گاهی ملتها تنها به این دلیل شکست نمیخورند که دشمنشان نیرومند است، بلکه به این دلیل شکست میخورند که زنگهای خطر را نمیشنوند. پیامها را میشنوند، اما خود را با معنای آن روبهرو نمیسازند. سخنان را میشنوند، اما برداشتشان چیز دیگری است.
برخی آن را در رسانهها شریک میسازند، دربارهاش تبصره میکنند، واکنشهای احساسی نشان میدهند، اما مقصد اصلی پیام، راه حل و مطالبهٔ عمل از میان میرود.
به باور من، به پیام اخیر رئیسجمهور اشرف غنی نباید مانند یک پیام عادی نگاه کرد. این پیام تنها محکومیت حملات هوایی اخیر پاکستان نبود. تنها همدردی با خانوادههای «شهدای» پکتیکا، پکتیا و کنر نبود. این پیام تشخیص عمیق بحران کنونی افغانستان است؛ هشداری جدی دربارهٔ سقوط ملی، انزوا، بیمشروعیتی و خطرهای آینده.
پرسش باز هم این است که آیا ما پیش از این نیز خود را با هشدارها و پیامهای رئیسجمهور غنی آشنا ساخته بودیم؟ زمانی که او از صلح با عزت و پایدار سخن میگفت، آیا معنای آن را درک کردیم؟ زمانی که میگفت صلح تنها پایان جنگ نیست، بلکه ادامهٔ نظام، قانون، مشروعیت و ارادهٔ ملی است، آیا به آن گوش دادیم؟
بسیاریها شاید آن سخنرانی رئیسجمهور غنی در پارلمان را به یاد داشته باشند که میگفت: «از امانالله خان درس گرفتید؟ از داوود خان درس گرفتید؟ از تفرقهها و اختلافات ملی درس گرفتید؟»
شماری از رهبران سیاسی، چهرههای پروژهای و رسانهها رئیسجمهور غنی را متهم کردند که گویا دشمن صلح است، صلح نمیخواهد و تشنهٔ قدرت است. اما هشدار رئیسجمهور روشن بود. متأسفانه ما، بهعنوان ملت افغانستان، آن را درست درک نکردیم و امروز نتیجهاش را میبینیم. به روایتهای دشمن بیش از حد باور کردیم و زنگهای خطر را نشنیدیم.
این نخستین بار نیست که پس از حاکمیت طالبان، پاکستان بر خاک افغانستان حمله میکند. افغانهای بیگناه کشته میشوند، حریم هوایی افغانستان نقض میشود و قانون بینالمللی زیر سوال میرود، اما جهان واکنش جدی نشان نمیدهد. چرا؟ زیرا به گفتهٔ رئیسجمهور غنی، افغانستان امروز از طریق یک آدرس مشروع ملی با جهان سخن نمیگوید. نام افغانستان وجود دارد، اما صدایش شنیده نمیشود. اندیشه و ارادهٔ مردم افغانستان عمداً حذف شده است.
افغانستان با فقر، ناامنی و بحران بشری و اقتصادی روبهرو است، اما در سیاست جهانی جدی گرفته نمیشود؛ جهان تنها برای حفظ منافع خود با طالبان معامله میکند، چنانکه در مسئلهٔ مهاجرین در اروپا دیده میشود.
در اینجا باید بر پیام رئیسجمهور غنی تمرکز کنیم.
رئیسجمهور تنها نمیگوید که پاکستان تجاوز کرده است، زیرا این سخن را همهٔ افغانها میگویند. رئیسجمهور بهگونهٔ واضح این پرسشها را مطرح میکند که افغانستان چرا به این وضعیت رسیده است؟ آن امنیتی که طالبان به آن میبالیدند، کجاست؟ آن ثباتی که وعده داده میشد، کجاست؟ آن استقلالی که شعارش داده میشد، چرا در برابر بمبهای بیگانگان اینقدر ناتوان به نظر میرسد؟ چرا افغانستان از یک بحران به بحران دیگر میافتد؟ چرا نقض حاکمیت ملی افغانستان برای جهان به یک رویداد عادی تبدیل شده است؟
امنیت طالبان؛ روایت یا واقعیت؟
طالبان در پنج سال گذشته تلاش کردهاند یک روایت ساده به افغانها ارائه کنند: جنگ پایان یافت، امنیت آمد، فساد از میان رفت، کشور آزاد شد و اکنون مشکل تنها این است که جهان ما را به رسمیت نمیشناسد. اما حقیقت این است که حملات همان گروهی که دیروز در مسجد، مکتب، سرک و پوهنتون/دانشگاه مردم را میکشت، امروز به این دلیل وجود ندارد که همان گروه بر قدرت نشسته است. پلها و مرزهای ما زیر حملات آنان نیستند، ملا در مسجد و مردم بر سرک به آن میزان گذشته «شهید» نمیشوند، اما این امنیت نیست. پنج سال گذشته ثابت کرد که افغانها امنیت روانی و فیزیکی خود را از دست دادهاند و افغانستان بر سر جهان به یک زندان بزرگ سرباز تبدیل شده است.
