• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • صفحه شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

تحلیل احمدضیا مسعود؛ طالبان آخرین نمونه یک حکومت قومی در افغانستان

احمد ضیا مسعود
احمد ضیا مسعود

از رهبران حزب جمعیت اسلامی افغانستان

۲۳ ثور ۱۴۰۵، ۲۰:۴۲ (‎+۱ گرینویچ)

حمایت از حکومت‌های قومی، در نهایت به فروپاشی ملی می‌انجامد. تجربه تاریخی افغانستان و بسیاری از کشورهای جهان نشان داده است که حکومت‌هایی که بر محور قوم، قبیله، زبان یا انحصار هویتی شکل می‌گیرند، نمی‌توانند پایه‌های وحدت ملی را استحکام ببخشند و دولت ملی ایجاد کنند.

حمایت از حکومت‌های قومی، در نهایت به فروپاشی ملی می‌انجامد. تجربه تاریخی افغانستان و بسیاری از کشورهای جهان نشان داده است که حکومت‌هایی که بر محور قوم، قبیله، زبان یا انحصار هویتی شکل می‌گیرند، نمی‌توانند پایه‌های وحدت ملی را استحکام ببخشند و دولت ملی ایجاد کنند.

حکومت قومی ذاتاً بر حذف، تبعیض و انحصار استوار است، از همین‌رو نه‌تنها روند ملت‌سازی را ناکام می‌کند، بلکه بذر بی‌اعتمادی،شکاف اجتماعی و بحران‌های دوامدار سیاسی را نیز در جامعه می‌کارد.

افغانستان در طول دهه‌های متمادی بیشتر شاهد حکومت‌هایی بوده است که به جای تکیه بر شهروندی، بر محور تعلقات قومی وقبیله‌ای عمل کرده‌اند. نتیجه چنین وضعیتی این بوده که مردم افغانستان پیش از آن‌که به یک ملت واحد با هویت ملی مشترک تبدیل شوند، همچنان درقالب هویت‌های قومی باقی مانده‌اند. ما جغرافیای مشترک داشته‌ایم، اما هنوز نتوانسته‌ایم احساس تعلق ملی مشترک را به گونه پایدار و عادلانه نهادینه کنیم.

طالبان آخرین و برجسته‌ترین نمونه یک حکومت قومی در افغانستان‌ است. شمار زیادی از سیاستمداران و روشنفکران پشتون تاکید دارند که طالبان نماینده این قوم نیست، اما نمی‌توان پایگاه اجتماعی و ساختار قدرت طالبان در جامعه پشتون را نادیده گرفت و از این رو وجهه قومی این گروه را کمرنگ دانست. در چنین شرایطی، طبیعی است که سایر اقوام و گروه‌های اجتماعی خود را در ساختار قدرت، تصمیم‌گیری ملی و سرنوشت کشور شریک نبینند. پیامد این وضعیت، افزایش فاصله‌های قومی، بی‌اعتمادی ملی، رشد تنش‌های سیاسی و در نهایت تضعیف ثبات و امنیت سراسری است.

حکومت‌های قومی شاید برای مدتی با زور، سرکوب و فشار دوام بیاورند، اما در درازمدت با مقاومت اجتماعی و بحران مشروعیت مواجه می‌شوند. زیرا در چنین نظام‌هایی، قدرت سیاسی، منابع اقتصادی و فرصت‌های ملی در انحصار یک گروه خاص قرار می‌گیرد و دیگران به حاشیه رانده می‌شوند.

در نظام طالبان، معیارهای شایسته‌سالاری، قانون‌مداری و شهروندی برابر جای خود را به وابستگی‌های قومی، زبانی، قبیله‌ای وایدیولوژیک داده است. دولت به جای آن‌که نماینده تمام ملت باشد، بیشتر نماینده یک قرائت قومی و ایدئولوژیک از قدرت است.

در نتیجه، وفاداری سیاسی مردم نیز به جای آن‌که متوجه کشور و منافع ملی باشد، به سوی قوم و هویت‌های محلی سوق داده می‌شود. این وضعیت شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر می‌سازد و هویت ملی را تضعیف می‌کند. در چنین فضایی، رقابت قومی به‌تدریج می‌تواند به درگیری‌های خشونت‌بار و غیرقابل‌کنترول تبدیل شود.

تجربه کشورهای افریقایی نیز نشان می‌دهد که حکومت‌های قومی و قبیله‌ای چه پیامدهای خطرناکی برای وحدت ملی دارند. در کشور روندا،سیاست‌های مبتنی بر برتری قومی میان هوتوها و توتسی‌ها سرانجام به نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ انجامید که در آن حدود هشتصد هزار انسان جان باختند.

در سودان جنوبی، اختلافات قومی میان گروه‌های دینکا و نوئر پس از استقلال کشور، جنگ داخلی خونینی را رقم زد که میلیون‌ها نفر را آواره ساخت. همچنان در نیجریه، رقابت‌های قومی و مذهبی در طول دهه‌ها مانع شکل‌گیری یک دولت ملی باثبات شده و بارها زمینه کودتا، خشونت وتجزیه‌طلبی را فراهم کرده است. در سومالیا نیز حاکمیت ساختارهای قبیله‌ای و ضعف هویت ملی، یکی از عوامل اساسی فروپاشی دولت مرکزی و استمرار جنگ داخلی بوده است.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که هرگاه هویت قومی جای هویت ملی را بگیرد، کشور به‌جای حرکت به سوی توسعه و ثبات، به سوی بحران، تجزیه و وابستگی خارجی سوق داده می‌شود.

در کشورهای مدرن، دولت زمانی مشروعیت و اقتدار واقعی پیدا می‌کند که تمام شهروندان، بدون درنظر گرفتن قوم، زبان، مذهب و منطقه، خود را در آن شریک بدانند. وحدت ملی زمانی شکل می‌گیرد که عدالت، مشارکت سیاسی و حقوق برابر برای همه وجود داشته باشد. در غیر آن، مفهوم حاکمیت ملی نیز تضعیف می‌شود؛ زیرا مردمی که خود را متعلق به نظام سیاسی ندانند، در برابر تجاوز خارجی یا مداخله بیگانگان نیز احساس مسئولیت مشترک نخواهند داشت.

امروز در افغانستان نیز ضعف هویت ملی و گسترش بی‌اعتمادی اجتماعی، زمینه مداخلات خارجی را بیش از پیش فراهم کرده است. هنگامی که بخشی از مردم خود را از قدرت و سرنوشت کشور حذف‌شده احساس کنند، انسجام ملی آسیب می‌بیند و کشور در برابر فشارهای بیرونی نیز ضعیف می‌شود. ادامه چنین وضعیتی می‌تواند در آینده تهدیدهای جدی برای تمامیت ارضی و استقلال افغانستان ایجاد کند.

متاسفانه بسیاری از زمامداران افغانستان در طول تاریخ به‌جای تقویت هویت ملی فراگیر، تلاش کرده‌اند هویت ملی را در محور هویت قومی تعریف کنند. با آن‌که در مقاطع مهم تاریخی- مانند مبارزه علیه استعمار بریتانیا یا مقاومت در برابر اشغال شوروی- اقوام افغانستان توانسته‌اند در کنار هم از کشور دفاع کنند، اما حاکمیت قومی طالبان حتی همان حداقل هویت ملی مشترک را نیز آسیب‌پذیر کرده است.

طالبان نه‌ تنها خسارات سنگین اقتصادی، اداری و اجتماعی بر افغانستان تحمیل کرده‌ است، بلکه اعتماد ملی، همبستگی اجتماعی و معیارهای وطن‌دوستی را نیز ضعیف گردانده است. این گروه زمینه مداخلات خارجی را بیشتر کرده و افغانستان را از مسیر دولت‌سازی مدرن دور کرده‌ است.

