از اقامت تا مهاجرت غیرقانونی و حمایت بینالمللی؛ گزارش سالانه وضعیت مهاجران افغان در ترکیه

با ورود به سال ۲۰۲۶، موضوع مهاجرت همچنان یکی از چالشهای اصلی دولت ترکیه بهعنوان کشوری در مسیر مهاجرت به اروپا باقی مانده است.
افغانستان اینترنشنال

با ورود به سال ۲۰۲۶، موضوع مهاجرت همچنان یکی از چالشهای اصلی دولت ترکیه بهعنوان کشوری در مسیر مهاجرت به اروپا باقی مانده است.
هرچند که تشدید اقدامهای کنترلی و امنیتی در مرزهای ترکیه منجر به کاهش محسوس ورود مهاجران فاقد مدارک معتبر مسافرتی شده، اما بررسی آمارهای رسمی سال ۲۰۲۵ نشان میدهد که شهروندان افغانستان در صدر«مهاجران غیر قانونی» در ترکیه هستند.
در همین حال اتباع افغانستان یکی از گروههای اصلی در تمامی شاخصهای مهاجرتی این کشور به شمار میروند؛
اقامتهای قانونی؛ افغانها هفتمین گروه بزرگ اتباع خارجی در ترکیه
بر اساس دادههای رسمی، تا پایان سال ۲۰۲۵، در مجموع ۵۹هزار و ۱۱۰ تبعه افغانستان بهطور قانونی در ترکیه اقامت داشتهاند. این رقم حدود ۵.۱درصد از کل اتباع خارجی ساکن ترکیه را تشکیل میدهد و به این ترتیب افغانها را در جایگاه هفتمین گروه پرجمعیت از اتباع خارجی این کشور قرار میدهد.
از میان افغانهای دارای اقامت قانونی، چهارهزار و ۸۳۳ نفر دارای اقامت دانشجویی و پنج هزار و ۹۱۸ نفر دارای اقامت خانوادگی هستند؛ این دو گروه در مجموع بیش از ۱۸درصد از کل افغانهای دارای اقامت قانونی را شامل میشوند.
مهاجرت غیرقانونی؛ صدرنشینی افغانها در پنج سال گذشته
در سال گذشته میلادی ۴۴هزار و ۱۵۷ تبعه افغانستان به اتهام مهاجرت غیرقانونی در ترکیه بازداشت شدهاند؛ این رقم معادل ۲۷.۶درصد از کل بازداشتهای مهاجران فاقد مدارک معتبر مسافرتی در ترکیه است. بررسی آمارهای پنج سال گذشته نشان میدهد که افغانها بهطور مداوم در رتبه نخست اتباع خارجی بازداشتشده به دلیل مهاجرت غیرقانونی در ترکیه قرار داشتهاند.
پس از افغانها، اتباع سوریه، ترکمنستان، ازبکستان و فلسطین بهترتیب در رتبههای دوم تا پنجم قرار دارند؛ الگویی که در سالهای اخیر تقریباً بدون تغییر تکرار شده است.
این روند در ابتدای سال ۲۰۲۶ نیز ادامه یافته است. تنها در هشت روز نخست سال ۲۰۲۶، در مجموع دوهزار و ۴۱۵ مهاجر غیرقانونی در ترکیه بازداشت شدهاند که ۸۱۳نفر از آنها تبعه افغانستان بودند؛ سهمی که حتی از میانگین سال ۲۰۲۵ نیز بالاتر است.
مبارزه با مهاجرت غیرقانونی در داخل خاک ترکیه همچنان یکی از محورهای اصلی سیاستهای وزارت امور داخله ترکیه محسوب میشود. تعداد بازداشت در سال ۲۰۲۵، به دلیل شدت گرفتن کنترلهای مرزی و همچنین تغییر شرایط سیاسی در سوریه، نسبت به سال ۲۰۲۴ حدود ۲۹درصد کاهش یافته است.
دادههای رسمی حاکی از آن است که از سال ۲۰۲۲ و همزمان با تشدید تدابیر کنترلی، روند ورود غیرقانونی و در نتیجه آمار بازداشتها بهطور پیوسته کاهش یافته است.
بیشترین میزان بازداشت مهاجران غیرقانونی طی بیست سال گذشته، با دستگیری بیش از چهارصد هزار نفر، در سال ۲۰۱۹ثبت شده است.
درخواست حمایت بینالمللی؛ بیش از نیمی از متقاضیان افغان هستند
بر اساس آمار رسمی، تا پایان سال ۲۰۲۵، سههزار و ۴۷۲ تبعه افغانستان در ترکیه درخواست حمایت بینالمللی ثبت کردهاند؛ این رقم بیش از ۵۴درصد از کل درخواستهای ثبتشده در سال ۲۰۲۵ را شامل میشود. پس از افغانها، اتباع عراق و ایران در رتبههای بعدی قرار دارند.
چارچوب حقوقی پناهندگی در ترکیه بر پایه کنوانسیون ۱۹۵۱ سازمان ملل متحد درباره وضعیت پناهندگان و پروتکل ۱۹۶۷ نیویورک شکل گرفته است. ترکیه اگرچه به این اسناد پیوسته، اما با اعمال «محدودیت جغرافیایی»، تنها درخواست «پناهندگی» از سوی پناهجویان اروپایی را به رسمیت میشناسد.
در نتیجه، اتباع کشورهای غیراروپایی، از جمله افغانستان، ایران و عراق، حتی در صورت برخورداری از شرایط کنوانسیون، از نظر حقوقی مشمول شرایط پناهندگی در ترکیه نمیشوند. نظام حقوقی ترکیه برای جبران این خلأ، وضعیت «پناهجوی مشروط» را تعریف کرده است؛ متقاضیانی که واجد شرایط «پناهجوی مشروط» باشند تا زمان انتقال به یک کشور ثالث، تحت حمایت بینالمللی، امکان زندگی در ترکیه را دارند.
در این چارچوب، مفهوم «حمایت بینالمللی» مفهومی برای اتباع غیراروپایی است که ماهیتی موقت دارد و امکان ادغام دائمی در جامعه ترکیه را فراهم نمیکند.
منتقدان این سیاست ترکیه معتقدند که تداوم محدودیت جغرافیایی، دسترسی پناهجویان غیراروپایی به حقوق بنیادینی مانند حق کار، امنیت اجتماعی و برنامهریزی بلندمدت برای آینده را بهطور ساختاری محدود کرده است. به همین دلیل، نهادهای حقوق بشری بارها خواستار لغو این محدودیت شدهاند.
در همین حال از سال ۲۰۱۸، کمیساریای عالی امور پناهندگان سازمان ملل متحد رسیدگی به پرونده تمامی پناهجویان را به اداره مهاجرت ترکیه واگذار کرده است.
خطرات مسیر مهاجرت و مقابله با قاچاق مهاجر
اگرچه در آمار رسمی به جنسیت مهاجران اشاره نشده، اما تصاویر و گزارشهای رسانههای محلی نشان میدهد که بخش قابل توجهی از مهاجران غیرقانونی را مردان تشکیل میدهند؛ موضوعی که عمدتاً به فشارهای اقتصادی و معیشتی در افغانستان تحت حاکمیت طالبان نسبت داده میشود.
بسیاری از این مهاجران در داخل ترکیه با وسایل نقلیه فاقد شرایط انسانی جابهجا میشوند و با خطرات جدی جانی مواجهاند. این خطرات نهتنها در مسیر ورود به ترکیه، بلکه هنگام خروج از این کشور، که اغلب از مسیرهای دریایی انجام میشود، ادامه دارد.
بر اساس آمار گارد ساحلی ترکیه، در سال ۲۰۲۵ دستکم ۵۹مهاجر غیرقانونی در آبهای ساحلی این کشور جان خود را از دست دادهاند. هرچند در گزارشهای رسمی به تابعیت افراد غرقشده اشارهای نشده، اما با توجه به سهم بالای اتباع افغانستان در آمار کلی مهاجرت غیرقانونی، بی شک این گروه بیشترین ریسک را در مسیرهای پرخطر مهاجرت، از جمله مسیرهای دریایی، متحمل میشوند.
