این مقاله که در وبسایت «اسمال وار ژورنال» منتشر شده است، آقای بیلارد خروج آشفته امریکا از افغانستان در اگست ۲۰۲۱ و استیلای طالبان را «پایانی ننگین و تحقیرآمیز» بر دو دهه فداکاری نیروهای امریکایی در افغانستان میداند.
او میگوید در حالیکه یکی از اهداف علنی تهاجم امریکا در سال ۲۰۰۱، جلوگیری از تبدیل افغانستان به پناهگاه امن تروریستی بود، اما خروج ایالات متحده و استیلای طالبان، افغانستان را در وضعیتی قرار داد که بهطرزی حیرتآور، برای منافع امنیتی امریکا و جهان بدتر از سپتمبر ۲۰۰۱ است.
او میگوید با آنکه افغانستان در حاشیه توجه جهانی قرار گرفته، گروههای پراکنده مقاومت ضدطالبان در حال انجام شورش برعلیه این گروهند که اگر بهدرستی توانمند شوند، میتوانند به نتایج راهبردی همسو با منافع امنیتی امریکا دست یابند.
او بدین باور است که اکنون زمانی ایدهآل برای تقویت تلاشهای مقاومت در افغانستان است؛ زیرا طالبان همزمان درگیر تنشها با پاکستان در امتداد خط دیورند، از دست دادن عواید تریاک، خطر قطع پرداختهای هفتگی ۴۰ میلیون دالری از سوی امریکا، و مدیریت عملیات ضدشورش خود علیه داعش است. مجموع این عوامل بدترین انقباض اقتصادی در تاریخ معاصر افغانستان را رقم زده است.
نویسنده این مقاله تصریح میکند که امریکا اکنون با حمایت از جنبشهای فعال ضدطالبان، هم میتواند پناهگاههای امن تروریستان را در خاک افغانستان که امنیت جهانی را تهدید میکند از میان ببرد و هم دسترسی راهبردی واشنگتن به آسیای میانه را احیا کند.
مولفه اصلی که باید در گام نخست بررسی شود، چگونگی پیشبرد «شورش» در برابر «ضدشورش» است. در جنگ جهانی اول، افسر ارتش بریتانیا توماس ای. لارنس (معروف به «تی. ای. لارنس) در قالب «بیستوهفت مقاله» الگوی روشنی ارائه کرد که چگونه قدرتهای غربی میتوانند شورشهای خارجی را بهگونهای موفق توانمند سازند.
در بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸، او قیام پراکنده قبایل عرب را به کارزاری راهبردی بدل کرد که امپراتوری عثمانی را در حجاز فلج ساخت. او بر انسجام، مشروعیت سیاسی و کمک خارجی تأکید داشت تا از ضعفهای اشغالگری بهره ببرد.
بیلارد معتقد است که امروز با گذشت بیش از چهارسال از حاکمیت طالبان، افغانستان شرایط مشابهی دارد: رژیمی نامحبوب و ناتوان در حکومتداری، جمعیتی طردشده، جغرافیای ناهموار مناسب برای جنگ چریکی، و جنبشهای نوپای مقاومتی که در پی وحدتاند.
سختگیری ایدئولوژیک و ضعف اداری طالبان شکافهایی ایجاد کرده است که یک مقاومت منسجم و مردممحور میتواند این گروه را حذف کند. بیلارد میگوید گروههای مقاومت ضدطالبان با بهکارگیری اصول «بیستوهفت مقاله» لارنس، میتوانند از حملات پراکنده و کوچک به سمت کارزاری گسترده و پایدار برای فرسایش کنترول طالبان گذار کنند.
بیلارد میگوید دولتهای غربی میتوانند با حمایت ناملموس، بدون تکرار اشتباهات گذشته، این نتیجه را ممکن سازند.