دفاع از حکومت قومی، دفاع از تداوم بحران ملی است. حمایت از طالبان، در عمل حمایت از ساختاری است که بر انحصار، حذف سیاسی و افراط‌گرایی استوار است. حکومت‌های قومی از ساختارهای مدرن و ملی هراس دارند، زیرا دولت مدرن مبتنی بر قانون، شهروندی برابر و مشارکت همگانی است؛ مفاهیمی که انحصار قومی را به چالش می‌کشد.

مردم افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند یک دولت مدرن، ملی و فراگیر هستند؛ دولتی که در آن تمام شهروندان بدون تبعیض قومی و زبانی احساس تعلق و مشارکت کنند. تنها در چنین چارچوبی است که روند ملت‌سازی و دولت‌سازی می‌تواند به‌گونه طبیعی، عادلانه و پایدار به پیش برود و افغانستان از چرخه بحران‌های قومی و تاریخی عبور کند.

پربازدیدترین‌ها

کتابی تازه رابطه رئیس‌جمهور فرانسه با گلشیفته فراهانی را دلیل سیلی در هواپیما مطرح کرد
۱

کتابی تازه رابطه رئیس‌جمهور فرانسه با گلشیفته فراهانی را دلیل سیلی در هواپیما مطرح کرد

۲
اختصاصی

وزیر مخابرات طالبان گسترش اینترنت فایبر نوری در کابل را متوقف کرد

۳

طالبان خبرنگاران طلوع‌نیوز را محاکمه می‌کند

۴

چین با تغییر املای نام به وزیر خارجه تحریم‌شده امریکا اجازه ورود داد

۵

ترامپ وارد چین شد

•
•
•

مطالب بیشتر

از اختلاف مذهبی تا مصالحه سیاسی؛ چرا طالبان سنی تندرو با رژیم شیعه ایران همکاری می‌کند؟

۲۱ ثور ۱۴۰۵، ۱۷:۱۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
محبوب‌شاه محبوب

روابط طالبان و ایران که زمانی به تقابل نظامی و آستانه جنگ رسیده بود، امروز در چارچوبی از احتیاط و تعامل خاموش تعریف می‌شود.

طالبان که خود را نماینده تفسیر تندروانه از اسلام سنی می‌داند، و حکومت ایران که یکی از قدرت‌های اصلی دنیای شیعه به شمار می‌رود، اکنون روابطی را حفظ می‌کنند که در آن، به‌جای اختلافات عمیق مذهبی گذشته، عملگرایی سیاسی و ضرورت‌های متقابل غلبه یافته است.
در این روابط، تقابل ایدئولوژیک به حاشیه رفته و به‌جای آن، تعاملی چندلایه مبتنی بر منافع شکل گرفته است. در نگاه نخست، این رابطه متناقض و حتی غیرمنطقی به نظر می‌رسد.

حادثه حمله به قنسولگری ایران در مزارشریف در سال ۱۹۹۸ که در آن دیپلومات‌های ایرانی کشته شدند و دو طرف را تا مرز درگیری مستقیم پیش برد، هنوز در حافظه هر دو رژیم باقی مانده است. اما پس از دو دهه، نقشه منطقه تغییر کرده، دشمنان عوض شده‌اند و بار دیگر این اصل ثابت می‌شود که در خاورمیانه، آسیای مرکزی و جنوبی، مذهب اغلب در گفتار مطرح می‌شود، اما تصمیم‌ها را منافع و ضرورت‌های سیاسی تعیین می‌کند.

از مخالفت تا سازش

پس از بازگشت طالبان به قدرت در ۱۴۰۰، ایران از جمله کشورهایی بود که درهای خود را به‌طور کامل نبست؛ نه حکومت طالبان را به رسمیت شناخت و نه روابطش را با آن‌ قطع کرد. تهران می‌دانست که افغانستانِ گرفتار بحران اقتصادی، فقدان مشروعیت و انزوای بین‌المللی، هم تهدید است و هم فرصت؛ جمهوری اسلامی مسیر دوم را برگزید.

طالبان نیز زیر فشار تحریم‌های بین‌المللی، دارایی‌های مسدودشده و انزوای سیاسی، ناچار شد به همسایگان روی بیاورد. ایران با مرز طولانی، برق، نفت، راه‌های ترانزیتی و وزن نسبی سیاسی، یک گزینه عملی بود. اگرچه در دوره نخست حاکمیت طالبان، روابط این گروه با جمهوری اسلامی ایران پرتنش بود و دیپلومات‌های ایرانی در بلخ کشته شدند، اما در پایان همان دوره، این روابط تا حدی ترمیم شده بود.

پس از مرگ ملا عمر، دومین امیر طالبان، ملا اختر محمد منصور به پل اصلی ارتباط با ایران بدل شد. نزدیکان او از جمله ابراهیم صدر، معین کنونی وزارت امور داخله طالبان، ملا شیرین، والی فعلی قندهار، ملا طالب، فرمانده گارد خاص ملا هبت‌الله و برخی دیگر، در سیستان و بلوچستان مدرسه‌های سنی تاسیس کرده بودند.

روابط طالبان و ایران پیشینه‌ای چندلایه دارد که در پرتو تحولات سیاسی منطقه، حضور نیروهای بین‌المللی و اقدامات راهبردی کشورهای همسایه تغییر کرده است. در دو دهه گذشته، ایران با اتخاذ «سیاست چندمسیره»، هم روابط خود را با دولت افغانستان حفظ کرد و هم تماس‌های پنهان و آشکار با طالبان را گسترش داد تا نفوذ خود را برای هر سناریوی احتمالی حفظ کند. همین تعامل تدریجی و مبتنی بر منافع سبب شد که پس از سقوط نظام در افغانستان، روابط تهران با طالبان ادامه یابد.

محمد اقبال عزیزی، مشاور پیشین رئیس جمهور دولت جمهوری پیشین افغانستان، می‌گوید جمهوری اسلامی ایران پس از سال ۲۰۰۴ تصمیم گرفت روابط خود را با طالبان تقویت کند. به گفته او، ملا منصور، ابراهیم صدر و چند تن دیگر به ایران رفت‌وآمد داشتند و کمک‌ها نیز از همان‌جا به آن‌ها می‌رسید. او علت این حمایت را هدف مشترک دو طرف برای پایان دادن به حضور امریکا در افغانستان می‌داند.

فضل محمود فضلی، رئیس پیشین اداره امور ریاست جمهوری افغانستان، به افغانستان اینترنشنال گفت که روابط قبایل اسحاق‌زی، نورزی و علی‌زی ساکن در امتداد مرز افغانستان و ایران با تهران نزدیک است. به گفته او، حتی در سال‌های اخیر، برخی فرماندهان طالب از این قبایل در قاچاق با سپاه پاسداران مشارکت داشتند و این روابط اکنون شکل تازه‌ای از همکاری به خود گرفته است.

افراسیاب ختک، عضو پیشین سنای پاکستان، می‌گوید ایران در ۴۶ سال گذشته به‌طور سنتی روابط چندجانبه‌ای را حفظ کرده است. به گفته او، در زمان حضور نیروهای شوروی، رژیم روحانی ایران هم‌زمان با دولت‌های چپ‌گرای کابل رابطه داشت و در عین حال، احزاب و شبه‌نظامیان شیعه افغانستان را تمویل و تجهیز می‌کرد و سیاست زبانی نیز در پیش می‌گرفت. ختک می‌گوید تهران در هرات از اسماعیل‌خان حمایت می‌کرد، به احمدشاه مسعود و برهان‌الدین ربانی در کابل کمک می‌رساند و در دوره جمهوری اسلامی افغانستان نیز روابط خوبی با دولت داشت، اما پشت پرده طالبان را نیز پرورش می‌داد.

به گفته او، افغانستان برای ایران کشوری مهم است و روابط ایران با دولت‌های افغانستان بر پایه سیاست عملی شکل گرفته و تهران نمی‌تواند صرفاً رویکرد مذهبی داشته باشد. او می‌افزاید طالبان کنونی نگاه وسیع‌تری به سیاست منطقه‌ای و جهانی دارد و ایران نیز در سال‌های جنگ سرمایه‌گذاری زیادی روی طالبان کرده است؛ به‌گونه‌ای که نفوذ تهران بر برخی رهبران طالبان آشکار است.

