شبحِ رهبر در مراسم تدفین: بودن و نبودن مجتبی چه معنایی دارد؟

در نهم حوت سال گذشته، در پی حمله مشترک امریکا و اسرائیل، سیدعلی خامنهای کشته شد. او بیش از ۱۲۰ روز است که دفن نشده و حالا جمهوری اسلامی برنامه گستردهای برای خاکسپاری او ترتیب داده است.
پژوهشگر علوم سیاسی

در نهم حوت سال گذشته، در پی حمله مشترک امریکا و اسرائیل، سیدعلی خامنهای کشته شد. او بیش از ۱۲۰ روز است که دفن نشده و حالا جمهوری اسلامی برنامه گستردهای برای خاکسپاری او ترتیب داده است.
حکومت ایران او را در حالی «آقایِ شهید ایران مقتدر» میخواند که حضور پسرش، که جانشین پدر شده است، در مراسم خاکسپاری او در هالهای از ابهام است. موضوعی که اثرگذاری ولیفقیه را بیش از پیش میتواند خدشهدار کند.
مجتبی خامنهای، فرزندی که از زمان به ارث بردن عنوان پدر در فضای عمومی دیده یا شنیده نشده، با چالش هرروزه امنیت و تاثیرگذاری روبرو است. مراسم تدفین رهبر پیشین که برای جمهوری اسلامی به مهمترین نمایش سیاسی این نظام تبدیل شده است، نبود مجتبی در این نمایش، جایگاه او را متزلزل خواهد کرد و حضورش راه را برای تشدید انتقادها به حاکمیت باز خواهد کرد.
اگر او «حاضر» باشد: اسطوره جسم باشکوه
از نگاه شیعه، مرگِ رهبر پایانِ کار نیست؛ بلکه آغازِ دورِ جدیدی از تاثیرگذاریِ سیاسی است. برای رهبری که دستگاههای حکومتی سالها برای ساختنِ چهرهای کاریزماتیک از او تلاش کردهاند، مرگِ او صرفا یک حادثه بیولوژیک است، نه یک پایانِ ساختاری. در نگاهِ باورمندانِ نظام، سیدعلی خامنهای صرفا یک کاریزمایِ شخصی نبود؛ بلکه صاحبِ منصبی بود که از جانبِ خدا نصب شده بود. حیاتِ او در جایگاهِ «ولیفقیه»، موقعیتی منحصربهفرد به او میداد؛ جایگاهی که هم معنوی بود و هم فراقانونی. از این منظر، قدرتِ اصلی متعلق به «این جایگاه» است، نه خودِ شخص؛ به این معنا که هر کس به این مقام برسد، نه تنها مشروعیتِ الهی، بلکه تمامِ اقتدارِ ساختاریِ نهادِ رهبری را به ارث میبرد.
این باورِ الهیاتی، که در آن «جایگاهِ رهبری» از «فردِ رهبر» تفکیک میشود، بازتاب قابل توجهی در فلسفه سیاسیِ غرب دارد. ارنست کانتوروویچ در نظریه مشهور «دو جسمِ پادشاه» دقیقا همین ایده را تئوریزه میکند. او معتقد بود حاکم در ذهنِ جوامع همیشه دارای دو جسم است: جسمی طبیعی و فانی که محکوم به مرگ است، و جسمی سیاسی که جاودانه باقی میماند. اما مراسم موجود در واقع یک لحظه دیگری از سیاست غرب را نیز یاد آورد است جایی که مباشر پس از مرگ شاه فریاد میزند «شاه مُرد، زنده باد شاه.» چرا که با این مراسم به طور رسمی قرار است خامنهای جای خامنهای دیگر را بگیرد.
آنچه برای جمهوری اسلامی در شرایط نه جنگ و نه صلح مهم است، این است که بتواند نهادِ ولایت را پابرجا نگه دارد. به خاطر همین هم حکومت در تلاش است تا با حذف افراد پیر و کودکان از این مراسم، از یک سو امکان تلفات احتمالی مراسم را کم کند و از سوی دیگر مدام به امریکا و اسرائیل پیام دهد که نباید به این مراسم حمله کنند تا هر دو جسم «پادشاه» جدید را حفظ کرده باشد.
از این رو میتوان گفت مراسم تشییع خامنهای فقط یک نمایشِ نمادین نیست، بلکه لحظه تثبیت رهبر جدید است. مسعود پزشکیان در توضیح این وضعیت میگوید: «این عروج سرخ، نه پایان راه، بلکه آغاز فصلی نوین از همبستگی، استقامت و بالندگی » است. حکومت تلاش دارد با تمرکز بر انتقالِ قدرت، مطمئن شود که جایگاهِ حاکم به دقت به جانشین جدید میرسد آن هم در شرایطی که امکان جنگی دیگر جدی است و بسیاری بر این باورند که مجتبی دورهای شکننده از سیاست در ایران را رهبری خواهد کرد.
اگر او در این مراسم حاضر شود، حکومت عملا تلاش کرده است تا از او یک «اسطورهسازی» انجام دهد. او را در شرایطی که خطر همچنان پابرجاست به نمایش میگذارد تا شعار «دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد» را بهصورت علنی اجرا کند و تصویر خامنهای «جوان و مقتدر» را نشان دهد که از نظر طرفدارانش «امریکا را به زانو در آورده است».
اما اگر چنین شود، این نمایشِ اسطوره در خلا نخواهد بود؛ او در مقابل مردمی قرار میگیرد که خشمگینتر، تهیدستتر و نسبت به آینده مشکوکتر از دوره پدرش هستند. همین شکاف میان تلاش برای ساخت اسطوره در مقابل واقعیتِ اجتماعی، از جمله مواردی است که غیبت او را نیز توجیه میکند.
اگر او «غایب» باشد: غم وفاداری
نهادهای مختلف در دولت در تلاش هستند که برنامهای همه جانبه و بزرگ را با عباراتی مانند «بزرگترین اجتماع بشری» سامان دهند و برای خواب چهار میلیون نفر در چادرها و کلبهها و خانهها برنامه ریختهاند و برق و آب و ۷۰ درصد از توان حمل و نقل کشور را برای این رویداد در نظر گرفتهاند. همه این تلاش به نظر میرسد برای آن است که با جلب توجه به بزرگی ماجرا، فقدان رهبر در آن دیده نشود.
اگر مراسم تشییع نه با شکوهِ همبستگی، بلکه در هالهای از ابهام و غیبت برگزار شود، نظام سیاسی وارد وضعیتی میشود که میتوان آن را «بحرانِ غیبت» نامید. اینجا با یک خلا وجودی روبهروییم که پایههایِ تمامِ نظریاتِ مشروعیتبخشِ نظام را میلرزاند.
این غیبتِ فیزیکی، تنها یک مساله سیاسی نیست؛ بلکه زخمی است بر پیکره مقدسِ ولایت. وقتی جانشین در تشییعِ پدر حاضر نمیشود، برای مومنانِ سنتی که به پیوندِ عمیقِ میانِ «رهبر» و «امت» باور دارند، این پرسشِ ایجاد میشود که آیا این زنجیره گسسته است؟ از نظرِ تئوریک، اگرچه مشروعیتِ ولی فقیه الهی تعریف میشود، اما «مقبولیت» و کارآمدیِ آن، به «عشق و اعتماد»ِ عمومی گره خورده است. غیبت، یعنی بریدنِ این پیوندِ عاطفی، و این یعنی دولتِ مستقر، دیگر آن اتصالِ نمادین با «امام غایب» را در چشمانِ پیروانش بازتاب نمیدهد.
اما این خلا، به ویژه وقتی که دستگاهِ امنیتی مانعِ حضورِ جانشین میشود، «دو جسمِ» پادشاه جدید را فرو میپاشاند. اعترافِ صریحِ آیتالله حکیم الهی، نماینده رهبر در هند، مبنی بر اینکه غیبتِ مجتبی خامنهای صرفا ناشی از تهدیداتِ امنیتیِ اسرائیل است، یک پردهدریِ بزرگ است. چرا که عملا نشان میدهد جمهوری اسلامی ناتوان از تامین امنیت برای نظم جدید زیر نظر رهبر جدیدی است. این وضعیت به ویژه اگر گفتهها مبنی بر اینکه او خود میخواسته یا وصیت شده است که نماز میت بخواند، یعنی اراده «ولیِ امر» توسطِ دیوانسالاریِ بیچهره امنیتی بلعیده شده است. حاکم که باید نمادِ مطلقِ قدرت باشد، نه قربانی شده است و نه قدرت دارد؛ او زندانیِ همان دستگاهی است که ادعایِ محافظتش را دارد.
غلامعلی حداد عادل که در تلویزیون اعتراف کرد از پیش از جنگ، دامادِ خود را ندیده است، تَرَکی عمیق بر شبکه اطلاعاتی و نمادینِ نظام است. وقتی نزدیکان او، خود در بیخبری مطلقاند و او قادر نیست که در مهمترین مراسم سیاسی کشور شرکت کند، این وضعیت را پیش خواهد کشید که عدم حضور رهبر در حالی که مخاطبان او نیاز دارند که بازی را باور کند تا کجا میتوانند وفادار بمانند؟
اگرچه برخی از طرفدارانش میگویند که در دل چنین شرایط امنیتی هزاران روز نیز بدون او میتوانند صبر کنند اما واقعیت آن است که در این وضعیت تردید آمیز که حتی او جرئت حضور در مراسم پدرش را نیز نداشته باشد، چگونه میتواند اختلافهای بسیار داخلی را مدیریت کند؟ بهانه امنیتی تا کی میتواند این بنای لرزان سیاسی را بدون رهبری که امنیت خود را بر دیگران ترجیح میدهد پایدار نگه دارد؟
لرزش پایههای قدرت
آیا نظامی که مشروعیتش را از آسمان میگیرد، میتواند بدون تکیه بر زمین، یعنی بر مردمی که باید به آن باور داشته باشند، نه صرفا از آن بترسند، سرپا بماند؟ نظریه «دو جسمِ پادشاه» میگوید پادشاه تا زمانی موثر است که هر دو جسم دیده شوند؛ جسمی که از انظارِ عمومی پنهان است، دیگر «جسمِ سیاسیِ جاودان» نیست، بلکه صرفاً شایعهای است پشتِ دیوارهایِ امنیتی.