ضعفهای طالبان در سال ۲۰۲۵
تا اواخر ۲۰۲۵، رژیم طالبان با بحرانهایی از جمله مشروعیت، منابع و امنیت مواجه بوده است. از نظر اقتصادی، افغانستان در معرض سقوط قرار گرفته است. قطع ناگهانی کمکهای بینالمللی در ۲۰۲۱، مسدود شدن داراییهای بانک مرکزی و تحریمهای دوامدار، بیکاری مزمن، بدهی خانوارها و فقر همهشمول را بهبار آورده است.
سیاستهایی چون ممنوعیت آموزش دختران و اشتغال زنان، سالانه میلیاردها دالر به اقتصاد افغانستان آسیب زده و نارضایتی را تشدید کرده است. اخراجهای گسترده مهاجران افغان از پاکستان و ایران، فشار مضاعفی بر خدمات ابتدایی وارد کرده است.
ناکامی طالبان در حکومتداری، این وضعیت را وخیمتر ساخته است. فساد و جانبداری از تندروهای پشتون، جوامع غیرپشتون و حتی جناحهای میانهرو طالبان را طرد کرده است. بازداشتها و تصفیههای قومی در ولایتهایی چون بدخشان از شکافهای درونی طالبان حکایت دارد. نوسان در سیاست مواد مخدر و گسترش متآمفتامین، ناهماهنگی اداری این گروه را برجسته میکند.
از نگاه نظامی، طالبان از یکسو با تهدید داعش روبهرو است و از سوی دیگر، تنشهای دوامدار این گروه با پاکستان به یک خطر جدی برای حاکمیت طالبان تبدیل شده است. نیروهای طالبان بیش از حد پراکندهاند؛ آنها در ۳۴ ولایت حضور دارند و بیشتر به ایستهای بازرسی و پایگاههای ثابت تکیه میکنند که در برابر حملات سریع و ناگهانی آسیبپذیرند.
فرار نیروهای طالبان و کمبود نیروی تازه، نشاندهنده روحیه پایین در میان جنگجویان طالبان است؛ گروهی که برای جنگجویانش وعده پیروزی داده بود، اما در عمل انزوا و دشواریهای فراوان بههمراه آورده است. مجموع این مشکلات، ضعفهایی را نشان میدهد که یادآور شرایطی است که لارنس در زمان امپراتوری عثمانی از آن بهرهبرداری کرده بود.
درسهای محوری لارنس
لارنس تجربههایش را در قالب «بیستوهفت مقاله» که در آگست ۱۹۱۷ منتشر شد، بهصورت راهنمایی عملی برای افسران بریتانیایی همکار با نیروهای نامنظم عرب ارائه کرد. چند اصل آن برای افغانستان امروز نیز مستقیم قابل تطبق است.
نخست، تحرک و پراکندگی بین نیروهای چریکی مهمتر از تمرکز بین آنان است. لارنس میگوید هرچه شیوه جنگ غیرمعمولتر باشد، شانس موفقیت بیشتر میشود.
بیلارد میگوید در کوهها و درههای افغانستان، گروههای کوچک چریکی میتوانند با استفاده از حیوانات بارکش یا موتورسایکل به کاروانها و پاسگاههای طالبان حمله کنند و فورا محل را ترک نمایند؛ روشی که پیش از این نیروهای شوروی و ناتو را نیز خسته و فرسوده کرده بود.
دوم، سیاست بر جنگ مقدم است. به باور لارنس، جلب اعتماد رهبران و مردم از هر چیز مهمتر است. پیروزی مقاومت تنها با شکست نظامی طالبان بهدست نمیآید، بلکه وابسته به این است که ناتوانی طالبان در تأمین امنیت و اداره کشور نشان داده شود و در برابر آن، یک بدیل فراگیر و قابل قبول برای مردم ارائه گردد.
سوم، جنگ مردممحور: «درباره مردم هرچقدر میتوانید بیاموزید، خانوادهها، قبایل، دوستان و دشمنان، چاهها، تپهها و راهها را بشناسید»
در افغانستان چندقومیتی، مقاومت باید بهمثابه رهایی ملی تفسیر شود، نه انحصارطلبی تاجیک یا اوزبیک، تا قبایل ناراضی پشتون نیز جذب شوند.
