواهد داد یا استراتژی دیگری را اتخاذ خواهد کرد. در اینجا نقش خلیلزاد مهم است و دیده شود که آیا او به واضح کردن سیاست واشنگتن در قبال طالبان کمک میکند یا نقش او به رهایی جورج گلزمن محدود خواهد ماند.
خلیلزاد با این سفر به کابل نشان داد که هنوز چهره بدرد بخور برای حکومت ترامپ است و اگر تغییری در نگرش واشنگتن نسبت به طالبان به وجود آید، احتمالا خلیلزاد در آن نقشی ایفا خواهد کرد.
نقطه عطف در روابط امریکا و طالبان؟
به رغم ملاحظات فوق، این سفر اهمیت زیادی در روابط امریکا با رژیم طالبان دارد. طالبان در سه سال و اندی تلاش زیادی کرد تا اعتماد امریکا را جلب کند، اما امریکاییها به دلیل اقدامات ضدحقوق بشری، سرکوب زنان، نادیده گرفتن اقوام و گروههای مذهبی و پناه دادن به گروههای تروریستی، از این گروه ناراضی بودهاند.
حالا، پس از چهار سال انزوا، فرصتی کمسابقه برای طالبان فراهم شده است تا مسیری برای خارجشدن از این وضعیت پیدا کند. این گروه به خوبی میداند که مشروعیت و بقای آن به جلب حسن نیت واشنگتن وابسته است.
امریکا عامل اصلی انزوای طالبان است و این گروه بدون پذیرش برخی از خواستهای ابتدایی امریکا، به ویژه در رابطه به حقوق بشر، از انزوای بینالمللی بیرون شده نمیتواند.
بعید به نظر میرسد که این سفر باب تعامل رسمی میان امریکا و طالبان را بگشاید؛ زیرا هیئت امریکایی با مقاماتی از طالبان در کابل دیدار کرده که بیاختیار و فاقد صلاحیتهای لازم هستند. آنان در سیاست خارجی و تعیین خطوط اساسی سیاست داخلی نقش ندارند. ملا هبتالله، رهبر طالبان، از قندهار بر روابط خارجی و مسایل داخلی این گروه کنترول دارد. بنابراین، مشاوره مقامات طالبان در کابل هیچ تاثیری بر رفتار ملاهبتالله ندارد.
اگر طالبان بخواهد روابط خود را با امریکا بهبود ببخشد، باید چهرههای عملگراتر این گروه قدرت را به دست آورد تا موافقتنامه دوحه به طور کامل اجرا شود.
در این موافقتنامه امریکا از طالبان خواسته است که حکومت فراگیر تشکیل بدهد. همچنین، حکومتهای بایدن و ترامپ، فراتر از اختلافات سیاسی شان، بر رعایت حقوق ابتدایی زنان و دختران افغان تاکید دارند. واشنگتن نشان داده است که مطالبه تغییر در سیاستهای زنستیزانه طالبان ابزاری برای چانهزنی با این گروه نیست و برعکس.
طالبان زیر فشار هبتالله بارها کوشیده است که حقوق بشر را از میز مذاکرههای آشکار و نهان این گروه با مقامهای امریکایی و اروپایی بردارد تا در عوض امنیت و مبارزه با موادمخدر را به مبنای کسب مشروعیت و همکاری با غرب تبدیل کند.
واقعیت این است که حتا زلمی خلیلزاد، با عملگرایی و حسن نیت آشکارش نسبت به طالبان، بارها خواهان رفع منع آموزش و کار زنان شده است. به این ترتیب، هبتالله و ملاهای تندرو حلقه او، هیچ حامیای در واشنگتن ندارند که از سیاستهای قرون وسطایی این گروه حمایت کند.
۱۴۰۴ خورشیدی، سال مار است و سالی که پشت سر گذاشتیم (۱۴۰۳) سال نهنگ بود. این نامگذاری از فرهنگ چینی و ترکان آسیای میانه شروع شده و به کشورهای مختف راه یافته است.
اما برخی پژوهشها نشان میدهد که بومیان امریکای جنوبی هم گاهشمار خود را بر اساس نام جانوران نامگذاری میکردهاند.