در همین حال، ترکیه مبارزه با شبکههای قاچاق انسان را نیز تشدید کرده است. طی سال گذشته میلادی، ۱۱هزار و ۳۶۳ قاچاقبر مهاجر در این کشور بازداشت شدهاند؛ افرادی که با دریافت هزاران دلار از هر مهاجر، وعده عبور امن میدهند اما خود نیز در نهایت با پیامدهای سنگین قانونی مواجه میشوند.
جمعبندی
آمارهای سال ۲۰۲۵ نشان میدهد که افغانها در تمامی شاخصهای مهاجرتی ترکیه، از اقامتهای قانونی گرفته تا بازداشتهای مرتبط با مهاجرت غیرقانونی و درخواست حمایت بینالمللی، حضوری پررنگ دارند.
با ورود به سال ۲۰۲۶، تداوم این روند میتواند نشانهای برای کشورهایی مانند ترکیه باشد تا در کنار سیاستهای کنترولی، به ضرورت توجه فوری به نیازهای جامعه افغانستان و جستوجوی راهحلهای پایدارتر در کشورهای مبدأ مهاجرت بیندیشند. حل بحران در کشورهایی که مردم ناگزیر به ترک آنها میشوند، شاید تنها راهحل واقعی برای مدیریت پایدار مهاجرت افرادی باشد که صدا و رنج آنها از سوی حاکمان کشورشان شنیده نمیشود.








شهباز شریف، نخستوزیر پاکستان، روز جمعه با جمعی از علمای پاکستانی دیدار کرد و از آنان خواست در مقابله با تروریسم همکاری کنند.
آقای شریف با اشاره به «نقش تاریخی روحانیون در تأسیس پاکستان» تأکید کرد که علما میتوانند نقش محوری در تقویت روایت ملی علیه افراطگرایی و تروریسم ایفا کنند.
در این نشست، روحانیون حاضر از سیاستهای حکومت حمایت کردند و تحریک طالبان پاکستان و سایر گروههای شبهنظامی را دشمنان این کشور خواندند.
محمدطاهر محمود اشرفی، رئیس شورای علمای پاکستان، اعلام کرد که ملاها به مناطق آسیبدیده از تروریسم سفر خواهند کرد، با مردم محلی، علمای دین و نیروهای مسلح دیدار میکنند و بهعنوان سفیران صلح در خط مقدم عمل خواهند کرد.
این رویداد بار دیگر نشان میدهد که حکومت و ارتش پاکستان همچنان با روحانیون و جریانهای مذهبی هماهنگ هستند و در مسایل کلان کشوری، روی آنان حساب میکنند.
در مقابل، روابط حکومتهای مشروع و قانونی افغانستان با روحانیون همواره پرتنش بوده است؛ تا جایی که در بیش از یک قرن گذشته، شورشها و مخالفتهای ملاها یکی از عوامل اصلی سرنگونی بسیاری از حکومتهای مشروع و قانونی بوده است.
پرسش اساسی این است: ملاهای افغانستان و پاکستان عمدتاً از یک بستر فکری دیوبندی–برلوی نشأت میگیرند؛ پس چرا ملای پاکستانی با سیاسیون سیکولار همکاری میکنند و هرگز در پی سرنگونی حاکمیت سکولارها نبوده و بخشی از نظام مانده، اما ملاهای افغانستان بارها حکومتها را از پای درآوردهاند؟
ریشههای اتحاد نظامی– ملایی در پاکستان
جریانهای مذهبی در پاکستان عموماً محافظهکار بوده و رویکرد انقلابی نداشتهاند. از جماعت علمای اسلام تا جمعیت علمای پاکستان، تقریباً همه در چارچوب نظام سیاسی فعالیت کردهاند. هرگاه جریانی از خطوط قرمز عبور کرده، به سرعت ممنوعالفعالیت شده است؛ نمونهاش تحریک لبیک پاکستان که اخیراً فعالیتهایش ممنوع اعلام شد. در مجموع، ملاها در پاکستان بخشی از سیستم بودهاند.
ارتش پاکستان از زمان استقلال (۱۹۴۷) رابطهای نزدیک و ساختاری با جریانهای مذهبی، شوراهای علما و احزاب اسلامی مانند جماعت اسلامی و جمعیت علمای اسلام داشته است. این اتحاد، که اغلب «نکسوس نظامی–ملایی» نامیده میشود، ریشه در نیاز ارتش به مشروعیت ایدئولوژیک، تثبیت قدرت و مقابله با رقبای سیاسی و قومی دارد.
از سوی دیگر، «ملاها نیز برای تأمین منافع خود و کشورشان، حتی از تعامل با قدرتهای غربی به ویژه انگلیس نیز دریغ نکردهاند.»
از دوره جنرال ایوب خان تا ضیاءالحق و پرویز مشرف، ارتش همواره از گروههای مذهبی و جهادی برای پیشبرد اهداف داخلی و خارجی بهره برده است. برخلاف احزاب سنتی سکولار مانند مسلملیگ نواز شریف یا حزب مردم پاکستان، ارتش تمایل بیشتری به همکاری با احزاب مذهبی نشان داده است.
در دهه ۱۹۸۰، با حمایت امریکا و عربستان، ارتش پاکستان جهاد علیه شوروی در افغانستان را سازماندهی کرد و احزاب مذهبی و مدارس دینی نیروی انسانی و ایدئولوژی جهادی را تأمین کردند.
حسین حقانی، سفیر پیشین پاکستان در امریکا، در کتاب «پاکستان: میان مسجد و ارتش» مینویسد که این اتحاد نه پدیدهای گذرا، بلکه سیاستی ساختاری و مداوم از زمان استقلال بوده است.
در این چارچوب، ملاهای پاکستان عمدتاً در راستای اهداف استراتژیک ارتش و حکومت عمل کردهاند؛ چه در خصومت با هند، چه در مسائل افغانستان و کشمیر. آنان جنگ روانی و تبلیغاتی را از طریق مساجد و مدارس پیش بردهاند و در تمام مراحل تاریخی، همسو با استراتژی ارتش بودهاند.
بشیر احمد انصاری، پژوهشگر ارشد دینی، میگوید: «نهاد دینی پاکستان امتداد سنت هندی دوران استعمار است. به صرفنظر از ادعاهای بلند، رابطه با حکومت – حتی با استعمار انگلیس – امری عادی بوده است.»
به باور او، دولت پاکستان میداند چگونه با نهاد دینی تعامل کند و این تعامل نه تاکتیکی، بلکه استراتژیک است.
وی مثالی میزند: «حدود ۱۵ سال پیش کتابی درباره مذهب طالبان نوشتم و آنان را بر اساس شواهد تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ادامه راه خوارج پیشین خواندم. این ادبیات در افغانستان حتی از سوی برخی ملاهای مخالف طالبان رد شد، اما امروز در پاکستان وزیر دفاع، لویدرستیز و رئیسجمهور شب و روز طالبان را خوارج مینامند.»
حمایت از طالبان و چرخش ۱۸۰ درجهای
در طول ۲۰ سال حضور امریکا در افغانستان، ملاهای پاکستانی بستر فکری، اجتماعی و لجستیکی طالبان را فراهم کردند؛ از جذب نیرو و اسکان تا آموزش ایدئولوژیک و نظامی. این اقدامات کاملاً همسو با سیاستهای ارتش پاکستان بود.

پس از پیروزی طالبان در ۲۰۲۱، بسیاری از ملاها و مساجد پاکستان جشن گرفتند، خیرات دادند و با پخش شیرینی پیروزی «شاگردان» خود را تجلیل کردند. اما با تیرهشدن روابط ارتش پاکستان با طالبان (بهویژه از ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵) بهدلیل فعالیت تحریک طالبان پاکستان از خاک افغانستان، حملات مرزی، عملیات هوایی پاکستان در افغانستان و بحران روابط دوجانبه، موضع ملاها نیز به سرعت تغییر کرد.
ارتش پاکستان طالبان را به حمایت از تحریک طالبان پاکستان و جداییطلبان بلوچ و استفاده از خاک افغانستان علیه پاکستان متهم میکند؛ اتهامی که طالبان آن را رد کرده و بحران امنیتی پاکستان را مسئلهای داخلی میداند.
ادبیات رسمی پاکستان نیز از «حکومت افغانستان» به «رژیم طالبان» تغییر یافت و برخی دیپلوماتهای پاکستانی حتی از «تغییر رژیم» در افغانستان سخن گفتند.
