• العربية
  • پښتو
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • پښتو
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • رادیو
  • افغانستان
  • جهان
  • زاویه
  • روایت شما
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

چرا روسای ‌جمهور امریکا عاشق مردان قدرتمند پاکستانی هستند؟

۱۱ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۲۲:۴۹ (‎+۱ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۰۱:۵۳ (‎+۰ گرینویچ)

امریکا همیشه علاقه خاصی به دیکتاتورهای نظامی پاکستان، از ایوب خان و ضیاءالحق تا پرویز مشرف و اکنون عاصم منیر داشته است. مجله تایم نوشت که دلیل علاقه سران امریکا به این فرماندهان قدرتمند نظامی ساده است:آنان را ابزاری موثر برای پیشبرد طرح‌های محرمانه و آشکار استراتژیک خود می‌دانند.

مجله تایم روز سه‌شنبه مقاله‌ محمد حنیف، نویسنده پاکستانی را نشر کرد که در آن به بررسی روابط امریکا با فرماندهان ارتش پاکستان پرداخته شده است.

در این مقاله آمده است که در سال ۱۹۵۹، پاکستان تحت رهبری جنرالی بود که با کودتای نظامی قدرت را به دست گرفت و خود را به مقام فیلدمارشالی رساند. یکی از مهم‌ترین دلایل مشروعیت حاکمیت او، دوستی‌اش با لیندون جانسون، رئیس‌جمهور امریکا بود. تصاویر تاریخی نشان می‌دهد که ایوب خان گونه جانسون را نوازش می‌کند و جانسون حتی در خیابان‌های کراچی با راننده یک گاری صحبت دوستانه دارد.

محمد حنیف نوشت که ایوب خان درباره ماهیت این رابطه دچار تردید بود و کتابی نوشت با عنوان «دوست، نه ارباب». عنوان کتاب برگرفته از شعر محمد اقبال لاهوری بود که می‌گوید خوراکی که امریکا می‌دهد، مانع پرواز بلند ما نخواهد شد. واقعیت اما این بود که پاکستان یک کشور زراعتی با زمین‌های حاصلخیز بود و ایوب خان بیشتر از غذا، به حمایت سیاسی واشنگتن برای مهار مخالفان داخلی و نشان دادن قدرت نزد ارتش نیاز داشت.

براساس مقاله، اکنون، پاکستان عاصم منیر، دومین فیلدمارشال خود را دارد. پس از درگیری کوتاه با هند، او به این مقام ارتقا یافت و نخستین فرمانده ارتش است که بدون کودتا به ضیافت رسمی در کاخ سفید دعوت شد. دونالد ترامپ ملاقات با او را افتخار دانست و پاکستان ترامپ را برای جایزه صلح نوبل نامزد کرد.

نویسنده تایم نوشت که پاکستان همه ظواهر دموکراسی را دارد: پارلمان، نخست‌وزیر، قوه قضاییه و رسانه‌های پرسروصدا. اما پس از زندانی شدن عمران خان، ارتش تصمیم‌گیرنده اصلی است. به همین دلیل، امریکا همیشه بیشتر با ارتش و فرماندهان آن تعامل دارد تا با رهبران ملکی حکومت.

نویسنده نوشت که تجربه گذشته نشان داده است که حتی دیکتاتورهایی مانند ضیاءالحق و مشرف، وقتی برای امریکا در جنگ سرد یا جنگ با القاعده مفید بودند، از حمایت واشنگتن برخوردار شدند. ضیاءالحق در مقابله با شوروی در خدمت امریکا بود. او پایگاه‌هایی برای رصدکردن تحرکات شوروی در اختیار امریکا قرار داد.

پرویز مشرف، دیکتاتور نظامی دیگر پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، همکاری کامل با امریکا در افغانستان داشت و پایگاه‌های هوایی پاکستان را در اختیار نیروهای امریکایی گذاشت و برخی فرماندهان طالبان به شمول سفیر این گروه را به امریکا تحویل داد.

نویسنده باور دارد که ارتش پاکستان امروز کشور را در وضعیت خفقان آوری نگه داشته است. جنرالان ارتش می‌توانند حزب حاکم را انتخاب کنند، اپوزیسیون را مهار بزنند، انتخابات و دادگاه‌ها را کنترول کنند. با این حال، ارتش هنوز یک «شغل جانبی» محکم دارد: سربازی. در درگیری‌های اخیر با هند، عملکرد سریع و آماده‌باش آن‌ها تحلیلگران بین‌المللی را شگفت‌زده کرد.

به نوشته تایم، با این وجود، محبوبیت ارتش در داخل پایین است. حتی یک پیام ساده «السلام علیکم» در شبکه‌های اجتماعی از سوی روابط عمومی ارتش با سیل توهین‌ها روبه‌رو می‌شود. مردم به وعده‌های کشف «ذخایر عظیم نفتی» و روابط استراتژیک با امریکا بی‌اعتماد شده‌اند.

در پایان مقاله آمده است که تنها کافی است گوگردی روشن شود تا پیوند حاکمان پاکستان با اربابان شان در واشنگتن محک زده شود. یکی از فعالان سیاسی می‌گوید: «اگر خواسته‌های ما را نپذیرید، این گوگرد را به پرچم امریکا می‌زنیم و عکسش را می‌گیریم؛ آن وقت خواهیم دید امریکا واقعاً درباره شما چه فکر می‌کند.»

نویسنده در پایان پرسیده است: دوست؟ ارباب؟ یا همان متحد قدیمی و دغل‌بازی که هنوز توان شکار دارد؟

پربازدیدترین‌ها

رئیس انستیتوت ثبات راهبردی جنوب آسیا: افغانستان جغرافیای خود را از دست می‌دهد
۱

رئیس انستیتوت ثبات راهبردی جنوب آسیا: افغانستان جغرافیای خود را از دست می‌دهد

۲

ریچارد بنت: افغان‌های مقیم خارج باید امید را زنده نگه دارند

۳

از رخشانه تا فرزانه؛ روایت قتل هولناک زنی جوان در غور

۴

روسیه از کشورها خواست فورا دیپلمات‌های خود را از کی‌یف خارج کنند

۵

رهبر یهودی که برای مسلمانان بریتانیا می‌رزمد کیست؟

•
•
•

مطالب بیشتر

در نشست شانگهای، چین خود را در مرکز نظم ضدغربی قرار داد

۱۱ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۲۲:۲۰ (‎+۱ گرینویچ)

رئیس‌جمهور چین با میزبانی حدود ۲۰ رهبر جهان از جمله ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، و نرندرا مودی، نخست‌وزیر هند، از «ذهنیت جنگ سرد» ایالات متحده و متحدانش که به باور او یک ابرقدرت در حال افول‌اند، به شدت انتقاد کرد.