خاموشی اجباری مردم، زندانها، شکنجه و سانسور امنیت نیست؛ ظلم و استبداد است. حذف زنان امنیت نیست. بستن مکتبهای دختران امنیت نیست. تعقیب و کشتار سربازان و کارمندان پیشین امنیت نیست. امنیت زمانی معنا دارد که یک ملت بدون ترس زندگی کند، آیندهٔ خود را تعیین کند، قانون داشته باشد، عدالت داشته باشد، نظام مشروع داشته باشد و جهان آن را بهعنوان یک ملت باعزت به رسمیت بشناسد.
پیام رئیسجمهور غنی به همین تفاوت بنیادی اشاره میکند. او میگوید افغانستان در تاریکیهای انزوا نگه داشته شده است. او میگوید انزوا سرنوشت طبیعی ما نیست. افغانستان مجبور نبود به این وضعیت برسد. این نتیجهٔ انتخابهای غلط، سیاست انحصاری، حذف ارادهٔ مردم، محرومیت زنان، برخورد با اصول جهانی و نبود مشروعیت ملی است.
با توجه به همهٔ این مشکلات و وضعیت جاری، رئیسجمهور غنی سه پیشنهاد مهم مطرح کرده است.
نخست، حساب ملی. ما باید از احساسات عبور کنیم و با خود حساب کنیم. در پنج سال گذشته چه بهدست آمده است؟ چه از دست رفته است؟ به نام صلح چه بهایی پرداخت شد؟ سقوط جمهوریت به نفع چه کسی تمام شد و چه کسی زیان دید؟ آیا زندگی مردم افغانستان بهتر شده یا بدتر؟ آیا کشور باعزتتر شده یا منزویتر؟ آیا استقلال افغانستان تقویت شده یا در برابر فشار همسایگان ضعیفتر شده است؟
هر افغان باید این پرسشها را نه برای انتقام، بلکه برای نجات مطرح کند. ملتها زمانی نجات مییابند که نخست با خود محاسبه کنند. ما باید با اشتباهات گذشتهٔ خود، محاسبات غلط، احساسات بیجا و روایتهای ساختهشدهٔ دیگران حساب کنیم.
دوم، بیطرفی بینالمللی. این نکته بسیار مهم است، اما باید درست توضیح شود. بیطرفی به این معنا نیست که افغانستان بیصدا شود. بیطرفی به این معنا نیست که افغانستان از تعامل با جهان بیرون شود. بیطرفی واقعی زمانی معنا پیدا میکند که افغانستان یک نظام مشروع، همهشمول و ملی داشته باشد؛ نظامی که سیاست خارجی افغانستان را نه برای منافع یک کشور، یک شبکهٔ استخباراتی، یک گروه یا یک ایدئولوژی، بلکه برای منافع ملی مردم افغانستان تنظیم کند.
افغانستان باید با همهٔ همسایگان و شرکای منطقهای خود، با پاکستان، ایران، چین، آسیای میانه و هند، بر بنیاد احترام متقابل، امنیت متقابل، عدم مداخله و منافع مشترک اقتصادی روابط داشته باشد. هدف ما نباید گسترش دشمنیها باشد، بلکه باید سیاستی متوازن بر محور منافع ملی افغانستان باشد.
ما نباید در برابر هیچ کشوری به نفع کشور دیگر بایستیم، اما نباید به هیچ کشوری نیز اجازه بدهیم که افغانستان را میدان رقابتهای امنیتی، استخباراتی یا ژئوپولیتیک خود بسازد. امنیت منطقه با ثبات افغانستان گره خورده است، و ثبات افغانستان زمانی ممکن است که همهٔ کشورها به حاکمیت، استقلال و ارادهٔ مشروع مردم افغانستان احترام بگذارند.