در این شرایط، حافظ محمد طاهر محمود اشرفی طالبان را «شاگردان ناخلف» خواند و گفت: «ما شاگردان شما نیستیم، بلکه شما شاگردان ما هستید.» او طالبان را به همکاری با هند و اسرائیل متهم کرد و از آنان خواست با افراطگرایی مقابله کنند.
این چرخش نشان میدهد که ملاها هرگاه منافع استبلشمنت (ارتش و حکومت) اقتضا کند، از «شاگردان» حمایت میکنند و هرگاه منافع تغییر کند، آنان را سرزنش میکنند.
یک مکتب دو رویکرد
با وجود اینکه ملاهای پاکستان و افغانستان از یک خاستگاه فکری و مذهبی برخوردار هستند، اما تفاوتهای چشمگیری در رویکردهای آنان وجود دارد. ملاهای پاکستانی انعطافپذیر هستند و اغلب با تفاوتها کنار میآیند، اما ملاها در افغانستان رویکردی سختگیرانه و نامنعطف داشتهاند.
محمد محق، پژوهشگر دینی، مینویسد: «ملاهای پاکستانی با وجود عیوب فراوانشان یک حسن آشکار دارند و آن تعهد و وفاداری به منافع کشورشان است؛ هزار بار شرابخواری و سگبازی جنرالهایشان سبب نمیشود به خاک خود خیانت کنند.»
او همچنین اشاره میکند: «در سالهای نود میلادی، هنگامی که دولت پاکستان با حکومت برهانالدین ربانی مخالف شد، ملاهای پاکستان تمام مدارس خود را تعطیل کردند و شاگردانشان را به جنگ افغانستان فرستادند.»
در افغانستان، حتی سکولارترین حاکمان نیز کوشیدهاند با ملاها همسویی نشان دهند، حساسیتهای اجتماعی را رعایت کنند و در مسائل سیاسی و اجتماعی با روحانیون مشورت کنند. با این حال، ملاها و مدارس دینی تقریباً همیشه در برابر حکومت ایستادهاند.
از پادشاهی امانالله خان که بهدلیل اصلاحات اجتماعی تکفیر و سرنگون شد تا حکومتهای داکتر نجیبالله، استاد ربانی، حامد کرزی و اشرف غنی، ملاها نقش اصلی در فروپاشی حکومتها داشتهاند.
در دوره محمدظاهرشاه نیز با تأسیس دارالعلومها در داخل کشور تلاش شد از رفتن طلاب به مدارس پاکستانی و سوءاستفاده از آنها جلوگیری شود، اما این ابتکار نتوانست مانع مخالفتهای ملاها با نظام گردد.
در سالهای پسین، رهبران سیاسی بیشتر متوجه این حساسیت بودند.
رئیسجمهور کرزی روابط نزدیک و عمیقی با روحانیون داشت. شورای علما در دوره وی از نفوذ و جایگاه ویژهای برخوردار بود. جانشین وی، اشرف غنی، برای اینکه خود را ملتزم به ارزشهای دینی نشان دهد به مسجد میرفت، تسبیح به دست میگرفت و حتی رقیبان انتخاباتی را به امتحان علوم دینی دعوت میکرد.
آقای انصاری معتقد است اکثریت ملاهای افغانستان دین را در بستر فرهنگ قبیلوی تفسیر میکنند و قبیله را رقیب و دشمن دولت میدانند. این رقابت از زمان عبدالرحمن خان آغاز شده و تا سقوط آخرین دولت و تأسیس بدویسالاری طالبان ادامه یافته است.

نتیجهگیری
اتحاد مسجد و ارتش در پاکستان بیش از آنکه صرفاً ایدئولوژیک باشد، مصلحتی و استراتژیک است و همواره تابع منافع امنیت ملی و سیاسی این کشور بوده است.
ملاهای پاکستانی، با وجود استاد بودن بسیاری از ملاهای افغان، در عمل تفاوتهای جدی با آنان دارند. آنان با تکثر مذهبی، قومی، نژادی و جنسیتی جامعه پاکستان کنار میآیند؛ در انتخابات شرکت میکنند و بخشی از نظام سیاسیاند. حتی «پدر معنوی طالبان» نیز خود را نامزد انتخابات کرده است.
اما ملاهای حاکم در افغانستان هرگونه تکثر را برنمیتابند و با انتخابات سر ستیز دارند.
پاکستان هویت ملی خود را بر پایه اسلام سیاسی بنا کرده است؛ بنابراین مذهب ابزار اصلی مشروعیت حکومت و ارتش است و ارتش توانسته ملاها را به عنوان ابزار کنترول سیاسی و ایدئولوژیک به خدمت بگیرد.
در افغانستان اما حکومتها نتوانستند تعامل سازندهای با ملاها برقرار کنند. علاوه بر مهار روحانیون، میبایست از نفوذ و اعتبار اجتماعی و مذهبی آنان بهره میبردند. سلب مشروعیت دینی از جریانهای تروریستی یکی از مهمترین اقدامات بود که در چند دهه گذشته کمتر به آن پرداخته شد.
بنابراین، ملاهای پاکستان در نهایت در کنار استبلشمنت (ارتش و حکومت) میایستند، زیرا منافعشان با نظام همسو است.

رهبران کشورهای متحد مسکو، یکی پس از دیگری از قدرت کنار زده میشوند اما روسیه نمیتواند از آنها محافظت کند. معمر قذافی در ۱۳۹۰ با مداخله ناتو سرنگون شد و بشار اسد در ۱۴۰۳. جمهوری اسلامی، یکی از متحدان روسیه در جنگ اوکراین، نیز مورد تهاجم نظامی امریکا و اسرائیل قرار گرفت.
در آخرین مورد، نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا طی عملیات نیروهای ویژه امریکایی دستگیر و به زندانی در نیویارک منتقل شد. روسیه «تجاوز مسلحانه» امریکا به ونزوئلا را محکوم و با کاراکاس ابراز همبستگی کرد.
مسکو برای حفظ حوزه نفوذ خود، آن طور که حامیان پوتین از او به عنوان رهبر یک قدرت اتمی انتظار دارند، کار خاصی انجام نداده است.
روزنامه نیویارک تایمز درباره موضع محتاطانه روسیه در برابر سیاست تهاجمی دونالد ترامپ در عرصه بینالمللی از جمله بازداشت نیکولاس مادورو، توقیف یک نفتکش با پرچم روسیه و تشدید فشار حداکثری بر ایران نوشت که تمرکز اصلی روسیه بر جنگ اوکراین است که باعث کاهش نفوذ این کشور در صحنه بینالمللی شده است.
به نوشته نیویارک تایمز، برای ولادیمیر پوتین، جلب نظر رئیسجمهور ترامپ بهمنظور دستیابی به یک نتیجه مطلوب در اوکراین و شاید فراتر از آن، بهمراتب مهمتر از واکنش تند به تحولات در ونزوئلا است.
پوتین به عملیات کماندویی امریکا در کاراکاس واکنشی نشان نداده است. به گفته این روزنامه، این سکوت، نشانگر الگوی رفتاری کرملین است که آن دسته از اقدامهای ایالات متحده را که قبلاً خشم و تهدیدهای مسکو را به دنبال داشت، کماهمیت جلوه داده است.
در گزارش آمده است: «پوتین با احتیاط کوشیده است واشنگتن را تحریک نکند، زیرا در پی دستیابی به نتیجهای مطلوب در اوکراین است، حتی اگر این به معنای بیتفاوتی در بخشهایی از جهان باشد که پیشتر ممکن بود در آنها با قاطعیت عمل کند.»
ارتش امریکا در ۱۷ جدی یک نفتکش تحریمشده را که پس از فرار از دست گارد ساحلی امریکا در اقیانوس اطلس پرچم روسیه را برافراشته بود، توقیف کرد. این نفتکش از سوی نیروی دریایی روسیه محافظت میشد. واکنش اولیه روسیه تنها یک بیانیه سهپاراگرافی از سوی وزارت ترانسپورت این کشور بود.
هانا نوت، از مسئولان مرکز مطالعات منع گسترش تسلیحات جیمز مارتین، میگوید: «پوتین یک هدف دارد و آن این است که در اوکراین دست بالایش را حفظ کند و تمام مسایل دیگر تابع این هدف است.»
