از اختلاف مذهبی تا مصالحه سیاسی؛ چرا طالبان سنی تندرو با رژیم شیعه ایران همکاری میکند؟

روابط طالبان و ایران که زمانی به تقابل نظامی و آستانه جنگ رسیده بود، امروز در چارچوبی از احتیاط و تعامل خاموش تعریف میشود.

روابط طالبان و ایران که زمانی به تقابل نظامی و آستانه جنگ رسیده بود، امروز در چارچوبی از احتیاط و تعامل خاموش تعریف میشود.
طالبان که خود را نماینده تفسیر تندروانه از اسلام سنی میداند، و حکومت ایران که یکی از قدرتهای اصلی دنیای شیعه به شمار میرود، اکنون روابطی را حفظ میکنند که در آن، بهجای اختلافات عمیق مذهبی گذشته، عملگرایی سیاسی و ضرورتهای متقابل غلبه یافته است.
در این روابط، تقابل ایدئولوژیک به حاشیه رفته و بهجای آن، تعاملی چندلایه مبتنی بر منافع شکل گرفته است. در نگاه نخست، این رابطه متناقض و حتی غیرمنطقی به نظر میرسد.
حادثه حمله به قنسولگری ایران در مزارشریف در سال ۱۹۹۸ که در آن دیپلوماتهای ایرانی کشته شدند و دو طرف را تا مرز درگیری مستقیم پیش برد، هنوز در حافظه هر دو رژیم باقی مانده است. اما پس از دو دهه، نقشه منطقه تغییر کرده، دشمنان عوض شدهاند و بار دیگر این اصل ثابت میشود که در خاورمیانه، آسیای مرکزی و جنوبی، مذهب اغلب در گفتار مطرح میشود، اما تصمیمها را منافع و ضرورتهای سیاسی تعیین میکند.
از مخالفت تا سازش
پس از بازگشت طالبان به قدرت در ۱۴۰۰، ایران از جمله کشورهایی بود که درهای خود را بهطور کامل نبست؛ نه حکومت طالبان را به رسمیت شناخت و نه روابطش را با آن قطع کرد. تهران میدانست که افغانستانِ گرفتار بحران اقتصادی، فقدان مشروعیت و انزوای بینالمللی، هم تهدید است و هم فرصت؛ جمهوری اسلامی مسیر دوم را برگزید.
طالبان نیز زیر فشار تحریمهای بینالمللی، داراییهای مسدودشده و انزوای سیاسی، ناچار شد به همسایگان روی بیاورد. ایران با مرز طولانی، برق، نفت، راههای ترانزیتی و وزن نسبی سیاسی، یک گزینه عملی بود. اگرچه در دوره نخست حاکمیت طالبان، روابط این گروه با جمهوری اسلامی ایران پرتنش بود و دیپلوماتهای ایرانی در بلخ کشته شدند، اما در پایان همان دوره، این روابط تا حدی ترمیم شده بود.
پس از مرگ ملا عمر، دومین امیر طالبان، ملا اختر محمد منصور به پل اصلی ارتباط با ایران بدل شد. نزدیکان او از جمله ابراهیم صدر، معین کنونی وزارت امور داخله طالبان، ملا شیرین، والی فعلی قندهار، ملا طالب، فرمانده گارد خاص ملا هبتالله و برخی دیگر، در سیستان و بلوچستان مدرسههای سنی تاسیس کرده بودند.
روابط طالبان و ایران پیشینهای چندلایه دارد که در پرتو تحولات سیاسی منطقه، حضور نیروهای بینالمللی و اقدامات راهبردی کشورهای همسایه تغییر کرده است. در دو دهه گذشته، ایران با اتخاذ «سیاست چندمسیره»، هم روابط خود را با دولت افغانستان حفظ کرد و هم تماسهای پنهان و آشکار با طالبان را گسترش داد تا نفوذ خود را برای هر سناریوی احتمالی حفظ کند. همین تعامل تدریجی و مبتنی بر منافع سبب شد که پس از سقوط نظام در افغانستان، روابط تهران با طالبان ادامه یابد.
