دلایل شدتگرفتن جنگ در بلوچستان

با آنکه در دو سال گذشته درگیری میان مهمترین گروه مسلح جداییطلب بلوچ و نیروهای امنیتی پاکستان بهگونه چشمگیری افزایش یافته بود، در دو هفته نخست ماه جولای شدت این درگیریها به سطحی بیسابقه رسید.
فعال سیاسی

با آنکه در دو سال گذشته درگیری میان مهمترین گروه مسلح جداییطلب بلوچ و نیروهای امنیتی پاکستان بهگونه چشمگیری افزایش یافته بود، در دو هفته نخست ماه جولای شدت این درگیریها به سطحی بیسابقه رسید.
ویژگی تازه این دور از درگیریها این است که در گذشته، بیشتر حملههای مسلحانه و تلفات ناشی از آن به مناطق بلوچنشین جنوب بلوچستان محدود بود. مناطق پشتوننشین در شمال این ایالت تا حد زیادی آرام مانده بود، اما اکنون وضعیت تغییر کرده است.
تحریک طالبان پاکستان، تیتیپی، نیز حملههای گستردهای را در مناطق پشتوننشین بلوچستان آغاز کرده است. به این ترتیب، حمله بر نیروهای امنیتی و تاسیسات دولتی پاکستان در بلوچستان دیگر تنها از سوی ارتش آزادیبخش بلوچ، بلوچستان، و شماری از گروههای مسلح بلوچ انجام نمیشود. تحریک طالبان پاکستان و شاخه خراسان داعش نیز اکنون در این جنگ نقش فعال دارند.
بلوچستان از نظر جمعیت تنها ۶٫۱۶ درصد جمعیت پاکستان را در خود جای داده است، اما از نظر مساحت بزرگترین ایالت این کشور به شمار میرود و حدود ۴۳٫۶ درصد خاک پاکستان را در بر میگیرد.
تامین امنیت در چنین منطقه پهناور و کمجمعیتی، یکی از چالشهای بزرگ امنیتی پاکستان است. بلوچستان همچنین موقعیت جغرافیایی راهبردی دارد. این ایالت در شمال با افغانستان، در غرب با ایران و در جنوب با سواحل اقیانوس هند وصل است.
در دو هفته نخست ماه جولای، ارتش آزادیبخش بلوچ بر شهر چاغی حمله کرد و برای مدتی کنترل این شهر حدود صد هزار نفری را به دست گرفت. افراد مسلح این گروه وارد یک مرکز پولیس شدند، نیروهای امنیتی را خلع سلاح کردند و سلاحهای آنان را با خود بردند.
ارتش آزادیبخش بلوچ همچنین بر مرکز یک پروژه استخراج مس و طلا در چاغی حمله کرد. بر اساس گزارشها، در این حمله ده نفر کشته شدند که یکی از آنان شهروند ترکیه بود. افراد مسلح این گروه یک ساختمان بانک را نیز در چاغی آتش زدند.
چند ساعت بعد، نیروهای پاکستانی پس از درگیریهای شدید با ارتش آزادیبخش بلوچ، دوباره کنترل شهر را به دست گرفتند. افراد مسلح این گروه در ولسوالیهای نوشکی، خاران و واشوک نیز بر پایگاهها و کاروانهای نظامی پاکستان حمله کردند.
دو طرف درباره تلفات این درگیریها ادعاهای متفاوتی مطرح کردهاند، اما منابع مستقل تاکنون این ادعاها را تایید نکردهاند.
در چهارم جولای، تحریک طالبان پاکستان در منطقه حنهورگ در حومه کویته بر باشندگان محل حمله کرد. در این حمله چهار نفر کشته و ۱۱ نفر دیگر ربوده شدند. دو روز بعد، افراد ربودهشده با میانجیگری جرگه بزرگان محل آزاد شدند.
بلافاصله پس از این رویداد، افراد مسلح تحریک طالبان پاکستان بر یک مرکز پولیس در منطقه پشتوننشین ولسوالی زیارت در بلوچستان حمله کردند. مهاجمان ابتدا ۱۲ پولیس را ربودند و سپس آنان را کشتند.
حدود ۳۰ پولیس دیگر در داخل مرکز خود در محاصره ماندند و برای دو روز در برابر مهاجمان مقاومت کردند. آنان بارها درخواست کمک کردند، اما هیچ کمکی به آنها نرسید. سرانجام این ۳۰ پولیس نیز از سوی افراد مسلح تحریک طالبان پاکستان کشته شدند.
باشندگان زیارت، حکومت را به دلیل نرساندن کمک به پولیسها به بیتوجهی شدید متهم میکنند. آنان ابتدا در زیارت دست به تحصن زدند و سپس اعتراض خود را به کویته منتقل کردند.
معترضان خواهان تحقیق مستقل قضایی، روشنشدن حقیقت و محاکمه قانونی افراد مسوول این رویداد هستند. تا زمان تهیه این نوشته، تحصن اعتراضی باشندگان زیارت در کویته همچنان ادامه داشت.
مبارزه ملیگرایان بلوچ علیه دولت پاکستان سابقه طولانی دارد. این مبارزه پس از رویدادهای سال ۱۹۴۸ آغاز شد. در آن زمان پاکستان خان میر احمد یار خان، حاکم دولت مستقل قلات، را بازداشت کرد و قلات را زیر کنترل خود درآورد. از آن زمان تاکنون، سه نسل از بلوچها برای استقلال مبارزه کردهاند.
در سالهای اخیر، جنگ بلوچستان ابعاد تازهای پیدا کرده است. پاکستان و چین در سال ۲۰۱۴ توافق دهلیز اقتصادی چین و پاکستان را امضا کردند.
بر اساس این توافق، بندر گوادر در بلوچستان به شهر کاشغر در ایالت شینجیانگ چین وصل میشود تا چین بتواند از راه اقیانوس هند به خلیج فارس و بازارهای خاورمیانه دسترسی مستقیم پیدا کند. به این ترتیب، بندر گوادر به بخش مهمی از نفوذ راهبردی چین در سطح منطقه و جهان تبدیل میشود.
گسترش نفوذ چین بهطور طبیعی نگرانی قدرتهای غربی، بهویژه امریکا، را برانگیخته است. پاکستان برای حفظ حمایت امریکا، پیشنهاد کرده است که بندر پسنی، در حدود ۸۰ کیلومتری بندر گوادر، برای حضور امریکا در نظر گرفته شود.
اسلامآباد تلاش میکند در روابط خود با چین و امریکا توازن برقرار کند. با این حال، این پرسش همچنان مطرح است که آیا منافع راهبردی دو قدرت رقیب میتواند در یک منطقه حساس با هم سازگار شود، بهویژه زمانی که این منطقه به محدوده تنش میان ایران و امریکا نیز نزدیک است.
موضوع مهم دیگر، ذخایر گسترده طبیعی بلوچستان است. بلوچستان مانند افغانستان، منطقهای غنی از گاز طبیعی، نفت، مس، طلا، نقره و دیگر مواد معدنی ارزشمند به شمار میرود.
رقابت قدرتهای بزرگ برای کنترل این منابع و بهرهبرداری از منافع اقتصادی آن نیز دور از انتظار نیست. در چنین وضعیتی، مدیریت متوازن روابط با چین و امریکا برای پاکستان روزبهروز دشوارتر میشود.
از سوی دیگر، گسترش فعالیتهای تحریک طالبان پاکستان به مناطق پشتوننشین شمال بلوچستان نیز یک تحول مهم راهبردی به شمار میرود. ممکن است عوامل گوناگون امنیتی، سیاسی و منطقهای در پشت این اقدام قرار داشته باشد.