به گفته نوت، روسیه توانایی این را داشت که عملیات بازداشت رئیسجمهور ونزوئلا را پیچیده کند، اما چنین اقدامی میتوانست روابط او با ترامپ را به شدت وخیم کند. نوت گفت: «تمام نشانهها در سیاست خارجی روسیه حاکی از آن است که مسئله اوکراین برای روسیه بهمراتب بر هر چیز دیگری اولویت دارد. پس در این صورت چه نیازی به تقابل با امریکاییها و آسیبزدن به آنها است؟»
براساس این گزارش، واکنش کمرنگ مسکو میتواند حسابشده باشد، اما نباید این نکته را فراموش کرد که نفوذ روسیه بعد از جنگ اوکراین تضعیف شده و از سوی دیگر تحولات داخلی در کشورهای متحد خود را نیز نمیتواند کنترول کند.
سال گذشته، رهبران ارمنستان و آذربایجان، دو جمهوری سابق شوروی که برای حل اختلافهای شان معمولا به مسکو مراجعه میکردند، به کاخ سفید رفتند و توافق صلحی را با میانجیگری ترامپ امضا کردند.
الکساندر گابویف، از کاشناسان امور روسیه در اندیشکده کارنگی به نیویارک تایمز گفت: «جنگ اوکراین مانند یک چاه تاریک است که منابع روسیه را میبلعد. هرچه این کشور از نظر داخلی در برابر فشار غرب مقاومتر میشود، بهعنوان یک بازیگر جهانی ضعیفتر میگردد، زیرا منابع کمتری برای تحقق جاهطلبیهایش در اختیار دارد.»
او میافزاید حتی اگر روسیه میخواست برای دفاع از کاراکاس مداخله کند، آماده ورود به درگیری با ایالات متحده نبود. به گفته او، مسکو حاضر نیست بر سر موضوعات حاشیهای، ترامپ را تحریک کند و چشم انداز دستیابی به اهدافش در اوکراین را به خطر اندازد.
به نوشته نیویارک تایمز، کرملین سالهاست جهان را مجموعهای از مناطق نفوذ قدرتهای بزرگی چون روسیه، چین و امریکا میبیند. در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، مقامهای روسی در مقطعی پیشنهاد داده بودند که در ازای باز گذاشتن دست روسیه در اوکراین، امریکا احاطه کامل بر ونزوئلا داشته باشد. خود ترامپ نیز بارها از «حوزه نفوذ ویژه» واشنگتن سخن گفته و حتی مطرح کرده است که کانادا و گرینلند باید بخشی از ایالات متحده شوند.
ترامپ همچنین قدرت قابل توجهی برای تاثیرگذاری بر روسیه در اوکراین و اروپا دارد. هرچند او حمایت از کییف را کاهش داده است، اما ایالات متحده همچنان بازیگر مسلط در امنیت اروپا هست و اطلاعات حیاتی و تسلیحات کلیدی در اختیار ارتش اوکراین قرار میدهد.
پس از بازداشت مادورو، ترامپ بار دیگر بحث تصرف گرینلند، قلمروی متعلق به دنمارک را مطرح کرده است. اگر ترامپ دست به چنین اقدامی بزند، احتمالا موجودیت ناتو به خطر میافتد.
هانا نوت به نیویارک تایمز گفت که این وضعیت به نفع روسیه است: «اگر ترامپ واقعاً برای اشغال نظامی گرینلند اقدام کند، ناتو عملاً پایان خواهد یافت و این برای روسها بسیار سودمند خواهد بود.»
پوتین سالهاست که در پی ایجاد شکاف میان امریکا و متحدان دیرینهاش در ناتو بوده است. این شکاف میتواند نفوذ روسیه را در اروپا افزایش دهد.

گرینلند بزرگترین جزیره جهان است که در شمال اقیانوس اطلس و منجمد شمالی موقعیت دارد. بیش از ۸۰ درصد خاک آن با یخچالهای طبیعی پوشیده شده است. جمعیت آن حدود ۵۶ هزار نفر بوده و اکثریت را بومیان اینویت تشکیل میدهند.
پایتخت گرینلند شهر نوک (Nuuk) است که مرکز سیاسی و اداری آن محسوب میشود.
اقتصاد گرینلند عمدتاً بر ماهیگیری، یارانههای دولتی و منابع طبیعی استوار است. این سرزمین دارای فرهنگ بومی قوی و زبان رسمی گرینلندی است. شرایط اقلیمی سخت، اما موقعیت جغرافیایی ممتاز، به آن اهمیت ویژه داده است.
گرینلند به عنوان یک قلمرو خودگردان، به دولت شاهی دنمارک تعلق دارد. در قرن دهم میلادی، یک ناروژی به نام اریک سرخ گرینلند را کشف کرد.او برای این که این سرزمین را جذابتر جلوه دهد، نام آن را گرینلند (سرزمین سبز) گذاشت. او در سال ۹۸۶ میلادی همراه با گروهی از مهاجران به این جزیره بازگشت.
مالکیت دنمارک بر گرینلند از قرن شانزدهم، با حضور یک هیئت اکتشافی به رهبری هانس اگد، مبلغ مذهبی دنمارکی-ناروژی آغاز شد و دنمارک آن را مستعمره خود ساخت.
اهمیت جیوپولیتیک گرینلند
گرینلند در قلب مسیرهای استراتژیک قطب شمال قرار دارد. گرینلند که میان ایالات متحده و روسیه واقع شده، به عنوان منطقهای با اهمیت استراتژیک بالا، بهویژه از نظر امنیت قطب شمال، نگریسته میشود. کنترول این جغرافیا به معنای نظارت بر راههای هوایی و دریایی میان امریکا و اروپا است.
با ذوب یخهای قطب شمال، اهمیت ترانزیتی و اقتصادی آن افزایش یافته است. در کنار موقعیت جیوپولیتیک استراتژیک، گرینلند به دلیل برخورداری از ذخایر فراوان و دستنخورده مواد خام شهرت دارد. این مواد معدنی از ذخایر نفت و گاز گرفته تا عناصر نادر زمینی را در بر میگیرد.
گرینلند نقطه کلیدی در سیستمهای هشدار زودهنگام موشکی محسوب میشود. نزدیکی آن به امریکای شمالی، نقش امنیتی آن را برجسته میسازد. رئیس جمهور امریکا با اشاره به حضور چین و روسیه در گرینلند، آن را برای امنیت ملی امریکا مهم دانسته و گفته است که به هر قیمتی آن را به مالکیت ایالات در میآورد.
این جزیره بخشی از معادلات توازن قوا در قطب شمال است. از اینرو، قدرتهای بزرگ جهانی به آن توجه خاص دارند.
نگاه حقوق بینالملل
در سال ۱۹۱۷ میلادی، در یک سند حقوقی بینالمللی که ایالات متحده امریکا نیز جز آن بود، حاکمیت دنمارک بر گرینلند بهصورت همهجانبه به رسمیت شناخته شد.
پس از تاسیس سازمان ملل متحد، این سند در چارچوب حقوق بینالملل و نهادهای مرتبط مورد تایید قرار گرفت که امریکا نیز عضو آن است. تعلق گرینلند به دنمارک طی قرنها کمچالشترین تعلق جغرافیایی در جهان بهشمار رفته است.
وضعیت سیاسی گرینلند
گرینلند مستعمره دنمارک نیست، بلکه یک قلمرو خودمختار است که قیمومیت آن به عهده دولت شاهی دنمارک میباشد.
این سرزمین دارای پارلمان، حکومت محلی و ساختارهای دموکراتیک است. گرینلند یک جامعه آزاد با حق تصمیمگیری داخلی گسترده محسوب میشود. در آخرین نظرسنجی انجامشده، تنها ۶ درصد شهروندان گرینلند نظر مثبت به پیوستن به امریکا داشتهاند که نشاندهنده اراده روشن مردم آن است.
همکاری استراتژیک ایالات متحده و دولت شاهی دنمارک
بر اساس اسناد استراتژیک میان دو کشور، ایالات متحده یک پایگاه نظامی در گرینلند دارد که حدود ۱۵۰ نیروی نظامی امریکا در آن مستقر هستند. مطابق این توافق، هیچ محدودیتی برای گسترش حضور نظامی امریکا وجود ندارد.