یکی از عوامل تعیین‌کننده در بهبود روابط طالبان با ایران، تیره شدن روابط طالبان و پاکستان است. طالبان با نزدیکی به ایران از انزوا می‌گریزد و تهران نیز بر اساس همین نیاز، روابط را حفظ می‌کند.

منطق منافع مشترک و تهدید مشترک

یکی از عوامل مهم نزدیکی روابط ایران و طالبان، «منطق تهدید مشترک» است. حضور نظامی امریکا در افغانستان برای هر دو طرف یک چالش مشترک بود که زمینه نزدیکی تدریجی را فراهم کرد. ایران در پی محدودسازی نفوذ امریکا بود و طالبان علیه این حضور می‌جنگیدند؛ بنابراین، هر دو بر اساس اصل «دشمنِ دشمن، دوست من است!» به تعامل روی آوردند.

افزون بر این، ایران نگرانی‌های امنیتی از سمت افغانستان داشت: ثبات مرزهای مشترک با افغانستان و پاکستان، جلوگیری از گسترش داعش خراسان، کنترول گروه‌های مسلح بلوچ، قاچاق مواد مخدر و مدیریت مهاجران. عملیات سریع طالبان علیه داعش خراسان، ایران، روسیه و کشورهای آسیای مرکزی را تا حدی قانع کرد که طالبان می‌تواند نیروی موثری باشد.

هم‌زمان، نیروی جایگزینی در داخل افغانستان وجود نداشت که ایران و روسیه بتوانند آن را در مهار این چالش‌ها با طالبان مقایسه کنند. طالبان با وجود همه مشکلات، این امتیاز را حفظ کرده‌ است و همین سیاست، آن‌ها را به بازیگری نسبتاً یکه بدل کرده است.

رژیم طالبان برای تثبیت و تداوم قدرت خود بدون همکاری قدرت‌های منطقه‌ای نمی‌تواند به ثبات پایدار برسد؛ موضوعی که در تنش‌های اخیر با پاکستان نیز مشهود است. از این‌رو، دو طرف در چارچوب مدیریت امنیتی یکدیگر را شریک قابل تعامل می‌دانند، اما این شراکت تاکنون مبتنی بر منافع و نیازها بوده و اعتماد—که پایه روابط پایدار است—همچنان در این روابط محسوس نیست.

عوامل اقتصادی و ژئواکونومیک نیز بخش مهمی از این رابطه‌اند. طالبان به‌سبب تحریم‌ها و انزوای بین‌المللی ناچار است به شبکه‌های اقتصادی منطقه‌ای تکیه کند و ایران شریک مهمی در انرژی، تجارت و ترانزیت است. در مقابل، تهران منافع خود را از بازار افغانستان، مسیرهای ترانزیتی و معادله منابع آب پیگیری می‌کند.

به نظر می‌رسد روابط کابل و تهران پس از حملات امریکا و اسرائیل به ایران نزدیک‌تر شده است. در چنین شرایط حساسی که جمهوری اسلامی ایران با امریکا، اسرائیل و حتی برخی کشورهای عربی در تنش است، تهران نمی‌خواهد حمایت طالبان را از دست بدهد.

یکی از بنیان‌گذاران جنبش طالبان، به شرط فاش نشدن نامش، به افغانستان اینترنشنال گفت که ملا اختر محمد منصور نمی‌خواست روابط با ایران بر اساس مذهب تعریف شود. او گفت: «به یاد دارم در سال ۲۰۰۰ میلادی، مولوی اختر محمد منصور به پاکستان آمد. به کویته رفتیم و در مدرسه ملا سخی آخوند گرد هم آمدیم. منصور پیام ملا محمد عمر را آورده بود که نمایندگان جمهوری اسلامی ایران با ما در اسلام‌آباد دیدار می‌کنند و برنامه این است که روابط مبتنی بر منافع برقرار کنیم و به تضاد مذهبی میدان ندهیم.»

به گفته او، پس از سقوط رژیم اول طالبان، ملا اختر محمد منصور بر همان مبنا روابط با ایران را ادامه داد و از آن‌جا که ایران یک رژیم مذهبی شیعه دارد، بسیاری از رهبران طالبان با ملا اختر محمد منصور مخالف بودند و معتقد بودند که نباید روابط با ایران تقویت شود.

او افزود که ایران به طالبان در هلمند، هرات، قندهار، زابل، غزنی، میدان‌وردک، فراه و مناطق دیگر کمک کرده بود. او گفت: «ایران در جنگ ما با امریکا، به‌عنوان یک کشور برادر مسلمان با ما همکاری کرد، به ما پناه داد و در جریان جهاد به برخی مجاهدین جای امن فراهم کرد.»

شاه محمود میاخیل، سرپرست پیشین وزارت دفاع افغانستان، گفت طالبان و رژیم ایران از داعش خراسان هراس مشترکی دارند و همین تهدید مشترک در فراهم کردن فضای همکاری نقش داشته است.
او افزود ایران از ناحیه افغانستان تا حد زیادی احساس اطمینان می‌کند و طالبان نیز از تجربه دوره اول آموخته‌اند که تقابل با ایران برایشان زیان‌بار است؛ به‌ویژه آن‌که روابط طالبان با پاکستان، متحد امریکا هم پرتنش شده است.

به گفته میاخیل، این هراس و نیاز متقابل لزوماً در قالب قراردادها و بیانیه‌های رسمی نیست و بیشتر به‌شکل تماس‌های امنیتی، هماهنگی مرزی و گفت‌وگوهای احتیاطی بروز می‌یابد. نه ایران می‌خواهد دفاع مطلق از طالبان کند و نه طالبان می‌خواهد زیر سایه یک قدرت شیعه شناخته شود.
او می‌گوید ایران و افغانستان نزدیک به ۹۰۰ کیلومتر مرز مشترک دارند و حضور میلیون‌ها مهاجر افغان در ایران، امنیت مرزی، مواد مخدر، قاچاق و ثبات سرحدی مسائلی نیست که بدون تماس مدیریت شود. تهران بدون پذیرش واقعیت حاکم در کابل نمی‌تواند امنیت مرزهایش را تضمین کند و طالبان نیز به ترانزیت و دسترسی به بنادر ایران—به‌ویژه چابهار—نیاز دارد.

عبدالغفور لیوال، آخرین سفیر دولت جمهوری پیشین افغانستان در ایران، می‌گوید در سال ۲۰۲۱ از وزارت خارجه جمهوری اسلامی پرسیده بود که چرا از طالبان حمایت می‌کند. به گفته او، ایران رسماً پاسخ داد: «ما با در نظر گرفتن دو مسئله با طالبان رابطه داریم؛ نخست اینکه طالبان دشمن امریکا هست و ما هم دشمن امریکا، و هر که با امریکا دشمنی کند دوست ماست. دوم، اینکه ایران مرز طولانی با افغانستان دارد و ناچاریم با طالبان روابط خوب داشته باشیم، زیرا آن‌ها در نزدیکی مرز حضور دارند.»

یک مقام وزارت خارجه طالبان، به شرط فاش نشدن نامش، می‌گوید روابط با ایران عمدتاً اقتصادی‌محور است. به گفته او، ایران به افغانستان برق، نفت، مواد غذایی و اقلام صنعتی صادر می‌کند و همین عوامل طالبان را به ایران پیوند می‌دهد.

او افزود: «ایران و افغانستان هر دو زیر تحریم‌های بین‌المللی هستند. افغانستان برای ایران بازار خوبی است و برای ما نیز ایران بازار مناسبی برای خرید کالاهاست.»