محمد اقبال عزیزی، مشاور پیشین رئیس جمهور دولت جمهوری پیشین افغانستان، میگوید جمهوری اسلامی ایران پس از سال ۲۰۰۴ تصمیم گرفت روابط خود را با طالبان تقویت کند. به گفته او، ملا منصور، ابراهیم صدر و چند تن دیگر به ایران رفتوآمد داشتند و کمکها نیز از همانجا به آنها میرسید. او علت این حمایت را هدف مشترک دو طرف برای پایان دادن به حضور امریکا در افغانستان میداند.
فضل محمود فضلی، رئیس پیشین اداره امور ریاست جمهوری افغانستان، به افغانستان اینترنشنال گفت که روابط قبایل اسحاقزی، نورزی و علیزی ساکن در امتداد مرز افغانستان و ایران با تهران نزدیک است. به گفته او، حتی در سالهای اخیر، برخی فرماندهان طالب از این قبایل در قاچاق با سپاه پاسداران مشارکت داشتند و این روابط اکنون شکل تازهای از همکاری به خود گرفته است.
افراسیاب ختک، عضو پیشین سنای پاکستان، میگوید ایران در ۴۶ سال گذشته بهطور سنتی روابط چندجانبهای را حفظ کرده است. به گفته او، در زمان حضور نیروهای شوروی، رژیم روحانی ایران همزمان با دولتهای چپگرای کابل رابطه داشت و در عین حال، احزاب و شبهنظامیان شیعه افغانستان را تمویل و تجهیز میکرد و سیاست زبانی نیز در پیش میگرفت. ختک میگوید تهران در هرات از اسماعیلخان حمایت میکرد، به احمدشاه مسعود و برهانالدین ربانی در کابل کمک میرساند و در دوره جمهوری اسلامی افغانستان نیز روابط خوبی با دولت داشت، اما پشت پرده طالبان را نیز پرورش میداد.
به گفته او، افغانستان برای ایران کشوری مهم است و روابط ایران با دولتهای افغانستان بر پایه سیاست عملی شکل گرفته و تهران نمیتواند صرفاً رویکرد مذهبی داشته باشد. او میافزاید طالبان کنونی نگاه وسیعتری به سیاست منطقهای و جهانی دارد و ایران نیز در سالهای جنگ سرمایهگذاری زیادی روی طالبان کرده است؛ بهگونهای که نفوذ تهران بر برخی رهبران طالبان آشکار است.
یکی از عوامل تعیینکننده در بهبود روابط طالبان با ایران، تیره شدن روابط طالبان و پاکستان است. طالبان با نزدیکی به ایران از انزوا میگریزد و تهران نیز بر اساس همین نیاز، روابط را حفظ میکند.
منطق منافع مشترک و تهدید مشترک
یکی از عوامل مهم نزدیکی روابط ایران و طالبان، «منطق تهدید مشترک» است. حضور نظامی امریکا در افغانستان برای هر دو طرف یک چالش مشترک بود که زمینه نزدیکی تدریجی را فراهم کرد. ایران در پی محدودسازی نفوذ امریکا بود و طالبان علیه این حضور میجنگیدند؛ بنابراین، هر دو بر اساس اصل «دشمنِ دشمن، دوست من است!» به تعامل روی آوردند.
افزون بر این، ایران نگرانیهای امنیتی از سمت افغانستان داشت: ثبات مرزهای مشترک با افغانستان و پاکستان، جلوگیری از گسترش داعش خراسان، کنترول گروههای مسلح بلوچ، قاچاق مواد مخدر و مدیریت مهاجران. عملیات سریع طالبان علیه داعش خراسان، ایران، روسیه و کشورهای آسیای مرکزی را تا حدی قانع کرد که طالبان میتواند نیروی موثری باشد.
همزمان، نیروی جایگزینی در داخل افغانستان وجود نداشت که ایران و روسیه بتوانند آن را در مهار این چالشها با طالبان مقایسه کنند. طالبان با وجود همه مشکلات، این امتیاز را حفظ کرده است و همین سیاست، آنها را به بازیگری نسبتاً یکه بدل کرده است.