برخورد صمیمانه رهبران چین، روسیه و هند نظر تحلیلگران امریکایی و البته رئیس جمهور نامتعارف امریکا را به خود جلب کرد. دونالد ترامپ روز سه شنبه در مصاحبه‌ای در واکنش به نشست «شانگهای» در شهر تیانجین چین گفت «اصلا نگران نیست» که ائتلافی علیه ایالات متحده میان چین و روسیه شکل بگیرد. او ارتش امریکا را قویتر از این کشورها توصیف کرد.

روزنامه فرانسوی لوموند در شماره روز سه‌شنبه خود درباره این نشست نوشت که شی جین‌پینگ روز یک‌شنبه از رهبران ۲۰ کشوری میزبانی کرد که ۴۰ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند. او در سخنرانی خود از «ذهنیت جنگ سرد» در امریکا و کشورهای متحد آن انتقاد کرد.

سیاست ترامپ برخی از کشورها به خصوص هند را به چین نزدیک کرده است. این در حالیست که حکومت های قبلی امریکا به هند به عنوان قدرت متوزان کننده چین در آسیا می نگریستند و هوای حکومت ناسیونالیست نارندرا مودی را داشتند. با این که ملی گراهای تندرو هندوی حامی حکومت مودی از کمپ ترامپ حمایت کرده اند اما ترامپ اهمیتی به این رابطه نداد و ۵۰ درصد تعرفه بر کالاهای هند وضع کرد. این اقدام باعث ناخرسندی شدید هند شده است.

ترامپ می‌خواست که با تعرفه سنگین، هند را از خرید نفت روسیه، روغن اصلی ماشین جنگ پوتین در اوکراین، منصرف کند اما در عوض هند به چین و روسیه نزدیک شده است و نارندرا مودی بدون توجه به فشارهای امریکایی برخورد خیلی صمیمانه با پوتین در جریان نشست شانگهای داشت.

لوموند نوشت که هیچ‌گاه پیش از این، مانند این دور، شمار زیادی از کشورهای عضو و ناظر، از مصر تا مالیزیا در نشست‌های سازمان شانگهای حضور نیافته بودند. شی از این فرصت برای ارسال پیامی گسترده‌تر استفاده کرد: فاصله گرفتن از هنجارها و ارزش‌های غربی و معرفی چین به عنوان ستون ثبات در جهانی نامطمئن. این جهانی است که ترامپ قصد دارد تمام مناسبات و هنجارهای جاافتاده بین المللی بعد از جنگ جهانی دوم را به شیوه خود برهم بزند و تابع آجندای سیاسی و مالی خود گرداند.

رهبر چین در ضیافت شام افتتاحیه گفت: «دگرگونی‌های سرنوشت‌ساز قرن در سراسر جهان شتاب گرفته‌اند و عوامل بی‌ثباتی، عدم اطمینان و پیش‌بینی‌ناپذیری رو به افزایش است.» او افزود: «چنان‌که یک ضرب‌المثل چینی می‌گوید، در مسابقه صد قایق، آنانی پیشتازند که محکم‌تر پارو می‌زنند.»

شی تاکید کرد که هدفش «ترویج توسعه، بهبود مدیریت جهانی و هم‌افزایی توانمندی‌های کشورهای جنوب جهانی» است. او صبح دوشنبه نیز آشکارا «ذهنیت جنگ سرد» و «رفتار زورگویانه» غرب را محکوم کرد.

جهانی بدیل

به نوشته این روزنامه، نشست تیانجین تنها آغاز رویدادهای سیاسی بزرگ در چین بود که مهم‌ترین آن رژه نظامی ۳ سپتامبر به مناسبت هشتادمین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم خواهد بود؛ نمایشی از قدرت ارتش و بازتعریف تاریخی که به باور بیجینگ تاکنون در انحصار غرب بوده است.

برخی رهبران، مانند مودی و رجب طیب اردوغان، پیش از رژه، بیجینگ را ترک می‌کنند. اما کیم جونگ‌اون، رهبر کوریای شمالی، در کنار حامیانش – چین و روسیه – حضور خواهد یافت تا نمایش وحدت آن‌ها تکمیل شود.

رهبر کوریای شمالی وارد بیجنگ شد
100%
رهبر کوریای شمالی وارد بیجنگ شد

هرچند هر کشور روابط خاص خود را با واشنگتن و بیجینگ دارد، اما حضور همه آن‌ها پیامی واحد داشت: چین در مرکز نظم نوین جهانی مورد نظر کشورهای مخالف تفوق طلبی امریکا است. شی در دیدارهای دوجانبه با رهبران کشورهای عضو نیز کوشید خود را بازیگر قابل اعتماد در چارچوب مناسبات حاکم بین المللی و حافظ نظم و مقررات موجود معرفی کند. او از الکساندر لوکاشنکو، رهبر بلاروس، و مین آونگ هلاینگ، رهبر نظامی میانمار، استقبال گرمی کرد.

یون سون، رئیس برنامه چین در مرکز استیمسون در واشنگتن، گفت: «این لحظه مهمی است برای نشان دادن این‌که چین، روسیه، ایران و کوریای شمالی در شرایط کنونی بیشتر از غرب منسجم‌تر اند. پیام آنها روشن است: جنوب جهانی در حال متحد شدن است و صدای جمعی‌اش می‌تواند از غرب قوی‌تر باشد.»

روابط نزدیک و انعطاف‌پذیر پوتین که چهار روز در چین خواهد ماند، بار دیگر نزدیکی روابط او با شی را به نمایش گذاشت. دو رهبر در یک دهه گذشته بیش از ۴۰ بار دیدار کرده‌اند. پوتین با حضور در رژه نظامی بیجینگ، دین سفر شی جین‌پینگ به مسکو در ۹ می را ادا می‌کند.

روسای جمهور چین و روسیه در حاشیه نشست شانگهای
100%
روسای جمهور چین و روسیه در حاشیه نشست شانگهای

لوموند در ادامه نوشت که شی و پوتین می‌خواهند نشان دهند که دیدار ترامپ با پوتین در آلاسکا تاثیری بر روابط چین–روسیه نداشته است. برعکس، بیجینگ حمایت دیپلوماتیک و صنعتی از مسکو را مشروع می‌داند، به‌ویژه حالا که خود ترامپ به پوتین خوش‌آمد گفته است.

سازمان همکاری شانگهای که در ۲۰۰۱ با شش عضو تاسیس شد، بعدها هند، پاکستان و ایران را نیز پذیرفت. امروز، چین از «حلقه وسیع دوستان» در چارچوب آن سخن می‌گوید. این سازمان، در کنار بریکس و ابتکار «یک کمربند – یک راه» تنها یکی از ابزارهای گسترش نفوذ جهانی بیجینگ است.