سیاست‌های منطقه‌ای و احتمال تنش‌ها

اگر روابط ایران و طالبان در چارچوب وسیع‌تر منطقه‌ای و بین‌المللی بررسی شود، در کنار همکاری‌ها، اختلافات عمیق ایدئولوژیک، رقابت‌ها و احتمال تنش نیز در آن نهفته است.
نخست، فاصله ایدئولوژیک و تاریخی عامل اساسی این تنش‌هاست. ایران به‌عنوان یک جمهوری اسلامی شیعه، مشروعیت نظامی–ایدئولوژیک خود را بر «ولایت فقیه» بنا کرده است، در حالی که طالبان نماینده تفسیر تندروانه دیوبندیِ سنی هست. به همین دلیل، دو طرف یکدیگر را «شریک طبیعی» نمی‌دانند، بلکه به‌عنوان «مخالفِ قابل مدیریت» به هم نزدیک شده‌اند.

رقابت‌های ژئوپولیتیک و منطقه‌ای نیز عامل محدودکننده مهمی است. همان‌گونه که رقابت هند و پاکستان بر افغانستان اثر دارد، رقابت تاریخی میان کشورهای عربی و ایران نیز بی‌تاثیر نیست.

اگرچه طالبان حملات ایران به کشورهای عربی را مستقیماً محکوم نکرده‌ است، اما به‌طور غیرمستقیم آن‌ها را بحران‌زا و ناعادلانه دانسته‌ است. یکی از مقام‌های وزارت خارجه طالبان اخیراً گفت که تنش میان ایران و کشورهای عربی آنان را در یک دوراهی قرار داده است. طالبان می‌کوشد دست‌کم با سه کشور عربی—عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی—روابط خوب و نزدیک داشته باشد، اما با تشدید بحران ناشی از جنگ امریکا و اسرائیل، حفظ توازن میان ایران و جهان عرب برای طالبان آسان نخواهد بود.

طالبان هم‌زمان به دنبال بهبود روابط با آمریکا است، زیرا گشایش درهای بسته واشنگتن می‌تواند به کشورهای اروپایی نیز فرصت دهد تا دست‌کم در موضوعاتی چون مهاجران، وارد تعامل مستقیم با طالبان شوند. از نگاه طالبان، اروپا به موضع امریکا می‌نگرد. اگر واشنگتن نرمش نشان دهد، اروپا نیز ممکن است در تعامل موضعی نرم‌تر در پیش گیرد. با این حال، بسیاری از کشورهای اروپایی به‌سبب مسائل مرتبط با آموزش زنان، حقوق زنان، آزادی بیان و سایر آزادی‌ها موضع سختی در برابر طالبان دارند.

در عرصه داخلی و روابط دوجانبه، مسئله مهاجران و آب رود هلمند—که پایه زندگی روستایی دو کشور است—همچنان عوامل چالش‌زا باقی مانده‌اند.
در عین حال، طالبان امیدوارند ایران آن‌ها را به رسمیت بشناسد، اما تهران تاکنون این کارت را به‌عنوان اهرم امتیاز حفظ کرده است.

افغانستان در چشم الکساندر برنز؛ مسافری که ۱۹۰ سال پیش به کابل، بامیان و بلخ رفت

۱۸ ثور ۱۴۰۵، ۲۳:۵۰ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان

الکساندر برنز، افسر جوان کمپنی هند شرقی، در سال‌های ۱۸۳۱ تا ۱۸۳۳ از هند به کابل، بخارا و ایران سفر کرد. روایت او، نگاه یک مسافر اروپایی قرن نوزدهم به افغانستان است؛ نگاهی کنجکاو و گاه قضاوت‌گر، اما سرشار از جزئیاتی زنده که امروز برای خواننده امروز، ارزش تاریخی و روایی دارد.

برنز سفر خود را پس از مأموریتی در دربار لاهور آغاز کرد.

او در کتاب خود «سفر به بخارا» می‌نویسد که هدف اصلی مأموریتش بررسی مسیر رود سند بود، اما دیدن سرزمین‌ها و مردمانی که برای اروپاییان کمتر شناخته شده بودند، میل او را برای سفرهای دورتر بیشتر کرد.

برنز در این سفر در مسیر خود وارد پیشاور، خیبر، جلال‌آباد، کابل، غزنی، هندوکش، بامیان و سپس نواحی شمالی شد.

او افغانستان را زمانی دید که سلطنت درانی فروپاشیده بود و قدرت میان چند خانواده و چند شهر تقسیم شده بود.

کابل در دست دوست‌محمد خان بود. پیشاور را سلطان‌محمد خان اداره می‌کرد. قندهار در اختیار شاخه دیگری از بارکزی‌ها بود و هرات هنوز زیر فرمان کامران، پسر شاه محمود قرار داشت. در روایت برنز، افغانستان بیشتر شبیه مجموعه‌ای از قدرت‌های محلی دیده می‌شد تا یک دولت آرام و متمرکز.

برنز وقتی از اتک گذشت و وارد قلمرو افغان‌ها شد، احساس کرد از هند بیرون شده و به جهان دیگری رسیده است.

پیشاور در آن زمان بخشی از جغرافیای افغانستان به شمار می‌رفت.

برنز می‌نویسد که برای رفتن به کابل چند راه وجود داشت، اما آنان از مسیر رود کابل رفتند، چون گذرگاه خیبر را به دلیل ناامنی و رفتار مردم محل خطرناک می‌دانستند.

جلال‌آباد در چشم برنز تصویر چندان خوبی ندارد. او آن را شهری کوچک، آلوده و دارای حدود پنجاه دکان و دو هزار نفر جمعیت توصیف می‌کند، اما می‌نویسد که در فصل سرد جمعیت آن چند برابر می‌شد، چون مردم از کوه‌های اطراف به آن‌جا می‌آمدند.

ورود به کابل؛ شهری که از دور شکوهش پیدا نبود

برنز می‌نویسد وقتی به کابل نزدیک شدم برایم خوشایند نبود، او باور نمی‌کرد که وارد پایتخت کشوری شده که تا همین چند سال پیش مرکز یک امپراتوری بوده است.

اما وقتی وارد بازار کابل می‌شود، نگاه متفاوتی دارد. او بازار بزرگ کابل را پرجنب‌وجوش و پرجمعیت توصیف می‌کند.

بازار کابل از نگاه او یک گذرگاه سرپوشیده و آراسته بود، حدود ۶۰۰ فوت طول و حدود ۳۰ فوت عرض داشت و به چهار بخش تقسیم می‌شد. سقف آن رنگ‌آمیزی شده بود و بالای دکان‌ها خانه‌های مردم قرار داشت.

برنز جمعیت کابل در آن سال‌ها را حدود ۶۰ هزار نفر و بازار آن را حدود دو هزار دکان عنوان می‌کند.

عصرها، این بازار برای او تماشایی‌تر می‌شد. هر دکان چراغی در جلو خود داشت و شهر شبیه جایی روشن و چراغان دیده می‌شد.

برنز از قصه‌گوهایی یاد می‌کند که در شلوغ‌ترین نقاط شهر مردم بیکار را سرگرم می‌کردند.

از درویش‌هایی هم می‌نویسد که فضایل پیامبران را برای مردم بازگو می‌کردند. از نانوایی‌های شلوغ و کباب کابل که از غذاهای پرطرفدار شهر بود.

او می‌نویسد کابل به میوه‌هایش شهرت داشت و این میوه‌ها به مقدار زیاد به هند صادر می‌شدند. برنز می‌نویسد که در کابل «میوه از نان فراوان‌تر بود»

بالاحصار؛ قصر، زندان و خاطره شاهزادگان

در میان بناهای کابل، برنز بالاحصار را مهم‌ترین ساختمان عمومی شهر می‌داند.

او می‌نویسد بالاحصار هم قصر بود و هم زندان و گاهی حتا شاهزادگان خاندان سلطنتی در آن برای تمام عمر زندانی می‌شدند. او می‌گوید زمانی شماری از این زندانیان پس از کشتن نگهبان آزاد شدند، با شگفتی به جریان آب نگاه می‌کردند، چون آن‌قدر در زندان مانده بودند که دیگر بیرون و زندگی عادی را نمی‌شناختند.