جمهوری اسلامی درگیر یک وضعیت متناقض است، از یک سو ولایتِ فقیه برای بقا و اثرگذاری، به دیدهشدن نیاز دارد، از سوی دیگر برای امنیت، به پنهانماندن و استتار. جمهوری اسلامی شاید بتواند تابوتِ پدر را به خاک بسپارد، اما نمیتواند این تناقض را دفن کند. هر روز که رهبرِ جدید از دیدهها پنهان بماند، این تناقض حل نمیشود، بلکه به میراثِ رهبریِ او تبدیل میشود؛ میراثی که پایه، مشروعیت و اسطوره قدرت را نه از بیرون، که از درون میخورد. این مراسم تشییع، بیش از آنکه تدفینِ یک رهبر باشد، آغازِ دورانی است که در آن، دیگر هیچ «اسطورهای» قادر نیست شکافِ میانِ ادعایِ اقتدار و واقعیتِ لرزانِ قدرت را پر کند.

جماعتالاحرار بهطور رسمی انشعاب خود را از تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) اعلام کرد. این اولین انشعاب اعلامشده در تحریک طالبان پاکستان پس از سال ۲۰۲۰ است. در سال ۲۰۲۰ نور ولی محسود، رهبر کنونی تحریک طالبان پاکستان سکان مدیریت این سازمان شورشی پیکارجو را به دست گرفت.
او از زمان روی کار آمدنش تلاش کرد شاخههای انشعابی تحریک طالبان پاکستان را دوباره جذب کند و وحدت رهبری و سازمانی به وجود بیاورد.
تلاشهای او پس از امضای توافقنامه دوحه میان تحریک طالبان افغانستان و ایالات متحده در ۲۹ فبروری ۲۰۲۰ شدت گرفت و تا سال ۲۰۲۱ شاخههای گوناگون تحریک طالبان پاکستان به موجودیت مستقل پایان دادند و باری دیگر به سازمان مادر پیوستند.
از نظر بسیاری از ناظران اوضاع، علاوه بر رویکار آمدن مجدد طالبان در افغانستان، تامین وحدت سازمانی تحریک طالبان پاکستان از سوی نور ولی محسود سبب شد که شورشگری این گروه علیه دولت پاکستان قوت گیرد.
جماعتالاحرار هم یکی از شاخههای انشعابی تحریک طالبان پاکستان بود. این انشعاب در سال ۲۰۱۴ رخ داد. یک سال قبل از آن حکیمالله محسود، رهبر وقت تحریک طالبان پاکستان، از اثر یک عملیات ضد تروریستی سازمان اطلاعات مرکزی ایالات متحده که با استفاده از یک پهپاد انجام شد، جان باخت.
در آن زمان عبدالولی مهمند، رهبر دسته تحریک طالبان پاکستان در مهمند ایجنسی، انتظار داشت که جانشین حکیمالله محسود شود.
او سابقه جنگ در کشمیر داشت و گفته میشد که تخصصش سوق و اداره کارزارهای چریکی در برابر ارتشهای مدرن و متعارف است.
عبدالولی مهمند مشهور به عمر خالد خراسانی در کشمیر زیر پرچم گروه جیش محمد جنگیده بود. رهبری جیش محمد را مولانا مسعود اظهر به دوش داشت. مولانا اظهر یکی از سه نفری بود که دولت هند آنان را با مسافران ربودهشده یک هواپیمای مسافربری این کشور در دسامبر سال ۱۹۹۹ تبادله کرد.
این هواپیمای ربودهشده در آن زمان در میدان طیاره قندهار نشست و تبادله هم در همین میدان طیاره و زیر نظر مقامهای حکومت اول طالبان انجام شد.
روشن است که عبدالولی مهمند زمانی که در کشمیر علیه ارتش هند میجنگید با ادارههای استخباراتی پاکستان همکار بود. تجربه جنگی در کشمیر و کار با دستگاههای امنیتی پاکستان سبب شده بود که او شناخت نسبی از این دستگاهها حاصل کند.
تصور میشد که او بهدلیل تجربه جنگی و شناختی که از دستگاه نظامی و امنیتی پاکستان دارد، در راس تحریک طالبان پاکستان قرار گیرد اما چنین نشد. فضلالله مشهور به ملا افام سردسته طالبان سوات رهبر تحریک طالبان پاکستان شد.
به همین دلیل عبدالولی مهمند مشهور به عمر خالد خراسانی از تحریک طالبان پاکستان انشعاب کرد و جماعتالاحرار را در سال ۲۰۱۴ به وجود آورد.
عبدالولی مهمند که خود از پدران بنیانگذار تحریک طالبان پاکستان شناخته میشود، ملا فضلالله را شایستهی رهبری نمیدانست.
در آن زمان برخی از دستههای دیگر نیز از تحریک طالبان پاکستان انشعاب کردند.
حافظ سعید خان سردسته تحریک طالبان پاکستان در اورکزیاجنسی نیز از این گروه انشعاب کرد و بعدا به داعش پیوست و از سوی این گروه در آن زمان «والی خراسان» اعلام شد.
زمانی که ملا فضلالله، رهبر تحریک طالبان پاکستان بود، بیشترین انشعاب در این گروه به وقوع پیوست.
عبدالولی مهمند کمیت زیادی از جنگجویان تحریک طالبان پاکستان را به شاخه انشعابی خودش جذب کرد و مشکلات بزرگ امنیتی برای دولت پاکستان آفرید.
گفته میشود که بیشتر حملههای بزرگ «تروریستی» بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸ در پاکستان کار جماعتالاحرار بوده است.
این گروه حمله به اماکن عمومی مثل پارکها، ورزشگاهها و درگاههای صوفیان را در کارنامه دارد.
گزارشهای هم به نشر رسید که برخی از جنگجویان جماعتالاحرار در سال ۲۰۱۵ و پس از آن به گروه داعش نیز پیوستند.
با کشتهشدن ملا فضلالله در سال ۲۰۱۸ توسط جنگندههای امریکایی، مفتی نور ولی محسود رهبر تحریک طالبان پاکستان شد.
او در تلاشهایش برای ایجاد وحدت سازمانی و رهبری تحریک طالبان پاکستان موفق شد.
گروه جماعتالاحرار هم در اگست ۲۰۲۰ دوباره به تحریک طالبان پیوست و عبدالولی مهمند مشهور به عمر خالد خراسانی نیز به شورای رهبری این گروه راه یافت.
برخلاف دوران ملا فضلالله در دوره مفتی نور ولی محسود، تقریبا تمام دستههای مسلحی که در سال ۲۰۰۷ تحریک طالبان پاکستان را تاسیس کرده بودند، دوباره به این گروه پیوستند.
مفتی نور ولی وحدت سازمانی و رهبری تحریک طالبان افغانستان را عامل موثر در برگشت این گروه به قدرت و تابآوری آنان در برابر ایالات متحده میداند.
او با همین پیام سراغ سردستههای مختلف انشعابی رفت و این طور وانمود کرد که با وحدت رهبری و سازمانی میتوانند مانند تحریک طالبان افغانستان به اهداف خود برسند.
ظاهرا ملا عبدالولی مهمند مشهور به عمر خالد خراسانی هم پیام مفتی نور ولی را پذیرفت. پس از روی کارآمدن رژیم طالبان در کابل، گفتوگوهای میان تحریک طالبان پاکستان و دولت پاکستان به وساطت برخی از رهبران رژیم طالبان در کابل آغاز شد. در این گفتوگوها دو طرف روی آتشبس توافق کردند. بین دولت پاکستان و تحریک طالبان پاکستان از اکتبر سال ۲۰۲۱ تا نوامبر سال ۲۰۲۲ آتشبس برقرار بود.
در اگست سال ۲۰۲۲ عبدالولی مهمند مشهور به عمر خالد خراسانی در برمل پکتیکا کشته شد.
در آن زمان گزارشهایی به نشر رسید که موتر او با ماین مواجه شد. قبل از عبدالولی مهمند، عقاب باجوری یکی از دیگر از سران تحریک طالبان پاکستان نیز کشته شده بود.
بعدها تحریک طالبان پاکستان گفت که یکی از عوامل ناکامی مذاکرات ۲۰۲۲ ترور رهبران این گروه بود. این گروه، سازمان استخبارات نیروهای مسلح پاکستان را به دستداشتن در این قتلها متهم میکند اما ارتش پاکستان این اتهام را نمیپذیرد.
گفته میشود که قتل عبدالولی مهمند سبب شد که اعتماد بین جنگجویان وفادار به او و مفتی نور ولی محسود صدمه ببیند.
در برخی ار رسانههای پاکستانی این طور گزارش شد که شماری از این جنگجویان به این عقیده هستند که مفتی نور ولی در تامین امنیت عبدالولی مهمند کوتاهی کرده بود. عدهای هم حدس میزنند که مفتی نور ولی، ملا عبدالولی مهمند را رقیب درونسازمانی تصور میکرد و از مرگ او زیاد ناراحت نشد.