سوم، اجماع ملی لازم. این مهمترین نکتهٔ عملی پیام رئیسجمهور غنی است. او میگوید آماده است در ایجاد چنین اجماع ملی افغانی سهم خود را بدون هیچگونه امتیازخواهی ادا کند. این جمله نباید سطحی خوانده شود. این جملهٔ قدرتطلبی نیست؛ جملهٔ مسئولیت ملی است. او میگوید افغانستان باید دوباره با جهان وصل شود، و افغانها باید در تعیین آیندهٔ خود سهم داشته باشند.
اکنون پرسش این است که ما افغانها با این پیامها و هشدارها چه میکنیم؟
آیا باز هم در غوغای رسانهها گم میشویم؟ یکی خواهد گفت غنی دوباره چه میخواهد، دیگری از زاویهٔ قوم، زبان، سمت و عقدههای شخصی عقدهگشایی خواهد کرد، یکی حسابهای نظام گذشته را پیش خواهد کشید، دیگری از روایتهای نادرستی سخن خواهد گفت که سالها در گوش مردم دمیده شدهاند، و در این غوغا باز هم معنای اصلی پیام گم خواهد شد.
در سیاست افغانستان، یکی از بزرگترین مشکلات ما شخصمحوری است. اینجا بهجای پیام، بر سر شخص جنگ میشود. بهجای محتوا، احساسات حاکم میشود. بهجای راه حل، مردم در بازار اتهامها گیر میمانند. بسیاری اوقات از روی عقده قضاوت میشود، نه از روی خیر ملی. همین یکی از دلایل بزرگی است که ما فرصتهای فراوانی را از دست دادهایم.
نسل جوان، و در مجموع هر افغان، باید از گذشته بیاموزد. هر پیام و فکری که به خیر وطن باشد، باید پذیرفته شود. ما باید از چهارچوبهای قومی، زبانی، سمتی، عقدهای و شخصی بیرون شویم و ملی فکر کنیم. باید به آزادی افغانستان، آزادی مردم، و نظامی مبتنی بر ارزشهای ملی و اسلامی بیندیشیم. شناخت طالبان باید مسئولیت خود ما باشد، تا در برابر فکر این گروه افراطی برای مبارزهٔ فکری، مدنی، سیاسی و ملی آماده باشیم.
در کنار این، پیام رئیسجمهور غنی باید برای هر افغان یک نقشهٔ راه باشد. اگر طرفدار جمهوریت گذشته هستی، اگر بر آن نقد داری، اگر مخالف طالبان هستی، اگر از تکرار جنگ میترسی، اگر در داخل افغانستان زندگی میکنی، اگر در مهاجرت هستی، اگر جوان هستی، اگر زن هستی، اگر عالم دین هستی، اگر سرباز پیشین هستی، اگر فعال مدنی هستی، اگر سیاستمدار هستی؛ این پیام برای توست. زیرا آیندهٔ افغانستان تنها موضوع یک شخص، یک گروه یا یک اداره نیست. این موضوع بقای همهٔ ملت است.
ما باید از ذهنیت قربانی بیرون شویم. ما نباید همیشه قربانی بازیها و سیاستهای دیگران باشیم. نباید قربانی فشار پاکستان شویم، نه قربانی انحصار طالبان، نه قربانی بیاعتنایی جهان، و نه قربانی اختلافات داخلی خود. افغانستان باید مسیر ملی خود را دوباره تعریف کند.
این مسیر با چند گام عملی آغاز میشود.
نخست، نه تنها در برابر تجاوز پاکستان، بلکه در برابر تجاوز هر کشور خارجی، همهٔ افغانها باید یک موضع ملی روشن داشته باشند. حمله بر خاک افغانستان پذیرفتنی نیست. کشتار غیرنظامیان قابل توجیه نیست. هیچ ادعای امنیتی نمیتواند مجوز کشتن کودکان افغان باشد. در اینجا طالبان نیز مسئولیت کامل ایجاد این وضعیت را دارند.
دوم، هرچند تا جایی که من طالبان را میشناسم، طالب تغییر نمیکند و هرگز به آسانی نخواهد پذیرفت که زور و استبداد راه حل نیست؛ اما طالبان باید بدانند که حاکمیت استبدادی هرگز دوام نمیآورد. اگر فکر میکنند که با گذشت زمان نظامشان مشروع خواهد شد، سخت در اشتباهاند. با گذشت زمان، آن نظامها مشروعیت بهدست میآورند که به مردم امید، عدالت، مشارکت و عزت بدهند. زمان آن نظامی را از میان میبرد که فقر، ترس، محرومیت و انزوا تولید میکند.