ارمنی‌ها و یهودیان کابل؛ اقلیت‌هایی که در حال رفتن بودند

در سفرنامه برنز، او از ارمنی‌ها و یهودیان کابل هم یاد می‌کند. با فردی ارمنی به نام سیمون مگرادیچ، که مردم او را سلیمان می‌نامیدند، دیدار کرده است.

سلیمان به او گفته بوذ که از یک جمعیت چندصدنفری ارمنی، فقط ۲۱ نفر در کابل باقی مانده‌اند. برنز می‌نویسد این ارمنی‌ها در دوره نادرشاه و احمدشاه از جلفا و مشهد به کابل آورده شده بودند.

دلیل رفتن آنان هم در روایت برنز جالب است. او می‌نویسد دوست‌محمد خان شراب و مشروبات را ممنوع کرده بود و همین کار زندگی ارمنی‌ها و یهودیان را دشوار کرد، چون بخشی از معاش آنان از ساخت شراب تامین می‌شد. به گفته او، از صد خانواده یهودی که سال پیش در کابل بودند، فقط سه خانواده باقی مانده بود.

دیدار برنز با دوست‌محمد خان

الکساندر برنز، با دوست‌محمد خان دیدار می‌کند و از کنجکاوی او نسبت به اروپا، انگلیس، چین، روسیه، درآمد دولت‌ها، ماشین، بخار، موسیقی و نظم سیاسی می‌نویسد.

برنز دوست‌محمد خان را مردی باهوش، کنجکاو و خوش‌رفتار معرفی می‌کند اما می‌نویسد که کار عمده او این بود که هر روز با قاضی‌ها و ملاها در محکمه می‌نشست و دعواهای مردم را بر اساس قانون شرعی حل می‌کرد.

او می‌نویسد که این شیوه برای مردم محبوب بود، چون دست‌کم یک خط روشن برای عدالت می‌گذاشت و آنان را از خودسری حاکم نجات می‌داد.

یکی از بخش‌های جذاب کتاب، تصویر کابل به‌عنوان شهری چندلایه است. برنز از قزلباش‌های کابل می‌نویسد که در نزدیکی بالاحصار زندگی می‌کردند، از نسل ترک‌های جوانشیر بودند، زبان خود را نگه داشته بودند و در گذشته در دستگاه شاهان کابل نقش مهم داشتند. به گفته او، مادر دوست‌محمد خان هم از همین گروه بود و همین موضوع به او در سیاست کابل کمک می‌کرد.

برنز در مسیر خود از غزنی یاد می‌کند. برای او غزنی، شهری با گذشته بزرگ اما جایگاه کم‌رنگ در زمان خودش بود. می‌نویسد این پایتخت کهن اکنون تابع کابل شده و دیگر چندان اهمیت ندارد.

سفر برنز به بامیان

برنز پس از عبور از مسیرهای دشوار هندوکش و کوه بابا وارد بامیان شد.

او پیش از رسیدن به بامیان، منظره کوهستان را باشکوه توصیف می‌کند، پرتگاه‌های ترسناک، سنگ‌هایی که از ناپایداری کوه خبر می‌دادند، راه‌هایی که گاهی با اسب نمی‌شد از آن‌ها گذشت و باید پیاده در کنار دره پیش می‌رفتند.

غارهای بامیان برای او جذابیت زیادی داشته است. این غارها در سراسر دره، حدود هشت مایل، دیده می‌شدند و هنوز بخش بزرگی از مردم در آن‌ها زندگی می‌کردند. مردم محل این غارها را «سموچ» می‌نامیدند.

او در این کتاب می‌نویسد که این غارها در مجموع یک شهر بزرگ را می‌ساختند.

برنز درباره «صلصال» و «شمامه»، بت بزرگ‌تر را حدود ۱۲۰ فوت بلند توصیف می‌کند. می‌نویسد این پیکره در دل کوه کنده شده، اما آسیب دیده است؛ پاهای آن بر اثر شلیک توپ شکسته و بخش بالایی چهره‌اش نیز ویران شده است.

بت کوچک‌تر، از نگاه برنز سالم‌تر بود و در فاصله حدود ۲۰۰ یاردی از بت بزرگ قرار داشت.

او می‌گوید در اطراف این بت‌ها راه‌هایی از درون غارها تا بالای پیکره‌ها وجود داشت. غارهای پایین محل توقف کاروان‌های کابل بودند و غارهای بالاتر را مردم برای ذخیره غله استفاده می‌کردند.

برنز روایت‌های مردم درباره بت‌های بامیان را مبهم و نابسنده می‌داند. به گفته او، مردم می‌گفتند این پیکره‌ها نزدیک آغاز دوره مسیحیت، به دست گروهی که آنان «کافر» می‌خواندند، ساخته شده‌اند تا شاهی به نام صلصال و همسرش را نشان دهند. هندوها نیز باور داشتند که این پیکره‌ها به پهلوانان اسطوره‌ای آنان نسبت دارند و در مهابهاراته از آن‌ها یاد شده است.

او می‌نویسد هندوهایی که از کنار این بت‌ها می‌گذشتند، دست‌های خود را به نشانه احترام بالا می‌بردند، اما دیگر نذر و قربانی پیشکش نمی‌کردند.

سفر به بلخ و خروج از افغانستان

برنز پس از دیدن بامیان، راه خود را به سوی شمال افغانستان ادامه داد. وقتی برنز به بلخ رسید، شکوهی که انتظار داشت را مشاهده نکرد.

او بلخ را شهری عنوان می‌کند که جلالش در ویرانه‌ها مانده بود.

برنز می‌نویسد که نشانه‌های زیادی از گذشته شهر باقی مانده بود، اما بیشتر آن‌ها مسجدها، آرامگاه‌ها و ساختمان‌های فروریخته بودند. از نگاه او، بلخ بیشتر از آن‌که شهری زنده باشد، یادگار یک تمدن از دست‌رفته بود.

پس از بلخ، برنز از افغانستان بیرون شد و راه خود را به سوی بخارا ادامه داد.

جمع‌بندی برنز

جمع‌بندی سیاسی او از افغانستان در این کتاب این است که افغان‌ها به آسانی زیر فرمان یک شاه مطلق آرام نمی‌گیرند. برنز می‌نویسد نهادها و روحیه افغان‌ها بیشتر با نوعی زندگی جمهوری‌گونه و قدرت‌های کوچک محلی سازگار است. به باور او، اگر قرار باشد افغانستان آرام بماند، یا باید حاکمی بسیار نیرومند بر آن حکومت کند، یا قدرت میان واحدهای کوچک‌تر تقسیم شود.

کشته شدن برنز در کابل

سرگذشت الکساندر برنز با سفر به افغانستان متحول شد. کتابی که او نوشت باعث شد که رهبران بریتانیا برنز را فردی بدانند که افغانستان و جامعه این کشور را خوب شناخته است.

چند سال بعد او بار دیگر به افغانستان برگشت، اما این بار در جایگاه مقام مامور سیاسی بریتانیا.
او پیش از آن با دوست‌محمد خان، امیر کابل، دیدار کرده بود و از وضعیت سیاسی افغانستان شناخت نزدیک داشت. اما سیاست بریتانیا در آن زمان به جای توافق با دوست‌محمد خان، به بازگرداندن شاه شجاع به قدرت گرایش پیدا کرد.
با ورود نیروهای بریتانیایی و شاه شجاع به کابل، نارضایتی در میان مردم افزایش یافت. حضور نیروهای خارجی، دخالت سیاسی بریتانیا و رفتار مقام‌های وابسته به آن، فضای کابل را به شدت ملتهب کرد.
در دوم نوامبر ۱۸۴۱، قیام بزرگی در کابل آغاز شد. خانه الکساندر برنز هدف حمله قرار گرفت و او همراه با برادرش و چند نفر دیگر کشته شد.
کشته شدن برنز در کابل، یکی از نخستین نشانه‌های فروپاشی حضور بریتانیا در افغانستان بود. پس از آن، بحران کابل شدیدتر شد و سرانجام به عقب‌نشینی خونین نیروهای بریتانیایی از کابل انجامید.
به این ترتیب، برنز که افغانستان را در آغاز با نگاه یک جهانگرد، جغرافی‌دان و نویسنده دیده بود، در پایان زندگی خود به یکی از چهره‌های قربانی سیاست استعماری بریتانیا در کابل بدل شد.