این دوازده جانور عبارتند از موش، گاو، پلنگ (یا ببر)، خرگوش، نهنگ (یا اژدها)، مار، اسب، گوسفند (یا بز)، میمون، مرغ (یا خروس) سگ و خوک.
تصور این است که زادگان سالهایی که با نام جانوران مختلف نامگذاری شده، ويژگیهای اخلاقی متفاوتی دارند.
بر اساس طالعبینی چینی و ترکی، هر کدام از این جانوران، با ویژگیهایی شناخته میشوند که این ویژگی میتواند بر امور آن سال و همچنین اخلاق و رفتار متولدان آن تاثیر بگذارد.
۱۲ جانوری که نامشان بر سالهای مختلف گذاشته شده هر کدام به ویژگیهایی شهره بودهاند: موش زیرک، گاو صبور، ببر یا پلنگ پرتلاش، خرگوش آرام، نهنگ قدرتمند، مار خردمند، اسب آزاده، گوسفند دلسوز، میمون بازیگوش، مرغ منظم، سگ باوفا، و خوک خوشقلب تصور شدهاند.
اگر میخواهید نام سالهای مختلف و ترتیب آن را فراموش نکنید، این شعر قدیمی را از بر کنید:
موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار زین چار چو بگذری، نهنگ آید و مار
سپس به اسب و گوسفند است حساب حمدونه (میمون)، مرغ و سگ و خوک آخر کار
زادگان نامدار سال مار
از چهرههای سرشناسی که در سال مار زاده شدهاند، میتوان به این افراد اشاره کرد:
نوروز، تنها یک جشن باستانی نیست بلکه سند یگانگی ملتهایی است که از پنج هزار سال قبل در دامان تمدنی مشترک بالیده و زیستهاند. تمدنی که از کاشغر تا آناتولی، گسترده و با وجود تفاوت زبانها، اقوام و مذاهب، همواره با فرهنگ و آداب و رسوم و اسطورههای مشترکی یگانه بودهاند.
بیتردید، نوروز، مهمترین حلقه وصل این همه اینها بوده است جایی که اسطوره و آیین و طبیعت و انسان با هم آمیختهاند.
دومین میراث مشترک این تمدن گسترده، شاهنامه فردوسی است که چون سندی جاودانه روایت و اهمیت این یگانگی را در پرده داستانها و رازهای تاریخی به ما رسانده است.
برای همین، جستجوی وصف نوروز، با روایت شاهنامه میتواند، از اهمیت این یادگار ماندگار برای روزگارما رونمایی کند.
یکم
سامانیان
وقتی فرزانگان هفت اقلیم عجم در مرو گرد هم آمدند، پس از سالها هرجومرج و جنگهای داخلی، بر دو چیز توافق کردند. نخست: پادشاهی آل سامان بلخی و دوم: بازیابی فرهنگ گمشدهای که در نتیجه فراموشی آن، اخلاق و آداب هم رو به فراموشی رفته بود.
بازنویسی داستانهای کهن، شعرها و اسطورهها و رسمها، بخشی از این روند بود و طبیعی است که نوروز در محور همه این رسمها قرار داشت.
جدا از این که قصیده خراسانی، ساختاری دارد که باید با شرح بهار و طبیعت شروع شود و بعد به موضوع اصلی برسد، که میتوان آنرا نوعی ساختاری عمدی دانست، شاعرانی چون ابو شکور بلخی، کتابی با نام «آفریننامه»، کسایی با نام «نوروزنامه» و رودکی با نام «سندبادنامه» نوشته بودند که همه درباره فرهنگ و نقش محوری نوروز در این فرهنگ سروده شده بودند، اما حمله بادیهنشینان به بهانه دینورزی، بیم نابودی همه اینها را در پی داشت.
برای همین، مهمترین کاری که قرار بود انجام شود، «شاهنامه» دقیقی بلخی بود، کاری که البته نیمه ماند و بعدتر توسط فردوسی به سرانجام رسید تا در پرتو داستانهایی به یادماندنی، شرح آیینها را به یادگار بگذارد.