دنمارک پذیرفته است که امریکا از جغرافیای گرینلند برای تامین امنیت منطقهای و جهانی استفاده کند. بنابراین، از منظر امنیتی هیچ دلیلی برای تسخیر کامل گرینلند باقی نمیماند.
نگاه چین و روسیه
چین و روسیه طی قرنها تعلق گرینلند به دنمارک را رعایت کردهاند. تا امروز، این دو کشور تهدید مستقیمی در این زمینه محسوب نمیشوند. حتی هر دو قدرت، حضور نظامی ایالات متحده را در گرینلند پذیرفتهاند.
چین و روسیه سند بهرسمیتشناسی حاکمیت دنمارک بر گرینلند در سال ۱۹۱۷ نیز امضا کردهاند. از اینرو، هیچ تهدید واقعی خارجی در این زمینه وجود ندارد.
چرا ترامپ گرینلند را میخواهد؟
تهدید دونالد ترامپ برای تصرف گرینلند دو دلیل اساسی دارد:
اقتصادی: گرینلند دارای منابع غنی زیرزمینی چون عناصر نادر خاکی، اورانیوم، آهن و نفت بالقوه است. این مواد برای صنایع پیشرفته، تکنولوژیهای نو و انرژی امریکا اهمیت حیاتی دارند.
امریکا برای کاهش وابستگی به واردات مواد نادر معدنی از چین، به منابع جایگزین نیاز دارد. گرینلند میتواند امنیت زنجیره تامین مواد خام امریکا را تقویت کند.
کنترول اقتصادی این منابع، مزیت رقابتی بزرگی برای اقتصاد امریکا ایجاد میکند. از اینرو امریکا میخواهد گرینلند را به صورت کامل در اختیار داشته باشد.
جیوپولیتیک: گرینلند یکی از مهمترین نقاط جیواستراتژیک جهان در قرن ۲۱ محسوب میشود؛ اهمیتی که از جغرافیا، امنیت، انرژی و رقابت قدرتهای بزرگ ناشی میگردد. گرینلند در نقطه اتصال امریکای شمالی، اروپا و قطب شمال قرار دارد.
این جزیره در قلب مسیرهای هوایی و دریایی ترانساتلانتیک واقع شده و کنترول آن به معنای نظارت بر شریانهای حیاتی ارتباطی میان شرق و غرب است. به همین دلیل، گرینلند همواره بخشی از محاسبات امنیتی قدرتهای بزرگ بوده است.
گرینلند یکی از حلقههای اصلی کمربند امنیتی شمالی ناتو است. این سرزمین در محدوده موسوم به(GIUK Gap)، متشکل از گرینلند-آیسلند-بریتانیا قرار دارد؛ منطقهای که برای رصد زیردریاییها و تحرکات نظامی روسیه اهمیت حیاتی دارد.
پایگاه نظامی امریکا در گرینلند نقش مهمی در سیستم هشدار زودهنگام موشکی و دفاع فضایی ایفا میکند.
تضادهای درونی غرب
تهدید به تصرف گرینلند توسط ایالات متحده امریکا نهتنها یک موضوع دوجانبه با دنمارک است، بلکه بهصورت عمیق سبب تضاد درونی در دنیای غرب میشود. تداوم چنین تهدیدهایی میتواند غرب را از یک بلوک هماهنگ به مجموعهای از بازیگران متضاد تبدیل کند. این وضعیت، توان غرب را در مواجهه با چالشهای جهانی کاهش میدهد.
در نهایت، تضاد درونی غرب بیش از هر چیز به نفع رقبای آن تمام خواهد شد. این تضاد را میتوان در چند بُعد اساسی توضیح داد:
۱.تضاد ارزشها
غرب بر اصولی چون حاکمیت ملی، احترام به مرزها، حقوق بینالملل و حل منازعات از راه دیپلوماسی بنا شده است.
تهدید به تصرف یک سرزمین متحد، این اصول را تضعیف میکند و مشروعیت اخلاقی غرب را در دفاع از نظم بینالمللی زیر سوال میبرد. در چنین وضعیتی، غرب دیگر نمیتواند با انسجام از همین اصول در برابر دیگر قدرتها دفاع کند.
۲. شکاف میان امریکا و اروپا
اروپا، بهویژه کشورهای اتحادیه اروپا، چنین رویکردی را بازگشت به سیاست زورمحور میدانند. این نگاه با سیاستهای مبتنی بر چندجانبهگرایی که اروپا از آن حمایت میکند، در تضاد است. در نتیجه، اعتماد متقابل میان دو سوی اقیانوس اطلس آسیب میبیند و شکاف سیاسی عمیقتر میشود.
۳. تضعیف همبستگی در ناتو
ناتو بر پایه اعتماد و دفاع جمعی میان اعضا شکل گرفته است. تهدید امریکا علیه خاک یکی از اعضای موسس ناتو، اصل همبستگی را زیر پا میگذارد. این وضعیت میتواند همکاری امنیتی را سست کرده و روح دفاع جمعی را تضعیف کند.
۴.بحران مشروعیت رهبری امریکا
امریکا خود را رهبر سیاسی و امنیتی غرب معرفی میکند. اما زمانی که همین رهبر تمامیت ارضی متحدانش را تهدید میکند، مشروعیت رهبری آن زیر سوال میرود. کشورهای اروپایی در چنین شرایطی به دنبال استقلال راهبردی بیشتر خواهند رفت.
تهدید به تصرف گرینلند، فراتر از یک اظهار نظر سیاسی، چالشی ساختاری برای انسجام دنیای غرب است.
این رویکرد نهتنها اتحاد امریکا و اروپا را تضعیف میکند، بلکه پایههای ارزشی و امنیتی غرب را نیز متزلزل میسازد. به همین دلیل، بسیاری از کشورهای غربی این تهدید را خطرناک و خلاف منافع مشترک خود میدانند.
آیا راهحلی باقی مانده است؟
دیپلوماسی اقتصادی و امنیتی: گفتوگوی شفاف میان اروپا و امریکا میتواند این بحران را مدیریت کند. تقویت همکاریهای امنیتی موجود و توسعه مشارکت اقتصادی ضروری است. اعتماد متقابل باید جایگزین سیاست فشار شود.
ایجاد زون مشترک امریکا–دنمارک: ایجاد یک چارچوب مشترک که منافع امنیتی و اقتصادی امریکا را تأمین کند. گرینلند میتواند منابع خود را به امریکا بفروشد و در عین حال از شکوفایی اقتصادی بهرهمند شود. این مدل، منافع امریکا، دنمارک و گرینلند را بهطور همزمان رعایت میکند.
در نهایت، ما در جهان متمدن زندگی میکنیم.
این مسئولیت مردم گرینلند است که تصمیم بگیرند تحت کدام نوع حکومت و حاکمیت زندگی کنند. بهترین و دموکراتیکترین راهحل، برگزاری یک همهپرسی آزاد است. پس از آن، جامعه جهانی باید نتیجه این رفرندم را به رسمیت بشناسد.

جنگ چهار روزه پارسال میان هند و پاکستان، اسلامآباد را در موقعیتی تازه در سطح منطقهای و جهانی قرار داده است.
پس از این جنگ، روابط امریکا با پاکستان گسترش یافت و شماری از کشورهایی که پیشتر باور چندانی به توان دفاعی پاکستان نداشتند، اعتماد بیشتری نشان داده و به امضای پیمانهای امنیتی و دفاعی با این کشور روی آوردند. در این میان، مهمترین تحول، افزایش توجه به جنگندهها و تسلیحات نظامی پاکستان است؛ به گونهای که بازار جنگافزار و هواپیماهای نظامی این کشور به طور چشمگیری گرم شده است.
جنگنده جیاف-۱۷ تاندر، ساخت مشترک پاکستان و چین، به یکی از جذابترین گزینههای بازار تسلیحات تبدیل شده است. این جنگنده سبک چندمنظوره با قیمت حدود ۲۵ تا ۳۰ میلیون دالر، عملکرد نسبتا قابل قبول در میدان نبرد و عدم وابستگی شدید به محدودیتهای سیاسی غرب، اکنون مشتریان جدیدی از افریقا تا خاورمیانه و آسیای جنوبی را به خود جلب کرده است.