سوم، جریانهای سیاسی، اجتماعی و دیگر جریانهای افغان باید از مرحلهٔ شعار بیرون شوند و بهسوی مرحلهٔ ساختار گامهای مبارزه را بردارند. تنها کارهای پروژهای کافی نیست، تنها فعالیت مدنی کافی نیست، تنها محکومیت کافی نیست، تنها اعلامیه کافی نیست. افغانستان بدیل میخواهد. این بدیل باید منظم باشد، فکری باشد، ملی باشد، برای زنان جایگاه داشته باشد، برای جوانان جایگاه داشته باشد، میان ارزشهای دینی و ملی تعادل برقرار کند، و برای آیندهٔ افغانستان نقشهٔ روشن داشته باشد.
چهارم، برای اجماع ملی باید یک روند واقعی، منظم و دوامدار آغاز شود. این روند نباید نمایشی باشد. باید تلاشی برای بازسازی اعتماد میان افغانها باشد. جمهوریتخواهان، مقامهای پیشین، زنان، جوانان، علما، بزرگان قومی، فعالان مدنی، کادرهای مسلکی، افغانهای مهاجر و مردم داخل کشور باید دربارهٔ آیندهٔ افغانستان بحث مشترک داشته باشند. هدف نباید این باشد که چه کسی دوباره به قدرت برگردد؛ هدف باید این باشد که ملت دوباره مالک سرنوشت خود شود.
پنجم، برای وصل دوبارهٔ افغانستان با جهان باید یک روایت ملی تازه ساخته شود. باید به جهان گفته شود که افغانستان در انحصار طالبان یا جنگسالاران خلاصه نمیشود. افغانستان تنها نام یک تهدید امنیتی نیست. افغانستان یک ملت است، تاریخ دارد، قربانی داده است، ظرفیت دارد، زنان دارد، جوانان دارد، نسل مسلکی دارد و حق زندگی باعزت دارد. جهان باید با حقوق مشروع مردم افغانستان تعامل کند، نه تنها با گروه حاکم.
نسل نو و عبور از انتخاب بد و بدتر
در این بخش، نقش جوانان افغان بسیار مهم است. ما باید دیگر از انتخاب میان بد و بدتر بیرون شویم. در بیست سال گذشته نسلی در افغانستان پرورش یافت که از رهبری تا حکومتداری، توانایی هر کار را دارد؛ اما همیشه میان بام و پلنگ گیر مانده است. نجات افغانستان و ارزشهای ملی این کشور کار نسل نو است، و این نسل توان کامل آن را دارد.
ما یک افغانستان مشروع، مستقل، باعزت، همهشمول و وصلشده با جهان میخواهیم. این کار تنها با سخن گفتن انجام نمیشود؛ بلکه به کار عملی، فکر منظم، اجماع ملی و مبارزهٔ دوامدار نیاز دارد.
مقالههایی که در صفحه زاویه منتشر میشوند، بیانگر دیدگاه نویسندگان است و لزوما نظر تحریریه افغانستان اینترنشنال را بازتاب نمیدهند. صفحه زاویه با انتشار دیدگاههای گوناگون، میکوشد فضای گفتوگوی باز بین دیدگاههای متفاوت را فراهم کند.
طالبان خود را یک نیروی بومی و محصول «جنگهای میانگروهی» و ظلم مجاهدین پیشین میداند. این جریان، خود را نتیجه جنگ و بحران پس از خروج شوروی معرفی میکند. طالبان در سال ۱۹۹۴ بهگونهای ناگهانی سر برآورد و در مدت کوتاهی بخش بزرگی از افغانستان را به تصرف خود درآورد.
پیدایش و شکلگیری تحریک طالبان همواره محل بحث و گفتوگو بوده است: چگونه یک جریان سیاسی–نظامی بدون هیچ پیشینهای، ناگهان ظهور میکند و تا ۸۰ درصد جغرافیای افغانستان را تسخیر میکند؟
عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «از قندهار تا مزار» مینویسد که این جریان «نتیجه ظلم» است. طالبان این روایت را ترویج کرده که ملا عمر از یک مدرسه در قندهار، پس از ظلم و خودسری مجاهدین و بقایای حزب دموکراتیک خلق، با جمعی از طلبههای دیگر برای برچیدن بساط بیعدالتی قیام کرد. اما آیا واقعاً همه ماجرا همین است؟ طالبان چگونه شکل گرفت و مبنای حرکت آن چه بود؟
وجه تسمیه طالبان
واژه «طالبان» از نظر صرفی، جمع کلمه عربی «طالب» بهمعنای دانشآموز است. از دید زبانشناسی، این واژه به معنای گروهی از دانشآموزان است و از «طلاب» گرفته شده که به شاگردان مدارس دینی اطلاق میشود.