به نظر میرسد که همین بیاعتمادی سبب شد که برخی از سر دستههای وفادار به ملا عبدالولی مهمند آهستهآهسته از مفتی نورولی جدا شوند و به صورت اعلامناشده سازمانشان را احیا کنند و بدون توافق او دست به حملات کلان بزنند.
حمله انتحاری در اسلامآباد در نوامبر سال ۲۰۲۵ یکی از این حملات بود. گفته میشود که در حال حاضر ملا اکرم مهمند و ملا سربه کف مهمند جماعتالاحرار را رهبری میکنند.
در رسانههای پاکستان گزارشهایی نشر شد که پس از حمله اسلامآباد، رژیم طالبان در افغانستان محدودیتهایی بر فعالیتهای ملا سربه کف مهمند وضع کرد ولی او در جنوری امسال با نشر ویدیویی اعلام کرد که در قلمرو پاکستان حضور دارد، فعال است و به جنگجویانی که شهروند افغانستان هستند ضرورت ندارد. به نظر میرسید که این پیام را به خواست رهبران رژیم طالبان افغانستان صادر کرده بود.
اتفاق دیگر هم در دسامبر سال ۲۰۲۵ افتاد. در آن زمان، رهبری تحریک طالبان پاکستان، تشکیلات جدید این گروه را اعلام کردند. گفته میشود که در تشکیلات جدید برای رهبران اسبق جماعتالاحرار جایگاهی در نظر گرفته نشده بود. این رویدادها نشان میداد که جماعتالاحرار بهطور اعلامناشده پارسال از تحریک طالبان پاکستان انشعاب کرده بود و تازه این انشعاب را اعلان کرده است.
در اعلامیه این گروه آمده است که رهبر آنان عمر خراسانی است ولی واضح نکرده است که این نام، اسم مستعار ملا سر به کف مهمند است یا از ملا اکرم مهمند. گفته میشود که همین دو شخص فعلا در رهبری جماعتالاحرار قرار دارند. گفته میشود که جماعتالاحرار حالا حمایت حافظ گلبهادر را نیز با خود دارد.
حافظ گلبهادر، رهبر یکی دیگر از شاخههای انشعابی تحریک طالبان پاکستان، به اسم گروه غزوه هند است.
گلبهادر که از بازماندگان فقیر ایپی است، در سال ۲۰۰۷ پس از تاسیس تحریک طالبان پاکستان، معاون این گروه اعلام شد ولی بعدا راه خود را جدا کرد.
در ماه مارچ سال گذشته خبرهای نشر شد که ایتلافی از گروههای مسلح مخالف پاکستان به نام اتحاد مجاهدین پاکستان شکل گرفته است که رهبری آن را حافظ گلبهادر دارد.
گروه حافظ گلبهادر و یک گروه گمنام دیگر گویا عضو این ایتلاف هستند و احتمال دارد که او تلاش کند که جماعتالاحرار را نیز به عضویت این اتحاد درآورد.
حافظ گلبهادر فعلا رقیب مفتی نور ولی محسود حساب میشود.
مفتی نور ولی حاضر نشد که به ایتلاف به رهبری حافظ گلبهادر بپیوندند. حافظ گلبهادر در سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۰ نیز به دعوت مفتی نور ولی برای پیوستن مجدد به تحریک طالبان پاکستان، پاسخ مثبت نداد. به نظر میرسد که حافظ گلبهادر خودش را بیشتر از مفتی نور ولی مستحق رهبری میداند و به همین دلیل یک ایتلاف موازی با تحریک طالبان پاکستان درست کرده است.
با این حال به نظر نمیرسد که گروه جماعتالاحرار بهزودی به ایتلاف به رهبری حافظ گلبهادر بپیوندد.
این گروه در نظر دارد که با راهاندازی حملات بزرگ و پرتلفات در شهرها بیشتر مطرح شود.
این گروه حتما در پی جذب افراد و حامی بیرونی است. در رسانههای پاکستانی گفته میشود که حافظ گلبهادر هم مثل مفتی نور ولی حملات بزرگ و پر تلفات در شهرهای کلان پاکستان را تایید نمیکند.
این نوع حملهها سبب واکنش شدید فرامرزی نیروهای مسلح پاکستان میشود ولی اینطور مینماید که گروه جماعتالاحرار فعلا چینین ملاحظاتی را ندارد.
عدهای گمانهزنی میکنند که جماعتالاحرار شاید تلاش کند که جنگجویان سلفیمسلک را به صفوف خود جلب کند. شماری از جنگجویان این گروه قبلا به داعش پیوسته بودند و احتمال دارد که رهبران کنونی این گروه تلاش کنند که آن جنگجویان را دوباره جذب کنند.
یک احتمال دیگر هم این است که مفتی نور ولی و حافظ گلبهادر در رقابت با جماعتالاحرار روش خود را تغییر دهند و دوباره به تاکتیک حملات بزرگ در شهرها رو آورند.
سناریوی دیگر این است که در صورت نپیوستن گروه جماعت الاحرار به ایتلاف به رهبری حافظ گلبهادر، این ایتلاف و تحریک طالبان پاکستان با استفاده از زور، فعالیتهای این گروه را مهار کنند. گذشت زمان نشان خواهد داد که کدام سناریو تحقق مییابد ولی چیزی که روشن است که این است که وضعیت در مرزهای غربی پاکستان بسیار پیچیده شده است.
در اواخر سال ۲۰۲۵، طالبان افغانستان بر تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) فشار آوردند که اگر نمیتواند جماعتالاحرار را از خود جدا کند، دستکم مانع نفوذ و تأمین تدارکات این گروه در ولسوالیهای اورکزی، کورمه و خیبر شود.
این فشار راه را برای یک درگیری خونین میان تحریک طالبان پاکستان و جماعتالاحرار در ۱۹ مه در کورمه هموار کرد که در پایان آن ۱۸ جنگجوی جماعتالاحرار از جمله فرمانده ممتاز امتی، کشته شدند.
یک منبع که این رویداد را از نزدیک دنبال کرده است، گفت: «در میان کشتهشدگان، افرادی نیز بودند که به قبایل صبری و منگل ولایت خوست تعلق داشتند.» گفته میشود جماعتالاحرار شمار قابل توجهی از جنگجویان افغان را به صفوف خود جذب کرده است.
در جریان مذاکرات برای آزادی افراد به اسارت گرفتهشده در درگیری کورمه، طالبان افغانستان بار دیگر به تحریک طالبان پاکستان تأکید کردند که جماعتالاحرار را از ولسوالیهای کورمه، خیبر و اورکزی خارج کند.
این منبع که نخواست نامش فاش شود به افغانستان انترنشنال، گفت: «طالبان افغانستان نسبت به جماعتالاحرار بدگماناند و معتقدند این گروه ممکن است زمینه تقویت داعش را فراهم کند و بخشی از اعضای آن ظرفیت پیوستن به داعش را داشته باشند».
طالبان افغانستان این گروه را بهدلیل فعالیتهای مستقل، نگرانی از ارتباط احتمالی برخی اعضای آن با داعش و ناهماهنگی با سیاستهای امنیتی خود، یک گروه «باغی» تلقی میکنند؛ موضوعی که به فشار طالبان بر تیتیپی برای محدود کردن فعالیتهای جماعتالاحرار انجامیده است.
برکناری سربکف مهمند از سمت والی ژوب نیز ریشه در همین نگرانیهای طالبان افغانستان دارد.
در سال ۲۰۲۴، تحریک طالبان پاکستان این عضو ارشد جماعتالاحرار را که از او بهعنوان مغز متفکر این گروه یاد میشود، در چارچوب ساختار تشکیلاتی خود بهعنوان والی ژوب در بلوچستان منصوب کرد؛ اما مدت زیادی نگذشت که او را از این سمت برکنار کرد.
دستگاه اطلاعاتی طالبان افغانستان بر این باور است که به دلیل سابقه برخی رهبران و اعضای جماعتالاحرار در داعش، مناطق بلوچستان، مهمند، خیبر، اورکزی و کورمه ممکن است به مراکز بالقوه داعش تبدیل شوند، یا دستکم مخالفان بتوانند از فضای امنیتی این مناطق برای نفوذ استفاده کنند.
طالبان افغانستان حتی پیش از سقوط کابل در سال ۲۰۲۱ نیز از حضور گروههایی مانند «جنود خراسان» و «احرار الهند» در صفوف جماعتالاحرار به دلیل سیاستهای منطقهای آنان و گسترش فعالیت داعش، رضایت نداشتند و تحریک طالبان پاکستان را تشویق میکردند این گروهها را زیر چتر خود بیاورد.
پروندهای قدیمی دوباره گشوده میشود
ریشه بیاعتمادی امروز میان جماعتالاحرار و تحریک طالبان پاکستان به بیش از یک دهه پیش بازمیگردد.
در ۱۵ اگوست ۲۰۱۴، پس از کشته شدن حکیمالله محسود، رهبر تحریک طالبان پاکستان و آغاز عملیات «ضرب عضب» ارتش پاکستان در وزیرستان شمالی، طالبان ولسوالی مهمند گروه تازهای را به رهبری مولانا قاسم خراسانی اعلام کردند.
در شورای مرکزی این گروه، عمر خالد خراسانی، احسانالله احسان، قاری شکیل حقانی از چارسده، مولانا یاسین از سوات، قاری اسماعیل از خیبر، مولانا عبدالله از باجور، مفتی مصباحالله از پیشاور و مولانا حیدر منصور از اورکزی عضویت داشتند.
پس از کشته شدن حکیمالله محسود، خراسانی رهبری مولانا فضلالله رهبر جدید تحریک طالبان پاکستان را نپذیرفت؛ زیرا بخش مهمی از طالبان قبیلهی محسود به رهبری خالد سجنا نیز خارج از ساختار تحریک طالبان پاکستان فعالیت میکردند و شماری از فرماندهان اورکزی به رهبری حافظ سعید خان نیز با خلیفه داعش بیعت کرده بودند.