غیبت مقامهای ارشد طالبان در مراسم تشییع جنازه امیر پیشین قطر، توجه ناظران سیاسی را به روابط پر فراز و نشیب کابل و دوحه جلب کرده است. این درحالی است که اخیرا هیئت بلندپایه طالبان به مراسم تشییع جنازه رهبر پیشین جمهوری اسلامی به تهران رفت.
قطر در دو دهه گذشته یکی از مهمترین بازیگران در پرونده افغانستان به ویژه در رابطه به موضوع گفتوگوهای صلح با طالبان بوده است. دوحه با میزبانی از دفتر سیاسی طالبان، زمینه گفتوگوهای این گروه با ایالات متحده را فراهم و پس از آن چند دور مذاکرات بینالافغانی میان حکومت پیشین و طالبان را تسهیل کرد.
دوحه پس از بازگشت دوباره طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، به عنوان یکی از معدود کانالهای ارتباطی میان کابل و جامعه جهانی باقی ماند؛ نقشی که ناظران آن را در بازگشت مجدد طالبان به قدرت بسیار پررنگ و حیاتی ارزیابی میکنند.
با این حال، در مراسم تشییع شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی، امیر پیشین قطر، هیچ مقام ارشد اداره طالبان از کابل به دوحه نرفت. تنها سهیل شاهین، سفیر طالبان در دوحه در این مراسم شرکت کرد که به باور آگاهان نشاندهنده سطح پایین روابط است.
این غیبت در حالی رخ داد که در سالهای گذشته، مقامهایی همچون ملا عبدالغنی برادر، معاون اقتصادی ریاستوزرا، امیرخان متقی، وزیر خارجه، ملا محمد یعقوب مجاهد، وزیر دفاع و دیگر چهرههای کلیدی طالبان بارها با هواپیماهای اختصاصی قطری به دوحه سفر کرده بودند.
مقایسه رفتار طالبان در قبال قطر و ایران
غیبت طالبان در مراسم تشییع امیر پیشین قطر زمانی بیشتر مورد توجه قرار گرفت که با رفتار دیپلوماتیک این گروه در قبال همسایه غربیشان، ایران، مقایسه شد. در سالهای اخیر، طالبان برای مراسمهای رسمی و مذهبی در ایران، از جمله مراسم تشییع ابراهیم رئیسی، رئیسجمهور پیشین، و علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، هیئتهای بلندپایهای را به تهران اعزام کردند. حضور مستقیم ملا برادر و امیرخان متقی در این مراسمها، نشاندهنده تلاش کابل برای نمایش روابط نزدیک با تهران بود. اما در مورد قطر، کشوری که سالها به عنوان جدیترین حامی و شریک دیپلوماتیک طالبان شناخته میشد، چنین سطحی از توجه و حضور دیپلوماتیک مشاهده نشد.
کرزی و عبدالله جای طالبان را پر کردند؟
در غیاب مقامهای ارشد طالبان، چهرههای سیاسی پیشین افغانستان تلاش کردند خلاء دیپلوماتیک موجود را پر کرده و حضور خود را در مناسبات با قطر برجسته کنند. حامد کرزی، رئیسجمهور پیشین افغانستان، به سفارت قطر در کابل رفت و کتاب یادبود امیر پیشین قطر را امضا کرد. پیشتر، کرزی در مصاحبهای با شبکه الجزیره قطر، از نقش تاریخی دوحه در روند صلح افغانستان و تلاشهای این کشور برای تسهیل گفتوگوهای بینالافغانی قدردانی کرد. به باور ناظران، اگر زمینههای سفر برای آقای کرزی فراهم بود، احتمال میرفت که او شخصاً در مراسم تشییع جنازه شرکت کند؛ اما طالبان در سالهای گذشته همواره مانع سفرهای خارجی وی شدهاند که ممانعت از سفر او برای شرکت در مراسم تشییع علی خامنهای در تهران نمونهای از این محدودیتهاست.
همزمان، عبدالله عبدالله، رئیس پیشین شورای عالی مصالحه حکومت پیشین، با حضور در سفارت قطر در کابل، دفتر یادبود را امضا و با خانواده سلطنتی و مردم قطر ابراز همدردی کرد.
حضور پررنگ پاکستان و رهبران منطقه در دوحه
در مقابل، پاکستان با اعزام یک هیئت بلندپایه به ریاست شهباز شریف، نخستوزیر، و با همراهی نواز شریف، نخستوزیر پیشین این کشور، سطح بالای روابط استراتژیک خود با قطر را به نمایش گذاشت.
حضور مقامهای ارشد پاکستان در این مراسم، نشاندهنده اهمیت روزافزون روابط اسلامآباد و دوحه در معادلات سیاسی، اقتصادی و امنیتی منطقه است. رسانههای دولتی و بینالمللی همچون قطر تریبون تایید کردند که علاوه بر رهبران پاکستان، مقامات ارشد و سران برجستهای از جمله قاسم جومارت توکایف، رئیسجمهور قزاقستان، عبدالفتاح السیسی، رئیسجمهور مصر، شیخ سیف بن زاید، معاون نخستوزیر و وزیر کشور امارات متحده عربی، شیخ صباح خالد الصباح، ولیعهد کویت، شاهزاده سلمان بن حمد آل خلیفه، ولیعهد و نخستوزیر بحرین، احمد شرع، رئیس سوریه، نواف سلام، نخستوزیر لبنان و پل کاگامه، رئیسجمهور رواندا و نخستوزیر ایتالیا به همراه دهها مقام خارجی و هیئت بلندپایه دیگر در قصر لوسیل دوحه حضور یافتند و به امیر قطر ادای احترام کردند.
چرخش تدریجی طالبان از دوحه به ابوظبی؟
برخی تحلیلگران معتقدند سردی روابط میان طالبان و قطر را باید در چارچوب چرخش و تغییر اولویتها در سیاست خارجی این گروه بررسی کرد. طالبان در سالهای اخیر روابط خود را با امارات متحده عربی به شکل چشمگیری گسترش داده است. ابوظبی پس از بازگشت طالبان به قدرت، کانالهای ارتباطی بسیار فعالی را با کابل ایجاد کرد و تعاملات اقتصادی و دیپلوماتیک گستردهتری نشان داد. به باور کارشناسان، هر اندازه کابل به ابوظبی نزدیکتر شده، فاصله آن از دوحه افزایش یافته است.
امارات برخلاف قطر که بیشتر نقش میانجی سیاسی میان طالبان و غرب را بازی میکرد، تلاش دارد خود را به عنوان یک شریک اقتصادی و امنیتی واقعبین برای طالبان تعریف کند. ابوظبی حتی برای جلب رضایت طالبان، محدودیتهای سختی بر فعالیت سیاسی مخالفان این گروه اعمال کرد؛ تا جایی که اشرف غنی، رئیسجمهور پیشین افغانستان، مجبور به ترک امارات شد. غنی پس از خروج از ابوظبی اعلام کرد که در امارات اجازه هیچگونه سخن گفتن یا فعالیت آزادیخواهانه سیاسی را نداشته است.
دلایل احتمالی سردی روابط کابل و دوحه
پیش از این نیز گزارشهای متعددی درباره نارضایتی دوحه از سیاستهای سختگیرانه طالبان منتشر شده بود. اختلافنظر عمیق درباره موضوعات داخلی افغانستان، بهویژه ممنوعیت آموزش دختران و محدودیتهای فزاینده اجتماعی، از عوامل اصلی ایجاد فاصله میان دو طرف به شمار میرود.