مدارس دینی در قرون ۱۸ و ۱۹، پس از حضور بریتانیا در شبهقاره هند، گسترش یافتند. در این میان، مدرسه دیوبند تأسیس شد که قرائتی سختگیرانه از اسلام ارائه میداد. شاگردان این مدارس «طالب» نامیده میشدند.
طالبان در آغاز یک حزب سیاسی یا حرکت نظامی منسجم نبود. این جریان ساختار و تشکیلات مشخصی نداشت. جمعی محدود از چهرهها، از جمله ملا محمد عمر و عبدالغنی برادر، که شمارشان به حدود ۱۰ نفر میرسید، این حرکت را آغاز کردند. آنان در میان خود ملا عمر را بهعنوان رهبر برگزیدند و نام «تحریک اسلامی طالبان» را بر آن گذاشتند.
حرکت از قندهار آغاز شد. برداشت غالب این است که طالبان در ابتدا قصد تصرف کابل و دیگر ولایات را نداشت، اما بهتدریج اهداف و آجندای خود را گسترش داد و بهسرعت بخش بزرگی از افغانستان را تسخیر کرد.
امارت اسلامی
طالبان پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۴، نظام خود را «امارت اسلامی» نامگذاری کرد. این نامگذاری با استناد به تاریخ اسلام، بهویژه دوره خلافت عمر بن خطاب، صورت گرفت. در این چارچوب، «امیر» حاکم یک قلمرو مشخص است، در حالیکه «خلیفه» مدعی حاکمیت جهانی است. این تفاوت میان داعش و طالبان نیز مطرح میشود.
در امارت اسلامی، اختیارات در دست یک «امیر» متمرکز است و کشور بر اساس تفسیر خاصی از شریعت اداره میشود. در این نوع حاکمیت، منبع قدرت خدا دانسته میشود و امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. امیر توسط جمعی از ملاها برگزیده میشود و مردم در انتخاب او نقشی ندارند. در این نظام، قانون اساسی وجود ندارد و دولتداری بر پایه تفسیر خاصی از شریعت اعمال میشود. امیر جایگاهی فراتر از شاه دارد؛ حاکمی مطلق و خودرأی است که به کسی پاسخگو نیست و قدرت بهشدت متمرکز است.
هبتالله آخندزاده نخستین کسی نیست که در افغانستان عنوان «امیر» را بر خود نهاده است. پیش از او، نخستینبار امیر دوستمحمد خان خود را امیرالمؤمنین نامید. امیر شیرعلی و امیر عبدالرحمن خان نیز چنین عنوانی را بهکار بردهاند. عبدالرحمن خان حتی ادعا کرده بود که از سوی خداوند مأمور شده تا در پاسخ به دعاهای مردم، کشور را از بحران پس از جنگ دوم افغان–انگلیس در سال ۱۸۷۹ نجات دهد.
عبدالرحمن خان از اسلام سیاسی برای سرکوب استفاده کرد. در این ساختار، حاکم یا امیر بهعنوان نماینده خدا بر زمین معرفی میشود. هبتالله آخندزاده بارها در سخنرانیهایش طالبان را نماینده خدا و پیغمبر خوانده است. در این چارچوب، مشروعیت مردمی و اراده عمومی نادیده گرفته میشود. با وجود ادعای حاکمیت الهی، در عمل در دورههای امارت در افغانستان جنایات گستردهای رخ داده است.
طالبان از ابتدای پیدایش تاکنون یک حرکت نظامی باقی مانده است. علیرغم سه دهه حضور در عرصه سیاسی افغانستان، هنوز به یک جریان سیاسی باورمند به حکومتداری تبدیل نشده است. در ابتدا، هیچ تفکیکی میان نهادهای اداری، سیاسی، اقتصادی و نظامی وجود نداشت. همه اعضای طالبان عملاً نیروی جنگی بودند. طوریکه هم در نهادهای ملی کار میکردند و هم در میدان جنگ حضور داشتند.
حرکت غیربومی
طالبان افغانستان از بستر مدارس دیوبندی جنوب آسیا، بهویژه در پاکستان، برخاست. اعضای این جریان عمدتاً شاگردان مدارس دینی در شهرهایی چون ملتان، کراچی، پشاور و کویته بودند. در افغانستان، مدارس دینی با چنین پیشینهای وجود نداشت؛ از همین رو، واژه «طالبان» و خود این حرکت، از نگاه برخی تحلیلگران، وارداتی تلقی میشود.