نوروز در کردستان
پرده دوم
دوره غزنوی
حکومت غزنویان از دل شورش بادیهنشینان به خاطر دین برآمد. اما سلاطین غزنه، رسم بر تخت نشستن در روز نوروز را نگاه داشتند و در باغ فیروزی، نوروزگاه ساختند که دو هفته در هر نوروز، مردم به جشن و دیدهبوسی و سیر طبیعت بپردازند.
این رسم تا روزگار آخرین شاه افغانستان، ظاهرشاه نیز ادامه داشت و دامنههای کوه خواجه صفا و تپه ارغوان و در بلخ، مراسم جهنده یا ژندهبالا هر سال، محل تماشا و فراهم آمدن مردم بود.
اما در دوره غزنوی، شاعران بیش از پیش، به وصف نوروز و اهمیت آن پرداختند، یک جستجوی اینترنتی کوتاه میتواند هزاران نمونه شعر از این دوره را درباره نوروز، پیدا کند. اما مهمترین کار این دوران، تمامشدن شاهنامه به دست فردوسی بود. کتابی که تمدن نوروزی را با سیر اساطیر و تاریخ شاهان و پهلوانان روایت کرد.
پرده سوم
آغاز نوروز
در شاهنامه، جشن گرفتن نوروز به جمشید، پادشاه پیشدادی نسبت داه شده است، اگرچه گفته شده که او نیز به رسم کیانیان تاج را در اول بهار بر سر نهاده است.
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
پادشاهی جمشید یعنی دستکم دو هزار سال قبل از زرتشت و پیامبری او در بلخ. برای این، زرتشتی خواندن این جشن اشتباه است. اگرچه زرتشتیان نیز مثل هر دین و فرهنگ دیگری این جشن را حرمت نهادند.
پرده چهارم
پادشاهی فریدون
مهمترین داستان شاهنامه، دادخواهی کاوه آهنگر علیه ضحاک تازی است. ضحاک که مغز سر جوانان را به خورد مارهای سر شانهاش میداد، دشمن هنر و فرهنگ و آزادی بود.
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
گسسته شد آیین فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
در چنین وضعی است که کاوه با دیگر مردمان عادی قیام میکنند و فریدون فرخ بر تخت مینشیند. فریدون بعد از در بند کردن ضحاک، نوروز را چهل روز جشن میگیرد و رسم جهندهبالا یا برافراشتن درفش ژنده کاویانی از آن دوران به یادگار مانده است. از این رو، بر افراشتن ژنده کاویانی، نمادی است از عدالت و دادورزی، چرا که درفش کاوه را با تکههای ژنده جمع کرد.
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همیخواندش کاویانی درفش
هر کسی دادخواهی داشته، در این چهل روز، به این درفش نوروزی، پارچهای میبسته و شاه در آخر، هر کدام را بازرسی و دادرسی میکرده است.
مراسم ژنده بالا در مزار شریف، نوروز ۱۳۹۵
پرده پنجم
نوروز و پیوند با طبیعت و زمان
دوره سلجوقی با نوروزنامه خیام و تقویم جلالی رقم خورده که به نام جلالالدین ملکشاه است و بر محور نوروز، زمان و طبیعت را ترسیم کرده است.
در بسیاری از ابیات شاهنامه نیز، نوروز با آغاز بهار، زنده شدن طبیعت، و تجدید حیات همراه است. این مفهوم نشاندهنده درک عمیق مردم منطقه از چرخههای طبیعت و وابستگی زندگی آنان به تغییرات فصلی است. برگزاری جشن نوروز، نشاندهنده ارتباط نزدیک فرهنگ منطقه با طبیعت و زمانبندی کشاورزی بوده است.
ز نوروز نو شد جهان از برش
زمانه بیاسود از خشک و ترش
پرده ششم
نوروز، عدالت و برابری اجتماعی
براساس اشعار فردوسی، در نوروز، شاهان به مردم هدیههایی میدادند. عفو عمومی اعلام میشد و عدالت اجتماعی پررنگتر میشد. این امر، نشان میدهد که نوروز جدا از جشن تفریحی، فرصتی برای تجدید عدالت، صلح و همبستگی اجتماعی به شمار میرفت. مردم عادی هم در این روز کینهها را میشستند و آشتی میکردند و به هم عیدی میدادند.