قطر بارها از طالبان خواسته بود تا برای کسب مشروعیت بینالمللی، در زمینه حقوق بشر و تشکیل حکومت فراگیر انعطاف نشان دهد؛ خواستههایی که همواره با مقاومت شدید قندهار و حلقه نزدیک به هبتالله آخندزاده مواجه شده است.
شایان ذکر است که نخستوزیر و وزیر خارجه قطر، تنها مقام خارجی بلندپایهای بود که برای گفتوگوی مستقیم در این زمینهها با هبتالله آخندزاده به قندهار سفر کرد، اما این تلاشها نتیجه ملموسی در پی نداشت.
از سوی دیگر، پاسخ منفی طالبان به مطالبات منطقهای و بینالمللی در خصوص مهار شبهنظامیان خارجی، موضع قطر را به عنوان حامی و واسطه دیپلوماتیک این گروه در سطح جهانی زیر سوال برده است. همزمان، تنوعبخشی طالبان به روابط خود با کشورهایی چون ایران، چین، روسیه و امارات، نیاز انحصاری کابل به دوحه را به عنوان تنها پنجره ارتباطی با جهان به شدت کاهش داده است.
از سوی دیگر، دوحه در گذشته میزبان مذاکرات میان طالبان و پاکستان نیز بوده است. به نظر میرسد بخشی از نارضایتی و سردی روابط طالبان با قطر، به نحوه برخورد و مدیریت این کشور در روند مذاکرات دوحه میان کابل و اسلامآباد بازمیگردد.
پیام سیاسی غیبت طالبان
با توجه به تاریخچه طولانی روابط طالبان و قطر، غیبت رهبران ارشد طالبان در مراسم تشییع امیر پیشین این کشور، یک چرخش معنادار دیپلوماتیک تلقی میشود. این اقدام نشان میدهد طالبان در حال عبور از دوره تکیه بر «محور دوحه» هستند و تلاش میکنند شبکه تعاملات منطقهای خود را بدون پذیرش هنجارها و فشارهای سیاسی قطر توسعه دهند.
با این حال، به حاشیه راندن قطر میتواند در بلندمدت هزینههای سیاسی سنگینی برای طالبان داشته باشد؛ چرا که دوحه همچنان قویترین و معتبرترین میانجی دیپلوماتیک در ساختار تعاملات میان کابل، کشورهای غربی و نهادهای بینالمللی به شمار میرود.
دعوت یا عدم دعوت دوحه از رهبران طالبان برای این مراسم هنوز روشن نیست؛ با این حال، غیبت طالبان در هر دو سناریو، از سردی آشکار در مناسبات دوجانبه حکایت دارد.
پس از درافتادن طالبان با پاکستان، نزدیکی بیسابقه این گروه به هند، حمله پهپادی طالبان به عمق خاک پاکستان، تداوم حملات مرگبار شبهنظامیان در بلوچستان و خیبرپختونخوا و ناکامی گفتوگوهای منطقهای، اسلامآباد اکنون بهشدت به دنبال تغییر شرایط کنونی در افغانستان است.
تحمل وضعیت موجود برای پاکستان ناممکن شده است؛ چرا که این کشور بیش از هر زمان دیگری در برابر حملات شبهنظامیان آسیبپذیر جلوه میکند. شبهنظامیان با استفاده از عقبههای اجتماعی، سیاسی و امنیتی خود، به نیرویی غیرقابل مهار تبدیل شدهاند. عملیاتهای ارتش پاکستان مانند عملیات عزم استحکام و غضبللحق نه تنها کمکی به کاهش این تهدیدها نکرده، بلکه حملات را پیچیدهتر، گستردهتر و مرگبارتر ساخته است.
امروز بلوچستان به کانون بحران و منازعه تبدیل شده و جغرافیای فعالیت شبهنظامیان بلوچ و تحریک طالبان پاکستان گسترش یافته است. از سوی دیگر، فعالیتهای داعش نیز سیر صعودی به خود گرفته که کشتهشدن دو کریکتباز مسیحی نمونهای از آن است. ابعاد حملات و اهداف این گروهها بزرگتر شده و در برخی مناطق، هماهنگیهای عملیاتی میان آنها دیده میشود. در نتیجه این تحولات، نفوذ اسلامآباد در خیبرپختونخوا کاهش یافته و کنترول نهادهای مجری قانون بهشدت تضعیف شده است.
ریشههای بحران: سایه هند و «خیانت» همسنگران دیروز
پاکستان وضعیت رو به وخامت کنونی را محصول مستقیم حاکمیت طالبان در افغانستان میداند. مقامات اسلامآباد بر این باورند که طالبان از یکسو دست از حمایت همسنگران پیشین خود که سابقه همکاری، میزبانی و حمایت از آنان دارند برنمیدارند و از سوی دیگر، هند از این وضعیت سوءاستفاده کرده و به تعمیق بحران پرداخته است.
هند پس از درگیریهای هوایی سالهای گذشته، در پی انتقام از پاکستان است؛ مواجههای که در آن پاکستان پس از سرنگونی جنگندههای رافال فرانسویِ هند، مانور تبلیغاتی گستردهای به راه انداخت، خود را پیروز میدان معرفی کرد و جایگاهش را در سطح منطقه و جهان تثبیت کرد. مقامات پاکستانی تا مدتها از آن رویداد به عنوان یک پیروزی بزرگ یاد میکردند؛ اما دهلینو این روایت را برنمیتابد و حاضر است با هر هزینه و ابزاری این موازنه را تغییر دهد. از آنجا که جنگ مستقیم گزینه مطلوبی نیست، جنگ غیرمستقیم (نیابتی) برای دهلینو بسیار موثر واقع شده است. در این میان، طالبان تنها ابزاری است که در حال حاضر با پاکستان در چالشی جدی قرار دارد. هند بخشی از هزینه منازعه با پاکستان را از طریق طالبان تامین میکند؛ راهبردی که برای دهلی کمهزینه و بیدردسر و برای اسلامآباد بهشدت خطرناک است.
پاکستان قطعا به دنبال تغییر این وضعیت است. نخستوزیر و فرمانده کل ستاد ارتش پاکستان در سفر اخیر خود به بلوچستان، بر تعهد خود برای مهار تروریسم و نابودی پناهگاههای آنان تاکید کردند. آنها به این نتیجه قطعی رسیدهاند که بدون تغییر در وضعیت سیاسی افغانستان، تغییر اوضاع امنیتی در پاکستان ممکن نخواهد بود.
پرسش اصلی این است: آیا پاکستان قادر به ایجاد این تغییر است؟ و اساساً چه نوع تغییری مد نظر اسلامآباد است؟
ابزارهای نفوذ پاکستان و چالشِ «افغانستانِ یکدست»
پاکستان از دهه ۵۰ خورشیدی بدین سو، بارها توانایی خود را در تغییر وضعیت سیاسی افغانستان نشان داده است. اسلامآباد حداقل در سرنگونی سه نظام سیاسی در افغانستان نقش مستقیم داشته است: حکومت دکتر نجیبالله، دولت اسلامی مجاهدین و حکومت جمهوری مورد حمایت غرب. دستگاه استخباراتی پاکستان اشراف بیمانندی بر مناسبات، جریانات و مهرههای سیاسی افغانستان دارد و به خوبی میتواند اوضاع را تحلیل و عناصر متنفذ را جذب کند. حتی در حال حاضر نیز پاکستان در درون بدنه طالبان از نفوذ چشمگیری برخوردار است و با طیف وسیعی از آنها رابطه نزدیک دارد.