اما پس از کشته شدن مولانا فضل الله در سال ۲۰۱۸ مفتی نور ولی محسود بهعنوان رهبر جدید تحریک طالبان پاکستان تلاش برای یکپارچه کردن همه شاخههای این گروه را آغاز کرد که جماعتالاحرار نیز بخشی از آن بود.
مفتی نور ولی، خالد عمر خراسانی، رهبر جماعتالاحرار، را دوباره به عضویت شورای مرکزی تحریک طالبان پاکستان منصوب کرد و دیگر اعضای جماعتالاحرار نیز در بخشهای مهم، از جمله کمیسیون نظامی، مسئولیتهایی به دست آوردند.
جماعتالاحرار در ولسوالیهای کورمه، خیبر، مهمند، سوات و همچنین شهر کراچی نفوذ داشت و در بسیاری از موارد، خارج از چارچوب تحریک طالبان پاکستان، بهطور مستقل عملیات انجام میداد. این ناهماهنگی بار دیگر روابط میان تحریک طالبان پاکستان و جماعتالاحرار را متزلزل کرد.
حضور مفتی حسن و شماری از فرماندهان وابسته به گروه حکیمالله محسود در ساختار جماعتالاحرار نیز باعث شد برخی از افراد نزدیک به مفتی نور ولی بار دیگر پروندههای قدیمی مربوط به مفتی حسن و دیگر اعضای جماعتالاحرار را باز کنند. آنان مفتی حسن را فردی مرتبط با سازمانهای اطلاعاتی میدانستند و او را متهم میکردند که در گذشته میان دو رهبر پیشین تحریک طالبان پاکستان، حکیمالله محسود و مولوی ولیالرحمن، اختلاف ایجاد کرده است.
زمانی که در اگوست ۲۰۲۲ عبدالرشید عقابی باجوری، از اعضای ارشد بخش اطلاعاتی تحریک طالبان پاکستان کشته شد، افراد نزدیک به مولوی فقیرمحمد انگشت اتهام را بهسوی جماعتالاحرار گرفتند و مدعی شدند که این گروه قصد دارد نفوذ تحریک طالبان پاکستان را در باجور تضعیف کند.
چند روز پس از این حادثه؛ خالد عمر خراسانی، مفتی حسن، حافظ دولت خان و علی حسن مهمند، داماد خالد عمر خراسانی، در مسیر منطقه مرغه به ارگون در ولسوالی برمل ولایت پکتیکا، در انفجار یک بمب کشته شدند. جماعتالاحرار مفتی نور ولی را مسئول این انفجار دانست و انگشت اتهام را بهسوی او گرفت؛ شخصی که از گذشته دشمن مفتی حسن و حافظ دولت خان به شمار میرفت.
مفتی حسن سواتی و همراهانش نقش تعیینکنندهای در شکلگیری داعش خراسان داشتند. او مدتها در ولایت خوست تحت نظارت اداره امنیت ملی افغانستان، همراه با عبدالخالق حقانی از اعضای پیشین شورای گلبهادر، زندگی میکرد. عبدالخالق حقانی بعدها خود را به ارتش پاکستان تسلیم کرد و در زندان کوهات جان باخت.
در زمان اختلافات میان مولوی ولیالرحمن، رهبر پیشین حلقه جنوبی وزیرستانِ تی تی پی و حکیمالله محسود که رئیس قضا یکی از دو جناح مفتی نور ولی محسود و رئیس قضا جناح دیگر مفتی حسن بود، اعضای جماعتالاحرار در تقویت موضع حکیمالله محسود و همچنین در گردآوری منابع مالی در کراچی نقش تعیینکنندهای داشتند.
بعدها حکیمالله در شورای رهبری تی تی پی تغییراتی ایجاد کرد و طالبان غیردیوبندی و ولسوالیهای دیگر، از جمله حافظ دولت، شیخ مقبول و مفتی حسن را در سمتهای مهم گماشت.
این اقدام گروه مولوی ولیالرحمن و مفتی نور ولی را تا آستانه دشمنی با حکیمالله پیش برد؛ زیرا آنان با عضویت غیردیوبندیها و یا به تعبیر خودشان «پنجپیریان»، در شورای تی تی پی موافق نبودند.
همین موضوع یکی از عوامل پیوستن شماری از فرماندهان از تی تی پی به داعش دانسته میشود و به نظر میرسد هنوز هم یکی از محورهای اصلی اختلافات باشد.
جماعتالاحرار همچنین از نقش پررنگ طالبان ملاکند و باجور در ساختار تحریک طالبان پاکستان رضایت نداشت؛ زیرا پس از بازداشت مولوی فقیرمحمد، معاون پیشین این جنبش، جماعتالاحرار نفوذ خود را در باجور، ملاکند و سوات گسترش داده بود و بیشتر فرماندهان گروه «احرار الهند» در ملاکند به جماعتالاحرار پیوسته بودند.
اما پس از آزادی مولوی فقیرمحمد؛ طالبان باجور، سوات و ملاکند بار دیگر صفوف خود را در تحریک طالبان پاکستان بازسازی کردند و نفوذ پیشین خود را باز یافتند.
از طرح ترور مشرف تا حمله کراچی
در مارچ ۲۰۱۳، عبدالولی (عمر خالد خراسانی)، بنیانگذار جماعتالاحرار، گروه ویژهای از مهاجمان انتحاری و تکتیراندازان تشکیل داد تا پرویز مشرف، رئیسجمهور پیشین پاکستان را هنگام بازگشت به اسلامآباد ترور کند.
تنها عدنان رشید فرمانده طالبان پنجابی از این طرح اطلاع داشت؛ اما او بدون مشورت با رهبری تحریک طالبان پاکستان در یک پیام ویدئویی پرویز مشرف را به مرگ تهدید کرد.
پس از انتشار این پیام، عبدالولی از حکیمالله محسود خواست که عدنان رشید را به دلیل افشای این طرح به دادگاه داخلی تحریک طالبان پاکستان احضار کند.
حکیمالله که از افشای طرح ترور مشرف بهشدت برآشفته بود، با لحنی خشمگین گفت: «عدنان رشید را میکشم و در چاه میاندازم.»
عبدالولی (عمر خالد خراسانی) در اکتوبر ۲۰۰۷، زمانی که در میان طالبان ولسوالی مهمند شش تن را که آنان «مجرمان» میخواندند، گردن زد، به چهرهای برجسته و نوظهور در میان طالبان تبدیل شد.
در آن زمان هر کس افراد بیشتری را میکشت به همان میزان شهرت، جایگاه، پول و امکانات بیشتری به دست میآورد.
نام اصلی خالد عمر خراسانی، عبدالولی مومند بود. او در ۱۸ جولای ۱۹۸۰ در روستای کندهاریو از ولسوالی مهمند در خیبرپختونخوا به دنیا آمد. او فعالیت موسوم به «جهادی» خود را در سال ۱۹۹۶ با پیوستن به گروه حرکتالمجاهدین در کشمیر آغاز کرد و بعدها در صفوف طالبان نیز در افغانستان جنگید.
در جولای ۲۰۰۷، در واکنش به عملیات نیروهای امنیتی پاکستان علیه مسجد لال و جامعه حفصه در اسلامآباد، خراسانی به همراه شمار زیادی از افراد مسلح، مسجد ترنگزو صاحب در ولسوالی مهمند را به تصرف خود درآورد و از همانجا علیه دولت اعلام جنگ کرد.
در دسمبر همان سال، او با بیتالله محسود بیعت کرد و زیر چتر تی تی پی بهعنوان امیر ولسوالی مهمند منصوب شد.
عبدالولی در جولای ۲۰۰۸ در مهمند، رقیب محلی خود شاه خالد و ۱۵ جنگجوی او را کشت؛ زیرا معاون او قاری عبیدالله بهتازگی در وزیرستان جنوبی با بیت الله محسود دیدار کرده بود.
بیت الله محسود، رهبر تحریک طالبان پاکستان افراد مورد اعتماد خود، حکیم الله محسود و قوماندان تاج گل مهمند را به مهمند فرستاد تا با عمر خالد خراسانی همکاری کنند و از ظرفیت او برای گسترش صفوف تحریک طالبان پاکستان بهره بگیرند.
یک روز پیش از ورود حکیمالله و همراهانش مدرسه مولانا لیاقت در مهمند هدف حمله هوایی قرار گرفته بود که در نتیجه آن شمار زیادی از طالبان کشته و زخمی شدند.
خراسانی در باجور و مهمند با رهبران و اعضای القاعده از نزدیک آشنا شد و همین آشنایی او را به یکی از چهرههای مطرح در صفوف تحریک طالبان پاکستان تبدیل کرد.
در سال ۲۰۱۵، همزمان با گسترش عملیات «ضرب عضب» او همراه با اعضای القاعده به منطقه منگسو در مرکز ولایت خوست رفت. اعضای القاعده چند ماه بعد با کمک قاچاقبران همراه با خانوادههایشان از طریق ایران به سودان، ترکیه و یمن رفتند، اما خراسانی در ولایت کنر باقی ماند.
در مه ۲۰۱۸، پاکستان تلاش کرد نام رهبر جماعتالاحرار را در فهرست تحریمهای سازمان ملل متحد قرار دهد، اما ایالات متحده به درخواست پاکستان ایراد گرفت؛ زیرا در درخواست اسلامآباد آمده بود که خالد خراسانی در افغانستان حضور دارد، در حالی که در آن زمان نیروهای امریکایی هنوز در افغانستان مستقر بودند.