پرده هفتم
نوروز و میراث فرهنگی مشترک منطقه
با توجه به اشارههای فردوسی، نوروز نهتنها در غزنی و بلخ و توس بلکه در سراسر منطقه فرهنگی نوروز، از جمله در تمام قلمرو ساسانیان، سوریه، آناتولی، خوارزم، قفقاز، هند و غیره گرامی داشته میشد. این موضوع نشان میدهد که نوروز جشنی مشترک بین اقوام مختلف این منطقه بوده و بهعنوان عنصری هویتبخش و پیونددهنده فرهنگی ایفای نقش میکرده است.
نتیجهگیری
تأکید فردوسی بر این جشن نشان میدهد که نوروز نقشی بنیادین در زندگی مردم این سرزمینها داشته، جدا از اینکه برای مردم افغانستان امروز، نقشی محوری میداده، چرا که زادگاه نوروز است، بلکه سند همدلی آنها با هم و با دیگر مردمان همفرهنگ است.
از خلافت عباسی، تا خلافت عثمانی از سلجوقیان تا زنگیان، از مغول تا عرب و عجم، هر کسی که از این مناطق گذشته، جز به احترام و ادب به این رسم نیکو ندیده و بر تکریم و شکوهش افزوده است.
کسانی که با نوروز، مخالفت میکنند تنها دشمن فرهنگ و میراث فرهنگی نیستند، بلکه یکدلی این اقوام و فرهنگها را نمیخواهند و نمیتوانند همبستگی مردم را تحمل کنند.
ترامپ پس از بازگشت به کاخ سفید، عمداً سیاستهای تهاجمی را دنبال می کند که حاصل آن سردرگمی و آشفتگی در مناسبات امریکا با کشورهای عمده جهان در غرب و آسیا است.
برخی تحلیلگران، سیاستهای اقتصادی و سیاسی دونالد ترامپ را انزواگرایانه توصیف کردهاند و معتقدند که او با کاهش نقش رهبری امریکا در جهان، به نوعی از مسئولیتهای بینالمللی این کشور کنارهگیری کرده است. برخی نیز بر این باورند که ترامپ به ملیگرایی تهاجمی و حمایتگرایی اقتصادی گرایش دارد و با اعمال تعرفهها و سیاستهای حمایتی، میکوشد صنایع داخلی امریکا را تقویت کند.
با توجه به بیاعتنایی رئیسجمهور امریکا به نهادهای جهانی و نظم بینالمللی لیبرال، نشانههای کاهش نفوذ این کشور در عرصه جهانی آشکار شده یا دستکم این روند سرعت گرفته است.
مدافعان نظم چندقطبی، بهویژه در میان کشورهای جنوب جهان، از افول هژمونی امریکا استقبال میکنند. از دیدگاه آنان، نظمی که پس از جنگ جهانی دوم تحت هدایت امریکا شکل گرفت، عمدتاً در خدمت منافع کشورهای غربی و متحدان منطقهایشان بوده است.
چین و روسیه احتمالاً در پی افزایش نقش خود در نظام بینالملل هستند. با اینحال، به نظر میرسد که جهانِ پس از امریکا، از جمله با قدرتگیری چین، با نوعی آشفتگی و عدم قطعیت همراه خواهد بود.
دستکم این پیشبینیای است که زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی فقید جیمی کارتر، رئیسجمهور سابق امریکا در یکی از کتابهایش انجام داده بود.
او یکی از «باهوشترین» سیاستمداران معاصر این کشور توصیف شده است. نوشتهها و کتابهای او، حتی پس از سالها، منبع قابل تامل برای درک سیاستهای امریکا و جهان اند. یکی از برجستهترین آثار او، «چشمانداز استراتژیک: امریکا و بحران قدرت جهانی» است که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.
آشفتگی پس از زوال یک ابرقدرت
عنوان یکی از فصلهای این کتاب «جهان پس از امریکا: تا سال ۲۰۲۵، نه تحت سلطه چین، بلکه گرفتار آشوب و هرجومرج» است.