با این حال، به دلیل اشتباه محاسباتی گذشته پاکستان، برای اولین بار در پنج دهه اخیر، افغانستان بهطور کامل به دست یک گروه واحد افتاده است. تمام جریانها و گروههای رقیب و با نفوذ از میدان کنار زده شدهاند و تمام قلمرو افغانستان، از واخان بدخشان تا دوردستترین نقاط نیمروز و فراه در کنترول طالبان است. در پنج سال گذشته هیچ گروه مقاومت نیرومندی که بتواند قدرت طالبان را به چالش بکشد پدید نیامده است. طالبان، حکومتی یکدست ایجاد کرده و مطابق برنامه و ایدئولوژی خود کشور را مدیریت میکند. در گذشته این فرصت برای پاکستان مهیا بود که از یک گروه در برابر گروه دیگر استفاده کند، اما اکنون این برگ برنده از دست رفته است. با این وجود، اگر پاکستان اراده قطعی برای تغییر داشته باشد، ابزارهای لازم را برای به کرسی نشاندن برنامههایش در اختیار دارد.
خلأ حاکمیت و بحران مشروعیت طالبان
طالبان پس از پنج سال حاکمیت، همچنان از بحران عمیق مشروعیت رنج میبرد. این گروه نه در داخل کشور مورد قبول جریانهای متنفذ و اقوام قرار گرفته و نه در سطح بینالمللی به رسمیت شناخته شده است. اقدامات افراطی رهبری طالبان، آنها را بیش از پیش از به رسمیت شناخته شدن دور کرده است. تعامل کنونی برخی کشورها با آنها نیز نه از روی رضایت، بلکه از سر ناچاری و نگرانیهای امنیتی است. حتی کشوری مانند روسیه متوجه اشتباه محاسباتی خود شده و اکنون دیگر هیچ کشوری جرات به رسمیت شناختن طالبان را ندارد. تصمیمات پیشامدرن و سنتی رهبری طالبان (مانند برخی محدودیتهای تکنولوژیک) نیز نشان میدهد که آنها برای ساختار حکومتداری مدرن ساخته نشدهاند. این خلأ حقوقی و قانونی، طالبان را بهشدت آسیبپذیر کرده است؛ چرا که هیچ دولتی نمیتواند در خلأ سیاسی دوام بیاورد. این بحران مشروعیت داخلی و بینالمللی، فرصتی طلایی برای پاکستان است تا از این خلأ برای تحقق اهدافش استفاده کند.
شکست اجماع منطقهای
در گذشته، کشورهای منطقه از جنگ و ناامنی جدید در افغانستان حمایت نمیکردند و حاضر نبودند به جریانهای مخالف طالبان پناه یا اسلحه بدهند؛ تاکید منطقه بر حفظ نظم موجود بود. اما ظاهراً این اجماع منطقهای شکسته شده است. کشورها اکنون بهشدت نگران فعالیت شبهنظامیان و مخالفان خود در خاک افغانستان هستند.
امروز هیچ همسایهای بیسیاست و آسودهخاطر نیست. این نگرانی تنها محدود به پاکستان نمیشود؛ ایران بیش از هر کشور دیگری از آدرس افغانستان دغدغه امنیتی دارد؛ گروه «جیشالعدل» با استفاده از عقبه حمایتی در افغانستان بسیار فعال و نیرومند شده و خطر نفوذ داعش به خاک ایران نیز جدی است. چین از فعالیت اویغورها (جنبش اسلامی ترکستان شرقی) هراس دارد و این ترس را پنهان نمیکند. روسیه پیش از این از حمله داعش خراسان آسیب دیده و آسیای مرکزی نیز خواب آرام ندارد؛ تاجیکستان و اوزبیکستان در نگرانی مداوم به سر میبرند و تلاشهای روزافزون آنها برای استحکام مرزها گواه این مدعاست.
در سطح کلان، پاکستان موفق شده است کشورهای منطقه را متقاعد کند که افغانستانِ تحت کنترول طالبان، یک تهدید مشترک است. پاکستان کشورهای متنفذی مانند چین، ترکیه و عربستان سعودی را به عنوان متحدان استراتژیک در کنار خود دارد. این کشورها پالیسیهای خود در قبال افغانستان را در هماهنگی با اسلامآباد تنظیم میکنند و قطعاً پاکستان میتواند در جهتدهی به برنامههای آنها نقش ایفا کند. از سوی دیگر، پیمانهای دفاعی پاکستان با کشورهایی چون عربستان و ترکیه، موضع این کشور را تقویت میکند.
همسویی با غرب و استراتژی واشنگتن
پاکستان بار دیگر به امریکا و غرب نزدیک شده و تلاش دارد پای واشنگتن را به بهانه مبارزه با تروریسم به قضیه افغانستان بکشاند. امریکا رسماً اعلام کرده که از مبارزه پاکستان با تروریسم حمایت میکند و واشنگتن حق دفاع مشروع را برای اسلامآباد قائل شده است.
اگر اسلامآباد موفق شود پای واشنگتن را به این معرکه باز کند و آنها را ترغیب به بازگشت یا حمایت تسلیحاتی کند، معادله قدرت به سرعت عوض خواهد شد. اگرچه هنوز نشانهای از تمایل مستقیم امریکا برای ورود به یک جنگ جدید دیده نمیشود، اما پاکستان در گام نخست تنها به حمایتهای مالی و اعتباری غربیها نیاز دارد. اگر اقتصاد بحرانزده پاکستان از سوی امریکا پشتیبانی شود، اسلامآباد خود قادر خواهد بود قضیه را مدیریت کند. سابقه تاریخی نشان داده که در مسئله افغانستان، بریتانیا، امریکا و ناتو همواره با پاکستان هماهنگ بودهاند.
سناریوهای پیش رو: تغییر رژیم یا تغییر رهبری؟
هنوز مشخص نیست که پاکستان به دنبال تغییر ساختار کلان حاکمیت طالبان است یا صرفاً اصلاحات ساختاری و تغییر رهبری آن را دنبال میکند.
پاکستان بر این باور است که در حال حاضر، عناصر ضداستخبارات پاکستان بر اداره طالبان مسلط هستند؛ چهرههایی که سابقه بازداشت در پاکستان، تسلیمدهی به امریکا و انتقال به گوانتانامو را دارند و اکنون بیشترین مواضع خصمانه را علیه اسلامآباد اتخاذ میکنند. چهرههایی چون عبدالغنی برادر، ملا یعقوب، نورالله نوری، عبدالحق وثیق و خیرالله خیرخواه از این دستهاند.
شواهد نشان میدهد که در این خصوص، همکاری پاکستان با جریانهای مخالف طالبان افزایش یافته است. منابع متعدد تایید میکنند که برخی نیروهای جبهات مخالف طالبان در ایالتهای مرزی پاکستان مستقر شدهاند و هماهنگیهای اولیه آغاز شده است. با این حال، مخالفان طالبان همچنان با دیده شک و تردید به برنامههای پاکستان مینگرند؛ چرا که هنوز اعتماد لازم میان دو طرف شکل نگرفته و سایه سنگین بیاعتمادی چهار دهه گذشته، بر روابط آنها سنگینی میکند.
در هر صورت، پاکستان به این نتیجه رسیده است که بقای وضعیت فعلی به صلاح امنیت ملیاش نیست و دگرگونی اوضاع را یک ضرورت حیاتی میداند؛ اما باید منتظر ماند و دید که این تغییر با چه مکانیسمی و در چه سطحی رقم خواهد خورد.