با این حال، در دل این جریان، بقایای دو شاخه مهم مجاهدین، حرکت انقلاب اسلامی مولوی محمد نبی محمدی و گروه مولوی یونس خالص نیز جذب شدند. این گروهها عمدتاً متشکل از روحانیون بودند، اما در جهاد علیه شوروی نتوانستند جایگاه تعیینکنندهای به دست آورند و در مقابل، احزاب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نقش پررنگتری داشتند و قدرت را در کابل به دست گرفتند.
ملا عمر، بنیانگذار طالبان، عضو حرکت انقلاب اسلامی محمد نبی بود و در جریان جهاد یک چشم خود را از دست داد. پس از آن، از سیاست فاصله گرفت و به مدارس دینی بازگشت. او فردی کمحرف و بسیار آرام توصیف شده است و بهنظر میرسد از سطح بالای دانش دینی برخوردار نبوده است. از همین رو، ملا هبتالله آخندزاده، رهبر کنونی، چندان اتکایی به بنیانگذار این حرکت ندارد؛ کمتر درباره او سخن میگوید و از او تجلیل نمیکند، زیرا ملا عمر را در مقایسه با خود، فردی کمسوادتر میداند. در مقابل، هبتالله آخندزاده بهعنوان «شیخالحدیث» شناخته میشود و به باور ناظران، در علوم شرعی سنتی تسلط دارد.
طالبان در آغاز یک جریان مذهبی بود که بهسرعت رنگ و بوی یک تحریک تنظیمی و سیاسی به خود گرفت. این جریان ابتدا متشکل از طلاب جوان مدارس پاکستانی، عمدتاً پشتون، بود که بهصورت پراکنده از جنوب افغانستان جنگ را آغاز کردند، اما بهسرعت به یک جنبش گسترده تبدیل شدند.
مولوی صوفی محمد از قبایل نیز به این جریان پیوست. مدرسه حقانیه به یکی از مراکز مهم تبدیل شد و چهرههایی چون جلالالدین حقانی، مولوی عبدالکبیر و نجیبالله حقانی در آن گرد آمدند. مدارس مذهبی در کراچی، بلوچستان و خیبرپختونخوا نیز به این جریان ملحق شدند.
یک چهره نزدیک به طالبان گفت: «در ابتدا یک جنبش خودجوش بود، اما پس از گسترش سراسری، پای منافع منطقهای و اهداف اقتصادی، از جمله نقش امریکا، نیز به میان آمد.»
طالبان نخستینبار اسپین بولدک در قندهار را تصرف کرد و سپس بهسرعت سایر مناطق جنوب و غرب افغانستان را به کنترول خود درآورد.
پدر و مادر طالبان
طالبان در دوره دوم حاکمیت خود، با وجود تنش با پاکستان، تلاش کرده است نقش این کشور را در شکلگیری، سازماندهی و تجهیز خود انکار کند. با این حال، بدون حمایت بیرونی و یک حرکت سازمانیافته، تصرف سریع بخش بزرگی از افغانستان توسط یک جنبش خودجوش دشوار بهنظر میرسد.
پاکستان از زمان تأسیس در سال ۱۹۴۷ همواره در پی افزایش نفوذ خود در افغانستان بوده است. این کشور معتقد بوده که با تسلط بر افغانستان، میتواند مسیرهای تجاری و انتقال انرژی به آسیای مرکزی را در کنترول خود بگیرد.
فرد هالیدی، پژوهشگر غربی، ظهور طالبان را نتیجه دخالت مستقیم و سازمانیافته پاکستان با حمایت مالی عربستان سعودی میداند و آن را یکی از آشکارترین نمونههای مداخله یک دولت در امور دولت دیگر توصیف کرده است.
طالبان در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو شکل گرفت. بهنوشته احمد رشید، نویسنده سرشناس پاکستانی، نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان، نقش مهمی در حمایت از این جریان داشت. بوتو بعدها اذعان کرد که دولتش کمکهای مالی گستردهای به طالبان ارائه داده است و این کمکها را «چک سفید» توصیف کرد.
نصیرالله بابر، وزیر داخله وقت پاکستان که به «پدر طالبان» مشهور است.
از آنجاییکه طالبان در دوره حاکمیت وی ظهور کرد، بوتو را «مادر طالبان» میگویند. او خود قربانی حمله طالبان در سال ۲۰۰۷ شد.