چرخش بزرگ؛ عشق مصلحتی هند و طالبان

۱۸ ثور ۱۴۰۵، ۱۳:۵۷ (‎+۱ گرینویچ)

از زمان سفر امیرخان متقی به هند در اکتبر ۲۰۲۵، روابط طالبان و دهلی‌نو به شکل چشمگیری گسترش یافته است. این تعامل پس از تشدید تنش‌های مرزی میان طالبان و پاکستان شتاب بیشتری گرفته است.

براساس اطلاعات موجود، پس از دیدار وزیر خارجه طالبان با مقام‌های هندی از جمله با جایشنکار، وزیر خارجه حکومت مودی، چندین مقام ارشد اداره طالبان نیز به هند سفر کرده‌اند.

در نوامبر ۲۰۲۵، نورالدین عزیزی، وزیر صنعت و تجارت طالبان در رأس یک هیئت وارد دهلی‌نو شد و با مقامات هند درباره گسترش تجارت، سرمایه‌گذاری در معادن افغانستان و استفاده از بندر چابهار گفت‌وگو کرد.

به گفته طالبان، حجم مبادلات تجاری میان دو طرف اکنون از یک میلیارد دالر فراتر رفته است. این رقم در تاریخ روابط افغانستان و هند کم‌سابقه است. حتی در دوره جمهوریت که روابط کابل و دهلی‌نو نزدیک و استراتژیک بود، مناسبات اقتصادی دو کشور به این سطح نرسیده بود.

بخش عمده این روابط از طریق دهلیز هوایی و بندر چابهار انجام می‌شد. با این حال، در سه ماه اخیر به دلیل تحریم‌های امریکا و جنگ ایران، استفاده از بندر چابهار نیز با مشکلات جدی روبه‌رو شده است.

در چنین وضعیتی تنها دهلیز هوایی باقی می‌ماند. هند از طریق خاک پاکستان به افغانستان متصل است، اما بسته بودن مرزهای پاکستان به روی هند و افغانستان عملاً امکان استفاده از مسیرهای زمینی را از میان برده است.

در دیسامبر ۲۰۲۵ نیز نور جلال جلالی، وزیر صحت عامه طالبان در سفری رسمی به هند با مقام‌های این کشور دیدار کرد. دو طرف درباره همکاری در بخش بهداشت، دارو و ویزای درمانی گفت‌وگو کردند.

این سفرها نشان می‌دهد که دو طرف بر همکاری‌های عملی در حوزه تجارت، بهداشت و کمک‌های بشردوستانه تمرکز کرده‌اند. پس از این دیدار، مقام‌های دو طرف از «آغاز فصل تازه‌ای» در همکاری‌های صحی سخن گفتند.

این سفر در حالی انجام شد که به دستور عبدالغنی برادر، واردات دارو از پاکستان متوقف شده بود. افغانستان سال‌ها به واردات دارو از پاکستان وابسته بود، اما طالبان در واکنش به بسته شدن گذرگاه‌های مرزی از سوی اسلام‌آباد، واردات دارو از این کشور را ممنوع کرد.

پس از توقف واردات دارو از پاکستان، قیمت دارو در بازار افغانستان افزایش یافت. با این حال، طالبان تلاش کردند با امضای قراردادهایی با شرکت‌های هندی و ایرانی از کمبود دارو جلوگیری کنند.

هند نیز به طالبان اطمینان داد که بازار افغانستان با کمبود دارو روبه‌رو نخواهد شد. بازرگانان هندی در دیدار با وزیر صحت عامه طالبان در دهلی‌نو وعده سرمایه‌گذاری در بخش تولید دارو در داخل افغانستان را مطرح کردند. هند همچنین در زمینه واکسیناسیون و حمایت از برخی شفاخانه‌های افغانستان با طالبان همکاری کرده است.

ارتقای سطح روابط دیپلوماتیک

هند زیر فشار، سفارت‌ و قنسلگری‌های افغانستان را از دیپلومات‌های حکومت پیشین گرفت و به طالبان سپرد. پس از سفر امیرخان متقی، هند خدمات قنسولی خود در کابل را نیز به سطح سفارت ارتقا داد و فعالیت دیپلوماتیک خود را گسترش داد.

در مقابل، طالبان نیز در جنوری ۲۰۲۶، نور احمد نور را به عنوان ژارژدافیر به سفارت افغانستان در دهلی‌نو معرفی کردند. این نخستین انتصاب بلندپایه دیپلوماتیک طالبان در هند پس از بازگشت دوباره این گروه به قدرت در سال ۲۰۲۱ به شمار می‌رود.

سفر متقی به دهلی‌نو و استقبال مقام‌های هندی از او، از جمله حضورش در مدرسه دیوبند، نقطه عطفی در روابط طالبان و هند بود. البته این سفر بدون حاشیه نبود. طالبان از حضور خبرنگاران زن هندی در نشست خبری متقی جلوگیری کردند. این اقدام حکومت مودی را در معرض انتقاد قرار داد.

هند از نخستین کشورهایی بود که پس از سقوط کابل به دست طالبان در اگست ۲۰۲۱، سفارت خود را در افغانستان بست. در نخستین سال حاکمیت طالبان، روابط دو طرف به پایین‌ترین سطح رسید. اما با سردشدن روابط طالبان و پاکستان، مناسبات این گروه با دهلی‌نو به تدریج گسترش یافت.

هند ابتدا نمایندگی خود را به صورت محدود در کابل بازگشایی کرد، اما پس از دیدار معاون وزیر خارجه هند با امیرخان متقی در دبی، دو طرف تصمیم گرفتند سطح روابط دیپلوماتیک را ارتقا دهند.

گسترش این روابط با توجه به پیشینه مناسبات هند و طالبان، تحول قابل توجهی به شمار می‌رود. دهلی‌نو از زمان شکل‌گیری طالبان، این گروه را «نیروی نیابتی» وابسته به پاکستان می‌دانست. هند همچنین لشکر طیبه و سایر گروه‌های رادیکال پاکستانی را به همکاری با طالبان در آسیب رساندن به منافع خود متهم می‌کرد.

طالبان نیز طی سال‌ها با جریان‌های رادیکال ضد هندی در پاکستان روابط نزدیکی داشت. با این حال، به نظر می‌رسد در دور دوم حاکمیت طالبان، بسیاری از محاسبات هند درباره این گروه تغییر کرده است.

تأثیر تنش با پاکستان

طالبان در اقدامی کم‌سابقه، حمله به گردشگران در کشمیر را «تروریستی» خواند و با هند ابراز همدردی کرد. این موضع نشانه روشنی از تغییر در روابط دو طرف بود.

پس از حملات هوایی پاکستان به خاک افغانستان در اکتبر ۲۰۲۵ و تشدید درگیری‌ها در فبروری ۲۰۲۶، هند به طور علنی از «حاکمیت و تمامیت ارضی افغانستان» حمایت کرد و اقدامات پاکستان را محکوم کرد. این موضع‌گیری دهلی‌نو با استقبال طالبان روبه‌رو شد و به تقویت بیشتر روابط دو طرف انجامید.

پاکستان بارها مدعی شده است که طالبان به سمت هند متمایل شده‌اند و حتی آنان را «وابسته به هند» توصیف کرده است. طالبان اما این اتهام‌ها را رد کرده و بر استقلال تصمیم‌گیری خود تأکید دارد.

رویکردی واقع‌گرایانه

هند همچنان اداره طالبان را به رسمیت نمی‌شناسد، اما همکاری عملی با این گروه را در حوزه‌های اقتصادی، بشردوستانه و امنیتی دنبال می‌کند. یکی از مهم‌ترین محورهای این همکاری، جلوگیری از استفاده از خاک افغانستان علیه منافع هند است.