لیندسی گراهام بیش از دو دهه از چهرههای بانفوذ سیاست خارجی امریکا در مجلس سنای این کشور بود. در همه این دورهها، افغانستان جایگاه ثابتی در سخنان و سیاستهای او داشت. او تا بازگشت طالبان، با خروج کامل نیروهای امریکایی مخالفت کرد و افغانستان را بخشی از امنیت ملی امریکا میدانست.
خبرگزاری آسوشیتدپرس پس از مرگ گراهام در بیست سرطان نوشت که او از مدافعان سیاست خارجی تهاجمیتر امریکا و حضور فعال این کشور در جهان بود.
این خبرگزاری گراهام را سیاستمداری توصیف کرد که برای دفاع از افزایش قدرت نظامی امریکا، پشتیبانی از متحدان واشنگتن و مقابله با دشمنان این کشور به نقاط مختلف جهان سفر میکرد.
افغانستان یکی از مهمترین نمونههای همین جهانبینی گراهام بود. او افغانستان را یک پرونده حاشیهای و بیربط به امریکا نمیدید.
نوشتهها و سخنرانیهای او نشان میدهد که از نگاه او، جنگ افغانستان زمانی برای امریکا پایان مییافت که این کشور دیگر نتواند به پایگاهی برای تهدید امریکا تبدیل شود.
این نگاه باعث شد که گراهام با دولتهای مختلف امریکا بر سر افغانستان همکاری یا مخالفت کند.
او از افزایش نیروها در دوره باراک اوباما حمایت کرد، با کاهش شتابزده نیروها در دوره دونالد ترامپ مخالفت کرد و خروج کامل در دوره جو بایدن را یک اشتباه خطرناک خواند.
از حقوقدان نظامی تا چهره بانفوذ مجلس سنا
زندگینامه رسمی گراهام در وبسایت مجلس سنای امریکا میگوید که او پیش از ورود به سیاست، حقوقدان نیروی هوایی امریکا بود و بیش از سه دهه در بخشهای مختلف نیروی هوایی، گارد ملی هوایی و نیروهای احتیاط خدمت کرد.
او در سال ۲۰۱۵ با درجه دگروالی بازنشسته شد. این سابقه نظامی در شکلگیری نگاه او به امنیت ملی و سیاست خارجی نقش مهمی داشت.
جان مکین، دوست نزدیک گراهام و از چهرههای برجسته حزب جمهوریخواه، خود از مدافعان ادامه حضور امریکا در افغانستان بود. نزدیکی سیاسی و فکری این دو کمک میکند که مواضع گراهام بهتر فهمیده شود. هر دو معتقد بودند که عقبنشینی امریکا از مناطق بحرانی، رقیبان و گروههای مسلح ضد امریکا را تقویت میکند و اعتبار واشنگتن را نزد متحدانش کاهش میدهد.
گراهام قدرت نظامی امریکا را وسیله حفظ نظم جهانی میدانست.
افغانستان برای او ادامه یازدهم سپتامبر بود
برای فهم نگاه گراهام به افغانستان باید به یازدهم سپتامبر برگشت.
او باور داشت که خروج امریکا از افغانستان، در صورتی که هیچ نیروی اطلاعاتی و ضدتروریسم در این کشور باقی نماند، میتواند شرایط پیش از حملات سال ۲۰۰۱ را دوباره ایجاد کند.
گراهام در مقالهای که در سپتامبر ۲۰۱۹ در وبسایت رسمی مجلس سنای امریکا منتشر کرد، نوشت که القاعده هنوز در افغانستان حضور دارد و رابطه این شبکه با طالبان از میان نرفته است.
او همچنین از گسترش داعش شاخه خراسان یاد کرد و گفت هر دو گروه تمایل دارند منافع امریکا و خاک این کشور را هدف قرار دهند. بر همین اساس، او خروج امریکا را به وضعیت امنیتی و توانایی این گروهها وابسته میدانست، نه به یک تاریخ از پیش تعیینشده.
به این معنا که افغانستان برای گراهام بیش از آنکه یک پروژه بازسازی یا دموکراسیسازی باشد، یک سنگر پیشگیری از حملات آینده بود. استدلال اصلی گراهام برای ماندن امریکا امنیت خود امریکا بود.
گراهام میگفت هر طور میشود نیروی محدودی از امریکاییها در افغانستان باقی بمانند حتا اگر تعدادشان اندک باشد.
در نگاه گراهام، وظیفه این نیروی محدود، حفظ توان استخباراتی امریکا، پشتیبانی از نیروی هوایی افغانستان، آموزش نیروهای امنیتی و اجرای عملیات مشخص علیه گروههای تروریستی میتوانست باشد.
او چنین حضوری را یک نوع بیمه امنیتی میدانست.
مذاکره با طالبان
با وجود مواضع تند گراهام علیه طالبان، او اصل مذاکره با همه اعضای این گروه را ناممکن نمیدانست. گراهام در گفتوگویی با شورای روابط خارجی در سال ۲۰۱۱ گفت که بخشی از طالبان میتوانند وارد روند سیاسی شود، مشروط بر اینکه خشونت و تروریسم را کنار بگذارند، قانون اساسی را بپذیرند و در چهارچوب نظام سیاسی فعالیت کنند.
او رهبران اصلی طالبان و شبکه حقانی را در این گروه قابل مصالحه قرار نمیداد.
این دیدگاه باعث شد گراهام در آغاز از تلاش دولت ترامپ برای گفتوگو با طالبان حمایت مشروط نشان دهد.
وقتی طالبان پس از معاهده با امریکا در دوحه حکومت اشرف غنی را سقوط داد، گراهام بیشترین مسئولیت را متوجه بایدن کرد.
گراهام و زنان افغانستان
گراهام از آموزش دختران، مشارکت زنان و انتخابات افغانستان بهعنوان دستاوردهای دوره پس از سال ۲۰۰۱ یاد میکرد. او در مقاله سال ۲۰۱۹ خود نوشت میلیونها افغان، از جمله زنان و دختران، به مکتب و دانشگاه راه یافتهاند و بازگشت طالبان این دستاوردها را تهدید میکند.
پس از بازگشت طالبان، گراهام و مایک والتز، عضو پیشین کانگرس، از وزارت خارجه امریکا خواستند طالبان را در فهرست سازمانهای تروریستی خارجی قرار دهد. در طرح آنها، محروم کردن زنان از آزادیهای اساسی در کنار ارتباط طالبان با گروههای تروریستی، نقض حقوق بشر و سرنگونی نظام جمهوریت از دلایل فشار بر این گروه ذکر شده بود.
چهار ماه پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل که به کشته شدن علی خامنهای و شماری از اعضای خانوادهاش انجامید، مجتبی خامنهای همچنان از انظار عمومی پنهان است.
هرچند انتظار میرفت او در نهایت در مراسم تشییع و خاکسپاری پدرش حضور یابد، اما غیبتش بار دیگر به موج گمانهزنیها درباره سرنوشت و وضعیت او دامن زده است.
در این چهار ماه، اگرچه پیامهایی به نام او صادر شده، اما هیچ تصویر تازه، ویدیو، پیام صوتی یا دیدار قابل تائیدی از رهبر جدید جمهوری اسلامی منتشر نشده است. از سوی دیگر، تا کنون مدرک معتبری نیز که اثباتکننده کشته شدن او باشد، در دست نیست. در واقع، شواهد علنیِ کافی برای سنجش وضعیت جسمانی، توانایی او در اداره کشور و حتی تائید اصالت پیامهای منسوب به وی وجود ندارد.