روابط چین با کشورها انعطاف‌پذیر است. در روابط با چین برای هند وزنه تعادل، برای آفریقا و جزایر اقیانوس آرام کمک مالی و به‌رسمیت‌شناسی، و برای ایران، کوریای شمالی و میانمار پوشش دیپلوماتیک و بقای اقتصادی هم است. برخلاف دیپلوماسی امریکا که به کاهش هزینه‌ها و خروج از سازمان‌های بین‌المللی متمرکز است، چین دیدارهای منظمی با رهبران قاره‌های مختلف برگزار می‌کند.

آلفرد وو، استاد دانشگاه ملی سنگاپور، گفت: «چین می‌خواهد رهبری جهان را برعهده بگیرد و عقب‌نشینی امریکا این فرصت را برایش فراهم کرده است. این نشست‌ها نشان می‌دهد که چین شبکه‌ای از شرکا دارد که بخش بزرگی از جمعیت جهان را نمایندگی می‌کنند. این یک ائتلاف نیست، بلکه یک پلتفرم است. هر کشور منافع خودش را دنبال می‌کند و چین پخته‌تر از گذشته با این واقعیت کنار آمده است.»

اعلام استراتژی پنج ساله؛ آیا توسعه در حاکمیت طالبان ممکن است؟

۷ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۰۳:۱۵ (‎+۱ گرینویچ)
•
رضا فرزام

رهبر طالبان اخیرا سندی را تحت عنوان استراتژی پنج‌ساله توسعه ملی تصویب کرده است.

این اقدام در شرایطی صورت می‌گیرد که افغانستان یکی از پنج فقیرترین کشورهای جهان به‌شمار می‌رود و بنا بر گزارش بانک جهانی و سازمان ملل، بیش از ۲۳ میلیون نفر از جمعیت کشور به کمک‌های بشردوستانه وابسته‌اند و حدود پنج میلیون کودک با خطر جدی سوءتغذیه مواجه هستند.

  • طالبان استراتیژی توسعه ملی برای پنج سال آینده را اعلام کرد

    طالبان استراتیژی توسعه ملی برای پنج سال آینده را اعلام کرد

رشد اقتصادی پس از سقوط آزاد منفی ۳۰ درصدی در سال ۲۰۲۱، اکنون رشدی شکننده نزدیک به ۲.۳ درصد را تجربه می‌کند، اما این رشد با توجه به ساختارهای نهادی و سیاسی موجود پایدار نیست. برای کشوری در این وضعیت، داشتن یک نقشه راه علمی و واقع‌بینانه برای توسعه حیاتی است. اما جدا از ابهامات زیادی که در مورد این استراتژی وجود دارد پرسش اساسی این است که آیا در حاکمیت طالبان اصولا توسعه ممکن است یا خیر؟

توسعه اقتصادی

توسعه اقتصادی مفهومی چندبعدی است که حوزه فراتر از رشد اقتصادی را در بر می‌گیرد. تقریبا میان اقتصاددانان اجماعی وجود دارد که توسعه اقتصادی یعنی بهبود پایدار شرایط زندگی انسان‌ها از رهگذر تغییرات نهادی، گسترش فرصت‌های برابر، کاهش فقر و نابرابری، ارتقای آموزش و سلامت، و فراهم ساختن زمینه مشارکت گسترده‌تر مردم در حیات اجتماعی و اقتصادی. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که کشورها ممکن است رشد تولید ناخالص داخلی بالایی داشته باشند، اما این رشد لزوما به توسعه منجر نشود. به همین دلیل است که در نیم‌قرن اخیر، رویکرد علمی توسعه به سمت عوامل کیفی مانند سرمایه انسانی، نهادهای کارآمد و آزادی‌های فردی سوق یافته است. اقتصاددانانی چون آمارتیا سن، تأکید دارند که توسعه واقعی زمانی معنا دارد که رشد اقتصادی همراه با گسترش توانمندی‌های انسانی، توزیع عادلانه‌تر ثروت و تضمین آزادی‌ها باشد. از این منظر، توسعه فرآیندی پویا و مستمر است که ترکیب سرمایه‌گذاری در انسان، نوآوری فناورانه، نهادهای سیاسی فراگیر و سیاست‌های پایدار را می‌طلبد.

نهادها؛ قواعد بازی و سرنوشت ملت‌ها

در این چارچوب، کیفیت نهادهای سیاسی و اقتصادی تعیین‌کننده مسیر آینده کشورهاست. دارون اعجم‌اوغلو و جیمز رابینسون (برندگان نوبل اقتصاد در سال ۲۰۲۴) در پژوهش‌های گسترده خود نشان داده‌اند که ملت‌ها زمانی به توسعه دست می‌یابند که نهادهای سیاسی و اقتصادی‌شان ماهیت فراگیر داشته باشد. نهادهای فراگیر با تضمین حقوق مالکیت، تقویت رقابت سالم و فراهم ساختن امکان مشارکت همگانی سیاسی، انگیزه برای سرمایه‌گذاری و نوآوری ایجاد و رفاه را به‌شکل گسترده توزیع می‌‌کنند. در مقابل، نهادهای استثماری که قدرت و منابع را در انحصار اقلیتی محدود متمرکز می‌سازند، به فساد، رکود و نهایتا فروپاشی می‌انجامند. بر اساس این دیدگاه، نهادهای اقتصادی فراگیر و توسعه تنها در چارچوب نهادهای سیاسی فراگیر دوام می‌آورند.

نمونه‌های زیادی از این فروپاشی‌ها در تاریخ به ثبت رسیده‌است از امپراتوری مایا در امریکای لاتین تا بن‌بست توسعه‌نیافتگی در کشورهای افریقایی و امریکای مرکزی به دلیل میراث نهادهای استعماری و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی.

نظریه نهادها، نقش فرهنگ و جغرافیا در توسعه اقتصادی را به چالش کشیده و نشان داد که نهادها، عامل کلیدی شکوفایی و عقب‌ماندگی‌اند. نمونه‌های زیادی از کشورها و مناطقی که دارای فرهنگ و جغرافیایی یکسان بودند اما مسیرهای متفاوت و گاهی متضادی را به دلیل تفاوت در نهادهای‌شان طی کردند، وجود دارد؛ مانند کوریای شمالی و کوریای جنوبی. بررسی تاریخی صدها سال گذشته نشان داده است که هیچ کشوری با وجود نهادهای استثماری سیاسی و اقتصادی به توسعه پایدار نرسیده است.