احمد رشید درباره نقش بوتو در شکلگیری و رشد طالبان توضیح میدهد که مولانا فضلالرحمان، رهبر جمعیت علمای اسلام، پس از پیوستن به ائتلاف بوتو، از این فرصت استفاده کرد تا صدها مدرسه دینی در مرز افغانستان–پاکستان تأسیس کند، از جمله دارالعلوم حقانیه که بهعنوان یکی از مهمترین مراکز تربیت طالبان شناخته میشود. بسیاری از رهبران طالبان در همین مدرسه تحصیل کرده بودند و هزاران نفر دیگر نیز از این مدارس به صفوف طالبان پیوستند.
بینظیر بوتو، نخستوزیر سابق پاکستان که به «مادر طالبان» مشهور است.
پیش از تصمیم بوتو برای حمایت از طالبان، ساختار قدرت در پاکستان از گلبدین حکمتیار حمایت میکرد. اما رقابتهای سیاسی داخلی، بهویژه میان احزاب جهادی، باعث شد که ائتلاف جدیدی شکل بگیرد و حمایت به سمت طالبان تغییر کند. مولانا فضلالرحمان با نزدیک شدن به بوتو، تلاش کرد نفوذ رقبای خود را کاهش دهد و طالبان را بهعنوان نیروی جایگزین تقویت کند. فضلالرحمان نیز از موقعیت خود برای جلب حمایت بینالمللی برای طالبان نیز استفاده کرد.
پس از انتخابات ۱۹۹۳، جمعیت علمای اسلام وارد ائتلاف حاکم شد و از این طریق به ارتش، آیاسآی و وزارت داخله دسترسی پیدا کرد. نصیرالله بابر، وزیر داخله بوتو، به دنبال گروه پشتون جدیدی بود که بتواند نفوذ پاکستان در افغانستان را تقویت کند و مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی را باز کند؛ طالبان این فرصت را فراهم کرد.
شهزاده ترکی الفیصل، رئیس وقت استخبارات عربستان سعودی در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت که در سال ۱۹۹۵ در سفری به پاکستان، با بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان و نصیرالله بابر، وزیر داخله این کشور دیدار کرد. فیصل گفت: «وقتی در سال ۱۹۹۵ شروع به شنیدن درباره طالبان کردیم و اینکه آنها قندهار را تصرف کردهاند، یادم هست که با جنرال نصیرالله بابر نشسته بودم و به او به من گفت: عالی جناب، شما باید با این گروه جدید طالبان از قندهار ملاقات کنید. او آنها را «پسران من» خطاب کرد.» به گفته فیصل، بابر به ایجاد طالبان افتخار میکرد. شهزاده فیصل ۲۴ سال ریاست استخبارات سعودی را برعهده داشت. او کتابی زیرعنوان «پرونده افغانستان» نیز نوشته است.
جنرال بابر خود پشتون و عضو حزب مردم بود و در دوره جهاد در افغانستان، فرماندار ایالت خیبرپختونخوا بود و با گروههای مجاهدین افغان روابط عمیق نزدیک داشت. شناخت و روابط نزدیک وی از جریانهای جهادی به وی در سمتوسو دهی تحریک طالبان کمک کرد.
روزنامه اکسپرس تربیون نوشت که بابر طالبان را به عنوان یک «متحد استراتژیک و سیاسی» میدید، نه یک سازمان ایدئولوژیک. او معتقد بود که اداره طالبان میتواند به صورت استراتژیک به نفع پاکستان باشد. بابر در سال ۲۰۱۱ در ۸۲ سالگی در پیشاور درگذشت.
ظهور از قنسلگری پاکستان
سلیم جاوید، خبرنگار پاکستانی که در آغاز حرکت طالبان در قندهار حضور داشت، به افغانستان اینترنشنال گفت که همراه کاروانی از تاجران و نظامیان پاکستانی بهسوی ترکمنستان در حرکت بودند که توسط گروههای مجاهدین بازداشت شدند. به گفته او، پس از تصرف قندهار توسط طالبان آزاد شدند و در قنسلگری پاکستان با ملا عمر دیدار کردند. او ملا عمر را مردی آرام، با یک چشم آسیب دیده و قد بلند توصیف کرد. جاوید گفت که ابتدا آنها متوجه نشدند این فرد ملا عمر است. خبرنگاران پاکستانی از ملاعمر عکس گرفتند، اما محافظان وی خشمگین شده و عکسها را حذف کردند. جاوید گفت که بعدها متوجه شدند چه عکس مهمی را از دست دادند.
سلیم جاوید با همکارانش در قنسلگری پاکستان
این دیدار نشاندهنده ارتباط نزدیک میان رهبران طالبان و مقامات پاکستانی در هنگام سازماندهی و شروع حرکت بوده است.