برژینسکی مینویسد که با کاهش تدریجی نفوذ امریکا، جهان بهجای تسلط یک قدرت جدید، با آشفتگی و تغییرات نامشخص در موازنه جهانی قدرت روبهرو خواهد شد. برخلاف تصور برخی، چین بهتنهایی قادر نخواهد بود جایگزین امریکا شود، بلکه این تغییر به مجموعهای از رقابتهای جیوپولیتیکی، تنشهای منطقهای و بازتعریف جایگاه نهادهای بینالمللی منجر خواهد شد.
به باور برژینسکی، نبود یک قدرت رهبریکننده مشخص موجب افزایش تنشها میان قدرتهای رقیب خواهد شد. بسیاری از کشورها بهجای همکاری بینالمللی، به دنبال تامین منافع خود از طریق ساخت ایتلافهای منطقهای خواهند بود. در این فضای رقابتی، برخی قدرتهای نوظهور برای افزایش نفوذ خود حتی ممکن است به درگیری نظامی متوسل شوند. در چنین شرایطی، کشورهای ضعیفتر در معرض تهدیدات جدی جیوپولیتیکی قرار خواهند گرفت، چرا که تغییر در توزیع قدرت جهانی، نظم موجود را برهم خواهد زد.
مشاور سابق امنیت ملی امریکا معتقد بود که در چنین فضایی، ترویج دموکراسی ممکن است جای خود را به امنیتگرایی مبتنی بر اقتدارگرایی، ملیگرایی و مذهبگرایی بدهد. برخی دولتها بهجای حمایت از ارزشهای لیبرال و دموکراتیک، بر اولویتهای امنیتی و تحکیم قدرت داخلی خود تمرکز خواهند کرد. در نتیجه، منافع عمومی جهانی ممکن است به حاشیه رانده شود و کشورها بیشتر به مسایل داخلی و منطقهای خود اولویت دهند.
دونالد ترامپ که بر موج ملیگرایی پوپولیستی «امریکا نخست» سوار است، خصومت خود را با نهادهای حامی دموکراسی نشان داده است و علاقه عجیبی به دیکتاتورهای شرقی دارد. متحدان غربی خود، مانند جستین ترودو، نخست وزیر سابق کانادا را مسخره میکرد اما با ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور اقتدارگرای روسیه با احترام و امتیازدهی برخورد کرده است.
حامیان رئیس جمهور امریکا میگویند که او به نهادهای بینالمللی مانند ناتو باور دارد اما این نهادها باید منافع امریکا را به عنوان مقتدرترین دولت جهان رعایت کنند. وزیر خارجه ترامپ میگوید آنها خواهان برخورد منصفانه دولتهای جهان با امریکا اند که بعد از جنگ جهانی دوم با سخاوت به کشورهای جهان کمک کرد.
نهادهای دستخوش تغییر
برژینسکی در کتابش پیشبینی میکرد که در صورت افول امریکا، نهادهای بینالمللی نیز دستخوش تغییر خواهند شد. بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول از سوی کشورهای نوظهور مانند چین و هند تحت فشار قرار خواهند گرفت تا ساختار توزیع آرای خود را بازنگری کنند.
نظام کنونی رایگیری در این نهادها که به نفع غرب است، از سوی برخی کشورهای عضو گروه ۲۰ ناعادلانه تلقی میشود. همچنین، ممکن است فشارهایی برای تغییر ساختار شورای امنیت سازمان ملل نیز مطرح شود، چرا که ترکیب کنونی اعضای دایم آن ممکن است بهعنوان یک ساختار غیر مشروع تلقی شود.
از نظر او، اتحادیه اروپا نیز در صورت افول امریکا دچار چندپارگی خواهد شد. آلمان و ایتالیا به دلیل منافع اقتصادی ممکن است به روسیه متمایل شوند، درحالیکه فرانسه و کشورهای اروپای مرکزی احتمالاً از اتحادیهای سیاسیتر حمایت خواهند کرد. بریتانیا تلاش خواهد کرد که توازن را در اتحادیه اروپا مدیریت کرده و در عین حال روابط ویژه خود با امریکا را حفظ کند.