افغانستان همواره گرفتار چرخه‌ای از نهادهای استثماری بوده و اکنون طالبان در حال بازتولید بدترین شکل این نهادها هستند. طالبان قدرت را در حلقه‌ای محدود متمرکز کرده‌اند، مشارکت سیاسی از میان برداشته شده، شفافیت و پاسخگویی وجود ندارد، کمک‌های بین‌المللی به انحصار شبکه‌های قومی و امنیتی درآمده، تبعیض و سرکوب به سیاست رسمی تبدیل شده، حق مالکیت افراد بر دارایی و سرزمین‌شان مصون نیست، منابع ملی بیش از آنکه برای رفاه عمومی هزینه شود، صرف تثبیت سلطه سیاسی و تقویت ماشین سرکوب می‌شود.

گزارش شفافیت بین‌الملل (۲۰۲۴) افغانستان را همچنان در میان فاسدترین کشورها قرار می‌دهد و شورای امنیت سازمان ملل تأکید دارد که تا زمانی که طالبان سیاست‌های کنونی را ادامه دهند، هیچ چشم‌اندازی برای توسعه و ثبات پایدار وجود ندارد. این‌ها نمونه‌‌های کوچکی از تلاش سیستماتیک طالبان برای تقویت و بازتولید نهادهای استثماری اند. نهادهای که به‌جای توسعه، بن‌بست عقب‌ماندگی افغانستان را تشدید می‌کند.

نقش محوری زنان در توسعه

یکی از مهم‌ترین نمودهای نهادهای استثماری در افغانستان حذف سیستماتیک زنان است. بنا بر گزارش سال ۲۰۲۴ مجمع جهانی اقتصاد، افغانستان بدترین کشور جهان از نظر نابرابری جنسیتی است و بیش از ۷۵ درصد شکاف جنسیتی در حوزه‌های آموزش، سلامت، اشتغال و مشارکت سیاسی باقی است. زنان و دختران از آموزش متوسطه و عالی به‌طور کامل محروم شده‌اند، اشتغال زنان تقریبا از میان رفته، حق مالکیت و حضور آن‌ها در عرصه‌های اجتماعی و عمومی سلب و حتی دسترسی زنان به خدمات بهداشتی محدود شده است. شورای امنیت سازمان ملل در گزارش سال ۲۰۲۵ خود تصریح کرده است که هیچ چشم‌انداز روشنی از صلح و رفاه در افغانستان وجود ندارد مگر آنکه طالبان ممنوعیت‌ها علیه زنان و دختران را لغو کنند و به اصول اساسی حقوق بشر پایبند شوند.

تحقیقات اقتصادی نشان داده است که مشارکت زنان در بازار کار و آموزش می‌تواند در کشورهای فقیر تولید ناخالص داخلی را تا ۳۰ درصد افزایش دهد و تجربه کشورهایی چون بنگلادش و اندونزیا نشان داده که سرمایه‌گذاری بر توانمندسازی زنان، نه تنها موجب رشد اقتصادی بلکه باعث کاهش مرگ‌ومیر مادران و کودکان، افزایش سطح سواد و گسترش طبقه متوسط می‌شود. تجربه‌های موفق جهانی نیز حاکی از آن است که توانمندسازی زنان نه تنها بهره‌وری و سرمایه انسانی را ارتقا می‌دهد بلکه منجر به استقلال اقتصادی، کاهش خشونت خانوادگی و گسترش مشارکت اجتماعی می‌شود. از همین روست که بسیاری از اقتصاددانان توسعه تأکید دارند که توسعه بدون مشارکت واقعی زنان ناممکن است. حذف کامل زنان در افغانستان، چنان‌که آمارتیا سن تصریح می‌کند، به معنای حذف یک رکن بنیادی توسعه است؛ هیچ کشوری در جهان بدون مشارکت فعال زنان به توسعه پایدار دست نیافته است.

آموزش؛ رکن بنیادین توسعه پایدار

آموزش و سرمایه‌ انسانی به‌عنوان یکی دیگر از ارکان‌های بنیادین توسعه در افغانستان تحت حاکمیت طالبان به شدت آسیب دیده است. بر اساس آمارها، بیش از ۲.۵ میلیون دختر از رفتن به مکتب محروم‌اند، نزدیک به ۱۰۳ هزار دختر پس از فرمان طالبان از ادامه تحصیل در دانشگاه‌ها بازمانده‌اند و بیش از ۴ هزار استاد دانشگاه و هزاران نیروی متخصص آموزشی یا از کار برکنار شده‌اند یا کشور را ترک کرده‌اند. این وضعیت بزرگترین موج فرار مغزها در تاریخ افغانستان را رقم زده است. طالبان با تغییر بنیادین نصاب آموزشی، آموزش را به ابزار تحکیم سلطه ایدئولوژیک خویش بدل کرده‌اند. مضامین اساسی از برنامه آموزشی حذف شده، افراد بی‌سواد و غیرمتخصص به عنوان استاد در دانشگاه‌ها استخدام شده‌اند، سانسور کتاب‌ها و سرکوب تفکر انتقادی به شکلی گسترده اعمال می‌شود و دانشگاه‌ها به مدارس بزرگ دینی تبدیل شده‌اند که هدف اصلی آن‌ها تربیت پیروان ایدئولوژی بنیادگرایانه است.

100%

در چنین سیستمی، آموزش نه برای تقویت مهارت و ظرفیت‌های توسعه، بلکه برای بازتولید خشونت و اطاعت ایدئولوژیک به کار گرفته می‌شود. حال آن‌که آموزش مدرن ستون اصلی توسعه است و علاوه بر ارتقای مهارت‌های نیروی کار، ارزش‌های حیاتی همچون مدارا، پرسشگری و خلاقیت را نهادینه می‌سازد. اما نظام آموزشی طالبان دقیقا در مسیر معکوس حرکت می‌کند و با از بین بردن ظرفیت‌های علمی و فنی، نابودی بنیان‌های فرهنگی توسعه و بازتولید خشونت ایدئولوژیک، آینده کشور را تهدید می‌کند. علاوه بر نهادهای رسمی آموزشی، ده‌ها هزار دانش‌آموز مدارس دینی نیز، در چرخه‌ای بسته از آموزه‌های بنیادگرایانه محصور مانده‌اند و این خود تهدید فوری برای توسعه و ثبات افغانستان است.

سرمایه اجتماعی؛ اعتماد فروپاشیده

سرمایه اجتماعی نیز یکی از ستون‌های اساسی توسعه است که به تعبیر محققان، مجموعه‌ای از اعتمادها، هنجارها و شبکه‌هایی است که همکاری جمعی را امکان‌پذیر می‌سازد. جوامعی که از سطح بالای اعتماد اجتماعی برخوردارند، هزینه مبادلات را کاهش داده، اعتماد و همبستگی بالایی دارند و محیطی مساعد برای سرمایه‌گذاری و نوآوری فراهم می‌کنند.