این وضعیت برای شهروندان افغانستان ناآشنا نیست؛ غیبت طولانیمدت مجتبی خامنهای، یادآور دوران ملا عمر، رهبر پیشین طالبان است که این گروه مرگ او را بیش از دو سال پنهان نگه داشت. طالبان بعدها اعتراف کرد که ملا عمر در ۳ ثور ۱۳۹۲ درگذشته بود، اما خبر مرگ او را تا سرطان ۱۳۹۴ مخفی کرده بود.
طالبان در آن زمان این تصمیم را اقدامی نظامی در مرحله حساس جنگ توصیف کرد.
حتا طالبان در ۲۴ سرطان ۱۳۹۴ پیامی منتسب به ملاعمر منتشر کرد که در این پیام از مذاکرات صلح حمایت میکرد.
روزی که این پیام ملا عمر منتشر شد، ۸۱۳ روز از مرگ او گذشته بود.
همچنان افغانستان نزدیک به پنج سال است با فرمانهای رهبری اداره میشود که چهرهاش دیده نشده و خبر سفرها، نشستها و تصمیمهای او از زبان حلقهای محدود در قندهار منتشر میشود.
جای خالی مجتبی در مراسمی که همه منتظرش بودند
به نظر میرسید که مراسم تشییع و دفن علی خامنهای مهمترین فرصت برای پایان دادن به شایعهها در مورد وضعیت او بود.
سه پسر علی خامنهای، مصطفی، میثم و مسعود، کنار تابوت پدرشان ظاهر شدند اما مجتبی خامنهای که پس از کشتهشدن پدرش رهبر جمهوری اسلامی معرفی شده، نیامد.
فقط تصویر او در دست شرکت کنندگان دیده میشد.
این مراسم برای مجتبی خامنهای از این جهت اهمیت داشت که پدر، همسر و چند عضو خانواده او دفن میشدند.
حضور سه برادر او نشان داد که حکومت دستکم برای ظاهرشدن برخی اعضای خانواده راهی امن پیدا کرده بود.
رویترز پس از دفن علی خامنهای در ۹ جولای نوشت که حضور مجتبی خامنهای همچنان برای مردم ایران یک معما است. این خبرگزاری این سوال را مطرح کرد که از آغاز جنگ تاکنون چرا هیچ تصویر، ویدیو یا صدای تازهای از او منتشر نشده است.
چهار ماه پیام مکتوب، بدون یک صدای تازه
دفتر رهبر جمهوری اسلامی چند پیام مکتوب تا اکنون نام او منتشر کرده است.
پیام نوروزی و موضعگیریهای مربوط به جنگ، تنگه هرمز و پایگاههای امریکا در منطقه از این جمله بودند. با این حال، مواضع اصلی ایران درباره جنگ، مذاکرات، آتشبس و سیاست خارجی بیشتر از زبان مقامهای دیگر بیان شد.
دستگاه جمهوری اسلامی مجتبی خامنهای را زنده و رهبر کشور معرفی میکند.
مردم و رسانهها نمیتوانند تشخیص دهند که او شخصا متن را نوشته، خوانده، تایید کرده یا در جریان انتشار آن بوده است یا نه.
روایت جراحت چگونه تغییر کرد؟
یکی از مهمترین مواردی که منجر به ایجاد ابهام شده، تغییر روایتها درباره شدت جراحت مجتبی خامنهای است.
در ۲۰ حوت ۱۴۰۴، یک مقام ایرانی به رویترز گفت که مجتبی خامنهای «جراحت سطحی» برداشته، اما فعال است و به کار خود ادامه میدهد.
یک ماه بعد اما روایت کاملا متفاوتی منتشر شد.
سه منبع نزدیک به حلقه مجتبی خامنهای به رویترز گفتند که صورت او در حمله آسیب جدی دیده و یک یا هر دو پایش بهشدت زخمی شده است. به گفته این منابع، جراحت صورت او ظاهرش را تغییر داده، اما وضعیت ذهنیاش خوب است و از طریق تماس صوتی در نشستهای مهم شرکت میکند.
تلویزیون دولتی ایران پس از انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر، او را «جانباز» خواند. این واژه معمولا برای فردی به کار میرود که در جنگ جراحت جدی برداشته است.
یک منبع نزدیک به او در ۲۲ حمل سال جاری به رویترز گفته بود که احتمالا ظرف یک یا دو ماه تصویر مجتبی خامنهای منتشر میشود و شاید او در انظار عمومی ظاهر شود. اکنون نزدیک به سه ماه، از آن زمان گذشته است.
چه شواهدی زندهبودن او را تقویت میکند؟
قویترین شواهد درباره زندهبودن مجتبی خامنهای از منابع نزدیک به حلقه قدرت در تهران بلند شده است. مقامهای ایرانی معمولا دیده نشدن مجتبی خامنهای را با استدلال امنیتی پیوند میدهند.
میگویند که نباید محل استقرار او افشا شود و اسرائیل و امریکا نباید بدانند او کجاست.
پیامهای پیدرپی دفتر او، ادامه بیعت نهادهای حکومتی و رفتار دستگاه رسمی ایران نیز این فرضیه را مطرح میکند که او زنده است.
رئیسجمهور ایران مسعود پزشکیان نیز گفت که دیداری طولانی با مجتبی خامنهای داشته است.
ولی هیچیک از این استدلالها نتوانسته است که به شایعات درباره وضعیت مجتبی خامنهای به ویژه در متن جامعه ایران پایان دهد. به این معنا که عدم تلاش جمهوری اسلامی برای ارایه سندی برای پایان دادن به این شایعات، روایت زنده بودن و یا زنده نبودن مجتبی خامنهای را تقویت کرده است.
در نظام جمهوری اسلامی، رهبر باید در مسائل اساسی کشور حرف آخر را بزند. او فرمانده نیروهای مسلح است و بر سپاه، دستگاه قضایی، رسانه دولتی و نهادهای مهم دیگر نفوذ مستقیم دارد.
به نظر میرسد اگر جمهوری اسلامی در هفتههای پیش رو تصویر، صدای تازه یا مدرک قابل بررسی دیگری از مجتبی خامنهای منتشر نکند، ابهام درباره وضعیت او را بیشتر خواهد ساخت.
موجی از حملههای «تروریستی» در هفته جاری در بلوچستان پاکستان روی دادهاست که به گفته مقامهای دولتی، دهها تن از نیروهای نظامی و پولیس پاکستان در آن قربانی شدهاند.
پیچیدهترین حمله به یک ایستگاه پولیس در منطقهٔ زیارت انجام شد که مهاجمان در آن ۱۵ نیروی امنیتی را پس از اسارت و خلع سلاح به یکی از مناطق کوهستانی اطراف کویته انتقال دادند و به قتل رساندند؛ شماری نیز هنوز در اسارتاند.
در مناطق خاران و دالبندین هم به گشتهای ارتش پاکستان حمله شد. حملهای هم به منزل شفیقخان منگل در خضدار صورت گرفت. آخرین حمله به تأسیسات دولتی و تجاری در منطقهٔ چاغی انجام شد. شفیقخان فرمانده یک گروه شبهنظامی طرفدار دولت پاکستان است و عضویت حزب مردم پاکستان را نیز دارد. حمله به منزل شفیقخان منگل و تهاجم به تأسیسات چاغی را گروه جداییطلب «ارتش آزادیبخش بلوچستان» به دوش گرفت و مسئولیت بقیه حملهها را «تحریک طالبان پاکستان» پذیرفت.