پاکستان در آن زمان ادعا میکرد که عمر خالد خراسانی در منطقه لعلپور ولایت ننگرهار اقامت دارد.
وزارت خزانهداری امریکا او را بهعنوان «تروریست جهانی» معرفی کرده بود و وزارت امور خارجه امریکا نیز برای دستگیری یا کشتن او تا سه میلیون دالر جایزه تعیین کرده بود.
گروه جماعتالاحرار به رهبری خراسانی مسئولیت حمله انتحاری سال ۲۰۱۶ در پارک گلشن اقبال لاهور، حمله انتحاری سال ۲۰۱۴ در منطقه مرزی واگه و همچنین حمله انتحاری سال ۲۰۱۷ در جریان یک تظاهرات در مالرود لاهور را بر عهده گرفت؛ حملاتی که در آنها شماری از مقامهای امنیتی و غیرنظامیان کشته و زخمی شدند.
در ۲۷ جون سال جاری، افراد مسلح جماعتالاحرار به یکی از مراکز استقرار نیروهای رنجرز، نیروی ویژه پولیس پاکستان در شهر کراچی حمله کردند که در نتیجه آن سه نیروی امنیتی کشته و چند تن دیگر زخمی شدند.
این حمله، نخستین حمله خونین علیه نیروهای رنجرز پاکستان پس از پاکسازی نیروهای تحریک طالبان پاکستان از کراچی در سالهای ۲۰۱۳ و ۲۰۱۵، توصیف شده است.
نهادهای امنیتی پاکستان ادعا کردند که پنج عضو جماعتالاحرار، از جمله یک شهروند افغان، در این حمله دست داشتهاند.
پس از این حمله جنگندههای پاکستانی اهدافی را در ولایتهای خوست، پکتیا و پکتیکا هدف قرار دادند که در نتیجه آن حدود ۲۸ غیرنظامی کشته شدند.
اسلامآباد مدعی است که در این حملات، مواضع جنگجویان تحریک طالبان پاکستان و جماعتالاحرار را هدف قرار داده است.
اما حمله کراچی در شرایطی رخ داد که طالبان افغانستان تلاش میکردند از رویارویی نظامی مستقیم با پاکستان جلوگیری کنند.
تحریک طالبان پاکستان در ماههای اخیر حملات تحریکآمیز و مرگبار خود در پاکستان را کاهش داده است، اما جماعتالاحرار که خارج از چتر تحریک طالبان پاکستان فعالیت میکند، توجه چندانی به این سیاست طالبان افغانستان نشان نداده است.
به همین دلیل اکنون در کابل تردیدها نسبت به وفاداری جماعتالاحرار افزایش یافته و این گروه بهعنوان یک جریان سرکش و حتا «جانشین احتمالی داعش» مورد ارزیابی قرار میگیرد.
گاهی ملتها تنها به این دلیل شکست نمیخورند که دشمنشان نیرومند است، بلکه به این دلیل شکست میخورند که زنگهای خطر را نمیشنوند. پیامها را میشنوند، اما خود را با معنای آن روبهرو نمیسازند. سخنان را میشنوند، اما برداشتشان چیز دیگری است.
برخی آن را در رسانهها شریک میسازند، دربارهاش تبصره میکنند، واکنشهای احساسی نشان میدهند، اما مقصد اصلی پیام، راه حل و مطالبهٔ عمل از میان میرود.
به باور من، به پیام اخیر رئیسجمهور اشرف غنی نباید مانند یک پیام عادی نگاه کرد. این پیام تنها محکومیت حملات هوایی اخیر پاکستان نبود. تنها همدردی با خانوادههای «شهدای» پکتیکا، پکتیا و کنر نبود. این پیام تشخیص عمیق بحران کنونی افغانستان است؛ هشداری جدی دربارهٔ سقوط ملی، انزوا، بیمشروعیتی و خطرهای آینده.
پرسش باز هم این است که آیا ما پیش از این نیز خود را با هشدارها و پیامهای رئیسجمهور غنی آشنا ساخته بودیم؟ زمانی که او از صلح با عزت و پایدار سخن میگفت، آیا معنای آن را درک کردیم؟ زمانی که میگفت صلح تنها پایان جنگ نیست، بلکه ادامهٔ نظام، قانون، مشروعیت و ارادهٔ ملی است، آیا به آن گوش دادیم؟
بسیاریها شاید آن سخنرانی رئیسجمهور غنی در پارلمان را به یاد داشته باشند که میگفت: «از امانالله خان درس گرفتید؟ از داوود خان درس گرفتید؟ از تفرقهها و اختلافات ملی درس گرفتید؟»
شماری از رهبران سیاسی، چهرههای پروژهای و رسانهها رئیسجمهور غنی را متهم کردند که گویا دشمن صلح است، صلح نمیخواهد و تشنهٔ قدرت است. اما هشدار رئیسجمهور روشن بود. متأسفانه ما، بهعنوان ملت افغانستان، آن را درست درک نکردیم و امروز نتیجهاش را میبینیم. به روایتهای دشمن بیش از حد باور کردیم و زنگهای خطر را نشنیدیم.
این نخستین بار نیست که پس از حاکمیت طالبان، پاکستان بر خاک افغانستان حمله میکند. افغانهای بیگناه کشته میشوند، حریم هوایی افغانستان نقض میشود و قانون بینالمللی زیر سوال میرود، اما جهان واکنش جدی نشان نمیدهد. چرا؟ زیرا به گفتهٔ رئیسجمهور غنی، افغانستان امروز از طریق یک آدرس مشروع ملی با جهان سخن نمیگوید. نام افغانستان وجود دارد، اما صدایش شنیده نمیشود. اندیشه و ارادهٔ مردم افغانستان عمداً حذف شده است.
افغانستان با فقر، ناامنی و بحران بشری و اقتصادی روبهرو است، اما در سیاست جهانی جدی گرفته نمیشود؛ جهان تنها برای حفظ منافع خود با طالبان معامله میکند، چنانکه در مسئلهٔ مهاجرین در اروپا دیده میشود.
در اینجا باید بر پیام رئیسجمهور غنی تمرکز کنیم.
رئیسجمهور تنها نمیگوید که پاکستان تجاوز کرده است، زیرا این سخن را همهٔ افغانها میگویند. رئیسجمهور بهگونهٔ واضح این پرسشها را مطرح میکند که افغانستان چرا به این وضعیت رسیده است؟ آن امنیتی که طالبان به آن میبالیدند، کجاست؟ آن ثباتی که وعده داده میشد، کجاست؟ آن استقلالی که شعارش داده میشد، چرا در برابر بمبهای بیگانگان اینقدر ناتوان به نظر میرسد؟ چرا افغانستان از یک بحران به بحران دیگر میافتد؟ چرا نقض حاکمیت ملی افغانستان برای جهان به یک رویداد عادی تبدیل شده است؟
امنیت طالبان؛ روایت یا واقعیت؟
طالبان در پنج سال گذشته تلاش کردهاند یک روایت ساده به افغانها ارائه کنند: جنگ پایان یافت، امنیت آمد، فساد از میان رفت، کشور آزاد شد و اکنون مشکل تنها این است که جهان ما را به رسمیت نمیشناسد. اما حقیقت این است که حملات همان گروهی که دیروز در مسجد، مکتب، سرک و پوهنتون/دانشگاه مردم را میکشت، امروز به این دلیل وجود ندارد که همان گروه بر قدرت نشسته است. پلها و مرزهای ما زیر حملات آنان نیستند، ملا در مسجد و مردم بر سرک به آن میزان گذشته «شهید» نمیشوند، اما این امنیت نیست. پنج سال گذشته ثابت کرد که افغانها امنیت روانی و فیزیکی خود را از دست دادهاند و افغانستان بر سر جهان به یک زندان بزرگ سرباز تبدیل شده است.
خاموشی اجباری مردم، زندانها، شکنجه و سانسور امنیت نیست؛ ظلم و استبداد است. حذف زنان امنیت نیست. بستن مکتبهای دختران امنیت نیست. تعقیب و کشتار سربازان و کارمندان پیشین امنیت نیست. امنیت زمانی معنا دارد که یک ملت بدون ترس زندگی کند، آیندهٔ خود را تعیین کند، قانون داشته باشد، عدالت داشته باشد، نظام مشروع داشته باشد و جهان آن را بهعنوان یک ملت باعزت به رسمیت بشناسد.
پیام رئیسجمهور غنی به همین تفاوت بنیادی اشاره میکند. او میگوید افغانستان در تاریکیهای انزوا نگه داشته شده است. او میگوید انزوا سرنوشت طبیعی ما نیست. افغانستان مجبور نبود به این وضعیت برسد. این نتیجهٔ انتخابهای غلط، سیاست انحصاری، حذف ارادهٔ مردم، محرومیت زنان، برخورد با اصول جهانی و نبود مشروعیت ملی است.
با توجه به همهٔ این مشکلات و وضعیت جاری، رئیسجمهور غنی سه پیشنهاد مهم مطرح کرده است.
نخست، حساب ملی. ما باید از احساسات عبور کنیم و با خود حساب کنیم. در پنج سال گذشته چه بهدست آمده است؟ چه از دست رفته است؟ به نام صلح چه بهایی پرداخت شد؟ سقوط جمهوریت به نفع چه کسی تمام شد و چه کسی زیان دید؟ آیا زندگی مردم افغانستان بهتر شده یا بدتر؟ آیا کشور باعزتتر شده یا منزویتر؟ آیا استقلال افغانستان تقویت شده یا در برابر فشار همسایگان ضعیفتر شده است؟
هر افغان باید این پرسشها را نه برای انتقام، بلکه برای نجات مطرح کند. ملتها زمانی نجات مییابند که نخست با خود محاسبه کنند. ما باید با اشتباهات گذشتهٔ خود، محاسبات غلط، احساسات بیجا و روایتهای ساختهشدهٔ دیگران حساب کنیم.