علاوه بر امضای پیمانهای دفاعی و امنیتی، شماری از کشورها در افریقا، خاورمیانه و جنوب آسیا یا قراردادهایی برای خرید جنگافزار از پاکستان امضا کردهاند یا در آستانه نهاییکردن چنین توافقهایی قرار دارند. از سودان و لیبیا گرفته تا عربستان سعودی، بنگلادش و جمهوری آذربایجان، کشورهایی هستند که در ماههای اخیر در ارتباط با مذاکرات تسلیحاتی با اسلاماباد مطرح شدهاند.
این تحولات در حالی رخ میدهد که پاکستان تا حدود یک سال پیش با بحران شدید اقتصادی و کاهش بیسابقه ذخایر ارزی روبهرو بود و برای جلوگیری از ورشکستگی به کمک صندوق بینالمللی پول متوسل شد.
خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، هفته پیش گفت که موفقیت صنعت دفاعی این کشور میتواند چشمانداز اقتصادی پاکستان را دگرگون کند. او در گفتوگو با شبکه جیونیوز تاکید کرد: «هواپیماهای ما در میدان نبرد امتحان خود را پس دادهاند و حجم سفارشها بهقدری افزایش یافته که ممکن است پاکستان ظرف شش ماه آینده نیازی به وام صندوق بینالمللی پول نداشته باشد.»
قراردادهای میلیاردی از سودان تا لیبیا
منابع آگاه به رویترز گفتهاند که اسلامآباد در آستانه نهاییکردن توافقی به ارزش حدود ۱.۵ میلیارد دالر با سودان است؛ توافقی که شامل فروش ۱۰ فروند هواپیمای تهاجمی سبک «کاراکورام-۸»، بیش از ۲۰۰ پهپاد شناسایی و تهاجمی و سامانههای پدافند هوایی میشود. در صورت نهاییشدن، این قرارداد میتواند نقش مهمی در تقویت توان هوایی ارتش سودان در نبرد با نیروهای شبهنظامی ایفا کند.
پیشتر منابع گفته بودند عربستان سعودی در حال مذاکره با اسلامآباد برای خرید جنگندههای جیاف-۱۷ است؛ جنگندهای که بهطور مشترک توسط پاکستان و چین تولید میشود. به گفته این منابع، بخشی از این معامله میتواند در قالب بازپرداخت وامهای پیشین عربستان به پاکستان انجام شود.
این گفتوگوها پس از آن انجام میشود که عربستان سعودی و پاکستان سال گذشته پیمان امنیتی-دفاعی را امضا کردند که براساس آن، هرگونه حمله خارجی به یکی از دو کشور، حمله به کشور دیگر تلقی میشود. تازهترین گزارشها حاکی است که ترکیه نیز علاقهمند است به این توافق مشترک عربستان سعودی و پاکستان بپیوندد. ترکیه روابط استراتژیک و نزدیکی با پاکستان دارد.
همچنین ماه گذشته، مقامهای پاکستانی از امضای قراردادی بیش از چهار میلیارد دالر با «ارتش ملی لیبیا» خبر دادند؛ قراردادی که شامل فروش جنگندههای جیاف-۱۷ و هواپیماهای آموزشی است و یکی از بزرگترین معاملات تسلیحاتی تاریخ پاکستان به شمار میرود.
گفتوگوهای مشابهی نیز با بنگلادش در جریان است. داکا سرگرم مذاکره برای خرید جیاف-۱۷ و سوپر مشاق است. روابط اسلامآباد و داکا پس از سرنگونی حکومت شیخ حسینه بهطور چشمگیری افزایش یافته است. بنگلادش میکوشد با خرید تسلیحات و جنگنده از پاکستان، نیروی هوایی خود را تقویت کند.
میانمار نخستین خریدار خارجی جیاف-۱۷ بود و در سال ۲۰۱۵ سفارش ۱۶ فروند از این جنگنده را ثبت کرد. نیجریه نیز در سال ۲۰۲۱ سه فروند از این هواپیما را وارد ناوگان خود کرد.
جمهوری آذربایجان پیشتر در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ قراردادی بزرگ (حدود ۱.۵ تا ۴.۶ میلیارد دالر برای ۱۶ تا ۴۰ فروند) امضا کرده و تعدادی از این جنگندهها در رژه نظامی نومبر ۲۰۲۵ به نمایش گذاشته شدند.
کشورهایی مانند عراق و سریلانکا نیز در سالهای گذشته گزینه خرید جیاف-۱۷ را بررسی کردهاند، هرچند همه این مذاکرات به قرارداد نهایی منجر نشده است.
چرا جنگندههای پاکستانی؟
برای دههها، بازار جنگندههای نظامی در اختیار تولیدکنندگان غربی و روسی بوده است؛ از رافال و میراژ فرانسه گرفته تا سوخوهای روسی. اما به گفته تحلیلگران، ترکیب «قیمت پایینتر»، «شرایط سیاسی سادهتر» و «سابقه عملیاتی» باعث شده جنگندههای پاکستانی، بهویژه جیاف-۱۷، به گزینهای جذاب برای کشورهای دارای بودجه محدود تبدیل شوند.
جنگنده جیاف-۱۷ تاندر یک جنگنده سبک، چندمنظوره و مناسب همه شرایط آبوهوایی است که بهطور مشترک توسط مجتمع هوانوردی پاکستان و شرکت هواپیماسازی چنگدو چین توسعه یافته است. این هواپیما نخستین بار در سال ۲۰۰۷ معرفی شد و پیشرفتهترین نسخه ان، «بلاک ۳»، از سال ۲۰۲۰ عملیاتی شده است.
به گفته مقامهای پاکستانی، بیش از ۱۵۰ فروند از این جنگنده در نیروی هوایی پاکستان در خدمت هستند. نسخه بلاک ۳ دارای رادار، سامانههای پیشرفته جنگ الکترونیک و قابلیت شلیک موشکهای فراتر از برد دید است و در رده جنگندههای موسوم به «نسل ۴.۵» قرار میگیرد.
هزینه هر فروند جیاف-۱۷ بین ۲۵ تا ۳۰ میلیون دالر برآورد میشود؛ رقمی که در مقایسه با جنگندههایی مانند رافال فرانسه بسیار پایینتر است. هر فروند رافال فرانسوی حدود ۹۰ میلیون دالر قیمت دارد.
به گفته یکی از تحلیلگران امنیتی در اسلامآباد، «جذابیت جیاف-۱۷ نه در پرزرقوبرقبودن، بلکه در بسته کلی ان است؛ قیمت پایینتر، نگهداری سادهتر و محدودیتهای سیاسی کمتر در مقایسه با تولیدکنندگان غربی.»
«عدو گر سبب خیر شود»
تحلیلگران میگویند درگیری هوایی چهار روزه هند و پاکستان در ماه می ۲۰۲۵ نقش مهمی در جلب توجه بازار جهانی به توانمندیهای نیروی هوایی پاکستان داشته است. اسلامآباد اعلام کرد در این درگیری چندین جنگنده هندی را سرنگون کرده است؛ از جمله سه فروند رافال فرانسوی را. مقامات هندی ابتدا این ادعاها را رد کردند و سپس بهطور محدود آن را تایید کردند، بدون آنکه جزئیات بیشتری ارائه دهند. در پی این گزارشها و تبلیغات گسترده رسانهای، ارزش رافال فرانسوی در بازار جهانی کاهش یافت.
عادل سلطان، نظامی پیشین پاکستانی به الجزیره گفت: «نیروی هوایی پاکستان در برابر سامانههای بسیار گرانقیمت غربی و روسی عملکرد قابل توجهی از خود نشان داد و همین مساله این هواپیماها را به گزینهای جذاب برای برخی کشورها تبدیل کرده است.»
با وجود موج ابراز علاقه، ناظران هشدار میدهند که مسیر خرید جنگنده معمولا طولانی است و از مذاکرات اولیه تا تحویل نهایی ممکن است سالها زمان ببرد. با این حال، به گفته تحلیلگران، پاکستان تلاش میکند از فرصت ایجادشده پس از درگیری با هند استفاده کند و خود را بهعنوان یک «قدرت میانه در حال ظهور» در بازار جهانی تسلیحات معرفی کند.