بر مبنای آمار رسانههای پاکستان، شمار حملههای تروریستی در ماه می امسال در بلوچستان به ۷۱ حمله میرسید، ولی در ماه جون شمار این حملهها به ۴۹ رسید. تبصرهها اکثراً این بود که عملیاتهای نیروهای نظامی و امنیتی پاکستان، ضربات تاکتیکی قابلتوجهی به تحریک طالبان پاکستان و گروه جداییطلب ارتش آزادیبخش بلوچستان وارد کرده است و این امر شمار حملات این دو گروه را در این ایالت کاهش داده است.
اما در هفتهٔ اول ماه جولای، تناوب، شدت و شمار تلفات حملههای تروریستی چنان بلند رفت که هزینهٔ حیثیتی بالایی به ارتش و نیروهای امنیتی پاکستان تحمیل کرد. به همین دلیل بود که فرمانده سازمان روابط عمومی نیروهای مسلح پاکستان نشست خبری برگزار کرد و پس از آن، مارشال عاصم منیر، فرمانده کل نیروهای دفاعی پاکستان نیز با صدور اعلامیهای خواست به شهروندان پاکستان پیام دهد که عملیاتهای تصفیهای برای وارد کردن ضربه به قابلیتهای تیتیپی (تحریک طالبان پاکستان) و ارتش آزادیبخش بلوچستان در جریان است و ابتکار عمل از دست نیروهای نظامی و امنیتی پاکستان خارج نشده است. اما اثرات منفی روانی این حملهها بر مجموع شهروندان عادی غیرقابل انکار است.
شمار، میزان پیچیدگی، نحوهٔ اجرا و سطح هماهنگی میان گروههای اجراکنندهٔ این حملهها نشان میدهد که نظام سوق و ادارهٔ منظمی وجود دارد که چنین حملههایی را طراحی و اجرا میکند.
روشن است که هدف از این حملهها، تهی کردن بخشهایی از بلوچستان از کنترل دولت، بیباور کردن مردم به کارآمدی نهادها، تشدید شکافهای اجتماعی و آسیب وارد کردن به فعالیتهای اقتصادی در این ایالت است.
این وضعیت را فعال شدن گروه تحریک طالبان پاکستان در میدان شورشگری در بلوچستان رقم زده است. قبلاً این تصور وجود داشت که تحریک طالبان پاکستان در ایالت خیبرپختونخوا فعال است، ولی در بلوچستان صرفاً گروههای جداییطلب بلوچ میجنگند.
درک عمومی تقریباً این بوده است که گروههای جداییطلب بلوچ یا ائتلافی از این گروهها بر میدان شورشگری در بلوچستان انحصار دارند؛ ولی حملههای هفتهٔ جاری نشان میدهد که تحریک طالبان پاکستان نیز در حد گروههای جداییطلب در بلوچستان، در میدان شورشگری فعال شده است. این نشان میدهد که ارتش و نیروهای امنیتی پاکستان علاوه بر مشکل جداییطلبی، با چالش گروه تحریک طالبان پاکستان نیز در بلوچستان مواجه شدهاند و این گروه، دامنهٔ شورشگری خود را از خیبرپختونخوا به ایالت بلوچستان نیز گسترش داده است. این حالت نشاندهندهٔ آن است که امنیت ملی پاکستان با چالش جدیدی روبرو شده است.
بلوچستان از نظر مساحت، بزرگترین ایالت پاکستان است. این ایالت به دلیل مرز مشترک با ایران و افغانستان، اتصال با دریای عرب و ایالتهای پنجاب و سند و داشتن منابع طبیعی، اهمیت راهبردی دارد. بلوچستان از دید تاریخی آشوبزده است؛ از سال ۱۹۴۸ در قلمرو این ایالت، شورشهای غیرمتناوب جداییطلبانه به وقوع پیوسته است.
روایت ثابت ارتش پاکستان این است که هند شورشگری در بلوچستان را با استفاده از روابطی که با رژیمهای حاکم بر افغانستان دارد، حمایت مالی و اطلاعاتی میکند. شورشگری جداییطلبانه در بلوچستان به لحاظ تاریخی، ناسیونالیستی بوده و گروههای شورشی آنجا اکثراً گرایشهای چپی داشتهاند. بیشتر عناصر چپ رادیکال در پاکستان در دوران جنگ سرد، با شورشگری در بلوچستان همدردی میکردند.
حداقل دو تن از روزنامهنگاران مشهور پاکستانی، نجم سیتی و احمد رشید، در دههٔ هفتاد قرن گذشتهٔ میلادی در حمایت فعال از این شورشگری قرار داشتند. شورشگری در بلوچستان در زمان جنگ بر ضد شوروی در افغانستان و هم در زمان حضور ناتو در این کشور، از جهادیسم به دور مانده بود و صرفاً گروههای تروریستی فرقهگرا در این ایالت فعال بودند. اما پس از رویکارآمدن دوباره طالبان در سال ۲۰۲۱، آهستهآهسته وضعیت بلوچستان تغییر کرد.
در زمان حضور ناتو در افغانستان، کویته پایتخت اعلامناشدهٔ امارت مخلوع طالبها خوانده میشد. در آن زمان اصطلاح «شورای کویته» را ائتلاف جهانی ضد ترور که در افغانستان مستقر بود، در رسانهها رایج ساخت. مدلول این اصطلاح، حلقهٔ رهبری طالبان بود که بر ضد نیروهای ناتو و حکومت وقت افغانستان میجنگیدند و در کویته مستقر بودند. در آن زمان یک باور این بود که هیئت حاکمهٔ پاکستان در پاسخ به روند شورشگری جداییطلبانه در بلوچستان، اجازه داده است که طالبان از قلمرو این ایالت استفاده کنند. حتماً کسانی که به این باور بودند انتظار داشتند که با رویکارآمدن مجدد طالبان، شورشگری ضد پاکستانی در بلوچستان از بین برود و دیگر عقبهٔ حمایتی نداشته باشد؛ ولی حالا بیخی (کاملاً) روشن است که قصه برعکس شده است. امروز نهتنها شورشگری جداییطلبانه، بلکه شورشگری جهادیستی تحریک طالبان پاکستان نیز در این ایالت، امنیت ملی پاکستان را به چالش کشیده است.
در زمان حضور ناتو در افغانستان، مانند بخشهای مرزی ایالت خیبرپختونخوا، شماری از مناطق بلوچستان نیز به دست شبهنظامیان محلی طرفدار طالبها افتاد. این شبهنظامیان در بلوچستان در حمایت از طالبان قرار داشتند و در کنار آنان در افغانستان میجنگیدند، ولی گروه تحریک طالبان پاکستان قبل از سال ۲۰۲۲ حضور اعلامی و فیزیکی در این ایالت نداشت. این گروه در آن زمان نیرویی تلقی میشد که نفوذ و سلطهاش محدود به اقوام وزیر و محسود است و ساحهٔ فعالیتش به بلوچستان نمیرسد. شورای کویته هم ساختاری تلقی میشد که غیر از طالبان افغانستان، شهروندان کشورهای دیگر در آن عضویت ندارند.
همچنین اقوام پشتون حوزهٔ قندهار که دنبالهٔ آن در بلوچستان است، به دور از نفوذ تحریک طالبان پاکستان خوانده میشد؛ ولی با برگشت گروه طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، وضعیت به گونهای متحول شد که پالیسیسازان امنیتی پاکستان تصورش را هم نمیکردند. طالبان پاکستانی نهتنها در مناطق پشتوننشین بلوچستان، بلکه در مناطق بلوچنشین این ایالت هم نفوذ کردند و شبهنظامیان بلوچِ طرفدار شورای کویته به آنان پیوستند.