در مقابل، مقام‌های طالبان نیز هند را «دوست نزدیک» توصیف کرده‌اند و بر توسعه روابط اقتصادی، به ویژه در بخش معادن، صادرات خشکبار و اتصال منطقه‌ای تأکید دارند.

تحلیلگران این روند را بخشی از بازی ژئوپلیتیک منطقه می‌دانند. در این بازی، هر دو طرف تلاش می‌کنند در برابر نفوذ پاکستان نوعی موازنه ایجاد کنند. با وجود ادامه تنش‌های مرزی میان طالبان و پاکستان، دیدارها و ارتقای سطح روابط دیپلوماتیک میان طالبان و هند همچنان ادامه یافته است. این روند نشان می‌دهد که روابط عملی میان دو طرف به صورت تدریجی در حال گسترش است.

در واقع، طالبان که زمانی از سوی هند به عنوان «نیروی نیابتی پاکستان» شناخته می‌شد، اکنون به یکی از شرکای مهم و متحد دهلی‌نو تبدیل شده است.

چرا هبت‌الله وزیر تاجیک تعیین نمی‌کند؟

۱۴ ثور ۱۴۰۵، ۱۵:۳۰ (‎+۱ گرینویچ)

در تازه‌ترین جابه‌جایی‌های اداری، هبت‌الله آخندزاده طی حکمی حمدالله نعمانی وزیر مخابرات و تکنالوژی معلوماتی را برکنار و به جای او عبدالاحد فضلی، والی فاریاب را به این سمت گماشت.

این فرمان بخشی از چرخش گسترده‌تری بود که ولایت‌ها و معینیت‌ها در چند ولایت، از جمله فاریاب، بادغیس، بغلان و خوست، را در بر گرفت.

این جابه‌جایی مصداق بارز گردش مهره‌های وفادار در درون طالبان است.

هبت‌الله به‌جای تخصص‌گرایی، بر اصل چرخش نیروهای آزموده و مطیع تاکید دارد، چنان‌که والی یک ولایت مرزی، بدون پیشینه فنی، مدیریت یکی از مهم‌ترین وزارتخانه‌های کشور را بر عهده می‌گیرد.

معیار اصلی تعیین مقام در ساختار طالبان، وفاداری به دفتر قندهار، سابقه جهادی، اطاعت محض و پیوندهای درونی است. جابه‌جایی‌ها معمولا برای محکم کردن قبضه قدرت و جلوگیری از شکل‌گیری مراکز قدرت رقیب انجام می‌شوند.

شبکه بسته قدرت

تغییر و تبدیل‌ها معمولا درون یک حلقه محدود رخ می‌دهند. مثلا ملا محمدحنیف حمزه از معینیت مخابرات به ولایت بادغیس می‌رود و عبدالرحمن حقانی از بغلان به خوست منتقل می‌شود. تنوع قومی یا نیازهای تخصصی در این الگو اولویت ندارد.

سهم ناچیز اقوام غیرپشتون

با وجود چهره‌هایی مانند قاری فصیح‌الدین فطرت، لوی درستیز تاجیک‌تبار، و دین‌محمد حنیف، پست‌های کلیدی و تصمیم‌ساز همچنان در اختیار حلقه قندهاری و پشتون است. حضور غیرپشتون‌ها بیشتر جنبه سمبولیک و تبلیغاتی دارد.

بر اساس گزارش موسسه خاورمیانه، از میان ۱۲۱۳ مقام ارشد و میانی ثبت‌شده طالبان، ۹۰ درصد پشتون، ۵.۳ درصد تاجیک و حدود ۳ درصد ازبیک هستند. در کابینه فعلی نیز بست‌های سرنوشت‌ساز، از جمله ریاست‌الوزرا، معاونیت اقتصادی، بانک مرکزی، ستره محکمه و وزارت‌های کلیدی امنیتی، عمدتا در دست قندهاری‌ها است.

خلاصه وضعیت

از زمان حذف عنوان سرپرست از برخی وزیران در اسد ۱۴۰۴، تحرکات در بدنه حکومت طالبان بیشتر شده است. در ثور ۱۴۰۵، عبدالاحد فضلی به وزارت مخابرات و تکنالوژی معلوماتی رسید. در دلو ۱۴۰۴، ملا فاضل مظلوم به وزارت ترانسپورت منتقل شد. در جدی ۱۴۰۴ نیز کرسی‌های وزیران انرژی و آب و احیا و انکشاف دهات با هم تبادله شد.

تا امروز، هبت‌الله با بیش از ۸۰ حکم، بیش از ۴۰۰ مقام را جابه‌جا کرده است. گزارش‌های سازمان ملل نیز تایید می‌کند که هیچ نشانه‌ای از سهیم‌سازی واقعی اقوام دیگر، متخصصان مسلکی یا زنان در رده‌های تصمیم‌گیری دیده نمی‌شود.

طالبان هنوز حاکمیت را غنیمت پیروزی نظامی خود می‌داند، نه یک حکومت ملی فراگیر.

کارشناسان: طالبان اقوام دیگر را تهدید می‌داند

داوود عرفان، استاد پیشین دانشکده حقوق و علوم سیاسی در افغانستان، می‌گوید طالبان فقط به‌گونه نمادین ملاهای تاجیک را در پست‌های کم‌اهمیت و زیر مراقبت شدید مقرر می‌کند تا نشان دهد نظامش همه‌شمول است.

عرفان می‌گوید طالبان در عمل، سرزمین، قدرت و منابع را از خود می‌داند و سایر اقوام را در سلسله‌مراتب اجتماعی و مذهبی در جایگاه فروتر قرار می‌دهد. به باور او، از نظامی که دشمنی با زبان فارسی را آشکارا نشان می‌دهد، نباید انتظار داشت که به گویشوران این زبان جایگاهی واقعی در قدرت بدهد.

یک استاد دانشگاه کابل که اکنون در این شهر زندگی می‌کند، می‌گوید که این رویکرد در کوتاه‌مدت می‌تواند به تثبیت ظاهری حکومت طالبان کمک کند، زیرا هبت‌الله با سپردن وزارت‌ها و مقام‌های حساس به افراد مورد اعتماد خود، خطر نافرمانی، رقابت درونی و شکل‌گیری حلقه‌های مستقل قدرت را کاهش می‌دهد. به گفته او، چنین ساختاری برای رهبری طالبان قابل کنترول‌تر است، چون مقام‌ها بیشتر فرمان‌برند تا نماینده یک قوم، یک حوزه اجتماعی یا یک جریان سیاسی مستقل.

چهارده سال پیش از ترسیم دیورند؛ بریتانیایی‌ها مرز افغانستان را چگونه می‌دیدند؟

۱۲ ثور ۱۴۰۵، ۲۱:۲۸ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان

کتاب «مرز افغانستان» نوشته سر جورج کمپبل، سیاست‌مدار بریتانیایی، چهارده سال پیش از توافق دیورند نوشته شد. این کتاب نشان می‌دهد که پیش از دیورند، ذهن بریتانیایی‌ها درگیر این موضوع بود که مرز قابل دفاع هند با افغانستان کجا باشد؛ پشت سند، خیبر، کرم، یا در مسیر کابل - کویته؟

سر جورج کمپبل، نویسنده این کتاب، سال‌‌ها در ساختار سیاسی هند بریتانیوی کار کرد و بعدها عضو پارلمان بریتانیا شد. او درباره مرزهای بریتانیا زیاد تحقیق کرد و در سال ۱۸۷۹ کتاب «مرز افغانستان» را نوشت.

متن این کتاب، در اصل سخنرانی‌ چند ساعته‌ای بود که کمپبل می‌خواست در پارلمان بریتانیا ارائه کند، اما فرصت آن فراهم نشد. او سپس دیدگاهش را به شکل نوشته درآورد.