دوم، بیطرفی بینالمللی. این نکته بسیار مهم است، اما باید درست توضیح شود. بیطرفی به این معنا نیست که افغانستان بیصدا شود. بیطرفی به این معنا نیست که افغانستان از تعامل با جهان بیرون شود. بیطرفی واقعی زمانی معنا پیدا میکند که افغانستان یک نظام مشروع، همهشمول و ملی داشته باشد؛ نظامی که سیاست خارجی افغانستان را نه برای منافع یک کشور، یک شبکهٔ استخباراتی، یک گروه یا یک ایدئولوژی، بلکه برای منافع ملی مردم افغانستان تنظیم کند.
افغانستان باید با همهٔ همسایگان و شرکای منطقهای خود، با پاکستان، ایران، چین، آسیای میانه و هند، بر بنیاد احترام متقابل، امنیت متقابل، عدم مداخله و منافع مشترک اقتصادی روابط داشته باشد. هدف ما نباید گسترش دشمنیها باشد، بلکه باید سیاستی متوازن بر محور منافع ملی افغانستان باشد.
ما نباید در برابر هیچ کشوری به نفع کشور دیگر بایستیم، اما نباید به هیچ کشوری نیز اجازه بدهیم که افغانستان را میدان رقابتهای امنیتی، استخباراتی یا ژئوپولیتیک خود بسازد. امنیت منطقه با ثبات افغانستان گره خورده است، و ثبات افغانستان زمانی ممکن است که همهٔ کشورها به حاکمیت، استقلال و ارادهٔ مشروع مردم افغانستان احترام بگذارند.
سوم، اجماع ملی لازم. این مهمترین نکتهٔ عملی پیام رئیسجمهور غنی است. او میگوید آماده است در ایجاد چنین اجماع ملی افغانی سهم خود را بدون هیچگونه امتیازخواهی ادا کند. این جمله نباید سطحی خوانده شود. این جملهٔ قدرتطلبی نیست؛ جملهٔ مسئولیت ملی است. او میگوید افغانستان باید دوباره با جهان وصل شود، و افغانها باید در تعیین آیندهٔ خود سهم داشته باشند.
اکنون پرسش این است که ما افغانها با این پیامها و هشدارها چه میکنیم؟
آیا باز هم در غوغای رسانهها گم میشویم؟ یکی خواهد گفت غنی دوباره چه میخواهد، دیگری از زاویهٔ قوم، زبان، سمت و عقدههای شخصی عقدهگشایی خواهد کرد، یکی حسابهای نظام گذشته را پیش خواهد کشید، دیگری از روایتهای نادرستی سخن خواهد گفت که سالها در گوش مردم دمیده شدهاند، و در این غوغا باز هم معنای اصلی پیام گم خواهد شد.
در سیاست افغانستان، یکی از بزرگترین مشکلات ما شخصمحوری است. اینجا بهجای پیام، بر سر شخص جنگ میشود. بهجای محتوا، احساسات حاکم میشود. بهجای راه حل، مردم در بازار اتهامها گیر میمانند. بسیاری اوقات از روی عقده قضاوت میشود، نه از روی خیر ملی. همین یکی از دلایل بزرگی است که ما فرصتهای فراوانی را از دست دادهایم.
نسل جوان، و در مجموع هر افغان، باید از گذشته بیاموزد. هر پیام و فکری که به خیر وطن باشد، باید پذیرفته شود. ما باید از چهارچوبهای قومی، زبانی، سمتی، عقدهای و شخصی بیرون شویم و ملی فکر کنیم. باید به آزادی افغانستان، آزادی مردم، و نظامی مبتنی بر ارزشهای ملی و اسلامی بیندیشیم. شناخت طالبان باید مسئولیت خود ما باشد، تا در برابر فکر این گروه افراطی برای مبارزهٔ فکری، مدنی، سیاسی و ملی آماده باشیم.
در کنار این، پیام رئیسجمهور غنی باید برای هر افغان یک نقشهٔ راه باشد. اگر طرفدار جمهوریت گذشته هستی، اگر بر آن نقد داری، اگر مخالف طالبان هستی، اگر از تکرار جنگ میترسی، اگر در داخل افغانستان زندگی میکنی، اگر در مهاجرت هستی، اگر جوان هستی، اگر زن هستی، اگر عالم دین هستی، اگر سرباز پیشین هستی، اگر فعال مدنی هستی، اگر سیاستمدار هستی؛ این پیام برای توست. زیرا آیندهٔ افغانستان تنها موضوع یک شخص، یک گروه یا یک اداره نیست. این موضوع بقای همهٔ ملت است.
ما باید از ذهنیت قربانی بیرون شویم. ما نباید همیشه قربانی بازیها و سیاستهای دیگران باشیم. نباید قربانی فشار پاکستان شویم، نه قربانی انحصار طالبان، نه قربانی بیاعتنایی جهان، و نه قربانی اختلافات داخلی خود. افغانستان باید مسیر ملی خود را دوباره تعریف کند.
این مسیر با چند گام عملی آغاز میشود.
نخست، نه تنها در برابر تجاوز پاکستان، بلکه در برابر تجاوز هر کشور خارجی، همهٔ افغانها باید یک موضع ملی روشن داشته باشند. حمله بر خاک افغانستان پذیرفتنی نیست. کشتار غیرنظامیان قابل توجیه نیست. هیچ ادعای امنیتی نمیتواند مجوز کشتن کودکان افغان باشد. در اینجا طالبان نیز مسئولیت کامل ایجاد این وضعیت را دارند.
دوم، هرچند تا جایی که من طالبان را میشناسم، طالب تغییر نمیکند و هرگز به آسانی نخواهد پذیرفت که زور و استبداد راه حل نیست؛ اما طالبان باید بدانند که حاکمیت استبدادی هرگز دوام نمیآورد. اگر فکر میکنند که با گذشت زمان نظامشان مشروع خواهد شد، سخت در اشتباهاند. با گذشت زمان، آن نظامها مشروعیت بهدست میآورند که به مردم امید، عدالت، مشارکت و عزت بدهند. زمان آن نظامی را از میان میبرد که فقر، ترس، محرومیت و انزوا تولید میکند.
سوم، جریانهای سیاسی، اجتماعی و دیگر جریانهای افغان باید از مرحلهٔ شعار بیرون شوند و بهسوی مرحلهٔ ساختار گامهای مبارزه را بردارند. تنها کارهای پروژهای کافی نیست، تنها فعالیت مدنی کافی نیست، تنها محکومیت کافی نیست، تنها اعلامیه کافی نیست. افغانستان بدیل میخواهد. این بدیل باید منظم باشد، فکری باشد، ملی باشد، برای زنان جایگاه داشته باشد، برای جوانان جایگاه داشته باشد، میان ارزشهای دینی و ملی تعادل برقرار کند، و برای آیندهٔ افغانستان نقشهٔ روشن داشته باشد.
چهارم، برای اجماع ملی باید یک روند واقعی، منظم و دوامدار آغاز شود. این روند نباید نمایشی باشد. باید تلاشی برای بازسازی اعتماد میان افغانها باشد. جمهوریتخواهان، مقامهای پیشین، زنان، جوانان، علما، بزرگان قومی، فعالان مدنی، کادرهای مسلکی، افغانهای مهاجر و مردم داخل کشور باید دربارهٔ آیندهٔ افغانستان بحث مشترک داشته باشند. هدف نباید این باشد که چه کسی دوباره به قدرت برگردد؛ هدف باید این باشد که ملت دوباره مالک سرنوشت خود شود.
پنجم، برای وصل دوبارهٔ افغانستان با جهان باید یک روایت ملی تازه ساخته شود. باید به جهان گفته شود که افغانستان در انحصار طالبان یا جنگسالاران خلاصه نمیشود. افغانستان تنها نام یک تهدید امنیتی نیست. افغانستان یک ملت است، تاریخ دارد، قربانی داده است، ظرفیت دارد، زنان دارد، جوانان دارد، نسل مسلکی دارد و حق زندگی باعزت دارد. جهان باید با حقوق مشروع مردم افغانستان تعامل کند، نه تنها با گروه حاکم.
نسل نو و عبور از انتخاب بد و بدتر
در این بخش، نقش جوانان افغان بسیار مهم است. ما باید دیگر از انتخاب میان بد و بدتر بیرون شویم. در بیست سال گذشته نسلی در افغانستان پرورش یافت که از رهبری تا حکومتداری، توانایی هر کار را دارد؛ اما همیشه میان بام و پلنگ گیر مانده است. نجات افغانستان و ارزشهای ملی این کشور کار نسل نو است، و این نسل توان کامل آن را دارد.
ما یک افغانستان مشروع، مستقل، باعزت، همهشمول و وصلشده با جهان میخواهیم. این کار تنها با سخن گفتن انجام نمیشود؛ بلکه به کار عملی، فکر منظم، اجماع ملی و مبارزهٔ دوامدار نیاز دارد.
مقالههایی که در صفحه زاویه منتشر میشوند، بیانگر دیدگاه نویسندگان است و لزوما نظر تحریریه افغانستان اینترنشنال را بازتاب نمیدهند. صفحه زاویه با انتشار دیدگاههای گوناگون، میکوشد فضای گفتوگوی باز بین دیدگاههای متفاوت را فراهم کند.
جمهوری اسلامی ایران مقامات طالبان و رهبران برجسته مخالف این گروه را برای شرکت در مراسم تشییع پیکر علی خامنهای به تهران دعوت کرده است. افغانستان در نزدیک به پنج سال گذشته به یکی از پیچیدهترین پروندههای سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده است.