رژیم طالبان برای تثبیت و تداوم قدرت خود بدون همکاری قدرتهای منطقهای نمیتواند به ثبات پایدار برسد؛ موضوعی که در تنشهای اخیر با پاکستان نیز مشهود است. از اینرو، دو طرف در چارچوب مدیریت امنیتی یکدیگر را شریک قابل تعامل میدانند، اما این شراکت تاکنون مبتنی بر منافع و نیازها بوده و اعتماد—که پایه روابط پایدار است—همچنان در این روابط محسوس نیست.
عوامل اقتصادی و ژئواکونومیک نیز بخش مهمی از این رابطهاند. طالبان بهسبب تحریمها و انزوای بینالمللی ناچار است به شبکههای اقتصادی منطقهای تکیه کند و ایران شریک مهمی در انرژی، تجارت و ترانزیت است. در مقابل، تهران منافع خود را از بازار افغانستان، مسیرهای ترانزیتی و معادله منابع آب پیگیری میکند.
به نظر میرسد روابط کابل و تهران پس از حملات امریکا و اسرائیل به ایران نزدیکتر شده است. در چنین شرایط حساسی که جمهوری اسلامی ایران با امریکا، اسرائیل و حتی برخی کشورهای عربی در تنش است، تهران نمیخواهد حمایت طالبان را از دست بدهد.
یکی از بنیانگذاران جنبش طالبان، به شرط فاش نشدن نامش، به افغانستان اینترنشنال گفت که ملا اختر محمد منصور نمیخواست روابط با ایران بر اساس مذهب تعریف شود. او گفت: «به یاد دارم در سال ۲۰۰۰ میلادی، مولوی اختر محمد منصور به پاکستان آمد. به کویته رفتیم و در مدرسه ملا سخی آخوند گرد هم آمدیم. منصور پیام ملا محمد عمر را آورده بود که نمایندگان جمهوری اسلامی ایران با ما در اسلامآباد دیدار میکنند و برنامه این است که روابط مبتنی بر منافع برقرار کنیم و به تضاد مذهبی میدان ندهیم.»
به گفته او، پس از سقوط رژیم اول طالبان، ملا اختر محمد منصور بر همان مبنا روابط با ایران را ادامه داد و از آنجا که ایران یک رژیم مذهبی شیعه دارد، بسیاری از رهبران طالبان با ملا اختر محمد منصور مخالف بودند و معتقد بودند که نباید روابط با ایران تقویت شود.
او افزود که ایران به طالبان در هلمند، هرات، قندهار، زابل، غزنی، میدانوردک، فراه و مناطق دیگر کمک کرده بود. او گفت: «ایران در جنگ ما با امریکا، بهعنوان یک کشور برادر مسلمان با ما همکاری کرد، به ما پناه داد و در جریان جهاد به برخی مجاهدین جای امن فراهم کرد.»
شاه محمود میاخیل، سرپرست پیشین وزارت دفاع افغانستان، گفت طالبان و رژیم ایران از داعش خراسان هراس مشترکی دارند و همین تهدید مشترک در فراهم کردن فضای همکاری نقش داشته است.
او افزود ایران از ناحیه افغانستان تا حد زیادی احساس اطمینان میکند و طالبان نیز از تجربه دوره اول آموختهاند که تقابل با ایران برایشان زیانبار است؛ بهویژه آنکه روابط طالبان با پاکستان، متحد امریکا هم پرتنش شده است.
به گفته میاخیل، این هراس و نیاز متقابل لزوماً در قالب قراردادها و بیانیههای رسمی نیست و بیشتر بهشکل تماسهای امنیتی، هماهنگی مرزی و گفتوگوهای احتیاطی بروز مییابد. نه ایران میخواهد دفاع مطلق از طالبان کند و نه طالبان میخواهد زیر سایه یک قدرت شیعه شناخته شود.
او میگوید ایران و افغانستان نزدیک به ۹۰۰ کیلومتر مرز مشترک دارند و حضور میلیونها مهاجر افغان در ایران، امنیت مرزی، مواد مخدر، قاچاق و ثبات سرحدی مسائلی نیست که بدون تماس مدیریت شود. تهران بدون پذیرش واقعیت حاکم در کابل نمیتواند امنیت مرزهایش را تضمین کند و طالبان نیز به ترانزیت و دسترسی به بنادر ایران—بهویژه چابهار—نیاز دارد.