چهار سال حاکمیت طالبان اعتماد عمومی را به‌شدت تخریب کرده است. تبعیض سیستماتیک علیه زنان و اقلیت‌های قومی و مذهبی، توزیع ناعادلانه کمک‌ها، انحصار کامل قدرت و ثروت، کشتار و شکنجه در زندان‌های طالبان، سرکوب اعتراضات مدنی، تداوم سیاست غصب سرزمین، و مجازات‌های جمعی در ملاء عام همه موجب تضعیف هنجارهای همکاری و فروپاشی شبکه‌های اعتماد شده‌اند. به عبارت دیگر، عملکرد چهار ساله طالبان با فرسایش سرمایه اجتماعی به عنوان یکی از مهم‌ترین ارکان توسعه پایدار، بدترین بحران اعتماد عمومی را شکل داده است. این بحران با تضعیف سازوکارهای جمعی همکاری و همبستگی به یکی از موانع جدی در برابر ثبات و توسعه تبدیل شده‌است.

در کنار این عوامل، فساد ساختاری، عدم مشروعیت سیاسی طالبان، محدودیت سرمایه مالی و تحریم‌های بین‌المللی، نبود شفافیت مالی و گسترش فعالیت‌های تروریستی در قلمرو افغانستان موانعی دیگری در مسیر دست یافتن به توسعه است.

با توجه به تحلیل انجام‌شده می‌توان جمع‌بندی کرد که تفکر طالبان در تضاد بنیادین با اصول توسعه قرار دارد. چه بر اساس نظریه‌های علمی توسعه و چه بر پایه تجربه‌های تاریخی، طالبان یکی از ضدتوسعه‌ترین گروه‌هایی است که تاکنون در جهان به قدرت رسیده است. اگرچه ممکن است برخی اقدامات این گروه در حوزه اقتصاد در کوتاه‌مدت به رشد تولید ناخالص داخلی منجر شود، اما این رشد فاقد پایداری است و بر زیرساخت‌های واقعی توسعه استوار نیست. توسعه نیازمند آموزش فراگیر، مشارکت اجتماعی، عدالت جنسیتی و تقویت ظرفیت‌های انسانی است، در حالی‌که نظام فکری و ایدئولوژیک طالبان تمام این ارکان را سرکوب می‌کند. بنابراین در چارچوب ایدئولوژی طالبان، تحقق توسعه نه‌تنها دشوار بلکه ناممکن است.

پاکستان تنها با راهکار نظامی بر شبه‌نظامیان پیروز نمی‌شود

۶ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۲۳:۵۳ (‎+۱ گرینویچ)

سیاست دوگانه پاکستان در برخورد با افراط‌گرایی و تفکیک میان «تروریست‌های خوب و بد» زمینه رشد دوباره افراطی‌گری را در مناطق قبایلی فراهم کرده است.

مجله دیپلومات با تاکید بر تهدید روزافزون تحریک طالبان پاکستان و دیگر گروه‌های افراطی، سیاست‌های اسلام‌آباد در مقابله با تروریسم را به چالش کشیده و نوشته است که عملیات‌های نظامی پاکستان در دو دهه گذشته نتوانسته‌اند افراط‌گرایی را مهار کنند. این نشریه از ارتش پاکستان خواسته رویکرد خود را تغییر دهد و تنها به راه‌حل نظامی تکیه نکند.

به نوشته دیپلومات، تحریک طالبان پاکستان و گروه‌های مشابه همچنان از بزرگ‌ترین تهدیدها علیه حاکمیت، تمامیت ارضی و ثبات سیاسی این کشور محسوب می‌شوند. تی‌تی‌پی با تکیه بر حمایت و الهام‌گیری از شبکه‌های جهانی همچون داعش و القاعده، با ایدئولوژی رادیکال دیوبندی، حاکمیت دولت پاکستان را به چالش می‌کشد.

نویسنده مقاله تاکید کرده است که پاسخ همیشگی پاکستان به چنین تهدیدهایی، آغاز عملیات‌ گسترده نظامی بوده؛ اما این عملیات‌ نتوانسته‌ طالبان پاکستانی و سایر جریان‌های افراطی را ریشه‌کن کند. نویسنده پرسیده است: چرا رهبران سیاسی و نظامی پاکستان همچنان سیاست‌هایی را دنبال می‌کنند که طی بیست سال گذشته شکست خورده‌اند؟

پاکستان اکنون سرگرم اجرای عملیاتی موسوم به سربکف در باجور است؛ عملیاتی که در جولای ۲۰۲۵ آغاز شد و به‌عنوان اقدامی «دقیق و مبتنی بر اطلاعات» معرفی شده است. هدف این عملیات، نه‌تنها مقابله با اعضای تحریک طالبان پاکستان، بلکه مبارزه با شاخه خراسان داعش اعلام شده است. سربکف پس از موج تازه‌ای از خشونت‌ها، ترورها و حملات در مناطق قبایلی آغاز شد.

با وجود این، نویسنده مقاله می‌نویسد چشم‌انداز نابودی کامل افراط‌گرایی چندان روشن نیست و در عوض، هزینه انسانی آن سنگین بوده است. براساس گزارش‌ها، بیش از ۱۰۰ هزار نفر در باجور آواره و ناچار به زندگی در مدارس و سالون‌های ورزشی شده‌اند. مرگ غیرنظامیان، از جمله کشته‌شدن یک مادر و دو فرزندش در مومند، خشم و یأس مردم را برانگیخته است. واکنش شدید مردم نشان می‌دهد که پیروزی نظامی بدون اعتماد عمومی بی‌ارزش است.

این مقاله یادآور می‌شود که سیاست دوگانه پاکستان در برخورد با افراط‌گرایی و تفکیک میان «تروریست‌های خوب» و «بد» زمینه رشد دوباره افراطی‌گری را در مناطق قبایلی فراهم کرده است.

از زمان شکل‌گیری تحریک طالبان پاکستان در سال ۲۰۰۷، اسلام‌آباد بارها عملیات‌ بزرگ نظامی در شمال‌غرب این کشور به راه انداخته است؛ از جمله عملیات المیزان (۲۰۰۲–۲۰۰۶)، راه راست (۲۰۰۹)، راه نجات (۲۰۰۹)، ضرب‌العضب (۲۰۱۴) و ردالفساد (۲۰۱۷). اما هر بار، هرچند جنگجو کشته یا فراری شدند، اما ساختار اصلی این گروه باقی ماند و ارتش صرفاً «پیروزی» اعلام کرده است. تداوم آوارگی‌های گسترده و حضور سنگین نظامی، فاصله مردم محلی با دولت را بیشتر کرد.