البته، برای مشاور امنیت ملی پیشین امریکا در آن زمان دشوار بود که پیشبینی نماید آلمان موضع سختتری در برابر روسیه در پیش خواهد گرفت و میخواهد که اروپا از نظر نظامی به خود متکی شود تا خلاء سپر امنیتی امریکا در چارچوب ناتو را پر کند. فرانسه که یکی از دو قدرت اتمی اروپایی است، نیز در واکنش به انزواگرایی امریکای ترامپ، این ایده را مطرح کند که کشورهای اروپایی از چتر محافظت اتمی فرانسه در برابر تهاجم احتمالی روسیه برخوردار شوند.
برژینسکی در ادامه نوشت که برخی کشورهای نوظهور مانند ترکیه ممکن است بهسرعت برای گسترش نفوذ منطقهای خود اقدام کنند. ترکیه احتمالاً در محدوده نفوذ تاریخی امپراتوری عثمانی قدرت بیشتری کسب خواهد کرد. با این حال، هیچیک از این کشورها ترکیب لازم از قدرت اقتصادی، مالی، تکنولوژیک و نظامی را برای جایگزینی امریکا ندارند. جاپان همچنان به حمایت نظامی امریکا وابسته است و باید میان سازش با چین یا ائتلاف با هند یکی را انتخاب کند.
روسیه همچنان با پیامدهای فروپاشی شوروی درگیر است و از نوسازی سریع چین بیم دارد. هند، درحالیکه به دنبال کسب جایگاه یک قدرت بزرگ است، همچنان رقابت خود را با چین بهعنوان معیار پیشرفت میسنجد. اروپا نیز به لحاظ سیاسی هنوز به تعریفی مشخص از خود نرسیده و همچنان به حمایت امنیتی امریکا وابسته است.
چین؛ ابرقدرت بیمیل به رهبری
به عقیده زبیگنیو برژینسکی، برخلاف آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی که دچار توهم قدرتطلبی بودند، چین با احتیاط و صبر حرکت میکند. رهبران چین درک کردهاند که هنوز آمادگی لازم را برای جانشینی امریکا ندارند. حتی خود رهبران این کشور تاکید کردهاند که چین تا چند دهه آینده همچنان یک کشور در حال توسعه باقی خواهد ماند و از نظر شاخصهای مدرنسازی و سرانه تولید ناخالص داخلی از امریکا، اروپا و چاپان عقبتر خواهد بود.
چین همچنین متوجه شده است که افول سریع امریکا میتواند بحران جهانی ایجاد کند و حتی به رفاه و منافع بلند مدت خودش آسیب برساند. به همین دلیل، چین تمایلی به تسریع سقوط امریکا ندارد، زیرا چنین وضعیتی ممکن است بیثباتی گستردهای در نظام بینالملل ایجاد کند.
با این حال، چین به دنبال افزایش نفوذ خود در اقتصاد جهانی است. این کشور برخلاف دوران مائو که تلاش داشت ایدئولوژی کمونیستی خود را در سراسر جهان ترویج کند، اکنون تمرکزش را بر رشد اقتصادی و گسترش سرمایهگذاریهای خارجی گذاشته است. چین از طریق پروژههایی مانند ابتکار کمربند و جاده در حال تقویت نفوذ خود در آسیا، آفریقا و امریکای لاتین است، بدون آن که فشار سیاسی برای تغییرات داخلی در این کشورها اعمال کند.
در نهایت، برژینسکی معتقد است که جهان پس از افول امریکا بهجای آن که تحت سلطه یک قدرت واحد مانند چین باشد، با دورهای از بیثباتی و تغییرات نامشخص در نظم جهانی مواجه خواهد شد. قدرتهای مختلف ممکن است برای تثبیت موقعیت خود تلاش کنند، اما هیچیک بهتنهایی توانایی جانشینی امریکا را نخواهند داشت. این وضعیت، چشماندازی مبهم و پرچالش را برای سیاست جهانی رقم خواهد زد.