از یک سو، تهران با اداره حاکم در افغانستان روابط نزدیک امنیتی، اقتصادی و مرزی دارد و از سوی دیگر، روابط خود را با جریانهای مخالف طالبان نیز حفظ کرده و همچنان میزبان و حامی سیاسی شماری از رهبران مخالف طالبان محسوب میشود.
این سیاست که بر حفظ همزمان کانالهای ارتباطی با بازیگران رقیب استوار است، در مراسم تشییع پیکر علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، به شکلی کمسابقه آشکار شد. در حالی که مقامهای بلندپایه طالبان در مراسم حضور داشتند، رهبران سرشناس مخالف نیز در آن شرکت کردند.
همزمانی حضور طالبان و مخالفان بهخوبی نشان میدهد تهران همچنان تلاش میکند روابط خود را با همه اضلاع قدرت در افغانستان حفظ کند.
علی خامنهای در نهم حوت ۱۴۰۴ در نخستین موج حملات مشترک امریکا و اسرائیل کشته شد. مراسم رسمی وداع و تشییع او از ۱۳ سرطان ۱۴۰۵ در تهران آغاز شد و تا ۱۸ سرطان در تهران، قم و مشهد ادامه خواهد داشت. جمهوری اسلامی این مراسم را صرفاً به یک آیین سوگواری محدود نکرد، بلکه آن را به صحنهای برای نمایش نفوذ منطقهای، شبکه متحدان و روابط خارجی خود تبدیل کرد.
در همین چارچوب، دعوت همزمان از طالبان و مخالفان این گروه، بیش از آنکه اقدامی تشریفاتی باشد، بازتابدهنده راهبردی است که ایران طی سالهای گذشته در قبال افغانستان دنبال کرده است.
طالبان؛ شریک حاکم تهران در کابل
اداره طالبان هیئتی بلندپایه را برای شرکت در مراسم به تهران اعزام کرد. عبدالغنی برادر، معاون اقتصادی رئیسوزرا، و امیرخان متقی، وزیر امور خارجه، در رأس این هیئت قرار داشتند. رئیسجمهور ایران با هیئت طالبان نیز دیدار کرد.
جمهوری اسلامی پیشتر از ملاحسن آخند، رئیسوزرای طالبان برای شرکت در این مراسم دعوت کرده بود. در همین راستا، علیرضا بیکدلی، سفیر ایران در کابل، دعوتنامه رسمی حضور در مراسم تشییع و خاکسپاری علی خامنهای را به ملا عبدالواسع، رئیس اداره امور ریاستوزرا تسلیم کرده بود.
انتخاب برادر اهمیت ویژهای دارد. او نهتنها از اعضای حلقه اصلی رهبری طالبان محسوب میشود، بلکه یکی از معماران توافق دوحه و شناختهشدهترین چهره سیاسی این گروه در عرصه بینالمللی است. برخلاف بسیاری از رهبران سنتی طالبان، برادر در سالهای اخیر نقش محوری در مدیریت روابط خارجی این گروه ایفا کرده است.
طالبان به روابط با جمهوری اسلامی اهمیت میدهد؛ از اینرو، در سطح بالایی در مراسم شرکت کرد. با این حال، پذیرایی تهران از مخالفان در جایگاه «نمایندگان افغانستان» ممکن است به مذاق طالبان خوش نیاید. رسانههای جمهوری اسلامی، احمد مسعود و محمد محقق را «نمایندگان افغانستان» خواندهاند. این در حالی است که طالبان خود را نماینده دولت و مردم افغانستان میداند؛ از این رو، برای آنان قابل قبول نیست که کشورهای همسایه از مخالفان در جایگاه نمایندگان افغانستان به گرمی استقبال و پذیرایی کنند.
مخالفان طالبان؛ کانالی که تهران آن را نبسته است
در سوی دیگر، احمد مسعود، رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان، و محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، نیز در تهران حضور یافتند و به رهبر پیشین جمهوری اسلامی ادای احترام کردند.
رسانههای دولتی ایران حضور این دو چهره را بهطور گسترده پوشش دادند؛ حضور آنان در مراسم حتی پررنگتر از هیئت طالبان بازتاب یافت.
احمد مسعود و محمد محقق طی سالهای گذشته بارها به ایران سفر کردهاند و در دیدار با مقامهای ارشد جمهوری اسلامی درباره تحولات افغانستان گفتوگو کردهاند. هر دو نیز در مواضع علنی خود از سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی، بهویژه در تقابل با امریکا و اسرائیل، حمایت کردهاند.
در عین حال، نوع حضور دو طرف متفاوت بود. طالبان بهعنوان حکومت مستقر افغانستان در مراسم شرکت کرد، اما رهبران مخالف در قالب شخصیتهای سیاسی و نه نمایندگان یک دولت یا ساختار رسمی در تهران حضور یافتند؛ اما جمهوری اسلامی تشریفات همسانی را برای دو هیئت در نظر گرفته بود.
برخی منابع همچنین از حضور شماری از مقامهای حکومت پیشین و تعدادی از چهرههای سیاسی مستقل در این مراسم خبر دادهاند؛ موضوعی که نشان میدهد تهران همچنان ارتباط خود را با طیف گستردهای از نخبگان سیاسی افغانستان حفظ کرده است.
آیا تهران بار دیگر در پی میانجیگری است؟
همزمانی حضور طالبان و مخالفان، بار دیگر گمانهزنیها درباره احتمال دیدارهای غیرعلنی میان دو طرف را افزایش داد.
ایران پیش از این نیز تلاش کرده بود زمینه گفتوگوی مستقیم میان طالبان و مخالفان را فراهم کند. مهمترین نمونه آن، دیدار احمد مسعود و امیرخان متقی در تهران بود؛ دیداری که هرچند به توافق سیاسی منجر نشد، اما نشان داد جمهوری اسلامی مایل است نقش میانجی را در بحران افغانستان ایفا کند.
این بار نیز برخی منابع گفتهاند برنامه اولیه دیدار با ملا حسن آخند تنظیم شده بود، اما پس از لغو سفر او، مشخص نیست آیا دیداری میان احمد مسعود و ملا عبدالغنی برادر انجام شده است یا خیر.
اگر چنین دیداری صورت گیرد، از نظر سیاسی اهمیت بیشتری نسبت به دیدارهای گذشته خواهد داشت؛ زیرا ملا برادر یکی از تصمیمگیرندگان اصلی در ساختار قدرت طالبان محسوب میشود.
با این حال، موانع گفتوگو همچنان پابرجاست. طالبان معتقد است پرونده جنگ در افغانستان بسته شده و مخالفان باید با استفاده از عفو عمومی به کشور برگردند و زیر چتر «نظام اسلامی» در افغانستان زندگی کنند.
در مقابل، مخالفان میگویند که طالبان حاضر به تقسیم واقعی قدرت نیست و گفتوگو را صرفاً ابزاری برای کسب مشروعیت داخلی و بینالمللی میداند.
همین اختلاف بنیادین باعث شده تلاشهای میانجیگرانه ایران تاکنون به نتیجه ملموسی نرسد.
فاطمیون؛ پیامی فراتر از یک حضور نمادین
یکی دیگر از ابعاد قابل توجه این مراسم، حضور سازمانیافته اعضای لشکر فاطمیون بود.
رسانههای ایران تصاویر متعددی از اعضای این گروه منتشر کردند؛ گروهی متشکل از مهاجران افغانستان که با سازماندهی نیروی قدس سپاه پاسداران در جنگ سوریه شکل گرفت و سالها در کنار نیروهای تحت حمایت جمهوری اسلامی جنگید.
نمایش آشکار حضور فاطمیون را میتوان حامل این پیام دانست که توسعه روابط تهران با طالبان، به معنای کنار گذاشتن همه اهرمهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی در افغانستان نیست.
همزمان، ایران برای ۲۵۰۰ مهمان افغان برای شرکت در این مراسم، ویزا صادر کرده است.
منابع به افغانستان اینترنشنال میگویند که جمهوری اسلامی پاسپورتهای افغانهای دعوتشده به مراسم تشییع جنازه علی خامنهای را در مرز اسلامقلعه و دوغارون ضبط میکند و پس از بازگشت، دوباره به آنان تحویل میدهد. هدف از این اقدام، اطمینان از بازگشت این افراد به افغانستان خوانده است.
صدور ویزا برای حدود دو هزار و ۵۰۰ نفر نشان میدهد ایران همچنان سرمایهگذاری بر شبکههای مذهبی، فرهنگی و اجتماعی در افغانستان را ادامه میدهد.
دکترین ایران؛ رابطه با همه، وابستگی به هیچکس
میزبانی همزمان از طالبان، رهبران مقاومت، سیاستمداران دولت پیشین و شبکههای مذهبی، تصویری روشن از راهبرد جمهوری اسلامی در افغانستان ارائه میدهد.
سیاست کنونی جمهوری اسلامی بر حفظ ارتباط با همه جریانهای اثرگذار استوار شده است؛ فارغ از اینکه آن جریان در دولت باشد یا بیرون از دولت.
ایران امروز یکی از مهمترین شرکای اقتصادی طالبان است. تجارت دوجانبه، صادرات سوخت و برق، همکاریهای مرزی و رایزنیهای مستمر سیاسی، روابط دو طرف را به سطحی رسانده که قطع آن برای هیچیک آسان نیست.
در عین حال، تهران ارتباط خود را با احمد مسعود، محمد محقق، اسماعیل خان، عبدالرب رسول سیاف و شماری دیگر از رهبران مخالف حفظ کرده است؛ ارتباطی که علاوه بر حفظ نفوذ ایران، در رقابت منطقهای با پاکستان نیز اهمیت دارد.