صنعت دفاعی پاکستان، بهویژه جنگنده جیاف-۱۷، اکنون به یکی از موتورهای بالقوه رشد اقتصادی این کشور تبدیل شده است. تحلیلگران معتقدند اگر این روند ادامه یابد، میتواند به کاهش وابستگی پاکستان به کمکهای خارجی کمک کند.
با این حال، صف خریداران از افریقا تا خاورمیانه و قفقاز نشان میدهد که اسلامآباد پس از سالها بحران، اکنون در حال تبدیلشدن به یک صادرکننده تسلیحات در سطح منطقهای است.

رابرت دی بیلارد، افسر فعال نیروی دریایی امریکا، در مقالهای تحلیلی تصریح میکند که امریکا اکنون از یک فرصت ایدهآل برای تضعیف طالبان و حذف پناهگاههای تروریستی در افغانستان برخوردار است. او میگوید امریکا با توانمندسازی مقاومتهای ضد طالبان میتواند به اهداف راهبردیاش دست یابد.
این مقاله که در وبسایت «اسمال وار ژورنال» منتشر شده است، آقای بیلارد خروج آشفته امریکا از افغانستان در اگست ۲۰۲۱ و استیلای طالبان را «پایانی ننگین و تحقیرآمیز» بر دو دهه فداکاری نیروهای امریکایی در افغانستان میداند.
او میگوید در حالیکه یکی از اهداف علنی تهاجم امریکا در سال ۲۰۰۱، جلوگیری از تبدیل افغانستان به پناهگاه امن تروریستی بود، اما خروج ایالات متحده و استیلای طالبان، افغانستان را در وضعیتی قرار داد که بهطرزی حیرتآور، برای منافع امنیتی امریکا و جهان بدتر از سپتمبر ۲۰۰۱ است.
او میگوید با آنکه افغانستان در حاشیه توجه جهانی قرار گرفته، گروههای پراکنده مقاومت ضدطالبان در حال انجام شورش برعلیه این گروهند که اگر بهدرستی توانمند شوند، میتوانند به نتایج راهبردی همسو با منافع امنیتی امریکا دست یابند.
او بدین باور است که اکنون زمانی ایدهآل برای تقویت تلاشهای مقاومت در افغانستان است؛ زیرا طالبان همزمان درگیر تنشها با پاکستان در امتداد خط دیورند، از دست دادن عواید تریاک، خطر قطع پرداختهای هفتگی ۴۰ میلیون دالری از سوی امریکا، و مدیریت عملیات ضدشورش خود علیه داعش است. مجموع این عوامل بدترین انقباض اقتصادی در تاریخ معاصر افغانستان را رقم زده است.
نویسنده این مقاله تصریح میکند که امریکا اکنون با حمایت از جنبشهای فعال ضدطالبان، هم میتواند پناهگاههای امن تروریستان را در خاک افغانستان که امنیت جهانی را تهدید میکند از میان ببرد و هم دسترسی راهبردی واشنگتن به آسیای میانه را احیا کند.
مولفه اصلی که باید در گام نخست بررسی شود، چگونگی پیشبرد «شورش» در برابر «ضدشورش» است. در جنگ جهانی اول، افسر ارتش بریتانیا توماس ای. لارنس (معروف به «تی. ای. لارنس) در قالب «بیستوهفت مقاله» الگوی روشنی ارائه کرد که چگونه قدرتهای غربی میتوانند شورشهای خارجی را بهگونهای موفق توانمند سازند.
در بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸، او قیام پراکنده قبایل عرب را به کارزاری راهبردی بدل کرد که امپراتوری عثمانی را در حجاز فلج ساخت. او بر انسجام، مشروعیت سیاسی و کمک خارجی تأکید داشت تا از ضعفهای اشغالگری بهره ببرد.
بیلارد معتقد است که امروز با گذشت بیش از چهارسال از حاکمیت طالبان، افغانستان شرایط مشابهی دارد: رژیمی نامحبوب و ناتوان در حکومتداری، جمعیتی طردشده، جغرافیای ناهموار مناسب برای جنگ چریکی، و جنبشهای نوپای مقاومتی که در پی وحدتاند.
سختگیری ایدئولوژیک و ضعف اداری طالبان شکافهایی ایجاد کرده است که یک مقاومت منسجم و مردممحور میتواند این گروه را حذف کند. بیلارد میگوید گروههای مقاومت ضدطالبان با بهکارگیری اصول «بیستوهفت مقاله» لارنس، میتوانند از حملات پراکنده و کوچک به سمت کارزاری گسترده و پایدار برای فرسایش کنترول طالبان گذار کنند.
بیلارد میگوید دولتهای غربی میتوانند با حمایت ناملموس، بدون تکرار اشتباهات گذشته، این نتیجه را ممکن سازند.
ضعفهای طالبان در سال ۲۰۲۵
تا اواخر ۲۰۲۵، رژیم طالبان با بحرانهایی از جمله مشروعیت، منابع و امنیت مواجه بوده است. از نظر اقتصادی، افغانستان در معرض سقوط قرار گرفته است. قطع ناگهانی کمکهای بینالمللی در ۲۰۲۱، مسدود شدن داراییهای بانک مرکزی و تحریمهای دوامدار، بیکاری مزمن، بدهی خانوارها و فقر همهشمول را بهبار آورده است.
سیاستهایی چون ممنوعیت آموزش دختران و اشتغال زنان، سالانه میلیاردها دالر به اقتصاد افغانستان آسیب زده و نارضایتی را تشدید کرده است. اخراجهای گسترده مهاجران افغان از پاکستان و ایران، فشار مضاعفی بر خدمات ابتدایی وارد کرده است.
ناکامی طالبان در حکومتداری، این وضعیت را وخیمتر ساخته است. فساد و جانبداری از تندروهای پشتون، جوامع غیرپشتون و حتی جناحهای میانهرو طالبان را طرد کرده است. بازداشتها و تصفیههای قومی در ولایتهایی چون بدخشان از شکافهای درونی طالبان حکایت دارد. نوسان در سیاست مواد مخدر و گسترش متآمفتامین، ناهماهنگی اداری این گروه را برجسته میکند.
از نگاه نظامی، طالبان از یکسو با تهدید داعش روبهرو است و از سوی دیگر، تنشهای دوامدار این گروه با پاکستان به یک خطر جدی برای حاکمیت طالبان تبدیل شده است. نیروهای طالبان بیش از حد پراکندهاند؛ آنها در ۳۴ ولایت حضور دارند و بیشتر به ایستهای بازرسی و پایگاههای ثابت تکیه میکنند که در برابر حملات سریع و ناگهانی آسیبپذیرند.
فرار نیروهای طالبان و کمبود نیروی تازه، نشاندهنده روحیه پایین در میان جنگجویان طالبان است؛ گروهی که برای جنگجویانش وعده پیروزی داده بود، اما در عمل انزوا و دشواریهای فراوان بههمراه آورده است. مجموع این مشکلات، ضعفهایی را نشان میدهد که یادآور شرایطی است که لارنس در زمان امپراتوری عثمانی از آن بهرهبرداری کرده بود.
درسهای محوری لارنس
لارنس تجربههایش را در قالب «بیستوهفت مقاله» که در آگست ۱۹۱۷ منتشر شد، بهصورت راهنمایی عملی برای افسران بریتانیایی همکار با نیروهای نامنظم عرب ارائه کرد. چند اصل آن برای افغانستان امروز نیز مستقیم قابل تطبق است.
نخست، تحرک و پراکندگی بین نیروهای چریکی مهمتر از تمرکز بین آنان است. لارنس میگوید هرچه شیوه جنگ غیرمعمولتر باشد، شانس موفقیت بیشتر میشود.
بیلارد میگوید در کوهها و درههای افغانستان، گروههای کوچک چریکی میتوانند با استفاده از حیوانات بارکش یا موتورسایکل به کاروانها و پاسگاههای طالبان حمله کنند و فورا محل را ترک نمایند؛ روشی که پیش از این نیروهای شوروی و ناتو را نیز خسته و فرسوده کرده بود.
دوم، سیاست بر جنگ مقدم است. به باور لارنس، جلب اعتماد رهبران و مردم از هر چیز مهمتر است. پیروزی مقاومت تنها با شکست نظامی طالبان بهدست نمیآید، بلکه وابسته به این است که ناتوانی طالبان در تأمین امنیت و اداره کشور نشان داده شود و در برابر آن، یک بدیل فراگیر و قابل قبول برای مردم ارائه گردد.