عبدالغفور لیوال، آخرین سفیر دولت جمهوری پیشین افغانستان در ایران، میگوید در سال ۲۰۲۱ از وزارت خارجه جمهوری اسلامی پرسیده بود که چرا از طالبان حمایت میکند. به گفته او، ایران رسماً پاسخ داد: «ما با در نظر گرفتن دو مسئله با طالبان رابطه داریم؛ نخست اینکه طالبان دشمن امریکا هست و ما هم دشمن امریکا، و هر که با امریکا دشمنی کند دوست ماست. دوم، اینکه ایران مرز طولانی با افغانستان دارد و ناچاریم با طالبان روابط خوب داشته باشیم، زیرا آنها در نزدیکی مرز حضور دارند.»
یک مقام وزارت خارجه طالبان، به شرط فاش نشدن نامش، میگوید روابط با ایران عمدتاً اقتصادیمحور است. به گفته او، ایران به افغانستان برق، نفت، مواد غذایی و اقلام صنعتی صادر میکند و همین عوامل طالبان را به ایران پیوند میدهد.
او افزود: «ایران و افغانستان هر دو زیر تحریمهای بینالمللی هستند. افغانستان برای ایران بازار خوبی است و برای ما نیز ایران بازار مناسبی برای خرید کالاهاست.»
سیاستهای منطقهای و احتمال تنشها
اگر روابط ایران و طالبان در چارچوب وسیعتر منطقهای و بینالمللی بررسی شود، در کنار همکاریها، اختلافات عمیق ایدئولوژیک، رقابتها و احتمال تنش نیز در آن نهفته است.
نخست، فاصله ایدئولوژیک و تاریخی عامل اساسی این تنشهاست. ایران بهعنوان یک جمهوری اسلامی شیعه، مشروعیت نظامی–ایدئولوژیک خود را بر «ولایت فقیه» بنا کرده است، در حالی که طالبان نماینده تفسیر تندروانه دیوبندیِ سنی هست. به همین دلیل، دو طرف یکدیگر را «شریک طبیعی» نمیدانند، بلکه بهعنوان «مخالفِ قابل مدیریت» به هم نزدیک شدهاند.
رقابتهای ژئوپولیتیک و منطقهای نیز عامل محدودکننده مهمی است. همانگونه که رقابت هند و پاکستان بر افغانستان اثر دارد، رقابت تاریخی میان کشورهای عربی و ایران نیز بیتاثیر نیست.
اگرچه طالبان حملات ایران به کشورهای عربی را مستقیماً محکوم نکرده است، اما بهطور غیرمستقیم آنها را بحرانزا و ناعادلانه دانسته است. یکی از مقامهای وزارت خارجه طالبان اخیراً گفت که تنش میان ایران و کشورهای عربی آنان را در یک دوراهی قرار داده است. طالبان میکوشد دستکم با سه کشور عربی—عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی—روابط خوب و نزدیک داشته باشد، اما با تشدید بحران ناشی از جنگ امریکا و اسرائیل، حفظ توازن میان ایران و جهان عرب برای طالبان آسان نخواهد بود.
طالبان همزمان به دنبال بهبود روابط با آمریکا است، زیرا گشایش درهای بسته واشنگتن میتواند به کشورهای اروپایی نیز فرصت دهد تا دستکم در موضوعاتی چون مهاجران، وارد تعامل مستقیم با طالبان شوند. از نگاه طالبان، اروپا به موضع امریکا مینگرد. اگر واشنگتن نرمش نشان دهد، اروپا نیز ممکن است در تعامل موضعی نرمتر در پیش گیرد. با این حال، بسیاری از کشورهای اروپایی بهسبب مسائل مرتبط با آموزش زنان، حقوق زنان، آزادی بیان و سایر آزادیها موضع سختی در برابر طالبان دارند.
در عرصه داخلی و روابط دوجانبه، مسئله مهاجران و آب رود هلمند—که پایه زندگی روستایی دو کشور است—همچنان عوامل چالشزا باقی ماندهاند.
در عین حال، طالبان امیدوارند ایران آنها را به رسمیت بشناسد، اما تهران تاکنون این کارت را بهعنوان اهرم امتیاز حفظ کرده است.
طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگهای میانگروهی» و ظلم مجاهدین پیشین میداند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی میکند. طالبان در سال ۱۹۹۴ بهگونهای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.