به نوشته دیپلومات، سقوط کابل به دست طالبان در سال ۲۰۲۱ بار دیگر به شبه نظامیان پاکستانی روح تازه بخشید. طالبان افغانستان هزاران زندانی، از جمله رهبران القاعده، داعش-خراسان و تی‌تی‌پی را آزاد کردند. شاخص جهانی تروریسم ۲۰۲۵ نشان می‌دهد پاکستان پس از بورکینافاسو دومین کشور آسیب‌دیده از تروریسم در جهان است؛ شمار حملات تروریستی از ۵۱۷ مورد در سال ۲۰۲۳ به ۱۰۹۹ مورد در سال ۲۰۲۴ افزایش یافته است.

این مقاله خاطرنشان کرده است که تروریسم در پاکستان بیشتر پیامد شکست‌های ساختاری است تا علت اصلی بحران. فقر گسترده، ضعف حکمرانی، حذف سیاسی، جمعیت جوان و افراط‌گرایی مذهبی عوامل اصلی بازتولید تروریسم هستند.

مناطق قبایلی بیش از هر جا نمونه این ناکامی‌ها محسوب می‌شوند. عفو بین‌الملل گزارش داده که هزاران نفر از ساکنان این مناطق تنها به ظن همکاری با شبه‌نظامیان بازداشت شده‌اند؛ اقدامی که خشم و بی‌اعتمادی مردم به دولت و ارتش را بیشتر کرده است.

نویسنده دیپلومات همچنین روابط پاکستان با امریکا را ناکافی و یک‌سویه توصیف کرده است. به باور این مجله، واشنگتن بیش از همه بر داعش-خراسان تمرکز دارد، در حالی که اسلام‌آباد عمدتاً از حملات تی‌تی‌پی ضربه می‌بیند.

در این مقاله آمده است: «آنچه پاکستان امروز نیاز دارد، نه یک عملیات نظامی دیگر در باجور، بلکه تغییر بنیادین در رویکرد است. امنیت تنها با زور به‌دست نمی‌آید. یک استراتژی پایدار ضدتروریسم باید بر مبارزه با روایت‌های افراطی از طریق آموزش، پژوهش دینی و رسانه‌ها استوار باشد. علمای مذاهب اصلی ــ دیوبندی، بریلوی و شیعه ــ باید برای صدور فتوای مشترک در رد ایدئولوژی تحریک طالبان بسیج شوند و نظام آموزشی نیز باید بر شهروندی، تنوع‌پذیری و تفکر انتقادی تمرکز کند.»

دیپلومات در پایان هشدار داده است که اگر اسلام‌آباد از رویکرد کوتاه‌مدت نظامی‌گری به اصلاحات ساختاری و مقابله فکری روی نیاورد، هر پیروزی تازه همانند گذشته ‌عمر کوتاه خواهد داشت.

حملات تازه پاکستان؛ طالبان میان فشار خارجی و محدودیت‌های درونی

۶ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۲۲:۱۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
وحید پیمان

حملات پهپادی‌ پاکستان به شبه نظامیان در خوست و ننگرهار بار دیگر مناسبات طالبان افغان و پاکستان را ملتهب کرده است. این حملات بار دیگر این نکته را برجسته کرد که سیاست گروه نیابتی برای امنیت مرزها و مناطق قبایلی پاکستان مفید نبوده است.

یک شاهد این که پاکستان، طالبان را به همدستی و توطئه با دهلی متهم می کند. طالبان قرار بود نگرانی‌های امنیتی پاکستان را به واسطه ایجاد یک دولت تابع در کابل رفع کند، اما اکنون میزبان گروه‌های شده است که امنیت را از مناطق قبایلی گرفته است و به طور مرتب سربازان پاکستانی را می‌کشند.

شب گذشته، موجی از حملات پهپادی در سه ولایت ننگرهار، خوست و کنر فضای مرزها در شرق افغانستان زیر حاکمیت طالبان را ملتهب ساخت. طالبان سفیر پاکستان در کابل را فراخواند و سیاستمداران افغان انگشت اتهام را به‌سوی اسلام‌آباد نشانه رفتند.
هرچند دولت پاکستان سکوت کرده، اما قرائن و شواهد، پیوند این عملیات‌ها را با سیاست امنیتی آن کشور آشکار می‌سازد.

پاکستان با انجام این حملات چه اکنون و چه در گذشته، دستکم در ظاهر یک پیام واضح و روشن به طالبان داده است: «مهمان دیروز ما، نباید امروز میزبان دشمنان ما باشد.»
اسلام‌آباد می‌خواهد با انجام چنین سیاستی به طالبان یادآوری ‌کند که رابطه‌اش با این گروه، تعهدی نانوشته‌ای را هم در خود دارد؛ تعهدی که اگر نادیده گرفته شود، پاسخ نظامی به دنبال خواهد داشت.

پاکستان در پی چیست؟

پس از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، پیوندهای ایدئولوژیک و خانوادگی میان تفنگداران دو سوی مرز باعث شد که تحریک طالبان پاکستان در خاک افغانستان پناه و پشتوانه‌ای تازه بیابد.

اسلام‌آباد این وضعیت را تهدیدی مستقیم علیه امنیت داخلی خود تلقی کرد و انتظار داشت طالبان افغانستان علیه این شبکه اقدام عملی نشان دهد؛ انتظاری که برای پاکستان برآورده نشد. طالبان به‌دلیل همان نزدیکی‌های فکری و شبکه‌ای، حاضر به گسست کامل از این گروه نشد و واکنش‌هایش در بهترین حالت محدود و نمادین باقی ماند.

همین تعلل باعث شد پاکستان در ماه‌های اخیر به ابزارهای تازه‌ای برای فشار متوسل شود؛ بارزترین نمونه، نشستی بود که در اسلام‌آباد برای حضور مخالفان طالبان تدارک دیده شده بود. به دنبال واکنش های شدید منتقدان از جمله طالبان، این نشست به تعویق افتاد.

کش‌وقوس‌های طالبان و پاکستان در هفته‌های اخیر، روابط حاکمان کابل و اسلام‌آباد را به سمت خصومت مدیریت‌شده سوق می‌دهد، مگر آن‌که دو طرف به پروتکل‌های مشترک و کارآمد برای مهار این وضعیت تن دهند.