چهارم، حمایت خارجی بدون سلطه: «کوشش نکنید همهچیز را خودتان انجام دهید.» طلا، مواد انفجاری و مشاوران بریتانیایی در تضعیف امپراطوری عثمانی مؤثر بودند اما آنان همواره پنهان ماندند. معادلهای امروزی مثل سلاح، اطلاعات و آموزش میتوانند همان اهرم را ایجاد کنند.
پنجم، جنگ روانی: «چاپخانه بزرگترین سلاح زرادخانه فرمانده مدرن است.» گروههای مقاومت افغان میتوانند با رسانههای اجتماعی و شبکههای دیاسپورا، جنایات طالبان را برجسته و موفقیتهای میدانی خود را نمایش دهند.
بیلارد معتقد است این اصول که در برابر امپراتوری عثمانی در قرن بیستم کارآمد بود؛ اگر هوشمندانه تطبیق یابد، در برابر تئوکراسی قرن بیستویکم نیز میتواند مؤثر باشد.
سیمای کنونی مقاومت افغانستان
بازیگران اصلی گروههای مسلح ضدطالبان، «جبهه مقاومت ملی افغانستان» به رهبری احمد مسعود، و «جبهه آزادی افغانستان» به فرماندهی جنرالهای پیشین ارتش ملی، از جمله یاسین ضیایند. گروههای کوچکتری چون «جنبش آزادی افغانستان» و «سربازان آزادی» نیز در برخی مناطق فعالاند.
تا اواسط سال ۲۰۲۵، گزارشها از فعالیت نیروهای جبهه مقاومت در بیش از دوازده ولایت افغانستان حکایت داشت؛ حملات کمین و یورشهایی که طالبان را وادار به اعزام نیرو به شمال کرد. جبهه آزادی نیز در هشت ماه نخست ۲۰۲۵، دهها حمله علیه طالبان انجام داده است. هر دو گروه در کنفرانس پنجم «روند ویانا» در فبروری ۲۰۲۵ شرکت کردند که نشانهای از هماهنگی سیاسی در سطح مقدماتی است.
نقاط قوت این گروههای ضدطالبان، انگیزه بالا، شناخت دقیق جغرافیا و وفاداری از نیروهای پیشین امنیتی افغانستان است؛ اما نقاط ضعف آنان، پراکندگی مزمن، رقابتهای شخصی سیاستمداران تبعیدی، کمبود سلاح سنگین، و نبود پناهگاه امن فرامرزی است.
تأمین مالی یکی از مواردی است که این کارزارها را محدود کرده است. هرچند تلاش برای وحدت ادامه دارد، اما فرماندهی عملیاتی واحد هنوز شکل نگرفته است. شورش موازی داعش از یکسو نیروهای طالبان را در شرق درگیر میکند، و از سوی دیگر خطر فرقهای شدن منازعه را بالا میبرد.
راهبرد لارنس؛ گروههای مقاومت چگونه میتوانند پیروز شوند؟
گروههای مقاومت با الهام از راهبرد لارنس، میتوانند منسجم و گسترده عملیات خود را پیش ببرند و به نتایج سیاسی ملموسی دست یابند؛
۱) ایجاد فرماندهی سیاسی-نظامی واحد: شورای متشکل از جبهه مقاومت و جبهه آزادی و نمایندگان اقلیتها میتواند رهبران تبعیدی و فرماندهان میدانی را آشتی دهد و برنامهریزی مشترک را ممکن سازد.
۲) تحرک و جنگ غیرمستقیم در اولویت باشد: گروههای کوچک ۲۰ تا ۵۰ نفره میتوانند با استفاده از پهپاد و ماینهای کنار جاده، راههای اکمالاتی طالبان را مختل کنند و به اهداف مهم اما محدود حمله نمایند. در این روش، ضربه زدن به تجهیزات و زیرساختها از کشتن افراد اثر بیشتری دارد.