از اظهارات این خبرنگار پاکستانی برمیآید که ملا عمر جنگ را از قنسلگری پاکستان در قندهار رهبری میکرد. حضور سفیر پاکستان در کابل در قنسلگری این کشور در قندهار، در اوج جنگ و درگیری در این ولایت، نیز نشاندهنده نقش این کشور در مدیریت نبرد حرکت تازهتأسیس در جنوب افغانستان بوده است.
جبهه مقاومت در پنج سال درگیری با طالبان پیوسته از حمایت پاکستان از طالبان سخن میراند. این جبهه مدعی بود که پاکستان علاوه بر حمایت تسلیحاتی، نیروی جنگی نیز فرستاده است. سازمان ملل متحد و دیگر نهادهای جهانی نیز از اسلامآباد به خاطر حمایت از طالبان انتقاد میکردند. این انتقادها پس از آنکه طالبان در حرکتی برقآسا، پس از هفتهها درگیری، در سال ۲۰۰۰ تالقان را تصرف کردند، بیشتر شد. امریکا رسماً به پاکستان اعتراض کرد.
نهادهای پاکستانی در ایجاد زیرساختهای مخابراتی، بازسازی جادهها، تأمین برق و حتی پشتیبانی فنی نظامی برای چرخیدن چرخه اداره طالبان نقش داشتهاند.
در کنار این، تاجران پشتون در مناطق مرزی نیز از طالبان حمایت کردند، زیرا این جریان را عامل تأمین امنیت مسیرهای تجاری به آسیای مرکزی میدانستند.
«بازی دوگانه»
در دو دهه، پاکستان با «بازی دوگانه» هم از تهاجم نیروهای بینالمللی به افغانستان حمایت کرد و هم برای احیای مجدد طالبان برنامهریزی و تلاش کرد. امریکا، پاکستان را به حمایت از طالبان متهم میکرد. فرمانده سابق امریکا، شبکه حقانی را «بازوی آهنین» استخبارات پاکستان مینامید. تقریباً تمام سران رژیم طالبان در پاکستان مستقر بودند. مدارس پاکستانی، نیروی جنگی طالبان را تأمین کردند. استخبارات پاکستان، اسلحه، بستر عملیاتی و آموزشهای نظامی فراهم آورد.
مقامات پاکستانی نیز بعدها به اشتباهات خود اذعان کردند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، حمایت از طالبان را «بزرگترین اشتباه» این کشور خوانده است.
با این حال، برخی چهرههای نزدیک به طالبان معتقدند که این جریان ابتدا خودجوش بود و بعدها تحت تأثیر پاکستان قرار گرفت. آنان تأکید میکنند که سندی مبنی بر تبعیت کامل طالبان از پاکستان وجود ندارد و بهعنوان نمونه، به عدم پذیرش خط دیورند اشاره میکنند. طالبان در دوره دوم حاکمیت خود نیز از به رسمیت شناختن خط دیورند خودداری کرده و حتی موضع سختتری اتخاذ کرده است.
طالبان حرکتی است که به آن رنگ و لعاب دینی داده شده، اما بسیاری آن را یک پروژه سازمانیافته استخباراتی میدانند. این جریان بستر عمیق داخلی نداشته، بلکه از طریق مدارس دینی جنوب آسیا در هند و پاکستان و در چارچوب اهداف منطقهای و فرامنطقهای شکل گرفته و به افغانستان منتقل شده است.
در افغانستان، برخلاف جنوب آسیا، سنت گسترده مدارس جهادی وجود نداشت و بسیاری از ملاها نیز در همان مدارس خارج از کشور آموزش دیده بودند.
با این حال، طالبان مثل همه نهادهای سیاسی و جریانها، قابل تغییر است. علیرغم این پیشینه نزدیک، روابط دو طرف بهطور غیرقابل انتظاری بحرانی است. درگیری میان دو طرف جریان دارد. روابط تجاری و اقتصادی تعلیق است. سطح روابط سیاسی به پایینترین حد رسیده است. پاکستان حتی از «تغییر رژیم طالبان» سخن رانده است. در پی افزایش تنش با طالبان، پاکستان میلیونها مهاجر افغان را اخراج کرد. حتی آنهایی را که از ۴۰ سال بدینسو در پاکستان سکونت داشتند.
طالبان دیروز دشمن سرسخت هند و دوست و مورد حمایت پاکستان بود، اما امروز دشمن پاکستان و دوست هند است.
با این حال، این تغییر پالیسی در روابط خارجی، ماهیت شکلگیری طالبان را تغییر نمیدهد. برخوردهای ملیگرایانه طالبان با ماهیت شکلگیری این حرکت در تناقض است.