چرا پاکستان به حملات هوایی متوصل می شود؟

حملات هوایی پاکستان علیه پناهگاه‌ها یا مراکز فرماندهان تحریک طالبان پاکستان در خاک افغانستان گاه منجر به تلفات در میان شورشیان شده است. مثلاً در جریان حملات در سال ۲۰۲۴، پاکستان گزارش داد که گروهی از رهبران ارشد تی‌تی‌پی، هدف قرار گرفتند و حدود ۲۰ تا ۲۵ نفر کشته شدند. اما آیا حملات هوایی مناسب‌ترین گزینه برای پاکستان بوده است؟ آیا دیپلوماسی برای متقاعد کردن طالبان برای دست برداشتن حمایت از تحریک طالبان پاکستانی چاره‌ساز نیست؟

در سال‌های اخیر، اسلام‌آباد تلاش کرده با ایجاد فشار دیپلوماتیک و حتا اقتصادی، طالبان را به عقب‌نشینی در برابرتحریک طالبان پاکستانی وادار کند. باری مرزها را بست، تعرفه ها را زیاد ساخت، مهاجران را اخراج کرد و خلاصه هیچ‌یک از این ابزار دیپلوماتیک، پاسخ قناعت‌بخشی برای پاکستان از آدرس حکومت طالبان در افغانستان در پی نداشت.

در این میان، استفاده از پهپاد و جنگنده برای اسلام‌آباد ظاهرا راه نسبتا ارزانی بوده تا ضربه‌ای سریع و مستقیم به مراکز فرماندهی یا انبارهای تحریک طالبان پاکستان بزند.

در عین حال، چنین حملاتی در رسانه‌های داخلی پاکستان به‌عنوان واکنش «سخت و فوری» معرفی شده است و برای دولت و ارتش این کشور نوعی مشروعیت سیاسی به‌بار آورده است.

از زاویه منطقه‌ای هم اگر به چنین حملاتی نگاهی بیندزایم، پیام روشنش این است که اگر طالبان در کابل قادر یا مایل به مهار این گروه نباشد، اسلام‌آباد خودش وارد عمل خواهد شد.
اما بخش پنهان ماجرا این است که دولت و ارتش پاکستان با این حملات، مشکلات امنیتی و اقتصادی خود را که اتفاقا کم هم نیست، به گردن دشمن بیرونی می‌اندازند و خودشان را مدافع کشور نشان می‌دهند.

طالبان هم که شدیدا در انزوای بین‌المللی قرار دارد، تمایلی به رویارویی دیپلماتیک با اسلام‌آباد ندارد و واکنش‌های رسمی‌اش، از جمله صدور اعلامیه یا احضار سفیر، عمدتا مصرف داخلی دارد و پاسخی گذرا به افکار عمومی.

طالبان به علت پناه دادن به سازمان‌های تروریستی خود را در معرض حملات پاکستان قرار داده است. اظهارات طالبان و سیاستمداران افغان مبنی بر نقض حاکمیت ملی افغانستان محکومیت حکومت‌های نزدیک به طالبان مانند روسیه و چین را به دنبال نخواهد داشت. حتا هند نیز این حملات را محکوم نکرده است.

تمام کشورهای منطقه از جمله چین، نگران حضور و فعالیت سازمان‌های تروریستی منطقه‌ای در افغانستان هستند. سیاست انکار حضور گروه های تروریستی در میان طالبان و این که به هیچ سازمانی اجازه حمله به کشورهای همسایه را نمی‌دهد، برای چین و دیگر کشورها قانع کننده نیست. زیرا، حملات طالبان پاکستانی بیشتر و خونبارتر شده است و طالبان نیز کاری نکرده است. این گروه فقط امیدوارست که اسلام آباد به خواسته‌های تی‌تی‌پی تن بدهد و تنش متوقف شود.

اما، هر قدر که تهدید گروه‌های تروریستی در افغانستان جدی‌تر شود، به همان پیمان اقدام نظامی کشورهای منطقه و جهان نیز افزایش می‌یابد.

آیا این حملات منجر به کاهش حمایت طالبان از تی‌تی‌پی خواهد شد؟
برای طالبان، در کنار پیوندهای ایدئولوژیک با تحریک طالبان پاکستان و سنت مهمان‌نوازی که گسست از آن پرهزینه است، همراه با ترس از شکاف داخلی، مانعی جدی در برابر برخورد قاطع با طالبان پاکستانی ایجاد کرده است. نفوذ گسترده تی‌تی‌پی در میان فرماندهان رده‌پایین طالبان این وابستگی و تزلزل را بیشتر کرده و باعث شده طالبان در عمل به‌گونه‌ای حامی این گروه باقی بماند.

با این که طالبان افغان در ۲۰ سال متحد پاکستان بود اما از نظر ایدیولوژیک و احساسات قومی علیه دولت پاکستان هستند. خصومت طالبان افغان در عواطف و ضدیت سنتی پشتون‌ها با «دولت پنجابی‌ها» که مسئول ستم بر مردم مناطق قبایلی شناخته می‌شود، و غیر اسلامی خواندن دولت‌هایی چون پاکستان از منظر اعتقادات بنیادگرایانه مذهبی ریشه دارد.

واکنش طالبان به تحرکات پاکستان معمولاً به صدور اعلامیه، روایت‌سازی رسانه‌ای و گاهی تحرکات محدود در مرز خلاصه می‌شود تا از یک طرف نشان دهد که مدافع حاکمیت ملی است و پیام اقتدار به داخل و خارج بفرستد، و از طرف دیگر سطح تنش با پاکستان را پایین نگه دارد تا به بحرانی پرهزینه و خارج از کنترول تبدیل نشود.

آن طرف هم، حملات هوایی پاکستان بیشتر تاثیر کوتاه‌مدت دارند تا نتیجه‌ پایدار. این حملات می‌توانند برای مدتی بر حملات شبه نظامیان، و احتمالا به علت فشار طالبان از کابل و قندهار تاثیر بگذارد، اما گروه‌های چریکی خیلی زود خود را وفق می‌دهند؛ فرماندهی را پراکنده می‌کنند، تحرکات را سریع‌تر می‌سازند یا مدتی پنهان می‌شوند تا فشار کم شود.

در کنار آن، هر غیرنظامی که آسیب ببیند، به سود روایت شورشیان تمام می‌شود و به آن‌ها امکان جذب نیروی بیشتر را می‌دهد.

آنچه تا کنون از حملات دیشب در سه ولایت افغانستان گزارش شده، بیشتر مرگ غیرنظامیان بوده است؛ در میان آنان چند کودک نیز دیده می‌شود. چنین وضعیتی نشان می‌دهد که ضربات محدود هوایی، به جای ایجاد بازدارندگی پایدار، اگر تکرار شوند به یک روند عادی بدل خواهند شد. این عادی‌شدن، هسته‌های منعطف شورشیان را جسورتر می‌سازد.

اگر گروه حاکم با اسلام آباد همکاری نکند، کشتن فرماندهان و جنگجویان تغییری در استراتژی تی‌تی‌پی نمی‌آورد.