بهتر است مرز، رود سند باشد

نویسنده کتاب در آن زمان دیدگاهش این بود که اگر بریتانیا می‌خواهد از هند دفاع کند، بهترین مرز برای بریتانیا در اصل، «رود سند» است، به‌ویژه بخش بالایی آن.

نظر او این بود که سند در آن بخش، میان جامعه هندی و جامعه افغان فاصله طبیعی می‌سازد.

کمپبل حتا می‌گفت که پیشنهادش در ۱۸۴۹ این بود که این مناطق افغان‌نشین دوباره به افغان‌ها واگذار شوند. او باور داشت که اداره مستقیم مناطق افغان‌نشین برای بریتانیا پرهزینه و خطرناک است.

این مناطق در گذشته قلمرو افغانستان دانسته می‌شدند که بعدها با ضعیف‌شدن جانشینان احمدشاه ابدالی، سیک‌ها در پنجاب قدرت گرفتند. سپس رنجیت سنگه، رهبر سیک‌ها، پس از ساختن یک ارتش منظم، از رود سند گذشت و این مناطق را ارتش بریتانیا از سیک‌ها به ارث برد.

امیر وقت کابل، امیر همه افغانستان نبود

کمپبل در این کتاب، میان افغانستان آن زمان و سرزمین افغان‌ها فرق می‌گذارد. او می‌گوید افغانستانی که زیر فرمان امیر کابل است، الزاماً همان سرزمین مردم افغان نیست و بسیاری از افغان‌ها بیرون از قدرت امیر زندگی می‌کنند.

در سال‌هایی که کمپبل کتاب «مرز افغانستان» را نوشت، امیر شیرعلی خان حاکم کابل بود.

کمپبل معتقد بود که قدرت مرکزی افغانستان در آن زمان یکپارچه و نیرومند نبود، زیرا کابل زیر فرمان یکی، قندهار زیر فرمان دیگری، هرات زیر فرمان افراد دیگری و بلخ هم برای مدتی از دست رفته بود و به باور او، از سوات تا کویته نیز زیر فرمان واقعی امیر کابل نبود.

به باور نویسنده، امیر شیرعلی خان وارث همه قلمرو احمدشاه درانی نشده بود.

افغان‌ها در نگاه کمپبل: جنگجو و سخت استقلال‌طلب

او افغان‌ها را مردمی بسیار استقلال‌طلب می‌داند و می‌گوید آن‌ها از کودکی با سلاح بزرگ می‌شوند، روحیه جنگی دارند و عشق به استقلال در آنان چنان شدید است که هم حکومت خارجی و هم حکومت ملی، قبیله‌ای و خانوادگی را نیز به‌سختی می‌پذیرند.

از نگاه کمپبل، این ویژگی افغان‌ها اولا برای بریتانیا خطرناک بود، چون اداره افغانستان را دشوار می‌کرد و همزمان می‌توانست سپر امنیتی باشد، چون همین استقلال‌طلبی می‌توانست مانع نفوذ روسیه نیز شود، به شرطی که افغان‌ها بریتانیا را دشمن بزرگ‌تر از روسیه نبینند.

کمپبل در آن زمان، افغانستان را به «لانه زنبور» تشبیه کرد و نوشت که در برخورد با زنبورها دو راه وجود دارد. یا نباید آن‌ را تحریک کرد و یا اگر تحریک شدند باید دودشان داد و لانه را گرفت. اما این‌که آدم دست خود را داخل لانه زنبور بگذارد و همان‌جا نگه دارد، کار خردمندانه‌ای نیست.

خیبر، کرم و بولان: سه راه، سه مشکل

در زمان نوشتن کتاب، مقام‌های بریتانیایی از نگه‌داشتن سه مسیر میان هند و افغانستان سخن می‌گفتند: خیبر، کرم و بولان.

کمپبل با این طرح مشکل جدی داشت. او می‌گفت کرم اصلاً یکی از راه‌های اصلی هند به افغانستان نیست. نقد اصلی او این بود که اشغال خیبر و کرم، مرز بریتانیا را کوتاه‌تر و امن‌تر نمی‌سازد، بلکه طولانی‌تر و خطرناک‌تر می‌سازد.

او در این کتاب می‌گوید بریتانیا با رفتن به دره‌های باریک، خطی دراز و بی‌عرض در دل کوهستان می‌سازد. چنین خطی از هر طرف با قبایل مستقل تماس پیدا می‌کند و در نتیجه، درگیری‌ها بیشتر می‌شود.

کمپبل در مورد کرم سخت‌تر از همه حرف می‌زند. او می‌گوید اشغال کرم دقیقاً همان گذاشتن دست در لانه زنبور است. چون این مسیر بریتانیا را به قلب سرزمین قبایل مستقل می‌برد.

کمپبل می‌گوید بولان مانند خیبر و کرم، راهی طولانی در دل کوه‌های بلند و قبایل جنگجو نیست. مسیر بولان کوتاه‌تر است، به کویته می‌رسد و از راه سرزمین بلوچ‌ها می‌گذرد. او بلوچ‌ها را در مقایسه با افغان‌ها آسان‌تر برای معامله و اداره می‌داند.

کمپبل در این کتاب، با اشغال نیمه‌کاره مخالف است. او می‌گوید اگر بریتانیا واقعاً تصمیم بگیرد از مرزهای طبیعی هند فراتر برود، نباید در دره‌های باریک گیر کند. به باور او، در آن صورت باید به سرزمین بلندتر و قابل ارتباط‌تر برسد.

بعدها چه شد؟

بریتانیا شبیه دیدگاه کمپبل، افغانستان را هرگز کامل اشغال نکرد و تا کابل و غزنی پیش نرفت، اما از سوی دیگر، بریتانیا به مرز رود سند هم عقب ننشست. برعکس، خط دیورند را در دل همان کمربند قبیله‌ای کشید که کمپبل آن را «لانه زنبور» می‌دانست.

چهارده سال پس از نوشته‌شدن کتاب «مرز افغانستان»، بریتانیا با امیر عبدالرحمان خان توافق خط دیورند را امضا کرد. این خط در سال ۱۸۹۳ میان افغانستان و هند بریتانیوی کشیده شد و هدف آن تعیین حوزه نفوذ دو طرف بود.

کمپبل می‌ترسید که بریتانیا در کوهستان‌های افغانستان گرفتار شود که راه، دولت نیرومند و فرمان‌برداری مرکزی ندارد. خط دیورند اما چنین نکرد. بریتانیا افغانستان را به‌عنوان سرزمین حایل نگه داشت و کابل، غزنی، قندهار و هرات را به قلمرو مستقیم خود تبدیل نکرد.

سیاست بریتانیا این بود که افغانستان باید میان هند بریتانیوی و رقیبان شمالی، به‌ویژه روسیه، نقش حایل داشته باشد. با این وجود هم خط دیورند مرز دلخواه کمپبل نبود. او مرز بهتر را رود سند می‌دانست.

بریتانیا اما به‌جای عقب‌رفتن به سند، مرز را بسیار جلوتر برد و بخش بزرگی از مناطق قبایلی افغان‌نشین را در سمت هند بریتانیوی گذاشت.

بخش مهمی از نگرانی کمپبل درست بود. او می‌گفت اگر مرز با واقعیت قبایل و کوهستان سازگار نباشد، به جای امنیت، دردسر دایمی می‌سازد. امروز هم خط دیورند میان افغانستان و پاکستان محل اختلاف است.

نگرانی دیگر او هم به‌جا بود، اینکه کابل همیشه نمی‌تواند به‌تنهایی مسئله قبایل مرزی را حل کند.

اگر بریتانیا در ۱۸۴۹ به پشت رود سند عقب می‌رفت، شاید برخی درگیری‌های مرزی کمتر می‌شد، اما معلوم نبود مسئله سیاسی و قومی منطقه حل شود. چون پیشاور، کوهات، بنو و مناطق پیرامون آن، مردم، شهر، اقتصاد و پیوندهای گوناگون داشتند.