در جون سال ۲۰۲۲ رسانههای پاکستانی گزارش دادند که دستهٔ شبهنظامی ملا اسلم بلوچ که در منطقهٔ نوشکی فعال بود، به گروه تحریک طالبان پاکستان پیوست. در آن زمان این گروه با ارتش پاکستان در آتشبس به سر میبرد و این خبر زیاد توجهی برنینگیخت. اما در دسمبر همان سال که آتشبس ختم شده بود، دستهٔ ملا مظهر بلوچ از منطقهٔ مکران با مفتی نور ولی محسود اعلام بیعت کرد. این تحول را برخی از ناظران اوضاع، زنگ خطر تلقی کردند. در سال ۲۰۲۳ هم دو دستهٔ شبهنظامی، یکی دستهٔ ملا اکرم بلوچ در قلات و دیگری دستهٔ ملا محمد عاصم در یکی از مناطق نزدیک کویته، پیوستنشان را به تحریک طالبان پاکستان علنی کردند. تمام این دستهها در دوران حضور ناتو در افغانستان برای شورای کویته کار میکردند و افراد مسلح آنان در کنار طالبها با ناتو و حکومت اسبق افغانستان میجنگیدند و به دولت پاکستان مشکلی خلق نمیکردند، ولی با به قدرت رسیدن طالبان ورق برگشت.
پیوستن این دستهها به تحریک طالبان پاکستان، ضریب تواناییهای عملیاتی و شورشگری آنان را به شدت بالا برد. به همین دلیل بود که در سال ۲۰۲۳ فعالیت طالبان پاکستانی در بلوچستان آغاز شد و آنان مواد تبلیغاتی به زبان بلوچی نشر کردند. در سال ۲۰۲۴ گروه تحریک طالبان پاکستان در تشکیلات خود، بلوچستان را به دو بخش/ولایت تقسیم کرد: ولایت مکران-قلات (بلوچنشین) و ولایت ژوب (پشتوننشین) و برای هر کدام یک والی گماشت. این نشان میداد که این گروه قصد افزایش فعالیت در بلوچستان دارد. به همین دلیل بود که بلوچستان مانند خیبرپختونخوا به کام ناامنی رفت.
تحریک طالبان پاکستان مجرای دیگری نیز برای نفوذگذاری در میدان شورشگری در بلوچستان پیدا کرد؛ این گروه توانست هماهنگی عملیاتی با گروه ارتش آزادیبخش بلوچستان ایجاد کند. شکلگیری هماهنگی و همکاری میان یک گروه جهادیست و یک گروه ناسیونالیست با گرایش چپی، یکی از رویدادهای شگفت در جنوب آسیا است.
به نظر میرسد که تحریک طالبان پاکستان با استفاده از نفوذی که بر رژیم طالبها در افغانستان دارد، زمینهٔ آن را مساعد کرده است تا گروه ارتش آزادیبخش بلوچستان هم از افغانستان استفادهٔ پایگاهی کند. در مقابل، گروه ارتش آزادیبخش بلوچستان دسترسی تحریک طالبان پاکستان را در بخشهای دوردستِ بلوچنشینِ بلوچستان فراهم کرده است. تنها این مورد نیست؛ تحریک طالبان پاکستان بخشی از روایت ارتش آزادیبخش بلوچستان را نیز پذیرفته است. در مواد رسانهای تحریک طالبان پاکستان همیشه از بلوچها و پشتونها به عنوان اقوام مظلوم پاکستان یاد میشود. تحریک طالبان پاکستان در تبلیغات خود مثل ملیگرایان تندرو بلوچی، بلوچها را حوزهٔ قومیای معرفی میکند که از حقش محروم است، به عدالت دسترسی ندارد و از سود ناشی از منابع طبیعی بلوچستان برخوردار نمیشود.
روشن است که این مواد رسانهای با هدف سربازگیری بیشتر از دهنشینهای بلوچ صورت میگیرد. جالب است که رژیم طالبهای افغانستان هم در تقابل با پاکستان از ناسیونالیسم پشتون و رد رسمیت مرز دیورند استفاده میکند و طالبان پاکستانی هم که نقش قدمِ تحریک طالبان افغانستان را تعقیب میکنند، حالا روایت ناسیونالیسم جداییطلب بلوچ را در جنگ با ارتش پاکستان به کار میبرند. علاوه بر این، شورشگری طالبان پاکستانی در بلوچستان آنطوری که مقامهای پاکستانی اذعان میکنند، بدون استفادهٔ پایگاهی از مناطق جنوبی افغانستان ممکن نیست. این تحولات سبب شده است که شورشگری در بلوچستان شدت بگیرد.
یکی از راههای مقابله با شورشگری در بسیاری از کشورهای جنوب آسیا و افغانستان، تقویت شبهنظامیان محلی طرفدار دولت است. این روزها گزارشهایی در رسانههای پاکستانی به نشر رسید که برخی از منسوبان اسبق پولیس محلی افغانستان از قوم اچکزی که قربانی طالبان به حساب میآیند، در بلوچستان فعال شدهاند؛ این نشان میدهد که برخی از نهادها در پاکستان برای مقابلهٔ درازمدت با شورشگری در بلوچستان آماده میشوند. شاید هدف این نهادها گسترش جنگ به کمک این ملیشهها به ساحات پایگاهی شورشیها باشد.
به دلیل فعالیتهای گروههای فرقهگرای سلفیمسلک در بلوچستان و زوال رهبری این گروهها، بدنهٔ چنین جریانهایی به داعش پیوستند. تصور میشد که داعش تنها گروه تروریستی جهادگرا در میدان شورشگری بلوچستان است، ولی اینطور به نظر میرسد که با فعال شدن تحریک طالبان پاکستان در این ایالت مهم و افزایش فعالیتهای شورشی گروه ارتش آزادیبخش بلوچستان، گروه داعش در آنجا صدمه دیده است.
سال گذشته رسانههای پاکستانی گزارش دادند که شاخهٔ پاکستانی داعش اعلام کرده است که ضربات سختی از ارتش آزادیبخش بلوچستان خورده است. برجسته شدن فعالیتهای ضد داعشی گروههای شورشی در بلوچستان، احتمالاً با هدف جلب توجه آن قدرتهای منطقهای صورت میگیرد که داعش را تهدید جدی امنیتی میدانند. این بعد منطقهای ماجرا نیز سزاوار دقت است. احتمالاً همین جنبهٔ ضد داعشی شورشگری در بلوچستان، رژیم طالبهای افغانستان را به این نتیجه رسانده است که پاکستان به منظور اعمال فشار بر آنان، نمیتواند اجماع منطقهای شکل دهد.
این احتمال وجود دارد که پاکستان در پاسخ به تشدید شورشگری در بلوچستان، حملات شدید هوایی فرامرزی به قلمرو زیر کنترل طالبان در افغانستان انجام دهد.
یک نظر دیگر در پاکستان این است که جنگ باید به قلمرو زیر سلطهٔ حامیان گروههای شورشی برود؛ به بیان دیگر، پاکستان از مخالفان هند در کشمیر و از مخالفان مسلح رژیم طالبان پشتیبانی کند، ولی تاکنون نشانههای واضحی از چنین رویکردی به چشم نمیخورد. به نظر میرسد که فرایند شورشگری در غرب پاکستان رو به پیچیدگی میرود.