پیدایش و شکلگیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفتوگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینهای، ناگهان ظهور میکند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر میکند؟
عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» مینویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبههای دیگر برای برچیدن بساط بیعدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟
وجه تسمیه طالبان
واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» بهمعنای دانشآموز است. از دید زبانشناسی، این واژه به معنای گروهی از دانشآموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق میشود.
مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبهقاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سختگیرانه از اسلام ارائه میداد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده میشدند.
طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهرهها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر میرسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را بهعنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.
حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما بهتدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و بهسرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.
امارت اسلامی
طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نامگذاری کرد. این نامگذاری با استناد به تاریخ اسلام، بهویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالیکه «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح میشود.
در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره میشود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته میشود و امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده میشود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولتداری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال میشود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخگو نیست و قدرت بهشدت متمرکز است.
هبتالله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستینبار امیر دوستمحمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را بهکار بردهاند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.
عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. هبتالله آخندزاده بارها در سخنرانیهایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته میشود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دورههای امارت در افغانستان جنایات گستردهای رخ داده است.
طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علیرغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومتداری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوریکه هم در نهادهای ملی کار میکردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.
حرکت غیربومی
طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، بهویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینهای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی میشود.
با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروهها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیینکنندهای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگتری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.
ملا عمر، بنیانگذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کمحرف و بسیار آرام توصیف شده است و بهنظر میرسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیانگذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن میگوید و از او تجلیل نمیکند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کمسوادتر میداند. در مقابل، هبتالله آخندزاده بهعنوان «شیخالحدیث» شناخته میشود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.
طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که بهسرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که بهصورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما بهسرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.
مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهرههایی چون جلالالدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیبالله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.
یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقهای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»
طالبان نخستینبار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس بهسرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.
پدر و مادر طالبان
طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکلگیری، سازماندهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمانیافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار بهنظر میرسد.
پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، میتواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.
فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمانیافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی میداند و آن را یکی از آشکارترین نمونههای مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.
طالبان در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو شکل گرفت. بهنوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمکهای مالی گستردهای به طالبان ارائه داده است و این کمکها را «چک سفید» توصیف کرد.
از آنجاییکه طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» میگویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.
احمد رشید درباره نقش بوتو در شکلگیری و رشد طالبان توضیح میدهد که مولانا فضلالرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز تربیت طالبان شناخته میشود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.
پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت میکرد. اما رقابتهای سیاسی داخلی، بهویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضلالرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را بهعنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضلالرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بینالمللی برای طالبان نیز استفاده کرد.
پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آیاسآی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.
شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و اینکه آنها قندهار را تصرف کردهاند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار میکرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.
جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروههای مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریانهای جهادی به وی در سمتوسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.
روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» میدید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان میتواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.
ظهور از قنسلگری پاکستان
سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی بهسوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروههای مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکسها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.
این دیدار نشاندهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازماندهی و شروع حرکت بوده است.
از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمیآید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری میکرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشاندهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازهتأسیس در جنوب افغانستان بوده است.
جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن میراند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلامآباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد میکردند. این انتقادها پس از آنکه طالبان در حرکتی برقآسا، پس از هفتهها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.
نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساختهای مخابراتی، بازسازی جادهها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشتهاند.
در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی میدانستند.
«بازی دوگانه»
در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بینالمللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامهریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم میکرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان مینامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزشهای نظامی فراهم آورد.
مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگترین اشتباه» این کشور خوانده است.
با این حال، برخی چهرههای نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید میکنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و بهعنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره میکنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سختتری اتخاذ کرده است.
طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمانیافته استخباراتی میدانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقهای و فرامنطقهای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.
در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.
با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریانها، قابل تغییر است. علیرغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف بهطور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایینترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیونها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آنهایی را که از ۴۰ سال بدینسو در پاکستان سکونت داشتند.
طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.
با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکلگیری طالبان را تغییر نمیدهد. برخوردهای ملیگرایانه طالبان با ماهیت شکلگیری این حرکت در تناقض است.