سوم، جنگ مردممحور: «درباره مردم هرچقدر میتوانید بیاموزید، خانوادهها، قبایل، دوستان و دشمنان، چاهها، تپهها و راهها را بشناسید»
در افغانستان چندقومیتی، مقاومت باید بهمثابه رهایی ملی تفسیر شود، نه انحصارطلبی تاجیک یا اوزبیک، تا قبایل ناراضی پشتون نیز جذب شوند.
چهارم، حمایت خارجی بدون سلطه: «کوشش نکنید همهچیز را خودتان انجام دهید.» طلا، مواد انفجاری و مشاوران بریتانیایی در تضعیف امپراطوری عثمانی مؤثر بودند اما آنان همواره پنهان ماندند. معادلهای امروزی مثل سلاح، اطلاعات و آموزش میتوانند همان اهرم را ایجاد کنند.
پنجم، جنگ روانی: «چاپخانه بزرگترین سلاح زرادخانه فرمانده مدرن است.» گروههای مقاومت افغان میتوانند با رسانههای اجتماعی و شبکههای دیاسپورا، جنایات طالبان را برجسته و موفقیتهای میدانی خود را نمایش دهند.
بیلارد معتقد است این اصول که در برابر امپراتوری عثمانی در قرن بیستم کارآمد بود؛ اگر هوشمندانه تطبیق یابد، در برابر تئوکراسی قرن بیستویکم نیز میتواند مؤثر باشد.
سیمای کنونی مقاومت افغانستان
بازیگران اصلی گروههای مسلح ضدطالبان، «جبهه مقاومت ملی افغانستان» به رهبری احمد مسعود، و «جبهه آزادی افغانستان» به فرماندهی جنرالهای پیشین ارتش ملی، از جمله یاسین ضیایند. گروههای کوچکتری چون «جنبش آزادی افغانستان» و «سربازان آزادی» نیز در برخی مناطق فعالاند.
تا اواسط سال ۲۰۲۵، گزارشها از فعالیت نیروهای جبهه مقاومت در بیش از دوازده ولایت افغانستان حکایت داشت؛ حملات کمین و یورشهایی که طالبان را وادار به اعزام نیرو به شمال کرد. جبهه آزادی نیز در هشت ماه نخست ۲۰۲۵، دهها حمله علیه طالبان انجام داده است. هر دو گروه در کنفرانس پنجم «روند ویانا» در فبروری ۲۰۲۵ شرکت کردند که نشانهای از هماهنگی سیاسی در سطح مقدماتی است.
نقاط قوت این گروههای ضدطالبان، انگیزه بالا، شناخت دقیق جغرافیا و وفاداری از نیروهای پیشین امنیتی افغانستان است؛ اما نقاط ضعف آنان، پراکندگی مزمن، رقابتهای شخصی سیاستمداران تبعیدی، کمبود سلاح سنگین، و نبود پناهگاه امن فرامرزی است.
تأمین مالی یکی از مواردی است که این کارزارها را محدود کرده است. هرچند تلاش برای وحدت ادامه دارد، اما فرماندهی عملیاتی واحد هنوز شکل نگرفته است. شورش موازی داعش از یکسو نیروهای طالبان را در شرق درگیر میکند، و از سوی دیگر خطر فرقهای شدن منازعه را بالا میبرد.
راهبرد لارنس؛ گروههای مقاومت چگونه میتوانند پیروز شوند؟
گروههای مقاومت با الهام از راهبرد لارنس، میتوانند منسجم و گسترده عملیات خود را پیش ببرند و به نتایج سیاسی ملموسی دست یابند؛
۱) ایجاد فرماندهی سیاسی-نظامی واحد: شورای متشکل از جبهه مقاومت و جبهه آزادی و نمایندگان اقلیتها میتواند رهبران تبعیدی و فرماندهان میدانی را آشتی دهد و برنامهریزی مشترک را ممکن سازد.
۲) تحرک و جنگ غیرمستقیم در اولویت باشد: گروههای کوچک ۲۰ تا ۵۰ نفره میتوانند با استفاده از پهپاد و ماینهای کنار جاده، راههای اکمالاتی طالبان را مختل کنند و به اهداف مهم اما محدود حمله نمایند. در این روش، ضربه زدن به تجهیزات و زیرساختها از کشتن افراد اثر بیشتری دارد.
۳) حفاظت از مردم و ادارهٔ مناطق آزادشده: در مناطق دورافتاده و آزادشده باید فضاهای امن ایجاد شود؛ جاهایی که عدالت رعایت شود، غذا به مردم برسد و دختران بتوانند درس بخوانند. این کار نشان میدهد که این الگو از طالبان بهتر و عادلانهتر است و باعث میشود برخی از نیروها و حامیان طالبان از آنها جدا شوند.
۴) عملیات رسانهای و اطلاعاتی: با پخش ویدیوهای موفقیت، صحبتهای کسانی که از طالبان جدا شدهاند و افشای فساد و ناکارآمدی طالبان، میتوان تصویر «شکستناپذیر بودن» آنها را در ذهن مردم از بین برد.
۵) استفاده از شکافهای قومی و قبیلهای: قبایل ناراضی، بهویژه در میان پشتونها، میتوانند با وعده عفو، امنیت و توسعه پس از تغییر حکومت، جذب شوند.
اگر این کارها بهصورت منسجم انجام شوند، اداره کشور برای طالبان بسیار پرهزینه و دشوار میشود. تجربه تاریخی نشان میدهد که مجاهدین در دهه ۱۹۸۰ و اتحاد شمال در سال ۲۰۰۱ با روشهایی شبیه به این توانستند پیروز شوند.
نقش غرب
دولتهای غربی میتوانند الگوی بریتانیا در جنگ جهانی اول در منطقه حجاز را تکرار کنند: توانمندسازی گروههای مقاومت و نه رهبری. در این میان، تبادل اطلاعات استخباراتی بیشترین بازده را دارد از جمله ارسال تصاویر هوایی، رهگیری سیگنالها و دادههای پهپادی میتواند اثرگذاری مقاومت را چندبرابر کند.
ارسال محدود سلاحهای مانند ضدزره و ضدهوایی و پهپادهای مسلح میتواند برتری هوایی و زرهی طالبان را خنثی سازد.
آموزش نیروهای ضدطالبان در کشورهای ثالث امن، عملیات را حرفهای میکند. تأمین مالی از مسیرهای ناملموس، دوام مقاومت را تضمین مینماید.
حمایت دیپلوماتیک و عملیات اطلاعاتی در رسانههای بینالمللی، فرسایش روانی طالبان را تسریع میکند. همه حمایتها باید مشروط به وحدت، حفاظت از غیرنظامیان و برنامه سیاسی فراگیر باشد تا از تکرار هرجومرج دهه ۱۹۹۰ جلوگیری شود. در صورت کاربست این اصول، هزینهها بسیار کمتر از دو تریلیون دالر ۲۰۰۱–۲۰۲۱ خواهد بود.
خطرات و پاسخها
منتقدان هشدار میدهند که این مسیر ممکن است باعث پخش بیشتر سلاح، واکنش منفی پاکستان یا حتی جنگ داخلی شود. احتمال چنین خطرهایی وجود دارد، اما انجام ندادن این اقدامات عملا به قویتر شدن طالبان و تبدیل افغانستان به پناهگاه امن گروههای تروریستی منجر میشود. اگر این روند با دقت و مدیریت هوشمندانه پیش برود، حمایت محدود و کمهزینه از نیروهای مخالف، از بیعملی و بیتفاوتی خطر کمتری دارد و میتواند از تثبیت کامل طالبان جلوگیری کند.
نتیجهگیری
افغانستان هنوز کاملا از دست نرفته است. تاریخ و تجربه لارنس نشان میدهد نیروهای مقاومت نامنظم اما مصمم، با مشورت خردمندانه و دریافت حمایت پایدار، میتوانند با بهرهگیری از شکنندگی اداری و بیمشروعیتی سیاسی طالبان، بر این گروه غلبه کنند. اگر گروههای مقاومت افغان این درسها را نهادینه سازند و غرب حمایت حسابشده فراهم کند، مهار طالبان هنوز ممکن است.