پس از تشدید اختلافهای طالبان و اسلامآباد، پاکستان تلاش کرده است به بخشی از مخالفان طالبان نزدیک شود، اما ایران نیز کوشیده از سقوط مخالفان به دامن پاکستان جلوگیری کند و مانع از کاهش نفوذ سنتی خود در میان این جریانها شود.
از نگاه تهران، حفظ ارتباط با همه بازیگران افغانستان صرفاً یک انتخاب دیپلوماتیک نیست، بلکه بخشی از راهبرد امنیت ملی این کشور است.
این سیاست به جمهوری اسلامی اجازه میدهد فارغ از تغییر موازنه قدرت در کابل، همچنان کانالهای نفوذ خود را حفظ کند، در صورت نیاز نقش میانجی را بر عهده بگیرد و از گسترش نفوذ رقبای منطقهای جلوگیری کند.
مراسم تشییع خامنهای، بیش از آنکه صرفاً یک رویداد مذهبی باشد، به نمایش همین راهبرد تبدیل شد؛ راهبردی که بر حفظ روابط موازی با رقبای افغانستان استوار است و نشان میدهد جمهوری اسلامی همچنان نمیخواهد آینده خود در این کشور را به هیچ جریان واحدی گره بزند.
بر اساس روایت کتاب «تغییر حکومت» که به تازگی منتشر شده است، دونالد ترامپ، رئیسجمهور امریکا، حتی زمانی که برنامهریزی برای حمله به حکومت ایران جریان داشت، همچنان در پی دستیابی به توافقی هستهای با تهران بود.
این موضوع در کتابی با عنوان تغییر رژیم (Regime Change) مطرح شده که با جزییات روایت میکند چگونه مسیر دیپلوماسی در نهایت به کارزار نظامی علیه جمهوری اسلامی انجامید.
این کتاب که هفته جاری منتشر شده، ترامپ را رئیسجمهوری توصیف میکند که تا آستانه آغاز عملیات همچنان معتقد بود دستیابی به راهحلی دیپلوماتیک امکانپذیر است.
اما با متوقف شدن مذاکرات، او بهتدریج به این نتیجه رسید که حکومت ایران در موقعیت آسیبپذیری قرار دارد.
جاناتان سوان و مگی هابرمن، نویسندگان کتاب، نوشتند ترامپ بارها به مشاورانش گفته بود که «احساس خوبی» نسبت به کارزار نظامی علیه جمهوری اسلامی دارد و میخواهد «حکومت را از بین ببرد و بعدا درباره جزئيات تصمیم بگیرد».
این کتاب که بر پایه گفتوگو با مقامهای ارشد حکومت امریکا نوشته شده، روند بحثهای کاخ سفید درباره دیپلوماسی، تغییر حکومت ایران و اقدام نظامی را بازسازی میکند؛ از جمله ارزیابی سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) مبنی بر اینکه اگر ایالات متحده تصمیم به هدف قرار دادن علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، بگیرد، احتمال موفقیت این عملیات بالا است.
نقش ویتکاف و داماد ترامپ
بر اساس این روایت، استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ در امور خاورمیانه و جرد کوشنر، داماد ترامپ و مشاور او، تقریبا تا زمان آغاز حمله، مذاکرات با مقامهای حکومت ایران را در عمان و سوئیس ادامه دادند.
یکی از پیشنهادهای مطرحشده در مذاکرات، تامین رایگان سوخت هستهای مورد نیاز جمهوری اسلامی برای تمام طول عمر برنامه هستهای غیرنظامی بود.
هدف طرح این پیشنهاد آزمودن این مسئله بود که آیا اصرار تهران بر غنیسازی اورانیوم ناشی از نیازهای انرژی است یا تلاشی برای حفظ مسیر بالقوه دستیابی به سلاح هستهای.
در نهایت، ویتکاف و کوشنر به این نتیجه رسیدند که جمهوری اسلامی «در حال وقتکشی» است و مذاکرات را به امید پایان یافتن دوره ریاستجمهوری ترامپ طولانی میکند.
این ارزیابی ترامپ را متقاعد کرد که دیپلوماسی به بنبست رسیده است.
نقش بنیامین نتانیاهو
همزمان، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، به ترامپ فشار میآورد تا علیه حکومت ایران دست به اقدام نظامی بزند.
او استدلال میکرد جمهوری اسلامی به گونه کمسابقهای در موقعیتی آسیبپذیر قرار گرفته و این فرصت ممکن است تکرار نشود.
در این کتاب آمده است نتانیاهو طرحی چهار مرحلهای به ترامپ ارائه کرد که شامل حذف رهبران ارشد جمهوری اسلامی، نابودی توان نظامی آن، سرنگونی حکومت و فراهم کردن زمینه تشکیل دولت جایگزین بود.
در چارچوب این پیشنهاد، نتانیاهو ویدیویی به ترامپ نشان داد که سناریوی دوران پس از جمهوری اسلامی را ترسیم میکرد.
او همچنین از برخی چهرههایی که میتوانستند در دولت آینده نقش داشته باشند، از جمله رضا پهلوی، نام برد.
به نوشته این کتاب، این ارائه، توجه ترامپ را جلب کرد. با این حال، اگرچه او به امکان تحقق دو هدف نخست، یعنی هدف قرار دادن رهبران جمهوری اسلامی و نابودی توان نظامی آن، باور داشت، نسبت به عملی شدن مراحل بعدی، از جمله تغییر حکومت، مردد بود.
مخالفت رئیس سیا و وزیر امور خارجه با تغییر حکومت
ترامپ در نهایت به این نتیجه رسید که مسائل مربوط به تغییر حکومت «مشکل خود آنها» خواهد بود.
با این حال، نویسندگان کتاب مشخص نکردهاند منظور او از «آنها» چه کسانی بودهاند؛ اسرائیل، مردم ایران یا طرف دیگری.
بر پایه این کتاب، ترامپ بر اهدافی تمرکز داشت که از نظر او دستیافتنی بودند، یعنی هدف قرار دادن رهبران حکومت و از بین بردن تواناییهای نظامی آن.
این در حالی است که شماری از اعضای ارشد تیم امنیت ملی ترامپ نسبت به طرح نتانیاهو برای تغییر حکومت در ایران بدبین بودند.
جان رتکلیف، رئیس سیا، این سناریو را «مضحک» توصیف کرد و مارکو روبیو، وزیر خارجه امریکا، نیز آن را رد کرد و گفت: «این حرفها مزخرف است.»
آخرین جلسه اتاق وضعیت
یکی از مهمترین بخشهای کتاب به آخرین نشست «اتاق وضعیت» کاخ سفید پیش از حمله اختصاص دارد، جایی که رتکلیف اطلاعاتی را به ترامپ ارائه کرد که نشان میداد مقامهای ارشد جمهوری اسلامی قرار است در محل اقامت خامنهای در تهران گرد هم آیند.
طبق این روایت، رتکلیف به ترامپ گفت اگر منظور از تغییر حکومت صرفا کشتن خامنهای باشد، «احتمالا میتوانیم این کار را انجام دهیم».
این کتاب همچنین از اختلافنظرهای جدی در تیم امنیت ملی ترامپ پرده برداشت.
دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا، هشدار داده بود یک درگیری طولانی میتواند ذخایر تسلیحاتی امریکا را کاهش دهد، بر موجودی موشکهای رهگیر مورد استفاده برای حمایت از اوکراین و اسرائیل فشار وارد آورد، نیروهای امریکایی را در معرض خطر قرار دهد و حفظ امنیت تنگه هرمز را دشوارتر کند.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهور، نیز بار دیگر مخالفت خود را با اقدام نظامی اعلام کرد، اما به ترامپ گفت اگر او تصمیم به حمله بگیرد، از این موضوع حمایت خواهد کرد.
روبیو که از ادامه سیاست «فشار حداکثری» علیه جمهوری اسلامی حمایت میکرد، استدلال کرد که تغییر حکومت نباید هدف عملیات باشد.
او افزود: «اگر هدف ما تغییر حکومت یا ایجاد قیام باشد، نباید این کار را انجام دهیم.»
به گفته او، نابودی برنامه موشکی حکومت ایران «هدفی است که میتوان به آن دست یافت».
در این کتاب آمده است که ترامپ پس از شنیدن دیدگاه همه مشاورانش، تصمیم نهایی را گرفت و گفت: «فکر میکنم باید این کار را انجام دهیم.»
بر پایه این روایت، ترامپ بعدازظهر روز بعد، زمانی که در حال عزیمت به ایالت تگزاس بود، دستور نهایی حمله را صادر کرد.
نویسندگان کتاب افزودند که ۱۷ روز پس از آغاز جنگ، ترامپ را در دفتر بیضی کاخ سفید دیدند؛ در حالی که به جای نقشههای نظامی، تصاویر درختان افرا روی «میز رزولوت» او پهن شده بود.
ترامپ به آنها گفت: «دارم برای کاخ سفید درخت سفارش میدهم. من خوب بلدم درخت خوب بخرم؛ درخت افرا.»
در ماههای گذشته، تحلیلگران درباره این موضوع بحث کردهاند که آیا ترامپ از ابتدا قصد حمله به ایران را داشت یا دیپلوماسی صرفا ابزاری برای خریدن زمان بود.
اما کتاب «تغییر حکومت» تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد؛ تصویری از رئیسجمهوری که مذاکرات را تقریبا تا آستانه اقدام نظامی ادامه داد، بیش از پیش به غریزه خود اعتماد کرد و در نهایت تصمیم به حمله گرفت، بیآنکه پاسخی روشن برای آینده و آنچه پس از آن رخ خواهد داد، داشته باشد.