وقتی از رابطه طالبان و پاکستان حرف می‌زنیم، نمی‌توان آن‌ها را مانند دو کشور هم‌وزن و برابر قیاس کرد. پاکستان یک ارتش منظم، دستگاه دیپلماتیک فعال و جایگاه بین‌المللی دارد، در حالی‌که طالبان با انزوای سیاسی، مشکلات اقتصادی و محدودیت‌های داخلی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بنابراین در شرایط تنش، طرفی که ناچار به عقب‌نشینی و معامله می‌شود، طالبان است تا اسلام‌آباد.

طالبان احتمالاً مسیر اعتراض‌های نمادین و واکنش‌های محدود را حفظ خواهد کرد، اما دیر یا زود فشارها می‌تواند آن‌ها را به نوعی معامله با پاکستان وادار کند. در مرحله کنونی نشانه‌هایی از احتمال سازش بزرگ برسر طالبان پاکستانی دیده نمی‌شود.

نوشته ضیا مسعود؛ چرا کسانی که در نظام آزاد بزرگ شده‌اند سراغ جریان‌های ضد آزادی می‌روند؟

۶ سنبلهٔ ۱۴۰۴، ۱۹:۵۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
احمد ضیا مسعود

یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز در تاریخ معاصر، حضور برخی شخصیت‌ها و نخبگان پرورش‌یافته در جوامع لیبرال دموکراتیک است که با وجود بهره‌مندی از آزادی، رفاه و ساختارهای مدرن، به‌ طور مستقیم یا غیرمستقیم با گروه‌های افراطی مذهبی و حتی تروریستی ارتباط برقرار کرده یا حامی آن‌ها بوده‌اند.

این تناقض پرسشی بنیادین را پیش می‌آورد: چطور ممکن است کسی که عمر خود را در نظامی باز و آزاد سپری کرده، به سوی جریان‌هایی کشیده شود که آزادی و تکثر را نفی می‌کنند؟

برای پاسخ، باید این پدیده را از سه سطح بررسی کرد: روان‌شناختی، سیاسی و فرهنگی.

۱. سطح روان‌شناختی: دوگانگی هویت و جستجوی معنا

حتی در محیط‌های لیبرال، افراد می‌توانند دچار بحران هویت شوند. فردی که ریشه‌های مذهبی یا قومی او با ارزش‌های سکولار و لیبرال تعارض دارد، ممکن است میان دو قطب متناقض در نوسان باشد. در این حالت، پیوند با گروه‌های افراطی نوعی «بازگشت به اصالت» یا «ادای دین به ریشه‌ها» تلقی می‌شود.

افزون بر آن، دموکراسی با تمام فضیلت‌هایش، قطعیت معنوی نمی‌دهد. فردی که در جستجوی پاسخ‌های مطلق به پرسش‌های وجودی است، ممکن است جذب نظام فکری بسته و قطعی افراطیون شود؛ نظامی که جهان را به خیر و شر مطلق تقسیم می‌کند و برای هر پرسش پاسخی نهایی دارد.

نمونه‌های تاریخی مانند جان واکر لینده، جوان امریکایی که به طالبان پیوست، نشان می‌دهد که این بحران هویت و جستجوی معنا می‌تواند حتی در دل دموکراسی‌های پیشرفته به افراط‌گرایی بینجامد.

۲. سطح سیاسی: ابزارگرایی و پراگماتیسم قدرت

از زاویه سیاست، حمایت از گروه‌های افراطی اغلب ناشی از محاسبه ابزاری است. نخبگان سیاسی یا حتی دولت‌ها ممکن است از افراط‌گرایان به‌عنوان «ابزار فشار» علیه رقیبان استفاده کنند.

به‌عنوان نمونه، در دهه ۱۹۸۰ بسیاری از دولت‌های غربی به مجاهدین افغان کمک کردند، زیرا آنان را وسیله‌ای برای تضعیف اتحاد شوروی می‌دیدند. این حمایت، هرچند موقتی، بعدها به پیدایش جریان‌های طالبان و شبکه‌های تروریستی منجر شد.

چنین رویکردی گاه با استاندارد دوگانه همراه است: در داخل کشور لیبرال، ارزش‌های آزادی و حقوق بشر تبلیغ می‌شود، اما در عرصه بین‌الملل برای اهداف ژئوپولیتیک با جریان‌های ضدآزادی همکاری صورت می‌گیرد. در اینجا تناقض نه از باور، بلکه از محاسبه مصلحت سرچشمه می‌گیرد.

۳. سطح فرهنگی: پل‌زدن میان دو جهان

در سطح فرهنگی، برخی نخبگان میان دو جهان متفاوت قرار می‌گیرند:

• جهان لیبرال غربی با ارزش‌های آزادی، عقلانیت و تکثر.

• جهان سنتی–مذهبی که بر هویت جمعی، ایمان و اطاعت استوار است.

برای چنین فردی، حمایت از گروه‌های افراطی می‌تواند شکلی از «پل‌زدن» یا حتی «ادای دین» به میراث فرهنگی و قومی باشد. او ممکن است خود را «میانجی» میان دو جهان بداند؛ کسی که باید پیوند گذشته و حال، شرق و غرب، سنت و مدرنیته را حفظ کند—حتي اگر این پیوند از نگاه بیرونی خطرناک و متناقض جلوه کند.

نمونه روشن این وضعیت را می‌توان در برخی روشنفکران مهاجر دید که در دانشگاه‌های غربی تدریس می‌کنند اما همزمان با جریان‌های تندرو در کشورهای مبدا همدلی یا ارتباط دارند.

۴. ترکیب سه سطح: مدلی برای فهم تناقض

این پدیده را باید حاصل هم‌پوشانی سه سطح دانست:

• از درون، روان فرد در پی معنا و اصالت است.

• در سطح عمل، محاسبات سیاسی به بهره‌برداری ابزاری می‌انجامد.

• در سطح نمادین، فرد خود را حامل رسالتی فرهنگی می‌بیند.

بدین‌سان، یک شخصیت دموکراتیک لیبرال می‌تواند به ظاهر با ارزش‌های آزادی زیست کند و در عین حال، در مناسبات پنهان یا آشکار با گروه‌های افراطی حضور داشته باشد.

در نتيجه، رفتار نخبگانی که در دل دموکراسی می‌زیند اما با افراط‌گرایان همدلی دارند، نه یک تناقض ساده، بلکه نتیجه چندلایگی روان، سیاست و فرهنگ است. آنان گاه قربانی بحران هویت‌اند، گاه بازیگر محاسبات قدرت، و گاه واسطهٔ فرهنگی میان دو جهان متعارض.

شناخت این سطوح، برای پیشگیری و مدیریت چنین پدیده‌ای ضروری است. جوامع لیبرال باید علاوه بر آزادی، به معنا، عدالت و هویت نیز پاسخ دهند؛ وگرنه حتی در آزادترین محیط‌ها، امکان گرایش نخبگان و مردم به جاذبه‌های افراطی باقی می‌ماند.