۳) حفاظت از مردم و ادارهٔ مناطق آزادشده: در مناطق دورافتاده و آزادشده باید فضاهای امن ایجاد شود؛ جاهایی که عدالت رعایت شود، غذا به مردم برسد و دختران بتوانند درس بخوانند. این کار نشان میدهد که این الگو از طالبان بهتر و عادلانهتر است و باعث میشود برخی از نیروها و حامیان طالبان از آنها جدا شوند.
۴) عملیات رسانهای و اطلاعاتی: با پخش ویدیوهای موفقیت، صحبتهای کسانی که از طالبان جدا شدهاند و افشای فساد و ناکارآمدی طالبان، میتوان تصویر «شکستناپذیر بودن» آنها را در ذهن مردم از بین برد.
۵) استفاده از شکافهای قومی و قبیلهای: قبایل ناراضی، بهویژه در میان پشتونها، میتوانند با وعده عفو، امنیت و توسعه پس از تغییر حکومت، جذب شوند.
اگر این کارها بهصورت منسجم انجام شوند، اداره کشور برای طالبان بسیار پرهزینه و دشوار میشود. تجربه تاریخی نشان میدهد که مجاهدین در دهه ۱۹۸۰ و اتحاد شمال در سال ۲۰۰۱ با روشهایی شبیه به این توانستند پیروز شوند.
نقش غرب
دولتهای غربی میتوانند الگوی بریتانیا در جنگ جهانی اول در منطقه حجاز را تکرار کنند: توانمندسازی گروههای مقاومت و نه رهبری. در این میان، تبادل اطلاعات استخباراتی بیشترین بازده را دارد از جمله ارسال تصاویر هوایی، رهگیری سیگنالها و دادههای پهپادی میتواند اثرگذاری مقاومت را چندبرابر کند.
ارسال محدود سلاحهای مانند ضدزره و ضدهوایی و پهپادهای مسلح میتواند برتری هوایی و زرهی طالبان را خنثی سازد.
آموزش نیروهای ضدطالبان در کشورهای ثالث امن، عملیات را حرفهای میکند. تأمین مالی از مسیرهای ناملموس، دوام مقاومت را تضمین مینماید.
حمایت دیپلوماتیک و عملیات اطلاعاتی در رسانههای بینالمللی، فرسایش روانی طالبان را تسریع میکند. همه حمایتها باید مشروط به وحدت، حفاظت از غیرنظامیان و برنامه سیاسی فراگیر باشد تا از تکرار هرجومرج دهه ۱۹۹۰ جلوگیری شود. در صورت کاربست این اصول، هزینهها بسیار کمتر از دو تریلیون دالر ۲۰۰۱–۲۰۲۱ خواهد بود.
خطرات و پاسخها
منتقدان هشدار میدهند که این مسیر ممکن است باعث پخش بیشتر سلاح، واکنش منفی پاکستان یا حتی جنگ داخلی شود. احتمال چنین خطرهایی وجود دارد، اما انجام ندادن این اقدامات عملا به قویتر شدن طالبان و تبدیل افغانستان به پناهگاه امن گروههای تروریستی منجر میشود. اگر این روند با دقت و مدیریت هوشمندانه پیش برود، حمایت محدود و کمهزینه از نیروهای مخالف، از بیعملی و بیتفاوتی خطر کمتری دارد و میتواند از تثبیت کامل طالبان جلوگیری کند.
نتیجهگیری
افغانستان هنوز کاملا از دست نرفته است. تاریخ و تجربه لارنس نشان میدهد نیروهای مقاومت نامنظم اما مصمم، با مشورت خردمندانه و دریافت حمایت پایدار، میتوانند با بهرهگیری از شکنندگی اداری و بیمشروعیتی سیاسی طالبان، بر این گروه غلبه کنند. اگر گروههای مقاومت افغان این درسها را نهادینه سازند و غرب حمایت حسابشده فراهم کند، مهار طالبان هنوز ممکن است.